مجله فرهنگی و هنری

مدیر و سردبیر
علی دهباشی

طرح اصلی روی جلد
مرتضی ممیز

خوشنویسی روی جلد
محمد احصایی

شعر از
مهدی اخوان ثالث

فاكس موقت
88958697
تلفن همراه
09121300147

ایمیل سردبیر
dehbashi.ali@gmail.com

ایمیل مجله
info@bukharamag.com

مجله بخارا در اینترنت
bukharamag.com

تهران صندوق پستی
۱۵۶۵۵-۱۶۶

جستجو در بخارا

Loading

کتابخانه به مثابه موطن * آلبرتو مانگوئل/ ترجمه کیوان باجغلی

( این مطلب در بخارای شماره ۷۵ ، فروردین و تیر ۱۳۸۹ منتشر شده بود که امروز آن را بازخوانی می کنیم )

 

Bukhara 75

جهان (که دیگران کتابخانه مى‌نامندش)…

خورخه لوئیس بورخس، کتابخانه بابل‌

 

فراسوی کتابخانه‌های ملی تمام ملل، کتابخانه عظیم‌تری وجود دارد که دربردارنده تک تک آن کتابخانه‌هاست: کتابخانه‌ای آرمانی و به نحو باورناپذیری پهناور که نه تنها تمامی کتاب‌های تاکنون به نگارش درآمده را در خود جای می‌دهد، که نیز شامل آثاری است که چه‌بسا روزی روزگاری به نگارش درآیند، حاوی آن مجلداتی که هنوز از راه نرسیده‌اند. گرچه چنین انبوهه غول‌آسایی از کتابخانه‌ها، هر کتابخانه منفردی را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد، با این همه، هریک از کتاب‌های آن مجمـوعه‌های منفـرد تلویحـا ً به وجـود چنین انبوهه عظیمـی اشاره می‌کنند. نسخه ادیسه کتابخانه من، که «ترجمه‌ای است به انگلیسی منثور، به قلم تی. ای. شاو[۱]» (نویسنده‌ای که بیشتر به نام لارنس عربستان او را می‌شناسند)، درعین‌حال که بازتابی از فضای اسکندریه و تفاسیر باریک‌بینانه آریستارخوس[۲] است، به نحوی پیشگویانه نیز اشارتی است به کتابخانه پروپیمانی که جورج استاینر[۳] در ژنو با گردآوری نسخه‌های ادیسه برپا داشت، و هم اشارتی به چاپ‌های جیبی متعددی از هومر، که خواننده‌ای گمنام در مونته ‌ویدئو آن‌ها را برای بازسازی کتابخانه سارایوو ارسال کرد. هریک از این خوانندگان ادیسه متفاوتی را قرائت می‌کنند، و خوانش‌های ایشان ماجراهای اولیس را به فراسوی جزایر نیک‌بختان[۴]، به سوی بی‌کرانگی، بسط و گسترش می‌دهد.

در میان تمامی ماجراهای اولیس، هیچ یک به انداز‌ه بازگشت او به خانه و موطنش برای من تکان‌دهنده نیست. ماجرای سیرن‌ها[۵]، سیکلوپ‌ها[۶]، ساحره و افسون‌هایش عجایبی چشمگیر و حیرت‌آوراند، اما حکایت مردی سالمند که به محض رؤیت آن ساحل فراموش‌نشدنی می‌گرید و قصه سگی که با شناختن صاحبش، از فرط اندوه، در برابر پاهای وی جان می‌دهد، حقیقی‌تر و جذاب‌تر به نظر می‌آید تا آن ماجراهای شگرف و اعجاب‌انگیز. نـُه دهم حماسه ادیسه سرشار از حیرت و شگفتی است؛ پایان آن ملموس و آشناست.

