One Comment

  1. 1

    اسد مشرف زاده

    باسلام .سپاس از جناب دهباشی برای یادآوری چندین باره جناب جمشیدی . حالا حس ناسیونالیستی ما وارادت حضور جناب دهباشی نارابرآن داشته که ازخاطرات گذشته عزیزان مختصری بیاورم……ی) گفته بودم می‌خواهم درباره‌اش بنویسم، از آنچه که در چند دهه اخیر در کار مطبوعات و کتاب کرده، در کار خدمت به فرهنگ و ادبیات کرده، بارها از آنچه که به نظرم رسیده بود برایش حرف زده بودم، می‌شنید، خوشحال می‌شد ولی اصراری برای نوشتن نداشت، یادم هست در دوره سردبیری ماهنامه «آرمان» می‌خواستم مصاحبه‌ای از او چاپ کنم با تواضع گفت: «آقا من که چیزی نیستم!»

    و با این حرف شانه خالی کرده بود، ولی این‌بار (مرداد سال ۱۳۸۰) یک روز که برای دریافت بخارا تلفنی از او تشکر کرده و از احساساتم گفتم، گفت:

    «آقا حالا ‌وقت آن نوشتن است، اگر دوست داری، اگر حال و حوصله‌اش را داری هر چه می‌خواهی بنویس! خوشحال شدم، چه بهتر از این‌که آن یادداشتم را بنویسم، چند روزی که به این موضوع فکر کردم میل به نوشتن در من تقویت شد، یک فرصت خوب، یک فرصت طلایی برایم فراهم آمده بود که با چشمان علی دهباشی، نگاهی به جریانات مطبوعات ادبی و فرهنگی سی‌وچند سال اخیر داشته باشم، چرا که او، این علی دهباشی، در تمام این سال‌ها، در این سه دهه به طور خاص در قلب تمامی وقایع و رویدادهای فرهنگی، هنری، ادبی در ایران و ایرانیان خارج از کشور بوده و به عنوان یک محور، بخش عظیمی از نویسندگان، شاعران و هنرمندان ایران را در داخل و خارج از کشور ارتباط داده و تغذیه کرده است، مردی که بسیار موفق بوده، با سماجت کار کرده و موفق شده به راهی که در پیش گرفته ادامه بدهد، پس در مرداد ۱۳۸۰ نوشتم: «درباره یک مرد خستگی‌ناپذیر وعاشق و خادم اهل قلم به نام علی دهباشی!»

    الف: از نزدیک

    اواخر تابستان ۱۳۶۷ که دوست و همکار دیرینه‌ام جواد مجابی سردبیر مجله «دنیای سخن» شده و مرا نیز با خود به جمع تحریریه برده بود. یک روز علی دهباشی به دفتر این مجله آمد، جوان، محجوب و بسیار مؤدب و متواضع، او را به نام می‌شناختم بخصوص در این چند سال اخیر نام او مکرر در مطبوعات و در کتاب‌ها آمده بود، جوانی بود که در محافل ادبی مشهور و صاحب‌نام شده بود، من، تا آن روز در کمتر جمع شاعران ونویسندگان و روزنامه‌نگاران بعد از انقلاب حضور داشتم که یادی از او نشود، آنچه که در همان برخورد اول توجهم را جلب کرد این بود ‌که او مرا دقیق می‌شناخت از سابقه کار مطبوعات و کتاب‌هایم خبر داشت، وقتی سر صحبت را باز کردیم متوجه این نکته شدم که بیش‌ترین و کامل‌ترین شناخت را درباره آثار و زندگی اکثر چهره‌های صاحب‌نام فرهنگی کشور دارد. و با چه دقتی آثار نویسندگان را دقیق خوانده و صاحب نظریات جالبی است. و بیش‌ترین کوشش او این است که برای چهره‌های گمنام و گوشه‌نشین و آزرده‌ از روزگار کاری انجام دهد، پل ارتباطی قرص و محکمی بشود برای چاپ کتاب نویسندگان و چاپ خبرهای مربوط به آنان، خود او نیز چند کتاب چاپ کرده بود و در دو مجله «آدینه» و «دنیای سخن» بهترین نویسنده حوزۀ « کتاب و ادبیات بود.»گفت‌وگوهایش با رجال هنر و ادب معاصر اورژینال و همیشه خواندنی بود. سراغ کسانی می‌رفت که دم دست نبودند و اصولاً اهل مصاحبه نبودند ولی با دهباشی حاضر به گفتگو بودند.

