به یاد کاظم برگ‌نیسی

سیدحسین رضوی برقعی

 

امروز سی‌ام تیرماه ۱۴۰۵، شانزدهمین سالگرد درگذشت استاد کاظم برگ‌نیسی، ادب‌پژوه، مصحح و مترجم زبان عربی است. ضمن گرامی‌داشت یاد و خاطره استاد، نوشته‌ای از سیدحسین رضوی برقعی را که در شماره ۷۷ و ۷۸ مجله بخارا (مهر ـ دی ۱۳۸۹) چاپ شده بود، بازنشر می‌کنیم. ـ بخارا

 

کاظم برگ‌نیسى، در پى سانحه‌اى دلخراش، خونین و پرسش‌برانگیز که شامگاه شنبه ۲۶/۴/۱۳۸۹ در دفتر کارش، واقع در هشتگرد کرج روی داد به شدت مجروح شد و چند روز بعد در بامداد چهارشنبه سى‌ام تیرماه در بیمارستان امام خمینى تهران جان سپرد. دفتر کار برگ‌نیسی ساختمانى بود که کسى جز او در آن استقرار نیافته بود. ساعت نُه و نیم شبانگاه، همسر و فرزندان خردسالش، بیرون ساختمان به انتظار وی ایستاده بودند، ناگهان صداى هولناکى شنیدند و دقایقى بعد با پیکر نیمه‌جان و خون‌آلود او روبه‌رو شدند. همسر و دوقلوهاى دوازده‌ساله برگ‌نیسى، او را از گودال آسانسور بیرون مى‌کشند. هنوز پس از هفته‌ها، فرزندانش آن لحظه‌های تلخ و جانکاه را که مادر، تنپوش خونین پدر را به دستشان داد و خود راهى بیمارستان شد، از خاطر نزدوده‌اند و از مادر سخت گلایه‌مندند که چرا در دل آن شب، آنها را در خیابانى در شهرک کوچکى دور از منزل، با لباسی آلوده به خون، تنها رها کرده است. ساعتى بعد از حادثه، همسرش خبر واقعه اتّفاقیه را به من داد. شبانه از شعاع دویست و پنجاه کیلومترى به راه افتادم، اما چه سود، که بود و نبودم در برابر قضای محتوم تفاوتی نداشت. پنجه در پنجه تقدیر نمی‌توانستم افکند.

چهار روز بیش نگذشت که درگذشت. دو روز بعد در یکم مردادماه ۱۳۸۹ در قطعه نام‌آوران بهشت زهرا به خاک سپرده شد. برگ‌نیسی از معدود پژوهشگرانی چون روانشادان دکتر احمد طاهرى عراقى و دکتر مرتضى اسعدى بود که به گفته دکتر هادى عالم‌زاده از امیدهاى آینده قلمرو تحقیقات جدّى بودند. اکنون از آن روزها چهار ماه گذشته است. نه خاطرات و لحظات دوستىِ نُه ساله‌ام را با او مى‌توانم فراموش کنم و نه چهار روز تلخى که در مراکز درمانى، تن نیمه‌جانش را نظاره مى‌کردم که جان مى‌کَند و کارى از دست برنمی‌آمد.

