دیدار و گفتگو با محمد تقی غیاثی/ پریسا احدیان

-شما را اخراج کردند!

-بله.

– پس شما دیگر توده ای نیستید؟

-پاگون نیست که بِکَنند! این عقیده در دل من است.

تمام معتمدین خمام پدر را اخراج کرده بودند و سردستۀ آن ها خواهرزادۀ پدرم بود. تا ششم ابتدایی در دبستان «اتفاق» خمام درس خواندم و کلاس هفتم به رشت بازگشتم. شوهر خواهرم تاجر بزرگی در رشت بود که در خانۀ آن ها زندگی کردم. در آن زمان شاگرد اول مدرسه بودم. دوستان خوبی در رشت پیدا کردم که همگی انسان های خوب و بزرگی بودند. آقای فرجی استاد دانشگاه و آقای مسچیان و شالچی. وقتی می خواستم کنکور بدهم به آقای مسچیان گفتم که من در دو رشتۀ ادبیات فارسی و ادبیات فرانسه اول شدم کدام را انتخاب کنم؟ ایشان که جوان بسیار مودبی بود، گفت:”قربان! زبان فارسی زبان مادری ماست (گرچه بعدها متوجه شدم که زبان آسانی نیست و عمری می خواهد تا بتوانی فارسی را یاد بگیری) بروید رشتۀ فرانسه و زبان خارجی یاد بگیرید!”

وارد این رشته شدم. استادی داشتیم که بیشتر برای ما گپ می زد و درس نمی داد. به دانشگاه می آمدم اما کلاس ایشان نمی رفتم. یکبار به دانشجویان گفت که چرا غیاثی سر کلاس نمی آید؟ گفته بودند که ایشان می گوید شما در مورد خیابان امیرکبیر که خیابان برق شده است و … حرف می زنید. من در کوی دانشگاه می نشینم و خود می خوانم. گفته بود که بگویید، بیاید! البته استاد در رشتۀ حقوق درس خوانده بود و نمی دانست چه درسی را تدریس کند. گفتم:”استاد آمده ایم اینجا استفاده کنیم. سه سال هم بیشتر فرصت نداریم. وقتی من دبیر شدم میل دارم فرانسه دان باشم و شاگردان ببینند که ما فرانسه بلدیم.”

گفت که خب حالا چه می خواهی؟ چهار پنج لغت فرانسوی گفت و دوباره به همان حرف های همیشگی اش ادامه داد! و من باز هم غیبت می کردم و سر کلاس حاضر نمی شدم. اما خب استاد بزرگی به نام آقای دکتر موسی بوروخیم داشتیم که یهودی و مدیر روزنامۀ «ژورنال دو تهران» بود و ادبیات را بسیار خوب می دانست. او را دوست داشتم و روز امتحان گفت که آقای غیاثی را می شناسیم و امتحانی از من نگرفت و نمرۀ خوبی داد. در آن زمان وارد انجمن ایران و فرانسه شدم و بسیاری چیزها آموختم. خانمی استاد ریاضی بود که خودش فرانسوی بود و به ما فرانسه درس می داد و متد داشت. اول سال به ما گفت دو تا کتاب را بخوانید و بعد این ها را مقایسه می کنیم. هنوزم هم حرف هایش را به یاد دارم. بچه ها می دیدند که من بیشتر به بحث با اساتید می پردازم و استاد هم همیشه ناراحت بود که چرا دانشجویان دیگر حرف نمی زنند. به من گفتند که به انجمن بروم و بعد این مطالب را به فارسی برایشان ترجمه می کردم تا بدانند اینجا چه نوشته و هر روز می رفتم و برایشان می خواندم. یکی از آن ها هم از ابتدا خود را رقیب من می دانست. یک روز این آقا به من گفت که چه شد که شما این همه فخر می فروختی؟ من اول شدم! گفتم که دیگر نخواهی شد! و او ترسید چون خوب می دانست که به هر چه می گویم عمل می کنم. خیلی کوشیدم و معدلم از همه بیشتر شد. روزی از دوستی تقاضا کردم که با من بیاید تا من تنها نمرات خودم را نگاه کنم و او نمرات رقیب را ببیند که من اولم یا او؟ و من اول شدم!  خیلی فعالیت کردم تا به عنوان دانشجوی نمونه به خارج فرستاده شوم و من را به فرانسه اعزام کردند. برای اجرای آن قانون خود فعالیت کردیم. به منزل شخصی می رفتیم که بعدها فهمیدیم کودتاچی بیست و هشت مرداد و بچه ها می گفتند که با شاه در ارتباط است. گفتم که چطور؟ گفتند که برادران رشیدیان معروفند گویا هنوز هم اسمشان در روزنامه ها می آید. روزی به من گفت:”باشه! باشه! رشتی! این را می دهم درست می کنند.”

