مجله فرهنگی و هنری

مدیر و سردبیر
علی دهباشی

طرح اصلی روی جلد
مرتضی ممیز

خوشنویسی روی جلد
محمد احصایی

شعر از
سعید نفیسی

فاكس موقت
88958697
تلفن همراه
09121300147

آدرس پست الكترونیک
dehbashi.ali@gmail.com

مجله بخارا در اینترنت
bukharamag.com

تهران صندوق پستی
166-15655

جستجو در بخارا

Loading

شب های بخارا

گزارش « شب مارکوپولو»

شب « مارکوپولو» که غروب روز چهارشنبه 26 بهمن ماه 1390 در محل مدرسه پیترو دلاواله ( مدرسۀ ایتالیایی­ ها) و با کمک سفارت ایتالیا برگزار شد نود و دومین شب از شب های مجله بخارا بود. این مراسم با سخنان آلبرتو برادانینی آغاز شد که متن آن را هانیه اینانلو، مترجم زبان ایتالیایی، قرائت کرد:

هانیه اینانلو

«در سال 2004 میلادی ایتالیا هفتصد و پنجاهمین زادروز مارکو پولو، تاجر ونیزی و مولف کتاب “میلیون” که بعدها از شهرت جهانی برخوردارشد، را جشن گرفت. هدف از برگزاری این مراسم بزرگداشت، که به مدت سه سال ادامه یافت، این بود که رابطه دیرینه فرهنگی و تجاری شبهه جزیره ما با قاره آسیا به تصویر کشیده شود، آن هم در برهه ای از زمان که شرق دور در حال تثبیت نقش خود در اقتصاد و موازنات بین المللی بود. در آن زمان اکثر توجهات به کشور چین، به عنوان قدرت برتر منطقه، معطوف بود، درحالی  که کمتر راجع به کشورهایی که در مسیر سفر مارکو پولو در شبکه درهم تنیده راههای جاده ابریشم قرار داشتند، صحبت می شد.

هشت سال بعد مناسب دیدیم که اینجا، در ایرن، مارکو پولو را از زاویه دید متفاوتی، به عنوان معروف ترین نماد یک پیوند محکم میان ایتالیا و خاورمیانه و بصورت دقیق تر میان ایتالیا و ایران معرفی نماییم. مارکو پولو به ایران سفر کرد، در ایران تجارت کرد و ایران را شناخت همانگونه که هموطنان دیگر وی Oderico da Pordenone  و Pietro della Valle پس از او این کار را انجام دادند.

فعالیتهای ما در راستای بزرگداشت این ونیزی ارجمند و دقت و تامل در شخصیت وی به دوشکل صورت پذیرفت. از یک طرف در اواخر ماه نوامبر در اقامتگاه فرمانیه میزبان کارگاهی به همت انجمن تصویرگران ایران بودیم که حاصل کار، تقویمیست که امشب به حضورتان معرفی می گردد و دوستانی که مایل باشند می توانند طرح اصلی تصاویر را خریداری نمایند.از سوی دیگر نشست امشب را با همکاری مجله بخارا و مدیر مسئول آن، آقای علی دهباشی، ترتیب دادیم و طرحی برای ترجمه یک کتاب درخصوص مارکو پولو، به کوشش پرفسور Cosimo Palagiano، داریم که در چارچوب مراسم بزرگداشت هفتصدوپنجاهمین زادروز مارکو پولو قرار می گیرد.

با نشست امشب، ما مجددا در سال 2012 از این نوآوری برای شناساندن جنبه هایی از فرهنگ کشورمان استفاده می کنیم، با امید به اینکه این اتفاق در برانگیختن هرچه بیشتر گفتمان فرهنگی میان دو ملت که همواره پرجوش و پر ثمر بوده، سهمی داشته باشد.»

سپس علی دهباشی از برگزاری شب های «آنه ماری شوراتسنباخ » و « ابن بطوطه » یاد کرد که مجله بخارا پیش از این به جهانگردان و سیاحان اختصاص داده بود و با اشاره به برگزاری شب « مارکوپولو » در شرح رونمایی از تقویمی پرداخت که به سرپرستی کیانوش غریب پور تصویرسازی شده چنین گفت:

علی دهباشی

« آثار این مجموعه در کارگاه سه روزۀ « سفرهای مارکوپولو» که در آبان 1390 از سوی انجمن فرهنگی هنری تصویرگران در باغ سفارت ایتالیا و به میزبانی سفارت ایتالیا در ایران و مدرسۀ ایتالیایی برگزار شد فراهم آمده است که مدیر هنری کیانوش غریب پور و مدیر کارگاه بنفشه احمدزاده بوده اند  و هنرمندان تصویرگر از این قراراند:

حسین آسیوند، بنفشه احمدزاده، عطیه بزرگ سهرابی، مریم توحدی، سحر حق گو، مهشید دارابی، مجید ذاکری، حمید رضا رشیدیان ، ملیکا سعیدا، مهکامه شعبانی، لیدا طاهری، میترا عبداللهی ، نرگس محمدی، مانلی منوچهری »

علی دهباشی در بخشی دیگر از سخنان خود از هیئت مدیره انجمن تصویرگران : علیرضا گلدوزیان ،علی هاشمی شهرکی، سحر حقگو،  مجید ذاکری، مهران زمانی ،کمال طباطبایی تشکر کرد و نیز از نشر افق که به عنوان حامی مالی این پروژه کار چاپ این تقویم را بر عهده گرفت» .در ادامه دهباشی بخشی از سفرنامه مارکوپولو با عنوان «.سفرهای مارکوپولو معروف به ایل میلیونه» و ترجمه سید منصور سجادی و آنجلا دی جوانی رومانو که در 1368 در ایران به چاپ رسیده قرائت کرد:

پس از آن دکتر کارلو چرتی طی سخنانی کوتاه درباره عبور مسافران ایتالیایی از ایران چنین گفت:

« از دوران مغول وپس از آن از عصر تیموریان اخباری مبنی بر عبور مسافران ایتالیایی از ایران ، در کسوت مبلغان مذهبی یا بازرگانان ، در دست است .از اولین مسافران می توان به شخصی به نام  Ascelino    از اهالی لومباردی اشاره کرد که از سوی پاپ اینوسنت چهارم در سال 1247 به همراه برخی از هم کیشان خود در نزدیکی تفلیس با “باجو” ،فرمانده قشون مغول  در آسیای غربی ملاقات نمود. معروف تر از Aselino ،مبلغ مذهبی دیگری به نام Giovanni di pian del Carmine است که در همان سالهای 1246-1247 به دربار مغول رسید.

دکتر کارلو چرتی

البته مبلغان مذهبی تنها مسافران راه ابریشم نبودند ، برعکس! بازرگانان بسیاری این راه را می پیمودند و جوامع بازرگانی متعددی در ایران قدیم و در سایر کشورهای راه ابریشم برای خود پایگاه ایجاد کرده بودند . طبق شواهد ، یک گروه ِ پر رونق از بازرگانان ایتالیایی در آغاز دوره ی ایلخانی در تبریز مستقر بودند و بلزرگانان اروپایی بسیاری در مسیر های کاروانی آسیا در آمد وشد بودند.

و درست در همین برهه ی  تاریخی و فرهنگی است که مارکوپولو ، معروف ترین جهانگرد ایتالیایی ، در سالهای 1271-1272 به ایران سفر می کند. در حقیقت او در این سفر از الگوی پدر وعمویش Matteo polo  و Nicolo

که مابین سالهای 1261 تا 1269 از ایران گذشته و به بخارا رسیده بودند، پیروی می کند. وی در سال 1271 ، San Giovanni d Acri  در فلسطین امروز را به مقصد چین ترک کرد و بدین سان سفر بیست و پنج ساله مارکو در شرق آغاز شد . وی در سال 1295 به ونیز باز گشت و سه سال بعد یعنی در سال 1298 خاطرات خود را به رشته ی تحریر در آورد. بنابراین مارکوپولو نماینده ی جامعه ی فرهیختگان ، مذهبیون و تجاری ست که در قرون وسطی جاده های اروپا تا آسیا را می پیمودند. وی نقش مهمی در ایجاد شناخت و بینش نوین از شرق ایفا نمود، پیوندهایی که به شکلهای مختلف در قرون بعدی استحکام بیشتری یافتند.

امروز و اینجا می خواهیم بزرگداشتی به مناسبت سفر و شنایی مارکوپولو با ایران برگزار نماییم، اما قصدمان این نیست که تنها در این باره سخنرانی کنیم بلکه می خواهیم از طریق تصاویر سینمایی و هنر گرافیک که در ایران از جایگاه رفیعی برخوردار است  نیز ، این اتفاق را به تصویر بکشیم. تصاویر سینمایی در قالب اپیزودیست از یک سریال قدیمی از سفرهای مارکوپولو که صحنه های آن در ایران فیلمبرداری شده و تصاویر گرافیکی ، به شکل تقویمی با موضوع مارکوپولو از ایتالیا به ایران ، پیش روی شما قرار می گیرد. این تقویم حاصل کار گروهی هنرمندان تصویرگر ایرانی است که در کارگاهی به سرپرستی کیانوش غریب پور و بنفشه احمدزاده و به میزبانی سفیر ایتالیا در باغ فرمانیه اجرا شدند. تابلوهای روی دیوار طرح اصلی این تصاویر در سالن به نمایش عموم گذاشته شد.»

و در ادامه دکتر مریم میراحمدی با موضوع « ایران در سفرنامۀ مارکوپولو » به سخنرانی پرداخت:

« اهمیت همه‌جانبه سفرنامه‌ها از نظر تحقیقات تاریخی و جغرافیایی هنوز آن‌چنان که باید روشن نشده است، در حالی که در لابلای سطور این سفرنامه‌ها، بسیاری از نکات تاریخی، جغرافیایی، جامعه‌شناسی، گیاه‌شناسی، پزشکی و مسائل اقتصادی قابل تعمق یافت می‌شود. در میان کشورهای مشرق زمین، سفرنامه‌نویسی به‌ویژه در میان جغرافیدانان مسلمان اعم از ایرانی و غیره از استقبال خاصی برخوردار بوده و یافته‌ها و یا تجربه‌های این سیاحان به صورت کتاب‌هایی مانند المسالک والممالک و یا رحله به یادگار مانده است .

در میان سفرنامه‌های اروپائیانی که به مشرق زمین سفر کرده‌اند، سفرنامة مارکوپولو به سبب دارا بودن زمینه‌های مختلف علمی، به‌ویژه جغرافیای تاریخی دارای اهمیت ویژه‌ای است.

مارکو در سال 652 ق/1254م در شهر ونیز به دنیا آمد و سفر خویش را در معیت پدر و عموی خود، نیکولو ومافئو در سفر دوم آنان به شرق، حدود سال 669 ق/ 1270م آغاز کرد. سفر مارکو در سرزمین‌هایی مانند فلسطین، ایران، ترکستان و سرانجام چین ادامه یافت و بازگشت وی نیز در سال 692 ق/ 1292م از طریق سوماترا، جاوه، سیلان، سواحل هندوستان، ایران و بالاخره سواحل دریای سیاه، قسطنطنیه و سرانجام ونیز صورت گرفت. آنچه در پژوهش حاضر مورد توجه قرار می‌گیرد، مسیر مارکوپولو در ایران در قرن هفتم هجری قمری/ سیزدهم میلادی و موقعیت جغرافیای تاریخی آن نواحی است که او از آنها گذشته است. در سفرنامة مارکوپولو، صفحات بسیار کمی به ایران اختصاص دارد، اما همین اوصاف مختصر وی از ایران، نکات بسیاری از حیات اجتماعی ایران را روشن می‌کند. ترجمة فارسی سفرنامة مارکوپولو ورود مارکو به ایران را در بندهای 30 الی 44، در آغاز سفر وی بیان می‌کند، که جمعاً سیزده صفحه را دربرمی‌گیرد، و در ایام بازگشت به وطن مارکو از طریق بندر هرمز به ایران وارد می‌شود که شرح آن در بند 199 آمده است. پژوهش حاضر ضمن آنکه مسیر سفر مارکوپولو در ایران را دنبال می‌کند، به بررسی جنبه‌های جغرافیای تاریخی این مسیر و نیز موارد تاریخ اجتماعی آن می‌پردازد.

دکتر مریم میراحمدی

بندسی، شهر توریز (تبریز) اولین شهر بزرگ منطقه است که مارکوپولو از آن دیدن می‌کند. مارکو شهر تبریز را به نام قدیمی و مصطلح آن روز «توریز» می‌خواند او شهر تبریز را ناحیه‌ای از عراق [عجم] می‌پندارد که دارای قلاع بزرگ و مرکز تجارت و هنر در آن منطقه است.

روشن است که این تصور مارکو از تبریز صحیح نیست و شهر تبریز که در حوالی آن کوه‌های متعدد قرار گرفته و به عنوان دروازة ایران شاهد بسیاری از حوادث تاریخی و زد و خوردهای مرزی ایران با همسایگان شمالی و غربی بوده است، جزئی از عراق عجم به شمار نمی‌آید. ابن‌حوقل، سیاح و جغرافیدان عرب که سفر خود را در سال 321ق/ 941م آغاز کرد، در سفرنامه‌اش، تبریز را ناحیه‌ای از آذربایجان می‌داند و حاصلخیزی منطقه و باغ‌های میوه و طبع لطیف مردم آنجا را ستوده است. شهر تبریز که در زمان غازان خان (703- 695ق/ 1304 – 1295م) از سلسلة ایلخانی،‌ در سال 694ق/1295م به جای مراغه، رسماً پایتخت ایران شد، قبلاً در زمان حکومت اباقاخان (680 -663ق/ 1281-1265م)، یعنی چند سال قبل از ورود ماکوپولو به آنجا، مقر اصلی ایلخانان محسوب می‌شد زمانی که مارکو در سر راه خود به ایران از تبریز بازدید می‌کرد، چندین سال از سقوط بغداد به دست هلاکوخان (663- 653 ق/ 1265- 1256م)، در سال 656ق/ 1258م گذشته بود و تبریز از نظر موقعیت در واقع نقش مهمی به جای شهر از رونق افتادة بغداد ایفا می‌کرد، به‌ویژه که جادة تجارتی بصره به هندوستان در این ایام از تبریز می‌گذشت و برای تبریز که در حقیقت پلی بین شهر قسطنطنیه و هندوستان شده بود، شهرتی به بار می‌آورد. شاید به همین علت است که مارکوپولو شهر تبریز را «معتبرترین و شریف‌ترین» شهرها می‌داند.

