مجله فرهنگی و هنری

مدیر و سردبیر
علی دهباشی

طرح اصلی روی جلد
مرتضی ممیز

خوشنویسی روی جلد
محمد احصایی

شعر از
سعید نفیسی

فاكس موقت
88958697
تلفن همراه
09121300147

آدرس پست الكترونیک
dehbashi.ali@gmail.com

مجله بخارا در اینترنت
bukharamag.com

تهران صندوق پستی
166-15655

جستجو در بخارا

Loading

شب بهرام بیضایی

شب بهرام بیضایی/ ترانه مسکوب

در ادامه شب‏هاى بخارا که پیش از این «شب سیدمحمدعلى جمالزاده»، «شب رضا سیدحسینى» و «شب کامبیز درم‏بخش» برگزار شده بود به مناسبت شصت و هشتمین سالروز تولد بهرام بیضایى مراسمى در شب سه‏شنبه پنجم دى ماه  ۱۳۸۵در تالار بتهوون خانه هنرمندان برگزار شد. حضور وسیع و گسترده استادان، هنرمندان، نویسندگان، دانشجویان تئاتر و سینما و علاقمندان بهرام بیضایى آنچنان بود که تالارهاى بتهوون و ناصرى بصورت ایستاده مملو از علاقمندان این مراسم بود. از چند ساعت قبل از مراسم سالن‏هاى بتهوون و ناصرى دیگر امکان پذیراى علاقمندان را نداشت. در راهروها و سراسرهاى طبقات اول و دوم خانه هنرمندان علاقمندان ایستاده مراسم را دنبال مى‏کردند. در میان چهره‏هاى برجسته نویسندگان و هنرمندان حضور جوانان چشمگیر بود. سرانجام مراسم با خیر مقدم على دهباشى به بهرام بیضایى، مژده شمسایى، نیاسان بیضایى و سخنرانان: آیدین آغداشلو، بابک احمدى، محمود دولت‏آبادى، مهدى هاشمى آغاز شد. دهباشى از بهروز غریب‏پور مدیر عامل خانه هنرمندان درخواست کرد که با سخنان خود آغازگر شب بیضایى باشد. بهروز غریب‏پور با یاد کرد خاطره‏ایى از بیضایى چنین گفت:

افتخار مى‏کنم که بیضایى در میان ماست

سال ۱۳۴۷ که خیلى از شما به دنیا نیامده بودید ما ارادت خالصانه‏اى به آقاى بیضایى، کمتر از امروز، داشتیم. من آن زمان سرپرست و کارگردان گروه تئاتر شهاب کردستان بودم. آقاى بیضایى آمده بودند و سالن ما از جمعیت موج مى‏زد. چون ایشان صبح با یک مدیر کل ظاهرا بى‏ادبى رو به رو شده بودند از سنندج رفتند. ما هم نمى‏دانستیم. ساعت ۴ که قرار بود ایشان را زیارت کنیم شد ۵، شد ۶، شد ۷، شد ۸، شد ۹، شد ۱۰ تشریف نیاوردند امروز من یاد آن موقع بودم و گفتم که حداقل زمان در این مورد آقاى بیضایى را تغییر نداده است.»

وى ادامه داد: «آقاى دهباشى بدون این که با من هماهنگ کنند اسم‏ام را به عنوان سخنران در این مراسم آورده بودند. من به ایشان گله کردم، آقاى دهباشى گفتند یعنى شما در وصف استادتان نمى‏توانید صحبت کنید؟ و من دیدم که آقاى دهباشى از من باهوش‏ترند.»

غریب‏پور در وصف بهرام بیضایى گفت: «یکى از استادانى که هرگز مهرش از دل‏ام نرفته و همواره افتخار کرده‏ام که شاگرد ایشان بوده‏ام، بهرام بیضایى است. بهرام بیضایى براى شما امروز کسى است که ده‏ها فیلم ساخته، ده‏ها نمایش نوشته و روى صحنه برده، در رسانه‏ها از ایشان به کرات شنیدید و حق دارید که به دلیل حجم اخبار کنجکاو باشید براى دیدن او. اما در سال ۱۳۴۶ من جوان شهرستانى در شهر بن‏بستى مثل سنندج اگر عاشق بیضایى شدم به این دلیل نبود که در مورد ایشان زیاد شنیده بودم. زمانى بود که ما «پهلوان اکبر مى‏میرد» را خوانده بودیم، «نمایش در ایران» را خوانده بودیم. جزو دریغ‏هاى زندگى‏ام است که آن روز آقاى بیضایى را زیارت نکردم. بیضایى مثل تخت جمشید است. کسى نمى‏تواند انکارش کند. مى‏توانید به معمارى‏اش اشکال بگیرید، ستونى از ستون‏هاى‏اش را حذف کنید، مى‏توانید حتى پاره‏اى از وجودش را به سرقت ببرید اما بیضایى یک بناى تاریخى و معمارى‏اى است که با آب و خاک و هوا و عشق ایران زاده و پرورده شده است. من امروز صاحب تالیفاتى هستم و دیدگاهى دارم، اما چراغ راه من و امثال من، بهرام بیضایى بوده است و به دلیل این ویژگى من افتخار مى‏کنم که میزبان استادم هستم و افتخار مى‏کنم که بهرام بیضایى هنوز در میان ما هست. با تمام مشکلات ساخته و هنوز مى‏سازد و این درس بزرگى است براى جوان‏هایى که فکر مى‏کنند اگر آقاى بیضایى گلایه مى‏کند، دیگر قلم و کاغذ را زمین گذاشته و کار نمى‏کند. ما از بیضایى آموختیم که گلایه داشته باشیم، فریاد نهفته در دل داشته باشیم، دست لرزان هنگام نوشتن داشته باشیم اما دل عاشق‏مان را هرگز فراموش نکنیم. بیضایى براى همین چراغ راه بود که هرگز اجازه نداد ناامیدى‏هاى پیرامون او را ناامید کند.

هم طرازان ایشان در آن زمان مثل دکتر غلامحسین ساعدى، اکبر رادى و بیژن مفید به گونه‏اى دیگر در تئاتر ایران موثر واقع شدند ولى اعتماد به نفسى که آقاى بیضایى به جامعه‏ى تئاتر ایران داد یگانه است.

بیضایى با معرفى تعزیه، تخت حوضى و خیمه شب بازى، ما را عاشق وطن‏مان کرد.  اگر حمایت بهرام بیضایى نبود شاید این شیفتگى‏اى که امروز به تئاتر عروسکى دارم نداشتم چون در سال ۱۳۵۲ من دانشجو را حمایت کردند که هفته‏ى خیمه شب بازى را در دانشگاه تهران برگزار کنم. این حمایت باعث شد من پى‏گیرانه این راه را پیمودم.

در همه‏ى موارد اگر براى بهرام بیضایى گامى برداشتم به دلیل این بوده که از صمیم قلب مدیون ایشان هستم و افتخار مى‏کنم که هنوز سایه‏اش بر سر ما است. تئاتر ایران قدر این بزرگوار را مى‏داند.»

غریب‏پور، سخنان خود را این گونه پایان داد: «هرگز نمیرد آن که دل‏اش زنده شد به عشق. بیضایى نمونه‏ى بزرگ این عشق است. آرزو مى‏کنم هم چنان کار کند و بنویسد و سایه‏اش بر سر ما هنرمندانى باشد که در برابر ایشان کوچک‏ایم.»

پس از سخنرانى بهروز غریب‏پور على دهباشى سخنان خود را با نقل قولى از بیضایى آغاز کرد و چنین ادامه داد:

شبى بیاد ماندنى

امشب براى مجله بخارا و دوستداران فرهنگ، ادبیات و هنر ایران شبى خجسته و بیادماندنى است. از آقاى بهرام بیضایى و همسرشان سپاسگزاریم که پذیرفتند این شب را کنار دوستدارشان بگذرانند. امکان حضور این جمع در منزل ایشان نبود. پس دعوت ما را پذیرفتند. در هر حال خلوت و جمع فامیلى استادمان را امشب به هم زدیم. اى کاش همه به هم زدنها در همین حدود بود.

دهباشى در ادامه خطاب به بهرام بیضایى چنین گفت:

آقاى بیضایى

ما امشب قصد بررسى آثار یا تجلیل و از این قبیل را در مورد شما نداریم. زیرا آن کار دیگرى است و با یک شب و دو شب به جایى نمى‏رسد. شاید یک دهه و حتى یک ماه لازم است تا بشود و به وسعت و پهناى کارهاى شما رسید. چنین گستردگى کارهاى شما فرصت مرور را هم از ما مى‏گیرد، چه رسد به بحث و نقد.

