مجله فرهنگی و هنری

مدیر و سردبیر
علی دهباشی

طرح اصلی روی جلد
مرتضی ممیز

خوشنویسی روی جلد
محمد احصایی

شعر از
سعید نفیسی

فاكس موقت
88958697
تلفن همراه
09121300147

آدرس پست الكترونیک
dehbashi.ali@gmail.com

مجله بخارا در اینترنت
bukharamag.com

تهران صندوق پستی
166-15655

جستجو در بخارا

Loading

یاد و یادبود

پرویز مشکاتیان را یاد/ بهرام بیضایی

خروشی‌ خاست‌ وَه‌ وَه‌ وای‌ در وای؛

که‌ قانونِ فَلَک‌ بُگسَسْت‌ ناگاه‌!

مگر سازِ جهان‌ از کوک‌ اُفتاد،

که‌ سوگِ تار و دَف‌ بَرخاست‌ تا ماه‌!

فغان‌ بَر شد ز هر سو شور در شور،

که‌ سازی‌ را شکسته‌ قهرِ تقدیر!

نواییْ رُخ‌ نهان‌ کردَه‌ست‌ در خاک‌؛

چه‌ دانی‌ جز که قهر از این‌ به‌ تعبیر!

غریو آمد ز گیتی‌ مرگ‌ در مرگ‌؛

که‌ خُنیاگر رهِ خونِ روان‌ بَست‌!

چو خنده‌ دید رفته‌ از لبِ ساز،

نه‌ ساز ـ آری‌ ـ که‌ جانِ خویش‌ بِشْکست‌!

برآمد مویه‌ از چَنتارِ چنگی‌؛

که‌ زخمِ دل‌ به‌ زخمه‌ باز کردَم‌!

چو یادَت‌ را به‌ مضرابِ دوتایی‌،

به‌ گوشِ این‌ جهان‌ آواز کردَم‌!

بخاار 75، خرداد ـ تیر 1389

عنایت الله رضا همچون کولافسکی و سولژنیتسین/ سیروس علی نژاد

در مرگ مردی مردستان

 در آن سال‌ها که او پیدا شد جوّ روشنفکری ایران چپ‌زدگی وحشتناکی را تجربه می‌کرد. ناگهان اما کسی از درون کمونیسم سر برآورده بود که توشه کم‌مانندی از تئوری و تجربه مستقیم از زندگی روسی داشت. می‌گفت این نظام که شما به آن دل بسته‌اید، جز تباهی جان انسان‌ها چیزی در بر ندارد. هنوز رسانه‌های همگانی جهان را این‌همه یکپارچه نکرده بود که رازها به آسانی از پرده‌ها برون افتد. تنها کسانی که درون دنیای کمونیسم را دیده بودند، از این چیزها کم‌و‌بیش خبر داشتند. هر کس به مخالفت با شوروی حرفی‌ می‌زد، برچسب نوکر امپریالیسم می‌خورد. مبارزه علیه نظام شوراها امر ساده‌ای نبود، اما سابقه‌اش در حزب توده و فرقه دمکرات، و سپس روی‌گرداندن از آنها، رنگ ملّی به او داده بود. نمی‌شد گفت نوکر امپریالیسم است. اینکه پس از بیست سال زندگی در پس پردة آهنین چگونه توانسته بود برگردد، معلوم نشد. هیچ کس در این زمینه چیزی ننوشت. من هم هیچگاه از او نپرسیدم. اما بازگشت از شوری در آن سال‌ها، دشوار بل ناممکن می‌نمود. می‌گفتند برادرش، دکتر فضل‌الله رضا که رئیس دانشگاه تهران و سپس رئیس دانشگاه آریامهر (شریف) بود، توانسته بود او را از شوروی برهاند و به تهران بازآورد. اما این مهم نبود. مهمتر این بود که او مردی بود بی‌اندازه دانا و آگاه نسبت به تئوری سوسیالیسم، و دانشش در این زمینه‌ها  با هیچ‌یک از چپ‌ها – که معمولاً اطلاعی از کمونیسم نداشتند و ادا در می‌آوردند ــ قابل مقایسه نبود. سلاحی که او به دست داشت ـــ و این سلاح تنها از تئوری نمی‌آمد، تجربه نیز آبدیده‌ترش کرده بود – چندان برنده بود که نمی‌شد با آن مقابله کرد. علاوه بر آن چندان اهل آداب و نزاکت بود که روشنفکران چپ نمی‌توانستند با او از در دیگر درآیند. ادامه خواندن

