مجله فرهنگی و هنری

مدیر و سردبیر
علی دهباشی

طرح اصلی روی جلد
مرتضی ممیز

خوشنویسی روی جلد
محمد احصایی

شعر از
سعید نفیسی

فاكس موقت
88958697
تلفن همراه
09121300147

ایمیل سردبیر
dehbashi.ali@gmail.com

ایمیل مجله
info@bukharamag.com

مجله بخارا در اینترنت
bukharamag.com

تهران صندوق پستی
۱۵۶۵۵-۱۶۶

جستجو در بخارا

Loading

نسخه الکترونیک بخارا ۱۰۰ در فیدیبو

bukharaFidiboرو

روز وصل دوستداران یاد باد/ علی دهباشی

Behbahani

در ساعات نخستین بامداد امروز سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ سیمین بهبهانی دوستداران خود را تنها گذاشت و رفت.

زانگه که زبان از پی گفتار گشودیم

تا دامنة عمر سرودیم و سرودیم

بر گنجِ درستِ سخن نادره‌کاران

در خود توان خردة ناچیز فزودیم

بودیم و کسی پاس نمی‌داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدارند که بودیم

(سیمین بهبهانی)

سیمین بهبهانی متولد ۱۳۰۶ در تهران است. مادرش خانم فخر عظما ارغون از زنان فرهیخته و فاضل دورة‌ خویش بود. به ادبیات فارسی کاملاً مسلط بود و با زبان‌های عربی، فرانسوی و انگلیسی آشنایی داشت و ترجمه هم می‌کرد. کتاب «تاریخ ناپلئون» را به فارسی ترجمه کرد. شاعر بود. غزلی برای روزنامة اقدام که مدیرش عباس خلیلی بود فرستاد که زمینة آشنایی را فراهم آورد و منجر به ازدواج با وی شد. دو هفته بعد از عروسی پدر سیمین به کرمانشاه تبعید شد و بعد از دو سال به تهران برگشت. زندگی آن‌ها دوام نیافت. مادر سیمین از مؤسسین جمعیت «نسوان وطنخواه» و از اعضای مؤثر «کانون بانوان» ‌ایران بود. فعالیت مطبوعاتی داشت و یک دوره هم سردبیر روزنامة «آیندة ایران» شد. وی همچنین دبیرستان «بانوان» را تأسیس کرد و سال‌ها مدرس دبیرستان‌های «ناموس» و «دارالمعلمات» بود.

پدر سیمین عباس خلیلی بود که در نجف به دنیا آمد و همانجا تحصیل کرد. زمانی که نهضت ضدانگلیسی در عراق شکل گرفت جمعیتی به نام «نهضت اسلام» تشکیل داد و خودش رهبری آن را به عهده گرفت. پس از جنگ جهانی اول که انگلیسی‌ها بر عراق مسلط شدند عده‌ای از جوانان به شورش برخاستند و حاکم انگلستان را از بین بردند. ارتش انگلستان نجف را محاصره و جوانان شورشی را قتل‌عام کرد. ولی از آن میان دو نفر موفق شدند که جان به سلامت برند. یکی از آن دو جوان پدر سیمین، عباس خلیلی، بود که پیاده و از بیراهه به ایران آمد. خلیلی از سال ۱۲۹۹ روزنامة «اقدام» را تأسیس کرد و از سال‌های جوانی به نوشتن رمان‌های اجتماعی پرداخت. سیمین تنها فرزند عباس خلیلی است. سیمین از همسر دوم پدرش چهار برادر دارد که یکی از ایشان دکتر کامیار خلیلی نویسنده و پژوهشگر ساکن فرانسه است که آثارش با همکاری و ویرایش دکتر بهار خلیلی در ایران به چاپ می‌رسد.