آقاى بیضایى

همه مى‏دانند که از مجالس تجلیل و از این قبیل، گریزان هستید و یادم هست که در یکى از جلسات گفتید: «بزرگترین لطفى که به من مى‏کنید اینست که به یادم نیاورید بهرام بیضایى هستم.» پس آنچه را که امشب از زبان دوستان، همکاران و دانشجویان خود خواهید شنید جاى جاى نشانه‏هاى حق‏شناسى است که جامعه فرهنگى و هنرى ایران از زبان این عزیزان نسبت به شما بازگو مى‏کند.

آقاى بیضایى

پنجاه و یکسال از نگارش نسخه اول «آرش» بقلم شما مى‏گذرد. این قلم در طول این نیم قرن علیرغم انواع بدخواهى‏ها همچنان نوشته و شهادت داده است. از معدود هنرمندانى هستید که با جنبش فکرى عصر خود آمیخته‏اید. آنجا که مى‏گویید: «فرهنگ ما نیازمند بازاندیشى است، در همه باورهایش، تاریخش، سوابقش و آنچه که مانع رشد و باعث ایستایى و توقفش شده است؛ همه ما ناچاریم درباره همه چیز از نو بیاندیشیم و همه چیز را از نو با تعقل و ادراک امروزى ارزیابى کنیم و تعریف‏هاى گذشته را بسنجیم و از صافى خرد و آزمون بگذرانیم و در قالب یک دانش، بینش و خرد امروزى ساماندهى کنیم.»

این تفکر نشان از عمق شناخت شما از زبان، فرهنگ و تمدن این مملکت دارد.

تداوم و حضور زنده و پویا در این سرزمین براى هنرمندان و روشنفکران کمتر اتفاق مى‏افتد و عمر فروغ و درخشندگى کوتاه است اما شما توانسته‏اید در طول این نیم قرن همواره پا بر جا و همزمان با مقتضیات تاریخى زمانه خود حرکت کنید. سخنم را با کلام فروتنانه خودتان به پایان مى‏برم که گفته‏اید: «من فقط فیلم نمى‏سازم؛ من هر کارى انجام مى‏دهم تا بتوانم خودمان را بیان کنم. اگر نتوانم فیلم بسازم تئاتر کار مى‏کنم. اگر امکان کار تئاتر نباشد، مى‏نویسم، اگر نتوانم این کار را بکنم، کتاب مى‏خوانم یا درس مى‏دهم یا با خودم موسیقى زمزمه مى‏کنم. به هر حال در هر زمانى کارى را انجام مى‏دهم. منظور از تمام اینها شکل دادن به اندیشه‏هایم است و اگر بخت یارى کند انتقال اندیشه‏ام به شما و همین طور گرفتن اندیشه از شما.»

نگاهى تُندگذر

در قسمت بعدى «شب بهرام بیضایى» فیلمى از «گروه فیلم لیسار» به نمایش درآمد که نگاهى تُند گذر بود به کارنامه فیلم‏هاى بهرام بیضایى. این فیلم توسط واروژ کریم مسیحى و شهروز توکل تدوین شده بود که شامل بخش‏هایى از فیلم‏هاى بهرام بیضایى از عمو سبیلو تا سگ‏کشى بود.

پس از این قسمت على دهباشى از مژده شمسایى همسر و همکار بهرام بیضایى دعوت کرد که به جایگاه بیاید. مژده شمسایى صحبت‏هاى خود را با یاد درگذشتگان زلزله بم آغاز کرد و چنین گفت:

امروز پنجم دى ماه است

امروز پنجم دى ماه است و نمى‏توانم بدون یاد و گرامى داشت هموطنان عزیزمان که جانِشان را در زلزله‏ى بم از دست دادند شروع کنم. براى بازماندگان آن حادثه و همه‏ى هموطنانِمان آسایش و آرامش و امنیت آرزو مى‏کنم.

امروز پنجم دى ماه است، سالروز تولد بهرام بیضایى. کسى که عمرش را در راه فرهنگ و هنر کشورش سپرى و مویش را در این راه سفید کرده. پس تولد ایشان را اوّل به دوست داران فرهنگ و هنر ایران و بعد به فرزندان ایشان نیلوفر و نگار و نیاسان، به خودم و در پایان به ایشان تبریک مى‏گویم.

مژده شمسایى هم چنین بخشى از پرده‏ى آخر نمایشنامه‏ى منتشر نشده‏ى «سهراب کُشى» با نام «مویه‏ى تهمینه» را خواند. که در همین شماره بخارا خواهید خواند.

بیضایى آبروى نسل ما و نسلهاى بعدى است

آیدین آغداشلو سخنران بعدى «شب بیضایى بود که چنین گفت:

به اینجا که مى‏آمدم هیچ صحبتى را از پیش آماده نکردم به این قصد که مقابل بهرام بیضایى بایستم و شگفتى و تحسین و ستایشم را نثارش کنم بى هیچ تمهیدى.

بهرام بیضایى آبروى نسل ما و نسل‏هاى بعدى است و من به نیابت از نسل خودم و بزرگانى که در میانشان پرورده شدم نهایت احترام و ستایش خودم را نثارش مى‏کنم. سر تعظیم خم مى‏کنم در مقابلش و امیدوارم که سالهاى دراز شاهد حضور بى‏همانند و شگفت‏انگیزش باشیم.

پیش خودم فکر مى‏کردم درباره بهرام بیضایى چه مى‏شود گفت؟ و در چه مدتى و از جانب چه کسى؟ تصور من اگر شکلى به خودش بگیرد تصویر جوانى است که راه درازى را با شایستگى و کار و استعداد و لیاقت و هوشمندى طى مى‏کند. لحظه‏اى چشمانش را باز مى‏کند و مى‏بیند بر سر چهارراهى قرار گرفته که چهار راه بزنگاه است بزنگاه تاریخى. این چهار راه از سویى گذشته را به حال و از سویى شرق را به غرب متصل مى‏کند. نمى‏شناسم کسى را که در چنین جامعیتى و با چنین نیروى زاینده و بالنده‏اى، جایگاه خودش، معناى دورانش و تمامى آن چیزى که از تاریخ و اساطیر گذشته به او رسیده را حامل باشد و این بار امانت را تا به امروز در نهایت شایستگى حمل کرده باشد. من در نسل خودم چنین بزرگ و بزرگوارى را سراغ ندارم و امیدوار هستم که این دانسته باشد براى همه ما که در جوار و همراه چه کسى زندگى کردیم و شکرگزار باشیم، قوت قلب به او بدهیم و سعى کنیم نیرویمان را به نیروى تمام نشدنى او متصل کنیم. بداند که تنها نیست و ما بدانیم که تنها نیستیم.

نگاه بهرام بیضایى یک نگاه تاریخى است. پیش از آنکه یک اشاره مختصر به این مبحث بکنم و بگذرم باید اشاره دیگرترى بکنم به جامعیت او. هر کسى بر حَسَب سهم و حد و دانش خودش با وجهى از بهرام بیضایى آشنا شده، وجهى از او را تحویل گرفته و من که خود به غلط مدعى صاحب وجوه متعدد بودن بودم و هستم در مقابل او همچنان سر تعظیم فرود مى‏آورم. میزان دانش او در باب اساطیر گذشته ما، در باب اساطیر جهانى و خصوصا در باب اساطیر شرق بى‏حد و حصر است. شناخت او از آنچه که در جهان متمدن امروز مى‏گذرد، در همه سوى، شناختى همراه و همیشگى است. چیزى نیست که بر او بر دیدگان او پوشیده مانده باشد. تسلط بى‏حد و حصر او به نثر فارسى، نشان دهنده تداوم غریب و شگفت‏انگیزى است که چگونه و چطور یک زبان زنده مى‏ماند و زندگى خودش را در زایشهاى متعددى به وسیله هنرمندان بزرگش ادامه مى‏دهد. باقى ماندن زبان زیبا و فاخر فارسى و تداوم حیاتش، نه به خاطر لغاتى است که فرهنگستان‏ها وضع مى‏کنند. به خاطر حضور بهرام بیضایى و مانندهاى اوست که این زبان را در پالایشى مجدد با حفظ معنا و حرمتش زنده نگه مى‏دارند و نمونه عالى و فاخرش همین بخشى بود که سرکار خانم مژده شمسایى در اینجا قرائت کردند. این یکى از فاخرترین نمونه‏هاى نثر فارسى است. این اداى به تصنع نثر بیهقى را درآوردن نیست که بسیار مرسوم بود، این یک زایش مجدد است، این سیلان زبان زنده‏اى است در روح و ذهن و استعداد بى‏نظیر انسانى که به شایستگى حامل آن معناست.