بعد از آن ما را به فرانسه فرستادند و در آنجا به سوربن رفتم و در دانشگاه مردی را دیدم که از پله ها بالا می آید و از جایی که قبلا تحقیق کرده بودم که با پروفسور پیر جورج کاستکس که استاد به نامی بود تز بگیرم، وقتی ایشان را دیدم پرسیدم که شما کاستکس هستید؟ پاسخ داد که برای چه می پرسی؟ گفتم که می خواهم با شما صحبت کنم. گفت که اتاق سوم اتاق من است. بسیاری از ایرانی ها پایان نامۀ خود را با پروفسور ژیلبر لازار می گرفتند. گفتم اما به اینجا آمده ام تا ادبیات فرانسه بخوانم. به من گفت که خیلی سخت است و من سختی را دوست داشتم و اواین را چندین بار به رخ من کشید و گفت:”این مشکل را خود انتخاب کردی. اینجا سوژه را مثل ایران ما به دانشجو نمی دهیم دانشجو باید به ما سوژه ارائه کند و شما نام نویسندگانی که دوست دارید را بگویید.” و من شیفتۀ استاندال بودم. گفت که خوب به هدف و خال زدی. و عنوان پایان نامۀ من شد: «تآثیر استاندال روی ژید». من هر دو را جدا از هم می شناختم و حالا باید تأثیر این دو را با هم بررسی می کردم. همسرم سختی بسیاری را برای پایان نامۀ من متحمل شد. از طرفی عاشق شده بودم و با همسرم ازدواج کردم و از اینجا به بعد مدیون ایشان هستم. با وجود اینکه دبیر بود با من آمد و کنارم ماند و پسر بزرگم ونداد هرمز به دنیا آمد. خانواده ام به خوبی فرانسه را صحبت می کنند.

دکتر غیاثی از کار و تحصیل در فرانسه سخن می گوید
دکتر غیاثی از کار و تحصیل در فرانسه سخن می گوید

با دختر آندره ژید ملاقات کردم. این کار بسیار سخت شروع شد و باید کتاب های استاندال را از حفظ بودم تا می فهمیدم کدام فکر را ژید برداشته است. بخصوص که خود آندره ژید در خاطرات خود نوشته بود هر جا هر شباهتی حتی یک شباهت می بینند می گویند که من را تحت تأثیر قرار داده است زندگی به خودم هیچ چیز یاد نداده است که همه را مدیون این و آن باشم؟ وی به جز استاندال مدیون داستایفسکی و نیچه و … هم بود.. کار من سخت تر بود چون آندره ژید این سخن را می گفت. بعدها فهمیدم که خودش خود را بهتر می شناسد و زندگی چیزی را به او نیاموخته بود. چون آندره ژید کتابی بود. تنها کتاب می خواند و یادداشت می کرد. یکبار به من می گفتند که یک دفترچۀ خصوصی به خط خودش وجود دارد. چندین درخواست نامه نوشتم اما گفتند که این ها محرمانه است و نباید منتشر شود. اما بالاخره موفق شدم که دفترچۀ یادداشت هایش که از روی کتاب ها نت برداری کرده بود را پیدا کنم و در این میان، یادداشت هایی در مورد استاندال یافتم. رئیس من را خواست و گفت می خواهی چه کار؟ وقتی گفتم که این پایان نامۀ من است نظر بر این داشت که همین جا بنشینم و بخوانم و باید پنجاه سال بعد نسبت به وصیت خود ژید این آثار منتشر شود. دو سه جا از استاندال تعریف می کند و می گوید که من عاشق و شیفتۀ شاتوبریان هستم اما چون خودم همین طبیعت را دارم می خواهم او را رها کنم و به طرف استاندال بروم و خواندم و خوشم آمد. بالزاک تعریف استاندال را رد می کند و استاندال به او می گوید که شاهزادۀ رمان نویس ها. بالزاک گفته بود که آرزوی من بود که چنین کتابی چون «صومعۀ پارم» تو را بنویسم. یک رمان نظامی. استاندال چون همیشه در خدمت ناپلئون بود، قصد داشت در این کتاب از ناپلئون تعریف کند که بعدها صرف نظر کرد و رمانی نوشت به صورت عمومی که شخصیت ها قابل شناسایی و تطبیق با اشخاص واقعی نبود گرچه بعدها منتقدان به بررسی این اثر پرداختند.

