مجله فرهنگی و هنری

مدیر و سردبیر
علی دهباشی

طرح اصلی روی جلد
مرتضی ممیز

خوشنویسی روی جلد
محمد احصایی

شعر از
سعید نفیسی

فاكس موقت
88958697
تلفن همراه
09121300147

ایمیل سردبیر
dehbashi.ali@gmail.com

ایمیل مجله
info@bukharamag.com

مجله بخارا در اینترنت
bukharamag.com

تهران صندوق پستی
۱۵۶۵۵-۱۶۶

جستجو در بخارا

Loading

اخبار فرهنگی

بخارا رسانه نجبای ایرانی/ مهدی جامی

اول بار علی دهباشی را در مشهد دیدم. پاییز سال ۶۹ باید بوده باشد. بهار مطبوعات پس از جنگ بود و دوستانی چند که من هم در جمع آنها بودم تازه مجله “خاوران” را منتشر می کردیم و دهباشی که برای مراسم یادبود دکتر یوسفی آمده بود به دفتر خاوران هم آمد تا با جمع ما آشنا شود. خودش هم تازه انتشار “کلک” را شروع کرده بود. ویژه نامه دکتر غلامحسین یوسفی را در آخرین روزهای حیات استاد منتشر کرده بود (شماره ۸ کلک) و بسیاری کار را پسندیده بودند. میان صحبت ها اشاره کرد به اینکه همیشه ۵۰۰ صفحه مطلب حروفچینی شده آماده دارد. اینها برای من تا مدتها شاخص کار او بود؛ نوع نگاهش به روزنامه نگاری و مساله گزینی برای مجله و نوع برنامه ریزی اش برای انتشار.

آن روزها به جز “کیهان فرهنگی” که به صورت مرتب در هر شماره به مصاحبه با یکی از بزرگان می پرداخت کمتر کسی به یاد اهل قلم بود. دوران زوال چهره های قدیم بود که گویی با رژیم قدیم باید فراموش می شدند. مجله کلک اما استثنا بود.

دهباشی از چندین جهت، استثنایی بر قاعده روزنامه نگاری بعد از انقلاب است. روزنامه نگاری هم شاید تعبیر دقیقی نیست. بهتر است بگوییم مجله نگاری یا مجله نویسی. او دغدغه زمان ندارد به اعتباری که در روزنامه نگاری معمول هست. دغدغه های او تاریخی و اجتماعی اند. برای همین، چیزی که به خواندن بیارزد از نظرش کهنه نمی شود. مجله ای هم که منتشر می کند عمدتا چنین است. کهنه شدنی نیست. در این یادداشت تلاش می کنم نشان دهم از ۱۰۰ شماره بخارا که به دنبال نزدیک به ۱۰۰ شماره کلک منتشر شده است چه می توان دانست از روش و بینش او در کارش در این نزدیک به ۲۵ سال (شماره اول کلک در فروردین ۱۳۶۹ منتشر شد).

دیرزیستن بخارا

از همین آخری شروع کنیم: تداوم. دهباشی از پیگیرترین ناشران و سردبیران ما ست. در طول مدتی که او کلک و بخارا را منتشر می کرده دهها مجله دیگر آمده اند و رفته اند. اما او مانده است و منتشر کرده است. روش و منش او در خود نشانگر ماندگاری او هم هست. حالا می شود چهره دهباشی را بهتر دید. در سال ۶۹ سیمای او کامل نبود. اما با دو حلقه صد شماره ای از دو مجله که از بسیاری جهات به هم شبیه اند، او تصویر خود را کامل کرده است. شباهت کلک و بخارا هم گویای پیوستگی فکری و بینشی اوست.

خویشتنداری و مردمداری

دهباشی یک استثنای دیگر هم دارد: او در مجله خودش کمتر نوشته و می نویسد. او را از خلال گردآورده هایش باید شناخت. هنر او در خویشتنداری از نوشتن است. تا جای بیشتری به نوشته های دیگران بدهد. او آن‌ قدر به گردآوردن آثار بزرگان مشغول است و از آن غنی می شود که می خواهد هر چه بیشتر آنها را نشان دهد. او معتمد هنرمندان و فرهنگمداران و استادان و نامداران ایرانی است. آنها و آثارشان را در کلک و بخارا گرد آورده است و در این سال های اخیر نام و یاد ایشان را هم در “شبهای بخارا” زنده داشته است. بخش بزرگی از کتابهای او نیز در بزرگداشت نامداران ایران معاصر است.

زبان خاموش مطبوعات مستقل                                  

پیگیری دهباشی را در رنگ و جنس کاغذ مجله بخارا می توان دید. دهباشی با هر نوع کاغذی که توانسته مجله را چاپ و نشر کرده است. انواع کاغذ کاهی و گاه نامرغوب را در کنار انواع کاغذهای سفید می توان در بخارا دید. مجلات دنیا و حتی بسیاری از مجلات ایران هم که پشتوانه های مالی یا دانشگاهی یا دولتی دارند معمولا از یک کاغذ مشخص استفاده می کنند. کاغذ به نوعی امضای مجلات تبدیل می شود. اما دهباشی خود را بند کاغذ نکرده است. مجله را منتشر کرده. کاغذهای رنگ و وارنگ او زبان خاموش تاریخ مطبوعات مستقل ایران است.