رفتند راستان و … ( در سوگ دکتر محمدرضا جلالی نائینی) / دکتر احمد مهدوی دامغانی

(در سوگ دکتر محمدرضا جلالی نائینی)

مرحوم‌ سیدالشعرا امیری‌ فیروزکوهی‌ «مطلعی‌» در مرثیه‌ای‌ فرموده‌ است‌ که‌ در بلاغت‌ و «براعت‌ استهلال‌» یکی‌ از مهمترین‌ مطالع‌ در این‌ باب‌ است‌ و آن‌ این‌ است‌:

رفتند راستان‌ و یکی‌ را بقا نماند

زیشان‌ به‌ جز حکایت‌ و نامی‌ به‌ جا نماند

این‌ بنده‌ ناچیز که‌ در آنچه‌ به‌ سیاست‌ و تعهدات‌ و تکلیفات‌ و تکلّفات‌ آن‌ مربوط‌ است‌ به‌ کلی‌ «عامی‌» و از دانستن‌ و به‌ کار بستن‌ و «فوت‌ و فنّ» آن‌ قطعاً عاری‌ است‌، اینک‌ در مصیبت‌ فقدان‌ مرحوم‌ استاد دکتر سید محمدرضا جلالی‌ نائینی‌ حشره‌الله‌ مع‌ اجداده‌ الطاهرین‌ همین‌ بیت‌ مرحوم‌ امیری‌ را وصف‌الحال‌ و بهترین‌ مقال‌ می‌پندارم‌. این‌ سید جلیل‌ نبیل‌، این‌ ادیب‌ و محقق‌ والامقام‌، این‌ درخت‌ پربار علم‌ و معرفت‌، این‌ مرد نازنینی‌ که‌ تصدی‌اش‌ به‌ مقام‌ و منصبی‌، هیچ‌گاه‌ از تواضع‌ و فروتنی‌ و مردم‌دوستی‌ و یاری‌ مظلومان‌ و دستگیری‌ مستمندان‌ و مقاومت‌ او در برابر ناروا و نابجا ابداً نکاست‌ و بلکه‌ هرچه‌ درخت‌ برومند وجود شریف‌ او پربارتر می‌شد، او بیشتر سر بر زمین‌ شکر الهی‌ می‌گذاشت‌ و بیشتر خود را متعهد به‌ رعایت‌ معالی‌ اخلاق‌ می‌شمرد. به‌ تعبیر وارده‌ در احادیث‌ «همّ واحد» او ترویج‌ فرهنگ‌ و ادب‌ درس‌ و ادب‌ نفس‌ بود. هنوز به‌ 25 سالگی‌ نرسیده‌ بود که‌ چهار جلد تفسیر شریف‌ مواهب‌ علیّه‌ کاشفی‌ را که‌ از بهترین‌ نمونه‌های‌ نثر فارسی‌ در قرن‌ نهم‌ است‌، به‌ همت‌ و زحمت‌ خود منتشر ساخت‌ و سی‌ و پنج‌ سال‌ نداشت‌ که‌ ترجمه‌ ملل‌ و نحل‌ شهرستانی‌ را به‌ چاپ‌ رساند و این‌ شوق‌ و شور او در بسط‌ معارف‌ تا سن‌ نود و سه‌ سالگی‌اش‌، یعنی‌ تا دو سال‌ پیش‌ از وفاتش‌ همچنان‌ در وجود ذیجود او مشتعل‌ بود. همین‌ دو سه‌ سال‌ قبل‌ بود که‌ با آن‌ حال‌ نزار و گوش‌ کم‌شنوا در تلفن‌، مرا از اینکه‌ چرا تاکنون‌ رساله‌ طلائع‌ و بوارق‌ قاضی‌ سعید قمی‌ (رض‌) را برای‌ چاپ‌ آماده‌ نکرده‌ام‌، ملامت‌ می‌فرمود. و در مقام‌ مقایسه‌ او با دیگران‌ نیستم‌؛ ولی‌ به‌ جرأت‌ و در کمال‌ صداقت‌ عرض‌ می‌کنم‌ که‌ او را در این‌ فضیلت‌ مانند حضرات‌ علامه‌های‌ دوران‌ ما، یعنی‌ قزوینی‌ و فروزانفر و همایی‌ رحمت‌الله‌ علیهم‌ باید دانست‌. همچنان‌ که‌ سابقاً نوشته‌ام‌، من‌ به‌ چشم‌ خود دیدم‌ که‌ مرحوم‌ علامه‌ قزوینی‌ در مرض‌ موتش‌ که‌ بر بستر آرمیده‌ بود و مرحوم‌ عباس‌ اقبال‌ رحمه¬‌الله‌ علیه‌ فرم‌های‌ چاپی‌ شدّالازار را برایشان‌ ارائه‌ می‌فرمود و آن‌ مرحوم‌ با آن‌ وسواس‌ مطلوب‌ خود کلمه‌ یا جمله‌ای‌ را اصلاح‌ می‌فرمود و از استاد مدرس‌ رضوی‌ (ره‌) با گوش‌ خود شنیدم‌ که‌ فروزانفر در ساعت‌ هشت‌ صبح‌ در روز پیش‌ از روزی‌ که‌ در ساعت‌ یازده‌ آن‌ روز، ناگهان‌ از این‌ دنیا رفت‌، در جستجوی‌ گوینده‌ بیتی‌ عربی‌ بود (رک‌: حاصل‌ اوقات‌ ص‌ 766). کمتر از دو ماه‌ پیش‌ از رحلت‌ ناگهانی‌ همایی‌ روزی‌ خدمت‌ با سعادتش‌ رسیدم‌ و او را قلم‌ به‌ دست‌ در حال‌ نوشتن‌ یادداشتی‌ برای‌ الحاق‌ به‌ ترجمه‌ حالی‌ در تاریخ‌ اصفهان‌ دیدم‌. اینان‌ همگی‌ مسخر و مأمور اطاعت‌ از غریزه‌ای‌ بودند که‌ امر پیغمبر اکرم‌ (ص‌) را که‌ «اطلبوالعلم‌ ولو بالصین‌ فانّ طلب‌ العلم‌ فریضه‌ علی‌ کل‌ مسلم‌» وظیفه‌ مستمر خود می‌شمردند. همان‌ غریزه‌ای‌ که‌ بیرونی‌ را ساعاتی‌ پیش‌ از وفاتش‌ به‌ سؤال‌ کردن‌ مسأله‌ای‌ از عیادت‌کننده‌اش‌ وامی‌دارد رحمت‌الهی‌ بر روان‌ پاکشان‌ نثار باد! ادامه خواندن