خاطره بسیار دارم و اینجا جاى خاطره گفتن نیست، فرصت اندک و دوستان دیگر من، بابک احمدى عزیزم در همین جا قطعا سخن بسیار براى گفتن دارند. اما جز ایامى که با هم بودیم و مى‏گفتیم و مى‏خندیدیم، جز کارهایى که از من خواست و هر بار که خواست من با نهایت سعى و کوششم انجام دادم. یک بار دنبال تصویرى مى‏گشت در زمینه یک رقص آئینى در یکى از نگارگرى‏هاى قدیم ایرانى. نگارگرى قدیم ایرانى را بسیار بیشتر از من مى‏شناسد. نشانى داد، به دقت نمونه را تعیین کرد و من خودم را هلاک کردم که پیدا کنم و نتوانستم و نشد و شرمنده‏اش ماندم. براى دوره‏اى از کتابهایش پشت جلد نقاشى کردم یا روى جلد نقاشى کردم. دوستشان داشت، پسندیدشان و آنها از بهترین کارهایم بودند، چرا که با مهر و عشق نقاشى شده بودند. تحفه بزرگى بود که دیدى تیز، نگاهى نافذ و سلیقه‏اى والا داشت، نمى‏شد حد نهایت را در اجراى آن به کار نبرد، یکى از آنها را نپسندید و پس داد، شکرگزارشم به خاطر اینکه نشان داد که گزینشش، گزینشى است عمیق، نه بر مبناى تعارفات، نه بر مبناى دوستیها و نه بر مبناى لحظه‏هاى مقطعى و گذرا.

اشاره کردم که نگاه بهرام بیضایى در مجموع نگاهى تاریخى و اساطیرى است اما این نگاه تاریخى و اساطیرى زمان حال ما را شامل مى‏شد که باقى مى‏ماند، این زمان حال هست که در نوشته‏هاى او در آثار او به نمایشى مجدد درمى‏آید. نگاه او به گذشته به این که چرا چنین شد. و این چرا چنین شد در یکى از مهم‏ترین آثار او یعنى مرگ یزدگرد تعقیبى شایسته را برایمان دارد و قطعا این نمایش یکى از مهم‏ترین نمایشهایى است که در طول تاریخ ادبیات نمایشى ایران نوشته شده. نگاه تاریخى منجر و معطوف مى‏شود به اینکه ما که هستیم، تبار ما چیست؟ از کجا آمدیم؟ و اگر تاریخ مستقیما جواب این را نمى‏دهد، اساطیر شاید به نوعى جواب را مى‏دهند. جستجوى ما براى اینکه بشناسیم گذشته‏مان را و جایگاه امروزمان را. به هر کدام از فیلم‏هاى مهم بهرام بیضایى نگاه کنیم این جستجو در آن هست. اگر در این فرصت کوتاه مخیّر باشم که تکه‏اى شگفت‏انگیز و بى‏نظیر از آثار او را مثال بزنم، اشاره خواهم کرد به قسمتى از فیلم مسافران که در تلفیقى شگفت‏انگیز و حیرت‏انگیز در صحنه‏اى که حاضران در یک دایره نشستند و تک تک کسانى که با اندوه و زارى عذر تقصیرشان را مى‏خواهند و نقش خود را اجرا مى‏کنند. در این تلفیق شگفت‏انگیز، صحنه دایره تئاتر انگلستان قرن شانزدهم، صحنه گرد تعزیه‏ها، تمامى آداب و مراسمى که بسیار بسیار شناخته شده است، در قالبى جدید بدون سر سوزنى اضافات، بدون ذره‏اى ادا، در یک جا جمع، فراهم و تلفیق شد و قطعا یکى از فاخرترین و عالى‏ترین نمونه‏هاى استعداد درخشان یک هنرمند یگانه ایرانى را براى همیشه ثبت کرده و باقى مى‏گذارد. براى من بسیار اسباب وهن و تأسف است که هنرمندى چنین کوشا، چنین بزرگ، چنین پرکار، سرشار از فکرهاى درخشان، سرشار از معانى بازگو شده یکى پس از دیگرى در ذهن و در دست و در معناى او پیاپى جریان پیدا مى‏کند. براى هنرمندى چنین نیرومند، در تناقضى غم‏انگیز میزان کار کمترى حاصل داده شده باشد. او در این دهه عمرش قطعا شایسته‏ترین دوره کار خودش را دارد تجربه مى‏کند، به ثمر رسیده‏ترین دوران اوست و باید که در این دوران ده‏ها نمونه از عالى‏ترین تصورات و تفکرات و تأملات خودش را شکل بدهد و براى همه باقى بگذارد. البته که چنین خواهد بود و البته که چنین خواهد شد. راه دیگرى نیست. انسان و معناى او و جایگاه او و دستاورد او در طول تاریخ تداوم پیدا خواهد کرد. مى‏دانم که در بعضى از نمونه‏هاى متأخر آثارش دلتنگى و دل شکستگى و دادخواهى بسیار است، شما نگاه بکنید به سه نمایشنامه آخرین او و ببینید که چگونه این دل شکستگى و این دادخواهى گاهى اوقات فریادى از غیظ را از آغاز تا به انتهاى کار بر سر به طنین مى‏افکند.

دل قوى دارم و مطمئن هستم که درخشش بهرام بیضایى همچنان ممتد و مداوم خواهد بود. این را به خودم قول مى‏دهم. اما آنچه که به خود بهرام بیضایى عزیزم مى‏توانم اشاره کنم و پندى بدهم اگر در جایگاه پند باشم، آخرین کلمه‏اى که افشین سردار شریف و بزرگوار ایرانى در معرض موت به دیگران گفت، جمله‏اى است بسیار کوتاه، جمله که نیست کلمه‏اى است بسیار کوتاه، بسیار پرمعنا که مى‏شود بسیار از آن آموخت. نگاهى به اطرافش کرد و این کلمه معروف را گفت: آسانیا. یعنى سهل است، یعنى آسان است، یعنى مى‏گذرد. آسانیا.

پس از آیدین آغداشلو بابک احمدى سخنرانى خود را آغاز کرد

بیضایى، زندگى ما را معنا مى‏دهد

این جا جمع شده‏ایم که به بزرگ‏ترین هنرمند مدرن ایران بگوییم؛ تنها نیست. او براى ما خیلى زجر کشید و حالا ما مى‏گوییم که چه قدر، قدر کارش را مى‏دانیم. با این که رسم است در تولد کسى به او هدیه بدهیم، او به ما هدیه داد. ما چه داریم براى او جز ستایش، مى‏دانم که دو نسل از روشنفکرهاى ایران عمیقا نسبت به بیضایى خود را مدیون احساس مى‏کنند. رسم نیست در تولد کسى از مرگ یاد کردن. اما یادى مى‏کنم از یکى از بزرگان هنر ایران، فرخ غفارى، یاد آدم‏هایى که به فرهنگ خدمت کردند. بخشى از فرهنگ ما است. بیضایى همیشه سعى کرد این را به ما بیاموزد که به فرهنگ احترام بگذاریم.

وقتى نخستین کتابم قرار بود چاپ شود، قرار شد «آیدین آغداشلو» جلدش را طراحى کند. او با بزرگوارى تمام به من نصیحت‏هایى کرد که براى همیشه یادم مانده است. راه پرفراز و نشیب روشنفکرى ایران را برایم گفت. بعدها که ناسزا و بد زیاد شنیدم و سختى زیاد دیدم، اول فکر کردم که آیدین آغداشلو این‏ها را به من گفته بود. بعد فکر کردم، یک هزارم زجرى نیست که نیما کشید، یک هزارم زجرى نیست که بهرام بیضایى کشید، در نتیجه قوى‏تر شدم. این چیزى است که نسل ما از این بزرگان یاد گرفته است. من از این که بیضایى همچنان در میان ماست و کار مى‏کند و سایه‏اش بالاى سر ماست خوشحالم. او به رغم همه دشوارى‏ها به کارش ادامه مى‏دهد و این درس بزرگى است.

او هنرمند بزرگ تئاتر ما است. یکى از نوآورترین سازندگان تئاتر امروز ما است. در دهه ۴۰ و بعد به خصوص در مرگ یزدگرد، او موفق به انجام یک کار بزرگ شد. تئاتر دهه ۴۰ در خدمت مردم بود و چندان متوجه نوآورى‏هاى فرمالیستى نبود و از طرف دیگر مثلاً «کارگاه نمایش» در بند این نوآورى‏ها بود و چندان متوجه ارتباط با مردم نبود. سنتز و هم نهاده این‏ها کار بیضایى بود. بیضایى هم در تئاتر و هم در سینما موفق به نوآورى همراه با توجه به مخاطبان گسترده شد.