سیمین در چنین محیطی و فضای چنین خانواده‌ای شخصیت یافت. خودش می‌گوید: «سیزده ساله بودم، یادم می‌آید که من نخستین شعرم را در اسفند ۱۳۱۹ برای پروین اعتصامی خواندم. آن روز پروین و مادرش در اتاق نشیمن ما نشسته بودند که مادرم شعر مرا به او عرضه کرد. پروین به سادگی خندید و تشویق کرد که شعرهایم را بخوانم. من نیز دم را غنیمت دانسته و چند شعری خواندم…» اولین شعر سیمین در زمانی که چهارده ساله بود، در روزنامة «نوبهار» چاپ شد. مطلع شعر چنین بود:

ای تودة گرسنه و نالان چه می‌کنی؟

ای ملت فقیر و پریشان چه می‌کنی؟

از سال ۱۳۳۰ که اولین مجموعة سروده‌های سیمین بهبهانی منتشر شد و او ۲۴ ساله بود تا این زمان پنجاه و سه سال از فعالیت ادبی سیمین می‌گذرد. متجاوز از نیم قرن حضور جدی و فعال در عرصة ادبیات فارسی. بسیاری از شاعران معاصر ما در زمان آغاز فعالیت‌های ادبی سیمین تازه پا به جهان گذاشته بودند.

 یادگارهایی از سیمین بهبهانی ادامه مطلب

با نجف دریابندری دربارۀ خودش، آدمها و روزگارش/ سیروس علی نژاد

* با هم بخشی از گفتگوی سیروس علی نژاد و صفدر تقی زاده را با نجف دریابندری می خوانیم. متن کامل این گفتگو را می‎توانید در شماره ۱۰۰ مجله بخارا بخوانید)