امّا برگ‌نیسى، بیش از هر چیز شهرتش را از عربى‌دانىِ نابش وام گرفته بود. بیست و چهار سال سپرى شد تا گم شده‌ام را در ادب عربى و بیش از آن در هنر فارسى‌گردانىِ متونِ عربى، در او یافتم. مدارس قدیمه و دانشگاه را زیرِ پا گذاشته بودم، کسى را نیافته بودم. عطشى جانکاه داشتم تا مگر جرعه‌اى آب زلال، از چشمه ادب عربى بنوشم. سال‌ها اُنس با برگ‌نیسى نه تنها سیرابم کرد که بارها مرا به اوج سرخوشى رسانید. پیش و پس از او، نه در ایرانیان و عرب‌زبانان و عرب‌تباران ایران زمین و نه در ایرانیان ایران‌کوچ و نه در بسیارى عربى‌دانان ممالک عربى، چون اویى ندیدم. بارها یادآورش می‌شدم که بیشتر ایرانیان و به ویژه جوانان از زبان و ادب عربى گریزانند. تأکید مى‌کردم حق آن است که جز زَهر و رنج از این زبان، یادگارى در ذهنشان نمانده است. خواهش‌ها کردم. گفتم بگذار ایرانیان به ویژه جوانان، لذّت زیبایی‌ها و ظرافت‌هاى نظم و نثر عربى را چنان دریابند که تو دریافته‌اى. کارش را آغاز کرده بود، آن هم سترگ و پُرشکوه. شوربختانه بسیارى‌شان نیمه‌کاره مانْد. اکنون هنر او در پسِ مقاله‌هاى تحقیقى و ترجمه‌هایى چون مِهیار دمشقى و پیش‌درآمدى بر شعر عربى، دریافتنى است. بخش‌هاى عربى‌گردانیده دیگر آثارش که بیشتر در مقدّمه مجموعه ادب فارسى‌اش جاى دارد، از آن جمله است. کارهاى مشترکى نیز داشتیم از تصحیح متون عربى و پارسى‌گردانی‌هاى عربى به فارسى که هر یک در مراحل ابتدایى، و پایانى بر زمین مانْد.

 

کاظم برگ‌نیسی

 

برگ‌نیسى به سال ۱۳۳۵ در خرّمشهر متولّد شده بود. نسبش به آل‌عصفور بحرین مى‌‌رسید، زمانى که بخشى از ایران به شمار مى‌آمد. نیاى او به خرّمشهر کوچید. سال‌هاى کودکى و نوجوانى‌اش را در همان شهر گذرانْد تا سال ۱۳۵۴ که در دانشگاه پلى‌تکنیک تهران در رشته الکترونیک پذیرفته شد. پیش از انقلاب براى کارهاى سیاسى‌اش به زندان کمیته مشترک افتاد. سال ۱۳۶۲ رشته پلى‌تکنیک و پلیتیک را رها کرد و به مطالعه و پژوهش‌ در علوم انسانى پرداخت. دائره‌المعارف بزرگ اسلامى، مرکز نشر دانشگاهى، انتشارات فرهنگ معاصر، نشر کارنامه و انتشارات فکر روز از مراکزى بودند که در طى بیست و پنج سال گذشته در آنجا مشغول به کار بود.

کاظم بارها از رنج‌هاى سال‌هاى آغازین زندگى‌اش برایم گفته بود. از خانواده‌اى پُرجمعیّت که پدر به تنهایى نمى‌توانست بار همه هزینه‌ها را به دوش بکشد. به کمک او شتافت. از تجربه‌هاى پیشه‌هاى گوناگونش مى‌گفت، امّا کار و درس و دبستان و دبیرستان، او را از خوانش گسترده و ژرفش دور نکرد. آنچه او را از بسیارى همردگانش در زمینه علمى متفاوت کرده بود، عطشِ پایان‌ناپذیرى بود که به خواندن داشت. خسته و دلزده نمى‌شد. بسیارى، کتاب‌ها را مرور مى‌کنند و شاید تا پایان هم بخوانند، امّا او در کتاب ذوب مى‌شد، الهام مى‌گرفت، نقد مى‌کرد. به گواهىِ خودش، در سال‌هاى پیش از پانزده‌سالگى، بارها دیوان‌هاى شعر فارسى و عربى را بازخوانى کرده بود. در سال‌هاى پایانى عمرش نیز گاه برایمان قصایدى طولانى از شعرهاى کهن فارسى و عربى مى‌خوانْد، گاه نیز از شعرهاى شاعران بزرگ اروپا. در نوجوانى‌اش پس از دلدادگى به سعدى، غزل‌هایى سروده بود و آموزگارانش را به تشویق خود واداشته بود. رشته تحصیلى ریاضى، مانعى براى پژوهش‌هاى ادبى‌اش نشده بود. اساساً تا پایان عمر از معدود کسانى بود که خویشتن‌آموز بود و تا آنجا که او را مى‌شناختم، کمتر از استادى آموزش رسمى دیده بود، به جز همان چیزهایى که در دانشگاه خوانده بود. راست آن است که عاشق استقلال به معناىِ کامل و رهایى از تعلّق‌هاى حافظانه بود. برگ‌نیسى، سخت خویشتن‌دار بود. از کسى خواهشى نمى‌‌کرد. اگر چنین بود، هنگامى انجامش مى‌داد که مطمئن بود تقاضایش قطعاً پذیرفته خواهد شد.

