شب ابن عربى، سهشنبه هشتم خردادماه ۱۳۸۶ با حضور شخصیتهاى فرهنگى و ادبى همچون: کامران فانى، حسین معصومى همدانى، حسن کامشاد، دکتر على جزایرى، صمد موحد و گروهى از دانشجویان رشته ادبیات و فلسفه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و دیگر دانشجویان علاقمند در تالار ناصرىِ خانه هنرمندان ایران برگزار شد.
على دهباشى سردبیر مجله بخارا آغازگر این شب بود: این نشست چهل و یکمین همایش از شبهاى مجله بخاراست که به مناسبت انتشار کتاب فصوص الحکم با ترجمه، توضیح و تحلیل آقایان محمد على موحد و صمد موحد توسط نشر کارنامه منتشر شده است.
دهباشى در بخشى دیگر از سخنرانى خود گفت: آثار ابن عربى را از ۲۴۰ تا ۵۰۰ اثر ثبت کردند. از میان آثار او که هر کدام جایگاه و ارزش خاصى دارد، فصوص الحکم کتاب جاودانى ابن عربى است و متجاوز از یکصد شرح بر این کتاب نوشتهاند. تا آنجا که عدهاى کتاب فصوص الحکم را به نوعى وصیتنامه فکرى و عقیدتى ابن عربى خواندهاند.
در این مراسم دکتر نصرالله پورجوادى، دکتر مصطفى ملکیان و دکتر محمد على موحد به ترتیب درباره ویژگىهاى متن کتاب و اندیشههاى ابن عربى در فصوص الحکم سخنرانى کردند و در بخش پایانى مراسم سخنرانان به سئوالات دانشجویان پاسخ گفتند.
ابن عربى و فصوص الحکم نصرالله پورجوادى
(متن سخنرانى در شب ابن عربى ـ خانه هنرمندان ـ شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۶)
در بیست دقیقهاى که به من فرصت دادهاند سعى خواهم کرد اجمالاً بخشى از تجربیاتى را که خودم شخصا درباره کتاب فصوص الحکم ابن عربى و همچنین فتوحات مکیّه داشتهام به عرض برسانم. فصوص الحکم بدون شک یکى از مهمترین کتابهاى عرفانى است. کتاب درسى بوده است. شروح مختلفى بر آن نوشته شده است و در چهل و اندى سالى که بنده به مطالعه آثار عرفانى مشغول بودهام، همواره براى خود من کتابى فوقالعاده مهم بوده است. اهمیّت آن تا آنجا بوده که در قدیم، هر وقت در ایران صحبت از عرفان مىشده است، اولین کسى که مطرح بوده ابن عربى بوده است و کتاب فصوص او. همینطور هر گاه که درباره تصوّف صحبت مىشده است اغلب در گذشته به تصوّفى که قبل از ابن عربى بوده توجّه چندانى نمىشده است، مگر در این نیم قرن اخیر که یک نگاه تاریخى به تصوّف انداخته شده و یک مقدارى هم این توجّه مرهون کوشش فرنگىها بوده است، چون محققان فرنگى اغلب به اوایل تاریخ یک حرکت و مکتب توجّه داشتهاند.
ابن عربى در قرون اخیر پهلوانِ میدانِ عرفان بوده است و حتى بعضى تصوّر کردهاند که با ظهور ابن عربى، تمام عرفائى که قبل از او بودهاند رنگ باختهاند و ابن عربى از نظر اینان حرف آخر را در عرفان زده است. او تعالیم عرفانى را به حدّ کمال رسانده است.
تصوّر عمومى درباره ابن عربى چنین بوده است. وقتى ما ابن عربى را داشتیم دیگر چرا به دنبال پیشینیان برویم؟ چونکه صد آمد نود هم پیش ماست. این تصور نه تنها در ایران بلکه در ۶۰ ـ ۵۰ سال اخیر در اروپا هم تا حدودى رایج شده است و اروپائیان و سپس آمریکایىها براى ابن عربى و آثارش اهمیتى خاص قایل شدهاند و امروز حتى حدود ۲۰ سالى است که در انگلستان انجمنى به نام ابن عربى تشکیل شده که نشریاتى هم منتشر کرده است. شخصیت ابن عربى به صورت یک کیش عرفانى (cult) در آمده است. البته، در گذشته در کشورهاى اسلامى نیز بعضى از فرقهها و سلسلهها به ابن عربى توجّه خاص داشتهاند. در خودِ ایران هم بعضى از سلسلهها بودهاند که مشایخشان خیلى به ابن عربى توجّه داشتهاند؛ مثلاً شاه نعمتاللّه ولى را در نظر بگیرید، ببینید چقدر آثارى که نوشته است، متأثّر از ابن عربى است. شاه نعمتاللّه شاگرد عبدالرزّاق کاشى بود و عبدالرزاق شارح معروف فصوص و از مدافعان ابن عربى بود. در نقشبندیّه، عبدالرحمان جامى هم که نقشبندى بود شارح فصوص و از پیروان مکتب ابن عربى بود. این توجّه خاص به ابن عربى و پیروى محض از تعالیم او موجب شده است که آراء این عارف اندلسى که گاهى او را شیخ اکبر نامیدهاند مورد نقد قرار نگیرد و جایگاه ابن عربى در تاریخ تصوّف و عرفان منصفانه مشخص نشده باشد. صرف نظر از انتقادهاى شدیدى که مخالفان عرفان از زمان صفویه به بعد به ابن عربى کردهاند، شاید کار آقاى دکتر محمّدعلى موحّد و برادرشان آقاى دکتر صمد موحّد اولین نقد جدید در زبان فارسى به ابن عربى و آراء او باشد. مطالبى که آقاى محمدعلى موحّد در مقدمه خود درباره ابن عربى گفتهاند جنبه تبلیغى و ردیّهنویسى (polemic) ندارد، بلکه کاملاً جنبه تحقیقى دارد. حتى ترجمه ایشان هم از فصوص الحکم کارى است محققانه.
فصوص الحکم البته فعلاً هم به فارسى ترجمه و شرح شده است. در شروحى که به این کتاب نوشتهاند به هر حال ترجمههایى هم شده است، ولى ترجمه آقایان موحّد چیز دیگرى است؛ دقیق است و علمى. و این خودْ کار مهمى است که اولین بار به این صورت انجام گرفته است. ترجمه این کتاب اهمیتّش در این است که آن هاله رازآلودى را که اطراف این کتاب بوده از آن گرفته است و این کار باید مىشد. و امّا واقعا چرا اینقدر بر فصوص شرح نوشتهاند؟
یکى از دلایل عمده شروحى که بر فصوص نوشتهاند این است که این کتاب به زبان عربى است و معمولاً کمتر کتابى بوده است که به فارسى نوشته شده باشد و بعد شرحى بر آن بنویسند؛ مگر اینکه مثلاً بعضى قسمتهایش مشکل باشد یا بخواهند براساس یک مکتب دیگر آن را شرح کنند؛ مثلاً سوانح غزّالى را هندىها براساس مکتب ابن عربى شرح کردهاند، که به نظر من یک شرح کاملاً بىحاصل و بیهوده است یا مثلاً گلشن راز شبسترى را شمسالدّین لاهیجى، با آن طول و تفصیل، براساس آراء و زبان مکتب ابن عربى شرح کرده است و دیگران هم از او تبعیّت کردهاند که به نظر من آن شرح هم خیلى جاى بحث دارد. با وجود این که شرح لاهیجى یکى از کتابهاى مهم عرفانى به شمار مىآید و خیلى هم آن را مىخوانند؛ به نظر من نظرگاهش جاى نقد و تحقیق دارد. جاى پرسش دارد. آیا اصلاً ما مىتوانیم گلشن راز شبسترى را براساس مکتب عرفان ابن عربى تفسیر کنیم یا نه؟ آیا شبسترى پیرو مکتب ابن عربى بوده و آراء او را در مثنوى خود آورده است؟ به نظر من این طور نیست.