یادی از حسین شهیدزاده/ غلامرضا امیرخانی

 دکتر حسین‌ شهیدزاده‌ در روز عاشورای‌ سال‌ 1301 شمسی‌ در شهر مقدس‌ قم‌ و در خاندانی‌ سرشناس‌ و خوشنام‌ از بیت‌ مرجعیت‌ پا به‌ عرصه‌ گیتی‌ نهاد. جد پدری‌ او مرحوم‌ آیت‌الله‌ شیخ‌ محمد حسین‌ نادی‌، معروف‌ به‌ «چهار مردانی‌» بود که‌ از روحانیون‌ متنفذ قم‌ در عهد ناصرالدین‌ شاه‌ و از هم‌مباحثان‌ و هم‌درسی‌های‌ سید جمال‌الدین‌ اسدآبادی‌ به‌ شمار می‌رفت‌. جد مادری‌ وی‌ مرحوم‌ آیت‌الله‌العظمی‌ حاج‌ میرزا محمد قمی‌ معروف‌ به‌ «ارباب‌» بود که‌ پدرش‌، میرزا محمد تقی‌ بیک‌ ارباب‌، در زمره‌ نویسندگان‌ و ادیبان‌ پرآوازه‌ عهد ناصری‌ قرار داشت‌ و آثار متعددی‌ چون‌ تاریخ‌ دارالایمان‌ قم‌ را از خود به‌ یادگار گذاشته‌ است‌. مرحوم‌ آیت‌الله‌ حاج‌ میرزا محمد ارباب‌، خود نیز محقق‌ و مؤلفی‌ توانمند بود. علاوه‌ بر آثاری‌ چون‌ «اربعین‌ حسینیه‌»، کار سترگ‌ او، تصحیح‌ کتاب‌ معظم‌ بحارالانوار بود که‌ سالها برای‌ آن‌ وقت‌ صرف‌ کرد. ادامه خواندن