براى من که شاید سینما را بیشتر از تئاتر مى‏شناسم و به آن علاقه دارم، بیضایى سینماگر بسیار مهمى است. با همه این‏ها بیضایى سوم به عنوان یک هنرمند با نوآورى زبانى‏اش بروز مى‏یابد. باز هم آن‏جا نمى‏خواهد مخاطب را از دست بدهد و این امکان را در عین همه نوآورى‏ها مى‏دهد که آدم‏ها را عوض کند. از این‏ها که بگذریم بیضایى یک پژوهش‏گر بزرگ است. در همه کارهایش روش تحقیق تازه‏اى را به ما یاد داد و افکار نویى را پیش آورد. او ناقد بزرگى است و هر وقت نقد نوشت جنبه آموزشى داشت. نقدهاى او همیشه بیرون هرگونه کوتاهى و حسادت براى یک گفت‏وگو و براى پیش‏برد کار دیگران بیان مى‏شدند. از این جهت به خاطر صراحت لهجه آسیب زیادى هم دید. از «رگبار» به بعد در فیلم‏هایش این را مطرح کرد که مشکل، نحوه زندگى آدم‏ها است. از ما خواست که بهتر زندگى کنیم. مثل یک معلم رفتار کرد و شاگردهاى بزرگى پروراند. به همین خاطر تئاتر، سینما و هنر آینده ما مدیون او است. همه این‏ها با هم در پیکر یک روشنفکر متعهد جاى گرفتند. کسى که به مردم و آزادى مردم و به پیشرفت فرهنگ کشورش متعهد است.

ملتش را دوست دارد. کمبودهایشان را به این دلیل مى‏بیند که عاشقشان است، با آن‏ها زندگى کرده، میانشان بار آمده، زبانشان را بزرگ داشته و در نتیجه به خاطر همه این‏ها او یکى از بزرگ‏ترین… بگذارید به صراحت بگویم بزرگ‏ترین هنرمند زنده ما است. من هم در حس کرنش و تعظیم در برابر او با همه شما شریک هستم.

سخنم را با قیاس «بیضایى» با «فردوسى» پایان مى‏دهم. فردوسى در دیباچه نوین شاهنامه اثر درخشان بیضایى مى‏گوید: «بزنید مرا. سنگ پاره‏ها و تازیانه‏هاى شما بر من هیچ نیست. من شما را نستودم و پدران شما را از گمنامى به در نیاوردم. من نژاد شما را که بر خاک افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم. شما را گنگ مى‏خواندند. من شما را از هوش و هنر سر بر نیفزادم و پارسى پدران‏تان را که خوارترین مى‏انگاشتند زبان اندیشه نساختم. من چهره شما را که میان تازى و تورى گم شده بود آشکار نکردم. سرزمین از دست رفته شما را به جادوى واژه‏ها باز پس نگرفتم و در پاى شما نیفکندم. بزنید که تیغ دشمنم گواراتر پیش دشنام مردمى که برایشان پشتم خمید، مویم به سپیدى زد، دندانم ریخت، چشمم ندید و گوشم نشنید.»

محمود دولت‏آبادى در اواسط برنامه به جمع دوستداران بیضایى پیوست و متن سخنرانى او توسط اصغر همت خوانده شد:

بیضایى، عیّار تنها

همین دو ـ سه چندى پیش درباره‏ى اکبر رادى ـ یکى دیگر از نمایشنامه‏نویسان مهم کشور ـ گفتم، تئاتر نوین ایران که طى قریب نیم قرن بار آمده بود، با انقلاب فرو ریخت؛ اما اکبر رادى فرو نریخت و تاب آورد. همین عبارت را درباره‏ى بهرام بیضایى ـ رکن دیگر درام نویسى ایران ـ هم مى‏توان با اطمینان گفت؛ و افزود که بهرام بیضایى در هر مجال اندک، حتى به کفایت یک نفس، به صحنه درآمد و آنچه مقدور بود و توانست انجام داد. و هر گاه صحنه‏ى تئاتر ا زاو دریغ شد، در عرصه‏ى سینما به تلاش خود ادامه داد؛ و چون این یکى هم نشد، کتاب نوشت درباره‏ى ریشه‏هاى شخصیت‏هاى افسانه‏اى در فرهنگ و ادبیات ایران. و این عجب نیست، زیرا بهرام بیضایى پیش از آن که تئاتر و هنر نمایش را پیشه‏ى اصلى کار خود کند، به تحقیق و پژوهشى دامنه‏دار در ریشه‏هاى نمایش در ایران پرداخته و امکانات همان نیمه ـ ناقصْ باقى مانده‏هاى نمایشواره‏هاى پراکنده‏ى ایران را شناخته و بهره‏هاى لازم از آن‏ها بر گرفته بود. چنانچه مى‏دانیم ادامه‏ى چنان کوشش‏هایى او را کشانید به سمت و سوى پژوهش در ریشه‏هاى تئاتر شرق و عمدتا چین و ژاپن که نظر این بود که بر تولد برشت هم دریافتن شیوه‏هاى نوشتن و اجراى آثار روایى خود، نگاهى ژرف به تئاتر شرق مى‏داشته بوده است. بنابراین، بهرام بیضایى دقیقا در هنگامى سخنِ نو در تئاتر ایران به میان آورد که هنگامه‏ى تئاتر و نمایش‏هاى رئالیستى بود که مصطلح به شیوه‏ى استانیسلاوسکى بود. شیوه‏اى که در شناخت و پرورش نقش، تا رسیدن به «خودباورىِ» بازیگر صحنه بسیار مؤثّر بود؛ و آن شیوه با پیدایى شاهین سرکیسیان در خانه کوچکش، واسکویى‏ها (بانو میهن و آقاى مصطفى اسکویى) در عنوان تئاتر آناهیتا، فراگیر شده بود، و شیوه‏اى پیشرفته بود در شگردهاى خودش و تئاتر تجربى را پشت سر مى‏گذاشت و هنوز هم در نمایش جدّى به مفهوم کلاسیک آن، شیوه‏اى است الزامى و مؤثّر براى اجراهایى متناسب با متونى از سوفوکِلس تا آرتور میلر.

در چنان شُکفتن و شکوفایى بود که بهرام بیضایى جوان پدید شد با شیوه‏اى ـ شیوه‏هایى متفاوت که نخست اصول سه گانه‏ى ارسطویى را کنار مى‏گذاشت و سپس آن‏چه را که در اصطلاح «رئالیسم» نامیده مى‏شد. زیرا به گمان بیضایى، رئالیسم فضاى تنگ و محدودى بود که افسانه‏ها و اساطیر فرهنگى ما در آن جاى نمى‏گرفتند و بیضایى ـ بى‏آن که داعیه‏اى طرح کند ـ مى‏کوشید تماشاگهى را پى افکند که بتوان از آن به عنوان تئاتر ملّى یاد کرد. و جالب است بیاورم که بعد از نوشین که بیم‏زده، نظر به تئاتر ملّى داشت ـ اشاره دارم به تئاتر فردوسى که نوشین نامگذارى کرد به رغم خشک‏اندیشانِ حزب توده ـ نخستین شخصیتى که طرح ضرورى «تئاتر ملّى» را به میان آورده بود، شاهین سرکیسیان بود که از پدرى بلغارى و مادرى ایرانى ارمنى بزاده بود. عنوان «گروه هنر ملّى» که با سرپرستى آقاى عباس جوانمرد اداره مى‏شد هم، بى‏گمان ریشه در اندیشه‏هاى شاهین سرکیسیان داشت که جوانمرد با دیگرانى چون او، چندى از محضر آن ایرانى آرِمن بهره‏مند شده بود.

اکنون امّا… در آغازه‏ى دهه چهل جوانى به عرصه تئاتر درآمد که او نه فقط سرگذشت تئاتر معاصر را مرور و مشاهده کرده بود، بلکه انباشتى از خرده ـ پراکنده‏هاى نمایشى قدیم ایران فراهم آورده و مدوّن ارایه داده بود، همچنین جستجویى ژرف مى‏دانسته بود در قصّه‏ها و افسانه‏ها و حکایات و اساطیر ایران. در حقیقت آنچه همچون یک ضرورت به گفتگو در آمده بود ـ یعنى وجود تئاتر ملّى ـ در بهرام بیضایى تجلّى پژوهمند و آگاهانه یافته بود. بدین معنا که او در همه‏ى ابعاد یک نمایش، به گونه‏اى که از خود ما باشد جستجو کرده، اندیشیده و نشانى‏هایش را داده بود که مى‏توان چنین دسته‏بندى کرد:

الف: منابع موضوعى که نشانى‏اش را در افسانه‏ها و تاریخ و اساطیر مى‏توان گرفت

ب: شِگردهاى اجرایى که مى‏توان از آن به مثْل رهایى‏ى نمایش از قیدهاى وحدت مکان و وحدت زمان ارسطویى یاد کرد؛ گیرم بماند وحدت موضوع که این هم گر چه ایجابى‏ست، اما در شیوه‏ى تئاتر بیضایى مى‏توان از کنار آن هم گذشت.

