مجله فرهنگی و هنری

مدیر و سردبیر
علی دهباشی

طرح اصلی روی جلد
مرتضی ممیز

خوشنویسی روی جلد
محمد احصایی

شعر از
سعید نفیسی

فاكس موقت
88958697
تلفن همراه
09121300147

آدرس پست الكترونیک
dehbashi.ali@gmail.com

مجله بخارا در اینترنت
bukharamag.com

تهران صندوق پستی
166-15655

جستجو در بخارا

Loading

شب جیمز جویس

شب جیمز جویس

شب « جیمز جویس » مراسمی بود با عنوان « بلومزدی» که غروب سه­شنبه 24 خرداد ماه 1390 برابر با 14 ژوئن 2011  و با همکاری مجله بخارا و سفارت ایرلند در محل اقامت الیور گروگن، سفیر ایرلند در تهران و با حضور محمود دولت­ آبادی برگزار شد.

در این مراسم که همزمانی داشت با برگزاری مراسمی مشابه تحت نام « اولیس، بلومزدی» که هر ساله از یازدهم تا شانزدهم ژوئن در ایرلند برپا می­ شود، مینو مشیری و ژاکلین حق­ شناس به قرائت بخش­هایی کوتاه از رمان « اولیس» به زبان­های فارسی و انگلیسی پرداختند و سپس سخنرانان این مراسم هر یک به سهم خود کوشیدند تا نگاهی داشته باشند بر یکی از پیچیده­ ترین آثار ادبی جهان که همچنان مخاطبان و منتقدان را به یک سان به خود می­ خواند.

علی دهباشی ، عکس از جواد آتشباری

در بخشی دیگر از این مراسم، از زندگی­نامه مصور جیمز جویس که توسط فرزانه قوجلو  گردآوری و ترجمه شده وکتاب نشر نیکا آن را روانه­ بازار نشر کرده است نیز رونمایی شد و علی دهباشی در معرفی این کتاب خاطرنشان ساخت که زندگی مصور جیمز جویس و بررسی آثار وی دومین کتاب از مجموعه زندگی­نامه­ های مصوری است که کتاب نشر نیکا با گردآوری، تألیف و ترجمۀ فرزانه قوجلو منتشر می­ سازد ( نخستین آن به زندگی و آثار ویرجینیا وولف اختصاص داشت ) و هدف از این مجموعه آشنایی هر چه بیشتر مخاطب فارسی زبان با زندگی و آثار نویسندگان برجسته­ ای است که همچنان در عرصه­ هنر و ادب مطرح­ اند و آثارشان به اکثر زبان­های زنده­ دنیا ترجمه شده است.

عکس از جواد آتشباری

علی دهباشی در ادامه دربارۀ ایرلندی ها و برگزاری مراسم روز بلوم یا بلومزدی در مطبی تحت عنوان« بلومزدی، تاریخچه و سنت» چنین گفت:

« جشنی که در بلومزدی برگزار می­ شود برای یادآوری 16 ژوئن 1904 است، روزی که اتفاقات رمان اولیس به قلم جیمز جویس رخ می ­دهد. در ادبیات جهان روز 16 ژوئن به نام لئوپولد بلوم، شخصیت اصلیِ رمان اولیس ثبت شده است. این رمان زندگی و افکار لئوپولد بلوم و دیگر شخصیت­های داستان را از ساعت 8 صبح شانزدهم ژوئن تا نخستین ساعات بامداد روز بعد دنبال می­ کند.

سیلویا بیچ، ناشر اولیس و همکار وی ، آدریان مونیه در فرانسه نخستین کسانی بودند که در ژوئن 1929 این مراسم را با عنوان « ناهار اولیس » برگزار کردند. و برگزاری اولین بلومزدی در ایرلند به سال 1954 برمی  ­گردد.