روشن بینی و پیگیری

سالها پیش در خانه یرژی بچکا ایرانشناس چک، که من گاهی به دیدارش در پراگ موفق می شدم، دوره ای از مجله دهباشی را دیدم. اطمینان دارم در خانه بسیاری دیگر از ایرانشناسان هم دوره ای از هر دو مجله دهباشی هست. مجله را بی دریغ برای هر ایرانشناسی پست می کند. قیمت پست از قیمت خود مجله هم بیشتر شده باشد باز هم از فرستادن اش باز نمی ایستد. شکوه می کند از قیمت پست و کاغذ اما کارش را تعطیل نمی کند.

دهباشی نه کارمند موسسه ای بوده و نه جایی استخدام شده و نه هرگز چشم انداز مالی روشنی در مقابل داشته است. چنانکه کمتر وقتی یک دفتر و دستک درست و حسابی داشته. اما با همان کیفی که دفترش بوده و در دفتری که موقت بوده و از این زیرزمین به زیرزمین دیگری منتقل می شده و قراری نداشته “کار” کرده است و امروز می توان دید که “نهاد” شده است. دهباشی جوهر کار است و کارش را با بینش روشن پیش می برد.

زنده به کار بودن

ایرانشناسی در سه دهه گذشته بسیار به دهباشی و مجله های او مدیون است. او در میان همه تحولات و توفانهای سیاسی و فشارها و نیز در میان دود و آسیب های زندگی در تهران و کسادی بازار ایران و ایرانشناسی در وطن ماند و کار کرد. می شود گفت علی دهباشی زنده به کار است. از کارش نان نمی خورد بلکه از نان اش می زند که کارش پیش برود. و از جان اش مایه می گذارد.

دهباشی سالهاست بیمار است. آسم دارد. سینه اش از دود تهران و فضای گرفته چاپخانه ها در آزار است اما وانداده و به اندازه یک هیات تحریریه بزرگ دست تنها کار کرده است. وقتی صدایش در نمی آید و خس خس می کند و به او می گویم از تهران برو و جایی بمان که بتوانی هوای سالم تنفس کنی می گوید آن وقت چه کسی کارهای مجله را دنبال کند؟ چه کسی به خانه این بزرگان برود؟ بسیاری از این بزرگان به کمتر کسی اعتماد می کنند اما به من کرده اند. این را نمی توانم نادیده بگیرم.

دهباشی بی تردید از معدود افراد معتمد بسیاری از خانواده های اصیل ایرانی است. او در مکتب ایرج افشار پرورده شده است که خود نیز معتمد و امین بسیاری از رجال عهد خود بود. دهباشی خادم فرهنگ و فرهنگیان ایران است. این را عمری که در بزرگداشت ایشان گذرانده به خوبی نشان می دهد.

حرفه: عشق به کتاب

دهباشی مرگ‌آگاه است. می داند که بزرگان رفتنی اند. می داند که مرگ هر آن ممکن است بزرگی را شکار کند. پس همت بلیغ می کند تا ایشان را در زمان حیات معرفی کند و بزرگ دارد. چنانکه وقتی درگذشتند نیز به بزرگداشت یاد آنان همت می گمارد. کمتر روزنامه نگار و مجله نویسی در ایران تا این اندازه به مرگ و زندگی بزرگان ایران‌زمین حساس بوده است. او عشق اش اهل کتاب است.

دهباشی رسانه کتاب است. قدیم ترین و پایدارترین مجله اهل کتاب را منتشر می کند. هر شماره بخارا، چنانکه کلک بود، یا سخن از کتابها ست یا نویسندگان و مترجمان و مصوران آنها. اینجا هم سنتی را ادامه می دهد که استاد ایرج افشار پایه نهاده بود. بخارای دهباشی ادامه “راهنمای کتاب” افشار است. مجله ای که در کنار مجله “سخن” خانلری دورانساز بود و مجمع بزرگان اهل قلم در ایران. برای همین هم استاد افشار بعد از اینکه از نشر مجله دست شست رخت به کلک و بخارا کشید و بخشی از هر شماره به پاره نوشته های او درباره ایرانشناسی و کتابها و محافل و مسائل آن اختصاص داشت. دهباشی در ثبت تاریخ شفاهی نشر و کتاب هم قدمهای ارزشمندی برداشته است. ولی از عجایب نشر ایران است که جامعه ای که در سال بیش از ۵۰ هزار عنوان کتاب منتشر می کند، مجلات کتاب اش هنوز معدود است.

