چاه تخت جمشید/ جلیل اخوان زنجانی
پاسارگاد و تختجمشيد دو پرستشگاهى بودند كه بناى آنها بيش از هزار سال ق. م. گذشته بود و آورندگان تحفهها از مردمانى بودند كه از دورترين نقاط ايران براى معبد پيشكشى مىآوردند و تختجمشيد پرستشگاهى بوده است كه دو آرامگاه در سينهكوه رحمت كندهاند و مىگويند كه يكى از آنها متعلق به اردشير دوم هخامنشى و يكى ديگر متعلق به داريوش سوم هخامنشى است.
در كتاب پارسه آمده است: «در سينه كوه رحمت يك چاه گود با دهانه پهنى به اندازه 4/20 متر در 4/30 متر، از كوه كندهاند. از حوضچه پست چاه كه در كوه تراشيده شده، و فرورفتگىهايى كه در لبه شمالى و جنوبى چاه تعبيه شده، چنين استنباط مىشود كه به وسيله حيوان يا وسايلى شبيه آن، آب از چاه كشيده و در حوضچه مزبور مىريختهاند و از آنجا به توسط مجراى سنگى كه در كوه كندهاند، به محوطه قصر مىرفته است. خاك درون چاه را تا عمق 24 مترى در دوره هيئت علمى امريكايى خارج كردهاند، ولى به واسطه وجود سنگهاى بزرگى كه هنگام انهدام تختجمشيد يا بعد از آن به تدريج در ته چاه افتاده، نتوانستند آن را به خوبى پاك نمايند و به عمق اصلى آن برسند.
نظير اين سنگى نامبرده سه چاه عظيم ديگر، كه دهنه آنها وسيعتر از دهنه اين چاه است، در دنباله كوه رحمت در جهت شمالى تختجمشيد و خارج از آنجا، محاذى چشمه علىآباد در سال 1329 كشف گرديد.[1] و در زيرنويس كتاب نام برده آمده است: در كوه شرقى شيراز (كوه سعدى) يك چاه سنگى نظير همين چاههاى مشروحه بالا معروف به چاه قلعه (فهندژ) با همين دهانه و عمق 102 متر موجود است شيراز تأليف مؤلف داده شده است. در كتاب شيراز از قول تاورنيه چنين مىآورد:
«در شهر شيراز يك مسجد كهنه ديده مىشود كه مقبره سعدى معروف است… قدرى دورتر از اين مسجد روى قطعه كوهى يك قلعه بنا شده و بالاى آن در قله كوه يك چاه مربعى از سنگ كنده شده كه بسيار سخت است ده دوازده پا عرض دهنه آن، ولى عمقش خيلى زياد است از قرارى كه مىگفتند در سوابق ايام زانيه را در آن چاه مىانداختند اما امروز كبوترى بسيار در آن آشيانه دارند (مقصود چاه قلعه پهندز است)».[2]
در همين كتاب در صص 23 و 24 چنين آمده است:
«وجود چاه ژرف دهنهدار در كوه سعدى است به نام چاه قلعه پهندز (چاه قلعه بندر). همان چاههايى كه هخامنشيان در تخت، و سه ديگر در دامنه كوه رحمت كنار راه شيراز – تهران (برابر چشمهآباد) در كوه كندهاند. گودى اين چاه 102 متر و اندازه دهنه آن 4*4 متر. معلوم است كه اين پنج دهنه چاه و چاههاى همانند آنها كه در ساير كوههاى فارس موجود مىباشد، و تاكنون از ديدگان پنهان مانده، همه براى يك منظور ساخته شده، و اگر تاريخ كنده شدن آنها به پيش از هخامنشيان نرسد، به طور تحقيق به زمان هخامنشيان مربوط مىگردد».
شهر استخر كه اكنون خراب شده در آنجا رودخانه به نام پلوار جارى است كه دنبال رودخانه سيوند است كه تقريباً تا تختجمشيد سه كيلومتر است و احتياجى نبوده است يك چاهى با حوضچهاى در پاى كوه ايجاد كنند چون از رودخانه تا تختجمشيد نزديك بوده است.
به نظر نگارنده تختجمشيد بسيار پيش از هخامنشيان است و اين چاه يا رصدخانه بوده يا استوان براى كاهنها بوده است و استخوانهاى اشخاص معتبر كه مقامى داشتهاند به استوادن چاه مىريختهاند.