همچنین یادآور می‌شود که «شهر موقعیتی عالی دارد» و کالاهای تجارتی بسیاری از «هندوستان، بغداد، ‌موصل، هرمز» و دیگر نواحی به آنجا وارد می‌شود. در چند سطر بعد آمده است.

«همچنین تجار ممالک دور دست برای خرید و تجارت و انجام معامله‌های کلان سنگ‌های قیمتی و بسیار گرانبهایی که به‌وفور یافت می‌شوند، نیز به اینجا می‌آیند.»

دادوستد در تبریز در ایام دیدار مارکوپولو بسیار رونق داشت، و مرکز شهر – جایی که «مسلمانان که مردم اصلی شهر» را تشکیل می‌دادند و در «داخل شهر زندگی می‌کردند» اقامت داشتند، محل واقعی این دادوستد بود و نبض بازار تبریز را در دست داشت. این موقعیت تبریز در امور بازرگانی نه فقط در قرن هفتم هجری قمری/ سیزدهم میلادی، بلکه تا به امروز نیز حفظ شده است. در آن ایام، تبریز مرکز دادوستد انواع ادویه، ابریشم گیلان و چین، سنگ‌های قیمتی مانند یاقوت، کهربا و اجناس طلا و نقره، پوست و غیره بوده است. ابن‌بطوطه که چندی بعد از مارکوپولو این شهر را دیده است، ‌از جامه‌های ابریشم بافت شهر تبریز یاد می‌کند. همچنین در این ایام، تبریز یکی از مراکزی بود که با ونیز و ایتالیا مبادلات بازرگانی داشت و ابریشم ایران از همین طریق به اروپا می‌رسید. مارکو از سنگ‌های قیمتی عرضه شده در بازار با ذکر مشخصات یاد نمی‌کند. و به طور کلی از آنها نام می‌برد، اما می‌دانیم که به خصوص «یاقوت بدخشی و لاجورد» از شرق به تبریز وارد می‌شده و مروارید و عقیق از طریق شهرهای دیگر به تبریز می‌رسیده است..

همچنین به احتمال زیاد بسیاری از اروپاییان، در ایام دیدار مارکو در تبریز، اهداف تجارتی داشته‌اند، زیرا مارکو از«بسیاری لاتین» یاد می‌کند. گفتار مارکو با مسائل تاریخی کاملاً هماهنگ است، اطلاع داریم که در دربار ایلخانی، نمایندگان و تجاری بودند که از ناحیه لیگوری (شمال ایتالیا) برای هموار کردن مسیر تجاری هند به اروپا از طریق ایران به این کشور آمده بودند. حوادث و رویدادهای مهم اروپا در آن ایام و مسائلی که شکست جنگ‌های صلیبی با خود به همراه آورد، توجه اروپائیان را در آن زمان به تماس با دربار ایلخانی جلب کرده بود. در زمان ایلخانان نامه‌های دوستی بین دولت‌های اروپایی و حتی دربار پاپ از یک سو و ایلخانان از سوی دیگر ردوبدل شده بود و نمایندگانی از ایلخانان نیز، از ایتالیا، اسپانیا، انگلستان و فرانسه دیدار کرده و به حضور پاپ هم رسیده بودند.

نکته مهم از لحاظ تاریخ اجتماعی ایران در آن ایام، توجه مارکو است به وجود «ارمنی‌ها، نستوری‌ها، یعقوبی‌ها و گرجی‌ها» در تبریز. این دقت مارکوپولو، برای اروپاییان که از مدتها قبل، فقط کلیسای رومی را می‌شناختند و توجهی به دیگر شاخه‌ها و گرایش‌های مسیحی نداشتند، قابل تعمق و توجه است، در ایران، مسیحیت از همان اواخر قرن اول میلادی توسط سوری‌های ارتدکس گسترش یافت. بعدها یعقوبیان و دیگر شاخه‌ها نیز بدان افزوده شد. از میسیحیان معروف آن ایام، اسقف سریانی شهر تبریز به نام پدر باسیلیوس را می‌شناسیم که همزمان با ورود مارکوپولو به تبریز درگذشت، و جانشین وی سوروس، کلیسایی را که باسیلیوس در دست ساختمان یا تعمیر داشت، به پایان رساند. هیاتهای مذهبی کلیسای کاتولیک رومی، بعدها پس از مارکوپولو به تبریز آمدند. اما ظاهراً قبل از آن، زمان و موقعیت برای فعالیت بیشتر هیأتهای مذهبی- با توجه به سیاست مذهبی دوران آغازین عصر ایلخانی – مناسب‌تر بود، زیرا هیأتی از شاخه فرانسیسکن‌ها تحت سرپرستی ژرارد فن پراتودر زمان اباقاخان به ایران آمده بود. متأسفانه اطلاعات دقیق‌تری از تک‌تک این هیأت‌ها در دست نیست، هر چند می‌دانیم در زمان ارغون (690 – 683ق/1291 – 1284م) هم هیأتی از فرانسیسکن‌ها تحت سرپرستی یوهان فن‌منته کوروینوو دومینیکن‌ها تحت رهبری نیکولدفن منته کروچهدر تبریز وجود داشته است. کوروینو نامه‌ای هم از کلیسای کاتولیک رومی از پاپ برای اسقفی که ظاهراً در ایران می‌زیسته، به همراه داشته است. وی احتمالاً تا سال 690 ق/ 1291م و تا مرگ ارغوان شاه در تبریز زندگی کرده و بعدها به همراه نمایندگان انگلیسی عازم هندوستان شده است.

مارکوپولو همچنین در زمان بازگشت خود و اقامت مجددش در تبریز، از دیری مسیحی صحبت می‌کند که به کرملیت‌های مسیحی تعلق داشته است.

گابریل جغرافیدان آلمانی توضیح مفصلی راجع به مسیحیان تبریز دارد.

وی معتقد است که «دیر مقدس برصوما» که مارکوپولو به آن اشاره می‌کند، متعلق به بر صوما مقدس ارامنه است که در نیمه دوم قرن پنجم میلادی در آن نواحی زندگی می‌کرده است. در تاریخ آمده است در نامه‌ای که برصوما اسقف عیسوی در سال 485 میلادی به آکاس جاثلیق نوشته، از قحطی ولایات شمالی شکایت داشته است. این اسم به کرات در تاریخ مسیحیت در ایران ذکر می‌شود و حتی امروزه نیز در میان نستوریان ساکن کوهستان‌های کردستان ترکیه ذکر شده است. برصوما در آن ایام معروف بوده است و وی کشیشی از نستوریان بود که از چین در زمان قبلای خان (693- 658ق/ 1294- 1260م) برای زیارت اورشلیم به این نواحی فرستاده شده بود و بعدها در زمان ارغون به ریاست یکی از کلیساهای تبریز گمارده شد.

به هر حال اهمیت شهر تبریز باعث شد که آن شهر مدت‌ها به عنوان پایتخت و یا مرکز اصلی آن منطقه و استان باقی بماند و در عصر صفوی نیز از سوی مؤسس آن سلسله شاه اسماعیل (930 – 906 ق/ 1524- 1502م) مجدداً به عنوان پایتخت برگزیده شد.

حملات ترکان در قرن دهم هجری قمری/ شانزدهم میلادی، بارها موقعیت شهر تبریز را به خطر انداخت و یا آن شهر را به تدریج از رونق انداخت. یکی از دلائل مهمی که شاه طهماسب صفوی (984 – 930ق / 1576- 1524م) پسر شاه اسماعیل، پایتخت را از تبریز به قزوین منتقل کرد، همین رویدادهای مرزی و حملات ترکان بود. توصیف‌های مارکوپولو بعدها راهگشای بسیاری از مسافران اروپایی در تبریز و ایران شد.

در بند سی و یک؛ «ایران بزرگ» شرح داده شده است. مسیر حرکت مارکو به طرف شهر ساوه بود. دقیقاً نمی‌دانیم که مارکو در چه فصلی تبریز را ترک کرده است، اما مسلماً در فصلی بوده که به راحتی می‌توانسته از گردنۀ شبلی بگذرد. در آن ایام راه کاروانرو از محلی می‌گذشت که بعدها در نزدیکی آن جاده ساخته شد. اگر چه نام شهر میانه در سفرنامۀ مارکوپولو آورده نشده است، اما از آنجایی که مسیر سنتی و تاریخی آن نیز از شهر میانه می‌گذشته است، قویاً حدس می‌زنیم که مارکو نیز از این شهر عبور کرده و خود را به شهر ساوه رسانده است. از طریق جغرافیدان ایرانی عصر مغول، حمدالله مستوفی از چگونگی شهر ساوه در همان ایام خبر داریم که شهری آباد «از اقلیم چهارم است و شهرکی اسلامی».ساوه در زمان مارکو از «چهل و شش دیه» تشکیل شده و بسیار آباد بوده است. ساوه همان شهری است که طبق راویات، سه ایرانی اهل آن جا از جملۀ اولین کسانی بودند که خبر از تولد مسیح دادند و برای دیدار وی به اورشلیم شتافتند، مارکوی جوان، کنجکاوانه به دنبال نشانی از آنان می‌گردد،و تصادفاً به قلعه‌ای برمی خورد که به «قلعه آتش پرستان» معروف بوده است. با توجه به اینکه در نواحی مرکزی ایران، زرتشتیان ایران سکونت دارند، چنین برمی آید که مارکو با برخی از پیروان زرتشت ملاقات کرده است.

بند سی و دوم نیز به ادامۀ همین مطلب می‌پردازد و این که ایرانیان همواره کوشش می‌کردند تا آتش مقدس را روشن نگاه دارند.

در پیوند با روایت سه نفر ایرانی است که نام شهرهای ساوه، آوه و کاشان ذکر می‌شود.

شهر آوه که به آوۀ معروف است. در کنار رود آوه قرار دارد. جغرافیدانان مسلمان، مانند مقدسی از آن به عنوان آوۀ ری یاد می‌کند و یاقوت آن را «آبه» می‌نامد. مستوفی آوه را مرکب از «هفت پاره دیه» می‌داند، و می‌گوید «کوه نمک لان میانۀ آوه و قم از خاک است و با هیچ کوه پیوسته نیست و از غایت شوری، برف بر آن قرار نگیرد». ساوه نیز می‌بایستی در آن ایام معروفیت زیادی داشته باشد، زیرا بر سر راه تجارتی و زیارتی قرار داشته است و ظاهراً دارای کتابخانه عظیمی بوده که در اثر حملات مغول در سال 617 ق/ 1220 م از بین رفته است.

بند سی و سه را مارکوپولو به «هشت ایالت ایران» اختصاص داده است. مارکو ایران را مرکب از هشت ایالت می‌داندکه به ترتیب 1- قزوین 2- کردستان 3- لرستان 4- شولستان 5- اصفهان 6- شیراز 7- شبانکاره و بالاخره 8- تون و قاین است.

این تقسیم‌بندی مارکوپولو، در چهارچوب موقعیت سیاسی و محدوده ایران زمان ایلخانیان نمی‌گنجد، و حتی تصور آن برای دوران باستان ایران غیرممکن است. در تصور مارکو چنانچه در سطر آخر بند سی گفته می‌شود: «حال تبریز را رها کرده و داخل ایران می‌شویم»، حتی تبریز و طبیعتاً آذربایجان هم در زمره استان‌های ایران محسوب نشده است. از جانب دیگر در وصف تون وقاین و ناحیه کوهستان (قهستان) موارد مختلفی یادآورد شده است. اسبان گرانبهای منطقه و تجارت آنان از طریق کیش و هرمز توجه مارکو را بسیار به خود جلب کرده است. اما وی مردم آن نواحی را بی‌رحم می‌خواند و می‌گوید که نظم فقط به علت ترس از تاتارها برقرار می‌شود. این تأکید مارکو، تسلط مغولان را بر نواحی شرقی ایران نشان می‌دهد، اما از جانب دیگر رونق تجارت و دادوستد نیز از دید وی پنهان نمانده است. تجارت پارچه‌های ابریشمی و وفور غلات مانند گندم، جو و ارزن و نیز میوه در مناطق شرق ایران را به خوبی شرح داده است.

امروزه نیز از نواحی شرق ایران در منطقه خراسان، بهترین میوه ایران به دست می‌آید. شمال خراسان نیز مرکز پرورش اسب، از بهترین نوع آن است. وسیلۀ سنتی حمل و نقل امروزه در بین دهات و قبایل کوچ نشین هنوز همان شتر است که مارکو به آن اشارت متعددی دارد.

تقسیم‌بندی‌های استانی سفرنامۀ مارکوپولو با تقسیمات کشوری ایران در نزد جغرافیدانان مغول مانند حمدالله مستوفی هماهنگی بسیار کمی دارد.

ابوالفداء جغرافیدان عرب (متولد 672 ق، دمشق) که کتاب تقویم‌البلدان خویش را در قرن هشتم هجری قمری /چهاردهم میلادی نوشته است، خوزستان را اقلیم وسیعی از «رستاق واسط» در غرب تا «فارس» در شرق می‌داند. حد جنوبی آن «عبادان» و «حد شمالی» آن حدود رود «صمیر، کرخه و کوه‌های لر و بلاد جبل» تا اصفهان است.

در مورد ایالت شولستان و یا به عبارتی «چولستان» لازم به یادآوری است که منطقۀ محل سکونت قبایل «چول» در جنوب لرستان، این تصور را در ذهن مارکو ایجاد می‌کند، که به همۀ آن منطقه چولستان می‌گویند.

امروزه این منطقه تا حدی ناحیۀ ممسنی و لرهای ساکن آن ناحیه را در بر می‌گیرد. ایالت شبانکاره نیز محل اقامت کردان شبانکاره است که امروزه بخشی از آن جزء استان فارس محسوب می‌شود.

به هر حال شاید بتوان تقسیم‌بندی مارکوپولو را در طول تاریخ، تا حدی شبیه مناطق تحت حکومت سلجوقیان دانست. در زمان ایلخانان و زمانی که مارکوپولو از غرب ایران دیدن می‌کرد. برخی از نواحی ایران حکومت‌های مستقلی داشتند که از آن جمله باید کردستان را نام برد، شاید تقسیم‌بندی مارکوپولو از کردستان، بیش از هفت ایالت دیگری که نام برده است. با حقایق تاریخی وفق دهد. باید یادآور شد که در طول زمامداری ایلخانان مغول، وضعیت کردستان نیز تغییر کرد.

در آن ایام لرستان معمولاً جزئی از عراق عجم، و بخشی از آن جزو خوزستان محسوب می‌شد. از نیمه دوم قرن ششم هجری قمری/ دوازدهم میلادی، اتابکان لرستان (اتابکان بزرگ) در آنجا حکومت می‌کردند، و آن منطقه تقسیماتی مانند لرستان بزرگ و لرستان کوچک داشت. اما در زمان ایلخانان دیگر این تقسیم‌بندی اعتبار کمتری داشت.