بارى، غرض این است که علّت اینکه کتابها را شرح مىکردند این بود که معمولاً کتاب به زبان دیگر بود؛ ترکها کتابهاى فارسى ـ مثلاً حافظ ـ یا کتابهاى عربى را شرح مىکردند. هندىها ـ که درست فارسى نمىدانستند ـ کتب فارسى را شرح مىکردند. ایرانیان کتابهاى عربى را شرح مىکردند و به شرح کتابهاى فارسى کمتر مىپرداختند (یکى از کتابهاى فارسى که شروح متعدد داشته است لمعات عراقى است که مانند گلشن راز شبسترى براساس آراء ابن عربى شرح شده است.) بخشى از کار شارحان ترجمه متن بود، مثلاً از عربى به فارسى یا از فارسى به ترکى. معمولاً ترجمه یک اثر موجب مىشد که از ابهّت آن کتاب کاسته شود. آقاى موحّد هم همین که فصوص الحکم را به فارسى ترجمه مىکنند، ابهت آن کتاب را از او مىگیرند و نشان مىدهند که این کتاب چیست و چه مىگوید؛ مثلاً خود من ـ با اینکه این کتاب را به عربى خوانده بودم، شرح آن را مطالعه کرده و مطالب آن را در کلاس بحث کرده بودم ـ وقتى که در چند روز گذشته فصلهاى این کتاب را شروع به خواندن کردم، با خود گفتم که در این فصل که ابن عربى مطلب زیادى نگفته است که اینقدر راجع به آن بحث مىکردند. بعد هم این مطلب را من در جایى دیدهام. در فلان جا هست، در جاى دیگر هست. و نگاه من اصولاً نسبت به ابن عربى با اینجور خواندن تغییر کرد. پس خواندن این کتاب به فارسى فرصتى به من داد که آن را مجددا ارزیابى کنم، بدون آن ابّهت و تقدّسى که قبلاً (تا حدودى به دلیل عربى بودن آن) برایش قائل بودم.
اکنون مىپردازم به نکته دیگرى و آن مسأله نقد ابن عربى و شناختن جایگاه اوست. در اینجا باید به صراحت بگویم که ما از ابن عربى بت ساختهایم. ابن عربى شخص مهم و بزرگى است. در این هیچ تردیدى نیست. ولى احترام گذاشتن به کسى با بت ساختن از او فرق مىکند. من چند سال فصوص الحکم را مطالعه مىکردم. لذّتهایى که از خواندن این کتاب و شروح آن بردهام از کمتر کتابى بردهام. بنابراین هیچ تردیدى نیست که نویسنده این کتاب حالى داشته است و این «حال» را خواننده مىتواند درک کند. البته شاید حالى که از خواندن بعضى از کتابهاى دیگر عرفانى به آدم دست مىدهد بیشتر از این باشد که در فصوص هست. شما نامههاى عین القضات همدانى را بخوانید. گویى مىخواهد آتش به جان خواننده بزند و این حال را آدم نمىتواند در ابن عربى پیدا کند. ولى به هر حال ابن عربى هم جاى خودش را دارد. خصوصیت در خور توجّه ابن عربى خیالپردازى اوست. گاهى از اوقات تخیّل او آدم را به حیرت وامىدارد. قوّه تخیّلش به نظر من بیش از تعقّلش است. به همین جهت گاهى این سؤال پیش مىآید که آیا آنچه از قوّه خیال ابن عربى تراوش کرده درست است؟ آیا هر چه ابن عربى گفته است مانند وحىِ مُنزَل است؟ آیا اینها همه درست است؟ آیا تصوّف همین است که محیى الدین گفته است؟ آیا تفسیرها و برداشتهاى ابن عربى واقعا درست است؟ آیا آراء او با آراء صوفیان بزرگ پیش از او مطابقت دارد؟ آیا محیىالدین واقعا پیرو صوفیان بزرگ بوده است؟ اینها سؤالهاى مهمى است.
یکى از موارد اختلاف ابن عربى با دیگران شیوه به کاربردن اصطلاحات است و معانیى است که او به بعضى از اصطلاحات داده است. بعضىها هم مىگویند که شیوه ابن عربى درست است و بقیه در حدّ او نبودهاند. معناى صحیح همین است که ابن عربى براى ما مىگوید. و این به نظر من سخنى است که قابل پذیرش نیست. درباره این مطلب بعدا توضیح خواهم داد.
اجازه دهید برویم بر سر قضیه وحى یا الهام و ادّعایى که ابن عربى در این مورد کرده است. شیخ در مقدّمه کتاب فصوص مىگوید که من خواب دیدم پیغمبر (ص) را که آمد و این کتاب را به من داد و من هم آن را روى کاغذ آوردهام. معناى این چیست؟ آیا این کتاب چیزى در ردیف وحى و الهام است؟ از جانب خدا نازل شده و پیغمبر (ص) هم آن را به ابن عربى داده است؟ در جایى هست که شیخ مىگوید اگر کسى پیغمبر (ص) را خواب ببیند، این خواب رؤیاىِ صادقانه است، چون ابلیس یا شیطان، هیچوقت به صورت پیغمبر (ص) ظاهر نمىشود. بنابراین هر وقت کسى پیغمبر (ص) را خواب ببیند، رؤیاى او صادقه است. پس ابن عربى ادّعا مىکند که خواب او درباره پیامبر و دریافت فصوص الحکم از او راست است.