    از شهریور ۱۳۵۹ که از «روزنامه اطلاعات» کناره گرفته بودم و فعالیت مطبوعاتی نداشتم مجله «دنیای سخن» اولین پایگاه حرفه‌ای من شده و فرصتی پدید آمد برای دیدن دوستان و همکاران سابق که چند سالی وقفه افتاده بود.

    آشنایی با علی دهباشی به عنوان مشاور و ویراستار درجه اول نشر اکثر ناشران و بسیاری از نویسندگان غنیمتی به حساب می‌آمد، از این فرصت حداکثر استفاده را کردم مخصوصا که او سابقه کار همه‌مان را به خاطر داشت و بسیار علاقه‌مند بود که با اهل قلم همکاری و همیاری نماید. به عنوان مثال دو کتاب از خود او را نداشتم قول داد که برای من بیاورد و آورد، اما از این مهم‌تر در آن سال کتاب دو جلدی مصطفی فرزانه درباره صادق هدایت بود.که در فرانسه به صورت بسیار محدود و «شماره‌دار» چاپ شده بود و او در اختیار داشت، یعنی فرزانه برای او امضاء کرده و فرستاده بود. آن روز‌ها شهرت این کتاب در همه جا پیچیده و میل به خواندن در همه وجود داشت مخصوصا برای من.

    خوب به خاطر دارم در همان دیدار، چند نفری از او قول گرفته بودند که برای چند روزی این کتاب را که در ایران فقط او داشت به امانت بگیرند و بخوانند، منهم چنین درخواستی کردم با خوشحالی گفت: «برای جنابعالی به علت کتابی که درباره‌ خودکشی صادق هدایت نوشته‌‌اید مهم‌تر است، حتماً در الویت قرار دارید. خواندن این کتاب مخصوصا تصور می‌کنم برایتان لذت‌بخش‌تر باشد و به بسیاری از کنجکاوی‌هایتان درباره صادق هدایت پاسخ دهد. نزد دوستی است، تا دو روز دیگر برای شما می‌آورم». به این ترتیب کنجکاوی و اشتیاق به دست آوردن این کتاب شوقی عمیق در من به وجود آورد، وقتی از دفتر مجله رفت و این شوق و علاقه‌ام را بروز دادم یکی از دوستان مشهور برای این که زیادی به خودم وعده نداده باشم آب پاکی روی دستم ریخت:

    «علی دهباشی یک سر دارد و هزار سودا، خیلی به قول او دل مبند.»

    اما دو روز دیگر در دفتر انتشارات «اسپرک» که با دکتر مجابی رفته بودیم او برخلاف گفته آن دوست به قولش وفا کرد و در نهایت شگفتی این کتاب‌ها را برایم آورد و نشانی و نمره تلفن مصطفی فرزانه را روی کاغذی نوشت و به من داد تا اگر خواستم با او مکاتبه یا گفتگو داشته باشم. تا همین‌جا به او چند بدهی پیدا کردم، محبت زیاد بی‌آنکه تعهدی به من داشته باشد، حالا با یک شخصیت تازه در محافل هنر و ادبیات آشنا شده بودم که بی‌دریغ کمک و بی‌دریغ روحیه‌سازی می‌کرد، برای درک این توصیف باید تصویری از آن روزگار داشت که کمتر کسی سراغ اهل قلم را می‌گرفت و بیشتر سرها در گریبان بود.