مقدمه

در سال ۱۳۸۱ ، بعد از اینکه نجف دریابندری از بیمارستان مرخص شد، من و صفدر تقی‌زاده، به عنوان دوستان او، صرفا برای اینکه حوصله‌اش در ایام نقاهت از خانه‌نشینی سر نرود و به نوعی سرگرم شود، هر روز یا هر دو سه روز یک بار، نزد او می‌‌رفتیم و عصر‌ها را با او در خانه‌اش می‌‌گذراندیم. این یک‌جور دیدار دوستانه و خانوادگی بود و قصد معینی نداشت. در این دیدار‌ها همسر آقای دریابندی، فهیمه راستکار، اغلب حضور داشت و اگر هم می‌‌خواست برای انجام کاری بیرون برود، صبر می‌‌کرد تا ما برسیم، بعد خانه را ترک کند. به غیر از خانم راستکار، گاه نزدیکان آقای دریابندری هم در جمع ما حضور می‌‌یافتند. مثلاً خواهرش یا کسی از اقوامش به دیدارش می‌آمدند، سهراب هم اغلب پیش ما می‌نشست یا در خانه در حال رفت و آمد بود. حضور هیچ یک از آنان مانع هم صحبتی‌های ما نمی‌شد، بلکه جمع ما را جمع‌تر می‌کرد و بر لطف مجلس می‌افزود. طبعاً در این دیدار‌ها از هر دری سخن می‌رفت. ما هم سعی می‌کردیم هر چه به خیال ما می‌توانست او را سرگرم کند بپرسیم. بخصوص که تصور می‌کردیم سوال‌‌های ما می‌تواند او را سر حال بیاورد یا حافظه‌اش را که تا حدی کُند شده بود بهتر کند. نجف اگرچه دوران نقاهت را می‌گذراند اما در آن سال‌ها هنوز حال و حوصله داشت و مانند این روز‌ها خاموش و ساکت در گوشه‌ای نمی‌نشست. از این رو گاهی چنان به وجد می‌آمد که شلیک قهقهه‌‌هایش را سر می‌داد و صدای خنده‌‌های معروفش را هم می‌شد شنید. با وجود این، سکته مغزی سبب شده بود خیلی چیز‌ها را فراموش کند یا بموقع به یاد نیاورد چنانکه مدتی طول می‌کشید تا اسم کسی یا تاریخ واقعه‌ای را به یاد بیاورد اما هنوز به یاد می‌آورد. بعد از چندی که صحبت‌ها به جایی رسید که خیال کردیم ارزش ثبت و ضبط دارد، ضبط صوت را هم به جمع خودمان افزودیم. این کار هم نه به قصد آن انجام شد که روزی روزگاری از متن ضبظ شده استفاده شود، صرفاً بنا بر عادت ضبظ و ثبت حرف‌ها و صحبت‌‌ها من این کار را می‌کردم. با وجود این بعد از اینکه آن دیدار‌ها حاصل خود را داد و نجف به حال عادی برگشت و دیگر جز هفته‌ای یک بار او را نمی‌دیدیم، من نوار‌ها را به کمک همسرم پیاده کردم ببینم چیزی هم از آن گپ و گفت‌‌ها حاصل می‌شود یا نه. کمک همسرم از این جهت لازم بود که صدا‌ها خیلی بد ضبظ شده بود و بیشتر وقت‌‌ها قابل شنیدن نبود و لازم می‌آمد یک نفر آن‌ها را با گوشی بشنود و به صدای بلند بگوید تا دیگری بنویسد. به هر صورت بعد از پیاده کردن نوار‌ها فکر کردم متنی که به دست آمده ارزش خاصی ندارد که بتوان آن را به دست چاپ سپرد. بنابراین آن نوشته‌‌ها و نوار‌ها همچنان در قفسۀ کتابخانه ماند تا اینکه یکی دو سال پیش، سهراب و علی‌یار گنجه قصد کردند مستندی از نجف دریابندری بسازند. در این زمان لازم آمد که چندبار با نجف بنشینیم و با او در زمینه‌‌های مختلف گفتگو کنیم. حتا ایرج پارسی‌نژاد را هم به یاری خواندیم تا با یادآوری خاطرات دوران جوانی از آبادان او را سر حرف بیاورد، اما متاسفانه هر بار که با او نشستیم بیشتر متوجه شدیم که حافظۀ آقای دریابندری چنان از دست رفته است که حتا چند جملۀ پیاپی و مربوط به هم را نمی‌توانیم از او در بیاوریم. مستاصل شده بودیم چه بکنیم که من به یاد آن نوار‌ها افتادم که در قفسۀ کتابخانه خاک می‌خورد. آن‌ها را یافتم و در اختیار دوستان گذاشتم تا به صورت دیجیتال دربیاورند بلکه صدای نجف، یا لااقل مقداری از آن، قابل تطبیق با پاره‌ای تصاویر باشد که قبلاً فراهم آمده است. وقتی این کار انجام شد و صدا به صورت دیجیتال درآمد و آن‌ها را دوباره گوش کردم دیدم خود آن مصاحبه هم پر بدک نیست، یا دست کم مقداری از آن قابل استفاده است. بنابراین آن‌ها را بار دیگر با متن تطبیق دادم و کم و کسری‌‌ها را نوشتم و نزد آقای دریابندری رفتم و با او قرار گذاشتم که نگاه دوبار‌ه‌ای به آن‌ها بیندازد و نقص‌هایش را برطرف کند و هر جا که لازم می‌افتد قدری گسترش بدهد تا برای چاپ آماده شود. اما نجف در این سال‌ها چنان هوش و حافظه‌اش را از دست داده است که روز مقرر دیدم اصلا متن را گم کرده و به یاد نمی‌آورد کجا گذاشته است. خلاصه بعد از دو سه بار کوشش بی‌فایده از قصدم منصرف شدم و متن به همان صورت اولیه نزد من ماند. اینک که مجله بخارا در پی بزرگداشتی که برای آقای دریابندری برگزار کرده قصد دارد مطالبی دربارۀ او منتشر کند، بخشی از آن یادداشت‌‌ها را انتخاب کرده‌ام تا در اینجا از آن استفاده شود. امیدوارم به کار بیاید.

