گزارش شب مارینا تسوتایوا/ پریسا احدیان
عصر یکشنبه، بیست و یکم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، دویست و هفتادمین شب مجلۀ بخارا با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، کانون زبان فارسی، انتشارات گاندی، مجلۀ کاروان مهر به شب «مارینا تسوتایوا» اختصاص داشت.
در این شب:: احمد پوری، فرزانه قوجلو، نسترن زندی، نعیم بزاز عطایی به سخنرانی پرداختند و ناتاشا بلییوا (Natasha Belyaeva)، فرزند رئیس موزۀ خانۀ مارینا تسوتایوا در روسیه که جهت شرکت در جشنوارۀ سینما حقیقت به ایران سفر کرده و در این جلسه حضور یافته بود، به بخش هایی از تاریخ این مکان اشاره داشت. این جلسه به مناسبت رونمایی از دهمین شمارۀ مجلۀ کاروان مهر، ویژۀ این شاعر روس با حضور سخنرانان و استاد منوچهر انور، برگزار شد.
در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست با سپاس از حضور استاد منوچهر انور، از مجموعه شب های بخارا ویژۀ شاعران و نویسندگان روس یاد کرد و گفت:
“مجلۀ بخارا شب های دو شاعر بزرگ روس: آنا آخماتووا و ماندالشتام-که هم زمان در آن سال ها ویژه نامه هایی نیز به همان مناسبت منتشر شد- را تا کنون برگزار کرده است. امشب به مناسبت اینکه شمارۀ جدید مجلۀ کاروان مهر به مارینا تسوتایوا اختصاص یافته است، از مدیرمسئول آن خواهش کردیم تا با همکاری یکدیگر این شب را اجرا کنیم تا به یکی دیگر از آرزوهای خود که برگزاری شب این شاعر برجسته بوده است و موفق نشده بودیم که ویژه نامه اش را در بخارا منتشر کنیم، برسیم.”
در دقایق نخستِ این نشست، از مجلۀ کاروان مهر ویژۀ مارینا تسوتایوا با همراهی سخنرانان، فرزانه قوجلو(مدیر و سردبیر این مجله) و با حضور استاد منوچهر انور رونمایی شد.
سپس نخستین سخنران این شب، احمد پوری، به بخشی از زندگینامۀ مارینا تسوتایوا، اشاره داشت و گفت:
“من در واقع قبل از این شاعر، اشعار آنا آخماتووا را ترجمه می کردم. حداقل دو مجموعه از ایشان با ترجمۀ من منتشر شده است و یک مجموعۀ دیگر از او در دست چاپ دارم که امیدورام در طی ماه های آینده منتشر شود. در اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم چندین غول بزرگ هنری در روسیه این جهان را ترک کرده بودند: داستایفسکی، تولستوی و چخوف. از آن نسل تنها ماکسیم گورکی را داشتیم که وقتی انقلاب به وقوع پیوست او و هم نسلانش حدود بیست و چهار سال سن داشتند: خانم آنا آخماتووا، مارینا تسوتایوا و بسیاری دیگر از جمله: مایاکوفسکی و ماندلشتام. ایشان جوانانی آرمانگرا و هنرمند بودند و شعار هایی که در انقلاب داده می شد آن ها را شیفتۀ خود ساخت و همه به نحوی به استقبال انقلاب رفتند. انقلاب راه خود را طی می کرد و به آن شکل کاری با آن ها نداشت و در مواقعی که مجبور بودند و دست و بالشان بسته بود تا آن چیزی را که به آن ها دیکته می شود، بگویند، لب به اعتراض می گشودند. این نسل با انقلاب درگیر شد، هر کدام از این شاعران راه خود را پیدا کردند. مثلا آخماتووا از همان ابتدا هنگامی که شرایط را دید، تصمیم گرفت که تنها شعر خود را بگوید و با سیاست درگیر نشود. ماندر اشتاین درگیری بیشتری داشت چرا که لب به اعتراض گشود و اشعارش به مذاق استالین خوش نمی آمد. از جمله اینکه شعری هم دربارۀ استالین گفت و همین اثر سبب تبعید او شد و سر آخر در دوران تبعید از دنیا رفت. نفر بعد بوریس پاسترناک بود که تا حدی از اشعار سیاسی کناره گرفت و سکوت کرد. اما خانم مارینا تسوتایوا همانند آخماتووا از همان ابتدا قصد این را داشت که