باز هم هملتوار خود را بر سر دوراهى قرار مىدهم. اگر حرف دلم را بزنم که آسمان به زمین نمىآید. اما اگر حرف دلم را نزنم آسمان به زمین مىآید و همه ابرهایش در دل من مىمانند.
قصه «پریاى من» هم مثل خیلى از قصهها / سکهها دو رو دارد.
روى اول این است که شاعرى بزرگ زیباترین شعرش را به من هدیه کرده و هر کس این را مىشنود لبخند به لب با تحسین نگاهم مىکند. و روى دوم این است که من «در خیال روزهاى روشنم کز دست رفتندم.» دختر کوچکى است که شاید مىتوانست یک زیستشناس برجسته شود اما به ادبیات کشانده شد که حالا بخش بزرگى از زندگیش شده اما او هیچ وقت خود را باور ندارد.
فکر مىکنم کلاس دوم دبستان بودم. احمد شاملو مثل خیلى از هنرمندها و روشنفکرهاى آن زمان به خانه ما رفت و آمد داشت.
ادامه خواندن →