تصویر روزگاران

دهباشی عکاس هم هست. این را هم از مکتب افشار آموخته است. افشار همیشه دوربینی به همراه داشت تا عکس دوستان اهل قلم اش را که همه از نام آوران بودند در سفر و حضر و سمینار و دیدارهای اخوانی ثبت کند. دهباشی هم علاقه خاصی به پرتره و چهره نگاری دارد و به عکاسی از جمع بزرگان. عکسهای دسته جمعی او را می توان از شمار عکسهای یادگاری محسوب داشت. عکسهایی که برای تاریخ انداخته می شود.

یک ارزش دیگر تصویر در کارهای دهباشی توجه به عکسهای قدیمی است. بی اغراق می توان گفت که مجله دیگری در ایران نشر نمی شود که رابطه ما را با جهان پدران و مادران مان از راه نشان دادن عکسهای دوره آنها برقرار کند. در همین شماره ۱۰۰ بخارا پرونده بزرگداشت نجف دریابندری از این بابت نمونه است.

یگانگی پارسی

دهباشی از این بابت هم نمونه است که توجهی جدی و عمیق به زبان فارسی دارد و آن را در هر سه حوزه فارسی یعنی افغانستان و تاجیکستان و ایران دنبال می کند و به شبه قاره هم که موطن متروک فارسی است توجه دارد. گرچه سهم افغانستان در مجله او جز در حوزه شعر چندان که باید نیست، و شاید نظر به این دارد که مجلات دیگری هستند که مستقل و کامل به افغانستان می پردازند، اما از پیگیرترین مجله نگاران در اطلاع رسانی از تاجیکان است و با وجود مشکل خط سیریلیک باز هم مجله را هر جا بتواند در تاجیکستان به دست اهل قلم می رساند. انتخاب نام “بخارا” و “سمرقند” برای مجله هایی که در این سالها منتشر کرده بسیار بامعنا ست و نشانگر ایمان قلبی او به یگانگی فرهنگی حوزه زبان فارسی است.

باغ امیدواران

دهباشی یک عشق بیشتر ندارد و آن ایران است و بزرگان اش. هر شماره مجله اش که در می آید عطر فرهنگ فارسی را به هر جا که می رود می برد. بخارا پر است از یاد فرهنگ ایران و هر کس برای ایران و زبان فارسی قدمی برداشته است. هر شماره شعاری و یادی و کارتی به نام ایران و برای ایران هم به همراه دارد که خوشنویسی شده است. مثلا تکه ای از شعر اخوان که تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم یا جمله ای از سعید نفیسی: به ایران ام ایران جاودانی ام. روی یکی از کارتهایی که در جوف مجله می فرستد نوشته بود: باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست. و او هست.

بخارای دهباشی حالا دیگر یک نهاد فرهنگی است. ارزشهای مختلف کتاب نگاری و ایرانشناختی اش به جای خود اما برای من مهمترین وجه این نهاد آن است که چهره هایی در آن جمع شده اند و می شوند که در دیگر جاها دیده نمی شوند. بخارای دهباشی پناهگاه نسلی از نجبای فرهنگ ایران است که اگر دهباشی نبود خبر و اثرشان پراکنده می ماند. دهباشی حافظ این میراث انسانی و فرهنگی است. برخی از برجسته ترین چهره های فرهنگ و ادب و دانشگاه ما فقط در بخارا می نویسند و بس. از ایشان است استاد شفیعی کدکنی. در این سالها بخارا تنها ناشر شعرهای تازه شفیعی بوده است و بخشهایی از کتابهای او پیش از انتشار در بخارا درآمده است. و مثل ایشان بسیار است از داریوش شایگان تا ژاله آموزگار و جلال خالقی مطلق و احمد مهدوی دامغانی و عزت الله فولادوند و دیگر و دیگران. بخارای او نقشی را در این سالها برعهده داشته که “نشر دانش” نصرالله پورجوادی در دوران خود بر عهده داشت؛ جمع کردن فرهیختگان و زنده داشتن یاد و قدر و حرمت ایشان. ارزش دهباشی در نکوداشت اشراف فرهنگ ایران است.

سلوک نجبا

خلق و خوی دهباشی به نظرم رواقی می رسد. پرهیز و تحمل اساس کار او ست. نوعی محافظه کاری خردمندانه و آهستگی در خدمت پیوستگی. شرافت حرفه ای او در آن است که به قول مقاله “سلوک نجبا” (ترجمه نادر بزرگ زاد در شماره ۲۴ بخارا) هیچ وقت قواعدی را که برای سلوک خود وضع کرده نشکسته است. برای همین هر وقت او را دیده ام یا با او صحبت داشته ام او را سرافراز یافته ام. مثل تمام کسانی که در بزرگداشت آنان کوشیده است. دهباشی نمونه ای است از استمرار و مصداقی از اینکه استمرار حقیقت را نشان می دهد فاش می کند می سازد عزت می بخشد و رشد می دهد.

* این مطلب به قلم مهدی جامی در ۳۰ آگوست ۲۰۱۴ در تهران ریویو به این نشانی منتشر شده است :

http://tehranreview.net/articles/13830

 

نسخه الکترونیک بخارا ۱۰۰ در فیدیبو

bukharaFidiboرو

روز وصل دوستداران یاد باد/ علی دهباشی

Behbahani

در ساعات نخستین بامداد امروز سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ سیمین بهبهانی دوستداران خود را تنها گذاشت و رفت.