طبرى در سال يكصد و بيست و يكم هجرى گويد:
«وقتى كه كورصول كشته شد تركان سستى گرفتند… شب شد و نصر آهنگ حركت كرد يك ظرف فرستاد كه بر كورصول ريختند و آتش در آن افروختند كه تركان استخوان را نبرند».[3]
{P . تاريخ طبرى، جلد 10، ص 4270، ترجمه ابوالقاسم پاينده. P}
بخارا خذاه در سال يكصد و بيست و يكم به قتل رسيد و سپس طبرى اينطور شرح مىدهد:
«بخارا خذاه را برداشتند و وارد سراپرده نصر كردند. نصر متكايى براى وى خواست كه بر آن تكيه زد، قرعه طبيب بيامد و معالجه وى را آغاز كرد آنگاه با نصر وصيت كرد و هماندم بمرد. واصل (قاتل بخارا خذاه) را در سراپرده دفن كردند و نصر بر او نماز كرد. گوشت طوق سياده (در متن عربى طوق شيادة) را بكندند و استخوانش را سوى بخارإ؛ثثظ بردند».
به نظر من استخوانهاى «كورصول» و «بخارا خذاه» براى استوان بوده است.
در شهر بخارا، بخارا خذاه و كورصول چه دينى داشتهاند معلوم نيست و براى استودانهاى كَهَنَه تختجمشيد كه چه دينى و آيينى داشتهاند آن نيز ناشناخته مانده است.
زردشتيان نواحى شهر يزد مردهيانشان را در قلعه، سرِ باز، رها مىكنند كه به قلعه گبرى موسوم است. در روستايى نزديك شهر يزد يك قلعه گبرى است كه من نام آن را فراموش كردهام شايد روستاى زينآباد باشد. در حدود چهارده سال از اين بود كه بدان جا رفتيم و اين قلعه مدر بود و چند شكاف داشت كه من توانستم از ديوار به بالا بروم. و اين قلعه مدر در حدود پانزده متر قطر دارد و در ميان اين قلعه يك چالهاى است كه قطر آن در حدود هشت است و پر از اسكلتهاى درهم و برهم بود و نشان داد كه از دوره بيش از صد سال يا پنجاه سال پيشاند. دوباره پس از دو سال به آنجا رفتيم و تمام اسكلتها را برده بودند و چالهاى كه ذكرش رفت حدود يك متر گودى دارد.
در نزديكى قلعه، يك كمى دورتر، ساختمانى است كه داخل آن به شكل بعلاوه است كه هر طرف داراى ايوان سرپوشيده است (مانند بعضى از مساجد كه چهار ايوان دارند كه انجام براى اداء نماز است) و در داخل ساختمان، در ميان آنجا كه به شكل بعلاوه است، يك سكويى است كه ظاهراً براى بعضى مراسم بوده كه آئينى براى مردهها انجام مىدادهاند.
در نزديك ساختمان يك منارى است كه در حدود هفت متر بلندى دارد و من به بالاى منار رفتم و در يك محل سرپوشيده كه روشنايى به بيرون داشت آثارى از خاكستر خاموش به چشم مىخورد كه نشان مىداد كه منار را با چوب روشن مىكردند. اين نيز قابل ذكر است كه منار لفظى است سريانى كه جاى آتش معنى مىدهد و اين هم قابل گفتن است كه در پشت يكى از سكههاى اردشير ساسانى يك شكل آتشگاه هست و دو نگهبان آتش نيز دارد و در پشت سكه به خط پهلوى ضرب شده است «نورازى ارتخشتر» يعنى آتش اردشير.
و در شهررى پشت كارخانه سيمان يك قلعه گبرى است به طورى كه در سال 1327 شمسى ما قرار گذاشته بوديم كه به قلعه گبرى برويم اما من نتوانستم با ايشان بروم. شنيدم كه مردهها، هر يك به حالت ايستاده و نشسته و غيره با لباسى از پارچههاى گرانبها كه در تن داشتهاند، در دخمه بودند و همكلاسى من مىگفتند كه پوشاك مردهها و كودكان را از ميان برديم… و اين نكته را بايد اضافه كنم كه در اين سفرهاى يك روزه جمعه، تابستان و زمستان دبير ورزش ما همراه بودند. در حدود پنج سال بعد به آنجا رفتم، در حياط قلعه چيزى نبود و دخمههاى گبرى را خراب ديدم كه عمداً راه را مسدود كرده بودند.
