(در سوگ استاد علیمحمد حقشناس)
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
خبر درگذشت نابهنگام دکتر حقشناس بسیار تلخ و وحشتناک بود. باورم نیست که دیگر آن خندههای همیشگی را بر لبان و گونههای پر مهر او نمیتوانم دید.
بزرگمردی بود بهراستی. سخت و دشوار است فعل ماضی برای او به کار بردن. میدانم هیچ راهی نداریم جز آنکه بپذیریم. میدانم که چون مرگ در رسد کس باز نتواند داشت. اما مگر میتوان پذیرفت؟ مگر میتوان در میانة اَحداث روزگار به زمین و آسمان و اینهمه بیهودگی ناسزا نگفت؟
دکتر حقشناس تا آنجا که من شناختم، در همه حالها، مظهر امید و تلاش و نگاه نو و ژرف بود. مهر و تبسم با وجودش عجین شده بود. گرچه از حدود دو سال پیش اندوه و تا حدّی هم یأس بر اثر آن، در او ره یافت. مرگ برادرِ جوانترش روح حساس وی را بسیار آزرد. میگفت: «برادرم ادب نگاه نداشت و حرمت بزرگتر بودن مرا حفظ نکرد و زودتر رفت.» بعد هم که مشکلاتی برای ریهاش پیش آمد و سپس قلب مهربانش و سپستر تیروئید و… . زندگی هم که خود درد بیدرمانیست. «قضا در کمین بود و کار خویش میکرد.» ادامه خواندن →