نخستین چاپ اولیس به همت سیلویا بیچ

و اکنون دوستداران جویس در سراسر جهان می­ کوشند تا با خواندن متن اولیس، اجرای تئاتر و بازآفرینی وقایع رمان این اثر را بار دیگر زنده کنند. در دوبلین، مشتاقانِ اولیس حتی به سبک دوران شاه ادوارد خود را می­ آرایند و طی روز به مکان­هایی می­ روند که حوادث رمان شکل گرفته است. مرکز جیمز جویس در ایرلند همه ساله مراسمی را از یازدهم تا شانزدهم ژوئن برای مخاطبان امروزی جویس برگزار می­ کند که یکی از این مراسم دعوت مهمانان به صبحانه ­ای بلومزبری است، یعنی دل و قلوه ­ای که صبحانۀ آقای بلوم در رمان است. امروز سه شنبه 14 ژوئن 2011 اتوبوسی مشتاقان اولیس را سوار می­ کند و دور شهر دوبلین می­ گرداند و به حومۀ جنوب دوبلین می ­برد تا تجربه ­ای ملموس­تر از مکان­ها و حوادث رمان را برای مخاطب اولیس ترسیم نماید. »

تصحیح جویس بر اولیس

 

محمود دولت آبادی، عکس از جواد آتشباری

سپس محمود دولت آبادی از « جویس و رنج بیان» حکایت کرد:

« آثار جیمز جویس متأسفانه در زبان فارسی ترجمه نشده، یا اگر ترجمه شده به نشر سپرده نشده و در دسترس نیست. اما درباره­  این نویسنده­ ایرلندی مطالب فراوانی اینجا و آنجا به صورت پراکنده گفته و نوشته شده است و از آن میان زندگینامه جویس است که سال­ها پیش ترجمه و تألیف شده بود و به لطف مترجم آن، یک دوست جوان آذری به دست من رسید که در عین ایجاز بسیار تأثیرگذار و می توان گفت دقیق بود. بدیهی است با خواندن فقط دوبلینی­ ها ـ مجموعه داستان­ها و پراکنده­ های دیگر ـ نمی­توان درباره­ نویسنده­ ای سخن گفت که صادق هدایت در یک کلام آورده است،  ادبیات را به دو بخش می­ باید تقسیم کرد، ادبیات تا جویس و ادبیات از جویس! بدین معنا، حتی اگر متن فارسی آثار جویس در دسترس می­ بود و خوانده بودم، باز هم جسارت نمی ­یافتم درباره­ آن بنویسم، زیرا بی­ گمان جویس را در زبان اصلی باید خواند و من محروم از آنم و دریغ! اما درباره­ زندگی او همچون آدمی از بهشت رانده شده شاید بتوانم نکاتی بیاورم. اما آنچه از جویس به ما رسید در افواه ـ و بگویم که از نظر من درک عامیانه ­ای بوده است ـ این بود که جویس مبتکر سبک سیلان ذهن است، با خود گفتم که این حرف چندان سنجیده نیست. چون سیلان ویژگی ذهن است و اصولاً ادبیات بدون سیلان ذهن پدید نمی­ آید. سپس نوشته ای از ویل دورانت خواندم که « آقای جویس، ما می ­دانیم که ذهن شما در عین سیلان قاعده­ مند است.» یعنی که ذهن شما، در عین حال آن سیلان را مدیریت و هدایت می ­کند ـ با خود گفتم این هم کشف عجیبی نیست و درست است ؛ کار ذهن فقط منحصر به یک کشف و کردار نمی­ شود، بدیهی است که ذهن قادر است آشفته ترین احوال و کشف­های خودش را نظمی متناسب با همان آشفتگی­ها ببخشد. البته پیش از این اندک آشنایی­ها، شخصاً وقتی خیلی جوان بودم در نامه­ ای ـ نمی­ دانم به چه کسی؟ ـ نوشته بودم کلمات ظروف کوچکی هستند برای همه­ آنچه در ضمیر و باطن ما می­ گذرد، و ما به ناچار از کلمه در بیان خود استفاده می­ کنیم. سالیانی باید می­ گذشت تا با آشنایی بیشتر، آن هم از حاشیه­ های باروی قلعه­ ای که جویس بود به اشراف دریابیم که جویس عملاً علیه ناکافی بودن زبان قیام کرده است با ویران کردن زبان و بازآزمودن آن. آیا ایراد من به ظرفیت­های ناکافی زبان در جوانی نبوده است که در آن سوی دریاها شکفته است حدوداً یکصد سال پیش از تولد من؟