استاد راهنمای پایان نامه ام گفت به کجا رسیدی؟ گفتم که تا حدی ژید و استاندال را شناختم و در حال یادداشت برداری هستم. گزارشی ده صفحه ای از من خواست. نوشتم و دیدم دو خط را علامت گذاری کرده است. پرسیدم که این علامت چیست؟ پاسخ داد که تا حدی این ها را شناختم و شباهت هایشان را دیدم و ایشان گفت که تنها همین سخن تو در دوسطر درست است و باقی صفحات درست نیست. سه ماه دیگر گزارش دیگری به من بده! سپس به من گفتند که باید با یکی از استادانی حرف بزنم که بسیار به نام بود(در آن زمان می گفتند از سارتر بالاتر است) و امتحان شفاهی بدهم و ببینند که خوب حرف می زنم و برای دفاع از تز خود آمادگی دارم یا خیر؟! نزد او رفتم. ایشان به من گفتند که امتحان شفاهی قبول شدی ولی به این اندازه راضی نیستم چون در اینجا به من می گویند متخصص هانری بل که اسم اصلی استاندال است و می خواهم شما آن را تحقیق کنید و برای من بیاورید. گزارش دیگری به ایشان دادم و به من گفت که این را برای من بیاور . پانزده روز هم فرصت داری. در موقع دفاع خواهیم دید. (یعنی سوال را آنجا خواهم پرسید!) گفتم همین حالا امتحان می دهم. وقتی گزارش را به او دادم پرسید استاندال دیگر بر چه کسانی تأثیر گذاشته است؟! گفتم من به دنبال این موضوع بودم. استاندال بر روی نیچه و داستایوفسکی و … تأثیر گذاشته و گفت بسیار خب قبولی. روزی تز را داده بودیم که اساتید در موردش بحث کنند. با آقای مرحوم حسن هنرمندی (شاعر معروف) در کافه ای نشسته بودیم، یکی از استادان من در فرانسه به کافه آمدند. نزد ایشان رفتم و سئوال کردم که استاد تز من را خواندید؟ جواب دادند که ای! در روز دفاع خواهیم دید. متوجه شدم که هنوز راضی نیست. یک روز دوباره از او پرسیدم و گفت که بیا قدم بزنیم و من سعی داشتم که صحبتی از تزم به میان بیاورم و او محکم تر از آن بود که حرفی بزند! گفتند که من شخصی را اذیت نمی کنم و تز تو هم خوب است. چند سوال از من در روز دفاع پرسید و تنها یک اشتباه در تزم داشتم که در اینجا همه می گویند بچه ننه و من در مورد آندره ژید نوشته بودم که ایشان نازدانۀ مادر بوده است. پروفسور پرسید که در ایران شما می گویید نازدانۀ مادر؟ اما ما می گوییم نازدانۀ پدر!

دیدار و گفتگو با محمد تقی غیاثی
دیدار و گفتگو با محمد تقی غیاثی

آقای محمود عنایت مدیر روزنامۀ مجلۀ «نگین» بود و وقتی بررسی کردم متوجه شدم که بهترین مجله برای ایشان است. وقتی به دفتر مجله می رفتم، همیشه در بسته بود و مقالات را از زیر در به داخل می انداختم. اما دوست داشتم محمود عنایت را یکبار ببینم و با او صحبت کنم. به این کار ادامه دادم و در برابر مقاله ها هیچ پولی دریافت نمی کردم. یک روز پسرم به من گفت که خب پس اول نامت رو خریدی و بعدها فروختی! چون بعدها دنبال من می آمدند و مقاله و کتاب می خواستند!

میل داشتم پیش از همۀ این ها با آقای دهباشی صحبت کنم که خود را وقف این کار کرده است. پس برای او نوشتم سرباز فداکار فرهنگ ایران به معنای واقعی. گمان نمی کنم جز ایشان کسی با این مشکلات کنار بیاید!