اشعار عاشقانۀ خود را بگوید و کاری به انقلاب نداشته باشد. ولی از بدشانسی او همسرش به گارد سفید پیوست. در نتیجه از مسکو خارج شد و مارینا با دو فرزندش تنها ماند که در اثر فقر و روزهای قحطی مسکو، بانوی شاعر ناچار شد که یکی از فرزاندانش را به نوانخانه بدهد تا کودک گرسنه نماند که اتفاقا بچه در همانجا از گرسنگی مرد. پنج سال در این وضعیت بود و مطلع شد که همسرش زنده است. به وین رفت و او را یافت و یک سال در برلین به سختی زندگی کردند و سپس به فرانسه رفتند. در پاریس میان مهاجرین زندگی را شروع کردند. چون از نظر درآمد نمی توانستند کاری انجام دهند، مارینا ناچار بود با نوشتن مقالاتی به زبان فرانسه برای مجله ها ی این کشور و مجلات مهاجرین زندگی خود را تأمین نماید. اما روز به روز عرصه تنگ تر می شد. از چیزهایی که مارینا بدان اعتقاد داشت این بود که وارد سیاست نشود و شعر خود را بگوید. همین باعث شد که مهاجران از او کناره بگیرند. مشکل دیگر این بود که دربارۀ همسرش شایعاتی وجود داشت که وی جاسوس شوروی است. (گرچه بعدها مشخص شد که واقعیت دارد.) روزگار سخت بود تا اینکه روزی دختر مارینا تحملش طاق می شود و اصرار دارد تا به وطن بازگردد. مارینا می گوید:”رفتن تو پایان یک تراژدی با یک تراژدی دیگر خواهد بود!” دختر قبول نمی کند و به روسیه باز می گردد. این زمانی است که شایعات جاسوسی شوهر مارینا به حدی بالا گرفته است که بعد از رفتن دخترش او احساس می کند که دیگر نمی تواند بماند چرا که همه از این خانواده کناره گرفته بودند و از او بازجویی می کردند. تا اینکه پدر نزد دخترش می رود و مارینا می ماند و تنها پسرش.”
وی در ادامه بیان داشت:
“مارینا در سال 1941 به خانواده اش در مسکو پیوست و همانطور که گفته بود تراژدی پایان تراژدی شروع شد و دخترش را به جرم جاسوسی دستگیر کردند و بلافاصله همسرش نیز به دام افتاد. در زیر شکنجه ها دختر اعتراف کرد که پدرش جاسوس است. اما دو سه ماه بعد اعترافش را پس گرفت. گرچه دیگر خیلی دیر شده بود، چون پدرش را اعدام کردند و دختر به چندین سال زندان محکوم شد. البته از این وقایع مارینا خبری نداشت. در سال 1941 م، مسکو بمباران شد و شوروی عده ای از نویسندگانش از جمله آنا آخماتووا را به مکان های امن منتقل کرد. در یکی از دهکده های دور از مسکو جایی فقیرانه به مارینا دادند. او و پسرش در آنجا ماندند و متأسفانه فقر و گرفتاری های زندگی روز به روز بیشتر شد تا جایی که در یادداشت های خود نوشت:”دیگر نمی توان ادامه داد و من باید خود را بکشم!” پسرش از این نوشته ها خبر نداشت. شاید در غیر این صورت آن زمان کاری می کرد. برخی از دوستان مارینا در دهکده ای بالاتر اسکان داده شده بودند که البته در آنجا اوضاع بهتر بود. او از مسئولین می خواهد که او را به این مکان منتقل کنند اما با در خواستش موافقت نمی شود. دو روز بعد از بازگشت پسرش به خانه می آید و می بیند که در مقابل خانه، مارینا بعد از نوشتن سه نامه خود را از درختی آویزان کرده است. یکی از این نامه ها خطاب به اولین کسی است که جسد او را پیدا می کند، دیگری خطاب به دوستانش است که پسرش را به آن ها سپرده و آخرین نامه، وصیتش دربارۀ وسایل و لباس هایش است. به این ترتیب او در سن 48 سالگی در همین مکان به خاک سپرده شد. نمی دانم! شاید اگر می ماند شاعری در حد آخماتووا می بود. البته بدین معتقدم که چیزی از او کم ندارد و در اینکه شاعر بزرگی بود و با آن عمر کوتاه و گرفتاری ها میراثی ارزشمندی از خود در ادبیات به جای گذاشت، شکی نیست.”