در تقسیم‌بندی مارکوپولو، استان‌های مهمی از ایران مانند گیلان، خراسان و غیره از قلم افتاده است، البته گیلان در آن زمان تا حدی از استقلال برخوردار بود و شاید به همین سبب بدان پرداخته نشده و یا شاید از آنجا که مسیر مارکو نبوده، از شرح آن صرفنظر شده است، از جانب دیگر می‌دانیم که مارکو از خراسان گذشته است. خراسان که قرن‌ها، مرکز فرهنگی و در دوران اسلامی مسیر گسترش تمدن ایران به سوی سرزمین‌های شرقی بوده، در آن ا یام از شهرت کافی برخوردار بوده است. به این شهرت، تجارت ابریشم نیز کمک بسیار کرده بود و در واقع خراسان یکی از مهمترین مسیرهای بازرگانی مشرق زمین به اروپا محسوب می‌شد. چند سال قبل از ورود مارکو به ایران، اباقاخان در ناحیۀ خراسان جنگ سختی با بوراق، حاکم ماوراءالنهر داشت.

بند سی و چهارم شهر یزد را وصف می‌کند. مارکو شهر را بزرگ، زیبا و پر رونق می‌داند، به ویژه پارچه‌های ابریشمی موسوم به «یزدی» نزد بازرگانان شهرت فراوانی داشته است. مارکو وسعت منطقه یزد را «هفت روز راه پیمایی» دانسته و خود نیز ظرف همین مدت به قلمرو کرمان رسیده است. نخلستان‌های زیاد و وجود شکار مانند بلدرچین و کبک برای مارکو بسیار جالب بوده است. یزد در آن ایام از شهرهای مشهور و از حیث بازرگانی بسیار پررونق بوده است. در ایام حکومت طغرل سلجوقی این شهر از اهمیت خاصی برخوردار بود. غازان خان نیز پس از دستیابی به یزد، به این شهر توجه خاصی داشت.

بند سی و پنجم، مربوط به «کرمان» است. سرزمین کرمان همواره به دلایل سیاسی و استراتژیکی و نیز مجاورت با سرزمین‌های شرق و قرار داشتن در معرض خطرات و حملات مرزی مورد توجه بوده است. از لحاظ اقتصادی و بازرگانی نیز به دلیل آنکه این منطقه محل تولید فراورده‌های بسیاری از اجناس ایرانی بوده، و نیز معادن بسیاری را در خود جای داده است. از اهمیت خاصی برخوردار است. در ایام دیدار مارکو، این نکته نیز در مورد توجه او قرار گرفته است. وی به حکومت تاتارها اشاره می‌کند و این سرزمین را مرکز سنگ‌های قیمتی مانند فیروزه و سنگ‌های صنعتی مانند آهن می‌داند. علاوه بر آن زنان هنرمند کرمانی در نقش آفرینی پارچه‌های ابریشمی و تولید صنایع دیگر دستی نقش فعال خود را داشته‌اند. در این مبحث نیز پرندگان مانند شاهین، کبک مورد توجه مارکو قرار گرفته است. اوصاف مارکو از کرمان و دقت وی شاید بدان جهت بوده است. که مارکو سه بار به کرمان رسید. بار اول و دوم در راه رفتن به چین، همان گونه که در نقشه مسیر وی مشخص است، و بار سوم در راه بازگشت وی از چین و این بار زمانی بود که نامزد ارغون به ایران را همراهی می‌کرد. در مورد کرمان نیز مانند یزد، مارکو از اسامی جدید هر دو شهر، بدون ذکر نام قدیمی یا ریشه این نامها یاد می‌کند به هر حال کرمان و صنایع آن ونیزی جوان را مجذوب می‌کند. شهر کرمان در آن ایام از رفاه نسبی خاصی برخوردار بوده است. به ویژه حوادث تاریخی چند و پر اهمیتی بر آن گذشته بودو پس از ایلخانان، در زمان تیموریان و صفویان نیز به دلیل همین اهمیت، از مراکز تجاری کمپانی‌های هلندیو انگلیسیهند شرقی شد.

بند سی و ششم اوصاف شهر کامادی است، که پس از دو روز راه پیمایی در دشت، ظاهر می‌شود. شهر در گذشته بسیار غنی بوده، و در هنگام دیدار مارکو از رونق افتاده است. کامادی براساس تعاریف مارکو، در حوالی جیرفت قرار داشته است. این منطقه در ایام حکومت سلجوقیان کرمان، به علت موقعیت گذرگاهی آن، اهمیت داشته است. به ویژه مراکزی مانند بهرامجرد، رائین، ماهان، سروان، به هم متصل می‌شدند. این ناحیه احتمالاً محلی بوده است که بخشی از جنگ‌های تاریخی در آن واقع شده و شاید هم از کنار همین رود بهرامجرد است که سلطان جلال الدین، داماد قتلق خان تا حوالی رود سند دلاوری‌های بسیار کرد.

در این مبحث مارکو به راهزنانی اشاره می‌کند که «قراوناس» نامیده می‌شوند. او آنان را از طرف مادر هندی و از طرف پدر تاتار می‌خواند. مارکو جایگاه تاریخی «قراوناس» را چنین می‌داند که نکودار زمانی با سپاهیان زیاد به دربار عمویش جغتای، برادرخان بزرگ رفت و زمانی که وی در ارمنستان می‌جنگید، خود و سپاهیانش به بدخشان و بعد به کشمیر فرار کردند. آنان موفق شدند که به بخشی از هندوستان به نام دیلیوار (لاهور) حمله کنند و شاه آن ناحیه را از تخت پائین آورند و خود بر جای وی نشینند.

مردان نکودار پس از این پیروزی با زنان هندی ازدواج کردند و فرزندان آنها «قراوناس» و مخلوط نامیده شدند، روشن کردن گفتار مارکوپولو از لحاظ زمینه‌های تاریخی چندان آسان نیست.

بند سی و هفتم به هرمز اختصاص دارد. دشت هرمز و رودخانه میناب را مارکو منطقه سرسبز و پرمیوه‌ای می‌داند که بسیار متنوع است. هرمز که ناحیه‌ای قدیمی است، محل دادوستد بازرگانان خلیج فارس و جزایر قیس (کیش) و غیره بوده است. شهر بندری نزدیک به آن سیراف (طاهری) در قرون گذشته و ایامی که مارکوپولو در آن نواحی بوده است، یکی از بنادر پررونق محسوب می‌شد. مارکوپولو به موقعیت بندری هرمز و رونق آن در رابطه با تجار هندی اشاره می‌کند، کشتی‌های بزرگ مملواز ادویه، مروارید، پارچه‌های زربفت، سنگ‌های قیمتی، عاج فیل و اجناس بسیاری به این بندر وارد شده است. علاوه بر آن مارکو به صنعت کشتی سازی ایران در آن ایام اشاره می‌کند و شیوه ساخت آن را مورد انتقاد قرار می‌دهد، زیرا بسیاری از آنها غرق می‌شده است. طبیعتاً مارکو که در ونیز پرورش یافته بود و از کودکی با هنر کشتی سازی آشنا بوده، به خوبی می‌توانسته معایب کشتی‌های ساخت ایران را تشخیص دهد و قیر اندود نکردن کشتی‌ها را از معایب آن می‌داند.

نکته جالب دیگری که مارکوپولو به آن اشاره می‌کند، بادهای گرم موسمی و گاه کشنده این منطقه است. بادهای گرم منطقه هنوز هم وجود دارد و بنابر فصل وزش و نوع آن دارای اسامی خاصی است.

شهر و بندر قدیمی هرمز- حتی پس از رونق گرفتن بندر جدید عباس که به کوشش شاه عباس اول صفوی (1038 – 995 ق./ 1629 – 1587 م) از اعتبار خاصی برخوردار بود- در طول تاریخ دارای حاکمان مستقلی نیز بوده است و مارکو نیز به موقعیت این شهر اشارۀ روشنی دارد.

مارکو سر راهش به نواحی شمال ایران مجدداً به کرمان بازمی‌گردد و در مسیرش به چشمه‌های آب گرم متعددی اشاره می‌کند که امراض پوستی را معالجه می‌کنند.

بند سی و هشتم، از ناحیه‌ای فقیر و وحشی یاد می‌کند. ناحیه‌ای که در آن آب کم پیدا می‌شود و چنانچه احیاناً پیدا بشود و سبز رنگ و گاه تلخ مزه است. در این منطقه مارکو برای اولین بار با قنات مواجه می‌شود و از آن به عنوان رودی یاد می‌کند که در مسیر آن غارهایی کنده شده و آب گاه در بستری زمینی و گاه زیرزمینی جاری می‌شود. برداشت‌های مارکو، به خوبی منطقه کویر مرکزی را مجسم می‌کند که او از آن می‌گذشته است. برای مارکو که زندگی را در شهر آب‌ها، ونیز شروع کرده است، تجسم ناحیه‌ای این چنین خشک و بی‌آب و غیر‌قابل تصور است. پس از گذشتن از این منطقه، مارکو به شهر کوه بنان می‌رسد.

بندسی و نهم دربارۀ شهر بزرگ و معتبر کوه بنان است. کوه بنان یکی از نقاط بسیار قدیمی ایران است و قدمت آن به دوران نوسنگی می‌رسد. در عصر ساسانیان شاهد اتفاقات و رویدادهای تاریخی بسیاری در این منطقه هستیم. در آنجا هنوز هم آثار باستانی قلعه‌های قدیمی و سکوهای بزرگ سنگی به چشم می‌خورد که در میان مردم محل به «تخت لطیف شاه» معروف است. دراین منطقه همچنین محلی دیده می‌شود موسوم به «چشمه گبری» که نشانگر سکونت ایرانیان زرتشتی در آن ناحیه است. مقدسی به صراحت از این کوه به نام کوه بیان یاد می‌کند و می‌گوید که منطقه کوچکی است با دو دروازه .

مارکو به مسائل دیگری در این منطقه نیز توجه دارد و یادآور می‌شود که مردم محل مسلمانند، معادن زیاد آهن و فولاد وجود دارد. سرمه نیز از این محل به دست می‌آید. و توتیا از نوعی از خاک این محل، پس از پخته شدن و سوزانده شدن تهیه می‌شود.

بند چهلم مربوط به گذر از کویری دیگر است. بیابانی خشک که در آن نه درختی و نه میوه‌ای دیده می‌شود. آب تلخ و بدمزۀ آن برای مسافران گوارا نیست. گذر از این راه برای مارکو آسان به نظر نمی‌آید. اما سرانجام پس از چندین روز سواری، به تون وقاین می‌رسند. ایالتی با «شهرهای زیاد و دژهای فراوان». دشت بیکرانی که در آن درختان «بزرگ و تنومند با برگ‌های سبز از یک رو و سفید از رویی دیگر» سر برافراشته‌اند. سرزمین «درخت تنها» و به قول مسیحیان «درخت خشک»، درختی که اسرار آن تاکنون کشف نشده است.

تعاریف مارکو فقط با ناحیه تون (فردوس) وقاین و کل منطقه کوهستان (قهستان) هماهنگی دارد. مارکو اشاره می‌کند که در این محل ظاهراً نبردی بین اسکندر مقدونی و داریوش سوم اتفاق افتاده است.

در این مبحث مارکوپولو از منطقه‌ای به نام الموت یاد می‌کند. باتوجه به اینکه در جملات قبلی، از ناحیه‌ای «معتدل، نه گرم و نه زیاد سرد» صحبت می‌کند. به نظر میرسد که وی به نواحی شمالی‌تر ایران و به دامنۀ البرز رسیده باشد.

بند چهل و یکم صحبت از «پیر کوهستان» والموت دارد. پیر کوهستان و پیروان وی از «بدعت گذاران» اسلامند. مارکو تا این حد اطلاع دارد که شاخۀ اسماعیلیه نوآوری‌هایی را در اسلام وارد کرده‌اند. مارکو پیر کوهستان را «علاءالدین» معرفی می‌کند که محل وی «در بین کوه‌ها و در میان دره‌ها» و در باغی بزرگ و زیباست. در میان این باغ جوهایی از شیر، عسل و آب زلال روان است. پیر کوهستان دراین باغ به پیروان خود، بهشت را نشان می‌داد، و «اسماعیلیان باور می‌کردند.»

بند چهل و دوم، «آماده کردن جوانان» توسط پیر کوهستان و شیوۀ عمل آنهاست. طبیعی است که مارکو مطالبی را نوشته که شخصاً ندیده است اما گفته‌های وی براساس مطالبی است که احتمالآً شاهدان عینی و مردم آگاه محل، برایش تعریف کرده‌اند.

بند چهل و سوم، «اسماعیلیان و پایان کار پیر» را شرح می‌دهد، وسپس یادآور می‌شود که هلاکوخان در سال 660ق/ 1262م سرانجام در محاصره‌ای، منطقه مسکونی پیروان اسماعیلی و قلعۀ متعلق به پیر کوهستان را از بین برد و بساط آنان بدینسان برچیده شد.

بند چهل و چهارم، اوصاف «شهر شاپورگان» است. شاپورگان در شمال افغانستان قرار دارد. مارکو از سرزمین خراسان به بدخشان رفته و از آنجا عازم شاپورگان شده است. از جزئیات مسیر وی از فلات ایران به آنجا اطلاع زیادی در دست نیست، اما بسیاری از جغرافیدانان و جهانگردان قرون بعدی کوشش کردند که خط سیر وی را دنبال کنند و زیبایی‌ها و شگفتی‌هایی را که مارکوپولو از آن تعریف می‌کند، به چشم بینند.»

دکتر آنتونیا شرکاء سخنران بعدی این مراسم بود که با مضمون مارکوپولو، گزارشگر بزرگِ عصر رنسانس دربارۀ مجموعۀ تلویزیونی مارکوپولو ( جولیانو مونتالدو- 1982 ) سخن گفت:

« 5 دسامبر 1982 است وبرای نخستین بار مجموعه ای از تلویزیون دولتی ایتالیا – و در پی آن حدود 70 کشور دنیا از جمله ایران – پخش می شود که نخستین سریال باشکوه تاریخی ِ تاریخ تلویزیون دنیا به شمار می رود: مارکوپولو، حماسۀ تلویزیونی در هشت قسمت و زمان حدود ده ساعت که با استقبال میلیونی بینندگانی از نسل های مختلف روبرو می شود؛ به طوری که هنگام پخش دو قسمت آخردر ایتالیا رکورد 26 میلیون بیننده را می شکند. طی یک سالی که مارکوپولو از تلویزیون پخش شد، تجارت بی سابقه ای درخور یک پروداکشن مدرن آمریکایی، حول مجموعه شکل گرفت: از چاپ کتابی مصور که امروز در بین اشیا کلکسیونیست ها قراردارد، تا نمایشگاه عکسی که مسیر سفر مارکوپولو(324 1 – 1254 میلادی) را نشان می داد و مجموعه کارت های بازی پانینو و ….