آدام الئاورس كه در زمان شاه صفى به ايران آمده يك سفرنامه دارد و عكسى از گورستان زردشتيان كشيده كه مردهها بعضى سراپا هستند و آنها را به ديوار تكيه دادهاند و يك چاهى ديگر در قلعه است كه مردهها را در چاه مىانداختند و عكس آن در صفحه بعد آورده مىشود.[4] اما مترجم كتاب اين قسمت را ترجمه نكرده است كه ترجمه آن چنين است:
«… اگر كسى از آنها درگذشته باشد، خروسى را از خانه متوفى به بيرون منزل مىبرند، اگر اين خروس را روباهى بگيرد و ببرد، چنين گمان مىكنند كه روان فرد متوفى در دنياى ديگر پذيرفته شده است. اما اگر اين آزمايش درست از آب درنيايد و يا به علل ديگر مشكوك به نظر آيد خروس ديگرى را كه به آن بيشتر اعتقاد دارند به دست مىگيرند. آنها نعشهاى كسان خود را در حالى كه بهترين لباسهايشان را به تن دارند و به زنجيرهاى طلا و انواع زيورها آراستهاند به گورستان مىبرند و آنها را با چهار شاخهاى چوبى در ديوار قرار مىدهند. حال هرگاه مرغان هوا چشم راست آنها را نوك بزنند و درآورند، متوفى بدون شك شايسته رفتن به آسمان است، اما اگر چشم چپ مرده از كاسه درآيد فردى است ملعون. آنگاه دو گور عميق وجود دارد كه در داخل يكى درگذشته سعيد را به نرمى و احتياط مىگذارند، و آن را كه ملعون است با سر به داخل گور ديگرى مىاندازند.
چنين به نظر مىآيد كه اين مراسم بخشى از آداب تدفين ايرانيان باستان باشد كه در آن هنگام نيز مرده در معرض حمله مرغان شكارى قرار مىگرفت و هرودوت در آگاتياس شرحى به دست داده است.
اما اين شرح به زبان لاتينى است و آن را از كتاب تواريخ اينجا مىآوريم. هرودوت گويد: «اين مطالب را تماماً بنا بر اطلاع دقيقى كه از ناحيه پارسيان به دست آوردهام بازگو مىكنم. ايشان رسمى در مورد تدفين مردگان دارند كه سرّى است چون راجع به آن چيزى بر زبان نمىآورند و آن اينست كه كالبد مردگان پارسى تا به وسيله پرندگان يا سگ متلاشى نشود قابل دفن نيست از اينكه اين رسم خاص مغهاست مطمئنم، چه اين موضوع از آشكارا مجرى مىدارند. كالبد را ابتدا با موم پوشانده سپس مدفون مىسازند. بنا بر رسم و شعار، طبقه روحانى در مصر هيچ حيوانى را مگر به قصد نذر و قربانى نمىكشند، اما مغها غير از سگ و آدم، حيوانات ديگر را نه فقط به دست خود مىكشند بلكه در كار كشتن خزندگان، مورچه، مار و پرندگان از هر قبيل بدون تفاوت پافشارى دارند و بر يكديگر سبقت مىگيرند و وانمود مىكنند كه آن رسمى قديمى است و به همين منوال نيز خواهد ماند».