پ: امّا زبان. زبانِ نمایش در آثار بهرام بیضایى سنخیّتى با زبان نمایش، از آن مایه که تاکنون شناخته‏ایم کناره مى‏گیرد و متعیّد نمى‏ماند. در حقیقت زبان نمایش هم پیرو مضمون خود، بیننده و خواننده را مى‏کشاند سوى ادبیات زلال و روان عصر طلایى رویش و شکوفایىِ زبان درى، یا حسب نیاز اثر به فضاى لحن هزار و یک شب و افسانه‏هاى بیدپاى و آنچنان‏ها .

اگر وجه نمادین در آثار بیضایى را همچون یک اصل ننگریم، او سه عنصر عمده در نمایش را تغییر داده است با جانشینى اصول تازه‏ى مبتنى بر دانش پیشینیان. یعنى: موضوع ـ شیوه‏ى اجرایى و زبان.

همین چندى پیش به مناسبت یادمان سیدمحمدعلى جمالزاده، اشاره‏اى داشتم به انحطاط زبان از قرون بعد از سعدى تا اسکندرى مشروطیّت و پدید آمدن زبان مردم در ادبیات داستانى و نمایشى ایران، و این که زبان به ضرورّت تحوّل اجتماعى بار دیگر با وجود نویسندگانى چون دهخدا و جمالزاده و سپس هدایت و دیگر معاصران جان تازه گرفت و توان گفت، زبان زنده و نوشه. اما نگفتم جنبه‏هایى از همان زبان که در آغازه‏هاى قرن تازه و نو شده بود، نیم قرن بعد فرسوده و لهیده شد؛ طورى که از بسیارى استعمالِ بجا و بى‏جا ذهن را خسته مى‏کرد و دل را مى‏زد. مثلاً کار به جایى کشیده بود که بجاى دیوار، نوشته مى‏شد دیفال! این خود افزون بود بر شکستن و خرد کردن کلمات تا یعنى همانجور نوشته بشود که در لفظ گفته مى‏شود. این خود به معناى این بود که عصاره‏ى زبان ـ به اصطلاح ـ عامیانه کشیده شده است و دیگر ظرفیّت قابل قبول ندارد. در چنان مقطعى بود که ادیبانِ دانشور ما به تدریج از بى‏رمق‏شدگى چنان زبانى فاصله گرفتند تا ظرفیّت‏هاى تازه‏اى بجویند. اینجا باید به یاد بیاورم شخصیت‏هایى چون شاهرخ مسکوب، ابراهیم گلستان، محمود اعتمادزاده به آذین و کم و بیش جلال‏آل احمد را که نقب‏هایى زده و مسیرهایى جسته بودند به ادبیات عصر طلایى زبان درى ـ پارسى، از رودکى تا سعدى. آن‏ها شاید در میانسالى به چنان نتیجه‏اى ضرورى رسیده بودند؛ اما بهرام بیضایى در جوانسالى، ادبیات کهن ایران را دریافته بود بى‏آن که از دستکندهاى فرسوده شده‏ى زبان عامّه ناچار از گذر بوده باشد. شاید در آغازه‏ى دهه چهل بود که بیضایى نمایش نامه‏ى دیوان بلخ را در گروه هنر ملّى روخوانى کرد. صرف نظر از شگردهاى اجرایى که او نوآورده بود، من شیفته‏ى زبان و بیان نمایشنامه شده بودم و از شوق در خود نمى‏گنجیدم در باورِ من یک سعدى دیگر در زبان فارسى متولّد شده بود، اما نه لزوما به آن پیچ‏ها که در نثر سعدى هست، بل کسى که زبانِ نیاکان را امروزى کرده است، آن هم براى صحنه، براى نمایش. بله، چنین بود در نظر من؛ و در پایانِ روخوانى به او گفتم و تبریک گفتم پدید آمدن هنرمندى نواندیشِ کهن‏شناس را!

رنج بزرگ پارسى بودن

پس از محمود دولت آبادى مهدى هاشمى از هنرمندان تئاتر و سینما و همکار بهرام بیضایى و بازیگر نمایش‏هاى مرگ یزدگرد و کارنامه‏ى بندار بیدخش، در سخنان خود عنوان کرد: «آقاى بیضایى حماسى به نظر مى‏رسند و هستند. شاید گاهى هم در عکس‏هاى‏شان خشمگین به نظر برسند که البته قابل قبول است.

اما من مى‏خواهم درباره‏ى جنبه‏ى دیگرى از شخصیت استاد صحبت کنم که گاهى چاپلینى است و ربطى به این نماى عمومى ندارد. در کارهایى که با هم داشتیم ایشان پر از لطایف و نرمى و ضد خشونت‏اند.

هر سخنى که مى‏گویند لطیف است و طنز دارد. طنزى گزنده که نمى‏گزد. مثل چاپلین به خودشان هم مى‏تازند.»

هاشمى علاوه بر ذکر خاطراتى از نمایش کارنامه‏ى بندار بیدخش ـ که فضاى مراسم را شادتر کرد متنى را درباره‏ى استاد خواند: «هر برگ و هر درخت رسولى است از عدم؛ یعنى که باغ‏هاى مصفا مبارک است، چه برسد به استاد که تولد ایشان بسیارى از تولدهاى دیگر را هم مبارک کرده است، همه آنهایى که با ایشان همراه بودند و بخت این را داشتند که در شعاع این فرایزدى قرار گیرند و روشن شوند.

اما رنج بزرگ پارسى بودن و فرزند فردوسى پاکزاد بودن نگذاشته او از زاده شدن براى خود بهره‏اى ببرد و از بوستان زندگى نفس بکشد؛ خیلى زود کمان در کفش نهادند با بار امانتى سنگین، تا جان مایه همه تاریخ بلا دیده این سرزمین را در تیرش رها کند.

مى‏گویند انسان که به درجات بالا رسید نام‏هاى متعدد به خود مى‏گیرد؛ پس او هم آرش است، هم بهرام، هم سیاوش است و هم سهراب، هم تهمتن است و هم تهمینه و هم گردآفرید و هر آنکه هست و هر آنچه هست جام جم در دست دارد و نگران میراث نیاکان خویش است.»

بایستى از کارهاى نکرده یا نشده بگویم

در آخرین قسمت از «شب بیضایى» على دهباشى درخواست شرکت‏کنندگان در مراسم را به آقاى بیضایى که خواستار صحبتهاى ایشان بودند در میان گذاشت و از ایشان خواهش کرد که چند جمله‏ایى با دوستدارانش صحبت کند.

اگر توانى در من هست…

بهرام بیضایى با سپاسگزارى از همه‏ى حاضران، به ویژه آنهایى که سَرِ پا ایستاده‏اند، و همچنین از برگزارکُنندگانِ این شب، و سخنرانان، گفت: خاطره‏ى آقاى غریب‏پور، از پس اینهمه سال به یادِ من هم آمد. من آن روز سنندج را ترک کردم چون مدیر فرهنگ و هنر سنندج به ساعدى توهین کرد. او داشت از خودش ممیزىِ محلّى من درآورده‏اى به ممیّزىِ رسمى مى‏افزود، و مفتخر بود نمایشنامه‏اى را که در تهران اجرا شده در سنندج جلوگیرى کرده است. من رفتم، و هرگز کسى به من نگفته بود جایى کسانى در انتظار من هستند. به هر حال اگر کسانى ـ بى‏آن که مرا خبر کُنند ـ منتظرم بوده‏اند من ازَشان عذر مى‏خواهم. گفتند من دهها فیلم ساخته‏ام. نه واقعا! نه دهها؛ که من به سختى نزدیک به ده فیلم ساخته‏ام در نزدیک به سى و شش سال. هر سه سال و نیم یک فیلم. البتّه حق با شماست؛ بیشتر از براى دهها فیلم دویده‏ام! توانِ ما همه صرف دویدن مى‏شود نه ساختن!… وقتى بانو آئویى و کارنامه‏ى بُندارِ بیدخش را بر صحنه بُردم هجده سال بود که ممنوع الصحنه بودم اگر این اصطلاح دُرُست باشد. از سلطان مارِسال چهل و هشت تا مرگ یزدگردِ پنجاه و هشت ده سال، و از مرگ یزدگردِ سالِ پنجاه و هشت تا این اجراى سالِ هفتاد و شش هجده سال؛ که هر کدام خودش یک عُمرِ کارى است! در برابر فهرستى از آنچه گفته‏اید کرده‏ام، بایستى از کارهاى نکرده یا نشده بگویم ـ ولى نمى‏خواهم این شب رنگِ گِلِه‏گُذارى به خود بگیرد. دُرُست است که نسبت به بخشى از جامعه خشمگینم که ما را فقط مى‏فرساید و پس مى‏زند، امّا اگر توانى در من هست از بخش دیگر همین جامعه است که در آن ریشه دارم؛ بخشى که بهتر مى‏خواهد، بیشتر مى‏خواهد، و شایسته‏ى بهتر از این است!

پیام شادباشى از فراسوى دریاها

پنجم دى ماه، سالگرد فرخنده‏ى زادروز هنرمند شایسته‏ى میهنمان استاد بهرام بیضایى است.