دکتر آنتونیا شرکاء

البته این نخستین بار نبود که از ماجراهای بازرگان نامدارونیزی  فیلم تهیه می شد. قدیمی ترین نمونۀ موفق آن فیلم هالیوودی یک اسکاتلندی در دربار خان بزرگ ( آرچی ماجو- 1938 ) با شرکت گری کوپراست. اما کشور چین نیز یک مارکوپولو با عنوان جهنم مغول های چانگ چنگ دارد که در سال 1975 درهنگ کنگ ساخته شد. در ایتالیا مجموعه کارتون های در جستجوی مارکوپولو به کارگردانی سرجیو مانفیوکه از تلویزیون پخش شد، هنوز دریادها هست. بنابراین ناگفته پیداست که ساختن فیلمی از زندگی مارکوپولو رویایی بود که فیلمسازان سال ها خواب آن را می دیدند و تهیه کنندگان طرح های مجللی برای تصویر کردن سفرهای شگفت آور او ارائه می دادند. هنوز خاطرۀ تلخ ورشکستگی رائول لوی، تهیه کنندۀ نامداری که در سال 1965 فیلمی با عنوان ماجراهای مارکوپولو در فرانسه تهیه کرد که با شکست تجاری بزرگی روبرو شد، در اذهان اهالی سینما زنده بود. تا این که سرانجام تلویزیون ایتالیا دست به کار شد. مسئولیت عمدۀ تهیۀ این مجموعه که در آن زمان یعنی بیش از سی سال پیش، سی میلیون دلار هزینه برداشت، برعهدۀ فرانکو کریستالدی ( تهیه کنندۀ بزرگ فیلم های معروفی مانند آثار فرانچسکو رُزی و آمارکورد فدریکو فلینی و… ) بود. کریستالدی سی سالی بود که رویای چنین پروژه ای را در سر می پروراند، و حتی با نویسندگان بزرگی مانند ایتالو کالوینو و ارنست همینگوی برای نگارش فیلمنامه تماس گرفته بود. اما سرانجام وینچنتسو لابلا ( فیلمنامه نویس معروف ایتالیایی و خالق عیسی ابن مریم اثر فرانکو زفیره لی ) نه تنها نوشتن فیلمنامه را به عهده گرفت بلکه در تهیۀ فیلم نیز سهیم شد. وی در سال 1977 فیلمنامۀ قطوری درهزار و سیصد صفحه براساس پژوهش های تاریخی و با افزودن ماجراهای دراماتیکی مانند داستان عاشقانۀ مارکوپولوآماده کرد. کریستالدی تصمیم گرفت صحنه های مربوط به کشور چین را در همان کشور فیلمبرداری کند و بنابراین عازم جمهوری خلق چین شد. پس از گفتگو با مقامات این کشور، سرانجام دولت چین موافقت کرد که با حق نظارت بر فیلمنامه و دریافت 10% فروش فیلم در تهیۀ آن شریک شود. سپس مسئولین چینی امکانات فیلمبرداری را درتمام نقاط، از شهر ممنوعه گرفته تا جلگۀ داخلی مغولستان، در اختیار گروه تهیۀ فیلم مارکوپولو قرار دادند. از آن جا که تلویزیون ایتالیا به تنهایی از عهدۀ هزینه های سنگین این مجموعه برنمی آمد، همزمان با مذاکرات لابلا با مقامات چینی، کریستالدی جهت تهیۀ سرمایۀ هنگفت این مجموعه، راهی آمریکا شد. در نیویورک، کریستالدی با شبکۀ تلویزیونی ان بی سی قراردادی بست و کمپانی تصفیۀ آب پروکتراند گامبل نیز با سرمایه گذاری ده میلیون دلار در این پروژه موافقت کرد، به شرط آن که نقش مارکوپولو به یک بازیگر آمریکایی واگذار شود. سپس کریستالدی راه توکیو را پیش گرفت و نظر شرکت تبلیغاتی دنتسو و یک شبکۀ تلویزیونی ژاپنی را برای پرداخت بقیۀ سرمایه جلب کرد. اینک مارکوپولو آمادۀ تهیه بود. جولیانو مونتالدو کارگردان مجموعه، پس از مصاحبه با 200 بازیگر، سرانجام کن مارشال را برای نقش مارکوپولو برگزید. به علاوه برت لنکستر در نقش پاپ گریگوری دهم و آن بنکرافت هم در نقش مادر مارکو انتخاب شدند. سه سال صرف تهیۀ 4000 لباس برای فیلم شد و برای ساخت زانادو، قصر افسانه ای قوبیلای قاآن سیصد هزار دلار هزینه شد. فیلمبرداری در سه قاره انجام گرفت و یک سال طول کشید: ده هفته در ونیز، ده هفته در مراکش، و سی هفته در چین. در تهیۀ این مجموعه سه کشور اروپایی اتریش، فرانسه و انگلیس نیز مشارکت مالی کردند. به همین دلیل از بازیگران کشورهای مختلف در ساخت فیلم استفاده شده است. مونتالدو که به رغم این که در همان زمان نیز با فیلم ساکو و وانتستی ( که جایزۀ بهترین بازیگر مرد را در جشنوارۀ کن سال 1971 به ارمغان آورد ) به شهرتی جهانی رسیده بود، تا آن زمان نه سراغ پروژه های عظیم تاریخی رفته و نه برای تلویزیون کار کرده بود. وی دربارۀ مارکوپولو می گوید: ” چهارسال صرف ساخت این فیلم کردم و امروز فقط لحظات خوش آن در یادم باقی مانده است.” این مجموعه دو جایزۀ “امی” ( اسکار فیلم های تلویزیونی ) برای بهترین طراحی لباس و بهترین طراحی صحنه را از آن خود کرد و توسط 50 کشور برای نمایش خریداری شد.

مارکوپولو برای مونتالدو تنها در مقام یک جهانگرد نبود و ماجراهای او صرفا شرح عطش قدرت و وصف فتوحاتش نیست. تجار ساده ای مانند مارکو و پدرش ماتئو و عمویش نیکولو، در نگاه مونتالدوی فیلمسازبه مثابۀ نخستین ” رابطان ” بزرگ تمدن ها هستند. مردانی که تجربیات خود را در اثر ادبی ” ایل میلیونه ” به گواه می گذارند و سطح تمدنی را که سرزمین دوری مانند چین در آن زمان بدست آورده بود، به غرب مسیحی معرفی می کنند. بازسازی امپراتوری چین به بهانۀ مارکوپولو، با استادی و مهارتی درخور چنین پروژه ای  انجام پذیرفت. این نخستین باری بود که یک دوربین غربی مجوز ورود به شهر ممنوعه در پکن را بدست می آورد. پس از آن، برناردو برتولوچی با فیلم آخرین امپراتور (1987)، که جوایز اسکاری را برای کشور ایتالیا به ارمغان آورد، پا جا پای مونتالدو می گذارد. از میان صحنه هایی که در کشورهای مختلف از جمله مراکش برای خلق فضایی عربی آماده شدند، لوچانو ریچری طراح صحنه و همکارانش، بیشترین زحمت را برای یازسازی ونیز سدۀ سیزدهم کشیدند. فراموش نکنیم که میدان اصلی شهر سن مارکوتنها در قرن پانزدهم شکل کنونی را پیدا کرد و بنابراین گروه صحنه، این میدان را در قرن سیزدهم در مکانی در نزدیکی جزیرۀ لیدو بازسازی کردند.

 جملۀ ” یک ونیزی برای سفر به دنیا می آید ” که پدر مارکو در نامه ای به مادرش می نویسد، و مرگ سالواتوره دوست مارکو، انگیزه های آشکار و نهایی برای آغاز سفر می شوند. فیلمبرداری استادانۀ پاسکوالینو دسانتیس و موسیقی بی نظیر انیو موریکونه، در خدمت نمایش زندگی ونیزیان قرون وسطایی در قسمت اول مجموعه هستند. قسمت دوم سرشار از لحظه های زیبا و پرمعنایی در فضای فلسطین و بیت المقدس آن سال ها است. نمایندۀ پاپ بر مسلمانان فاتح شده و این قسمت به ترسیم چگونگی حکومت صلیبیون می پردازد. در قسمت سوم یک بار دیگر قدرت فیلمساز در خلق فضا، با استفاده از دکور، تزئینات صحنه و کمترین تعداد شخصیت، در هرمز – جزیره ای در جنوب ایران – در پائیز 1272 مشخص می شود. این قسمت با تشییع جنازه ای شروع می شود. با چند نما از سربازانی که درِ خانه ها را میخکوب می کنند و مردم وحشت زده ادامه پیا می کند، و به این ترتیب مهابت و رعب ناشی از طاعون و مرگی که به ارمغان می آورد، کاملا به بیننده منتقل می شود. اما قسمت چهارم به اولین برخورد مارکو با شگفتی های شرق دور در سال 1275 اختصاص دارد. در این قسمت  شبکۀ روابط و مراسم سنتی و اخلاقیات و عادات و قوانین مغولان با دقت و مهارتی درخور تحسین تصویر می شود. در قسمت پنجم با شرفیابی مارکوبه دربار قوبیلای قاآن، خان مغول، متوجه می شویم که مغولانی که دنیا را برپشت زین اسب فتح کرده اند، اکنون در تاروپود یک زندگی اشرافی و بسیار مجلل و روابط پیچیدۀ درباریان و بازی های سیاست گرفتار آمده اند. از این قسمت به بعد، تمامی کوشش سریال صرف نشان دادن جرئیات زندگی مغولان می شود. اما در آخرین قسمت، اتحاد مغول ها به نابودی کشیده می شود و فیلم به ما می گوید که درواقع این قدرت و تجمل پرستی است که جوهرۀ اصلی زندگی مغول ها را به اضمحلال می کشاند. در سال 1299، مارکو در برابر کشیشان از دیده هایش دفاع می کند اگرچه می داند که برای آنها باورکردنی نیست. اما در آخرمارکو را به خاطر خدماتش به مسیحیت می بخشند.

مسافرت مارکو وسیله ای برای رسیدن به روشنایی و پشت سر گذاردن تاریکی وکشف افق های جدیدی از دنیاهای ناشناخته است و سریال مارکوپولو نیز بیننده را در سفرهای شگفت انگیز مارکو، بااو همراه می کند. مونتالدو حد و مرزی برای خود نمی گذارد. کار او سینماست و در این راه سازش نمی پذیرد. وی می گوید: ” با فیلم 35 میلیمتری کداک فیلمبرداری ونگاتیوها را با سیستم تکنی کالر ظاهر کردیم. کوچک ترین نگرانی از این که  برای تلویزیون فیلم می ساختیم نداشتم. تلاشم این بوده که همان اشتیاقی را در مخاطبم ایجاد کنم که مارکوپولو اولین باری که آن مکان ها را می دید، داشت. در نهایت مارکوپولو کسی نبوده جز یک گزارشگر بزرگ عصر خود… “

پس از سخنان دکتر شرکاء بخش کوتاهی از مجموعه تلویزیونی مارکوپولو به نمایش درآمد و سپس بنفشه احمدزاده از چگونگی شکل گیری طرح تصویرسازی از سفرهای مارکوپولو سخن گفت

« دراینجا شرح کوتاهی را ازنحوۀ شکل گیری پروژه مارکوپولو برایتان به اختصار توضیح می دهم.

از زمان فکراین پروژه، شکل گیری و انجام آن زمانی نزدیک به چهارماه را سپری کردیم.

این تصمیم یک حرکت فرهنگی بود که باعث بیشتر شناخته شدن شخصیتهایی که دراین عرصه فعالیت می کنند و همچنین نزدیکتر شدن آنها و رابطه این دوکشور (ایران وایتالیا) شد. محصول آن یک تقویم که تمام یک سال میلادی و شمسی را در برمی گیرد.

انجمن تصویرگران با گذاشتن جلساتی با بخش فرهنگی سفارت به این نتیجه رسیدند که موضوعی را انتخاب کنند که نقطۀ مشترکی بین آنها داشته باشد. مارکوپولو شخصیت ایتالیایی اهل ونیز به سبب عبورش از ایران نقطه اشتراک را ایجاد می کرد. سفرو زندگی افسانه ای و پر ماجرای مارکوپولو و عبورش از شهرهای زیبای ایران تصویرهای زیادی را در ذهنها ایجاد می کرد. تشکیل یک کارگاه سه روزه برای خلق تصاویر این موضوع از ذهنمان گذشت و تصمیم به اجرای آن گرفته شد. به گفتۀ آلفونس گابریل از هنگامی که خداوند آدم ابولبشر را آفرید تا به امروز هیچ کس ، نه مسیحی نه کافر، نه تاتار یا  از هر نژاد دیگری، به اندازه مارکوپولو با مناطق گوناگون و شگفتی های بزرگ دنیا آشنا نشده است.

بعد از تحلیل متن و انتخاب تصویرگران حرفه ای که کارشان کاملاً با موضوع نزدیکی داشته باشد کارشروع شد. پس ازتوافق مراحل اولیه، مدیرهنری آقای کیانوش غریب پور طی گفتگویی با مدیرمحترم نشرافق آقای هاشمی نژاد به این توافق رسیدند که  نشر افق حامی مالی این کارگاه باشد.

مکان کارگاه دراقامتگاه سفیر بود که در اینجا به خاطر اینکه این مکان را در اختیارما قرار دادند از ایشان قدردانی می کنم.

از مدیر هنری محترم پروژه آقای کیانوش غریب پورکه کارشناسی، گرافیک و بخش چاپ وطراحی   certificateرا به عهده داشتند قدردانی می کنم همچنین از حامی این پروژه آقای رضا هاشمی نژاد مدیرنشرافق تشکر می کنم.

از هیئت مدیره انجمن تصویرگران به خاطرهمراهی با این پروژه تشکرمی کنم.