نگاه و شاید بهتر باشد بگویم جهان‌بینى کاظم با بسیارى روشنفکران دیگر تفاوت داشت. سرسپرده تمدن و اندیشه غربی نبود. دل به سنت‌های نادرست موروثی و رایج نسپرده بود. سیاست برایش ابزاری بود تا عدالت اجتماعی تحقق پیدا کند. گرچه در گام نخست زندگى به کارهاى سیاسى پرداخته بود، امّا از سیاست و سیاست‌ورزان نومید بازگشته بود. به گواهىِ خودش، وابستگى و تعلّقِ خاطر به فرقه یا گروه سیاسى خاصّى در پیش یا پس از انقلاب نداشت. از بسیارى پژوهشگران معاصر و مستشرقین اروپا و آمریکا در نتیجه‌گیرى‌هایشان مأیوس شده بود. اعتقاد داشت پیش‌داوری‌هاى نادرست یا به تعبیر خودش داوری‌هاى وحشتناک فراوانى کرده‌اند. سال‌هاى پایانى عمرش که به تصحیح متون کهن پرداخته بود، دریافته بود که بسیارى نام‌آوران معاصر، از دریافت مفاهیم متون ناتوان مانده‌اند. روزى گفت: قبلاً تصور مى‌کردم در ایران مشکل ما این است که عربى‌دان برجسته نداریم، اکنون دریافتم که فارسى‌دان هم کم داریم. اندک اندک مأیوس‌تر مى‌شد. دریافته بودم به رمز و راز انحطاط تمدّن شرق نزدیک شده است. بر زبان نمى‌آورد، امّا از نگاهش مى‌خواندم. آثار بزرگان دانش، ادب و عرفان را نقّادانه خوانده بود.

روزى از او پرسیدم در میان کارنامه یک هزار ساله ترجمه عربى به فارسى سده چهارم تا چهاردهم، ترجمه‌اى را مى‌پسندى؟ گفت فلان ترجمه‌اى که رساله‌اى کوتاه است و در قرن ششم در مجلسى در خوارزم انجام شده است. درباره ترجمه مؤیدالدّین خوارزمى هم مى‌گفت: احیاء علوم الدین را بد ترجمه نکرده است، امّا براى امروزى‌ها کارآمد نیست. سال‌ها پیش، رساله‌‌اى عربى را از ابن‌سینا در زمینه پزشکى کهن بر پایه چهار نسخه خطّى آماده کرده بودم و از او خواستم بازبینى کند. پنج ماه طول کشید و روزى به خانه‌ام آورد. متن را در سه لایه نقد کرده بود. گفت: قلم قرمز، لغزش‌هایى است که تو در بدخوانى‌هایت مرتکب شده‌اى و مؤلّف و کاتبان اشتباه نکرده‌اند. شمارى یادآوری‌ها را با قلمى سبز آورده بود که گفت: آنچه آورده‌اى بر پایه نسخه‌هاى خطّى بوده، امّا کاتبان در نقل کلام ابن‌سینا دچار لغزش شده‌اند. سرانجام گفت: قلم مشکى، اشتباهات بوعلى است که چون عربى، زبان مادرى‌اش نبوده است، کلمات و جملاتى آورده که عرب زبانان نمى‌آورند.