صفدر تقی زاده، سیروس علی نژاد و نجف دریابندری ـ مرداد 1393 ـ عکس از سهراب دریابندری

صفدر تقی زاده، سیروس علی نژاد و نجف دریابندری ـ مرداد ۱۳۹۳ ـ عکس از سهراب دریابندری

اما پیش از پایان یافتن این مقدمه لازم است تأکید کنم که اگر از این گپ و گفت‌‌ها فایده‌ای برخیزد، سهم دوستم آقای صفدر تقی‌زاده بیشتر از من است. زیرا به پیشنهاد او بود که آن زمان برای سرگرم کردن نجف نزد او می‌رفتیم و دوستی او با آقای دریابندری بسیار قدیمی‌تر از دوستی من با نجف است و به زمانی بر می‌گردد که آن‌ها در آبادان می‌زیستند و روزگار خوشی داشتند. حتا من دوستی خود با نجف را وامدار آقای تقی‌زاده هستم. اما گذشته از اینکه از این متن فایده ای برخیزد یا نه، باید بگویم که من و صفدر تقی‌زاده حاصل خود را از این گپ و گفت‌‌ها برداشته‌ایم. چون در آن ایام نقاهت که نزد آقای دریابندری می‌رفتیم از هم صحبتی با او بسیار لذت برد‌ه‌ایم. شاید ندانید که همنشینی و هم‌صحبتی با آقای دریابندری تا چه اندازه لذت‌بخش بوده است. بیهوده نیست که سعدی دوستی با مردم دانا را نیکو می‌انگاشت و همشهری بزرگ او می‌گفت:

ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود. ادامه مطلب

شب سالروز تولد محمود دولت آبادی و افتتاح « کافه نزدیک» { کافه کتاب} /ترانه مسکوب

محمود دولت آبادی ـ عکس از متین خاکپور

محمود دولت آبادی ـ عکس از متین خاکپور

 در شامگاه پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ در محل « کافه نزدیک« در خیابان کریمخان زند جشن تولد محمود دولت آبادی برگزار شد.

علی دهباشی جلسه را با خیرمقدم به حضار گشود و از طرف « کافه نزدیک» و مدیر آن، فرهاد دولت آّبادی، خیر مقدم گفت. این کافه یکی از مجموعه کافه‎هایی است که به « کافه نزدیک» شهرت دارد و قرار است جلسات رونمایی، نمایشنامهخوانی و گردهم آیی‎های کوچک ادبی در آنجا برگزار شود.

سپس دهباشی خطاب به محمود دولت آبادی گفت: آقای محمود دولت آبادی ، از تابستان ۱۳۴۱ که نخستین داستان شما « ته شب» منتشر شد تا به امروز بیش از نیم قرن می‎گذرد. در این چند دهه‎ای که از عمر داستان‎نویسی می‎گذرد، در هر دوره ما شاهد خلق آثار درخشانی از شما بوده‎ایم که هر کدام برگ زرینی است در تاریخ ادبیات داستانی ایران.

این رشد و کمال در طی نیم قرن حاصل عشق شما به زبان فارسی ، فرهنگ و هنر ایران است.

شما با خلق چنین آثاری راه را برای معرفی ادبیات معاصر ایران به جهان غیرایرانی گشودید. ترجمه‎هایی که از داستان‎ها و رمان‎های شما به زبان‎های انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، هلندی، عربی، روسی و عبری انجام شد دوستداران ادبیات ایران را در جهان با فرهنگ مردم ایران از لابه لای نوشته‎های شما آشنا کرد.

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

سخنم را با قطعه‎ای از شاعر بخارایی به پایان می‎برم که گفت:

                        اگر از دل حصار شاید کرد

                        جز دل من ترا حصار مباد

                        مهربانیت را شماری نیست

                        زندگانیت را شمار مباد

سپس دهباشی از بهاءالدین خرمشاهی درخواست کرد که با دولت آبادی و دوستدارانش سخن بگوید .