علی دهباشی: بعد از دفاع که به ایران تشریف آوردید کار دانشگاه را چه زمان آغاز کردید؟

     دکتر غیاثی: وقتی به ایران آمدم گفتند که چرا رشتۀ دیگری نخواندی؟ گفتم همین فرانسه را دوست دارم و می خواهم تدریس کنم. چون باید به دانشسرای عالی باز می گشتم و عضو آنجا بودم. آن ها برای اینکه حرمتی به من بگذارند تمام کارمندان را جمع کردند و گفتند که به این ها فرانسه درس بده! تعجب کردم و گمان بردم که این شوخی است! چون حتی کارمندان حاضر نبودند چیزی یاد بگیرند. فهمیدم که تشریفات است. آقای دکتر تسلیمی آنجا بودند. به استاد فرانسه ای به اسم دکتر سیمایی گفت که چهار ساعت درس به این جوان بده تا مشغول شود و ایشان پاسخ داده بود که هجده ساعت ساعات تدریس است و این را خود تدریس می کنم. به من گفت که توصیه می کنم در کتابخانه مشغول شوی و من قبول نکردم. توصیۀ بعدی ایشان این بود که به دانشگاه تهران بروم. چون از دفاع پایان نامه ام تعریفاتی به ایشان گفته بودند. تز من نمره نداشت و هیچی برای آن نمی نوشتند یعنی بد! و نزدیک بود که به من دکتری ندهند. بعد استاد آمد و در جمع بلند خواند که به پایان نامۀ شما همه رأی دادیم و آن ها هر چه حرف می زدند گویا چیزی نمی شنیدم و از این همه سوال و جواب ذهنم داغ بود. فردای آن روز بیمار شدم. صاحبه خانۀ من زن مهربانی بود و پزشکی برای من آورد دکتر پرسید:” فشار تو روی 6 است! چه کار بزرگی داشتی که اینگونه شد؟!” پاسخ دادم که دفاع پایان نامه داشتم.” گفت که بسیار خب پس آرام! آرام! بهتر خواهی شد.

علی دهباشی: آثار شما یک بخش ترجمه است که ترجمه ها خود سه بخش است. شعر از لوئی آراگون و پل الوار و رمان و نقد ادبی. از آخر شروع می کنم در اوایل دهۀ پنجاه به یاد دارم که اولین نقدهای ادبی شما چاپ شد و در انتشارات پیام بود که کتاب شما را در آنجا دیدم.

دکتر غیاثی: عنوان کتاب را از «فلسفۀ پوچی» به «دلهرۀ هستی» تغییر دادیم. کتاب را خواندم به چنین ترکیبی دست پیدا کردم و همان را روی جلد کتاب نوشتم.

علی دهباشی: در مورد  تفسیر، چند مجموعه شما منتشر کردید که در آن سال ها کار بسیار مهمی بود برای اینکه اصولا نقد ادبی مدرن در ایران شکل نگرفته بود و این نقد ادبی مدرن از راه ترجمه منتقل می شد. چه شد که به این نیاز فرهنگی رسیدید و این مجموعه کتاب های که حدودا شش کتاب است به غیر از سه جلد نقد تفسیری ترجمه کردید:

دکتر غیاثی: وقتی به ایران بازگشتیم گفتیم بهتر است کارهای را انجام دهیم. دیدم که در برخی مجلات دعوا راه می انداختند و چند نفر به جان هم می افتادند و به هم بد و بیراه می گفتند این شده بود نقد! اولین چیزی که به نظرم آمد این بود که نقد نیست یک سری متن انتخاب کردم تفسیری بر سرخ و سیاه استاندال و بر بیگانۀ کامو و بر غثیان ژان پل سارتر. هم نویسندۀ خوبی بودند و هم نقد شده بودند. یکی از این ها نوشتۀ استادم پروفسور کاستکز بود این ها را ترجمه کردم.

 علی دهباشی: چرا لویی آراگون و پل الوار را انتخاب کردید؟

دکتر غیاثی: هر دو کمونیست و سوررئالیست هستند. متوجه شدم در ایران هر زمان به متنی بی معنی و عجیب و غریب می رسند می گویند سوررئالیست است اما اینطور نیست در فرانسه می گویند انقلاب سوررئالیستی. آن زمان دورۀ فروید بود و در همۀ این موارد کتاب ترجمه کردم و یکی از کتاب هایی که در اینجا صحبتش نشده است «نقد روانشناختی» است. بعدها دیدم که فرانسه منتقدی بینظیر همانند رولان بارت دارد که می گفت تمام نقدهای گذشته ترجمه است. یعنی کتابی را می نویسند و شرح حالی و این نقد نیست. نقد باید به جوهر اثر پی ببرد. همۀ این ها را به انتشارت امیرکبیر دادم. آقای رضا جعفری منتشر می کردند.