از تصویرگران حرفه ای که بطورکاملا فرهنگی با این پروژه همکاری کردند و فضایی کاملا دوستانه وصمیمانه داشتیم تشکرمی کنم. »

در ادامه مراسم کیانوش غریب پور درباره تصویرسازی و انتشار تقویم مارکوپولو توضیح بیشتری داد:

درمیانه‌ی واقعیت و خیال

« حاصل جست‌وجوی اسناد نقاشی ایرانی، بیش از هرچیز به نمونه‌هایی می‌رسد که بخشی از کتابسازی سنتی ایرانی‌اند. در حقیقت، آن‌چه آن را با معیار و مختصات مشخص، تصویرگری برای ادبیات می‌نامیم، همان چیزی است که به‌عنوان بارزترین شکل‌های نقاشی ایرانی می‌شناسیم. سنت نقاشی ایرانی، هرچند اغلب برای زینت کتاب به‌کار رفته باشد، در ماهیت خود همواره معطوف به زینت نیست؛ که اگر بود، از کتاب بیرون می‌آمد و قاب می‌شد و بر دیوار می‌نشست. دیدار فرنگ و جسور شدن نقاشان به بروز هنرشان بر دیوار هم، تا اواخر دوران قاجار نتوانست از رفتار روایی نقاشی کم کند. طوری که گویی همان جنس روایت تصویری که در کتاب بود، در ابعاد بزرگ‌تر و با همان خصلت، بر روی دیوار ادامه داشت.

کیانوش غریب پور

به این ترتیب ادبیات و شعر، یعنی کلام، به‌عنوان بازرترین نمودهای فرهنگ ایرانی، چنان در دیگر تظاهرات هنر ایرانی ریشه دارد که هر نوع فاصله‌ گرفتن از مضمون، داستان، کلام و روایت را به‌مثابه‌ی تهی شدن از معنی می‌گیرد. چنین است که در سنت نقاشی ایرانی، نمی‌توان تصویری ساخت که راوی قصه، واقعه، مضمون یا شعری نباشد. این ریشه کهن و عمیق تصویرگری در ایران، هم‌چنان شاخ و برگ زایید تا وقتی که موج‌های انقلاب صنعتی به ایران رسید و کتابسازی نوین، تنوع و امکانات جدیدی برای پیدا شدن چهره‌ای جدید از تصویرگری مهیا کرد. تصویرگر ایرانی، همه‌ی ظرفیت‌های فنی و همه‌ی زیبایی‌شناسی نقاشی قرن نوزدهم به بعد فرنگ را گرفت و با افزودن مضمون و روایت، دستمایه‌ی تصویرگری آفرید. گویی سرنوشت محتوم داستان‌سرایی و روایت مضمون، جزء لاینفک تصویر ایرانی است. حتی در سینما و مدیوم‌های مدرن‌تر هم  هنرمند ایرانی اغلب در پی معادل‌سازی تصویری برای گزاره‌های کلامی است.

پس عجیب نیست که در ایران، درخت تصویرگری، هنوز با نشاط است و هر روز بار جدیدی می‌دهد. درست زمانی که گمان می‌کنیم همه‌ی ظرفیت‌های تصویرگری ایرانی رها شده و چیزی جدیدی در چنته نمانده، شکل جدیدی از تصویرگری جوانه می‌زند. هنرمند تصویرگر ایرانی همواره چشم به‌راه جهان هستی است که از ره‌آورد هنرهای دیگرش چه تحفه‌ای برای به‌روزکردن تصویرگری‌آش به ارمغان می‌آورد.

اکنون، در ادامه‌ی دورانی از تصویرگری هستیم که من آن را «عصیان» می‌نامم. عصیان نسل نوی تصویرگر ایرانی در برابر الگوهای بیرونی و درونی تصویرگری نسل پیش از خود. اختلافی کاملاًَ روشن در ماهیت روایت و هویت زیبا‌شناسی. بی آن‌که از تنه‌ی روایتگری کهن ایرانی جدا شده باشد. برای این نسل کوشا، خلاق، متکثر و متنوع، هر بهانه‌ای برای تصویرگری مغتنم است. چه نمایشگاهی جمعی باشد، چه مسابقه‌ای در این‌سو یا آن‌سوی مرزها، چه کتاب و نشریه‌ای به سفارش، چه کارگاهی برای تجربه‌کردن و لذت‌بردن از تصویرگری.

انتخاب تصویرگران مناسب برای روایت تصویری سفرهای مارکوپولو از میان این گروه بزرگ و مشتاق کار دو پهلویی است. کاری است آسان چون همه نوع سلیقه و همه نوع توانایی در میان تصویرگران معاصر ایرانی پیدا می‌شود و کاری دشوار است چون وقتی دقیق می‌شویم، همه برای تصویرگری فضای متناقض سفرهای مارکوپولو مناسب نیستند.

مهم‌ترین مشکل تصویرگری سفرهای مارکوپولو، نداشتن سندی یک‌دست و روشن از این گذر تاریخی به فارسی است. هرچند گمان می‌کنم پیچیدگی زبانی نسخه‌ی اصلی هم، به شدت امکان تصویرگری سفرهای مارکوپولو را از تصویرگران غیر ایرانی هم گرفته باشد. شاهد آن‌که، به رغم جذابیت و اهمیت سفرهای مارکوپولو و ماجرای  راه ابریشم، این تم، هرگز مضمونی جدی برای تصویرگران غربی یا حتی شرق دور نبوده است.

نقص دیگر، چیرگی خصلت توصیف بر وجه داستانی است. یعنی اسناد موجود سفرنامه، چندان که به توصیف ویژگی‌های شهر و جغرافیایی مسیر پرداخته، از داستان‌سرایی فاصله گرفته است. به این ترتیب، همان‌طور که منطقی هم به‌نظر می‌رسد، نمی‌توان خط واحد و روشن داستانی را در سفرهای مارکوپولو تشخیص داد، چیزی که هنرمند تصویرگر، منطقاً نیازمند آن است.

از همه مهم‌تر، آغشته شدن سفرهای مارکوپولو و شخصیت او به  خیالات، اوهام و افسانه‌های محلی است. تا جایی که گاهی اقدامات و داستان‌واره‌های شخصیت‌های تاریخی دیگر و گاه شخصیت‌های خیالی و افسانه‌ای به مارکوپولو نسبت داده شده است.

به این ترتیب باید تصویرهایی برای سفرهای مارکوپولو ساخته می‌شد که چیزی بین واقعیت و خیال باشد. نه قرار بود اینفوگرافی کنیم و نقشه‌ی توریستی بسازیم نه قرار بود تصویرهای کاملاً‌ مستند تاریخی خلق کنیم. نه قرار بود نقشه‌ی جغرافیایی بسازیم و نه قرار بود راه‌ابریشم را مستندسازی کنیم. در عین حال قرار هم نبود به دست خیال، واقعیت را وارنه کنیم و از باورهای تاریخی فاصله بگیریم و مارکوپولوی خیالی بسازیم. اسناد در اختیار هم، در نهایت چیزی جز وصف شهرهای مسیر سفرهای مارکوپولو نبود. پس باید جنوای می‌ساختیم که هم جنوا باشد و هم نباشد، باشد چون بنیان ما خیال نبود و نباشد که همه چیز، وصف تام و تمام واقعیت نبود. این سرنوشت ونیز، هند، طبس، هرمز، یزد و سرزمین‌های دیگر هم بود.

گاهی در بیابان‌هایی که مارکوپولو سرگردان و خسته بود، سرگردان و خسته شدیم، گاه از رنگ و بوی شهری زنده و شاداب همانند او به وجد آمدیم و گاه وهم و خیال، هم‌چون رازهای دنیای کهن بر ما هم چیره شد و تصویری رمزآلود برایش ساختیم تا حقیقت‌هایی را که همواره جزو اسرار سفرهای مارکوپولو می‌ماند، در تصویرهای سفرنامه‌ی مارکوپولو هم، از اسرار باشد.

با این همه حاصل کار همکاران هنرمند من در این کارگاه سه روزه برای همیشه دیدنی است. گمان می‌کنم مارکوپولو هم با  من موافق باشد»

در پایان لوح های تقدیری از سوی سفارت ایتالیا، بن سفر از سوی گروه مسافرتی و گردشگری مارکوپولو به تصویرگران این مجموعه اهدا شد و ترانه یلدا نیز به نمایندگی از بازرگانی گلستانی  به همین مناسبت قلم هایی را به دست اندرکاران این طرح و تقویم اهدا کرد. ترانه یلدا ضمن اهدای این قلم ها از رمان « شهر نامرئی» ایتالو کالوینو سخن گفت که بر اساس سفرنامه مارکوپولو نوشته شده و خود در سال های قبل آن را ترجمه و روانه بازار نشر کرده است.

تصویرسازان تقویم مارکوپولو

( عکس ها از مجتبی سالک)

شب دانیل کلمان/ میعاد راشدی فر

نود ویکمین شب مجله بخارا به نام « شب دانیل کلمان» با همکاری دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه آزاد ـ واحد مرکزی عصر روز دوشنبه 7 آذرماه در سالن اجتماعات دانشکده با سخنرانی علی دهباشی آغاز شد .

علی دهباشی با تقدیر از دکتر محمد زیار رییس دانشکده به شخصیت فرهنگی وی اشاره کرد و او را جز معدود کسانی معرفی کرد که نقش فرهنگی خود را در کنار نقش اداری به عنوان شخصیت فرهیخته و صاحب قلم در جامعه ایفا می کند.

دکتر محمد زیار، دکتر سعید فیروزآبادی و علی دهباشـی ـ عکس از مجتبی سالک

در ادامه به معرفی کوتاهی از نویسنده معاصر آلمانی “دانیل کلمان” پرداخت.

« دانیل کلمان نویسنده معاصر آلمانی درسال 1975  درمونیخ از پدری کارگردان   ومادری هنر پیشه  متولد شد.در    1981  به همراه خانواده اش  به وین رفت و همانجا در مدرسه ی مسیحی تحصیل کرد و بعد ها تحصیلاتش رادر زمینه ی فلسفه و زبان و ادبیات آلمانی ادامه داد.تا کنون بسیاری از نوشته های او در فهرست پر فروشترین کتابهای اروپا بوده است و برخی از آنها به بیش از 40 زبان ترجمه شده و جوایز متعددی را از آن خود کردهاز جمله جوایز ادبی 2006و2008 در آلمان. همچنین دکتر سعید فیروز آبادی کتاب” من و کامینسکی ” او را به زبان فارسی برگردانده است وی اشاره ای به دیگر آثار کلمان از جمله  مساحی زمین و اثر تازه اش شهرت نیز داشت. »

سپس دکتر فاطمه خداکرمی با موضوع « نسل گلف در ادبیات آلمان» برای حاضران سخن گفت :

« ادبیات بعنوان پلی ارتباطی بین انسانها، نقش بسزایی درترویج افکار واندیشه های ملل مختلف وشناخت مشترکات فرهنگی دارد. به کمک ادبیات، نسل ها و نژادها فارغ از بعد زمانی و مکانی با افکارواندیشه های صاحبان کلام که درقالب اثر ادبی مطرح می شوند، ارتباط برقرار می کنند.

 درایران بسیاری ازخوانندگان آثارمعاصرادبی هنوزهم ادبیات آلمان را با بزرگانی چون توماس مان، برتولت برشت، هاینریش بل و گونتر گراس می شناسند که در واقع هاینریش بل و گونتر گراس از جمله نویسندگان به نام ادبیات آلمان بعد از جنگ جهانی دوم هستند که باعث حیات مجدد ادبیات آلمان شدند. درتاریخ معاصرآلمان می توان به دوواقعۀ مهم تاریخی اشاره کرد: پایان یافتن جنگ جهانی دوم سال1945و فروپاشی دیوار برلین سال1989.

دکتر فاطمه خداکرمی ـ عکس از مجتبی سالک

بعدازجنگ جهانی دوم، ادبیاتی در آلمان پایه گذاری شد که آن را ” ادبیات ویرانه هاTrummer Literatur” نامیدند وهانریش بل یکی از پدید آورندگان آن بود. “ادبیات ویرانه ها” آیینۀ تمام نمای مسائلی بود که نویسندگان جوان آن روز در جنگ – در ارتش – درزندان – درتبعید ویا درمهاجرت تجربه کرده بودند. کشورآلمان دردوران جنگ به ویرانه ای تبدیل شده بود وبه لحاظ رشد ادبی فرسنگها از کشورهای اروپایی و امریکایی عقب مانده بود؛ درواقع حکومت دیکتاتوری ارتباط خوانندگان آلمانی را با ادبیات جهانی قطع کرده بود. درچنین شرایطی، ادبیات آلمان بایستی دوباره احیا می شد. دراین دوره زبانی تازۀ در ادبیات آلمان به وجود آمد ونویسندگانی چون هانریش بل (1985-1917) خالق “عقاید یک دلقلک” وگونترگراس(1927) خالق “طبل حلبی و سال های سگی” که شخصا” دوران سخت جنگ را لمس کرده بودند در آثارشان با به تصویرکشیدن جنگ وفجایعی که در میدان های جنگ و ارودگاه های نظامی اتفاق افتاده بود وهمچنین با بیان معضلات دوران بعد از جنگ، ادبیات آلمان را دوباره در عرصۀ ادبی جهانی مطرح نمودند؛ بطوریکه هانریش بل درسال1972وگونترگراس در سال 1999جایزه ادبی نوبل را از آن خود کردند.

ادبیات آلمانی پس ازجنگ شاید تا سه دهه درگیر موضوعاتی چون جنگ، گرسنگی، حکومت خودکامه، فقر،ویرانی، بیکاری، گرانی، بازار سیاه و… شد. در واقع ادبیات مدرن آلمان بعد ازجنگ جهانی دوم به خاطر تم ادبی اش، بیشتر بازتاب تجربیات تلخ انسان ها در دوران جنگ یا درگیری فرد با حکومت توتالیترحاکم بود.

درسال 1989واقعۀ مهمی در تاریخ آلمان به ثبت رسید و آن هم فروپاشی دیواربرلین بود که از آن درتاریخ بعنوان جنگ سرد نیز نام برده شده است. بعد از فروپاشی دیوار برلین گروهی در ادبیات آلمان مطرح شدند که خود را “نسل ادبیات پاپ ” نامیدند. فلوریان ایلیس(Illies) که از نویسندگان ادبیات پاپ می باشد درسال 2000کتابی تحت عنوان نسل گلف” Generation Golf” منتشرمی کند واین رمان باعث شهرتش می شود. فلوریان ایلیس (1971) روزنامه نگارونویسنده آلمانی است که ازسال 1997پاورقی هایش درروزنامۀ فرانکفورت آلگماینه (Frankfurter Allgemeine Zeitung) منتشر می شود. این نویسندۀ جوان آلمانی در کتاب “نسل گلف” با زبانی ساده وطنزگونه خصوصیات و ویژگی- های نسلی را به تصویرمی کشد که بین سال های 1975-1965در آلمان بزرگ شده است. این نسل برخلاف والدینشان دررفاه و آرامش خاطری بسرمی برد، که مدیون روزهای تیره و تاری است که والدینشان با سرسختی هرچه تمامتر آنها را تحمل وپشت سرگذاشته است.