درگذشت محمد کلانتری/ محمد گلبن

محمد کلانتری‌ که‌ در شعر «پیروز» تخلص‌ می‌کرد پس‌ از یکسال‌ دست‌ به‌ گریبانی‌ با بیماری‌ که‌ در اثر سکته‌ عارض‌ او شده‌ بود بناچار در روز هشتم‌ اردی‌بهشت‌ جاری‌ 1389 شمسی‌ در بیمارستان‌ ایران‌مهر تهران‌ جان‌ به‌ جان‌آفرین‌ تسلیم‌ کرد و در جمعه‌ دهم‌ در قطعة‌ 76 بهشت‌ زهرا به‌ خاک‌ سپرده‌ شد.

محمد کلانتری‌ در دوم‌ اردی‌بهشت‌ سال‌ 1306 شمسی‌ در شهر مشهد در محله‌ سرشور چشم‌ به‌ روی‌ هستی‌ گشود و هنوز بسیار خرد بود که‌ همراه‌ خانواده‌اش‌ از مشهد به‌ تهران‌ آمد. او می‌گفت‌ بنا به‌ شغل‌ پدرم‌ چند سالی‌ را در شاهرود ساکن‌ شدیم‌ و بعد به‌ تهران‌ آمدیم‌. پدرم‌ خیلی‌ زود درگذشت‌ و بار زندگانی‌ را مادرم‌ به‌ دوش‌ کشید. من‌ مجبور شدم‌ از روزگار خردی‌ تن‌ به‌ کار بدهم‌. از این‌ روی‌ هم‌ در تهران‌ درس‌ می‌خواندم‌ و در یک‌ کارخانة‌ بلورسازی‌ کار می‌کردم‌ علت‌ اینکه‌ من‌ از خردی‌ مشغول‌ کار شدم‌ این‌ بود که‌ چون‌ پدر را خیلی‌ زود از دست‌ دادم‌ مشکلات‌ زندگانی‌ ما به‌ دوش‌ مادرم‌ بود، سعی‌ می‌کردم‌ برای‌ خرج‌ زندگانی‌ کمکی‌ باشم‌ برای‌ مادرم‌ که‌ زیاد زیر بار زندگانی‌ رنج‌ نبرد. در ضمن‌ روی‌ علاقه‌ای‌ که‌ به‌ مطالعه‌ داشتم‌ کم‌کم‌ به‌ طرف‌ مطبوعات‌ کشیده‌ شدم‌ و از سال‌ 1330 شمسی‌ همکاری‌ خودم‌ را با مجلة‌  امید ایران‌  شروع‌ کردم‌. اما در اثر اختلافی‌ که‌ با مدیر  امید ایران‌  آقای‌ علی‌اکبر صفی‌پور پیدا کردم‌ قریب‌ دو سال‌ سال‌های‌ 1337 و 1338 ش‌ را با  امید ایران‌  ترک‌ همکاری‌ کردم‌ و در استودیوی فرخ‌ غفاری‌ مشغول‌ کار شدم‌ ولی‌ باز آقای‌ صفی‌پور با من‌ تماس‌ گرفت‌ و مرا به‌  امید ایران‌  بازگردانید و همکاری‌ خود را از سال‌ 1350 شمسی‌ با مجلة‌  تماشا  و بعد  سروش‌  آغاز کرد تا اینکه‌ از سال‌ 1365 شمسی‌ که‌ به‌ سن‌ 60 سالگی‌ رسید خود را بازنشسته‌ کرد. در سال‌های‌ مختلف‌ از مجموعة‌ سروده‌های‌ خود از آنچه‌ را که‌ امکان‌ نشر داشت‌ در سه‌ دفتر منتشر کرد:

1. مجموعة‌ شعر  پایان‌ شب‌ ، 1335 شمسی‌ / 2.  سرود صحرا ، 1336 شمسی‌ / 3. سرود خورشید ، 1341 شمسی‌ / 4.  سپیده‌دم‌ ، 1357 شمسی‌.