زانگه که زبان از پی گفتار گشودیم

تا دامنة عمر سرودیم و سرودیم

بر گنجِ درستِ سخن نادره‌کاران

در خود توان خردة ناچیز فزودیم

بودیم و کسی پاس نمی‌داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدارند که بودیم

(سیمین بهبهانی)

سیمین بهبهانی متولد ۱۳۰۶ در تهران است. مادرش خانم فخر عظما ارغون از زنان فرهیخته و فاضل دورة‌ خویش بود. به ادبیات فارسی کاملاً مسلط بود و با زبان‌های عربی، فرانسوی و انگلیسی آشنایی داشت و ترجمه هم می‌کرد. کتاب «تاریخ ناپلئون» را به فارسی ترجمه کرد. شاعر بود. غزلی برای روزنامة اقدام که مدیرش عباس خلیلی بود فرستاد که زمینة آشنایی را فراهم آورد و منجر به ازدواج با وی شد. دو هفته بعد از عروسی پدر سیمین به کرمانشاه تبعید شد و بعد از دو سال به تهران برگشت. زندگی آن‌ها دوام نیافت. مادر سیمین از مؤسسین جمعیت «نسوان وطنخواه» و از اعضای مؤثر «کانون بانوان» ‌ایران بود. فعالیت مطبوعاتی داشت و یک دوره هم سردبیر روزنامة «آیندة ایران» شد. وی همچنین دبیرستان «بانوان» را تأسیس کرد و سال‌ها مدرس دبیرستان‌های «ناموس» و «دارالمعلمات» بود.

پدر سیمین عباس خلیلی بود که در نجف به دنیا آمد و همانجا تحصیل کرد. زمانی که نهضت ضدانگلیسی در عراق شکل گرفت جمعیتی به نام «نهضت اسلام» تشکیل داد و خودش رهبری آن را به عهده گرفت. پس از جنگ جهانی اول که انگلیسی‌ها بر عراق مسلط شدند عده‌ای از جوانان به شورش برخاستند و حاکم انگلستان را از بین بردند. ارتش انگلستان نجف را محاصره و جوانان شورشی را قتل‌عام کرد. ولی از آن میان دو نفر موفق شدند که جان به سلامت برند. یکی از آن دو جوان پدر سیمین، عباس خلیلی، بود که پیاده و از بیراهه به ایران آمد. خلیلی از سال ۱۲۹۹ روزنامة «اقدام» را تأسیس کرد و از سال‌های جوانی به نوشتن رمان‌های اجتماعی پرداخت. سیمین تنها فرزند عباس خلیلی است. سیمین از همسر دوم پدرش چهار برادر دارد که یکی از ایشان دکتر کامیار خلیلی نویسنده و پژوهشگر ساکن فرانسه است که آثارش با همکاری و ویرایش دکتر بهار خلیلی در ایران به چاپ می‌رسد.

سیمین در چنین محیطی و فضای چنین خانواده‌ای شخصیت یافت. خودش می‌گوید: «سیزده ساله بودم، یادم می‌آید که من نخستین شعرم را در اسفند ۱۳۱۹ برای پروین اعتصامی خواندم. آن روز پروین و مادرش در اتاق نشیمن ما نشسته بودند که مادرم شعر مرا به او عرضه کرد. پروین به سادگی خندید و تشویق کرد که شعرهایم را بخوانم. من نیز دم را غنیمت دانسته و چند شعری خواندم…» اولین شعر سیمین در زمانی که چهارده ساله بود، در روزنامة «نوبهار» چاپ شد. مطلع شعر چنین بود:

ای تودة گرسنه و نالان چه می‌کنی؟

ای ملت فقیر و پریشان چه می‌کنی؟

از سال ۱۳۳۰ که اولین مجموعة سروده‌های سیمین بهبهانی منتشر شد و او ۲۴ ساله بود تا این زمان پنجاه و سه سال از فعالیت ادبی سیمین می‌گذرد. متجاوز از نیم قرن حضور جدی و فعال در عرصة ادبیات فارسی. بسیاری از شاعران معاصر ما در زمان آغاز فعالیت‌های ادبی سیمین تازه پا به جهان گذاشته بودند.