عنوان “گلف” اقتباس شده از بازی گلف نیست، بلکه اشاره به نسلی می کند که با ماشین فولکس واگن گلف بزرگ شده است. درواقع نویسندگان جوان آلمان نسل گلف، درشرایط سیاسی واجتماعی رشدکرده اند که با شرایط سیاسی و اجتماعی نویسندگان بعد از جنگ جهانی دوم بسیار تفاوت دارد، به همین خاطرنویسندگان جوان آلمان نمی توانند مانند نویسندگانی چون هاینریش بل و گونتر گراس از تجربه های تلخ دوران جنگ و تبعید و یا ازسال های پرآشوب قبل ازفروپاشی دیواربرلین بنویسند، و بنابرتمایل خوانندگان جوان امروزی که بیشترمایل به خواندن مسائل و اتفاقات روزمره هستند،درآثارشان بیشتر تجربه های صرفا” شخصی و خصوصی خود را از زبان راوی بازتاب می دهند.

رمان “نسل گلف” اتوبیوگرافی وشرح زندگینامۀ خود نویسنده است که از زبان من راوی بیان می شود، البته در بخش های از این رمان اتفاقات از زبان شخص راوی نیزتعریف می شود ودرمجموع رمانی سرگرم کننده است. نویسنده با استفاده از واژه ها و اصطلاحاتی که مختص زبان نسل جوان آلمان  است، با بیان خاطرات نسل خود، طرزفکر وشیوۀ زندگی نسلی را به تصویر میکشد که درکل جامعه عمومیت دارد وتداعی کنندۀ خاطراتی است که خواننده آنها را شخصا” تجربه کرده  و ازاینکه می بیند خاطرات شخصی او برای دیگران نیز اتفاق افتاده، بر سر ذوق می آید(نوعی همزاد پنداری) و احساس هویت مشترک با نویسنده و دیگر خوانندگان کتاب می کند و خود را در جمع دیگران احساس می کند و از این طریق برای مدتی هرچند کوتاه بر انزوا وتنهایی که از ویژگی های این نسل است،غلبه می کند.

رمان “نسل گلف” که به نسل زینگل ها نیز مشهوراند، اشاره به نسلی می کند که فارغ از دغدغه و نگرانی های موجود است و در انتخاب نوع زندگی، شغل و محل اقامت خود کاملا” مستقل و آزاد است، اما مشکل اساسی این نسل مستقل و فردگرا- تنهایی، انزوا و عدم توانایی در برقراری ارتباط با دیگران است. “نسل گلف” چندان علاقمند به مسائل سیاسی نیست و کمتر خود را درگیر زد وبندهای گروههای سیاسی حاکم برجامعه می کند. برای آنها فرقی نمی کند که چه کسی عضومجلس آلمان است و یا چه اتفاقاتی در احزاب سیاسی می افتد. برای آنها انتخاب رنگ ژاکت مارک دار بمراتب سخت تر و مشکل تر است تا اینکه یکی از احزاب SPD  یا  CDUرا انتخاب کند. این نسل بجای پرداختن به مسائل سیاسی به مسائل شخصی خود می پردازد…

درخاتمه باید دید آیا آثارنویسندگان جوان آلمانی می توانند پس از گذشت چندین دهه در زمرۀ آثار ماندگار ادبیات آلمان مطرح شوند. »

و پس از آن دو قسمت منتخب از رمان من وکامینسکی توسط سارا نعیما رو خوانی شد و در ادامه دکتر سعید فیروز آبادی  نگاهی داشت به رمان « من و کامینسکی » اثر دانیل کلمان».

دکتر سعید فیروزآبادی و علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

واگویۀ سرنوشت انسان معاصر؛ نگاهی به رمان «من و کامینسکی» اثر دانیل کلمان

« دانیل کلمان از جمله نویسندگان مطرح آلمان در یک دهه اخیر است و بیشتر این شهرت را مدیون رمان «من و کامینسکی» است و بعدها «مساحی جهان». آخرین رمان او که در سال 2009 منتشر شد، «شهرت» نام دارد و مدت­ها در فهرست پرفروش­ترین کتاب­های آلمان جا داشته است. برای درک بهتر دلایل این محبوبیت به سراغ «رمان من و کامینسکی» می­رویم و ابتدا خلاصه­ای از داستان را ارائه می­کنیم و بعد دربارۀ ژانر و ویژگی­های این اثر صحبت خواهیم کرد.

من و کامینسکی، داستان بخشی از زندگی یک ژورنالیست است. این زندگینامه­نویس که به نسل گلف یا به­اصطلاح مجردها تعلق دارد، درواقع وارث سنتی ادبی در غرب است. منظورم زندگینامه­نویسی است. در اروپا رسم بر این است که معمولاً از کسانی که با آثار و زندگی نویسنده یا هنرمندی آشنا هستند، دعوت می­شود زندگینامه­ای برای آن فرد بنویسند. این رسم که امروزه نیز وجود دارد، باعث می­شود که بعدها هر زمان حرفی از آن نویسنده یا هنرمند به میان بیاید، از زندگینامه­نویس دعوت کنند دربارۀ او صحبت یا اظهار نظر کند. درواقع به تعبیری دیگر زندگینامه­نویس را معمولاً مسلط­ترین فرد بر زندگی و آثار فرد مورد نظر می­دانند. زباستیان تسولنر هم همان کسی است که قرار است زندگینامۀ مانوئل کامینسکی، نقاش مشهور و نابینایی، را که مدتی است از شهرت او کاسته شده است، بنویسد. زباستیان به­همین دلیل به محل زندگی کامینسکی سفر می­کند و در راه گوشه­هایی از زندگی بی­سروسامان خودش را هم شرح می­دهد. برای مثال در میانه ­های رمان مشخص می­ شود که دوستش او را از خانه بیرون انداخته است، زیرا نه­ تنها دیگر رابطه ­ای بین آن دو وجود ندارد، بلکه خودش هم هیچ رغبتی برای پرداخت سهم اجاره نشان نمی­ دهد. بیشتر زندگی او خلاصه در گذران روز می­ شود و هیچ هدف مشخصی ندارد. زندگی بی هدف مشخص، حتی از لحاظ شغلی و حرفه­ ای هم از ویژگی­های همان نسل گلف است.

در هر حال زباستیان به شهر کوچکی می­رسد که کامینسکی در آنجا زندگی می کند و با وقاحت تمام – یا به ­تعبیر خودش  جسارت کامل- به­ رغم دریافت پاسخ منفی در آن روز، به خانۀ کامینسکی و مهمانی او راه پیدا می­ کند. نخستین تلاشش برای جلب نظر همگان چندان موفق نیست، زیرا هدف از نگارش زندگینامه را تنها کسب شهرت می­ داند. جالب آن است که حتی بارها به این موضوع فکر می­ کند که پس از نگارش این زندگینامه بهتر است که کامینسکی بمیرد. در این صورت از او دعوت خواهند کرد که به­عنوان زندگینامه­نویس به تلویزیون برود و بعد هم مصاحبه پشت مصاحبه و فروش کتاب بالا می­رود و او هم می­تواند قرض­هایش را بپردازد و زندگی راحتی داشته باشد.

دکتر سعید فیروزآبادی ـ عکس از مجتبی سالک

مانع ابتدایی ایجاد ارتباط بین زباستیان و نقاش، دختر کامینسکی است، ولی دختر بعد به سفری کوتاه می­رود و زندگینامه­ نویس با پرداخت رشوه به مستخدم، فرصت پیدا می­ کند به سوژه­ اش نزدیک شود و درعین حال در فرصتی مناسب همۀ خانه را به­ دنبال عکس و مدارک بگردد. شیوۀ روایت داستان به گونه­ ای است که نشان می­ دهد، بخشی از این موضوع را قبلاً کامینسکی خودش طراحی کرده است.

در میانه ­های داستان هم گفته­ های کسانی را که پیش­تر با کامینسکی آشنا بوده­ اند، مرور می­ کند و نشان می­ دهد که کامینسکی چه پیشینه­ ای داشته است. در همان زمان تنهایی با کامینسکی صحبت از رابطۀ کامینسکی با زنی به ­میان می­ آید که نقاش فکر می­ کند مرده است، ولی زن در شهری دور زندگی می­کند. به همین دلیل کامینسکی و زباستیان با هم تصمیم می­ گیرند به آن شهر سفر کنند. این سفر پر ماجرا با اقامتی کوتاه در شهر محل زندگی زباستیان همراه است. زباستیان از این موقعیت سوءاستفاده می ­کند و برای حل مشکلات خود کامینسکی را به یک نمایشگاه نقاشی می ­برد. حضور کامینسکی در نمایشگاه باعث می­ شود که دیگران به زباستیان توجه کنند. درنهایت و پس از ماجراهای مختلف، نقاش و کامینسکی به خانۀ آن زن          می­ رسند و پیرزن که ازدواج کرده است و شوهری خوب دارد، خیلی کامینسکی را به یاد نمی­ آورد، برخورد او طنزآمیز است و در دنیای خودش سیر می­ کند. این عشق دورۀ جوانی کامینسکی که حتی در دوره­ ای انگیزۀ زندگی او بوده است، درگذر زمان دیگر رنگ باخته است. گذر زمان که یکی از موضوع­های مطرح در این رمان است، در پایان موضوع اصلی داستان می­ شود. بارها هم در خود رمان سخن از این گذر زمان به میان می­ آید. برای مثال جایی پیرزن به زباستیان می­ گوید: «ما اصلاً فکر نمی ­کردیم که روزی پیر خواهیم شد. این را حتما بنویسید.» این نگاه به زندگی برای ژورنالیست جوان تحولی ایجاد        می­ کند. او در پایان داستان دیگر آرزوی مرگ نقاش را ندارد، بلکه در ساحل دریا می ­نشیند و هر چه را دربارۀ نقاش گردآوری کرده است، به دریا می­ ریزد و خودش را از قید و بندهای روزمر­گی آزاد می­ کند.

در ادبیات آلمانی­ زبان ژانر مشخصی به ­نام رمان هنرمندان وجود دارد. پیشینۀ این ژانر به گوته و برنامۀ تئاتری ویلهلم مایستر در سال 1776 می­ رسد و نویسندگان بسیاری همچون لودویگ تیک در «ریتر گلوک»، گتفرید کلر در «هاینریش سبزپوش»، توماس مان در «مرگ در ونیز» و هرمان هسه در «آخرین تابستان کلینگزورها» در این ژانر آثاری را نگاشته­ اند. رمان هنرمندانKünstlerroman درواقع زیرشاخۀ رمان آموزشی است. در این ژانر مطرح از دورۀ ابتدایی رمانتیک، زندگی یک هنرمند یا نابغه روایت می­ شود و در آن آثارش و شرایط اجتماعی پیدایش این آثار هم می ­آید. ممکن است که سوژۀ داستان خیالی هم باشد، ولی پایان معمول این رمان تراژیک است.

با این تعریف، رمان «من و کامینسکی» هم از ژانر رمان هنرمندان است، ولی تفاوت­های بسیاری با نمونه­ های قبلی خود دارد. در این رمان جست­ وجوی زندگینامه­ نویس جوانی برای درک بهتر زندگی و آثار امانوئل کامینسکی نقاش دیده می­ شود، ولی بیش از آنکه موضوع این اثر زندگی هنرمند باشد، موضوع اصلی آن زندگی خود زباستیان و تحولی است که در وجودش رخ می­ دهد. زباستیان خودشیفته که در دنیای ذهنی خود هر کاری را برای دستیابی به هدف مجاز می­ داند و درعین حال هیچ هدف مشخصی هم جز کسب شهرت و ثروت ندارد، خودش موضوع اصلی این رمان است. شیوۀ روایت من- راوی که فرصت درک ماجرا از زاویۀ دیگری را برای خواننده فراهم می­ کند، جذابیت زیادی به رمان می ­دهد و مخاطبان این اثر را که شاید گروهی از آنها خویشتن را در نقش همین فرد می­ بینند، جذب می­کند. منظور از مخاطبان همان نسلی است که سن و سالی مشابه کلمان و اکنون حدود سی و پنج سال دارند. از ویژگی­های این نسل آن است که علاقه­ ای به تشکیل خانواده ندارند و دغدغه ­های آنها هم فقط به زندگی روزمره خلاصه می­ شود. زندگی با پول توجیبی از پدر و مادر و استفاده از خودرو گلف مادر هم از نشانه ­های وجود آنها است. این زندگی حاصل رفاهی است که در سال­های بین 1980 تا 1990 در آلمان وجود داشت و این نسل را پدید آورد. باید پذیرفت که این نسل همان متولدان حدود سال­های 1965 تا 1975 هستند.

از دیگر دلایل تفاوت ژرف این رمان با رمان هنرمندان سنتی آلمان، شیوۀ روایت کلمان در این اثر است. نثری ساده و جذاب و روایتی طنزآمیز که ریشه در سنتهای گذشتۀ ادبیات آلمانی ­زبان دارد، باعث می­ شود تا خواننده هر لحظه جنبه­ های طنزآمیز بسیاری را کشف کند. این طنز را در همان مواجهۀ اولیه زباستیان با کنترل­چی قطار و مشکلی که با ریش­تراش برقی خود دارد و بعدها هم در برخورد با مهمانخانه ­دار، خود کامینسکی و مهمانانش، دختر کامینسکی و حتی در شیوۀ فکر کردن راوی می ­بینیم.