علی دهباشی: در مورد رمان توضیحی دهید. چرا خانوادۀ مقدس را انتخاب کردید؟

دکتر غیاثی: از ترجمه هایم رمانی به نام خرگوشک بود. ناشر به من گفت در ایران خیال می کنند  این کتاب قصۀ کوکانه است و اجازه بده اسمش را تغییر دهیم. نامش را چیز دیگری گذاشت و منتشر کرد. کتاب دیگر، خانوادۀ مقدس است که در خود فرانسه مردم خیال می کردند در مورد مقدسات است. اما بعد متوجه شدند که آقای آراگون یک رمان تاریخی نوشته است و تمام پرسوناژها یک ما به ازاء در جامعۀ بیرون دارند افراد بسیاری را شناساند و فرانسوی ها می دانستند که این ها کیستند و بسیاری از رجال سیاسی را  رسوا کرد. خود آراگون کمونیست بود و فکر کردم این می تواند مفید باشد. خدایان تشنه اند از آناتول فرانس ترجمۀ دیگری بود که گفتند نامش را تغییر بده! خدایان به چه معناست؟! گفتم وقتی می گویم خدایان یعنی دورۀ غیر الهی و این کار را انجام ندادم. معتقد بودم سلطان نثر فرانسه آناتول فرانس این کتاب را نوشته و نباید این عنوان تغییر کند.

دکتر محمدتقی غیاثی
دکتر محمدتقی غیاثی

علی دهباشی: برای انتخاب نثر فارسی برای آناتول فرانس که خدای نثر است اگر به یاد داشته باشید، قبلا دکتر غنی ترجمه ای کرده بود. معادل این جملات را در فارسی چطور پیدا کردید؟

دکتر غیاثی: سلطان نثر هست ولی نوشته هایش دشوار نیست. قلمی روان دارد. اینقدر روزنامه نگاری کرده بود که دستش روان شده بود. استاد نثر است اما سخت نویس نیست و متونش پیچیدگی ندارد خیلی راحت ترجمه کردم که این کتاب را هم آقای جعفری چاپ کرد.

علی دهباشی: در مورد دورۀ آموزشی و تدریس و کتاب هایتان برایمان بگویید:

دکتر غیاثی: در انتشارات مروارید جناب نیکنام من را تشویق می کرد و می گفت ترجمه نکن نمی ماند و فراموش می شود. کتاب های درسی توست که بچه ها می آیند آن ها را نام می برند و حتی کتابفروش ها می گویند روش نو را می خواهیم.  این ها خوب است. متوجه شدم که درست می گوید. چند کتاب نوشتم. پسر آقای علی بیک به من گفت این کمی چون شبیه روش نو است از آن جلو می زند. گفتم اگر کمی از آن بیشتر بود چرا جلو می زد باید به دنبال آن می رفت نه اینکه جلو بزند؟! پس کتاب متفاوتی نسبت به روش نو است. هزار و سیصد صفحۀ چهار جلدی است و یک مرحله آموزش زبان فرانسه را به آن اضافه کردیم و متون بیشتر شده است که چهار کتاب در این کتاب است.

دکتر قدسی: این کتاب ها خیلی به دانشجوها کمک می کند. چه خود کتاب ها و چه برخی کتاب ها که به عنوان کتاب درسی در ترم های اولیه دانشگاهی تدریس می شود.

دکتر غیاثی: خانم دکتر اردلان همسر آقای دکتر علی اردلان با ما رفت و آمد خانوادگی داشتند ایشان می گفت در دانشگاه علامه کتاب شما تدریس می شود. در کتاب سبک شناسی ساختاری برای اولین بار مسألۀ ساختاری و سبک شناسی را مطرح کردیم که در اصفهان تدریس می شد.