    خیلی زود دانستم که گسترده‌ترین روابط را با ناشران روز ایرانی و خارجی دارد و بی‌دریغ از این موقعیت خود به سود جامعه ادبیاتی عمل می‌کند، این میل در او درونی وذاتی بود، نمایشی نبود، جوان‌ها هم بهره می‌بردند، جوان‌ها هم با کمک او به محافل ادبی و مطبوعات راه می‌یافتند، طبیعی بود که در آن شرایط زیاد از آن ژست‌های روشنفکران معترض قبل از انقلاب را نداشت، متواضع، خاکی و بی‌ادعا بود در آن روزگار خانه‌نشین شدن نویسندگان و دانشگا‌هیان به دیدارشان می‌رفت و برای هرکس به فراخور حال و روزشان کاری انجام می‌داد، اهل قلم را جمع و جور می‌کرد و دسته‌جمعی سراغ نسل قبل می‌رفتند و بسیار نمونه‌ها که… یکی از مهم‌ترین کارهای او؛ پیدا کردن ناشر و معرفی و چاپ آثار این شخصیت‌ها بود؛ از جمله سید ابوالقاسم انجوی شیرازی دوست مشترک ما و غلامحسین یوسفی، دکتر زرین‌کوب، مهرداد بهار، سیروس طاهباز، ایرج پزشکزاد، سیمین دانشور، اخوان ثالث، رضا سیدحسینی، پرویز داریوش و ده‌ها تن دیگر و به خصوص نسل جوان­تر. بسیاری از کتاب‌ها هست که در مقدمه نویسندگان و مترجمانش اثر از علی دهباشی بخاطر تشویق و حل کردن مشکلات نشر کتاب از او تشکر کرده‌اند.

    در سال ۱۳۶۹ به عنوان سردبیر ماهنامه «کلک» فرصت دیگری پیدا کرد تا مستقیما مقالات این شخصیت‌ها را منتشر کند، چاپ یک مقاله یا یک کتاب برای این دوستان در آن روزگار حالت تولدی دیگر داشت، روحی تازه در کالبدشان می‌دمید و نیروی تازه‌ای می‌یافتند، جوان‌ها هم بی‌بهره نمی‌ماندند، هرکس که می‌خواست حرکتی کند به سراغ او می‌رفت، چرا که بی‌شیله پیله‌ترین آدمی که در آن روزها می‌توانست کمکی به آنان بکند او بود، علی دهباشی، در اکثر کتاب‌فروشی‌ها و در دفتر اکثر ناشران حضور داشت و وقتی «مجله کلک» انتشار یافت توان و قدرت او دو چندان شده بود که برای رونق کار این و آن به کار می‌آمد، من از این بابت هیچ کاری با او نداشتم ولی با دقت به او و کارهایش نگاه می‌کردم، وقتی برای «کلک» مقاله‌ای از من خواست صادقانه یادآور شد که حق‌التحریری در کار نیست، اما او از قبل بهترین حق‌التحریر را پرداخته بود؛ دریافت بعضی کتاب‌ها و دریافت ماهنامه «کلک» به رایگان، یکی از دل‌انگیزترین عمل او همین پخش ماهنامه «کلک» در میان شاعران و نویسندگانی بود که از نظر مالی امکانی برای خرید آن نداشتند و هنوز این کار او در دورۀ سردبیری بخارایش ادامه دارد. و معتقد است ارسال یک نسخه از مجله برای اهل قلم حداقل کاری است که می‌توان به عنوان پاس‌داشت مقام ادبی و فرهنگی نویسندگان کرد.

    مجموع این خصلت‌های او مرا بر آن داشت در همان سال ۱۳۶۹ که سردبیری «مجله آرمان» را عهده‌دار شدم با چاپ خبری ازدیدارهای سه‌شنبه‌های او تجلیلی از او به عمل آوردم،….باتشکر وآرزوی توفیق

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2016 Developed By Nasour Naghipour