احمدی پوری در ادامۀ سخنان خود اشعاری از مارینا با ترجمۀ خویش را برای حاضرین خواند:
“1- فرزند عشق
هر شعری فرزند عشق است
کودکی سر راهی، حاصل پیوندی حرام
نخستین نوزاد
کودکی رها شده در باد، کنار راه آهن
محراب است و دوزخ برای دل
پردیس است و اندوه برای دل
پدر؟ که می داند کیست
شاه، شاید یک راهزن.
2-آهسته و خاموش
آهسته و خاموش –دراین تردید ندارم-
همۀ شما را ترک خواهم گفت
کاش می دانستم
چه کسی شال پوست گرگی ام را صاحب خواهد شد
پیراهن پیچازی ام را چه کسی خواهد برد
خیزران ظریفم
و گردنبند نقره ای ام
با بارانی از فیروزه برآن
نصیب که خواهد شد
و تمامی نوشته هایم
گل هایی که نتوانستم در گلدانی بکارمشان
برای که خواهد بود
چه کسی واپسین قافیۀ شعرم را
تو را
آخرین شبم را
به ارث خواهد برد؟
مواهای تسوتایوا با وجود اینکه سن بالایی نداشت، خاکستری بود و شهرت خاصی داشت. این شعر را در وصف موهایش گفته است:
3-موهای خاکستری
این ها خاکستر گنجینه ای هستند
از زخم و درد
نرمه خاکی اند
به جا مانده از مرمر
کبوتری عریان و زیبا
بی همدم
خاکستر سلیمان
بر بیهودگی عظیم
گچ نوشتۀ تهدید کنندۀ زمان
پیش از ترک جهان
کوبۀ خدا
بر در خانه ای که بدل به خاکستر شده
روز و رؤیا هنوز چیرگانند
پنجۀ قضا هنوز دور از گلو
چون شاخۀ تندری زود هنگام
بر تاریکی شب
شما نیستید مرا لو می دهید
در از دست دادن سال ها
این خاکستری پیروزی است
بر نیروهای نا میرا
4-بوسه
بوسه بر پیشانی، نگون بختی را می زداید
بر پیشانی ات بوسه می زنم
بوسه بر چشم ها، بی خوابی را می ستُرد
بر چشمهایت بوسه می زنم
بوسه بر لب ژرف ترین عطش ها را فرو می نشاند
بر لبانت بوسه می زنم
بوسه بر سر، خاطره ها را می روبد
بر سرت بوسه می زنم”
در ادامه ناتاشا بلییوا کارگردان سینما و فرزند دمیتری بلییوا (Dmitry Belyaeva ، ریاست بخش اسناد شاعران روس خارج از کشور و مدیر موزۀ تسوتایوا) به دعوت سردبیر مجلۀ بخارا و با ترجمۀ اویا کراوچنکو(دانشجویی از روسیه در رشتۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران) به بخش هایی از تاریخ این موزه اشاره و اظهار داشت:
“تشکر از اینکه اجازۀ حضور در این همایش به من داده شد. به علت شغل پدرم من نیز سال ها میهمان موزۀ تسوتایوا بودم. برای همین می توانم چند داستان در مورد این موزه برایتان بگویم. تاریخچۀ این موزه دو بخش هفت ساله و هفتاد ساله دارد. اولین بخش آن مربوط به دوران زندگی مارینا در این خانه از سال 1914 تا 1922 میلادی است. هفتاد سال بعد مربوط به زمانی است که وی این خانه را ترک کرد. در بخش تاریخ هفت ساله دقیقا زمانی است که با همسرش ازدواج کرده بودند و دو دخترشان هم در این خانه به دنیا آمدند و آن زمان، دوران خوشبختی این شاعر بوده است. این خانه ساختمانی دو طبقه و چهار واحدی است که در مجلۀ کاروان مهر می توانید عکس هایش را ببینید. چند سال قبل از انقلاب دوره ای برای خلاقیت او بود که فعالیت زیادی داشت و اشعار بسیاری می سرود. چند وقت بعد شوهرش به جنگ رفت و چند سال دور از هم زندگی کردند. در این خانه تنها ماند و در فقر و سختی به سر برد و یکی از دخترانش را به نوانخانه سپرد. در این موزه از وسایل مارینا چیزی باقی نمانده و تنها یک آیینه باقی است چرا که در دوران فقر و جنگ، همۀ مبلمان را برای گرم کردن خانه اش سوزاند. حتی پیانو را برای تهیۀ غذا فروخت. آن زمان مارینا در یک کمیتۀ کمونیستی کار می کرد و چند سالی که در این خانه بود آثارش چاپ نمی شد و پول زیادی نداشت. در همین زمان بود که مهاجرت کرد.”