خرمشاهی از بیش از چهل سال دوستی و آشنایی با دولت آبادی و خاطراتی که از این دوران داشت مطالبی بیان کرد و سپس رباعی را که برای این مجلس ساخته بود قرائت کرد:

                        میلاد تو یادمان آزادی ماست

                        آثار تو سرمایه دلشادی ماست

                        خواهیم از حق که عاقبت کن محمود

                        محمودی ما به دولت آبادی ما

محمود دولت آبادی و بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از متین خاکپور

محمود دولت آبادی و بهاءالدین خرمشاهی ـ عکس از متین خاکپور

پس از او متن پیام سروش حبیبی چنین قرائت شد:

ادامه مطلب

گزارش شب شیخ شهاب‎الدین سهروردی / ترانه مسکوب

Sohrevard INT

شب شیخ شهاب‎الدین سهروردی عنوان صد و شصت و ششمین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت ، دایره‏العمارف بزرگ اسلامی ، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و انجمن حکمت و فلسفه در غروب یکشنبه ۱۲ مرداد ماه ۱۳۹۳ در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی از طرف برگزارکنندگان این شب به حاضران و سخنرانان خیر مقدم عرض کرد و گفت :

« جلسه بحث دربارۀ زندگی و آثار و اندیشه‎های فلسفی فیلسوف نامدار ایران، شیخ اشراق، شیخ شهاب‎الدین سهروردی را آغاز می‎کنیم.

شهاب‌الدین سهروردی در سال ۵۴۹ هجری قمری در دهکده سهرورد از توابع شهرستان خدابنده واقع در استان زنجان ایران شد. وی تحصیلات مقدماتی را که شامل حکمت، منطق و اصول فقه بود در نزد مجدالدین جیلی استادِ فخر رازی در مراغه آموخت و در علوم حکمی و فلسفی سرآمد شد سهروردی بعد از آن به اصفهان، که در آن زمان مهم‌ترین مرکز علمی و فکری در سرتاسر ایران بود، رفت و تحصیلات صوری خود را در محضر ظهیرالدین قاری به نهایت رسانید.

سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر در داخل ایران پرداخت، و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد. در واقع، در همین دوره بود که سهروردی شیفته راه تصوف گشت در یکی از سفرها از دمشق به حلب رفت و در آنجا با ملک ظاهر پسر صلاح الدین ایوبی (سردار معروف مسلمانان در جنگ‌های صلیبی) دیدار کرد. ملک ظاهر که محبت شدیدی نسبت به صوفیان و دانشمندان داشت، مجذوب این حکیم جوان شد و از وی خواست که در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی نیز که عشق شدیدی نسبت به مناظر آن دیار داشت، شادمانه پیشنهاد ملک ظاهر را پذیرفت و در دربار او ماند. در همین شهر حلب بود که وی کار بزرگ خویش، یعنی، حکمةالاشراق را به پایان برد.اما سخن گفتن‌های بی پرده و بی احتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر همگان، و زیرکی و هوشمندی فراوان وی که سبب آن می‌شد که با هر کس بحث کند، بر وی پیروز شود، و نیز استادی وی در فلسفه و تصوف، از عواملی بود که دشمنان فراوانی مخصوصا از میان علمای قشری برای سهروردی فراهم آورد.

سرانجام به دستاویز آن که وی سخنانی برخلاف اصول دین می‌گوید، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند، و چون وی از اجابت خواسته آن‌ها خودداری کرد، به صلاح الدین ایوبی شکایت بردند. متعصبان او را به الحاد متهم کردند و علمای حلب خون او را مباح شمردند (اتهام او معاندت با شرایع آسمانی اعلام شد)

صلاح‌الدین که به تازگی سوریه را از دست صلیبیون بیرون آورده بود و برای حفظ اعتبار خود به تایید علمای دین احتیاج داشت، ناچار در برابر درخواست ایشان تسلیم شد.

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

علی دهباشی ـ عکس از متین خاکپور

به همین دلیل، پسرش ملک ظاهر تحت فشار قرار گرفت و ناگزیر سهروردی را در سال ۵ رجب ۵۸۷ هجری قمری به زندان افکند و شیخ همان جا از دنیا رفت. وی در هنگام مرگ، ۳۸ سال داشت و مزار ایشان در مسجد امام سهرودی شهر حلب می‌باشد.