چرا … همه­ رودها جریان می­ یابند تا به اقیانوس­ها بریزند. اما … بیش از این نم ی­توانم بپردازم به آثار جویس. و کشف همین یک ویژگی و بیان نکته شاید کافی باشد تا گفته باشم ای انسان ایرلندی که جویس نامیده شدی،   آدم­های ایرانی هم گنگی زبان تو را می­ فهمند در این غوغای برج بابل زبان­های درهم بشولیده و پر از سوءتفاهم!  و بیش از آن رنج­های تو را… تاب و تحمل تو را و باز هم رنج­ها و رنج­ها و رنج­های تو را …

کم و بیش زندگی­نامه­ هایی خوانده­ام. ون­گوگ، مارکس،نیچه … بتهوون … بیهقی، دهخدا، فردوسی ، هدایت و جویس. همدلی و همدردی با هر کدام داشته ­ام و دارم. اما دو زندگی مرا به بغضی خشم آ­گین واداشته است؛ یعنی فراتر از بغضی که از آن زندگی­های دیگر در گلو توانسته ­ام نگه بدارم. شاید گریستن در دل در کشف رنجی که فردوسی تاب آورد، و در هم­اندیشی با زندگی جویس. فردوسی به روزگار جنون پلنگانِ مردم­کُشان ـ و جویس به روزگار جنون گرگانِ آهنین دست که او ضمن اظهار بیگانگی، نفرت خود را پنهان نمی­ کند از فاشیسم و نازیسم. مرگ نابهنگام جوان فردوسی، روان­پریشی دختر و عروس جویس، جا به جایی حکیم ما به تاوان بازساختن و تثبیت زبان مادری و آوارگی و جا به جایی­ های مکرر جویس در پریشانیِ دو جنگ اروپا… چندین بار تن سپردن به جراحی چشم و بیم نابینایی، و کار بی­ امان در همان کشمکش­های فرساینده و … گویی فردوسی هزار سال پیش، از زبان معدود « آدم»­های از بهشت رانده شده، هم از زبان جویس  است که می­ سراید :

دو گوش و دو پای من آهو گرفت

تهیدستی و سال نیرو گرفت

ببستم بر این گونه بدخواه بخت

بنالم ز بخت بد و سال بد.

عکس از جواد آتشباری

ممکن بوده باشد دو چشم ، که هیچ یک از دو کم دردمندانه ­تر از دیگری نیست . اما پاریس جویس را می­ پذیرد و  دنیای ادبیات و هنرِ آستانه قرن بیستم تا نیمه­ های قرن به پاریس مدیون است.

عصر شهوت دانایی و جنون تخریب است و« آدم رانده شده از بهشت » تعبیر من است درباره­ آدم­هایی اندک از نیمه­ قرن نوزدهم میلادی تا نیمه­ قرن بیستم که نیچه، کافکا، داستایوسکی، جویس و هدایت نمونه­ هایی از ایشان ­اند.

آن یکصد سال نوزایی، از نیمه قرن نوزدهم میلادی تا نیمه­ قرن بیستم، نوزایی دیگری بود. درهم ریختن تاریخی که به نکبت آمیخته شده بود و در همان حال برآمدن غول­ها.

از نیچه نقل می­ شود که برای آدم شدن باید همه چیز بدانم .

کافکا، جنایت بزرگ را پیامبرانه پیشگویی می­ کند و نکبت سلطه­ پدرسالار بر آدمی را می­ نکوهد.

داستایوسکی در کشمکش جبر و اختیار جنایت، ندامت بشری از احوال و رفتار را رقم می­ زند.

هدایت تناقض زشتی کهنگی و شقاوت مدرن را تاب نمی­ آورد تا با نابودی خود به آن پاسخ بدهد.

و جویس از زوایه­ ای دیگر، به جز پروست و موزیل به کشف و ریزنگاری تاریخی می­ پردازد که اسطوره­ های کهنه   شده­ اش می­ کوشند باز هم خود را در قامت مردان کوچک تاریخ، بالا بلند جلوه دهند. هیتلر، موسولینی و امثالهم. جویس با فرو ریزاندن مادر اساطیر غرب، یعنی اولیس، به همان چه در زمان او تجسم عینی دارد، آب نفی می­ پاشد.