دفن استخوانها در قديم به چه طريقى بوده معلوم نيست. اردشير ساسانى و كرتير موبد موبدان در دين زردشت آئينهايى نويى به وجود آوردهاند و پورفيريوس مىگويد: «آنچه كه در اين عصر (يعنى سده سوم ميلادى) به نام آيين زرتشتى شناخته مىشود در واقع آيين زرتشتى نيست، بلكه آيينى است كه مغان آن را به اين شكل درآوردهاند».[5]
گفتيم كه چاه تختجمشيد احتمالاً استودان بوده است. جهنم و قعر جهنم بايد همان استودان باشد. كه اين واژه را فارسى دانستهاند و ابنالانبارى در اينباره مىنويسد كه ترجمه آن چنين است:
«ابن انبارى گويد: درباره “جهنم” دو گفتار است. يونس بن حبيب و بيشتر نحويان گويند: جهنم نام آتش است كه خداوند در آخرت با آن عذاب كند و نامى اعجمى است و به علت تعريف. عجمه بودن، غيرمنصرف است. و گفته شده كه نامى عربى است و به علت تأنيث و تعريف غيرمنصرف است. و از روبه حكايت شده كه او گويد: رَكيّةٌ جِهّنامٌ يعنى بسيار ژرف.» در عربى «بعيده القعر» در فارسى به قعر جهنم مىگوييم.[6]
اين جهنم همان است كه رودكى فرمايد:
چاه پر كرباسه و پر كژدمان
خورد ايشان پوست روى مردمان
كرباسه يعنى مارمولك. در روايات آمده است كه در جهنم عقربهايى است كه آدم از ترس آنها به مار پناه مىبرد. در لغتنامه از الاقرب الموارد نقل شده است: «صاحب كليات گويد: جهنم را گويند عجمى و گويند فارسى و گويند عبرانى است».[7]
و بايد اضافه كنم كه در تورات جهنم و بهشت نامى نيست پس عبرانى نمىتواند باشد.
به طورى كه از اخبار مكه برمىآيد اين سرزمين در گودى قرار گرفته است و هر موقع كه باران سيلآسا ببارد از چاههاى مكه آب فوران مىكند و آبها شيرين مىشوند وگرنه آبهاى مكه چون قليايى است تلخ است. در مقدمه ناشر متن عربى گويد: چاه زمزم: چشمهايى است كه به روزگار ابراهيم خليل و پسرش اسماعيل عليهاالسلام از زمين جوشيده است، آب چاه زمزم آبى است قليايى كه در آن تركيبهاى سديم و كلروآهكى و گچى و اسيد سولفوريك و اسيد ازتيك و پطاس فراوان است و شبيه آب معدنى است، و در حديث آمده است «آب زمزم را به هر نيت كه بياشامند سودبخش است» و «بهترين آب روى زمين زمزم است».[8]
در اخبار مكه آمده است:
«… جبرئيل (ع) براى او آشكار شد، هاجر از پى او روان گرديد و جبرئيل در محل چاه زمزم پاى به زمين زد و همانجا آب بر روى زمين روان شد». [9]درباره چاه زمزم در اخبار مكه آمده است: «… عبدالمطلب در خواب ديد كه چاه زمزم را همين جا كه قرار دارد حفر كند و او چاه زمزم را ميان اساف و نائله يعنى دو بتى كه در مكه مورد توجه بودند حفر كرد…[10] و در ص 97 آمده «مردى از ايشان با زنى وارد كعبه شد و با او درآميخت و گفته شده است داخل كعبه او را بوسيد و آن دو به صورت سنگ مسخ شدند نام مرد اساف پسر بغاء بود و نام زن نائله دختر ذئب، آن دو مجسمه را از كعبه بيرون آوردند يكى را در كوه صفا و ديگرى را در كوه مروه نهادند…». و اين همان صفا و مروه است كه حاجيان در ميان آن دو لىلى مىكنند.
درباره چاه زمزم در اخبار مكه آمده است: «چون عبدالمطلب اندكى كَند سنگچين چاه براى او آشكار شد تكبير گفت و دانست كه به او راست و صحيح الهام شده است و چون بيشتر كَند دو آهوى زرين يافت و همان دو مجسمه بود كه جرهميان به هنگام خروج از مكه در آن پنهان كرده بودند همچنين چند شمشير قلعى و چند زره و سلاح ديگر در آن يافت…».[11]
مسعودى تصور كرده است كه ايرانيان كه بر سر چاه زمزم زمزمه مىكردهاند مربوط به ابراهيم (ع) بوده است و در اين كتاب آمده است:
«ايرانيان قديم به احترام خانه كعبه و جدشان ابراهيم (ع) و هم توسل به هدايت او و رعايت نسب خويش به زيارت بيتالحرام مىرفتند و بر آن طواف مىبردند و آخرين كس از ايشان كه به حج رفت ساسان پسر بابك جد اردشير بابكان سر ملوك ساسانى بود. ساسان پدر اين سلسله بود كه عنوان از انتساب او دارند. چون ملوك مروانى كه انتساب از مروان دارند و خليفگان عباسى كه نسبت به عباس بن عبدالمطلب مىبردند و چون ساسان به زيارت خانه رفتى طواف بردى و بر چاه اسماعيل زمزمه كردى گويند به سبب زمزمهاى كه او ديگر ايرانيان بر سر چاه مىكردهاند آن را زمزم گفتهاند و اين نام معلوم مىدارد كه زمزمه ايشان بر سر چاه مكرر و بسيار بوده. يك شاعر قديمى در اين زمينه گويد:
«ايرانيان از روزگاران قديم بر سر زمزم
زمزمه مىكردهاند.»