وی در ادامه تصریح کرد:
“هفتاد سال گذشت تا زمانی که این خانه به عنوان موزه ثبت شد. سال 70 میلادی به دلیل عمر صد سالۀ این بنا قصد تخریب آن را داشتند. برای تشویق ساکنین جهت ترک آن، آپارتمانی نو ساخت به آن ها داده می شد. همه از این خانه رفتند به جز یک خانم که گفت:”من تحت هیچ شرایطی این خانه را ترک نمی کنم!” اسم این خانم: نادژدا (Nadezhda Lvanovna Lytkina Kataeva) بود. وی زمانی که به طور کاملا اتفاقی به این خانه آمد، متوجه شد که مارینا در اینجا زندگی کرده است و شاهد جمعیتی بود که گاهی کنار این خانه می آمدند و شعر می خوانند. در طول بیست سال ایشان سعی داشت که خانه را به عنوان یک موزه ثبت کند. دولت برای تحت فشار قرار دادن او جهت تخلیۀ آپارتمان، برق و آب را قطع کرد و کنار خانه اش را آتش زدند. اما او خانه را ترک نکرد. بعدها هنرمندان مشهور، با این موزه آَشنا شدند و در حفظ این بنا به او کمک کردند. خانم نادژدا تا سال 2001 رئیس این موزه و مدتی با پدرم همکار بود. پدر می گفت که ایشان قلب این موزه است. معماری داخلی این مکان به نحوی مرمت شده است که نشان دهندۀ این دوره باشد و در آن همایش ها، جلسات شعر و موسیقی برگزار می گردد و در بخش ادبیات مقاومت و مهاجرت فعالیت دارد.”
سپس میهمان روس این نشست بخش هایی از شعر مارینا تسوتایوا را با ترجمۀ فارسی احمد پوری خواند:
“وسایل این خانه همه سوزانده شده بود به جز آیینه ای که مارینا مقابل او نشست و و این شعر را سرود:
در برابر آیینه می ایستم
در غبار و مه آن خرد می شوم
به دنبال تو می گردم
کجایی؟ کجا پناه گرفته ای؟
بادبان کشتی را می بینم
و تو را در عرشه
تو را در دود قطار
مزارع را پوشیده در دود و مه
اینجا طبیعت لب به شکوه گشوده
مزرعه پوشیده در شبنم غروب
کلاغ ها بر فراز
دعایتان می کنم
دعای خیر
در چهار سو.”
در بخشی دیگر فرزانه قوجلو، مدیر مسئول و سردبیر مجلۀ کاروان مهر ضمن تشکر از همکاری مترجمان در مجله از آخرین شمارۀ این نشریه ویژۀ مارینا تسوتایوا با اشاره به متون نامه ها و اشعار این شاعر چنین گفت:
« من هم اول بار اوسیپ ماندلشتام را با شب این شاعر شناحتم که مجله بخارا در اردیبهشت ۱۳۸۵ برگزار کرد و طبعاً بعد هم آنا آخماتووا را که این عدم شناخت برمیگردد به فضای روشنفکری که به روزگار نوجوانی ما بر کشور حاکم بود و روشنفکران طرفدار ادبیات رئالیسمی به سبک و سیاق اتحاد جماهیر شوروی که بر این فضا نیز حاکم بودند چندان خوش نداشتند که از شاعران و نویسندگان مخالف نظام کمونیستی و به ویژه حکومت استالین کتابی منتشر شود. در صورتی که اشعار ماندلشتام به ده ها زبان زنده دنیا ترجمه شده بود و این مسئله در مورد آنا آخماتووا و مارینا تسوتایوا نیز صادق است.
و من امروز خوشحالم که دهمین شماره مجله کاروان را به شاعر برجسته روس، مارینا تسوتایوا، اختصاص دادهایم و شماره قبل هم ویژه آنا آخماتووا بود گرچه مجله بخارا ویژه نامه مفصل تری منتشر کرده بود اما در این سرزمین که مه شعر است هر چه از شاعران بگوییم با اقبال رو به رو می شود.