دوست من على دهباشى، سردبیر کوشا و پویاى ماهنامه‏ى بخارا دست به کارى سزاوار زده و در پى برگزارى شبهاى ویژه‏ى بزرگداشت شمارى از بزرگان اندیشه و فرهنگ ایران و جهان، شامگاه پنجم دى ماه را براى شاباش زادْ روزِ بهرام بیضایى و ارجْ گزارى براى چندین دهه خدمت ارزنده و سازنده‏ى او به فرهنگ و هنر معاصرمان، نامزد کرده است.

من که شوربختانه کامیابى‏ى حضور در این همایشِ پُرشور را ندارم، ناگزیر از همین راه دور، دست بهرام گرامى را مى‏فشارم و رویش را با مهر مى‏بوسم و براى او تندرستى و شادکامى و توفیق هر چه بیشتر در ورزیدن خویشکارى بزرگ هنرى‏اش را آرزو مى‏کنم.

با آفرینى به دهباشى که این برنامه را تدارک دیده است، از او خواهش مى‏کنم که صندلى مرا در جمع یاران خالى بگذارد.

بگذار سخن زیباى دوستم رضا مقصدى، شاعر تواناى شهربند غربت غرب را زبان حال خود گردانم:

«این جایم و ریشه‏هاى جانم آن جاست

شادابى‏ى باغ ارغوانم آن جاست

دیرى‏ست در این قفس نفس مى‏شکنم

گر خاک شود تنم، روانم آن جاست!»

جلیل دوستخواه

یکم دى ماه ۱۳۸۵

تانزویل ـ کوینزلند ـ استرالیا

پاره‏هایى چند از مویه‏ى تهمینه بهرام بیضایى

واپسین بخشِ سهراب کُشى [براى نمایش]

ایستاده‏اید تا چشمانم را در بیاوَرَم؟

یا دلَم را از سینه بیرون بِکِشم؟

چیزى بگویید که باور کُنَم خوابِ زنان چپ است

و این خوابِ من است پیش روى من؛

نه آنچه دلَم راه بِدان مى‏بَرَد، و نامَش نمى‏بَرید!

نخست شنیدم پیامِ تلخى دارید!

سپس گفتید یکى آن یک را پهلو دریده؛

ــ و نگفتید کُدام! ــ

گرچه نمى‏دانم کُدام سوگى بزرگتر است؛

و آیا هر کُدام به تنهایى

براى شکستنِ دلِ شیشه‏اىِ من بس نیست؟

کنار ـ کنار!

کُدامِتان لب باز مى‏کُنید؟

یا وانهاده‏اید خود دریابم در چه آتشى هستم!

هاه ـ این تخته‏بندِ خون‏آلود،

همان دلاورى است که باد پُشتِ سَرْ نهاد،

سوار بر خِنگِ آرزو؟

نگویید که هست؛ و نخواهید به یاوه آرامَم کُنید!

به خدا که آتشفشان است در دَلم!

از من کِناره کُنید زنان، که براى شمردنِ اشکهایم ایستاده‏اید!

آیا هزاره به پایان رسیده است؟

این جگر دریده هنوز از لَبَش بوى شیر مى‏آید!

آسمان مَگرى، و زمین مَنال

و تو پُرخوان پُر به یاوه مَخوان؛

که کار از گریستن گذشت، و نیایش و نالِش!

نه، این از بختِ تو نبود جانَکَم ــ مَرا بود!

بختِ تو آن گاه تیره شد

که فرزندِ من شدى!

تو نیکبخت بودى اگر مادرَت تهمینه نبود

یا پدر، تهمتن!

آه ــ مادرانِ سمنگان، هیچ زنى را از شما

ناخوب‏تر از این بَر سَر گذشته است؟

شما ــ که شوى در کنارِ خود دارید ــ

در من چگونه مى‏نگرید که از شوى، تنها نامى بر من است؟

[غُرّان] آرى ــ به نامى بسنده کرده‏ام که بزرگى‏اش،

جایى براى همتاى خود نگذاشته!

[با نگاهى به تَنکِش] آنها که رستمِ جوان دیدند؛

گفتند اینک جوانىِ رستم!

آه ــ دخترانِ سمنگان، که بهترینِ شما را بانوى وِى مى‏دیدم؛

در من به چشمِ زنى مَنگرید

که با کُشنده‏ى فرزند به بستر رفتم!

از میانِ شما کُدامِتان را دل به دیدارِ وى مى‏زد؟

کُدامِتان خود را به نامِ وِى مى‏آراست؟

کُدامِتان دزدانه از دریچه،

در روى خوبِ او مى‏نگریست؟

کُدامِتان را رنگ به دیدارِ وِى گُلگون مى‏شد؟

کُدامِتان در آینه خود را همسرِ وِى مى‏دید؟

پس مى‏دانید درختَ‏م چه گُل‏ها داد؛

آن گاه که رنگِ رُخسارم به دیدارِ وِى دیگر شد!

و دلَم تپیدن گرفت!

خواستگارانم خواب مرا مى‏دیدند؛

و او ــ آسان ــ خوابم ربوده بود!

آرى در آینه خود را هِمالِ وِى یافتم؛

و جامه آراسته‏تر خواستم!

به دیدن او ــ کُشَنده‏ى فرزندَم ــ

که مرا یک شبه این فرزند داد!

[با تَنکِش] آه ــ جاى که را تنگ مى‏کردى فرزند؟

از تو سزاوارتر به مرگ آیا کسى نبود؟

از اینهمه فرتوت و شکسته و مرگ آرزو که هست؟

این جهان آیا تابِ دیدنِ بهتر از خود نداشت؟

بخواب کودکم ــ که شیر از پستانِ مرگ مى‏خورى ــ

دیگر تو را پاى گُریز نیست؛

از خوابى که همواره از آن مى‏گریختى!

بخواب و خوابِ شمشیر مَبین!

و از پدر مَپرس؛

که هر که نپرسید زنده ماند!

آرام ــ جانَکَم ــ که گهواره از من و تَنکِش از پدر دارى!

دیگر خوابِ بَد نخواهى دید!

دیگر پرسشى نخواهى داشت!

دیگر به خوابْ پُشتِ پا نخواهى زد؛

که در آن خود را یِکّه مى‏دیدى!

مِهربانى و نیکى واژه‏هاى فریب‏اند!

[یکباره مى‏خروشد] آیا این جوانىِ رستم نیست

که به دستِ پیرىِ وِى از پا درآمده؟

[هراسان] این چه تَنکِشى است که از آن خونابه مى‏رَوَد؟

گویى به خوابهاى اینهمه سالیانِ من مانَد!

نگویید خونِ سهراب است!

و نگویید درِ مِهربانى را گِل گرفته‏اند!

و نگویید کوششِ ما همه سود نکرد،

که دو پیَلتن یکدیگر را بشناسند!

و نگویید که نمى‏گویید و بگویید!

[انگشت به لب] لال مى‏شوم. آرى ــ لال ــ

داناتر از من بسیارند؛

ولى نه دلسوخته‏تر!

پس در خاکسترِ خویش مى‏سوزم ــ خاموش ــ از درون!

[یکّه خورده] گُفتید به دستِ پدرَش؟

[با لبخندى بى‏رنگ] براى کُشتنِ من دست‏یکى کرده‏اید؛ شما پسر و پدر!

[مى‏خروشد] چرا من باید همسرِ پسرکُش باشم و مادرِ آن کُشته پسر؟

نه ــ این دیگر نه!

من همسرِ هیچ کى‏ام! و مادرِ هیچ کسى!

تنها بارِ زندگى‏ام تَنکِشى است خون آلود؛

که امیدهاى من در آن خوابیده!

بال و پَرَم کِى ریخت؟

چرا به مِهرِ یَلى از جهانِ پَرى به زیر آمدم؟

برایَت گُفته بودم سهراب؛ و تو افسانه پنداشتى!

گفتى مى‏رَوَم پدر را مى‏آوَرَم با پوزش و لابه پیشِ تو، براى همیشه!

او تو را بُرد براى همیشه، بى پوزش؛ و لابه مرا مانْد تا منَم!

آیا کسى به من رشک ورزیده بود؟

آیا کسى مرا نفرین کرده بود؟

آیا کسى جادو در کارِ بختِ من کرده بود؟

آیا ناهیدِ خوب چهر، مرا هَمچندِ خود یافته بود؟

بِهِل دهانم باز شود و هر چه بخواهم فریاد کُنَم!

دل ــ براى چه مى‏زنى؟

کم تو را زدند فرزند و پدر؟

شیشه یا پولادى؟

تو که از مِهرِ پیلتن، رفت بشکنى!

و شکستى چون رفت!

هر سپیده به امیدِ پیامى خوش؛

و هر شام ــ نیافته ــ در بسترِ تنهایى!