اگر ما این را بپذیریم که شأن این کتاب این است که پیغمبر (ص) آن را آورده و به ابن عربى داده است، بنابراین مطالب آن در حدّ وحى است. همه درست است و هیچ چون و چرایى درباره آنها نمىتوان کرد. کسى حق ندارد به مطالب آن خرده بگیرد. کى جرأت مىکند به مطالبى که از دو لب مبارک رسولاللّه خارج شده خرده بگیرد؟ ولى قضیه این نیست و ما نباید فریب ادّعاى ابن عربى را بخوریم. من چهار، پنج سال پیش در هنگام نوشتن کتاب زبان حال بسیارى از این مقدّمههایى را که در کتابهاى مختلف نوشتهاند و در آنها نویسنده گفته است که من مىخواستم این کتاب را بنویسم و یک کسى آمد و آن را به من داد مطالعه مىکردم. بسیارى از اوقات، کسى با مؤلف سخن مىگوید و از او مىخواهد که کتاب را بنویسد. گاهى نویسنده خواب مىبیند یا در حالت خواب و بیدارى مىبیند سروش غیبى آمده است یا شخصیتهاى خیالى دیگر مانند عقل نویسنده یا عقل کلّ آمده و به او الهام کرده است. این شخصیتهاى خیالى هم مخلوق ذهن نویسندگاناند. سروش یا هاتف غیبى یا عقل زاییده ذهن و خیال خود نویسنده است، نه این که واقعا کسى به سراغ نویسنده آمده باشد و کتابى به او املاء کرده باشد یا از او خواسته باشد که کتابى بنویسد. این در واقع یک «شگرد ادبى» (literary device) است که نویسنده به کار مىبرد. این رؤیاها یا واقعهها معمولاً شبها اتفاق مىافتد، چون به هر حال شبها طولانى و تاریک بوده و نویسنده تنها مىنشسته و به فکر نوشتن مطلب یا سرودن شعرى مىافتاده و نمىخواسته است آن را به خودش نسبت دهد. مىخواسته است آن را به الهام کنندهاى غیبى و سرانجام به خدا نسبت دهد. ابن عربى هم در واقع همین کار را کرده است اوشگردى به کار برده است. البته شاید هم او خواب پیغمبر را دیده و خیال کرده است که واقعا این کتاب از بالا به او الهام شده است. ابن عربى ظاهرا قضیه اینگونه الهامات را جدّى مىگرفته است. به هر حال، با این رؤیا ابن عربى از اول ما را خلع سلاح مىکند و مىگوید که این کتاب، شأنش این است که از بالا آمده و جنبه آسمانى و مقدّس دارد و نباید در حق آن چون و چرا کرد. ولى آیا ما باید این را بپذیریم و هیچ چون و چرایى در مطالب این کتاب نکنیم و همه چیزش را درست بدانیم؟ آیا مطالب فصوص در حدّ وحى و الهام است؟ به نظر بنده ادّعاى ابن عربى گزاف است و ما مىتوانیم این کتاب را مثل کتابهاى دیگر زاییده ذهن یک شخص، البته، شخصى روحانى و عارف بدانیم و مطالب آن را هم نقد و بررسى کنیم.
همانطور که خیلىها براى ابن عربى تقدس قائل بودهاند خیلىها هم به او انتقاد کردهاند. همان اندازه که این شخص در تاریخ تصوّف و عرفان مهم و تأثیرگذار بوده است، به همان اندازه هم ـ به صُوَرِ مختلف ـ نسبت به او خصومت و دشمنى شده است. بسیارى از آنها هم شاید ناحق بوده است.
اکنون مىپردازم به مسئله اصطلاحات صوفیه در آثار ابن عربى. مسئله اصطلاحات صوفیه و تعریف آنها از مسائل مورد توجه ابن عربى است و او هم در فتوحات مکیّه و هم در رساله مستقلى به نام «اصطلاحات صوفیه» در این باب سخن گفته است. در رساله اصطلاحات از لفظ هاجس آغاز مىکند و سپس اصطلاحاتى چون اراده و مرید و مراد و سالک را تعریف مىکند تا مىرسد به خود لفظ تصوف و سرانجام به سرالسر. در فتوحات در دو جا همین اصطلاحات را معنى کرده است. در یک جا ترتیب آنها را معکوس مىکند و هر اصطلاح را به منزله نماینده مقام یا منزلى از سلوک معرفى مىکند و مىگوید که مثلاً شخص سالک به این مرحله مىرسد و به مرحله بعد مىرود که اصطلاح بعدى است. اینهم یکى از سخنان بىپایه ابن عربى است و من درآوردى است.
توجّه من به موضوع اصطلاحات در آثار ابن عربى به واسطه تحقیقى بود که من درباره کتاب نهجالخاص تألیف ابومنصور اصفهانى کرده بودم. ابومنصور اصفهانى صوفیى بود حنبلى که در قرن چهارم و اوائل پنجم در اصفهان زندگى مىکرد و خواجه عبداللّه انصارى، که او هم یک صوفى حنبلى بود، وى را مىشناخت و با آثارش از جمله نهجالخاص آشنا بود. نهج الخاص کتاب فوقالعاده مهمى است در تصوّف که قدر آن هنوز به درستى شناخته نشده است. تأثیر زیادى هم در آثار صوفیه داشته، از جمله در ابن عربى. این اثر را من سالها پیش تصحیح و چاپ کرده بودم و لذا مطالبش کاملاً در ذهن من بود.
وقتى داشتم اصطلاحات ابن عربى را مرور مىکردم، دیدم، بعضى از اصطلاحاتى که ابن عربى شرح کرده عینا در نهجالخاص ابومنصور اصفهانى آمده است. آمدم و نهج الخاص را با آن مطابقت کردم. دیدم با همه مشابهتى که میان اصطلاحات ابن عربى و ابومنصور هست، با هم فرق دارند. ابن عربى نمىتوانسته است مطالب خود را مستقیما از نهج الخاص گرفته باشد، چون فقط پارهاى از اصطلاحات او در نهج الخاص آمده بود، آنهم با اختلافاتى فاحش. یک مقدار بیشتر جستجو کردم و متوجّه شدم که ابن عربى اینها را از کتاب املاء ابوحامد غزّالى گرفته است. املاء ضمیمه و پیوستى است که امام محمّد غزّالى به کتاب معروف احیاء علوم الدین نوشته است. در همین جا بىمناسبت نیست که متذکر شوم که ابن عربى تحت تأثیر ابوحامد غزّالى بوده و مطالبى را از کتابهاى او اخذ کرده است. به طور کلى یکى از کارهایى که به نظر من باید در مورد ابن عربى انجام بگیرد، بررسى منابع فکرى اوست. باید دید حرفهایى که زده از کجا آمده است و منشأ آنها چیست.
پیشینیان ما اغلب وقتى کتاب بزرگى مىنوشتهاند، مطالبش تراوشاتِ ذهنىِ خودشان نبوده است. این واقعیتى است. اینها دو یا چند کتاب را جلویشان مىگذاشتند و بیشتر مطالب خود را از آن کتابها نقل مىکردند. مىگویند که این کار در عالم اسلام سرقت به حساب نمىآید. من کارى با اینها ندارم و نمىخواهم داورى کنم. آنچه مسلم است این است که اخذ و اقتباس و انتحال در میان برخى از قدماى ما رایج بوده است. ملاّصدرا معروف است که این کار را مىکرده است. خود ابوحامد غزّالى نیز بسیارى از مطالبى را که در کتاب بزرگ احیاء آورده از جاهاى دیگر گرفته است. همانطور که من در جاى دیگر (در کتاب دو مجدد) نشان دادهام بعضى از منابعش شناسایى شده است. ابن عربى هم این کار را مىکرده است. یکى از منابع او همین کتاب احیاء غزّالى است. شاید کمتر کتابى بوده است که به اندازه احیاء علوم الدین مورد توجّه عرفا قرار گرفته باشد.