شاید به همین دلیل بوده که پیش از این در دو شماره به فروغ فرخزاد و سهراب سپهری پرداختیم و اکنون به شاعران نامدار جهان روی آورده ایم و قرار است که این مسیر ادامه یابد.
اما در ادامة شرحی که آقای پوری از زندگی تسوتایوا گفتند، میخواهم به مرگ مارینا تسوتایوا اشاره کنم.
خبر مرگ مارینا تسوتایوا آهسته و دهان به دهان گشت.دهم نوامبر 1941 بوریس پاسترناک به همسرش که در کریستوپول بود نوشت که خبر خودکشی مارینا را از کنستانتین فدین نویسنده شنیده است.«اگر این خبر صحت داشته باشد چقدر من مقصرم. هیچ وقت خودم را نمیبخشم.» این نامه و نامهی دوم پاسترناک در بیست مارس 1942 به نینا تابدیتس، بیوهی یکی از دوستانش، نشان میدهد که واقعاً پاسترناک از حال و روز و شرایط زندگی تسوتایوا خبر نداشت. او تصور میکرد که همیشه جمعی از دوستان ستایشگر مارینا را دوره کردهاند. در 1942 پاسترناک دو شعر درخشان برای مارینا سرود.آخماتووا نیز چندین شعر در رثای تسوتایوا نوشت که تا دههی 1960 اجازه انتشار نیافت.
آناستازیا تسوتایوا که به سیبری تبعید شده بود فقط دو سال بعد از مرگ خواهر باخبر شد.در تابستان 1943 نامهای از والریا افرون، خواهر شوهر مارینا، به او رسید. در پایان نامه، بعد از کلی خبرهای جدید، والریا نوشت:«موزیا، نویسنده فانوس جادویی، دیگر در میان ما نیست. پسرش به همراه اتحادیه نویسندگان جایی در قزاقستان است.» کلمات غریب مینماید. یا آن قدر والریا از مارینا دور بوده که او را با نام دوران کودکیاش به یاد میآورد و از آثار او فقط کتاب دومش را میشناسد. یا آن که به زبان رمزی که در اتحاد جماهیر شوروی متداول بود با هم مکاتبه میکردند تا از تیغ سانسور در امان بمانند. آناستازیا از پذیرفتن خبر مرگ مارینا سرباز میزند. اما در همان تابستان نامهی کوتاهی از لیلیا افرون به دستش رسید که تأییدی بود بر مرگ مارینا.«مارینا 31 آگوست دو سال پیش از دست رفت.»وقتی آناستازیا از نحوهی مرگ مارینا میپرسد، لیلیا افرون تلگرامی سه کلمهای برایش میفرستد:«مثل مادر ما.» آناستازیا میدانست که مادر سرگئی و لیلیا افرون در 1910، بعد از خودکشی کوچکترین پسرش، خود را حلق آویز کرده بود. اکنون آناستازیا تسوتایوا پاسخ را میدانست.
و با خبر خودکشیِ تسوتایوا گفتند که عقل از کف داده بود، آخماتووا در پاسخ به این ادعا به دختر تسوتایوا چنین گفت: «… او را زمانه کشت، ما را زمانه کشت… ما سالم بودیم، محیط پیرامونمان دیوانه بود…».
سپس نسترن زندی بخش هایی از نامه های مارینا تسوتایوا به آنا آخماتووا را با ترجمۀ خویش قرائت کرد ( متن کامل این نامهها در ویژه نامه تسوتایوا در کاروان آمده است)
آنا آندریفنای عزیز:
چه بسیار است سخن برای گفتن و چه ناچیز است زمان! به خاطر سهم خوشختیام از زندگی ـ «بارهنگ»، متشکرم. آن را از خودم جدا نمیکنم، آلیا هم از خودش جدا نمیکند. برایتان دو کتاب قبلی [دسته سفید و تسبیح] را میفرستم که برایم بنویسید.
فکر نکنید که من به دنبال جمعآوری دستخط نویسندگان هستم، کتابهای بسیاری با دستخط مؤلف داشتهام که به این و آن بخشیدهام! به چیزی دل نمیبندم و چیزی را نگه نمیدارم، اما کتابهای شما را با خودم به تابوت هم میبرم ـ زیر بالشم!