يكى از شاعران ايران پس از ظهور اسلام به اين موضوع باليده ضمن قصيدهاى گويد:
«و ما از قديم پيوسته به حج خانه مىآمديم.
و همديگر را در ابطح به حال ايمنى ديدار مىكرديم.
و ساسان پسر بابك همى راه پيمود تا به خانه كهن رسيد
كه از روى ديندارى طواف كند. طواف كرد و
به نزد چاه اسماعيل كه آبخواران را سيراب مىكند زمزمه كرد.»
ايرانيان در آغاز روزگار مال و گوهر و شمشير و طلاى بسيار هديه كعبه مىكردند. همين ساسان پسر بابك دو آهوى طلا و جواهر با چند شمشير و طلاى فراوان هديه كعبه كرد كه در چاه زمزم مدفون شد. بعضى مؤلفان تاريخ و ديگر كتب سرگذشت بر اين رفتهاند كه اين چيزها را جرهميان به هنگام اقامت مكه هديه كردهاند. جرهميان مالى نداشتند كه اين چيزها را بديشان نسبت دهند شايد از ديگران بوده است و خدا بهتر داند.
و كار عبدالمطلب را در مورد اين شمشيرها و ديگر چيزها كه به زمزم نهان بود در همين كتاب ياد خواهيم كرد و كسان را در مبدء و فروع اين نسبها اختلافهاست كه شمهاى از آن بگفتيم و مطالعه اين مختصر كه آورديم اهل معرفت را از بسيارى تفصيلها بىنياز تواند كرد.»[12]
مسعودى در ادامه مىنويسد: «عبدالمطلب وى چاه زمزم را كه پر شده بود حفر كرد و در اين ايام پادشاهى خسرو قباد (يعنى انوشيروان) بود و از آنجا دو آهوى طلا در و گوهرنشان و زيورهاى ديگر و هفت شمشير قلعى و پنج زره فراخ برآورد و از شمشيرها درى براى كعبه بريخت و يكى از دو آهو را ورق كرد و زينت در كرد و ديگرى را در كعبه نهاد».[13]
دو آهوى زرين و مال و جواهر كه در چاه زمزم يافت شده است شبيه همان چيزهايى بايد باشد كه الئايورس در دفن زردشتيان مىگويد كه آنها را مغان با زنجيرهاى طلا و انواع زيورها به گورستان مىبرند.
به نظر نگارنده منظور از ساسان، پسر بابك جد اردشير سرسلسله ساسانيان نبوده است كه به مكه رفته است. بلكه ساسان بن روزبه بوده كه از جانب پادشاهان ايران، فرمانرواى بر سرزمين عرب بوده است. مسعودى در اين باره اشتباه كرده است چون ساسانيان و اردشير بسيار معروفتر از ساسان پسر روزبه بوده است.
حمزه اصفهانى مىنويسد: «ساسان بن روزبه: وى در روزگار قديم از جانب پادشاهان ايران بر تغلبيه و مصر و عمان و يثرب و تِهامه حكومت داشت و خراج افريقيه و سرزمين نوبه نيز به وى مىرسيد.
روزبه بن ساسان: او نيز بر نواحى پدرش فرمانروايى كرد و حكومتش در ميان تازيان به درازا انجاميد. و خدا داناتر است».[14]
درباره شمشيرها كه در صفحه پيش آورديم ابوريحان بيرونى گويد:
نوع ديگر شمشير قيوايه است كه علت انتساب آن اين است كه در قبر بزرگان مرده يافت شده است».[15]
در گورهايى كه در ايران يافت شده مرده را به تقريب بر روى 20 يا 30 عده شمشير مىخواباندند.