کتابهاى دیگر هم بوده است، مانند قوت القلوب ابوطالب مکّى و رساله قشیرى، که از اتفاق هر دو کتاب جزو منابع غزّالى بوده است. کتاب غزّالى هم کتاب معروفى بوده و سخت مورد توجّه بوده است. ابن عربى این کتاب را خوب مىشناخته است. آثار دیگر غزّالى را هم مىشناخته است. مقصد الاسنى را که درباره اسماء الهى است خوب مىشناخته است. اصلاً به نظر من یکى از کتابهایى که فوقالعاده بر ابن عربى تأثیر داشته است همین مقصد الاسنى ابوحامد غزّالى است. بارى، من متوجّه شدم که ابن عربى بخشى از اصطلاحات را خود از املاء غزّالى گرفته است. املاء را بررسى کردم و سعى کردم پیدا کنم که بین املاء غزّالى و اصطلاحات ابن عربى چه شباهتهایى هست و بعد در صدد برآمدم که منبع خود غزّالى را براى اصطلاحات پیدا کنم. این جستجو به نتیجه رسید و دیدم که رسالهاى هست به نام کتاب العبارات منسوب به ابوالقاسم قشیرى صاحب رساله قشیریه. درباره این اثر تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که این رساله نمىتواند از قشیرى باشد. چون اصطلاحاتش با اصطلاحات قشیرى در رساله کاملاً فرق داشت. کتاب العبارات اثرى بود که در آن ۱۶ اصطلاح از کتاب نهج الخاص ابومنصور درج شده بود و غزّالى هم این ۱۶ اصطلاح را از کتاب العبارات گرفته و ابن عربى هم از او گرفته بود.
ابن عربى چکار مىکرد؟ ابن عربى یک دفترچه یادداشت با خود داشت. هر جا که مىرسید، چیز خوبى اگر به نظرش مىآمد، در آن دفتر یادداشت مىکرد. سپس آنها را تنظیم مىکرد و در جاهاى مختلف به کار مىبرد. دیگران هم همین کار را مىکردند؛ مثلاً ملاّصدرا که مطالب مشابهى را در کتابهاى مختلف خود آورده است آنها را ظاهرا از دفترچه یادداشت خود برمىداشته و سپس در جاهاى مختلف آنها را بسط مىداده یا درباره آنها بحث مىکرده است. ابن عربى هم اصطلاحات را از جاهایى گرفته و در دفترچهاى یادداشت کرده و از آنها در جاهاى مختلف استفاده کرده است. وى ظاهرا دو سه منبع هم بیشتر نداشته است که مهمترینش املاء غزّالى بوده است. من املاء را نگاه کردم. دیدم که با وجود شباهتهاى فراوان با اصطلاحات ابن عربى در قسمتهایى هم با آن فرق دارد. دیدم که بعضى اشتباهات از کتاب العبارات منتقل شده است. قدما مجبور بودند از روى نسخه خطى نقل کنند و در نسخههاى خطى هم البته غلط و اشتباه وجود داشته است. صاحب کتاب العبارات اشتباه کرده و بعد غزّالى آمده و آن اشتباهات را به علاوه اشتباهات دیگر آورده و بعد این غلطها و اشتباهات به دست ابن عربى رسیده است. ابن عربى هم فکر کرده است که اینها حتما درست است و سعى کرده است الفاظ غلط را توجیه کند، توجیهاتى عجیب و حیرتآور. من اینها را نوشتهام و کسانى که بخواهند مىتوانند به مقاله من در کتاب پژوهشهاى عرفانى رجوع کنند. در اینجا من به چند مورد اشاره مىکنم. مثلاً عبارت «فتوح العبادة» را فتوح الاراده خوانده و به همین صورت آن را شرح کرده است. در ذیل اصطلاح «الاراده» کلمات «ارادةالطلب» که در نهج الخاص آمده «لوعة فى القلب» خوانده، و در ذیل اصطلاح «المکر» کلمه «ثلاثة» را «ارداف» خوانده و کلمه «عموم» را «النعم». بعضى از این اشتباهات را نویسندگان کتاب العبارات و املاء هم مرتکب شدهاند، ولى اشکال کار ابن عربى این است که او سعى کرده درباره این اغلاط توضیح دهد، توضیحاتى که ناشى از خیالبافى اوست. نمونه این خیالبافیها درباره «عطف حق» است که در اصل «باللطافة» بوده و ابن عربى آن را «باعطافه» خوانده است. اشتباهات ابن عربى در باب اصطلاحات به آثار متأخران، از جمله عبدالرزاق کاشانى و شاه نعمتاللّه ولى و حتى فرهنگ معین و لغتنامه دهخدا هم راه یافته است.
بارى، مسئله اصطلاحات صوفیه و به طور کلى زبان صوفیانه ابن عربى موضوعى است که باید مورد بررسى و نقد قرار گیرد. منابع ابن عربى هم باید مشخص شود و سپس تحول زبان و اصطلاحات، چه پیش از او و چه بعد از او باید دقیقا مورد مطالعه و بررسى قرار بگیرد. ما باید سخنان ابن عربى را از لحاظ علمى مورد نقد و بررسى قرار دهیم و به نظر بنده آقاى دکتر محمّد على موحد تا حدودى راه را براى چنین کارى در مقدمه خود به ترجمه فصوص نشان دادهاند و لذا کارى که ایشان با همکارى آقاى صمد موحد کردهاند گام مهمى است در زبان فارسى براى شناخت بهتر ابن عربى و جایگاه تاریخى او. آقاى موحد در عین حال که ابن عربى را مورد نقد قرار دادهاند از ایشان تجلیل کردهاند. بنده هم با ایشان موافقم. ما در عین حال که باید به بزرگى ابن عربى اعتراف کنیم و قدر او را بدانیم، از نقد و بررسى آراء او نیز نباید غفلت کنیم.
ویژگىهاى چاپ جدید فصوص الحکم و نقدهایى بر
اندیشههاى ابن عربى / مصطفی ملکیان
(متن سخنرانى در شب ابن عربى)
سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۶
با عرض سلام و ادب به محضر خانمها و آقایان. مطالبى که من در این بیست دقیقه مقرّر خواهم گفت فقط براى ابراز ارادت و اخلاصم نسبت به حضرت آقاى دکتر موحّد است؛ والا من نه کارشناس عرفان عموما و نه کارشناس عرفان ابن عربى خصوصا هستم. فقط براى اینکه نشان داده باشم که به لوازم شاگردیم نسبت به ایشان ملتزمم، پذیرفتم که در مجلسى که، به هر حال، در آن از کوششهاى علمى و تحقیقى و مساعى جمیله ایشان ذکرى مىرود، چند دقیقهاى، مزاحم سروران و دوستان شوم.
در این دقایق، درباره دو مطلب سخنانى خواهم گفت. یکى ویژگىهاى کارى که جناب آقاى دکتر موحد و برادر دانشمند و بزرگوارشان، جناب آقاى دکتر صمد موحد، در اثرى که با عنوان فصوص الحکم منتشر شده است، انجام دادهاند؛ و دیگرى نقدهایى که بر روش و محتواى همه آثار ابن عربى، و از جمله خود همین فصوص الحکم، مىتوان داشت.