روزگاری است دوران دانایی و تخریب. قطعاً جویس دریافته است مفاهیم دوران را که در زبان بیان شده است. از کشف ناخودآگاه. بازیابی انسان در روند تکامل و تعریف جدید آن. اراده­ جمعی به برهم زدن قواعد و طبقات اجتماعی. اراده­ معطوف به قدرت و درکِ خوف صداهای کرکننده­ ماشین­ها که با زبان آهن و پولاد نعره می ­زنند، و بیم جنایتی که در جنگ اول تجربه شده تا در دومین جنگ به تکمیل ویرانی توفیق یابد. و این همه در زبان بیان شده بود همزمان و پیش از آن. اما زبان چه بود؟ ظرف بیان. چگونه ممکن بود در شهوت دانایی و جنون تخریب، زبان جان سالم به در برد. نه! نکبت ویران­گر، چارچوب­های زبان را هم باید درهم می­ شکاند؛ و دست یاختن و رسیدن به آن، به نبوغ شکفته در رنج­های یک مرد ایرلندی، وابسته مانده بود. شکستن ظرف، و نه فقط نفی همه­ مفاهیمی که به درک جویس در زبان بیان شده بود/ شاید « این دفتر بی­ معنی غرق می ناب اولی­ » حافظ نشانی از درکی جویسی بوده باشد ـ و پرخاش­های پریشانه­ مولانا در شکاندن زبان رسمی که این بشکنم، آن بشکنم، این قفل و زندان بشکنم!  و این که « مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا! »

اما… رنج­های جویس؟ دربدری، آن دختر که نبوغ انگاشته­ جویس از او، مغلوب جنونی از خانواده­ی نبوغ شد. دربدری، و بیماری آن چشم­ها که پیش از آن قادر می­ بودند اجزاء و حتی ذرّات زیستن را با دقت ریاضی بنگرند.

جویس جراحی های پی در پی بر چشم های خود را تاب می آورد.

 

دربدری، و باز هم روان­پریشی همسر فرزندش و مادر نوه­ای که او بسیار دوستش می ­داشت.

دربدری، و سکوت معترض و خردمندانه­ همسری که تاب می­ آورد و تاب می­ آورد، بود لحظه لحظه شّاقی شقاوت روزگار، سختی دربدری ، دشواری مردی که جویس بود؛ و رنج و رنج و رنجی که نفرت­های نهفته در خود را آشکار نمی­ کرد. الاّ به وقتی که از او خواسته شد در یک نمای خانوادگی بایستد برای یک عکس خانوادگی و او نپذیرفت و گفت« من که کاره­ ای نیستم! »

من، اینجا طعم زهر آن زخم را بر قلب جویس هنوز حس می ­کنم. گویی به جویس گفته شد، خانواده هم با زبان درهم شکسته و فروریخته و باقی مانده است فقط همان زن صبور، لوسیا، ستونی از خیمه تا فقط تو بتوانی در زیر سایه­ آن دستنوشته­ ها را ویراسته و باز هم ویراسته کنی!

آری، لوسیا مانده بود، اما « بخش اعظمی از هستی انسان­ها در حالتی سپری می­ شود که نمی توان آن را با زبان دوران هوشیاری، قواعد بی­ چون و چرای زبان و نقشه­ های حساب شده بیان کرد./ جویس»

چرا، می­ شود هم،سکوت. وقتی همسر جوبس سرانجام در یک نمای خانوادگی روی برمی­ گرداند از « آدم» رانده شده از بهشت!

کدام ویرانگری را می­ شناسیم که خود ویران نشده باشد؟

زخم قدیمی باز می­ شکافد؛ بینایی با درد فرو می­ میرد. بار امانت به منزل رسیده است؟ به پایان رسید؟!

پاریس پایان می­ یابد؛ خانه­ دوستداران کتاب، مادام آدریان مونیه که تجسم کاراکتر پاریس است؛ آری… در حدود یکصد سال پاریس فقط مکان و یک شهر زیبا نبود؛ پاریس خود یک کاراکتر بود که به ایرلندی سرگردان هم پناه داده بود و پاریس مثل سیمای مادام آدریان مهربان بود برای رانده شدگان.

زوریخ؛ باید بروی آنجا … شهر رشد علم طبابت و جای تبعیدی­های بزرگ دوران جنگ­های بزرگ؛ سرنوشت نهایی تبعیدیِ دربدر در همان تبعید باید رقم بخورد. پزشک … بستر.. و چشمانی که از خستگی و رنج­های درهم تنیده ـ ناگشودنی روح، تو را جواب کرده است و اکنون. دیگر خاموشی است

« رو سر بنه به بالین/ تنها مرا رها کن ـ ترک من خراب شبگردِ مبتلا کن!»