خواهش دیگری هم دارم: اگر آلکوناست [نام انتشاراتی که در سال 1918 در پترزبورگ تأسیس شد] «اسب سرخ» مرا (که به شما تقدیم کردهام)، میپذیرد، لطفاً این کار را برای من انجام بدهید و ضروری نمیبینم که حتماً خودم متن را بازبینی کنم، به دقت شما ایمان دارم.
چیزی کوچکی است، وقت شما را نمیگیرد. در حال آماده کردن کتاب دیگری هستم: به معاصران [این مجموعه به چاپ نرسیده است و فقط به صورت نسخه دستنویس موجود است]، فقط 24 قطعه شعر برای شما، بلوک و والکونسکی است. در میان این سرودهها، شعرهایی برای شما هست که هنوز نخواندهاید.
آه که چقدر دوستتان دارم و چقدر برایتان خوشحالم و چقدر برایتان غمگینم و چقدر برایم با ارزشید. کاش مجلهای بود که میتوانستم آنجا دربارهی شما بنویسم! مجله، مقاله، چه جرأتی! – حریق آسمانی! شما شاعر محبوب من هستید، من یک بار ـ خیلی وقت پیش ـ شاید شش سال پیش، خواب شما را دیدم، کتاب آینده شما را: سبز تیره، تیماجی، نقرهکوب ـ «گفتار زرین» ـ نوعی افسونگری باستانی، شبیه نیایش (یا دقیقتر بگویم ـ برعکس!). بیدار که شدم، فهمیدم شما آن را مینویسید.
…
و نامه دوم:
31 آگوست 1921
آنا آندریفنای عزیز! این روزها شایعات ملالانگیزی دربارهی شما هست که هر ساعت سرسختانه تکذیبناپذیر مینمایند [شایعاتی دربارهی خودکشی آنا آخماتووا پس از تیرباران گومیلیوف.] در این باره برایتان مینویسم چون میدانم که برای شما اهمیتی ندارد. میخواهم تا آنجا که ممکن است صادقانه بنویسم. به شما میگویم که تنها دوست شما (دوستـ ـ عمل!) در میان شاعران ـ به نظر من ـ مایاکوفسکی است، گاو کشته شدهای که روی کارتونهای «کافه شاعران» پرسه میزند [این کافه را کامنسکی و گالدشمیت در پاییز 1917 در گذر ناستاسینکس تقاطع خیابان تورسکایا راه انداخته بودند.]
کشته شده رنج ـ او واقعاً چنین چهرهای داشت. مدام از طریق آشنایانش تلگرام میزد تا خبری از شما بگیرد و من دومین شادی تحملناپذیر زندگیام را به او مدیونم (اولین شادی این گونهام خبری بود از سریوژا [همسر تسوتایوا] که دو سال تمام از او هیچ اطلاعی نداشتم.) دربارهی بقیه (شاعران) چیزی نمیگویم ـ نه به خاطر این که شما را غمگین میکند: چه کسی آنقدر اهمیت دارد که بتواند شما را آزار بدهد؟ نمیگویم چون دلم نمیخواهد قلمفرسایی کنم.
این روزها ـ به امید یافتن خبری از شما ـ به کافه شاعران میرفتم ـ چه موجودات علیلی چه حقارتی! چه کراهتی! همه چیز آنجا بود: کوتولهها، تپانچهها، اسبهای شیههکش و راهنمایان بیبار با لبهای ماتیک زده….
پس از آن نعیم بزاز عطایی سطرهایی از نامۀ تسوتایوا به ژوزف استالین را خواند:
من در رابطه با بازداشت همسرم سرگئی یاکولویچ افرون و دخترم آریادنا سرگئی ونا افرون به شما رجوع میکنم.
پیش از آنکه دربارة آنها صحبت کنم، میبایست چند کلمهای دربارة خود بگویم.
من نویسندهام. در سال 1922 با پاسپورت روسی به خارج سفر کردم و تا ژوئن سال 1939 به مدت هفده سال در کشورهای چک و فرانسه بسر بردم. من به هیچوجه در زندگی سیاسی مهاجران شرکت نکردم – اوقاتم را با خانواده و کار ادبی سپری ساختم. به شکل عمده با مجلههای (Volia Rossii) و (Savremennie Zapiski) همکاری کردم. همزمان کارهایی در روزنامة آخرین خبرها (Paslednie novosti) به چاپ رساندم و از آنجا به دلیل اینکه مایاکوفسکی را در مجلة یوروآسیا ستودم، رانده شدم. بهطور کلی من در زمان مهاجرت تنها بودم.