در کتابى که موضوع سخن است، ابتدا، «دیباچه»اى هست با عنوان «ابن عربى و ترازنامه میراث فکرى او» که، چنان که از عنوانش پیداست، اختصاصى به فصوص الحکم ابن عربى ندارد، بلکه در نزدیک به صد صفحه مطالبى بسیار عالمانه، دقیق، بصیرت افزا و چشمگشا، درباره شخصیت و منشِ ابن عربى، افکار و آثار فکرى او، نوآوریهاى او، تأثیرپذیرىاش از گذشتگان، و تأثیرگذارىاش بر آیندگان مىگوید و ضمنا به نوعى اسطورهشکنى در باب ابن عربى مىپردازد و هاله عظمت و قداستى را که کسانى در این قرنها براى ابن عربى برساخته بودند از میان برمىدارد و، از وراى آن، ابن عربى واقعى را، با همه نقاط قوت و نقاط ضعفى که دارد، مىنمایاند. از این «دیباچه» که بگذریم، مىبینیم که درباره هر یک از ده فصّ اول (از بیست و هفت فصّ کتاب فصوص الحکم خود ابن عربى) پنج کار انجام گرفته است: اول اینکه همه فصوص دهگانه به صورت بسیار مضبوط و دقیقى شکل و اِعراب گذارى شدهاند و این کارى است که براى اولین بار، در طبعهاى گوناگون فصوصالحکم، انجام گرفته است. دوم اینکه براى هر فصّى، به صورت جداگانه، «درآمد»ى نوشته شده است که در آن طرح کلى و اجمالى مطالب هر فصّ و نکات اصلى و مهم آن فصّ ذکر شده و معلوم شده است که ابن عربى، در آن فصّ، جان کلام و لُب سخناش چیست. سوم اینکه ترجمه فارسى بسیار دقیق و امین و پاک و پیراستهاى از هر فصّ صورت گرفته است. چهارم اینکه در باب هر فصّ «توضیحات»ى آمده است که در آنها از سخنان ناواضح و دو یا چند پهلوى ابن عربى رفع ابهام و ایهام شده و موارد غموض و پیچیدگى سخن او ـ که به هیچ وجه اندک هم نیستند ـ شرح و بازگشوده شدهاند و، در یک کلام، مشکلات فهم سخنان ابن عربى تسهیل یا یکسره از میان برداشته شدهاند. و پنجم اینکه هر فصّى «تحلیل» شده است، یعنى عصاره و چکیده آراء ابن عربى در آن فصّ بازگو شده و پیش زمینهها و سوابق آن روشن گشته و ارتباط آن آراء با آراء دیگران، و بویژه با آراء گذشتگان، ایضاح شده است.
اما آنچه اهمیت خاص دارد کیفیت انجام یافتن این پنج کار است. به نظر مىرسد که کیفیت این ترجمه و شرح و تفسیر آن را از سایر ترجمهها و شرح و تفسیرها متمایز مىکند و به آن نسبت به آنها امتیاز چشمگیرى مىبخشد. این ترجمه و شرح و تفسیر، به گمان این بنده، لااقل (دقت کنید که مىگویم: «لااقل») چهار وجه تمایز و امتیاز نسبت به دیگر ترجمهها و شرح و تفسیرها دارد. نخست اینکه این ترجمه و شرح براى گشودن مشکلات و هموار کردن صعوبتهاى متن فصوص الحکم نوشته شده است. حتما خواهید گفت که: «هر شرحى همین وضع را دارد. هر شرحى که بر هر متنى نوشته شود براى رفع مشکلات و صعوبتهاى آن متن است. شروح دیگر فصوص الحکم نیز همین کار را کردهاند.» در جواب، عرض مىکنم که: هر شرحى علىالقاعده و علىالاصول (in principle) باید همین طور باشد، ولى بالفعل و عملاً و در واقع (in practice) لزوما این طور نیست. بسیارى از شروح فصوص الحکم اصلاً کار را آسانتر نمىکنند، دشوارتر هم مىکنند. بسیارى از شروح فصوص الحکم چنانند که وقتى آنها را مطالعه مىکنید مىبینید که انصافا خود فصوص از آنها آسانتر و زودیابتر است؛ مشکلات فصوص را رفع و رجوع نکردهاند سهل است، مشکلاتى هم بر آن افزودهاند. به طور کلى، و نه فقط در مورد شروح آثار ابن عربى، چیزى به نظر من مىآید و آن اینست که اصلاً، در قدیم، یک روش معمول و متعارف این بوده است که شخص براى اینکه قدرت تفکر و علم و فضل خود را به همگنان و مخاطبان خود نشان دهد شرح یک کتاب را بهانه مىکرده است و، تحت عنوان شرح، داشتهها و دانستههاى واقعى یا توهمى خود را به رخ همگان مىکشیده است؛ و چون غایت قُصْوا و مقصود اصلىاش عرضه اطلاعات و معلومات و تفکرات خودش بوده، چندان پرواى این را هم نداشته که متن مورد بحث را واقعا واشکافد و هموار و روشن کند. براى نمونه به شرح جَنْدى بر همین فصوص الحکم نگاه کنید. اما، به هر تقدیر، شرح دکتر موحد از این عیب و نقص بکلى پاک و پیراسته است و واضح کنندهترین شرحى است که بر فصوص نوشته شده است. ایشان یگانه قصدشان رفع مشکلات متن ابن عربى بوده است و مطلقا نوشته خود را مجالى براى فضلفروشى ندانستهاند.
وجه تمایز و امتیاز دوم اینست که در این شرح زیادهگویى اصلاً و ابدا راه ندارد. در بسیارى از شروح، پس از اینکه جمله یا مطلبى شرح مىشود، مطالب کمابیش فراوانى هم افزوده مىشود که هر چند فى حدّ نفسه مطالب بىارزش یا نادرستى هم نیست اما، به هر حال، با شرح جمله یا مطلب مورد نظر ربط و نسبتى برقرار نمىکند. بنا نیست که هر چه را مىدانیم یا گمان مىکنیم که مىدانیم در یک کتاب بیاوریم. ربط و نسبت داشتن سخن شارح با متنى که آن شارح در مقام شرح آن است اصل مهمى است که در کار دکتر موحد به وجه کمال رعایت شده است.
وجه امتیاز سوم اینست که این شرح و تفسیر نه ستایشگرانه است، نه نکوهشگرانه؛ نه مدح است، نه قدح. منصفانه و با روحیه علمى نوشته شده است و، بنابراین، حق ابن عربى را اداء مىکند و او را سر جاى خودش مىنشاند، نه اینکه او را به عرش برساند یا به زمین بکوبد.
و وجه امتیاز چهارم اینکه در این شرح هر نکته و مطلبى در جاى خودش شرح داده شده است و خواننده به جاى دیگرى ارجاع داده نشده است. در اغلب شروحى که در فرهنگ ما نوشته شدهاند، مىبینید که شارح، به کَرّات و مَرّات، درباره نکتهاى مىگوید: فَلْیُراجِعْ إلى مَحَلِّهِ (براى اطلاع بر این نکته به محل خودش رجوع شود) یا ثَبَت فى مَحَلِّه (در جاى خود اثبات شده است) حال، آن محل کجاست و چگونه مىتوان آن را یافت، این دیگر مشکل خواننده است. این نوع ارجاع دادن فقط به دو کار مىآید: یکى طفره رفتن از اثبات نکتهاى که ادعا شده است؛ و دیگرى خودنمایى و اینکه منِ نویسنده به بسا منابع و مآخذ رجوع کردهام که تو هنوز آنها را ندیدهاى. و این، البته، غیر از ارجاع دادنهاى درست است که خواننده در آنها به منابع و مآخذى سوق داده مىشود که مىتوانند مطلب مورد بحث را تتمیم و تکمیل کنند یا شرح و بسط بیشتر دهند.