 یادگارهایی از سیمین بهبهانی ادامه مطلب

با نجف دریابندری دربارۀ خودش، آدمها و روزگارش/ سیروس علی نژاد

* با هم بخشی از گفتگوی سیروس علی نژاد و صفدر تقی زاده را با نجف دریابندری می خوانیم. متن کامل این گفتگو را می‎توانید در شماره ۱۰۰ مجله بخارا بخوانید)

مقدمه

در سال ۱۳۸۱ ، بعد از اینکه نجف دریابندری از بیمارستان مرخص شد، من و صفدر تقی‌زاده، به عنوان دوستان او، صرفا برای اینکه حوصله‌اش در ایام نقاهت از خانه‌نشینی سر نرود و به نوعی سرگرم شود، هر روز یا هر دو سه روز یک بار، نزد او می‌‌رفتیم و عصر‌ها را با او در خانه‌اش می‌‌گذراندیم. این یک‌جور دیدار دوستانه و خانوادگی بود و قصد معینی نداشت. در این دیدار‌ها همسر آقای دریابندی، فهیمه راستکار، اغلب حضور داشت و اگر هم می‌‌خواست برای انجام کاری بیرون برود، صبر می‌‌کرد تا ما برسیم، بعد خانه را ترک کند. به غیر از خانم راستکار، گاه نزدیکان آقای دریابندری هم در جمع ما حضور می‌‌یافتند. مثلاً خواهرش یا کسی از اقوامش به دیدارش می‌آمدند، سهراب هم اغلب پیش ما می‌نشست یا در خانه در حال رفت و آمد بود. حضور هیچ یک از آنان مانع هم صحبتی‌های ما نمی‌شد، بلکه جمع ما را جمع‌تر می‌کرد و بر لطف مجلس می‌افزود. طبعاً در این دیدار‌ها از هر دری سخن می‌رفت. ما هم سعی می‌کردیم هر چه به خیال ما می‌توانست او را سرگرم کند بپرسیم. بخصوص که تصور می‌کردیم سوال‌‌های ما می‌تواند او را سر حال بیاورد یا حافظه‌اش را که تا حدی کُند شده بود بهتر کند. نجف اگرچه دوران نقاهت را می‌گذراند اما در آن سال‌ها هنوز حال و حوصله داشت و مانند این روز‌ها خاموش و ساکت در گوشه‌ای نمی‌نشست. از این رو گاهی چنان به وجد می‌آمد که شلیک قهقهه‌‌هایش را سر می‌داد و صدای خنده‌‌های معروفش را هم می‌شد شنید. با وجود این، سکته مغزی سبب شده بود خیلی چیز‌ها را فراموش کند یا بموقع به یاد نیاورد چنانکه مدتی طول می‌کشید تا اسم کسی یا تاریخ واقعه‌ای را به یاد بیاورد اما هنوز به یاد می‌آورد. بعد از چندی که صحبت‌ها به جایی رسید که خیال کردیم ارزش ثبت و ضبط دارد، ضبط صوت را هم به جمع خودمان افزودیم. این کار هم نه به قصد آن انجام شد که روزی روزگاری از متن ضبظ شده استفاده شود، صرفاً بنا بر عادت ضبظ و ثبت حرف‌ها و صحبت‌‌ها من این کار را می‌کردم. با وجود این بعد از اینکه آن دیدار‌ها حاصل خود را داد و نجف به حال عادی برگشت و دیگر جز هفته‌ای یک بار او را نمی‌دیدیم، من نوار‌ها را به کمک همسرم پیاده کردم ببینم چیزی هم از آن گپ و گفت‌‌ها حاصل می‌شود یا نه. کمک همسرم از این جهت لازم بود که صدا‌ها خیلی بد ضبظ شده بود و بیشتر وقت‌‌ها قابل شنیدن نبود و لازم می‌آمد یک نفر آن‌ها را با گوشی بشنود و به صدای بلند بگوید تا دیگری بنویسد. به هر صورت بعد از پیاده کردن نوار‌ها فکر کردم متنی که به دست آمده ارزش خاصی ندارد که بتوان آن را به دست چاپ سپرد. بنابراین آن نوشته‌‌ها و نوار‌ها همچنان در قفسۀ کتابخانه ماند تا اینکه یکی دو سال پیش، سهراب و علی‌یار گنجه قصد کردند مستندی از نجف دریابندری بسازند. در این زمان لازم آمد که چندبار با نجف بنشینیم و با او در زمینه‌‌های مختلف گفتگو کنیم. حتا ایرج پارسی‌نژاد را هم به یاری خواندیم تا با یادآوری خاطرات دوران جوانی از آبادان او را سر حرف بیاورد، اما متاسفانه هر بار که با او نشستیم بیشتر متوجه شدیم که حافظۀ آقای دریابندری چنان از دست رفته است که حتا چند جملۀ پیاپی و مربوط به هم را نمی‌توانیم از او در بیاوریم. مستاصل شده بودیم چه بکنیم که من به یاد آن نوار‌ها افتادم که در قفسۀ کتابخانه خاک می‌خورد. آن‌ها را یافتم و در اختیار دوستان گذاشتم تا به صورت دیجیتال دربیاورند بلکه صدای نجف، یا لااقل مقداری از آن، قابل تطبیق با پاره‌ای تصاویر باشد که قبلاً فراهم آمده است. وقتی این کار انجام شد و صدا به صورت دیجیتال درآمد و آن‌ها را دوباره گوش کردم دیدم خود آن مصاحبه هم پر بدک نیست، یا دست کم مقداری از آن قابل استفاده است. بنابراین آن‌ها را بار دیگر با متن تطبیق دادم و کم و کسری‌‌ها را نوشتم و نزد آقای دریابندری رفتم و با او قرار گذاشتم که نگاه دوبار‌ه‌ای به آن‌ها بیندازد و نقص‌هایش را برطرف کند و هر جا که لازم می‌افتد قدری گسترش بدهد تا برای چاپ آماده شود. اما نجف در این سال‌ها چنان هوش و حافظه‌اش را از دست داده است که روز مقرر دیدم اصلا متن را گم کرده و به یاد نمی‌آورد کجا گذاشته است. خلاصه بعد از دو سه بار کوشش بی‌فایده از قصدم منصرف شدم و متن به همان صورت اولیه نزد من ماند. اینک که مجله بخارا در پی بزرگداشتی که برای آقای دریابندری برگزار کرده قصد دارد مطالبی دربارۀ او منتشر کند، بخشی از آن یادداشت‌‌ها را انتخاب کرده‌ام تا در اینجا از آن استفاده شود. امیدوارم به کار بیاید.