دهباشی: بخش دیگر کارهای شما نقدهای ادبی است که ترجمه نیست. نخستینش بوف کور است. با بوف کور شروع می کنیم و بعد سپهری و … را در کارهای شما بررسی خواهیم کرد:

دکتر غیاثی: پنجاه سال بوف کور را می خواندم. چون وقتی دیپلم متوسطه را گرفتم احساس کردم چیزی بلد نیستم. کمی شیمی و فیزیک و جبر … خواندیم چه شدم؟! که شدم؟! یک نوع افسردگی به من دست داد بعد فکر کردم که این زمانی است که باید بوف کور را بخوانم. خواندم و دیدم چیزهایی می گوید که قابل درک نیست. چندباره خواندم. گمان نکنم که از صد بار کمتر خوانده باشم و بالاخره دیدم که رخ نشان می دهد. بعد شروع به یادداشت برداری کردم که این چه می گوید. وقتی همۀ این ها در خانه نوشتم و بعد انقلاب منتشر کردیم. مرحوم ابوالحسن نجفی یک کتاب در مورد بوف کور داشت که برای من فرستاد خدا رحمتش کند که استاد بزرگی بود و به همه جا سفر می کرد. آن را خواندم متوجه شدم که می توان این نوشته ها را تفسیر کرد.

سهراب سپهری شعر دیگری است. سهراب سپهری شبیه هیچکس نیست و تنها خودش است. وقتی کتاب اصلی آن منتشر شد با خود گفتم که الان سهراب سپهری خودش شده است. اهل کاشانم شهر من کاشان نیست! همین خود یک مسأله است. نزد آقای دکتری که رئیس بهداری کاشان و از فامیل های خانم بود می رفتیم و صحبت می کردیم و ایشان می گفت که از هم کلاسی های سهراب است! به بررسی اشعار سهراب پرداختم.

قدسی: از کلاس های تدریس خود چه فوق چه دکتری وقتی گریز می زدید به گرامر فرانسه که بسیار پخته بود و جا افتاده، برای ما صحبت کنید:

دکتر غیاثی: پروپوزیسیون. اتفاقا به این نتیجه رسیده بودم که پروپوزیسیون اینقدر برای دانشجویان مشکل است. در دانشگاه تهران والدین دانشجویان می آمدند و تشکر می کردند از اینکه به بچه ها علاوه بر درس فرانسه چیزهای دیگری هم می آموختم.

علی دهباشی: آثار نویسندگان معاصر را می خوانید؟ شاعران و داستان نویسان فارسی؟

دکتر غیاثی: آثارشان کجا هست؟ لابد می گویید کتابفروشی ها! این شعرهای جدید را نمی فهمم. با شاعر جوانی صحبت می کردم و می گفتم متوجه اشعارتان نمی شوم و بیا و اشعارت را برایم تفسیر کن. می گفت از آن نظر که معنا ندارد. با تعجب پرسیدم پس چطور معنایی باید داشته باشد؟ شعر باید روشن باشد اگر سیاسی هم هست باید به گونه ای رمزی بیان شود که قابل فهم باشد. حتی آوازهایی که از رادیو می شنوم را درک نمی کنم. این ها می گویند شعر سپید. این یک واژۀ فرانسوی است هم اسم را می گیرند و هم فرم را ولی آن شعرها چیزی است که مفهوم و معنا دارد و معنایی در آن گنجانده اند. پیگیر شعرهای فارسی نیستم. یک اتفاقی در فرانسه هست که حتی استادها هم نمی دانند. چون از من می پرسیدند این چیست؟! هرقرنی که تمام می شود کمی شبیه به قرن بعدی می شود یعنی این ها پایه گذار ادبیات قرن بعد هستند. گرایشات ادبیات فرانسه به این سمت می روند و آن ها بدون اینکه خود بدانند نوآوری می کنند.  در ایران دیگر چه کسی مثل صادق هدایت است؟

علی دهباشی: مثل صادق هدایت کسی نیست اما این جوان ها کار می کنند. ما به جوان ها می گوییم که کارهایشان را بفرستند و از نظر انتقادی شما بهره مند شوند.

دیدار و گفتگو با محمدتقی غیاثی
دیدار و گفتگو با محمدتقی غیاثی

 دکتر غیاثی: چند روز پیش در رشت بودم. برادرم شخصی را به من نشان داد و گفت که ایشان هم به فارسی و هم گیلکی شعر می گوید. آن آقا گفت که من الهام در شعر را قبول ندارم. گفتم آقا اول الهام در شعر است. من سال ها پیش شعر می گفتم اما دیدم که این ها معرکه است پس شاعری را کنار گذاشتم. بعدها ایرج میرزا می گوید:

شاعری طبع روان می خواهد

نه معانی نه بیان می خواهد

ایرج میراز شاعر خوبی بود و بسیار روان می نوشت.

