
از روزهاى کودکیم،
هنوز با من طنینى همراه است،
طنینى،
که روزگارى به رستگارى و شادى نویدم مىداد،
بى نواى آن، زندگى بسى دشوار مىبود.
آنجا که سحر او سکوت پیشه کند،
ترس و تیرگى را،
در پیرامون خویش مىبینم.
اما هر باره در پرتو رنجى که به خود هموار مىکنم،
طنین شیرین رستگارى و شادى به نوا درمىآید،
که از قیل و قال هیچ درد و گناهى خاموش نمىشود.
اى عشق،
با نواى نور در خانه من نوا سر کن!
و چشمان آبىات را هرگز فرو مبند!
زیرا جز این، جهان تابش شوقانگیز خود را از دست مىدهد،
ستاره از پى ستارهاى فرو مىافتد،
و من، تنها مىمانم.
بخارا ۷۱، خرداد ـ شهریور ۱۳۸۸