در پيش گفتيم كه ساسان جد اردشير نبوده كه به مكه رفته است و على بن حسين ابن على مسعودى اشتباه كرده است و خطاى او از آنجا ناشى شده است كه وى از مردمان مصر بوده و به فارس سفر كرده است و اين سخن را در ايران شنيده يا اين مطالب را از موبدان فارس شنيده و آن حقيقت نداشته است.
مسعودى چون از مردمان مصر بوده، مانند مسلمانان ايران، دشمن مجوس و گبر نيست و مانند واضع يعقوبى و جرير طبرى بعضى ديگر نبوده است. اما تاريخ وى از آنچه در دست است به نظر من داراى ارزش است.
در صفحه قبل گفتيم كسى كه به مكه رفته است ساسان روزبه و پسرش روزبه ساسان بودهاند و اين مسئله محال است كه چند نفر عرب مانند خالد و ابوبكر و عمر و مثنى و ابوعبيده ثقفى و ديگران نمىتوانستند يك كشور با عظمتى را از پا درآورند. بيش از نود درصد تاريخ ايران، تا هنگامى كه ابومسلم به سرِ كار آمد و به دست او منصور خليفه عباسى در مورد ايران به سزاى اعمال رسيد، افسانه است كه بدان تاريخنويسان استناد مىكنند.
شكست ايرانيان از اعراب سه علت اساسى داشته است يكى ابناء يمن بودند كه پس از آنكه انوشيروان زندانيان محكوم به اعدام را كه به يمن فرستاد آغاز شد، آنها ششصد تن از نجيبزادگان اشكانى و ساسانى مخالف حكومت بودند و همه از دليران و جنگجويان، كه با زنان پست يمنى نكاح كردند و از اين درآميختن، نجباى اراذل، ابناى يمن (پسران يمن)، به وجود آمدند و چون به حد رشد رسيدند شكست ايرانيان فراهم كردند.
دوم رياضتكشان مانوى بودند، در بيابانهاى عربستان و مكه براى تزكيه نفس و خودآزارى و سختى كشيدن يكى از بهترين ناحيهها بود. در اين باره مشغول نوشتن كتابى هستم و توضيحاتى كافى در اين باره خواهم داد.
و هم آنكه مىگويند كه اعراب تجارت مىكردهاند و اشتباه است و هيچگاه در ميان آنها، معلومات بازرگانى نبوده است چون براى صادرات متاعى نداشتند، و براى واردات نيز پولى نداشتند كه چيزى بخرند و تنها چيزى كه تا پنجاه سال پيش از اين به عربستان مىرفت موى بُز بود كه بسيار مقاوم است كه براى يافتن چار (خيمه) و طناب بوده و هر موقع كه بار و محموله نداشتند طنابها را بر روى سر مىگذاشتند.
طبرى در وقايع سال 15 هجرى جنگ با رستم گويد: «… غالب سرپوش آنها طناب بارها بود كه هر كس طناب بار خود را به سر مىپيچيد تا آن را محفوظ دارد.»[16] اعراب كاروانهاى شتر داشتند و براى امرار معاش خود شتر كرايه مىدادند. يكى از كاروان معروف، متعلق به ابوسفيان بود كه قسمت اعظم شترهايش متعلق به او بود.