دلایل بازگشت من به میهن، انگیزههایی پرشور برای بازگشت به میهن با همة خانواده: همسر، سرگئی یا کولویچ افرون، دختر، آریادنا سرگئی ونا افرون (اولین کسی که در مارس 1937 رفته است). و پسرم، متولد خارج از کشور، که از همان اوان کودکی در شوق و رؤیای دیدار کشور شوراها بوده است. آرزوی اهدای آینده و میهن به فرزند، آرزوی کارکردن در میهن خود. و تنهایی کامل در مهاجرت، که در سالهای آخر، دیگر چیزی نبود که مرا بدان پیوند دهد.
اینکه هیچگونه محدودیت و مانعی برای بازگشت من وجود ندارد، مطلبی بود که به طور شفاهی به من منتقل گشته بود.
من در سال 1937 دوباره به تابعیت شوروی درآمدم و در ژوئن سال 1939 مجوز بازگشت به کشور شوراها را دریافت کردم که این امر با همراهی پسر چهارده سالهام گئورگی در هشتم ژوئن سال 1939 تحقق پیدا کرد.
….
او (همسرم) مرا از زندگی سیاسی خود آگاه نمیکرد. من فقط میدانستم که او با اتحادیه بازگشت، ارتباطاتی دارد و بعدها – با اسپانیا.
اما آنچه را که من به یقین میدانستم و میدانم – همانا خدمت مشتاقانه و تغییرناپذیر اوست به شوروی. با اینکه من اطلاعی از جزئیات کارهای او نداشتم، اما زندگی روحی وی را روز به روز میشناسم، همة اینها در برابر دیدگان من انجام شد و به عنوان یک شاهد تأیید میکنم: این فردی از کشور اتحاد شوراهاست و ایدة کمونیزم را بیشتر از زندگی خود دوست میداشت.
…
و – 27 آگوست – بازداشت دخترم.
اینک دربارة دخترم. آریادنا سرگئی ونا افرون، دختر من، نخستین عضو خانوادة ما بود که به اتحاد شوروی بازگشت، در 15 مارس 1937، تا این سال در اتحادیة بازگشت بود. او نقاش و نویسندهای بسیار با استعداد است. او شخصی کاملاً وفادار به قانون است. (ما همگی وفادار به قانون هستیم، این ویژگی متمایزکنندة هر دو خانوادة ما، تسوتایوا و افرون است) او در مسکو در مجلة فرانسوی ریویود مسکو کار میکرد. از کار او بسیار راضی بودند. او مینوشت و تصویرسازی میکرد. او اتحاد شوروی را با همة جان و دل دوست دارد و هیچگاه از سختیها و فلاکتهای زندگی گلهمند نبوده است.
پس از دخترم، 10 اکتبر سال 1939، همسرم را بازداشت کردند.
هفتم نوامبر در همان ییلاق، خانوادة لئوویخ، همخانة ما نیز بازداشت شدند و من و پسرم کاملاً تنها ماندیم. با اندوهی هراسناک در ییلاقی مهر و موم شده و بیدروپیکر.
نخستین بستة مرا پذیرفتند: به دخترم در 7 دسامبر، سه ماه و اندی پس از دستگیریاش، به شوهرم در 8 دسامبر، پس از گذشت دو ماه.
من نمیدانم همسرم را به چه چیزی متهم میکنند، اما میدانم که او برای خیانت، دورویی و عهدشکنی، فاقد هرگونه استعداد است. من او را میشناسم: 1939-1911 اندکی کمتر ار 30 سال. اما همة آنچه را که دربارة او میدانم، همان روز اول دریافتم: اینکه او انسانی با بزرگترین پاکیهاست، مرد فداکاری و تعهدپذیری. همان چیزی که دوستان و برادران نیز دربارة او میگویند. حتی در مهاجرت نیز، هیچکس او را به رشوهگیری و خودفروختگی متهم نکرد…
در پایان این نشست بخش هایی از فیلم مستندی دربارۀ تسوتایوا با زیرنویس فارسیِ از نسترن زندی به نمایش در آمد.
,و رونمایی از دهمین شماره دوماهنامه کاروان ویژه مارینا تسوتایوا