که گفت چنین و که شنود؟»

الیور گروگن و علی دهباشی، عکس از جواد آتشباری

پس از آن الیور گروگن، سفیر ایرلند در تهران در سخنانی کوتاه به توصیف رمان بزرگ جیمز جویس پرداخت . گفتار آقای گروگن را نسرین فرد تمدن به فارسی ترجمه کرد :

امروز و اینجا افراد بسیاری حضور دارند که خیلی بیشتر از من صلاحیت دارند در مورد جیمز جویس و شاهکار وی “اولیس” سخن بگویند. تنها صلاحیت من بعنوان خواننده  ایرلندی این اثر است و من تنها می توانم به شما بگویم که این اثر برای من چه معنائی دارد.بگذارید ببینیم  این کتاب درباره چیست؟ در یک کلام، اولیس داستان یک روز در یک شهراست. این روز 16 ژوئن سال  است1904 برابر با 1283 شمسی و شهر هم دوبلین است.مسلما” شهر دوبلین به عنوان شخصیت اصلی رمان ظاهر می شود، شهری که از طریق شخصیتها که اهالی خیلی معمولی دوبلین هستند، داستان خود را روایت می کند و روایت به گذران یک روزاز زندگی  لئوپولد بلوم می پردازد، بلوم، یهودیِ بیگانه، که تحت فشار روحی است،  در عین حال شخصیتی عمیقاً دوبلینی است. جویس ساختار این رمان را، به طریقی شیطنت آمیز، بر پایه  “اودیسه” شاهکار حماسی هومر بنا نهاده است . شخصیتهای رمان، با تقلید از نقش آفرینی های قهرمانان هومر روز خود را سپری می کنند. کارهای روزمره  این مردم عادی، از برداشتن چاقو برای بریدن نان یا عبور از خیابان، با دقت و استادانه  توصیف می شود، اما جویس رویکردی ریشخندآمیز به آن دارد. چنانچه خوش آیند شما باشد باید بگوید، اولیس حماسه ای از روزمرگی است. اما جویس با سبکسری و شوخ طبعی به کنایات کلاسیک می پردازد.

امروز ما در تهران، سه روز قبل از روزِ رمان، یعنی 16 ژوئن  را که بنام لئوپولد بلوم نامگذاری شده است گرامی می­داریم. ممکن است بپرسید چرا این روز؟ اگر جویس را باور داشته باشیم، به یاد می آوریم در این روز بود که او با محبوب و همسر آینده خود، نورا بارناکل آشنا شد. بلومزدی اکنون تبدیل به یک مراسم خاص و باشکوه در دوبلین شده است، شاید تلاشی است برای جبران غفلت ما در طی سالیانی که رمان نویس در بین مخاطبان خود حضور داشت. بعدا” به این موضوع باز خواهم گشت.

عکس از جواد آتشباری

خصیصه اصلی رویداد بولمزدی خواندن متن اثر است که ممکن است در طی 24 ساعت ادامه داشته باشد. در اصل این روز بزرگداشت زبانِ گفتار است، که به اعتقاد من، به کنه ارزش این اثر باز میگردد. سخنی درست است اگر بگوئیم که اولیس رمانی است که بسیاری از خوانندگان را سردرگم کرده است و بسیارند کسانی که همچنان درگیرکلمات مکتوب اند. با این حال، وقتی این متن را با صدای بلند می خوانیم ، رمان دوباره زنده می­شود، می­توان گفت محبوبیت این اثر حاصل خواندن آن در انظار است. بازیگری را به یاد می­آورم که  میگفت اگر قرار نبود متن را به صدای بلند بخواند هرگز موفق به خواندن تمام کتاب نمیشد. در حقیقت این رمان اثری سرگرم کننده است و مخصوصا” زمانی این ویژگی بیشتر عیان می شود که ما به متن گوش کنیم.