اما بحث دربارۀ شناساندن اندیشه سهروردی در ایران بیشتر به دوران اخیر بازمی‎گردد. در اینجا باید از کوشش‎های زنده‎یادان دکتر سید جعفر سجادی به خاطر ترجمه و تفسیر کتاب « حکمه‎الاشراق»، پروفسور هانری کربن به خاطر مباحث و ترجمه آثار شیخ اشراق و دکتر حسین ضیائی به خاطر کتاب « معرفت و اشراق در اندیشۀ سهروردی» یاد کنیم.

_MG_6534

ادامه مطلب

رونمایی از جشن نامه نجف دریابندری در منزل او

امروز صبج، جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۳ شماره یکصد مجله بخارا که در واقع جشن نامه نجف دریابندری محسوب می‎شود در منزل او با حضور گروهی از نویسندگان و مترجمان رونمایی شد.

در این مراسم سه تن از نویسندگان این جشن نامه : منوچهر انور، صفدر تقی زاده و سیروس علی نژاد حضور داشتند و پس از رونمایی دریابندری از نویسنگانی که در این جشن نامه همکاری کرده‎اند تشکر کرد و نسخه‎ای از مجله به وی اهدا شد.

سپس حضار ستوالاتی از نجف دریابندری کردند؛ این روزها چه کتاب‎هایی می‎خواند، چه فیلم‎هایی می‎بیند و اوقات فراغت خود را چه می‎کند که وی نیز در جملاتی بسیار کوتاه پاسخ گفت و مراسم تا دوازده ظهر ادامه یافت.

لازم به یادآوری است که شماره صد مجله بخارا از روز یکشنبه ۱۲ مرداد ماه در کتابفروشی ها ودکه‎های مطبوعات در دسترس علاقمندان قرار می‎گیرد.

آلبومی از رونمایی شماره صد بخارا ـ عکس ها از متین خاکپور

 

انتشار یکصدمین شماره مجله بخارا

 

Bukhara-100شماره یکصد بخارا( خرداد ـ تیر ۱۳۹۳) از یکشنبه ۱۲ مرداد  در کتابفروشی ها و دکه‎های مطبوعاتی عرضه می‎شود. شماره صد بخارا به جشن نامه نجف دریابندری، مترجم آثار ادبی و فلسفی، اختصاص یافته است و تصویر وی را بر روی جلد دارد .

در این شماره مقالاتی از محمد علی موحد، داریوش شایگان، شفیعی کدکنی، محمود دولت آبادی، ژاله آموزگار، محمود امیدسالار، آیدین آغداشلو، منوچهر انور، حسین معصومی همدانی، عبدالحسین آذرنگ، ترانه مسکوب، مینو مشیری و مباحتی درباره ایرانشناسی، نقد ادبی و … می‎خوانیم.

با هم مروری داریم بر فهرست صدمین شماره بخارا :

ادامه مطلب

جشن صد و یک سالگی دکتر منوچهر ستوده

امروز بعد از ظهر( ۲۶ تیر ماه ۱۳۹۳)  در باغ گلور در سلمان شهر مازندران ، جشن یکصد و یکمین سال زادروز دکتر منوچهر ستوده توسط مجله بخارا و با حضور گرومی از دوستداران وی برگزار شد.

S-1

در این مراسم، ابتدا علی دهباشی یاد و خاطره دوستان شصت ساله دکتر ستوده، ایرج افشارو باستانی پاریزی را گرامی داشت و سپس از ۴۰ سال دوستی و آشنایی با منوچهر ستوده سخن گفت. و پس از آن علی امیری گزارشی از فعالیت‎های نویسندگی و پژوهشی دکتر ستوده ارائه کرد و گفت در سال آینده دو کتاب دکتر ستوده که با همکاری وی به انجام رسیده منتشر خواهند شد: کتاب « زبان فارسی مردم تهران قدیم» و « بازی‎های قدیم ایران» . و نیز قلمی مزین به تصویر دکتر ستوده از سوی بازرگانی گلستانی به وی اهدا شد.