در این اثر هیچ نشانی از شخصیت­ پردازی معمول در رمان­های هنرمندان گذشته همچون «مرگ در ونیز» توماس مان و شخصیت گوستاف فون آشنباخ در آن نیست. حتی پایان داستان هم هیچ شباهتی به آن اثر ندارد. دلیل این امر مشخص است. افرادی که از آنها در رمان سخن به میان می آید، همگی درگیر مسائل شخصی خود هستند، یکی از پیری و مرگ می­ ترسد، دیگری در پی کسب شهرت به هر قیمت است، آن دیگری هیچ غصه­ ای جز دخترش که چند خیابان آن طرف­تر زندگی می­ کند و به او سر هم نمی ­زند، ندارد. به ­راستی دلیل وجود این گونه افراد در رمان به­ جای شخصیت­های بزرگ گذشته چیست؟ به نظرم می ­رسد در اینجا می­ توانیم رمان در آغاز هزارۀ سوم را با تراژدی و تحول آن در عصر حاضر مقایسه کنیم. فریدریش دورنمات سال­ها پیش­تر در مقاله­ ای گفته بود در روزگار حاضر دیگر کسی تراژدی نمی ­نویسد، بلکه فقط می­ توان کمدی نوشت. دلیل این موضوع هم آن است که دیگر خبری از شخصیت­های بزرگی نیست که قادرند تحول ایجاد کنند و به نبرد با سرنوشت بروند. مشکل بزرگ انسان معاصر اروپایی در آغاز این هزاره، بی ­تردید هویت است، زیرا هیچ کسی نیست که بتواند یک ­تنه تحول ایجاد کند و وجودش برای این تحول ضروری باشد. انسان معاصر فاقد هویت مشخص است. همین موضوع دربارۀ رمان معاصر و «من و کامینسکی» درست به­ نظر می­رسد. از این­ رو، دیگر از تراژدی خبری نیست؛ کمدی زبان گویای هنر است. با این تعبیر دیگر رمان به معنی قرن هجدهم و نوزدهم به انتهای راه خود رسیده و از رمان­های بزرگ گذشته کمتر می ­توان نشانی یافت.»

و در پایان فیلم مستندی از دانیل کلمان در نمایشگاه فرانکفورت برای حضار پخش شد.

گزارش شب کارلو کولودی

برگزاری شب کارلو کولودی با یادی از صادق چوبک، نخستین مترجم « پینوکیو» در زبان فارسی

مجله بخارا با همکاری سفارت ایتالیا نودمین شب از مجموعه شب­های بخارا را به « کارلو کولودی» نویسندۀ «پینوکیو» اختصاص داد که غروب روز 5 آبان ماه 1390 در مدرسۀ ایتالیایی­ها ( مدرسه پیترو دلاواله) برگزار شد.

آغازگر این مراسم علی دهباشی، مدیر مجله بخارا بود که ضمن تشکر از سفارت ایتالیا در تهران ، مدرسۀ ایتالیایی ( پیترو دلاواله ) و پروفسور کارلو چرتی چنین گفت :

کارلو کولودی، نویسندۀ آدمک چوبی یا پینوکیو درگذشت. به عبارت دیگر یکصد و بیست و یکسال از درگذشت کارلو کولودی می­گذرد.

کارلو کولودی که نام اصلی­اش کارلو لورنزینی است در 24 نوامبر 1826 در فلورانس ایتالیا به دنیا آمد. عنوان « کولودی » هم نام یکی از روستاهای توسکانی در ایتالیاست.

کارلو یکی از ده فرزند پدر و مادری بود که شغل خدمتکاری داشتند. کارلو در دبستان از زمرۀ بچه­هایی بود که آموزگار و هم شاگردی­هایش را از شیطنت­های خودش « زله » کرده بود. به طوری که چندین بار در معرض اخراج از مدرسه قرار گرفت. گفته­اند کارلو به الاغ علاقه خاصی داشت و غالباً نقاشی و کاردستی­هایش طراحی از « الاغ» بودند.

علی دهباشی از دوران کودکی کارلو کولودی می گوید ( عکس از مجتبی سالک)

پدرش آرزو داشت که او روزی کشیش شود. اما این آرزوی پدر تحقق نیافت. کارلو سرانجام پس از تحصیلات اولیه در یک کتابفروشی به کار مشغول شد و بعدها هم به روزنامه­ نگاری علاقه ­مند و یک روزنامه نگار لیبرال فعال شد.

کارلو به « آموزش» و « کلیسا» اعتقادی نداشت. او همواره از دوران دبستان و تحصیل با بدی و ترس یاد می­کرد و در همین کتاب پینوکیو هم، مدرسه جایی است که همه به شدت از آن می­ ترسند و هراس دارند.

داستان پینوکیو در اصل همانطور که می­ دانید به زبان ایتالیایی است، این کتاب نه تنها از مشهورترین کتابهای ایتالیا بلکه به قول صادق چوبک « شهرۀ آفاق« است.

پینوکیو به تمام زبانهای جهان ( بیش از سی زبان) و حتی به لهجه ­های محلی اسکاتلند و ایرلند ترجمه شده و نابغۀ قرن بیستم والت دیسنی نیز از روی آن فیلمی زیبا ساخته است که خود شاهکاری است. و بد نیست بدانید که تا کنون متجاوز از 65 روایت مختلف به صورت انیمیشن، سریال داستانی، فیلم سینمایی و خیمه­ شب بازی از این داستان ساخته شده است.

پینوکیو در سال 1881 میلادی تکه تکه یا به صورت پاورقی برای نشریۀ کودکان نوشته شد و در همان زمان با استقبال فوق­ العاده بی­ نظیری از سوی بچه های ایتالیایی روبرو شد و در ایتالیا جزو متون درسی تدریس می­ شد.

سخنم را با جملاتی از مترجم پینوکیو که با عنوان « آدمک چوبی» توسط صادق چوبک به فارسی ترجمه شده است به پایان می­آورم :

« پینوکیو یک کتاب درسی اخلاقی است، اما نه از آن گونه کتاب­های خشک اخلاقی که می­گوید بچه باید جلو بزرگ­ترها سر به زیر و خاموش باشد و اظهار حیات نکند و سر سفره حرف نزند و نخندد. چاشنی این کتاب انسان­دوستی و همدردی با مردم صلح­دوست است . در این داستان کینه و انتقام و دروغ و تقیه و ظلم و نادرستی به سر حد امکان منفور، و برعکس انسان­دوستی و دل­سوزی و مخصوصاً گذشت پسندیده شناخته شده است. از خواندن آن آیینه ی روشن ضمیر کودکان و سینه­ ی بی­ کینه­ ی آنان صیقل می­ گیرد و تمام عمر پینوکیو را به دوستی برمی­ گزینند و فراموشش نمی­ کنند.»

پس از آن ماریو کازاری که از ایران­شناسان ایتالیایی است از بررسی­ های خود بر ترجمه­ های متفاوت داستان پینوکیو به زبان فارسی سخن گفت که هانیه اینانلو سخنان وی را به فارسی برگرداند.

پروفسور ماریو کازاری در دانشگاه روم و ناپل در رشتۀ ایرانشناسی تحصیل کرده و در 1997 فارغ­ التحصیل شده است و بعد در سال 2001 موفق به اخذ درجۀ دکترا شد و دکترای او تحلیل و تفسیر « اسکندرنامه » است و در حاضر استاد زبان و ادبیات عربی در دانشگاه سالیتو در ایتالیاست.

وی تا کنون سه مقاله مفصل دربارۀ پینوکیو و یک مقاله دربارۀ ترجمه­ های فارسی پینوکیو نوشته است. برخی از کتاب­های پروفسور کازاری به این قرارند :

ـ اسکندر و فردوس در ادبیات فارسی قرون وسطی

ـ ترجمه کتاب آشپزی­ قرن سیزدهم از عربی

ـ ترجمه ماهی سیاه کوچولو از فارسی به عربی

ـ ترجمۀ جدیدی از هزار و یک شب از عربی به ایتالیایی

« می‌خواستم از همه شما تشکر کنم مخصوصاً از آقای پروفسور چرتی و آقای دهباشی از اینکه این فرصت فرهنگی با ارزش را تشکیل دادند. مطمئن هستم که کارلو کولودی مولف کتاب پینوکیو خیلی خوشحال خواهد شد که در مناسب یک شب بخارا دربارة پسرکِ – یعنی آدمک چوبی – پسرکِ خودش که پینوکیو [هست] چند سخنرانی و یک مصاحبه و نمایش فیلم انجام شود. و از خانم هانیه هم خیلی تشکر می‌کنم ار اینکه کار من را خیلی ساده‌تر کرده؛ من وقت تهیه کردن یک سخرانی به زبان فارسی را نداشتم [لذا] به زبان ایتالیایی حرف می‌زنم و خانم هانیه ترجمه می‌کنند. خیلی ممنونم.

من در شهر فلورانس در استان تُسکانی ایتالیا به دنیا آمدم شهری که خود کارلو کولونی نویسندة کتاب پینوکیو هم در آنجا سالهای زیادی زندگی کرده و در واقع می‌توان گفت به نوعی آن شهر زادگاه داستان پینوکیو محسوب می‌شود.

ماریو کازاری تکه ای از داستان پینوکیو ترجمۀ صادق هدایت را می خواند ـ عکس از مجتبی سالک

در واقع کتاب داستان پینوکیو، داستانی بود که ما در سال اول تحصیل در مدرسه ابتدایی آن را می‌خواندیم و برای ما یک چیز عادی تلقی می‌شد یعنی وقتی که ما الفبا را یاد می‌گرفتیم و با زبان آشنا می‌شدیم در انتهای سال شروع به یادگیری کتاب پینوکیو به صورت یک داستان می‌کردیم و در کل سال دوم هم باز ما مجدداً کتاب پینوکیو را کار می‌کردیم. در آن زمان برای ما یک چیز خیلی عادی و روزمره محسوب می‌شد، اما بعدها که بزرگ‌تر شدم متوجه شدم که به این سادگی‌ها هم نبوده و اصولاً‌ کتاب پینوکیو فقط برخاسته از ایالت تسکانی نیست بلکه یک کتاب جهانی است.

کتاب پینوکیو در واقع در سال 1883 توسط کارلو کولونی نوشته شد در سال 1892 ترجمه این کتاب آغاز شد. اولین زبان که بدان ترجمه شد زبان انگلیسی بود که در سال 1892 چاپ شد، در سال 1901 این کتاب در آمریکا به چاپ رسید، در سال 1902 در فرانسه، 1905 در آلمان، 1908 در روسیه، 1911 در سوئیس و در سال 1912 در اسپانیا این کتاب به چاپ رسید.

ماریو کازاری و هانیه اینانلو ـ عکس از نفیسه مشعشعه

می‌توان این ادعا را داشت که کتاب پینوکیو، کتابی است که بیشترین تعداد ترجمه را به بیشترین زبان‌های دنیا داشته است، و کتابی است که نه تنها به بسیاری از زبان‌های دنیا ترجمه شده اما بعضاً در خیلی از کشورها چندین بار هم ترجمه شده. کتاب پینوکیو کتابی بوده که اقبال خیلی خوبی از سوی مترجمین مواجه شده، و هر مترجمی که این کتاب را خوانده علاقه‌مند به ترجمه آن به سبک و سیاق خودش و چاپ آن بوده است، بنابراین در هر کشوری و به هر زبانی نسخ زیادی و روایت‌های زیادی از این کتاب ترجمه شده و به چاپ رسیده. در همایشی که در آغاز سال 2000 دربارة کتاب پینوکیو انجام پذیرفت، آماری تهیه کردیم از اینکه چند ترجمه به زبان‌های مختلف از این کتاب صورت گرفته است. متوجه شدیم که 45 ترجمه از آن فقط در زبان آلمانی انجام گرفته، 65 ترجمه به زبان انگلیسی، 22 ترجمه به زبان چینی و طبق محاسبات که خود من انجام دادم و ترجمه‌های مختلف پینوکیو را به زبان فارسی بررسی کردم، 7 ترجمه از پینوکیو به زبان فارسی داریم ولی ممکن است چیزی از نظر من جا مانده باشد و تعداد ترجمه‌ها بیش از این باشد.

واقعاً دلیل موفقیت این کتاب در سراسر دنیا چه بوده؟ قطعاً دلایل مختلفی می‌توان برای آن ذکر کرد، زیرا کتاب پینوکیو کتاب بسیار خاصی است. اما می‌توان گفت اصلی‌ترین دلیل آن این بوده که پینوکیو انقلابی را در ادبیات کودک ایجاد کرد و رفورمی را در علوم تربیتی کودکان ایجاد کرده و از اینرو نقطه عطفی در ادبیات کودک و علوم تربیتی مربوط به کودکان به حساب بیاید، برای پی بردن به این موضوع قسمتی از کتاب و ترجمه آن را از نظر می‌گذرانیم، متن مربوط به اول کتاب پینوکیو است ابتدا متن ایتالیایی خوانده می‌شود و سپس ترجمه آن توسط صادق چوبک:

«یکی بود، یکی نبود. همین حالاست که کوچولوهایی که این داستان را می‌خوانند فوراً خواهند گفت یک پادشاهی بود که… نه عزیزان من اینبار اینطور نیست، بلکه یکی بود، یکی نبود، یک تکه چوبی بود. نتراشیده و نخراشیده و رنده نشده و از آن جور چوب‌هایی بود که مردم می‌گذارند توی بخاری که اتاق را گرم کنند».

هانیه اینانلو، ماریو کازاری و علی دهباشی ـ عکس از نفیسه مشعشعه

توی زبان فارسی وقتی که می‌خواهیم کتابی را شروع کنیم، رسم است که می‌گوییم: یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. توی زبان ایتالیایی می‌گویند: یکی بود، یکی نبود، یک پادشاهی بود. اول اغلب کتابها به همین نحو شروع می‌شود، بنابراین بچه‌ها وقتی داستانی را می‌شنوند، انتظار دارند که پس از گفتن یکی بود، یکی نبود، به این برسیم که یک پادشاهی بود. ولی نویسنده تحولی ایجاد کرده و گفته: نه، پادشاهی نبود بلکه یک تکه چوب بود. از همین جا بچه‌ها یاد می‌گیرند که داستان می‌تواند متفاوت باشد و می‌تواند کلیشة همیشگی نباشد.

از همین‌جا می‌توان به اهمیت این کتاب در ادبیات کودکان پی برد و به همین دلیل هست که خیلی کتاب مهمی در ادبیات کودک محسوب می‌شود. اما این کتاب صرفا برای کودکان نیست؛ نباید دچار این اشتباه شد که این کتاب می‌باید تنها توسط خردسالان خوانده شود؛ بلکه برعکس، بزرگسالان هم می‌باید این کتاب را مطالعه کنند.

نکته جالبی را که مدیر محترم مدرسه به آن اشاره کردند و به من متذکر شدندد این بود که بچه‌های سال اول دبیرستان در همین مدرسه ایتالیایی‌ها در تهران،‌ کتاب پینوکیو جزء متون درسی آنهاست و آن را مطالعه می‌کنند اما نه به زبان ایتالیایی بلکه به زبان لاتین. ترجمه پینوکیو به زبان لاتین یکی از ترجمه‌های بی‌نظیری است که از این کتاب انجام شده و در ترجمه‌های قبلی که پیش از این نام بردم به لاتین اشاره نکردم. تصور می‌کنم ایم موضوع اهمیت زیادی دارد زیرا به این ترتیب بچه‌ها می‌توانند از طریق پینوکیو با زبان لاتین آشنا شوند و همین امر می‌تواند برای آنها جذاب باشد و با نکات گرامری زبان لاتین از این طریق آشنا شوند و همچنین می‌توانند در این سن و سال بازگشتی به داستان پینوکیو داشته باشند.