 

کاظم برگ‌نیسی به همراه دو پسرش

نوبتى دیگر از او پرسیدم چرا ثقل کلام آثار طبّى رازى یا ابن‌سینا بیش از کسانى مانند حنین بن اسحاق و ابن‌نفیس است؟ گفت: کسانى مانند ابن‌سینا با یک واسطه بیشتر از عرب‌زبانان، مفاهیم عربى را درمى‌یابند و متن را مى‌نگارند. نکته نابش این بود: «ابن‌سینا و دیگر پارسى‌زبانان، فارسى مى‌اندیشیده‌اند ولى عربى مى‌‌نوشته‌اند». منطقاً اگر نابغه‌اى ایرانى‌تبار مانند بوعلى چنین باشد، کارنامه عربى‌دانى دیگران آشکار است. روزى درباره ترجمه ابن‌مقفّع از کلیله و دمنه بحث مى‌کردیم. گفتم: آیا درست است که ایرانیان ابن‌مقفّع را در ادب عربى مى‌ستایند و آثارش را از شاهکارها مى‌شمارند؟ گفت: اصلاً چنین چیزى درست نیست. نثرش در شمار متون درجه دو و سه عربى است.

وسواس در پژوهش متون کهن به حدّى دامن‌گیرش شده بود که تصمیم داشت در تصحیح متون کهن به خاستگاه‌هاى مؤلّف نزدیک شود. حس کرده بود هنگام نقل متن از عربى به فارسى، احتمالاً افتادگی‌ها و بدخوانی‌ها و ترجمه‌هاى غیر دقیق، سبب شده است که دریافت مفاهیم این‌گونه آثار فارسى دشوار شده باشد. چنین کارى را درباره تذکره‌الاولیا آغاز کرده بود و اعتقاد داشت شاهکار عطّار، آمیزه‌اى از متون عربى است و باید تا آنجا که ممکن است، مأخذیابى شود.

ویژگىِ کیمیاگونه برگ‌نیسى، کم برگ‌نویسى بود. اهل کتاب دریافته‌اند که بسیارى نویسندگان و مترجمان، کمتر از آنچه نوشته‌اند، مطالعات جدّى داشته‌اند. شمارى نیز همزمان با تألیف و ترجمه و تحقیقشان، اندکى نیز مى‌آموزند. کاظم با آنکه بسیار خوانده بود و تصوّر مى‌کنم دست کم نگارنده مانند او را در میان اهلِ علم و قلم ندیده است و فقط در میان قدما نامى از این‌گونه کسان شنیده است، از نوشتن سخت پرهیز داشت و از آن مى‌هراسید. به راستى باور کرده بود که حرف نو زدن و حتى حرف‌هاى کهنه را خوب نوشتن، بسیار دشوار است. هر چه پیش‌تر آمده بود، وسوسه بیشترى دامنگیرش شده بود. کاظم، به معناى دقیق کلمه، کمال‌گراىِ ناب بود. مى‌پندارم در سراسر عمرش کوشیده بود به لغزش‌هاى دیگر نویسندگان نزدیک نشود.

امّا آنچه گاه او را از آرمانش دور مى‌کرد، شرایطِ زندگى و دشواری‌هاى اجتماعى بود. یک بار به من گفت: چون شاگرد ممتاز دبیرستان بودم، از دانشگاه‌هاى آمریکا پذیرش گرفتم تا سال‌هاى پیش از ۱۳۵۴ براى تحصیل، عازم غرب شوم، امّا پدرم قدرتِ تضمین بانکىِ ضمانت‌نامه‌اى پنجاه هزار تومانى نیز نداشت. برگ‌نیسى همه سال‌هاى دانش‌آموزى و دانشجویى و حتى تا پایان عمرش، ناگزیر شده بود در کنار شوق وصف‌ناپذیرش براىِ خوانشِ متون نظم و نثر کهن و نو به زبان‌هاى مختلف، بارِ هزینه‌هاى اقتصادى را به دوش بکشد. بختش نبود تا راهى یابد و از دغدغه‌هاى این‌چنینى خلاصى یابد. بسیارى از نوشته‌هاى برجاى مانده از کاظم برگ‌نیسى، از سرِ ناچارى بوده است. باور کرده بودم از آنچه بیرون داده است، قلباً راضى نیست، سه سال پایانى عمرش، یک برگ از آثارش را به ناشر یا نشریه‌اى نسپرد تا منتشر شود. ناشرانش سخت گلایه‌مند بودند که کاظم به آنها کارى تحویل نمى‌دهد. آنان که او را مى‌شناختند، مى‌دانستند تراز دانش و شأنش بسى فراتر از آن چیزى است که در مجموعه کارنامه ادب فارسى مى‌بینیم. از او مى‌پرسیدم چرا شاهکارهاى عربى را بازگردانى نمى‌کنى؟ خردمندانه مى‌گفت: من هم دوست دارم کارهاى جدّى انجام دهم، امّا آثار این‌چنینى خواستارى ندارد. بارها یادش آوردم شاید اگر مشکلات روزمرّه زندگى نبود کارهاى کنونى را نیز انجام نمى‌دادى. خودش مى‌دانست که چه اندازه کم کار است. به قول محمّدعلى مقدّم‌فر، مدیر نشر فکر روز، «کاظم از نوشتن زجر مى‌کشید». شاید از این جنبه که بسیارخوان و گریزان از نوشتن بود، بسیار به کامران فانى نزدیک شده بود.