درباره سروش، كه به نظر نگارنده كه زمزمه جزو آن است، در يشت آمده است:
«در اوستا دو سروش يشت داريم اولى عبارت از يستاى 57 كه در جزو يستاها مىباشد و نيز آن را در جزو يشتها مىنگارند براى تشخيص آن را سروش يشت شبه گويند و آن در سه شب اولى پس از وفات كسى سروده مىشود، چه محافظت روح انسان در سه سرشب اول پس از مرگ با سروش است، در بعضى از نسخ به آن سروش سرشب نام دادهاند. سروش يشت دومى كه در رديف بيست و يك يشت اوستاست و يشت يازدهمى آن را تشكيل مىدهد موسوم است به سروش يشتهادُخت به قول دينكرد (ها دخت بيستمين نسك اوستاى عهد ساسانيان بوده) كه امروز موجود نيست فقط چند قطعه از آن مانده است بنابراين سروش يشتهادخت منسوب به نسك مفقود شده است».[17]
بنابراين چنان كه از يسناى شماره 57 برمىآيد زمزمه پس از مرگ سروده مىشود. چاه ديگر هست كه مسعودى مىگويد كه آن هاروت و ماروت در بابل است و چنين توضيح مىدهد:
«بر ساحل يكى از نهرهاى فرات در سرزمين عراق به يك ساعت فاصله از شهر معروف جسر بابل و رود نرس است كه جامه نرسى منسوب بدانجاست. در اين چاهى بزرگ هست كه به چاه دانيال پيغمبر عليهالسلام معروف است و نصارى و يهود در بعضى ايام سال كه عيد دارند بدانجا روند و شخص چون بدين دهكده نزديك شود آثار فروريختگى و ويرانه و بناى بسيار بيند كه تپههاست. بسيارى از كسان بر اين رفتهاند كه به موجب حكايت خداى تعالى كه اين دهكده را بابل نام دادهاند و دو فرشته هاروت و ماروت نيز كه نامشان به قرآن هست در همين دهكدهاند».[18]
داستان هاروت كه در چاه بابل سرنگون است و به اتفاق ماروت كه به خواهندگان در سر چاه بابل جادو مىآموزند در ادبيات اوستايى نيز آمده است.
واقعه هاروت در اوستا كه آمده است بايد به گذشتههاى بسيار قديم بوده باشد. و رابطهاى با «ريك ودا» دارد و اين در موقعى است كه اوستا و ريك ودا با هم رابطه تنگاتنگ داشتند. اما رابطه هند و ايران در دين به هم خورده است. و ديگر ايرانيان تابع دين قديم نبودند و اين به چه زمانى متعلق است ما نمىدانيم. اما همين قدر مىدانيم كه پيش از خشايارشاه، ديوان «اندرا» و فرشتگان آنها در ايران و هند جزو مقدسين بودند تإ؛ححأ آنها، و هاروت و مقدس نشان به چاه = جهنم بابل واژگون شدند و دين هند و ايران از هم جدا شد.
چنانكه خشايارشاه درباره ديوان و پرستشگاههاى ديوان در سنگ نوشته چين گويد: و در ميان اين كشورها جايى بود كه قبلاً ديوها پرستش كرده مىشدند. پس از آن به خواست اهورامزدا من معبد ديو را خراب كردم و اعلان نمودم ديوها پرستش كرده نخواهند شد. جايى كه قبلاً ديوها پرستش كرده مىشدند در آنجا من اهورامزدا و «ارت» را با فروتنى پرستش كردم.[19]
درباره ماروت = باد، در اروپانيشاد سخن مىرود و در «ريك ودا» ماروت مساوى طوفان است «او با خداى طوفان (ماروتها) هم پيمان است». اين ديوان عبارت بودند از «اندارا» با فرشتگان آنها در «ريك ودا» آمده است: «اى ماروتها، باشد كه شما در ملازمت “اندرا”هاى دلير در حال نشاط با جلال و مساوى ديده شويد»[20] در ص 417 آمده: «ماروتهاى شكاركننده با نيزههاى درخشان»[21]. گفتيم كه در ريك ودا «ماروت» = باد سخن مىرود در ريك ودا آمده است:
«هچميين «دواك» (صداى رعد) با آنها است مانند زنى فصيح و خوش بيان در افق دور؛ ماروتهاى درخشان خستگىناپذير به دختر جوان خويش پيوستهاند[22] چنانكه گويى او متعلق به همه آنهاست ولى آن هراسناكان «رود اسى» (برق) را از خود دور نمىراند، چون مىخواهد كه او نيز دوست آنها باشد»[23]