اما مراد از «بازگشت به خانه» چیست؟ می‌توان به نحو اقناع‌ کننده‌ای بیان داشت که ما معمولا ً به جهان یا به چشم سرزمینی ناآشنا و بیگانه می‌نگریم یا به چشم خانه و زادگاهمان، و درعین حال می‌توان نشان داد که کتابخانه‌های ما فی‌الواقع منعکس‌کننده این دو بینش مخالف‌اند. هنگامی که در میان کتاب‌هایمان پرسه می‌زنیم و به‌ طور اتفاقی مجلدی را از قفسه‌ها بیرون کشیده، آن را تورقی می‌کنیم، آن صفحات یا به دلیل اخـتلاف و ناهمخـوانی‌شـان با تجربه‌ها و آموخـته‌هـای ما موجـب حیرتمان می‌شوند یا به سبب همانندی و همخوانی‌شان با تجارب ما مایه تسلای خاطرمان. حرص و آز آگاممـنون یا آرامـش و فروتنـی کشـیش بوداییِ رمان «کیم» [نوشـته رودیارد کیپلینگ] به چشم من کاملا ً نا‌آشنا و بیگانه است، ولی سرگردانی آلیس یا کنجکاوی سندباد برایم در حکم آینه‌ای است که به کرّات در آن عواطف و احساساتم را مشاهده کرده‌ام. هر خواننده‌ای یا آواره‌ای مردد و حیرت‌زده است یا مسافری از سفر بازگشته.

شب از نیمه گذشته است. باران بی‌امان می‌بارد. خوابم نمی‌بَرَد. در کتابخانه‌ام چرخی می‌زنم، کتابی را از قفسه‌ها بیرون می‌کشم و مشغول خواندن می‌شوم. در قلعه‌ای متروک با دیوارهای شکسته، آنجا که اقامتگاه اشباحی پرشمار بود و بادی سرد از میان شکاف‌ برج‌ها و باروها و دریچه‌هایش می‌وزید، کنت کهنسال بلندآوازه‌ای زندگی می‌کرد. دانش وی درباب جهان عمدتاً از کتاب‌ها نشأت می‌گرفت، و درخصوص جایگاهش در تاریخ هیچ تردیدی به دل راه نمی‌داد. این مرد سالخورده اشرافی ادعا می‌کرد که حق دارد به خود و نژادش ببالد و مباهات کند چرا که:

«در رگ‌های ما خون شماری از نژادهای بی‌باک و دلاوری جریان دارد که برای سیادت و حکمرانـی چـون شـیر شـجـاعانه جنگـیدند. روزگـاری افـراد قـبیله اوگریک (Ugric) از ایســلند بدین‌جا، که گردابـی از نژادهای اروپایـی بود، سرازیر شـدند، همانان که روحـیه جنگجـویـی‌شـان عطـیه‌ای بـود از جـانب «ثور»[۷] و «وودین»[۸]. آن جنگـاوران بر پهـنه آب‌هـای اروپا و آسـیا و نیز آفریقا چـنان سـبعیّتی از خود به نمایش گذاشـتند که مردمـان آن نواحی می‌پنداشتند که در معرض حمله گرگ‌ْ‌ آدم‌ها (were-wolves) قرار گرفته‌اند… روزی که ترک‌ها در شهر کاسووا (Cassova) پرچم مجارها و والاچی‌ها را پایین کشیدند، سرافکندگـی عظیمـی برای ملـت من به جـا مـاند؛ در آن هـنگامه کسـی نبـود مگر یکـی از هم‌نژادان من که در کسـوت ساکـنان خـطه وُی وُد (Voivode) از رود دانوب گـذشـت و ضربه مهلکی به ترک‌ها وارد کرد ! آن شخص به راستی یک دراکولا بود!»[۹]


ادامه مطلب

دیدار و گفتگو با حسن انوری با حضور شفیعی کدکنی/زهرا ناطقیان

anvari

صبح روز پنجشنبه یازدهم تیر ماه سال یکهزار و سیصد نود و چهار، کتابفروشی آینده با همکاری بنیاد فرهنگی و اجتماعی ملت، دایره المعارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و مجله بخارا میزبان دکتر حسن انوری مؤلف فرهنگ بزرگ سخن بود.

در ابتدای جلسه علی دهباشی با قرائت یادداشتی از محمدرضا شفیعی کدکنی در وصف حسن انوری جلسه را آغاز می کند که شرح آن بدین قرار است :

” آشنایی و دوستی من با دکتر حسن انوری ، به نیم قرنی پیش از این می رسد ، سال هایی که در دوره دکتری ادبیات فارسی دانشگاه تهران ، در کلاس های پر فیض استاد بدیع الزمان فروزانفر ، در کنار هم ، پشت یک میز می نشستیم و هر دم مسحور دانش بیکران و حضور ذهن خارق العاده آن یگانه روزگار بودیم . در همان سال ها دکتر انوری به همکاری با لغت نامه دهخدا انتخاب شده بود و زیر نظر استاد بزرگ و فداکار فرهنگ ایران زمین شادروان دکتر محمد معین ، مشغول کار بود .