این ویژگىهاى کارى که دکتر محمد على موحد و برادرشان انجام دادهاند؛ و اما نقدهایى که بر آثار ابن عربى، و از جمله فصوص او، مىتوان داشت. شک نیست که، همان طور که جناب آقاى دکتر پورجوادى هم اشاره فرمودند، و همه محققان فرهنگ اسلامى و عرفان اسلامى نیز بر آن اجماع دارند، ابن عربى در تاریخ فرهنگ و اندیشه اسلامى مقامى عظیم و جایگاهى منیع و مرتبتى انکارناپذیر دارد، به طورى که، به گمان بنده، اگر بنا باشد که از میان بزرگترین شخصیتهاى تأثیرگذار در فرهنگ و تمدن اسلامى ده چهره انتخاب شوند، بىشک، ابن عربى در زمره برگزیدگان خواهد بود. در عین حال، هیچ شخصیتى نیست که ما حق نقد منصفانه و حق طلبانه او را نداشته باشیم. هیچ کس در جایگاهى ننشسته است که دیگران حق و اذن نداشته باشند که نقاط ضعف و نیز نقاط قوت آراء و انظارش را بازگویند و، به وجهى استدلالى، نشان دهند؛ و ابن عربى نیز از شمول این حکم بیرون و مستثنا نیست.
من نسبت به نقاط قوت تفکر ابن عربى سَرِ سوزنى انکار و تحاشى ندارم؛ اما، در این چند دقیقه، اجازه مىخواهم که فقط به ذکر نقاط ضعف اندیشه او بپردازم؛ نه از این باب که نقاط قوتى در کار نیست، بلکه از این رو که دیگران بر آن نقاط قوت به حدّى انگشت تأکید نهادهاند که ذکر و تأکید مجدد آنها بیهوده و از سنخ تحصیل حاصل است.
به گمان این بنده، در سرتاسر مکتوبات ابن عربى چهار نقطه ضعف عمده به چشم مىآیند که هر کس که زحمت خواندن آثار بسیار پیچیده و دشوار و، گهگاه، زیبا و دلنشین او را بر خود هموار کند مُدام با مواردى از این چهار نقطه ضعف مهم روبهرو مىشود.
نقطه ضعف اول همان است که آقاى دکتر پورجوادى هم به آن اشاره کردند، و آن اینکه نه فقط باب تأویل، در آثار ابن عربى، گشوده و، بهتر بگویم، گشاده است، بلکه تأویلات او، از آیات قرآنى و احادیث نبوى و اقوال عرفا و مشایخ صوفیّه و سخنان دیگران، در غالب موارد، یکسره متکلفانه و منصفانه و به دور از هر گونه ضابطه و قاعده
و کاملاً خودسرانه و تحکّمآمیز (arbitrary) است. من، در اینجا، به ماهیت تأویل و جواز تأویل و راه و روش درست و پذیرفتنى تأویل کارى ندارم؛ ولى آنچه مسلم است اینست که در تأویل نمىتوان آنچه را در صرف، نحو، معانى، بیان، بدیع، لغت، فقهاللغه و سایر علوم ادبى یک زبان مقبول و مقرر است یکسره زیر پا گذاشت و لگدمال کرد. تأویل، هر چه هست، در طول اینها است؛ یعنى، پس از رعایت مقبولات علوم ادبى و التزام به مقررات این علوم، قابل وصول است. اما در کار ابن عربى هیچ اصل و قاعده ادبى نیست که حقش تضییع نشود؛ و البته چارهاى جز این هم نیست، زیرا همه کسانى که یا واقعا معتقد باشند که قرآن و عرفان و برهان از هم جدایىناپذیرند و یا به این اعتقاد تظاهر کنند باید آنقدر در معناى آیات قرآنى دخل و تصرف کنند که بالاخره آنها را با مدّعیات عرفانى یا فلسفى خود همساز سازند؛ و ابن عربى به یکى از این دو دسته ـ و، به گمان من، به دسته دوم ـ تعلق دارد و، بنابراین، از این تأویلات فاقد هر گونه محمل و مبنا گریزى ندارد. در قرآن و احادیث جملات فراوانى آمدهاند که ظاهرشان با مدّعیات عرفانى (یا فلسفى) سازگار نیست و، براى سازگار کردن مفاد آن جملات با دعاوى عرفانى (یا فلسفى)، باید ظاهر آنها را رها کرد و از ظاهر به باطن عدول کرد. اقدام به عدول از ظاهر به باطن همان چیزى است که از آن به «تأویل» تعبیر مىشود. نَفْس دست بردن به تأویل اعتراف است به این که ظاهر قرآن یا حدیث با آنچه ما مىخواهیم یا مىفهمیم سَرِ سازگارى ندارد. تا اینجا، اگر اِشکالى هم در کار هست اِشکال چندان بزرگى نیست. اشکال بزرگ وقتى پیش مىآید که چنان عمل کنیم که گویى تأویل هیچ متدولوژىاى ندارد و در زمینه تأویل آنارشى و هرج و مرج محض حاکم است و هر کس هر کارى که بخواهد بکند مىتواند بکند. تو گویى متن ماده بىصورتى است که به دست تو دادهاند تا تو هر صورتى که مىخواهى به آن بدهى و اگر هم از صورتى ملول و خسته شدى آن را برهم زنى و به آن ماده صورت جدیدى ببخشى. در کار ابن عربى ما انصافا شاهد چنین خودسرانگى و هرج و مرجى هستیم. ابن عربى هر معنایى را که دلش بخواهد از هر جملهاى استخراج مىکند و، همان طور که دکتر موحد در «دیباچه»ى همین کتاب مورد بحث آوردهاند، از شیخ خود، ابومدین، روایت مىکند که گفته است: «المُریدُ مَنْ یَجِدُ فى القرآنِ ما یُریدُ»، یعنى مرید کسى است که هر چه را بخواهد در قرآن مىیابد. زبان حال و بلکه قالِ ابن عربى اینست که: چه معنایى دلتان مىخواهد؟ بفرمایید تا از قرآن درآوَرَم. به همین جهت، در آثار ابن عربى این را هم مىبینید که از آیه واحدى، در چندین موضع متفاوت، بسته به نیازى که داشته است، چندین معناى مختلف استخراج کرده است. در هر جا، هر معنایى را که احتیاج به آن دارد از قرآن یا حدیث یا گفته هر کس دیگرى بیرون مىکشد، هیچ متدولوژى و قاعده و ضابطهاى در کار نیست. آنارشى و هرج و مرج محض، خودسرانگى و تحکم کامل. تأکید مىکنم که، در اینجا، اصل تأویل محل انکار من نیست؛ آنچه مورد تأکید است اینست که تأویل هم باید ضوابط و قواعدى داشته باشد. سخن یک گوینده یا نویسنده مومى نیست که من هر شکلى که بخواهم و هوس کرده باشم به آن بدهم.