جویس در اولیس دست به کارهایی می­زند که در نوع خود بدیع است. اکنون انتشار این اثر به عنوان یکی از با معنادارترین لحظات در دنیای ادبیات تلقی می­شود. اولیس تجربه­ای جسورانه و خلاقانه بود و جویس در ساختار و زبان رمان دست به تهور زد . او خط طولی روایت­گویی  را بخصوص در ارتباط با زمان رها کرد؛ به تعبیری زمان در خود آمیخت. روایت شامل لایه­های زیادی است، بخشی از آن رسیدن به عمق آن چیزی است که شخصیتها می­گویند یا حتی فکر می­کنند. در این لایه­ها زبان رها می­شود و یک سیالی رؤیاواری را کسب می­کند. شاید در خور توجه­ترین سبک جویس استفاده او از ضمیر خودآگاه است، که همنشینی آزاد فکر را امکان­پذیر می­سازد. شاید اتقاقی نیست که “اولیس” زمانی انتشار یافت که تئوری زیگموند فروید بنام ” تعبیر خواب” به سرعت مورد قبول واقع می­شد.روش کار او در دست­نوشته­های “اولیس” موجود در کتابخانه ملی ایرلند  قابل دیدن است. جویس اولین پیش­نویس خود را با گذاشتن فواصل زیاد بین جملات نوشت. تدریجا” این فواصل را پرکرد و به مرور زمان لایه به لایه روی آنها کار کرد و به روایت خود عمق و پیچیدگی فزاینده­ای بخشید.به کارگیری تمام این شیوه­ها تمام “اولیس” را به چالشی بزرگ برای مترجمان بدل می­کند: بعضی از آنان از عهده این چالش برآمده­اند و بعضی از ترجمه­ها کاملاً کلاسیک شده­اند. این نیز سخنی درست است که مترجمین فرانسوی و ایتالیائی به واسطه مساعدت جویس به شفافیت­های مناسبی دست یافته­اند. به نظر می­آید که جویس در این تجربه مبتکرانه، راه را برای نویسندگانی چون ویرجینیا وولف، رابرت موسیل اتریشی، ویلیام فالکنر آمریکائی و بورخس آرژانتینی باز کرده است. تاثیر او بر رمان پست ـ مدرن معاصرینی چون موراکامی ژاپنی و شاید صادق هدایت ایرانی ادامه داشته است.

الیور گروگن، عکس از جواد آتشباری

شاید تعجب­ آور نباشد که این انقلاب در رمان­ نویسی در دهه دوم قرن بیستم اتفاق افتاد. تغییرات بزرگی در سایر حوزه های هنر در حال رخ دادن بود. در آن زمان هنر نقاشی دگرگونی مشابه­ی را تجربه می­ کرد. مکتب­هائی همچون کوبیسم که روش خطی تصویری هنر را کنار می­ گذارد. تجربه رادیکال در موسیقی نیر شروع شده بود.با این حال چیزی که شگفت­ انگیز است این است که رمان توسط یک نویسنده ایرلندی اساساً دگرگون شده بود که در حاشیه یک زبان اصلی می­ زیست. فصای فرهنگی حاکم بر ایرلند اساسا” شهرستانی بود و جویس نیز محصول آن. یکی از دلایل آن می­ تواند این باشد که جویس در موقعیتی قرار داشت که می­ توانست همه چیز را خارج از عادات عجیب و غریب  و خلق و خوی زبان انگلیسی مشاهده نماید. ایرلندی­ها، خصوصا” در دوبلین، در واقع تا آن زمان زبان انگلیسی را متعلق به خود می­ دانستند و به تعبیری آن را مستعمره خود کرده بودند .جویس در استفاده از اصطلاحات فرهنگی، یک غریبه بود ، او نیز مانند بسیاری بعد جدیدی به تاریخ ادبی اضافه کرده بود. مانند  رابطه کافکا با ادبیات آلمان و یا کامو در ارتباط با ادبیات فرانسه.یک ممیزه جویس به عنوان نویسنده، این بود که او در تبعید زیست. در سن 22 سالگی او ایرلند را ترک گفت تا باقیمانده عمر خود را در قاره اروپا سپری کند. با این حال، او تبعیدی بود که نمی­توانست دوبلین را از ذهن خود دور کند. این بیش از یک نوستالوژی بود: دوبلینِ خیال او دائما” او را مقتدرانه به خود می­خواند. همان طور که یکی از شخصیتهای “اولیس” می­گوید: “فکر کن که در حال فراری و با خودت رو به رو می­ شوی.” جویس برای خلق “اولیس” اوتوپولوژی (مکان شناسی) دوبلین را دوباره خلق کرد اما با ریزبینی فوق تصور. جویس درمکاتبات خود با مردم دوبلین مدام جزئیات دقیق جغرافیائی رابررسی می­ کرد. او هدف خود از این کار را به یکی از دوستان خود توضیح داد« می­یخواهم چنان تصویر کاملی از دوبلین بدهم که اگر شهر ناگهان از صفحه روزگار محو شود، بتوان به واسطه کتاب من آن را دوباره ساخت.”با وجود حس شدید بیگانگی، جویس یک ایرلندی اصیل است و این محور خودبینی اوست. او هم عصردیگر نویسندگان بزرگ ایرلند بود، کسانی همچون ییتس که ناسیونالیسم جدید ایرلندی را بیان کرده بود، اما با آنها بسیار تفاوت داشت. جویس نویسنده ­ای منزوی باقی ماند و از احیای فرهنگی، ناسیونالیستی که در ایرلند در اوایل قرن بیستم در حال وقوع بود، دور ماند. بی­شک شخصیتهای ناسیونالیست “اولیس” آدمهائی لوده و کوته­ بین بودند که با آنها همانند اشیائی که مایه سرگرمی و مسخرگی بودند، رفتار می­ شد. به این ترتیب ، شخصیت نفرت­انگیز سیتی زن  را به یاد می­ آوریم که به بلوم حمله می ­کند چون بلوم یهودی است .