دوران سی – چهل ساله همکاری با لغت نامه دهخدا – که هنوز هم خوشبختانه ادامه دارد – در وجود دکتر انوری دانش و تجربه هایی را ، در راه فرهنگ نویسی فارسی ، ذخیره کرد که توانست در فاصله چند سال یکی از عظیم ترین برنامه های فرهنگ نویسی برای زبان فارسی را با توفیقی آسمانی بسامان برساند و حاصل آن در مرحله پایانی فرهنگ نه جلدی سخن و فرهنگ سه جلدی امثال فارسی و فرهنگ اعلام تاریخی و نیز فرهنگ اعلام جغرافیایی بود ، در کنار چندین کار بزرگ دیگر باز هم در حوزه فرهنگ نویسی فارسی .

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی - عکس از متین خاکپور

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی – عکس از متین خاکپور

این تنها چشم انداز توفیقات او بود در قلمرو فرهنگ نویسی برای زبان فارسی . دکتر انوری ، گاه به تنهایی و گاه با همکاری استادانی دیگر بسیار کارهای ممتاز در حوزه ادب فارسی دارد که بی گمان در کارنامه علمی او چاپ شده است و نیازی به هیچ گونه ستایشی ندارد .

این بنده وقتی در تنهایی خود به غربال کردن چهره های فرهنگ ایران زمین ، در زمینه های مختلف می پردازم ، دکتر انوری را یکی از برجسته ترین مردان این عصر می بینم و فرزند خلف دهخدا و معین . برای کهن دوست دانشمند و یگانه ، عمری دراز همراه با سلامت و توفیق آرزو دارم . ”


ادامه مطلب

دیدار و گفتگو با حسن انوری

anvari

پنجشنبه ۱۱ تیر ماه ۱۳۹۴ ساعت ۹ صبح تا ۱۱/۳۰ کتابفروشی آینده میزبان دکتر حسن انوری است . 

 

حسن انوری، ادیب  و فرهنگ نویس معاصر،  در ۱۰ اسفند ماه ۱۳۱۲هـ.ش در تکاب متولد شد .پس از اخذ دیپلم،  فعالیت آموزشی خود را از سال ۱۳۳۲ در دبیرستانهای زادگاهش آغاز کرد. بعد تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تبریز ادامه داد و در ۱۳۴۰ لیسانس گرفت. در همین ایام در دبیرستانهای تبریز  مشغول تدریس شد. سپس به تهران آمد و تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران دنبال کرد  و در ادامه تحصیلات خود در  ۱۳۵۰ موفق به اخذ دانشنامه دکترا شد. موضوع پایان نامه دکترای وی تحقیق در اصطلاحات دیوانی دوره غزنوی و سلجوقی بود که بعدها به صورت کتاب انتشار یافت. دکتر انوری از سال ۱۳۴۰ همکاری خود را با سازمان لغت‌نامه دهخدا آغاز کرد و زیر نظر شادروان دکتر محمد معین طی سالها به تألیف و تنظیم بعضی مجلدات آن (حروف الف،ب،ر،ک،ی) مشغول به کار بود. از ۱۳۴۳ تا ۱۳۵۸ با سازمان کتابهای درسی همکاری داشت. از دیگر کارها و اقدامات دکتر انوری باید از همکاری ایشان با دانشگاه پیام نور و تألیف ۹ جلد کتاب درسی برای آن دانشگاه، تأسیس مجموعه ادب فارسی با همکاری دکتر جعفر شعار، تأسیس مجموعه گنج ادب- که تاکنون ۲۵ جلد آن منتشر شده – و تأسیس سازمان فرهنگ برای تألیف چند دوره فرهنگ  یاد کرد. دکتر انوری در ۱۳۸۲ به عضویت پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد.در ۱۳۵۳ به دعوت دانشگاه کلن به آلمان رفت. در سالهای ۱۳۵۷- ۵۸ برای گذراندن فرصت مطالعاتی در دانشگاه پرنیستون به آمریکا سفر کرد.