نقطه ضعف دوم آثار ابن عربى اینست که در آنها از واقعیتهاى زبانشناختى (Linguistic facts) واقعیتهاى وجود شناختى (Ontological facts) نتیجه گرفته مىشود؛ و این گونه نتیجهگیرى همان است که فیلسوفان زبانى و تحلیلى قرن بیستم چشم ما را به آثار خطا و مغالطهآمیز آن گشودهاند. این فیلسوفان به ما هشدار مىدهند که واقعیتهاى زبانشناختى را دال بر واقعیتهاى وجودشناختى نگیریم و اگر در زبان واقعیتى وجود دارد آن را مقدمهاى براى استنتاج واقعیتى در جهان خارج از زبان تلقى نکنیم. ابن عربى نه فقط به این هشدارها هیچ توجهى نداشته است و مدام مرتکب مغالطه استنتاج واقعیتهاى غیرزبانى از واقعیتهاى زبانى مىشود، بلکه مغالطه دومى را نیز بر این مغالطه مىافزاید و آن اینکه چنان سخن مىگوید که گویى زبان عربى یگانه
زبان موجود است یا یگانه مصداق تام و تمام پدیده زبان است یا یگانه زبانى است که از آن مىتوان به واقعیتهاى عالم خارج نقب زد و پى برد. توضیح بدهم. ممکنست شما یک واقعیت زبانى را دال بر واقعیتى در جهان خارج بگیرید، ولى آن واقعیت زبانى در همه زبانهاى موجود در دنیا مصداق داشته باشد. در این حال، مرتکب یک مغالطه شدهاید. اما اگر واقعیت زبانىاى را که فقط مثلاً در زبان عربى مصداق دارد مبناى استنتاج امرى در جهان خارج بگیرید، در این صورت، مرتکب دو مغالطه شدهاید. و کار ابن عربى از این سنخ است. چند مثال ـ که واقعا فقط مشتى از خروارند ـ بیاورم. اگر از ابن عربى بپرسید که: «از کجا مىگویى که انسان موجودى فراموشکار است؟»، به جاى اینکه براى این مدّعاى انسانشناختى و روانشناختى دلیلى مبتنى بر متدولوژى علوم انسانشناختى و روانشناختى بیاورد، به واقعیتى زبانى متوسل مىشود، آن هم واقعیتى که فقط در زبان عربى مصداق دارد، مىگوید: «ماسُمِّىَ الإنسانُ انسانا إلالِنِسْیانِهِ» یعنى دلیل این که مىگویم که انسان فراموشکار است اینست که نامش «انسان» است و «انسان» از ماده «نسیان» به معناى فراموشى مشتق شده است. باید گفت: اینکه «انسان» از ماده «نسیان» گرفته شده است، اگر هم درست باشد، واقعیتى زبانى، آن هم خاص زبان عربى، است و از واقعیت زبانى نمىتوان واقعیتى غیرزبانى، یعنى مثلاً واقعیتى روانشناختى، را نتیجه گرفت. جالب اینست که اگر بپرسید که: «چرا انسان به محیط پیرامونش انس مىگیرد و خوگیر مىشود؟» باز ابن عربى مىگوید: «ماسُمِّىَ الإنسانُ انسانا إلالاُنِسِهِ» یعنى چون «انسان» نام دارد و «انسان» از «اُنْس» مشتق شده است. صرفنظر از این سؤال که: «بالاخره، “انسان” از چه مشتق شده است؟ از “نسیان” یا از “انس”؟»، سخن ما بر سر اینست که این اشتقاق واقعیتى زبانشناختى و مختص زبان عربى است، ولى حتى اگر مختص زبان عربى هم نمىبود و در همه زبانهاى دنیا هم مصداق داشت، باز، چگونه مىتوان از یک واقعیت زبانى یک واقعیت انسانى و روانى را استنتاج کرد؟ (به یاد داشته باشیم که در زبان انگلیسى، مثلاً، man یا human being ، یعنى انسان، نه از forgetfulness یا oblivion ، به معناى فراموشى، مشتق شده است، و نه از familiarity یا intimacy ، به معناى انس.)
اگر از ابن عربى بپرسید که: «چرا زنان شوهران خود را دوست مىدارند؟» پاسخ شما را چنین خواهد داد: خدا حوّا را از یکى از دندههاى آدم آفریده و دنده به شکل منحنى است و «منحنى» (در زبان عربى) با «حُنُوّ»، به معناى مهربانى و شفقت، همریشه است. از این واقعیت زبانى مختص به زبان عربى یک واقعیت روانشناختى و انسانشناختى، که خارج از قلمرو زبان است، نتیجه گرفته مىشود. حال، اگر بپرسید که: «چرا مردان همسرانشان را دوست مىدارند؟»، باز، پاسخ ابن عربى چنین خواهد بود: از آنجا که طبیعت از خلاء وحشت دارد، وقتى که از یکى از دندههاى آدم حوّا ساخته شد، جاى آن دنده، چون نمىشد خالى بماند، از هوا پر شد. و «هواء» (باز، در زبان عربى) با «هَوى»، به معناى عشق، از یک ریشهاند. (دو مثال اخیر را از الفتوحات المکّیه ابن عربى، ویراسته عثمان یحیى و ابراهیم مدکور، از انتشارات الهیئة المصریّه العامّة للکتاب، قاهره، ۱۹۷۲ م. المجلد الثانى، صص ۹ ـ ۲۴۸ نقل مىکنم).
در زبان عربى، هیچ جملهاى نمىتواند بدون اسم باشد. ابن عربى از این واقعیت زبانى، که در همه زبانهاى دنیا نیز مصداق ندارد، نتیجه مىگیرد که هر موجودى مَظْهَرِ یکى از اسمهاى خدا است. اگر ابن عربى انگلیسى زبان بود، نباید از این واقعیت زبانى که، در زبان انگلیسى، هیچ جملهاى نمىتواند بدون فعل باشد نتیجه بگیرد که هر موجودى یکى از افعال الاهى است؟!!
بدون ذرّهاى مبالغه، صدها مثال از این دست در آثار ابن عربى به چشم مىآیند؛ و در همه این مثالها دو مغالطه وجود دارند: یکى این که از یک واقعیت زبانشناختى واقعیتى مربوط به عالم خارج از زبان، یعنى عالم واقع، نتیجه گرفته شده است و حال آنکه حتى واقعیتهاى زبانشناختىاى که در همه زبانهاى دنیا، بلااستثناء، وجود دارند (که به آنها جهانىهاى زبان (Language Universals) مىگویند، مانند ۴۵ امر مشترک همه زبانهاى دنیا که گرینبرگ (Greenberg) کشف کرده است) نمىتوانند مبناى نتیجهگیرى یا تبیینى در حوزه واقعیتهاى عالم خارج از زبان باشند. و مغالطه دوم هم اینکه واقعیتهاى زبانشناختى یکى از زبانهاى دنیا، یعنى زبان عربى، یگانه واقعیتهاى زبانشناختى تلقى شدهاند.