صفدر تقی زاده، سیروس علی نژاد و نجف دریابندری ـ مرداد 1393 ـ عکس از سهراب دریابندری

صفدر تقی زاده، سیروس علی نژاد و نجف دریابندری ـ مرداد ۱۳۹۳ ـ عکس از سهراب دریابندری

اما پیش از پایان یافتن این مقدمه لازم است تأکید کنم که اگر از این گپ و گفت‌‌ها فایده‌ای برخیزد، سهم دوستم آقای صفدر تقی‌زاده بیشتر از من است. زیرا به پیشنهاد او بود که آن زمان برای سرگرم کردن نجف نزد او می‌رفتیم و دوستی او با آقای دریابندری بسیار قدیمی‌تر از دوستی من با نجف است و به زمانی بر می‌گردد که آن‌ها در آبادان می‌زیستند و روزگار خوشی داشتند. حتا من دوستی خود با نجف را وامدار آقای تقی‌زاده هستم. اما گذشته از اینکه از این متن فایده ای برخیزد یا نه، باید بگویم که من و صفدر تقی‌زاده حاصل خود را از این گپ و گفت‌‌ها برداشته‌ایم. چون در آن ایام نقاهت که نزد آقای دریابندری می‌رفتیم از هم صحبتی با او بسیار لذت برد‌ه‌ایم. شاید ندانید که همنشینی و هم‌صحبتی با آقای دریابندری تا چه اندازه لذت‌بخش بوده است. بیهوده نیست که سعدی دوستی با مردم دانا را نیکو می‌انگاشت و همشهری بزرگ او می‌گفت:

ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود. ادامه مطلب

شب سالروز تولد محمود دولت آبادی و افتتاح « کافه نزدیک» { کافه کتاب} /ترانه مسکوب

محمود دولت آبادی ـ عکس از متین خاکپور

محمود دولت آبادی ـ عکس از متین خاکپور

 در شامگاه پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ در محل « کافه نزدیک« در خیابان کریمخان زند جشن تولد محمود دولت آبادی برگزار شد.

علی دهباشی جلسه را با خیرمقدم به حضار گشود و از طرف « کافه نزدیک» و مدیر آن، فرهاد دولت آّبادی، خیر مقدم گفت. این کافه یکی از مجموعه کافه‎هایی است که به « کافه نزدیک» شهرت دارد و قرار است جلسات رونمایی، نمایشنامهخوانی و گردهم آیی‎های کوچک ادبی در آنجا برگزار شود.

سپس دهباشی خطاب به محمود دولت آبادی گفت: آقای محمود دولت آبادی ، از تابستان ۱۳۴۱ که نخستین داستان شما « ته شب» منتشر شد تا به امروز بیش از نیم قرن می‎گذرد. در این چند دهه‎ای که از عمر داستان‎نویسی می‎گذرد، در هر دوره ما شاهد خلق آثار درخشانی از شما بوده‎ایم که هر کدام برگ زرینی است در تاریخ ادبیات داستانی ایران.

این رشد و کمال در طی نیم قرن حاصل عشق شما به زبان فارسی ، فرهنگ و هنر ایران است.

شما با خلق چنین آثاری راه را برای معرفی ادبیات معاصر ایران به جهان غیرایرانی گشودید. ترجمه‎هایی که از داستان‎ها و رمان‎های شما به زبان‎های انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، هلندی، عربی، روسی و عبری انجام شد دوستداران ادبیات ایران را در جهان با فرهنگ مردم ایران از لابه لای نوشته‎های شما آشنا کرد.

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

سخنم را با قطعه‎ای از شاعر بخارایی به پایان می‎برم که گفت:

                        اگر از دل حصار شاید کرد

                        جز دل من ترا حصار مباد

                        مهربانیت را شماری نیست

                        زندگانیت را شمار مباد

سپس دهباشی از بهاءالدین خرمشاهی درخواست کرد که با دولت آبادی و دوستدارانش سخن بگوید .