[به تَنکِش] پاسخ گرفتى از روزگار ــ یَل؟

تو فرزندِ من بودى و بیهوده جهان مى‏گشتى،

تا بدانى فرزندِ کئى!

تو فرزندِ من بودى نَه پدرَت!

من بودم که تو را خواستم!

و خود را چون ناهیدِ آسمان آراستم!

من بودم که به شبستان او شدم

ــ با تَنى تَبدار و دلى بى‏تاب ــ

و گفتم دوستدارِ آن سهرابم که در توست!

مهربانى ــ چون کنیزى ــ چراغ در کف داشت.

مهربانى ــ چون کنیزى ــ راه روشن کرد.

جنگاورى که جنگاوران پیشِ وِى سپر افکندند

سپر افکند پیشِ من!

واج گویان آینه گرفت ــ که مَردُمى‏ام یا پَرى ــ

پیاپِى ــ سه بار ــ زبانَش گردید که: اى همهْ خوبى، از همهْ گیتى پناه به تو!

آه ــ مردان، شما چندین چه دروغید!

براى زنان سینه چاک مى‏کُنید؛

و چون سینه چاکِ شما شدند، از سَرْ مى‏رانید!

فرزند را نیکو مى‏شمرید ــ نه براى خودَش ــ

که بزرگ داشتنِ نامِ شما!

خارِ آتش در شهرى مى‏اندازید

که نامِ شما خوار کرد!

هیچِتان نیست کودکانِ در آتش!

زنانِ دریده دامن!

مردانِ بى شمشیر!

بَهرِ نام سَرْ مى‏دهید!

در این نام چیست که چندین به خونْشْ باید شُست؟

من از باغ گذشتم در شبِ مهتابى

و مهربانى ــ چون کنیزى ــ چراغِ روغن در دست!

کُدامِ ما به سَرْ انگشت پرده را پس زد؟

ــ من یا مِهربانى‏ام؟ ــ

براى دیدنِ یَلى که تو در وِى بودى!

و هفت خان آمده بود

ــ پُشتِ زین و زین بَر پُشت ــ

تا تو را به من بسپارَد!

نگاه مِى زده‏اش گرمَم کرد؛

و مستى از سَرِ مَردِ سَرْگشته پَرید!

رُخانم از شرم سوختن گرفت؛

و دلَم چنان زد که تشتِ رسوایى!

کدامِ ما به پچ پچه چیزى گفت؛

که خامُشىِ ما نگفته بود؟

هیچ دستى چراغ نکُشت؛

که ما ــ خود ــ آتش بودیم!

گفتمَش تو مردِ میدانِ منى!

گفتم به مَنَش بسپار که خواستارِ سهرابم!

وِى خود را از تو رها کرد؛

آن گاه که مستِ زیبایىِ من بود!

نرفت تا تو را به من سپُرد؛

و نرفتم تا تو از آنِ من شدى!

میانِ ما مِهرى تن به تن رفت؛

کِه‏ش این جنگِ تن به تن تاوان بود!

آه که در این داد و ستد، ما دخمه‏ى تو را مى‏ساختیم!

نگریید زنان و جامه پُشت و رو مَکُنید!

نشنیده‏اید که برخى ایران در سوگ نمى‏گریند؟

[مى‏مانَد] در سوگِ یکدانه هم؟

[مى‏خروشد] یال و دُمِ اسبان بِبُرید و کَرناىْ، از تَهْ بِدَمید؛

و نگویید که پیلتن این پیشکِش به من فرستاده ـ از پسِ سالها که یادَم کرد!

او تو را فرستاده ــ پیلتن؟

فرزند دادم به تَنکِشى؟

کَشتى به دریاى خون در اندازید که تَنکِشِ سهراب مى‏رسد!

سوخته دلا، پسرم، که پدر به خواب مى‏دیدى؛

خوابِ جاویدَت خوش، که پدر تو را بَخشید!

مرا چه بهره از گورى که تو را از سُمِّ ستوران بسازند؟

مرا چه بهره از ستوران، چون تو بر پُشتِ آنان سواره نیستى؟

نَنالید و زبان مَگیرید زنان!

جامه مَدَرید و گونه مَخراشید!

گیسو مَبُرید و تن به دندان مَکَنید!

آیا او فرزندِ شما بود؟

آیا شما دردِ باردارىِ وِى کِشیدید؟

یا هِشْتَنَش؟

آیا در دامنِ شما بالید؟

آیا پدر از شما مى‏خواست؟

[نالان] آه چرا به شبستانِ وِى رفتم؟

چرا به روى خوبِ او نگریستم؛

و نهادم خوبتر از خود بیند؟

چرا در وِى خیره ماندم از خوبى؛

و خیره ماندمَش به روى خوبتَرَم؟

بخواب کودکم، در خونِ خویشتن!

در خواب دیدم آمویه خون شد؛

و بر خیزابهاى بى تابَش

دو کَشتى از آتش‏اند!

در باد پِچ پِچه بود که برادرى برادر کُشت!

و روزِ پیش‏تر، پور پدر کُشته بود!

یار مى‏گفتند یار به چاه افکند،

و فرزند، مادر به بندگى گرفت!

آسیاى جنگ از خونِ همانندانِ تو مى‏گردد؛

آن همگان که مِهرى گُم شده دارند؛

و با جهان ــ تا ندارند ــ بر سَرِ کین‏اند!

[مى‏مانَد] این کیست که نامَش مى‏بَرَند: گُردآفرید!

کاش پسرَکَم را دست داده بود؛

و وِى را به خود پابند کرده بود!

آه ــ تو شمشیرزن زنا، که زره پوشیدى!

و سوختگانَت دانند گیسوانِ تا زمین دارى

ــ که کُلَهخود نیز نتْوانست از آینه پنهان کرد ــ

چرا با وِى ــ جز به کین ــ چهره بر نَیَفروختى؟

دشمنى را چه نیکى شِمُرى که با وِى دوستى نورزیدى؟

ندانستى فریادِ وِى از خویش است؛

و گردنکِشى از خامى؟

چرا کودکَم را از مِهرِ خود شیر ندادى؟

و از وِى به سهرابى دیگر آبستن نشدى؟

[گِریان] چرا دِل وِى به ریشخندِ خود سوختى ــ

و با وِى دلِ من؟

آیا مهربانى آسان‏تر نبود، یا خوش‏تر؟

[مى‏خروشد] شما جنگاوران که‏اید؟

شمشیرهاى خودستایى در دست!

نیزه‏هاى خودسَرى در مُشت!

سپر پیشِ فروتنى مى‏گیرید!

تیرِ لاف از کمانِ خودپرستى پَرتاب مى‏کُنید!

ژوبینِ خشم بر نشانِ خرد مى‏اندازید!

شما که‏اید؟

کمندِ ترس در گردنِ آشتى مى‏افکنید!

و گُرزِ دشنام بر مغزِ لابه مى‏کوبید!

شمایان ــ شمایید؛ ترسان از یکدیگر!

و همیشه مى‏دانید یَلى جایى هست،

که اُفتِ شما، خیزِ وىِ است!

آرى ــ همیشه داسى هست که بِدان ریشه‏ى شما بر کَنند!

[جاخورده] فریاد از من بود؟

بَد مادرى هستم!

کنارِ خُفته و فریادِ نابِه خود؟

[لب وَرچیدِه] ببخش ــ بى تابِ دیدنت بودم!

گفتم هنگام شد که برخیزى!

بسیارند اینجا ــ بهتر از گُردآفرید ــ بى‏تابِ دیدنَت!

[دست بازى کُنان] زنان، شیوه‏ى ایران کُنید؛

چون کسى به راهِ فردوس مى‏رَوَد!

آرى ــ پنجه در گیسوى چنگ زنید!

یاره‏ها بلرزانید و دست آوَرَنْجَن!

[پشیمان] نَه ــ بروید و مرا با وِى واهِلید!

ما دو تنها بودیم ــ وانهاده ــ

پس همان باشیم!

[خروشان] بنگرید به این تَنکِشِ سیم‏اندود،

که خون از آن در پِىِ خونابه مى‏رَوَد!

آیا راست است که یکدیگر نَبِشناختند؟

اگر نشناخته زده، پس چه سَرزنشى؟

گناهِ این خون بر وِى مَهِلید!

گناه از ندانستن است، نه او!

تو چه دانى پُشتِ هر چهرَک چیست؟

پُشتِ هر چهرَک، شاید سهرابى است؛

پور روبِروى پدر!

گیرم کار دیگر بود!

گیرم تو پدر مى‏کُشتى!

آیا سَرزِنشِ گیتى بر تو نبود؟

رانده‏ى هر در نبودى وَ مانده‏ى هر راه؟

که به انگشت بنمایند و بگویند پدرکُش!

در آبهاى جهان، کُدام ــ

تیغِ تو از خون مى‏شُست؟

تو نیک انجام‏تر بودى از پدر جانا!