دکتر  حسن انوری سرپرست گروه تدوین کتاب فرهنگ بزرگ سخن است که در دوره بیست و یکم انتخاب کتاب سال جمهوری اسلامی ایران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان کتاب سال برگزیده شد. دکتر انوری در هفتمین همایش چهره‌های ماندگار در آبان ماه ۱۳۸۷ نیز به عنوان چهره برگزیده در رشته ادبیات فارسی انتخاب شد.

 

خیابان ولیعصر، سه راه زعفرانیه، خیابان عارف نسب، شماره ۱۲، کتابفروشی آینده 

 

گزارش تصویری از مراسم بدرقه و خاکسپاری شهریار عدل

گزارشی تصویری از مراسم بدرقه دکتر شهریار عدل از مقابل موزه ایران باستان و سپس خاکسپاری در قطعه نامداران بهشت زهرا. یادش همواره باقی و گرامی باد

 

( عکس ها از : مریم اسلوبی)

 

 

دیدار و گفتگو با صفدر تقی زاده

tagizadeh

پنجشنبه ۴ تیر ماه ۱۳۹۴ در کتابفروشی آینده دیدار و گفتگو با صفدر تقی زاده بود که علی دهباشی پیش از آن که این جلسه آغاز شود، از دکتر شهریار عدل، باستان‎شناس نامدار ایرانی یاد کرد که در چند روز گذشته چشم از جهان فروبست.

سپس گفتگو با آقای تقی زاده چنین آغاز شد.

علی دهباشی : کمی از زندگی خودتان برای ما بگویید.

 

من در آبادان به سال ۱۳۱۱ متولد شدم. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه فرهنگ آبادان گذراندم. بعد به دبیرستان رازی رفتم و یکی دو سالی در دبیرستان رازی بودم و از آنجا پس از گذراندن امتحانی در آموزشگاه فنی آبادان به تحصیل ادامه دادم. اما در دبیرستان رازی بود که با دنیای هنر و ادب آشنا شدم.

چند سال بعد از دانشگاه تهران فوق لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم و نزدیک به دو سالی هم دوره‎های آموزش و مدیریت را از طرف شرکت نفت در انگلستان گذراندم.

وقتی به دانشکده نفت آبادان رفتم با عالم دیگری آشنا شدم. دبیران آنجا بیشتر دبیران انگلیسی بودند که از طرف شرکت نفت به آبادان آمده بودند .یکی از دبیران زبان انگلیسی ما خانمی بود به میسیز اسکول فیلد، خانمی موقر که با جدیت می‎کوشید زبان انگلیسی را با اسلوب و قواعد جدید به ما بیاموزاند.

همین خانم برای کمک به انگلیسی یاد گرفتن ما، ما را واداشت کتابچۀ کوچکی داشته باشیم و اصطلاحات و ضرب‎المثل‎های انگلیسی را جداگانه در آن یادداشت کنیم. همو بود که به ما توصیه کرد مرتب به سینما برویم و فیلم سینمایی ببینیم. در آن موقع هر هفته دو سه فیلم سینمایی در سینما تاج آن موقع و سینما نفت امروز نشان می‎دادند که بعضی از آنها همزمان در آمریکا و انگلیس نمایش داده می‎شدو تماشای فیلم‎های سینمایی به زبان انگلیسی در یادگیری زبان خیلی مؤثر بود.

صفدر تقی زاده ـ عکس از متین خاکپور

صفدر تقی زاده ـ عکس از متین خاکپور

زمانی که در آموزشگاه فنی آبادان بودم، رسم بر این بود که در پایان هر دورۀ تحصیلی رشته‎های فنی مهندسی، مراسم فارغ‎التحصیلی با شکوهی برگزار می‎کردند. در مراسم فارغ‎التحصیلی آموزشگاه فنی آبادان، نام شاگردان اول و دوم سوم هر دوره را هم اعلام می‎کردند و آنها را برای ادامه تحصیل به کشور انگلیس می‎فرستادند. در این جشن ضمن اجرای برنامه‎های متنوع ، غالباً نمایشنامۀ کوتاهی هم روی صحنه اجرا می‎شد. آن سال‎ها مسئول اجرای نمایش یکی از معلم‎های زبان انگلیسی ما بود به نام مستر فریمن که اهل ادبیات و به خصوص تئاتر بود.