هنر برگ‌نیسى، ورزیدگى‌ و خستگى‌ناپذیری‌اش در خوانش‌هاى فراوان بود، بى‌آنکه قوّه درک و نقّادى‌اش زیرِ بارِ سنگینِ مفاهیمِ متونِ فراوان، ناتوان بمانَد. شیفته کارهاى سختْ‌انجام بود. کارهاى کوچک و آسان او را راضى نمى‌کرد. شاید از این‌رو بود که تعلّق خاطر ویژه‌اى به کوهنوردى داشت. شاید ارتباط دادن میان کارهاى سخت جسمانى و مطالعات پیچیده فلسفى، چندان مقبول طبع بسیارى کسان نباشد. کاظم، شیفته کوه‌پیمایی‌ها بود از هر گونه‌ای که باشد. کارهایی که عرق‌ریزه تن و ذهن را درپی داشته باشد.

به راستى او با دشوارترین متون کهن عربى و فارسى در حوزه علوم انسانى، مصارعه مى‌کرد. روزى از پیچیدگی‌ها و ریزه‌‌کاری‌هاى متون عربى و به ویژه بازگردان آن به فارسى که لطافتِ متنِ اوّلیّه و قلمرو معناى کلمه و جمله محفوظ بمانَد با او سخن مى‌گفتم، گفت: زبان عربى، اژدهاى هفت سر است. حق به جانبِ او بود. مصحّحان و مترجمان منصفِ متون کهنِ عربى در خوانش این‌گونه آثار، خود را رویاروى هیولایى مى‌بینند که هر لحظه در پى آن است تا آنها را نقشِ بر زمین کند یا از میان بردارد. آنان که از نزدیک برگ‌نیسى را دیده‌اند، درشتىِ اندام، استخوان‌ها، عضلات و به‌ویژه جمجمه بزرگ و موهاى آشفته‌اش را به یاد دارند، چندانکه بارها به او گفته بودم تو را که می‌بینم، گویى آلبرت اینشتین را مى‌بینم با آن موی‌های آشفته و نگاه ژرف و اندیشمندش. برگ‌نیسى، دانشورى چند بُعدى بود. امّا در ابعادِ گوناگونش نیز توانسته بود نردبان تکامل را طى کند و همه ویژگى‌هاى بهینه را در خود جمع داشته باشد. فراهم داشت بهینه‌هاى دانش، پژوهش، منش و بینش، آسان نیست و هر کسى بختِ گردآوردنش را در خود ندارد.

از نگاه دیگر، کاظم، اجتماع‌‌گریز بود. از آغاز زندگى‌اش، بارها کوشیده بود تا کارهاى بزرگى را در اجتماعش انجام دهد، امّا نومید شده بود. باور کرده بود که اگر بتواند به اصلاح خویش بپردازد یا نوشته‌اى پیراسته فراروى دیگران بگذارد، وظیفه‌اش را انجام داده است. یک بار به او گفتم: در همه عمر نتوانسته‌ام به اندازه انگشتان یک دست، دوست یابم. پاسخم داد: بسیار پُر توقّعى! در این زمانه، یک دوست هم پیدا نمى‌شود. یکى هم غنیمت است.