جویس ایرلند روزگار خود را همان طور که بود پذیرفت و قصد نداشت از آن تصویری ناسیونالیستی ارائه دهد. بیراه نیست اگر بگوئیم که ایرلند خود محصول تسلط سیاسی و فرهنگی انگلیس بود. اما جویس در عین حال سعی می کرد تا آن را در تلفیق فرهنگ ها که به واقع یگانه بود، به تصویر بکشد. جویس خود را محصول این تلفیق می ­دانست. در جائی – که به یاد ندارم کجاست- او گفت”این حضور انگلیس در ایرلند است که از من یک نویسنده ساخت.” طبیعی است که احساسات ناسیونالیستهای معاصرِ او را بسیار آزرده ساخت.بر این باورم که ایرلند اکنون از چنین کینه­ هائی عبور کرده است. این حقیقت که ما بلومزدی را با چنین شوری جشن می­ گیریم حاکی از این است که ما از ناسیونالیسم کوته­ بینانه که او به تمسخر می­ گرفت، فراتر رفته­ایم.احساس می­ کنم ایرلند مستقل، با جویس و  با خود به صلح دست یافت. این صلح حاکی از آن است که ما بیشتر به یک ناسیونالیسم جهانی دست یافته­ایم که با خود به آسودگی رسیده و به نقش ما در یک فرهنگ جهانی واقف است.می­دانم که متأسفانه امکان­پذیر نبوده که ترجمه فارسی “اولیس” چاپ شود و صادقانه امیدوارم که زمانی اولیس نیز به فارسی منتشر شود. با وجود این، یک چشم­انداز کوچک در اینجا مناسب خواهد بود. بعد از چاپ کتاب در سال 1922، برای سالیان متمادی این کتاب در بریتانیا و ایلات متحده ممنوع بود. ایرلند، به سهم خود برای بیشتر سالهای قرن بیستم شهرت تاسف آوری در ممنوع کردن آثار مهم ادبی، از جمله آثار مهم ایرلندی داشته است. با این حال، “اولیس” هرگز در ایرلند ممنوع نبود. باید بگویم که به علت این واقعیت که ناشر بخوبی می­ دانست که در صورت اقدام به توزیع آن در ایرلند، بلافاصله ممنوع می­ شد، معقولانه از چاپ آن خودداری کرد. در واقع کتاب تا دهه 60 در ایرلند منتشر نشد.اکنون که یک سالی از اقامت من در تهران می­ گذرد، نمی­ توانم چیزی جذاب­تر از “اولیس” در تهران تصور کنم ـ به عبارت دیگر، زندگی در تهران در طول یک روی از طریق افکار شکل نایافته تعدادی از شخصیتهای معمولی، کندوکاو عمیق روح شهر در تمام پیچیدگی­ها، تضادها و گوناگونی­های آن. منتظرم که خبر تائید انجام شدن این کار را بشنوم. یا اینکه یک تکلیف ضروری برای یک جویس ایرانی در حال بوجود آمدن باقی خواهد ماند.»