کلانتری‌ بعد از بازنشستگی‌ دیگر جایی‌ کار نکرد و در منزل‌ به‌ مطالعه‌ پرداخت‌. نگارنده‌ بارها از او خواهش‌ کردم‌ که‌ خاطرات‌ دوران‌ روزنامه‌نگاری‌ خود را بنویسد اما می‌گفت‌ من‌ دوست‌ دارم‌ که‌ بیشتر مطالعه‌ کنم‌ تا چیزی‌ بنویسم‌.

 

 

خاموشی عباس فیضی / مهدی به خیال

عباس فیضی، فرزند میرزا زین‌العابدین فیضی، در 4 مرداد 1325 ﻫ.ش در شهر همدان، در محلۀ «نظربیگ»، در خانواده‌ای اصیل دیده به جهان گشود. وی تحصیلات مقدماتی را در رشتۀ ادبیات تا مقطع دیپلم در دبیرستان رضاشاهِ آن شهر (شریعتیِ اکنون) گذراند. پدر او که از پایه‌گذاران فرهنگ نوین در همدان بود، در سن 16‌سالگی توانست «دبستان نوین» را پایه‌گذاری کند. او بیش از 70‌سال از عمر پربرکت 99‌سالة خود را در راه خدمت به فرهنگ آن دیار گذاشت. عباس فیضی که تنها پسر او بود، در دامان چنین پدری نشو و نما یافت و از کودکی به آداب و رسوم و فرهنگ همدان علاقه‌مند گردید. وی از سن 18‌سالگی به کار گردآوری و تألیف فرهنگ عامۀ همدان همت گماشت، و به‌دست‌آوردن مواد فرهنگ مردم را سرلوحه زندگی خود قرار داد و کار گردآوری را به صورت میدانی شروع کرد. در همین دوران یا کمی بعد بود که کار تدریس را در بعضی مدارس همدان در مقاطع مختلفِ: دبستان، راهنمایی و دبیرستان آغاز کرد. سپس در سال 1345 مغازه‌ای کوچک جهت شغل کتاب‌فروشی در خیابان شهدا، نزدیک به محله زادگاه خود، بنیاد نهاد. استاد پرویز اذکایی در مورد تأسیس کتاب‌فروشی وی چنین می‌نویسد: «کتابفروشی باباطاهر، واقع در خیابان «شهدا» (شِوِرین)، نزدیک به کوی «نظربیگ» را آقای عباس فیضی در سال 1345 بنیاد کرد. وی از متذوقان شهر ما و از گردآورندگان فرهنگ مردمانه است. ما دوستانه او را «شیخ فیضی» می‌نامیم؛ و او نسبت به کتاب‌شناسان کشور بس ارادت می‌ورزد، خصوصاً به استاد ایرج افشار که او را مطلق «دکتر» می‌نامد؛ و هر چه به وی می‌گوییم که حضرت ایشان (و بندۀ کمترین هم به تبع ایشان) یک چنین اطلاقی را هرگز خوش ندارد و شایسته نمی‌شمارد، اصلاً به خرجش نمی‌رود، شیخ فیضی در نزد ما و مردم فرهنگیِ شهر مردی دوست‌داشتنی است»[1]. ادامه خواندن

دریغا دریغ/ محمد افشین وفایی

(یادی‌ از استاد دکتر فرشیدورد)

گیسوی‌ چنگ‌ ببّرید به‌ مرگِ میِ ناب‌

تا حریفان‌ همه‌ خون‌ از مژه‌ها بگشایند

دکتر میرخسرو فرشیدورد، محقق‌، مترجم‌ و استاد دانشکدة‌ ادبیات‌ دانشگاه‌ تهران‌، جمعه‌ 8 دی‌ماه‌ 1388 خورشیدی‌، غریبانه‌ و در تنهایی‌ و عزلتی‌ غم‌انگیز در سرای‌ سالمندان‌ نیکان‌ تهران‌ جان‌ به‌ آفرینندة‌ جان‌ها داد.