باد در ابيات زردشتى و اسطوره يونانى نيز است و در اوپانيشاد «ماروت» مساوى باد است مسعودى در اين باره نوشته است:
«سليمان باد را در تختجمشيد حبس كرده است: ايرانيان را در استخر نيز آتشكدهاى دارند كه مجوسان آن را بزرگ مىدارند و اين خانه بزرگان قديم بوده و هماى دختر بهمن پسر اسفنديار آن را آتشكده كرده است… اين خانه در دامنه كوهى است و نه شب و نه روز باد از اين معبد قطع نشود و صداى عجيب دارد مسلمانان كه آنجا هستند گويند سليمان بن داود باد را در اينجا به زندان كرده است».[24]
گفتيم چاه تخت جمشيد استودان يا چاه براى رصد بوده است و اگر براى رصد آفتاب و ماه و سيارگان و ستارگان بوده بايد از ته چاه به خارج راه داشته باشد تا ورود و خروج از چاه آسان باشد. در كتاب رصد و تاريخگذارى در ايران شاهدى براى رصد در كوه دنا آورديم كه جم، رصد نو كرده بود كه به دست افراسياب به آتش كشيده بود ص 18 تا 20 و نيز در استانبول در زمان عثمانى براى رصد، چاه كنده بودند كه در سال 989 هجرى براى رصدخانه منظومهاى ساخته است و قسمتى كه مربوط به چاه رصد است چنين است.[25]
بفكر او تصور چنان كرده بود
كه بى چه رصد در زمين مىنمود
كه ارباب فهم و خرد پيش ازين
نمودند بى چه رصد در زمين
خود اين نيز در قاهره چاه كند
برو نردبانى بفرمود بند
از آن چاه شد لختى انجم شمار
كه بيچاره گشت از رسوخش بكار
بچاه رصد چون چنين جهد داشت
رسوخى من المهد الى اللحد داشت
و در موعظه طيبه گويد:
بكندند چاه و نمودند جهد
ببستند طفل خرد را بمهد
بجستند بر اوج عيوق راه
ز روى بصيرت از آن قعر چاه
خود آگه نگشتند از كنه آن
ز قعر زمين تا نهم آسمان
تراكى شود كشف حال چنين
كه كردى تفنن ز روى زمين
بارى تا چاه تخت جمشيد به طور كامل تخليه نشود نمىشود نظر داد كه اين چاه استودان يا به تعبير ديگر جهنم، يا جايگاه رصد ستارگان و سيارگان بوده است.
[1] . پارسه، تختجمشيد، تأليف على سامى، ص 74، شيراز، اسفندماه 1348.
[2] . كتاب شيراز، ص 655، تأليف على سامى
[3] تاريخ طبرى، جلد 10، ص 4272
[4] . سفرنامه آدام الئاريوس، بخش ايران، ترجمه از متن آلمانى و حواشى: احمد بهپور، سال 1363
[5] فرهنگ اوستا، ج 3، ص 1228، تأليف هاشم رضى
[6] . المعرب الجواليقى، ص 107.
[7] . لغتنامه دهخدا
[8] اخبار مكه تأليف ابوالوليد محمد بن عبدالله بن احمد ازرقى درگذشته حدود 250 ه. ق. تحقيق رُشدى الصالح ملحس ترجمه و تحشيه از محمود مهدوى دامغانى، ص 97.
[9] اخبار مكه، ص 45.
[10] اخبار مكه، ص 335
[11] . اخبار مكه، ص 338.
[12] . مروج الذهب 1، صص 236 و 237
[13] . مروج الذهب 1، ص 486.
[14] . تاريخ پيامبران و شاهان (سنى ملوك الارض و الانبيا) حمزه اصفهانى، ص 141 ترجمه جعفر شعار.
[15] الجماهر فى معرفة الجواهر، ص 51 ترجمه محمد على نجفى – مهيار خليلى
[16] P . تاريخ طبرى، جلد 5، ص 1751، ترجمه ابوالقاسم پاينده
[17] يشتها، جلد 1، ص 523، گزارش پورداود
[18] مسعودى مروج الذهب، جلد 1، ص 219
[19] . فرمانهاى شاهان هخامنشى، ص 113.
[20] . ريك ودا، ص 140
[21] . براى نيزه، نگاه كنيد به مقدمه كتاب شرح ثمره بطلميوس صص چهل تا چهل و شش
[22] . دختر جوان كه اينجا آمده، «بت عزى» در عربستان را به ياد مىآورد كه يك دخترى بود.
[23] ريك ودا، ص 431 و 432.
[24] . مروج الذهب، جلد 1، ص 605 ترجمه ابوالقاسم پاينده
[25] . مقاله «رصدخانه استانبول از زبان علاءالدين منصور شيرازى» اثر مهدى محقق، ص 517 يكى قطره باران، جشننامه استاد دكتر عباس زرياب خويى، تهران 1370 ش.