خرمشاهی از بیش از چهل سال دوستی و آشنایی با دولت آبادی و خاطراتی که از این دوران داشت مطالبی بیان کرد و سپس رباعی را که برای این مجلس ساخته بود قرائت کرد:

                        میلاد تو یادمان آزادی ماست

                        آثار تو سرمایه دلشادی ماست

                        خواهیم از حق که عاقبت کن محمود

                        محمودی ما به دولت آبادی ما

محمود دولت آبادی و بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از متین خاکپور

محمود دولت آبادی و بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از متین خاکپور

پس از او متن پیام سروش حبیبی چنین قرائت شد:

ادامه مطلب

رونمایی از جشن نامه نجف دریابندری در منزل او

امروز صبج، جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۳ شماره یکصد مجله بخارا که در واقع جشن نامه نجف دریابندری محسوب می‎شود در منزل او با حضور گروهی از نویسندگان و مترجمان رونمایی شد.

در این مراسم سه تن از نویسندگان این جشن نامه : منوچهر انور، صفدر تقی زاده و سیروس علی نژاد حضور داشتند و پس از رونمایی دریابندری از نویسنگانی که در این جشن نامه همکاری کرده‎اند تشکر کرد و نسخه‎ای از مجله به وی اهدا شد.

سپس حضار ستوالاتی از نجف دریابندری کردند؛ این روزها چه کتاب‎هایی می‎خواند، چه فیلم‎هایی می‎بیند و اوقات فراغت خود را چه می‎کند که وی نیز در جملاتی بسیار کوتاه پاسخ گفت و مراسم تا دوازده ظهر ادامه یافت.

لازم به یادآوری است که شماره صد مجله بخارا از روز یکشنبه ۱۲ مرداد ماه در کتابفروشی ها ودکه‎های مطبوعات در دسترس علاقمندان قرار می‎گیرد.

آلبومی از رونمایی شماره صد بخارا ـ عکس ها از متین خاکپور

 

انتشار یکصدمین شماره مجله بخارا

 

Bukhara-100شماره یکصد بخارا( خرداد ـ تیر ۱۳۹۳) از یکشنبه ۱۲ مرداد  در کتابفروشی ها و دکه‎های مطبوعاتی عرضه می‎شود. شماره صد بخارا به جشن نامه نجف دریابندری، مترجم آثار ادبی و فلسفی، اختصاص یافته است و تصویر وی را بر روی جلد دارد .

در این شماره مقالاتی از محمد علی موحد، داریوش شایگان، شفیعی کدکنی، محمود دولت آبادی، ژاله آموزگار، محمود امیدسالار، آیدین آغداشلو، منوچهر انور، حسین معصومی همدانی، عبدالحسین آذرنگ، ترانه مسکوب، مینو مشیری و مباحتی درباره ایرانشناسی، نقد ادبی و … می‎خوانیم.

با هم مروری داریم بر فهرست صدمین شماره بخارا :

ادامه مطلب

جشن صد و یک سالگی دکتر منوچهر ستوده

امروز بعد از ظهر( ۲۶ تیر ماه ۱۳۹۳)  در باغ گلور در سلمان شهر مازندران ، جشن یکصد و یکمین سال زادروز دکتر منوچهر ستوده توسط مجله بخارا و با حضور گرومی از دوستداران وی برگزار شد.

S-1

در این مراسم، ابتدا علی دهباشی یاد و خاطره دوستان شصت ساله دکتر ستوده، ایرج افشارو باستانی پاریزی را گرامی داشت و سپس از ۴۰ سال دوستی و آشنایی با منوچهر ستوده سخن گفت. و پس از آن علی امیری گزارشی از فعالیت‎های نویسندگی و پژوهشی دکتر ستوده ارائه کرد و گفت در سال آینده دو کتاب دکتر ستوده که با همکاری وی به انجام رسیده منتشر خواهند شد: کتاب « زبان فارسی مردم تهران قدیم» و « بازی‎های قدیم ایران» . و نیز قلمی مزین به تصویر دکتر ستوده از سوی بازرگانی گلستانی به وی اهدا شد.

و سپس دکتر ستوده ضمن تشکر از دوستان خود، یکی از سروده هایش را خواند.

image-4

image-5

کتاب‎شناسی دکتر منوچهر ستوده/ دکتر عنایت الله مجیدی ـ به نقل از بخارا ۹۳ خرداد و تیر ۱۳۹۲

۱) کتابها:

(تألیف، تصحیح).

۱۳۳۲

۱) فرهنگ گیلکی. با مقدمة پورداود. تهران. نشریة انجمن ایرانشناسی، چهارده + ۲۷۲ ص+   ۳ صفحه تصویر تا شده.

۱۳۳۵

۲) گوهرنامه (تألیف محمدبن منصور)، تصحیح منوچهر ستوده، تهران، فرهنگ ایران‌زمین، ج۴، ص ۱۸۵-۳۰۲٫

۳) فرهنگ‌ کرمانی، تهران. فرهنگ ایران زمین،۶+۲۱۲ ص. (انتشارات ش۴).

۴) فرهنگ بهدینان. گردآوری جمشید سروش سروشیان؛ با مقدمة ابراهیم پورداود؛ به کوشش منوچهر ستوده، فرهنگ ایران‌زمین، نشریة شمارة ۳، ۲۱۹ ص.