وی‌ در ملایر به‌ سال‌ 1308 دیده‌ به‌ دنیا گشود. تحصیلات‌ ابتدایی‌ و متوسطه‌ را تا کلاس‌ دهم‌ در زادگاه‌ خود گذراند و از دبیرستان‌ البرز تهران‌ دیپلم‌ گرفت‌. در سال‌های‌ 1329 و 1338، لیسانس‌ و فوق‌لیسانس‌ ادبیات‌ فارسی‌ را از دانشگاه‌ تهران‌ دریافت‌ کرد و سپس‌ در سال‌ 1340 از همانجا فوق‌لیسانس‌ علوم‌ اجتماعی‌ گرفت‌. سرانجام‌ در سال‌ 1342 به‌ دریافت‌ درجة‌ دکتری‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ نایل‌ آمد. ادامه خواندن

ناموری از شمار نادره مردان محمد حسین شفیعیان

زنده‌یاد نصرت‌الله‌ امینی‌ در بهار 1294 خورشیدی‌ در خانواده‌های‌ صاحب‌ تبار در شهر اراک‌ دیده‌ به‌ جهان‌ گشود. جد اعلای‌ خاندان‌ امینی‌ یکی‌ از رجال‌ صاحب‌ نام‌ و مقتدر اواخر عهد غزنویان‌ یعنی‌ خواجه‌ امیرعلی‌ قریب‌ است‌ که‌ فرزندان‌ وی‌ بعد از فروپاشی‌ کامل‌ حکومت‌ غزنویان‌ در سال‌ 598 ه ق‌ به‌ کرمان‌ و فارس‌ آمده‌ و بخشی‌ از ایشان‌ در اواخر سلطنت‌ نادرشاه‌ افشار در 1157 ه ق‌ به‌ عراق‌ عجم‌ (اراک‌ فعلی‌ و اطراف‌ آن‌) به‌ اجبار در اراک‌ و گرگان‌ هستند ( یاد نیاکان‌ ، چنگیز امینی‌ حاج‌ باشی‌، صص‌ 14 ـ 15). ادامه خواندن

در نبود مهدی سحابی / مسعود بهنود

مهدى سحابى گرچه این سال‏هاى آخرى اصرار داشت به تصادف روزنامه‏نگار شده و تحصیلاتش هم نشان مى‏داد به هنر بیشتر متمایل بوده است تا روزنامه‏نگارى، اما شوخى مى‏کرد و وقتى این را مى‏گفت طنز تلخى در کلامش بود. مثل خیلى از وقت‏ها که انگشتش را مى‏کشید زیر سبیل پرپشتش و سخنى مى‏گفت که چند تا معنا داشت. مهدى روزنامه‏نگار بود، گرچه هیچ‏گاه مصاحبه نکرد. هیچ وقت پاورقى ننوشت. جز یک بار یادم نمى‏آید گزارشى هم تهیه کرده باشد اما مهدى معتدل بود. جدى مى‏گرفت کار را. مصلحت‏اندیش بود. در عین نرم‏رویى بر سر موازین مى‏ایستاد سخت. و اگر روزنامه‏نگارى ایران چنان بود که باید؛ خانه‏اى گرم داشت، سقفى داشت تا از باران حفاظتش کند و پنجره‏اى که نور از آن به درون بتابد، امیدى داشت و گرما و آینده‏اى. اگر به اندازه نجارى در این ملک، قاعده و قرارى داشت، بى‏شک مهدى سحابى روزنامه‏نگار مى‏ماند. روزنامه‏نگار خوبى هم مى‏ماند.

مهدی سحابی

ادامه خواندن

ضایعۀ رفتن دکتر محمد علی میر/ ایرج افشار

فرزند مرحوم دکتر یوسف میرایروانى بود. در سال 1302 زاده شد. پدر و دو پسر هر سه از جراحان به‏نام کشور بودند. کما اینکه اکنون احمد چنان است. دکتر میر بزرگ بیش از پنجاه سال به پزشکى ایران (خصوصاً در رشته جراحى) خدمت کرد. سالیانى خدمتگزار بیمارستان نجمیه (به مناسبت خویشاوندى سببى با دکتر مصدق) و بعد رئیس بیمارستان وزیرى و بعد رئیس بخشى از جراحى بیمارستان بزرگ دانشگاه تهران بود. به همین مناسبت تالاری را در دانشکدۀ پزشکی به نام او کردند.

خرداد 85 از راست : دکتر احمد میر، دکتر علی محمد میر، ایرج افشار و دکتر محمد علی میر ( عکس از بهرام افشار) ادامه خواندن