مستر فریمن از میان شاگردان کلاس انگلیسی سه نفر را انتخاب کرد که در یک نمایش نقشی ایفا کنند: محمدعلی صفریان، علی لیاقتی و من. نمایش مورد توجه حضار قرار گرفت. حضار بیشتر از پدر و مادرها و بستگان نزدیک دانشجویان و البته مقامات فرهنگی و دولتی و شرکت نفت بودند. بعد پیشنهاد شد که نماس به زبان فارسی هم اجرا شود و گفتند چه کسانی مایلند نمایش را به فارسی ترجمه کنند. من و صفریان که دیگر دوست نزدیک شده بودیم داوطلب شدیم و با هر زور و زحمتی بود نمایشنامه را ترجمه کردیم که در مراسم دیگری به زبان فارسی هم اجرا شد و ما را تشویق کردند و همین امر موجب شد که از آن پس ما به طور مشترک به کار ترجمه ادامه بدهیم.


ادامه مطلب

دیدار و گفتگو با صفدر تقی زاده

tagizadeh

 

 

فردا پنجشنبه ۴ تیر ماه ۱۳۹۴ ـ ساعت ۹ تا ۱۱/۳۰ صفدر تقی زاده مهمان کتابفروشی آینده است تا درباره ترجمه، داستان‎نویسی و اقتباس ادبی گفتگو کند.

 

خیابان ولیعصر، سه راه زعفرانیه، خیابان عارف نسب، شماره ۱۲، کتابفروشی آینده

 

 

ایران یکی از بهترین فرزندان خود را از دست داد

IMG0070

 

دکتر شهریار عدل ، امروز ۳۱ خرداد ۱۳۹۴ ( ۲۱ ژوئن ۲۰۱۵) در پاریس درگذشت. یاد او را گرامی می داریم و نگاهی می کنیم به سخنرانی این دوستدار صادق و همیشگی ایران در شب مونتابونه :

montaboneh

نود و سومین نشست از شب‌های بخارا به عکاس ایتالیایی، لوئیجی مونتابونه، اختصاص داشت. این مراسم به مناسبت انتشار آلبوم عکس‌های مونتابونه با عنوان ایران عصر قاجار از دید مونتابونه عکاس ایتالیایی، بعدازظهر چهارشنبه دهم اسفندماه ۱۳۹۰ با همکاری بخش فرهنگی سفارت ایتالیا در مدرسه پیتر دلاواله در تهران برگزار شد.

موضوع سخنرانی دکتر شهریار عدل، باستان‌شناس و متخصص تاریخ قاجاریه، رونق صنایع جدید در ایران قرن نوزدهم، چگونگی ورود اولین دوربین‌های عکاسی به ایران و اشتیاق دربار به فن عکاسی بود. آنچه در ادامه خواهید خواند یادداشت ایشان بر کتاب است.

با دکتر شهریار عدل در شب مونتابونه

با دکتر شهریار عدل در شب مونتابونه

یادداشت دکتر عدل برای کتاب «ایران در عصر قاجار»

 

عکاسی به صورت داگرئوتیپی در سال ۱۸۳۹ میلادی همزمان با سلطنت محمدشاه قاجار در پاریس عرضه شد. خبر این اختراع حدود چند ماه بعد به ایران رسید و شاه و رجال کشور مشتاق این هنر شدند. به درخواست محمدشاه، دولت‌های روس و انگلیس اسباب عکس داگرئوتیپی را به ایران فرستادند.

دستگاه روس‌ها، که هدیه امپراتور بود، زودتر رسید. نیکلای پاولوف دیپلمات جوان روس، که به این منظور تعلیم عکاسی دیده بود، این اسباب را به تهران آورد و در تاریخی که در ادامه قید می‌شود نخستین عکس ثبت شده در تاریخ ایران را در حضو محمدشاه برداشت.

کمی بعد سه دستگاه داگرئوتیپ در تهران وجود داشت در حالی که در اغلب کشورهای جهان هنوز عکاسی متداول نشده بود. توجه به عکاسی ناشی از قابلیت این رساله برای ثبت تصاویر واقعی بود؛ وظیفه‌ای که تا قبل از آن در انحصار نقاشی بود.