نقطه ضعف سوم آثار ابن عربى اینست که وى مدّعیات خود را چنان صورتبندى مىکند که براى خوانندگانش متدولوژى تحقیق در باب صدق و کذب و حقانیت و بطلان دعاویش در پرده ابهام مىماند. روش تحقیق در باب صدق و کذب یک مدّعا شرط لازم تشخیص صدق یا کذب آن مدّعا است و، البته، شرط کافى نیست. از این رو، اگر مدعایى چنان تنسیق و تقریر شود که روش تحقیق در باب آن معلوم و واضح نباشد، به طریق اوْلى، تشخیص صدق یا کذب آن مدعا نیز امکانپذیر نخواهد بود. اگر من درباره کهکشانى که صد میلیون سال نورى با ما فاصله دارد ادعایى بکنم، شما حتى اگر در وضع و حال کنونى نتوانید صدق یا کذب آن ادعا را تشخیص دهید، لااقل مىدانید که علىالاصول روش تحقیق در باب صدق و کذب آن چیست؛ یعنى مىدانید که شخصى که بخواهد صدق یا کذب سخن مرا نشان بدهد چه راهى را باید بپیماید و چه روشى را باید در پیش بگیرد، هر چند در وضع کنونى علم بشر آن راه عملاً پیمودنى نباشد و آن روش بالفعل در پیش گرفتنى نباشد. بالاخره، مدعاى تجربى روش تحقیق خاص خود را دارد، مدعاى دروننگرانه، مدعاى تاریخى، مدعاى ریاضى ـ منطقى، مدعاى فلسفى، مدعاى دینى و مذهبى (الاهیاتى)، و مدعاى ادبى و هنرى، هر یک، روش تحقیق خاص خود را. اما چه باید کرد با مدّعیات کسى که چنان سخن مىگوید که ابتدا گمان مىبریم که دعویى تجربى دارد و وقتى که با متدولوژى تجربى به نقدش مىپردازیم مدعا را چنان تنسیق مىکند که گویى مدعایى فلسفى است، و وقتى که از موضع فلسفه به نقدش دست مىزنیم به مدعا چنان صورتى مىدهد که گویى حاصل کشف و شهودى است و… به همین ترتیب، تا جایى که متحیر مىمانیم که بالاخره این سخن را به چه روشى مىتوان تصدیق یا تکذیب کرد. هر گوینده یا نویسندهاى وظیفه اخلاقى دارد که گفته یا نوشته خود را چنان صورتبندى کند که مخاطبش به سهولت دریابد که براى ردّ یا قبول، نفى یا اثبات، نقض یا ابرام، تضعیف یا تأیید، تکذیب یا تصدیق، و جرح یا تعدیل آن گفته یا نوشته چه راهى را مىتواند در پیش بگیرد. و ابن عربى هیچگاه به این وظیفه اخلاقى التزام نورزیده است.
و اما نقطه ضعف چهارم. همان طور که آقاى دکتر پورجوادى هم به اشاره گفتند، ابن عربى در تخیل و خیالپردازى ید طولا و چیرهدستىاى انکارناپذیر دارد و تخیلاتش هم، البته، بسیار زیبا و دلاویزاند، به طورى که مىتوان گفت که مجموعه آثار او یک سناریوى کیهانى بسیار عظیم و پردامنه و دلانگیز است، سناریویى که هستى را از ازل الآزال تا ابدالآباد در دل خود جاى داده است. شرط لازم مقبولیت هر سناریویى هم، البته، سازگارى (consistency) اجزاء و عناصر آن سناریو است، اما یقینا این شرط شرط کافى نیست. رمان بینوایان ویکتور هوگو یا داستان دو شهر چارلز دیکنز یا جان شیفتهى رومن رولان هم، البته، از سازگارى درونى برخوردارى کامل دارند؛ اما این سازگارى درونى هرگز ضامن مطابقت با واقع مطالب این رمانها نیست. رمانها کمابیش همه سازگارى درونى دارند اما فرق مهمشان با کتابهاى تاریخ در اینست که رمانها مطابقت با واقعى را که آثار تاریخى، على القاعده، باید داشته باشند و کمابیش دارند فاقدند. رمان یا سناریوى کیهانى ابن عربى، البته، این شرط لازم، یعنى سازگارى درونى، را هم در بسیارى از مواضع فاقد است؛ اما از این ضد و نقیض گویى هم که صرفنظر کنیم، باز، جاى این سؤال هست که از کجا بدانیم که این رمان و سناریو مطابق با واقع هم هست. به تعبیر دیگر، لذت زیبایى شناختىاى که از مطالعه آثار ابن عربى حاصل مىآید ـ و واقعا هم حاصل مىآید ـ به کنار، چه حجیت معرفتشناختىاى براى محتویات این آثار مىتوان فراهم آورد؟ چه دلیلى داریم بر این که این رمان و سناریو، علاوه بر زیبایى انکارناپذیر و چشمگیرى که دارد، از صحت و صدق منطقى هم برخوردار است؟ ابن عربى هیچگاه دلیلى بر صحت و صدق سخنان خود اقامه نمىکند و پرواى این کار را هم ندارد. چه بسا سخنى هم که در دفاع از این بىاعتنایى به دلیل دارد این باشد که سخنان من حاکى از معارف و حقائقىاند که نه به درستى در قالب لفظ و زبان در مىتوانند آمد و نه حتى در چارچوب مفهوم و ذهن مىتوانند گنجید. این معارف و حقایق وراى طَوْرِ عقل و منطقاند و اگر در چارچوب مفهوم و ذهن نمىگنجند و در قالب لفظ و زبان درنمىآیند، طبعا، نه فقط استدلال را برنمىتابند، بلکه از ضد و نقیض بودن و ناسازگارى داشتن نیز گریز و گریزى ندارند. این تناقضگویىها و این بدون دلیل ـ و حتى برخلاف دلیل ـ سخن گفتنها ناشى از اینست که ما قدم به ساحتى گذاشتهایم که وراى فهم و ادراک و عقل و منطق انسانهاى خرداندیش و استدلالگر است.
اگر ابن عربى و امثال و پیروان او صادقانه و صمیمانه این عذر را مىآورند و به صحّت و صدق این سخن جدّا باور دارند چرا به توصیه بسیار ارجمند و ژرف ویتگنشتاین، در آخرین گزاره رساله منطقى ـ فلسفىاش، عمل نمىکنند که مىگفت: «آنچه را دربارهاش سخن نمىتوان گفت باید به خاموشى از کنارش گذشت»؟ خِلاف اخلاق علمى است که ابتدا سخنى بگوییم و پس از اینکه با نقدهاى پاسخناپذیر مخاطبان خود روبهرو شدیم و راهِ پس و پیش نداشتیم یا بعد از آن که مخالفان خود را به سرگیجه و کلافگى فکرى دچار کردیم بگوییم که سخن ما وراى طَوْرِ عقل و منطق و فهم و ادراک شماست و سخنى است که جامه زبان و الفاظ بر او تنگى مىکند و قالب ذهن و مفاهیم را درهم مىشکند. اگر در این مدّعا صادقیم بهتر نیست که سکوت بورزیم و از سرگشتگى و گمگشتگى مخاطبانمان و از به هدر دادن عمر و نیرو و توان روانى و ذهنىشان و از اختلافافکنىها و منازعه سازىهایى که لازمه عدم فهمها و سوءفهمها است بپرهیزیم؟
آنچه گفتم از عظمت مقام فکرى و علمى ابن عربى نمىکاهد و، مهمتر آن که، امیدوارم بر حق و درست باشد و، لااقل، روى در صواب داشته باشد.