و سپس دکتر ستوده ضمن تشکر از دوستان خود، یکی از سروده هایش را خواند.

image-4

image-5

کتاب‎شناسی دکتر منوچهر ستوده/ دکتر عنایت الله مجیدی ـ به نقل از بخارا ۹۳ خرداد و تیر ۱۳۹۲

۱) کتابها:

(تألیف، تصحیح).

۱۳۳۲

۱) فرهنگ گیلکی. با مقدمة پورداود. تهران. نشریة انجمن ایرانشناسی، چهارده + ۲۷۲ ص+   ۳ صفحه تصویر تا شده.

۱۳۳۵

۲) گوهرنامه (تألیف محمدبن منصور)، تصحیح منوچهر ستوده، تهران، فرهنگ ایران‌زمین، ج۴، ص ۱۸۵-۳۰۲٫

۳) فرهنگ‌ کرمانی، تهران. فرهنگ ایران زمین،۶+۲۱۲ ص. (انتشارات ش۴).

۴) فرهنگ بهدینان. گردآوری جمشید سروش سروشیان؛ با مقدمة ابراهیم پورداود؛ به کوشش منوچهر ستوده، فرهنگ ایران‌زمین، نشریة شمارة ۳، ۲۱۹ ص.

ـــــــــــــ چاپ سوم، ۱۳۷۰، دانشگاه تهران، ۲۱۸+۲۸+۸ ص. (انتشارات ش۱۶۴۶). ادامه مطلب

شب عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار انتشارات امیرکبیر، برگزار شد.

jafari 50-70

شب « عبدالرحیم جعفری» صد و شصت و پنجمین شب از شبهای مجله بخارا بود که با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت، مرکز دایره‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار و انتشارات فرهنگ معاصر غروب یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۳ برگزار شد.

علی دهباشی این نکوداشت را با شرح مختصری از زندگی عبدالرحیم جعفری آغاز کرد:

« شصت و پنج سال از آبان سال ۱۳۲۸ که مؤسسه امیرکبیر در یک بالاخانۀ ۱۶ متری در خیابان ناصرخسرو تأسیس شد می‎گذرد.

عبدالرحیم جعفری در دوازدهم‌ آبان‌ ماه‌ سال‌ ۱۲۹۸ شمسی‌ در آخر بازار عباس‌آباد یکی‌ از محلات‌ فقیرنشین‌ جنوب‌ تهران‌ متولد شد‌. پس از ترک پدر آن هم ‌ چند ماه قبل‌ از تولد او، مادرش برای تأمین زندگی خود و تنها فرزندش‌ به کار نخ‌ریسی‌ برای‌ جوراب‌بافها روی آورد.
عبدالرحیم تا کلاس‌ چهارم‌ ابتدایی‌ در مکتب‌خانه‌ و دبستانهای‌ علامه‌ و ثریا در تهران‌ درس‌ خواند و چون‌ مادرش‌ قادر به‌ تأمین‌ مخارج‌ خانواده‌ نبود در حالی‌ که‌ بیشتر از دوازده‌ سال‌ نداشت‌ او را به‌ چاپخانة‌ علمی‌ که‌ در آن‌ سالها به‌ طریقة‌ چاپ‌ سنگی‌ کار می‌کرد سپرد و او نیز پس از چند سال کار متمادی، در ۱۳۲۰ و با ورود متفقین به ایران به خدمت سربازی رفت و پس از گذراندن این دوران به کار در چاپخانه برگشت و تا ۱۳۲۸ به کار در کتابفروشی علمی مشغول بود و سپس از این کار استعفا داد و با پس‌انداز سالهای‌ کارگری‌ و کارمندی‌ مؤسسة‌ امیرکبیر را در یک‌ اتاق ۴*۴ در قسمت‌ فوقانی‌ یکی‌ از ساختمانهای‌ خیابان‌ ناصرخسرو تأسیس‌ نمود.