عکاسی در ایران بخت بلندی داشت و در دوران ناصری توانست در میان بهترین‌ها در جهان جلوه کند. هم اکنون آلبومخانه کاخ گلستان، که یادگار دوران قاجار است، شاید در یکدست بودن و قدمت در دنیا یک رقیب بیش‌تر نداشته باشد که مجموعه‌ پادشاهی بریتانیاست.

برای نگارنده این سؤال مطرح بود که چگونه بین معرفی عکاسی به صورت داگرئوتیپی در سال ۱۸۳۹م/ ۱۲۵۴ق/ ۱۲۱۸خ در پاریس و نخستین عکسبرداری در ایران، در اواسط دسامبر ۱۸۴۲/ اواسط ذیقعده ۱۲۵۸/ پایان آذر (قوس) ۱۲۲۱، توسط نیکلای پاولوف کم‌تر از سه سال گذشته است، حال آن که نیم قرن بعد، طبق اسنادی که تا این اواخر به دست آمده است، فاصله بین معرفی سینما در سال ۱۸۹۵م/ ۱۲۷۴خ در پاریس و آشنایی و فیلمبرداری در یک چهارچوب ایرانی آن هم در اروپا به پنج سال می‌رسد؟

جواب این سؤال را در ضعف دستگاه مظفری و کشور در مقایسه با گذشته، ملایمت فطری شخص مظفرالدین شاه، ناآگاهی و بی‌توجهی مردم و عدم احساس مسئولیت از سوی ایشان می‌توان یافت. همچنین می‌توان پذیرفت که اگر ناصرالدین شاه در ۱۳۱۳ق/ ۱۸۹۶م/ ۱۲۷۴خ به قتل نرسیده بود، فیلم سینما و دوربین فیلمبرداری در همان سال‌ها به طهران می‌رسید و شاید رشد سریع‌تری از همان ابتدا پیدا می‌کرد ولی چنین نشد.

و اما در موارد لؤییجی مونتابونه باید گفت که وی چهارمین عکاس اهل کشور ایتالیا است که در ایران دوره ناصری عکس انداخته است. قبل از وی به ترتیب فوکه تی و لؤییجی پشه افسران ایتالیایی که در مدرسه دارالفنون به تدریس پرداختند و سپس آنتونیو جیانوزی در کشور ایران عکاسی کرده بودند.

این کتاب به بررسی برخی از آثار لؤییجی مونتابونه می‌پردازد.

دکتر شهریار عدل در شب مونتابونه

دکتر شهریار عدل در شب مونتابونه

دکتر شهریار عدل در شب مونتابونه

دکتر شهریار عدل در شب مونتابونه

دیدار و گفتگو با جواد مجابی / پریسا احدیان

mojabi 50-70

صبح روز پنجشنبه بیست و یکم خرداد ماه سال یکهزار و سیصد نود و چهار، کتابفروشی آینده با همکاری بنیاد فرهنگی و اجتماعی ملت، دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و مجله بخارا در بیست و سومین نشست خود میزبان دکتر جواد مجابی منتقد و نویسنده و شاعر بود.

در ابتدای جلسه علی دهباشی ضمن خوشامدگویی گفت:” دکتر مجابی نیازی به معرفی ندارند. در شعر که ده ها مجموعه دارند که بخشی را با عنوان کلیات توسط انتشارات نگاه به چاپ رساندند و دربرگیرنده ی تمام اشعارشان است. در حوزه ی رمان که سال های پیش تر شروع شده و همین مقدار پشت چاپ مانده که روزگار باید بر این امر مجالی دهد. در حوزه ی نقد ادبی همینطور و هنرمندان نقاش و هنرهای تجسمی ما با دکتر مجابی از زاویه ای دیگر آشنا هستند. ادبیات نقد ما در هنرهای تجسمی: نقاشی، مجسمه سازی و خوشنویسی و … مدیون دکتر مجابی است. بیش از هزاران صفحه مقاله و سخنرانی و کتاب مستقل بویژه درباره ی هنر معاصر ایران نوشته اند که هر کسی بخواهد امروزه از کمال الملک تا نقاشان و مجسمه سازان و خوشنویسان دوران کنونی را مطالعه کند باید به آثار ایشان مراجعه نماید. مجموعه ای کوچکی از آن ها کتاب «سرآمدان هنر نو» که اخیراً به انتشار رسیده است؛ می باشد. اخیراً نیز بخشی از خاطرات ایشان در مجموعه ی تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران منتشر شده که یک حجم هفتصد صفحه ای در کنار این خاطرات نیز هست که قرار است به زودی منتشر شود. در بخشی از کتاب «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» که گفتگویی میان جواد مجابی و علی شروقی است، چنین آمده است:

جواد مجابی - عکس از متین خاکپور

جواد مجابی – عکس از متین خاکپور

“سال ۱۳۱۸در قزوین متولد شدم. در خاندان مجابی ها که به «سادات شیرازی» معروفند. این جماعت توی خودشان به طور بسته زندگی می کردند و تقریباً با اهالی شهر قاطی نمی شدند. چیزی که محدود و محصور بودن این ها را تشدید می کرد یکی اینکه بیشترشان اهل وعظ بودند و دیگر اینکه دارای آداب و رسوم خاص حتی زبان رمزی بودند. لغات رمزی در قدیم بین حرفه های مختلف رایج بوده است، اصطلاحات خاصی است که من به آن ها اشاره می کنم در حدود صد واژه است. در مقاله ای خواندم که این لغات در گستره ای بین افغانستان و هند واحتمالا ممکن است به دراویش و این ها منسوب باشد. مراسم عزا و عروسی آن ها با اشعاری همراه بود و بعد نوعی رفتار اجتماعی خاص که در دراز مدت این ها را از دیگران مشخص می کرد. ویژگی دیگر این ها طنز و هزل پردازیشان است که نشأت می گیرد از حالات و رفتار اهل شیراز که غالباً به شادخویی و تساهل منسوب هستند و این در تضاد با روحیه ی مردم قزوین است. عجیب این است که همچین شهری آدم هایی دارد که از طنز پردازهای معروف کشورمان هستند، مثل «عبید» و «دهخدا» و یا «اشرف الدین قزوینی» و کسانی دیگر. بچه های این خاندان یا روضه خوان شدند یا روزنامه نویس. بعد ها متوجه شدم که روزنامه نگاری اساساً نوعی روضه خوانی است به صورت مکتوب. در واقع این ها استعداد سخنوری و نقالی داشته اند که شکل نقالی شفاهی اش می شود روضه خوانی و کتبی اش تغییر شکل می دهد به روزنامه نگاری. بعدها به ادبیات پرداختم. حس کردم ترکیبی از این دو از میراث خانوادگی به من رسیده است. هدف از این گفتار این بود که خواستم بگویم گاهی عادات موروثی چطور زندگی و رفتار حتی مشاغل ما را تسخیر می کند. اولین کسی که از فامیل ما به کار روزنامه نویسی پرداخته است، سید علی رعد مجابی است که در آستانه ی مشروطیت، روزنامه ای را به نام«رعد» منتشر می کرده است. البته این با رعدی که سید ضیاء الدین طباطبایی منتشر کرد، متفاوت است. رعد مجابی با مشروطه خواهان مخصوصاً با عارف دوست بود. نفر بعدی ادیب مجابی است که او هم روزنامه ای با نام «بازپرس» داشت. بعدها عموی من سید علاءالدین حرفه ی روزنامه نگاری را ادامه داد و من در نوجوانی در خانه ی عمو با انواع نشریات آشنا شدم. از سراسر کشور به خانه اش روزنامه می آمد. فکر می کنم بخشی از عادت خواندن و جاذبه ی نوشتن که در من مزمن شده از اینجا می آید.”