داغى نهادى بر دلِ وِى، که در آن ــ تا همیشه ــ مى‏سوزد!

با زخمِ هر زبان و تیرِ هر نگاه؛

با دیدنِ هر سهرابى!

[گریان] آه تهمتن، چگونه دل خوش کُنَم که اگر مى‏شِناختى نمى‏زدى؟

[مى‏مانَد] هاه؟ ــ چه کسى نشانه‏ها دَر هَم کرد؟

شما که سَرنوشت مى‏دانید بگویید!

شما که آینده مى‏خوانید!

[با تَنکِش] برادرَم که شانه به شانه بود با تو، چه شد؟

نگو که مغزِ وى پریشان یافتند!

تو را نگفتمِ نشانِ درفش و سَراپرده و رَخش؟

چگونه سردارى ــ بندىِ تو ــ

اینهمه، از هوشِ تو بُرد!

[مى‏غُرّد] چرا و چرا همه را چون خود راستگو پِنداشتى؟

چگونه باورَت شد ایران، سَرِ زیرِ تیغ آمده رها کُنند براى فرداروز؟

آیا چون مرگ مى‏رسد نشانه‏ها گُم مى‏شوند،

و پدر پسر نمى‏دانَد؟

چرا گریبان نَدرَم و گونه نَخْراشَم؟

چرا موى نبُرَم و گوشت از تن به دندان برنکَنَم؟

چرا چشم خون نکُنَم بِدین سرخ کز پهلوى تو مى‏رَوَد؟

چرا دو دیده به آتش نیَفکَنم؟

چرا نفرین‏نامه نخوانم ایرانشاه و تورانشاه را؛

که با خونِ جوان به پیرى رسیده‏اند!

ندانستى که چون سپاهِ توران با خویش مى‏بَرى آماجِ تیرافکنانِ ایرانى؟

[مى‏مانَد] آیا مرا، در تو ندید؟

آیا تو ــ هیچ ــ به من ماننده نبودى، یا به وِى؟

[مى‏خروشد] چه کسى شنید شیر، بچه را نشناسد؟

[بى‏تاب] آیا رُخ پوشانده بودى، پُشت رَخچه‏اى ترس افزاى،

یا چهره پوشیده بودَت، چهرَکى خشم‏آلود؟

یا شاید نادُرُست، نشانه‏ها بود که من گفتم!

آرى ــ من او را با همه‏ى مِهرِ وِى دیدم، و مِهرِ به وِى!

تو را نگفته بودم سهراب؟

و او مرا با همه‏ى مِهرِ من دیده بود، و مِهرِ به من!

آه ــ نشانه‏هاى نابه‏کار!

من نشانه‏هاى مِهر گفته بودم نه خشم!

چگونه از پسِ کینه‏ى تورانشاه و ایرانشاه

ــ تو یا وِى ــ

مى‏توانستید یکدگر را، چنان که‏اید، بدانید؟

[مى‏مانَد] چنان که‏اید؟ چنان که شمایید؟

[غُرّان] شما که‏اید و کُدامید؟

[گیج] شما ــ که‏اید ــ و ــ کُدامید؟

[خروشان به تَنکِش‏آوران] اگر کسى از شما دیده مرا بگوید؛

چگونه شرم از دیده شُست آن تیغ

و دستى که آن تیغ گرفت

و یَلى که آن دست به فرمان داشت

ــ آرى؛ شرم به خون مى‏شویند! ــ

بگویید چگونه بالا بُرد و چگونه زد؟

و کُدام یَلى جز وِى، توانستى تیغ بالا بُرد در ایران،

و فرود آورد بر جگرگاهِ تهمینه در سمنگان؟

پس گُفتید این همان تیغ است!

و گُفتید اگر با تَنکِش نیامد، از شرمِ روى من است!

چه دیدنى دارم من؟

بروید و مرا واهِلید با خونَش!

سوگوارم به شیوه‏ى خویش؛ مویه نمى‏کُنَم براى سَرگرمىِ شما!

اشکِ مَنَنْد این واژه‏هاى روان؛

نه چکامه‏ى گوسان!

من به راستى منَم، نه چابک باز!

به دشنه‏اى دو کَس از کف دادم؛

شوى و پسر!

آه بانوى آسمان که از تو هیچ نمى‏دانیم

سوگند به خودَت که این خدایى نیست!

چرا مرا به زیبایىِ خود کردى،

و دل چنان سیماب،

که بر فریفته‏ى خود فریفته شود؟

چرا دل دادى تا بشکنى!

فرزند دادى تا بگیرى!

جداشدنى نه آسان بود!

زایشى نه آسان بود!

تنها ماندنى نه آسان!

در بارگاهِ تو مرا بهتر از این بهره‏اى نبود؟

آه ــ ناهیدِ خوبْ چهر، که مرا نه خانمان خواستى و نه فرزند؛

سوگند به خودَت که ــ خود ــ دل پیشِ تهمتن داشتى!

چرا نگویم؟ ــ آرى؛ هر چه باشد تو خود زنى؛

و بَرنتافتى نیکبختىِ من!

نیکبختىِ من شبى به فردا نکِشید!

نیکبختىِ من با بندِ دلَم گُسست؛

آن گاه که از سَرِ دژ غریو برِ کشیدند فریادخوان که هوش ــ

رَخشِ گُم شده پیدا شد!

[با تَنکِش] شنیدى سهراب؟

پهلوان، از نبرد یاد آورد!

سورِ نگُسترده برچیدند!

نیکبختىِ من بر رَخش نشست و در هیاهو گُم شد؛

همچنان که تو نشستى بر زین، در پِىِ او!

آه بانوى آسمان، تو به من چه بخشیدى؛

جز دیدنِ مرگِ فرزند؟

اندوهى که کَمَش هم بسیار است؛

و تو از آن به من بسیار بخشیدى!

پس گُفتید این دشنه‏ى اوست!

شما که این تَنکِش آوردید، پارنجِ خویش مى‏گیرید!

پس گُفتید نیامد از شرمِ روى من!

شرم از تو دور پهلوان!

این بار از دوشِ تو برمى‏دارم!

با وِى بگویید از تهمینه که مَنَم: اندوهِ تو را پایان باد!

نفرینَت نمى‏کُنَم!

از آن که با وِى مِهربانى کردى؛

هر چند بیش از آن دیر، که او دریابَد!

[با تَنکِش] گمان نکُن پدرَت با تو نیکى نکرد!

چرا ــ کرد!

رستم ــ پدَرت ــ که تو را به من داد و از من گرفت،

رهاندَت از کینه‏توزىِ خونخواهان!

این خارهاى هرزِ زهردارِ تیغزار

ــ که از این سپس ــ

در راهَت دَمادَم سبز مى‏شدند!

آرى ــ مرا رهانید از سالیان چشم به در بودن!

از سالیان گوش بر آوازِ این و آن بستن؛

که کِى و کجا،

و چگونه، و به کُدام دستِ ناخُجسته،

از پا درآمدى؛ و با کُدامین ترفند!

اینک رها شدَم ــ آرى؛

بس بود اینهمه سالیان که چشم به راهِ وِى بودم؛

و گوش به آواى تبیره زن؛

تا کِى غریو برآید از هر سو ــ هاى!

ــ چه نشسته‏اید ــ

تهمتن، از تن گذشت!

بارِ دوُم است که پیلتن تو را به من بخشید؛

بارِ سوُمى‏ش نیست!

تیغ نمى‏تواند ما را جدا کُنَد، هر چند در دستِ تهمتن باشد!

پس گُفتید این است آن دشنه‏ى خونخوار!

رستم هُنَر به پایان بَر!

کُشتن اگر نیک است، چرا یکى؟

به یک زخمه چرا دوتا نزنى؟

تو که پسر نشناختى، کِى مرا بشناسى؟

فرزند پس گرفتى؛ مِهر از تو پس مى‏گیرم!

نه ــ دروغ نگویم؛

اینهمه از مِهر مى‏کُنَم ــ اگر نمى‏دانى!

این همان شبستان است؛

و همان جا که سهراب را به من دادى!

مویه بس کُنید زنان!

پُشتِ دست مَکوبید و لب مَگِزید!

زارى مَکُنید و پیش‏تر پا مَنهید!

همان جا بمانید اگر پس‏تر نمى‏روید!

آیا چنان شده‏ام که فرمانَم نَبَرند؟

شرم کُنید؛ و اگر رو نمى‏گردانید، چراغ را بکُشید!

شاید به لرزه بیُفتم!

شاید به ناله درآیم!

شاید رنگَم از روى بگریزد!

به نامِ هر که پرستید، چراغ را بکُشید!

این ــ شُد!

در آهِ من، همه‏ى مادرانِ من هستند!

پس اینَست آن دشنه!

[به خود مى‏زند] آه!

یک دَم و رَستى!