ـــــــــــــ چاپ سوم، ۱۳۷۰، دانشگاه تهران، ۲۱۸+۲۸+۸ ص. (انتشارات ش۱۶۴۶). ادامه مطلب

Semsarمراسم اهدای هفتمین جایزه خصوصی روزنامه‌نگاری دکتر مهدی سمسار (امید)، با حضور سیدمحمود دعایی سرپرست موسسه اطلاعات، دکتر‌‌ هادی خانیکی عضو هیأت علمی دانشگاه علامه طباطبایی، علی دهباشی، مهندس حمید باستانی‌پاریزی، علیرضاخانی سردبیر روزنامه اطلاعات، بنی احمد، پرویز براتی،‌‌ هادی حیدری و… به همت گیتی الهی، شهرزاد و شیرین سمسار برگزار شد. هفتمین دوره این جایزه به یادبود و گرامیداشت دکتر کاظم معتمدنژاد، روزنامه‌نگار و حقوقدان ایرانی و دکتر محمدابراهیم باستانی‌پاریزی، مورخ، نویسنده، پژوهشگر، شاعر، موسیقی‌پژوه و استاد دانشگاه تهران اختصاص داشت که در مدت برگزاری دوره‌‌های پیشین این جایزه از همراهان اصلی و مشوقان روزنامه‌نگاران جوان بودند.

در ابتدای این مراسم‌‌ هادی حیدری، نقاش و کارتونیست مطبوعاتی و برنده ششمین دوره جایزه روزنامه‌نگاری امید، گفت: خوشحالیم که با حمایت بزرگان فرهنگ، ادب و عرصه روزنامه‌نگاری، این جایزه به هفتمین دوره خود رسیده است. جایزه روزنامه‌نگاری امید از طرف بنیاد شادروان دکتر مهدی سمسار، هر سال به یک روزنامه‌نگار جوان اختصاص پیدا می‌کند. برای حمایت از این نسل روزنامه‌نگاری و به تبعیت از راه و روشی که دکتر سمسار داشتند.

IMG_0940

حیدری سپس از گیتی الهی، همسر دکتر سمسار دعوت کرد تا آغازگر برنامه باشد. گیتی الهی سخنان خود را با خوشامدگویی به حضار آغاز کرد و گفت: دوستان گرامی و همکاران عزیز همسرم، ضمن خوشامدگویی، خیلی خوشحالیم که امروز در جمع کوچک‌مان دوستان، روزنامه‌نگاران جوان و استادان قدیمی این حرفه حضور دارند؛ جایزه هفتمین دوره روزنامه‌نگاری دکتر سمسار را با عنوان امید تقدیم می‌کنیم. ۱۱ سال از پیوستن او به نور می‌گذرد، یاد و خاطره همیشه بیدارش، همواره با ما و دوستان یکدل جوان اوست.

الهی سپس به ارائه گزارشی از کارهای انجام شده در بنیاد دکتر مهدی سمسار پرداخت و افزود: باید در ابتدا خدمت‌تان عرض کنم که در این جلسه جای زنده‌یادها، دکتر معتمدنژاد و استاد دکتر باستانی‌پاریزی خالی است؛ آنها در این سال‌‌ها همواره در تمامی جلسات حضور داشته و یاد و خاطره دوست قدیمی خود را با سخنانشان گرامی داشته‌اند. در سال ۱۳۸۴ یادنامه دکتر مهدی سمسار به کوشش آقای علی دهباشی منتشر شد. در سال ۱۳۸۵ کتاب دنیای تئو، چاپ سوم توسط انتشارات نقش جهان، کتاب ایران در اسپانیا از انتشارات گستره هر دو با مدیریت آقای مجید طالقانی، در سال ۱۳۸۷ کتاب از کوروش تا اسکندر، چاپ پنجم توسط نشر علم با مدیریت آقای علمی و کتاب‌‌های عطر و پرستار فرانسوی از انتشارات لوح منتشر شدند.


ادامه مطلب

انتشار بخارا ۹۹

Bukhara 99

جشن نامه هشتاد سالگی جمال میرصادقی به همراه یادنامه دکتر باستانی پاریزی در شماره ۹۹ بخارا منتشر شد.

همچنین در این شماره مقالاتی می‎ خوانیم از : شفیعی کدکنی، محمدعلی موحد، ژاله آموزگار،داریوش شایگان،محمدرضا باطنی، بهاءالدین خرمشاهی ، همایون کاتوزیان ، رسول جعفریان، مهشید میرمعزی،ترانه مسکوب، محمود دولت آبادی و  … . در این شماره بخارا مباحثی نیز دربارۀ زبان فارسی، نقد ادبی، زبانشناسی، ایرانشناسی،تاریخ نشر،تاریخ معاصر، ادبیات جهان و … منتشر شده است و از شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳ در دسترس علاقمندان قرار دارد.

با هم مروری داریم بر فهرست شماره ۹۹ بخارا :

ادامه مطلب

دسته‌ها