برگ‌نیسى، بهترین یارانش را از میان نوشته‌هاى خردمندان و نویسندگان کهنه و نو به ویژه آثارِ حکماىِ سلف، صوفیان و عارفان مى‌جُست. ارادتِ بسیارى به محمّد غزالى (۴۵۰-۵۰۵ ﻫ) داشت. فخر رازى (۵۴۴-۶۰۶ﻫ) را از آخرین حلقه‌هاى زنجیره تمدّن اسلامى مى‌دانست. آرزو داشت روزى کتاب لزومیّات ابوالعلاى معرّى (۳۶۳ – ۴۴۹ ﻫ) را پارسى‌گردان کند. از میان محقّقان معاصر عرب، شیفته پژوهش‌هاى محمود شاکر، پژوهشگر مصرى در زمینه متون نظم و نثر بود. در میان ایرانیان، بارها از مراتب فضل بدیع‌الزّمان فروزانفر یاد مى‌کرد. روانشاد دکتر عبّاس زریاب خویى در دهه سى‌ام عمرِ برگ‌نیسى او را فاضل درجه اوّلِ ادبیّات عرب شمرده بود. دکتر هادى عالم‌زاده – استاد دانشگاه تهران – او را مرجعى مى‌دانست که دیگران باید در دشواری‌هاى زبان و ادب عرب به او رجوع کنند. دکتر احسان یارشاطر نیز سال‌ها پیش در نامه‌اى به کریم امامى، او را از کسانى شمرده بود که باید از وجودشان استفاده شود. روزى روانشاد دکتر محمّدامین ریاحى از من خواست با برگ‌نیسى دیدارى داشته باشد. دو بار به اتّفاق برگ‌نیسی به خانه ایشان رفتیم. وصف شادروان على‌اصغر فقیهى را بارها از من و چند نوبت از زبان دکتر ریاحى شنیده بود که ایشان را در منش و بینش از نسل بایزید بسطامى و ابوسعید ابوالخیر است، در سال‌هاى پایانى عمر پذیرفت برخى آثار ایشان را ویرایش و با متن عربى همسنجى کند. فروتنى‌اش را در برابر دانش و پژوهش دکتر محمّدرضا شفیعى کدکنى از زبان او شنیدم که مى‌گفت: مگر چند تا مثل ایشان داریم؟ اصلاً مشابهشان را داریم؟ آرزو داشتم پس از بازگشت استاد شفیعى کدکنى، دیدارى حضورى ترتیب دهم که بیش از پیش ارتباطشان گسترده شود، امّا بخت روى ننمود. دکتر احمد مهدوى دامغانى صرفاً نمونه‌اى از کارهاى برگ‌نیسى را در بازگردان برخی ابیات عربى کتاب «حدیث عشق در شرق» ترجمه دکتر جواد حدیدى دیده بودند، چون پژوهش عمر خیّام او را دیدند، یادداشتى برایم نوشتند که برگ‌نیسى کتاب ننوشته است، دائر‌ه‌المعارف نوشته است. روزى که از تشییع پیکر برگ‌نیسى به خانه بازگشتم، به منزل دکتر مهدوى در آمریکا تلفن زدم. خبر را که شنیدند با صدایى بلند، سخت گریستند. از ایشان خواستم یادداشتى درباره او بنویسد و ایشان عجالتاً پیامى تلفنى دادند که فرداى آن روز در مراسم ختم برگ‌نیسى در مسجد خواندم:

«خدایش رحمت کند. آنچه از او مى‌دانم، خیلى خیلى ظرافت و ذوق طبع داشت. آن‌قدر که در کتاب حدیث عشق و ترجمه‌هاى ایشان دیده‌ام، بسیار لطیف و خوب دیدم. همیشه منتظر بودم صبحِ سعادت ادبى‌شان بدَمَد و افسوس که شما خبر مرگ ایشان را به من دادید. واقعاً این جوان، ستاره سحرى بود و این چنین از دنیا رفت. نمى‌خواهم به شعرِ شاعران مسیحى عرب‌زبان استناد کنم، امّا شاعرى لبنانى گفته:

النّاس للموت کخیل الطّراد

فالسّابق السّابق منها الجواد

الموت نقّاد و فی کفّه

جواهر یختار منه الجیاد

مردمان در برابر مرگ، چونان اسبان مسابقه‌اند. آنکه پیش‌تر مى‌دود، بهترین است. مرگ، چونان صرّافى است که پول‌هاى قلب و غیر قلب در کف اوست و او، بهترین آنها را برمى‌گزیند. اللهم إنّا لا نعلم إلّا خیرا و أنت أعلم به».

مقالاتِ برجاى‌مانده از برگ‌نیسى اساساً معدود است و بیشتر در مجلّدات آغازین دائره‌المعارف بزرگ اسلامى و مجله معارف (نشریه مرکز نشر دانشگاهى) به چاپ رسیده است. بیشتر آثار تحقیقى و ترجمه برگ‌نیسى هنوز چاپ نشده‌اند و مراحل گوناگون آماده‌سازى را سپرى مى‌کنند. امّا از جمله آثار منتشره ایشان، فرهنگ فلسفى جمیل صلیباست که با همکارى دکتر صادق سجادى در سال ۱۳۷۰ انتشار یافت. نوویراسته‌اى از آن از سوى انتشارات فرهنگ معاصر منتشر خواهد شد. ترجمه ترانه‌هاى مِهیار دمشقى سروده على احمد سعید (آدونیس) از سوى نشر کارنامه و ترجمه پیش‌درآمدى بر شعر عربى نوشته آدونیس از سوى نشر فکر روز منتشر شده است. جدّى‌ترین مجموعه نوشتارى از برگ‌نیسى، کتابخانه ادبیات فارسى است که پژوهش آن از سال ۱۳۷۹ آغاز شد و تا روزهاى پایانى عمرش ادامه داشت که شامل شرح و تصحیح دیوان خواجه حافظ شیرازى، شرح غزلیات سعدى شیرازى (ویراست یکم و دوم)، حکیم عمر خیّام، شرح شاهنامه فردوسى (جلد یکم)، مثنوى معنوى و غزلیات شمس تبریزى است که هر کدام، بارها به چاپ رسیده است.

نثر برگ‌نیسى، زیبا و استوار بود و به تعبیر دکتر فرح زاهدى استاد فرهنگ و زبان‌های باستانی دانشگاه تهران- فاخر بود. دى‌ماه ۱۳۸۸ بود که از او خواسته بودم درباره تصحیح متون کهن، یادداشتى بنگارد که تا خرداد ۱۳۸۹ زمان‌بَر شد. اکنون بخشى از آن یادداشت منتشر نشده را یاد مى‌کنم تا آنان که از او نوشته‌ای نخوانده‌اند با سبک نگارش او آشنا شوند و دوستدارانش نیز متنى را بخوانند که پیش از این مطالعه نکرده‌اند:

«نو، تنها از دلِ کهنه مى‌روید. این درس را از گذشته مى‌توان آموخت. هیچ جامعه بریده از گذشته و بى‌ریشه، فرصتى براى پیشرفتِ واقعى پیدا نمى‌کند. تقلید از شیوه‌هاىِ زندگىِ جوامعِ دیگر به شکلى غیرانتقادى و خودباخته، دیر یا زود، به نوعى سترونىِ عمیق مى‌انجامد. چنین جامعه‌اى قادر به ایفاىِ هیچ نقشى در تمدنِ بشرى نخواهد بود. حال آنکه در چشم‌‌اندازِ آفرینشِ الهى هر فردِ انسانى پدیده‌اى منحصربه‌فرد و تکرارناپذیر تواند بود، چه رسد به جامعه‌ها و فرهنگ‌ها. تمدّنِ غرب، امروزه با شتابى سرسام‌آور در حال آزمون و خطاست. دنباله‌روىِ کورکورانه از نتایج آزمون و خطاىِ دیگران معنایى ندارد، جز نفىِ گوهرِ انسانىِ خویشتن. جامعه‌هاىِ شرقى، امروزه بارِ مضاعفى را به دوش مى‌کشند: از یک‌سو با صورت‌حسابِ سنگین و پرداخت‌نشده‌اى از خطاها و کاستى‌هاى تاریخى و ضعف‌ها و بیمارى‌هاىِ فرهنگى و انبوهى از مسائل معلّق‌مانده و به تعویق افتاده و احساسِ شدید عقب‌ماندگى روبه‌رو هستند و از سوى دیگر، خطاها و کاستى‌ها و ضعف‌ها و بیمارى‌هاىِ فرهنگىِ جوامع غربى به آنها سرایت کرده است (زیرا از تشخیص ویژگى‌هاى مثبت تمدن غرب و بازتولیدِ سنجیده این ویژگى‌ها عاجزند). از اینجاست که دردمندانِ جوامعِ شرقى، چاره‌اى ندارند جز آنکه رنجى مضاعف را بر خود هموار کنند و دستِ‌کم در دو جبهه با دو تقلید بجنگند: تقلید از گذشته خود (تکرار و ادامه همان خطاها و مصیبت‌ها) و تقلید از غرب…

انحطاطِ آدمى به روزگارانى شدّت و اوج مى‌گیرد که براىِ جبرها ارزش و اعتبارى بیش از اختیارها قائل شود. زندگى تنها فرصتى است که به آدمى داده‌اند تا از رهگذرِ رنج‌هاىِ اختیار، ارزش‌هایى در خویشتن بیافریند. درختِ رنج، میوه‌هاىِ فراوانى مى‌دهد، و یکى از ارزشمندترین میوه‌هاىِ آن، اعتماد به نفس است».

آخرین نوشته‌اى که پیش از مرگ و شاید ساعتى پیش‌تر، نوشته و همسر وی پس از جان‌سپارى او روى میز کارش مى‌یابد، متنی‌ست با عنوان «ارتفاع زندگى». نوشته‌اى تأمّل‌‌برانگیز که گویى مرگش را پیشگویى کرده است. مرگش سقوط از ارتفاع بلنداى ساختمانى بود، امّا پرواز به ارتفاع زندگى، چندان‌که خودش گفته بود:

 

ارتفاع زندگی

درست در همان لحظه یا ساعتی از روز که برف و باران به شدت می‌بارد

و آسمان از فرط تراکم ابرها، به رنگ سرب یا سیاه درآمده است،

در سطحی بالاتر از ابرها، آفتاب تابان، در نهایت روشنی و گرما می‌درخشد.

این منظره را خلبان می‌تواند مشاهده کند،

به شرط آنکه در ارتفاعی بالاتر از ابرها پرواز کند.

در عالم معنا چه؟

که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد؟

برای رسیدن به آن هوای صاف و آسمانِ آبی و درخشندگی آفتاب،

باید در سطحی یا ارتفاعی بالاتر از ابرها پرواز کرد.

رسیدن به صافی درون، آرامش و احساسِ آفتابِ درون و روشنی و گرمایش، باید در ارتفاعی بالاتر از ابرهای اندوه و غم و غصّه و آشفتگی و پریشانی و نومیدی و بی‌تابی و بی‌صبری زندگی کرد.

آرامش و صبر و ثبات و یقین، در ارتفاع آفتاب‌منظر یا خورشیدبین ممکن است،

تا انسان در چه ارتفاعی زندگی کند یا پرواز کند.

عبور از ابرهای غم و ظلمت شبِ تار و افقِ سربی، ممکن است به شرط زندگی در ارتفاع فراابری.

این حس را که انسان گهگاه در زندگی تجربه می‌کند، به شکلی سخت زودگذر،

اگر بتواند آن را در خود استمرار دهد و پایدار کند، چه اتفاق باشکوهی می‌افتد.