ادامه مطلب

جشن نامه پوری سلطانی با یادی از مرتضی کیوان منتشر شد

Bukhara 106

شماره یکصد و ششم مجله بخارا که جشن نامۀ پوری سلطانی است، با یادی از مرتضی کیوان و با مقالاتی از  ایرج افشار، سیدعبدالله انوار، ه.ا.سایه، بهاءالدین خرمشاهی، کامران فانی، نوش آفرین انصاری و… منتشر شد

محمد علی موحد، محمدرضا شفیعی کدکنی، داریوش شایگان، جلال خالقی مطلق، مصطفی ملکیان، نصرالله پورجوادی، علی اشرف صادقی، فتح الله مجتبایی، محمدرضا باطنی، محمود امیدسالار، محمد منصور هاشمی،عبدالحسین آذرنگ،ناهید حبیبی آزاد،شیفته سلطانی، بابک شادلو،فریده رهنما،نورالله مرادی، میلاد عظیمی،علی بیات، مسعود حسینی پور،مسعود میرشاهی، محمود متقالچی،محمدرضا ضیاء، هاشم رجب زاده،جواد ماهزاده، مینو مشیری،منوچهر پارسادوست، مریم هدایت،پیروز سیار، ترانه مسکوب،علی اکبر صارمی، فریار جواهریان،مهرناز شیرازی عدالکریم رازی و امیرسعیدالهی از دیگر همکاران شماره ۱۰۶ بخارا هستند.

 

آتش بی‎خاکستر/شیفته سلطانی

حدود یک سال و نیم پیش وقتی به من خبر دادند که پوری سلطانی پشت میز کارش بیهوش شده و او را به درمانگاه مرکزی لواسان آورده‌اند، تعجب نکردم ولی می‌دانستم سخت‌ترین روز زندگیم در راه است. در فاصله‌ درمانگاه تا بیمارستان و عبور از ترافیک سنگین، مرتب صدایش می‌کردم. «پوراندخت، پوراندخت! چشماتونو باز کنین؛ نفس بکشین.». به دستهایش نگاه می‌کردم، ناخن‌هایش تیره شده بود. وقتی چشمم به حلقه ازدواجش افتاد که شصت سال بود از انگشتش در نیامده بود، سی سال از زندگی خود را می‌دیدم که در کنارش مثل برق گذشته بود.

وقتی همسرش، مرتضی کیوان، را تیرباران کردند، فقط چهار سالم بود. چیزی از او به خاطر ندارم جز آنکه خود را در خیابانی روی شانه‌های مردی می‌دیدم پُرمو که از دو طرف دستهای کوچک مرا گرفته بود و در کنارش زنی تندتند راه می‌رفت و حرف می‌زد و من آسمان را به خود نزدیک‌تر می‌دیدم. عروسی‌شان را در ۲۷ خرداد ۱۳۳۳ در منزل ما گرفتند. از آن مراسم چیزی به یاد ندارم ولی در چند عکس باقی‌مانده از آن روز، آینه‌ای قدی را می‌بینم که سالهاست در خانه فعلی ما، در زردبند، روی دیوار نصب شده است.

نخستین تصویر روشنی که از عمه‌ام، پوری سلطانی، در ذهن دارم مربوط به شش یا هفت‌سالگی‌ام است که همیشه دستم در جستجوی گرفتن دست خانمی بسیار قدبلند (آن موقع به نظرم خیلی بلندتر از حالا بود)، لاغر، با چشمانی سیاه و غمگین و لبخندی مهربان بود. همیشه سیاه می‌پوشید. وقتی برایمان قصه می‌گفت صدایش برایم جذاب بود. بعدها که در سخنرانی‌هایش می‌نشستم فکر می‌کردم اگر خواننده می‌شد حتماً شبیه جون بائز (joan Baez) می‌خواند.

پدر

پدر

وقتی بهار می‌شد و ما با او از کوههای زردبند بالا می‌رفتیم تا کنگر و ریواس و قارچ و والک بچینیم، برایمان ترانه «سبز کشمیر ما…» را می‌خواند و ما با او دم می‌گرفتیم. فیلم اشکها و لبخندها همیشه مرا به یاد او می‌انداخت؛ وقتی جولی آندروز در دامنه‌ کوهها برای بچه‌های اربابش آواز می‌خواند و به آنها موسیقی یاد می‌داد. «س» را کمی نوک‌زبانی ادا می‌کرد. دوستانش همیشه ادایش را درمی‌آوردند وقتی می‌گفت «سلام». عاشق طبیعت است و گل و گیاه. ولی حس بویایی ندارد. ولی وقتی برایش گل می‌چیدیم همیشه می‌گفت «به‌به! چه بویی…!» می‌خواست دل ما را نشکند.


ادامه مطلب

دسته‌ها