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

به این ترتیب، عبدالرحیم جعفری ، بنیان‎گذار مؤسسه انتشارات امیرکبیر، با همت ستودنی و بی‎نظیر خود موفق شد « صنعت نشر» را در سرزمین ما معنا و مفهوم بدهد. در طی چندین دهه دست به انتشار صدها کتاب مهم در عرصه‎های گوناگون زد که مجموعۀ این کتابها در ارتقاء سطح فلسفی و فرهنگی، هنری و ادبی و علمی جامعۀ ما مؤثر بود. بدون شک این همه ممکن نمی‎شد مگر با همت والای انسانی به نام عبدالرحیم جعفری.

ادامه مطلب

در ترجمه ناپذیری شعر/ محمدرضا شفیعی کدکنی ـ به نقل از بخارا ۸۰

محمدرضا شفیعی کدکنی

محمدرضا شفیعی کدکنی

در فرهنگ خودمان، نخستین کسی که مدّعی است ترجمة شعر محال است، جاحظ (متوفای ۲۵۵) است. وی در کتاب الحیوان می‌گوید:

«والشعرََُ لایُستطاعُ اَن یُتَرجَمَ و لایَجُوزُ عَلَیهِ النَقل. وَ مَتی حُوِّلَ تَقَطَّعَ نَظمُهُ و بَطََلَ وَزنُهُ وَ ذَهَبَ حُسنُهُ وَ سَقَطَ مَوضِعُ التَّعَجُّبِ مِنه وَ صارَ کَالکَلامِ المَنثورِ. والکلامُ المنثورُ المُبتَدأُ علی ذلکَ اَحسَنُ وَاَوقَعُ مِنَ المنثورِ الّذی حُوِّلَ مِن موزونِ الشعرِ». یعنی «و شعر، تابِ آن را ندارد که به زبانی دیگر ترجمه شود و انتقال شعر از زبانی به زبان دیگر روا نیست. و اگر چنین کنند «نظم» شعر بریده می‌شود و وزنِ آن باطل خواهد شد و زیبائیِ آن از میان خواهد رفت و نقطة شگفتی‌برانگیزِ آن ساقط خواهد شد و تبدیل به سخن نثر خواهد شد. نثری که خودبه‌خود نثر باشد زیباتر از نثری است که از تبدیلِ شعرِ موزون حاصل شده باشد.»

نمی‌دانم در دنیای قدیم، قبل از او، چه کسانی چنین نظریه‌ای را دنبال کرده‌اند. قدر مسلّم این است که در دورة اسلامی هیچ‌کس به صراحت او، و با توضیحاتِ او، به امتناعِ ترجمة شعر از زبانی به زبانی دیگر نیندیشیده‌ است.[۱]

امروز هم که نظریه‌های ترجمه در فرهنگ‌های مختلف بشری، شاخ و برگ‌های گوناگون به خود دیده است، باز هم در جوهر حرف‌ها، چیزی آن‌سوی سخن جاحظ نمی‌توان یافت. آخرین حرفی که در پایان قرن بیستم، در این‌باره زده شده است، سخنِ شیموس هینی[۲]، برندة جایزة نوبل ادبیّات چند سال قبل است که در مصاحبه‌ای در اکتبر سال ۱۹۹۵ گفت:

Poets belong to the language not to the world

(یعنی شاعران به زبان تعلّق دارند نه به جهان).

در فاصلة جاحظ تا شیموس هینی بسیاری از اهل ادب منکر این بوده‌اند که شعر را بتوان ترجمه کرد و حتّی بعضی شعر را به «چیزی که قابل ترجمه نیست» تعریف کرده‌اند و عبارت رابرت فراست[۳] در این زمینه شهرت جهانی دارد:

Poetry is what is lost in translation. It is also what is lost in interpretation.

(شعر همان چیزی است که در ترجمه از بین می‌رود و نیز همان است که در تفسیر از میان بر‌می‌خیزد.) ادامه مطلب

دسته‌ها