 دکتر قدسی: خانم شهلا حائری یکی از شاگردان شما به جز ترجمه هایشان در بخش نمایشنامه و داستان چند کتاب هم در بخش داستان های کوتاه نوشته اند:

دکتر غیاثی: از قلم خود ایشان خبر نداشتم اما کتاب های قبلی را لطف کردند و برای من آوردند.

علی دهباشی: خانم حائری کتاب بسیار مهمی دربارۀ مارسل پروست نوشتند و داستان هایشان هم فوق العاده است و ترجمه هایشان هم از اشمیت چندین شماره چاپ داشته است. شما در ترجمه واحد را کلمه می گیرید یا جمله؟

دکتر غیاثی: واحد همیشه باید جمله باشد. ولی ارتباطی میان کلمه و جمله هست. من برای یکی که تعریف سبک مرا می کرد، می گفتم استاد این کار خانلری و استاد زرین کوب هستند. یک جمله یک ساخت و استراکچر است و الان مشخص شده که که ارتباطی میان آن ها وجود دارد.

دهباشی: از روزنامه ها و مجلات و نشریات ادبی کدامیک را دنبال می کنید؟

دکتر غیاثی: دو روزنامه خریدم که خانم فرمودند که وقتی نمی خوانی برای چه می خری؟! گفتم برای تو خریدم! و ایشان هم علاقه ای به خواندن نداشتند و از آن پس دیگر نخریدم! پیگیر انتشارات مجلات ادبی دیگر هم در ایران نیستم. بخارا را می خوانم و شما را نمایندۀ فرهنگ و ادب ایران می شمارم و خوب می دانم که با چه زحمتی و چه مشکلاتی کار می کنید. هر کس به جای شما بود جا می ماند و ادامه نمی داد. مقالات همه خوب است و اینها از روی تملق نمی گویم.

 علی دهباشی: از کتاب بودلر که با خود به ایران آوردید برایمان بگویید؟

 دکتر غیاثی: کتاب بی نظیری است. بسیار زیباست و هر سطر را دوباره می خوانم. پیری است و دیگر حوصلۀ ترجمه اش را ندارم. بودلر معجزه می کند خود را طوری تعریف می کند که آدم متعجب می شود. تمام بدی ها و خوبی های خود را با هم آمیخته است و شما گمان می کنید که تعریف خود را می کند و می بینید در قسمتی شروع به توصیف از بدی های خود دارد. با کمال شهامت خصوصیات خود را نوشته با چه زبانی آن ها را بیان داشته است. ده بار یک موضوع را می گوید و یک بارش هم تکراری نیست.

در ادامۀ جلسه دکتر غیاثی به سوالات حاضرین پاسخ گفت:

– فرهنگ و ادب ایرانی در نقطۀ کنونی با فرانسه در چه مقطعی قابل قیاس است؟

دکتر غیاثی: این صلاحیت را ندارم که در مورد ادبیات فرانسه صحبتی کنم. مقایسه وقتی می تواند صورت بگیرد که هر دو را خوب بشناسیم. پایان نامۀ من نوعی مقایسه بود. شخصی می تواند به این سئوال پاسخ دهد که ادبیات امروز را بشناسد. نمی توانم چیزی بگویم که قابل قیاس با آنجا باشد.

-اگر ممکن است کمی از پروفسور لازار برایمان بگویید:

دکتر غیاثی: ایشان به خوبی فارسی صحبت می کنند در حدی که تشخیص نمی دهید که ایرانی است یا فرانسوی. حتی خانم شیبانی همسر مرحوم عبدالله شیبانی گفت قرار بوده که به خانۀ ما بیاید ایشان با همسرم در حیاط نشسته بودند و صحبت می کردند شوهرم به من گفت که چرا نمی آیی؟ گفتم بگذار لازار بیاید. گفت لازار همینجا در حیاط نشسته است! ایشان به حدی فارسی را خوب حرف می زد که گمان کردم که یکی از دوستان ایرانی همسرم آمده است.

در خاتمه دکتر محمد تقی غیاثی با دوستدارن خود که هر یک کتابی از آثارش را در دست داشتند گفتگو کرد.

IMG_2678

 

  • عکس ها از مجتبی سالک