همینطور که گفتم، هیچ سن و سالی را نمی‌توان برای خواندن پینوکیو در نظر گرفت. زیرا این کتاب هم می‌تواند توسط بچه‌ها خوانده و درک شود و هم توسط بزرگسالان مورد مطالعه قرار بگیرد و به طرق مختلفی از آن تفسیر شود. همانطور که این اتفاق افتاده و شرکت بزرگ والت دیسنی از این کتاب استفاده کرد و آن را دستمایه کارتون‌ها و انیمیشن ‌های خود قرار داده. این می‌تواند یک نوع تفسیر از جنبة افسانه‌ای بودن این داستان، زیرا واقعا می‌توان به پینوکیو به عنوان یک اقسانه نگاه کرد. از طرف دیگر می‌تواند دستمایة برخی کمدی‌ها قرار بگیرد، می‌تواند یک رمان اجتماعی بشود همانطور که ترجمه صادق چوبک این تفسیر را به ما القاء می‌کند، می‌تواند یک رمان یا اثر حماسی باشد، یا اینکه حتی می‌تواند طنز باشد و در برخی از تفسیرها از آن به عنوان یک درام مذهبی یاد می‌کنند. بنابراین هیچ حد و مرزی در خوانش این کتاب وجود ندارد.

در درون این کتاب و داستان، شخصیت‌های مختلفی داریم که این شخصیت‌ها در حافظه انسان‌ها و در حافظه بشر باقی می‌ماند، زیرا به نوعی تبادل نقش‌ها در میان افرادی است که در داستان وجود دارند و از حالت طنز به درام از درام به کمدی از کمدی به درام و… در حرکت هستیم و حالت نوسانی دارد. داستانی جالب که محور آن عروسکی است که نقش اول داستان هست. روبرتو کروچه فیلسوف و منتقد ادبی شهیر ایتالیایی جمله جالبی را در خصوص پینوکیو عنوان کرده و این جمله توسط صادق چوبک در اولین چاپ ترجمه کتاب پینوکیو آورده شده که البته متاسفانه در چاپ‌های بعدی، حذف شده است و آن جمله این است که «چوبی که پینوکیو از آن تراشیده شده، بشر است».

در اولین چاپ ترجمه صادق چوبک از کتاب پینوکیو، چوبک مقدمه‌ای را نوشته بود که در آن عنوان می‌کرد چطور با کتاب پینوکیو آشنا شده و حس و حالی که هنگام خواندن و ترجمه کتاب به او دست داده بود را بیان کرد که ما می‌توانیم از آن طریق با قابلیت‌های درونی کتاب آشنا شویم. متاسفانه در چاپ‌های بعدی این مقدمه حذف شد. متاسفانه اولین ترجمه چوبک از پینوکیو را به دلیل ارزش آن، در ایتالیا گذاشتم و دلیلی ندیدم که آن را در سفر همراه خودم بیاورم و به جای آن کتاب دیگری را آورده ام، اما چندسال پیش من، مقدمه چوبک را به ایتالیایی ترجمه کردم که اکنون ترجمه خود از آن را قرائت می‌کنم:

«وقتی که این کتاب را دیدم، آن را برای فرزندانم روزبه و بابک به طور شفاهی ترجمه کردم. بخش اول را ترجمه کردم، کتاب برایشان بسیار جالب بود و اصرار می‌کردند که ادامه آن را نیز ترجمه کنم. هر روز وقتی که خسته و کوفته از سر کار برمی‌گشتم، اصرار می‌کردند که ادامه کتاب را برای ما بخوان. این موضوع هر روز ادامه داشت تا اینکه یک هفته گذشت و من کتاب را به طور کامل برای بچه‌ها خوندم و با خودم گفتم تمام شد و عطش آنها برای خواندن ادامه داستان فروکش کرد. غافل از اینکه این تازه اول ماجرا بود. زیرا بچه‌ها اصرار می‌کردند که دوباره و از اول آن را برایشان بخوانم. نکته جالب آن بود که وقتی از سر کار به خونه می‌آمدم، شاهد بودم که بچه‌ها همه جا را با تصاویر شخصیت‌های پینوکیو پر کرده‌اندة روی در و دیوار، کمد، پشت جلد کتابهایشان و خلاصه همه جا پر از این تصاویر شده بود. از صبح تا شب توی خونه ما صحبت از پینوکیو و داستان پینوکیو بود و به نوعی بیماری پینوکیو به همه سرایت کرده بود، البته نه تنها فقط به خانوادة خودم چون بچه‌ها داستان را برای دوستانشان تعریف کرده بودند و آنها هم مشتاق شده بودند که از این شخصیت و داستان با خبر شوند. این شد که علی رغم تمام مشغله‌ای که داشتن تصمیم گرفتم که کتاب پینوکیو را ترجمه کنم، زیرا بچه‌ها سرگرمی که درخور سن و سالشان بود نداشتند و بنابراین این ترجمه را تقدیم می‌کنم به پسرانم روزبه و بابک و نه تنها پسرانم بلکه تمام روزبه‌ها و بابک‌ها».

مشکلی که در خصوص کتاب پینوکیو وجود دارد این است که این داستان به زبان ایتالیایی نوشته شده و حال این داستان قرار است از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر منتقل شود، حال مترجم باید چه کند که آن ریتم خاص و جادویی که در زبان اصلی وجود دارد به زبان دیگر منتقل شود. زیرا موضوع فقط بیان صرف مطلب نیست بلکه می‌باید شکل و ریتم خاص کتاب هم که در زبان ایتالیایی نمودار است منتقل شود. در واقع انتقال این ریتم و حس، کاری دشوار است که بسیاری از مترجمین با آن روبرو بودند. برخی از مترجمین فقط محتوا را انتقال دادند ولی نتوانستند ریتم را منتقل کنند، در عوض برخی دیگر از مترجمین ار جمله صادق چوبک، هم از پس ترجمه محتوا برآمد و هم توانست ریتم را به زیبایی منتقل کند. موضوع دیگر آنکه همیشه کتاب پینوکیو از زبان ایتالیایی به زبانی دیگر ترجمه نشده بلکه گاهی از زبانی به غیر از ایتالیایی به زبانی دیگر ترجمه شده است. برای مثال صادق چوبک کتاب را از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه کرده و نسخة انگلیسی که چوبک از آن استفاده کرده در اوایل قرن بیستم تهیه شده بود و از برخی لحاط من جمله اصطلاحات دچار اشکالاتی بود. اما با آنکه چوبک ایتالیایی نمی‌دانست، اما از آنجا که نویسنده قوی‌ای بود توانسته بود با شم قوی خود، آن اشتباهات را در ترجمه بفهمد و از آن پرهیز کند و چه از نظر محتوا و چه از نظر فرم، مطلب را بسیار خوب در فارسی بیان کند. البته چوبک کاملا به متن وفادار نبوده اما ترجمه بسیار زیبا و فوق‌العاده‌ای از پینوکیو ارائه کرده است.

وقتی ما از ترجمه پینوکیو در زبان فارسی صحبت می‌کنیم، می‌توان از جنبه‌های مختلفی به بررسی و تحلیل آن پرداخت. یکی از این وجوه، شیوة فرهنگ‌سازی پینوکیو است. همانطور که گفتیم پینوکیو در فرهنگ ایتالیایی ساخته شده و برای انتقال آن به فرهنگ فارسی می‌باید بک فرهنگ سازی صورت بگیرد. منظور آن است که یک سری از عبارات و کلمات ممکن است در یک زبان و فرهنگ وجود داشته باشد که در فرهنگ دیگر یا وجود ندارد یا اگر هم وجود دارد، اَشکال متفاوتی پیدا می‌کند. برای مثال «بوراتینو» عروسکی است ایتالیایی که فرهنگ‌های دیگر ممکن است آن را نداشته باشند و یا به شکل‌های دیگری آن را داشته باشند. در زبان انگلیسی برای بیان این عروسک دو واژه وجود دارد یکی «پاپت» و دیگری «ماریونت». پاپت عروسک‌های دستکشی است و ماریونت عروسک‌های خیمه‌شب بازی. در زبان آلمانی از «کَسپل» استفاده می‌کنند که در فرهنگ آلمانی یک نوع عروسک نمایشی است که تا حد زیادی به پینوکیو شباهت دارد، در زبان عربی در اولین چاپی که در سال 1949 در مصر از پینوکیو ترجمه شد نام «اَرجوز» را انتخاب کردند که شخصیت داستانی و تاتری بود که در تاتری مصطلح به نام «تاتر سایه»‌در عربستان بسیار معروف بود و بنابراین تصور کردند که شاید بتوان میان پینوکیو و ارجوز رابطة معنایی وجود داشته باشد. در زبان فارسی پیش از نام آدمک چوبی، آدمک چوبی نامی بود که صادق چوبک به آن داد که اصطلاح انگلیسی آن «وودن بوی» است که به نظر من اسم بسیار خوبی است زیرا پینوکیو یک پسربچه است که از چوب ساخته شده. اما پیش از این، صادق چوبک با خود فکر کرده بود که می‌تواند چه اسمی را انتخاب کند که همتای آن را در فرهنگ فارسی داشته باشیم و چوبک از اسم پهلوان کچل استفاده کرده بود که یکی از شخصیت‌های قدیمی داستان خیمه شب‌بازی ایرانی است ولی شخصیت پهلوان کچل با شخصیت پینوکیو فرق دارد. لذا تغییر یک نام، معنای دیگری را در ذهن ایرانی‌ها متبادر می‌کرد و این تغییر تنها در نام نبود بلکه معادل ذهنی آن نیز تغییر می‌یافت. بنابراین چوبک این تغییر را مناسب ندانست و از آن صرفنظر کرد.

به جز پینوکیو ما شخصیت‌هایی دیگری در داستان داریم که اسامی مختلفی دارند. هر یک از اسمهایی که توسط نویسنده انتخاب شده دلیلی داشته و پشت هر کدام از آنها معنایی نهفته بوده. زیرا هر اسمی که انتخاب شده یک نوع ارجاع فرهنگی است که در زبان ایتالیایی صورت گرفته بنابراین ترجمه این اسم‌ها به فرهنگ‌های دیگر خود مساله‌ای سخت است. برای روشن شدن موضوع چند مثال می‌آورم. یکی از دوستان پینوکیو به اسم «لوچینیو» که در واقع دوست شیطون پینوکیو بود که او دایماً با او مراوده داشت که در واقع دوستش فیتیله آتش بود در فارسی به فیتیله ترجمه شده. یک سری از اسم‌ها به راحتی می‌شد به زبان دیگر لفظ به لفظ ترجمه شود و مشکلی هم پیش نیاید برای مثال همین فیتیله هم به راحتی درک می‌شود و هم اسم جالبی است. یا یکی دیگر از اسم‌ها که ترجمه تحت‌الفظی آن می‌شود آتش‌خوار و چوبک هم از همین ترجمه تحت‌الفظی استفاده کرد زیرا به راحتی روی همان شخصیت می‌نشست. اما برخی کلمات دیگر بودند که ترجمه تحت‌الفظی آنها برای خواننده فارسی زبان ملموس نبود و بنابراین چویک تلاش می‌کند معادل ایرانی آن اسم را در فرهنگ ایرانی بیابد تا آن اسم برای خواننده فارسی ملموس‌تر شود. برای مثال چوب پینوکیو را در اول داستان، استادی به پدر ژپتو می‌دهد که اسم آن فرد به ایتالیایی می‌شود استاد گیلاس، اما چوبک آن را به استاد آلبالو تغییر داده. یکی از دلایل ممکن است این باشد که در ایران آلبالو میوة جالب‌تری می‌تواند باشد و شاید فرهنگ ایرانی با آلبالو بیشتر از گیلاس هماهنگی داشته و شاید از این لحاط چوبک فکر کرده که اگر آلبالو را انتخاب کند برای خواننده فارسی ملموس‌تر خواهد بود.

ترجمه دیگری از پینوکیو در سالهای 1990 از پینوکیو به فارسی انجام شده از اصغر رستگار که یکی از تصویرگران ایتالیایی به نام روبرتو دینوچرتی، تصاویر زیبایی را برای آن بوجود آورده. در این ترجمه، مترجم کار هیجان انگیزی را انجام داده و دو شخصیت که در داستان خیمه‌شب بازی پینوکیو هستند که چوبک در ترجمه خود به همان اسم ایتالیایی که در ترجمه انگلیسی آمده بود ترجمه کرده اما، اضغر رستگار ابداعی انجام داده و این دو شخصیت را به دو شخصیت خیمه شب‌بازی ایرانی به نام پهلوان کچل و کاکا سیاه قرار داده که به نظر من ابتکار بسیار جالبی است.

پدر ژپتو که در داستان یکی از شخصیت‌های اصلی است وقتی که در کوچه و بازار و خیابان حرکت می‌کند بچه ها به او لقبی دادند و او را «پولندینو» صدا می‌کنند که این کلمه در زبان ایتالیایی از یک غذا به نام «پولنتا» گرفته شده است که با آرد ذرت تهیه می‌شود و در ترجمه انگلیسی از همان الهام گرفتند و اسمش را «مستر پاریج» گذاشتند اما صادق چوبک ابتکاری به خرج داده و با خود گفته از آنجا که این غذا زرد هست بنابراین اسم پدر ژپتو را کله هویجی گذاشته تا رنگ نارنجی و زرد هویج را انتقال دهد. اما رستگار در ترجمه خودش کار جالبی انجام داده و با خودش گفته این غذا با آرد ذرت درست میشه و رنگش نارنجی و زرد هست، ما هم چنین غذایی داریم که به آن شله‌زرد می‌گوییم پس بهتر است این اسم را انتخاب کنیم.

چند سال پیش همایشی در خصوص پینوکیو و ترجمه‌های مختلف آن انجام دادیم که حاصل آن کتابی بود در همین خصوص. یکی از آرزوهای من این است که به ترجمه‌های مختلف از داستان پینوکیو در زبان‌های گوناگون بپردازم و در آن بر ریتم و محتوای آن تکیه کنم. و این موضوع را مورد کنکاش قرار دهم که چطور اسم‌های مختلف ترجمه شده و چطور این داستان به فرهنگ‌های دیگر راه پیدا کرده است. در این خصوص هدف تنها بررسی ترجمه‌ها نیست بلکه یافتن نظامی است که دریابیم چطور پینوکیو به زبان‌های مختلف برگردان شده است. هرگاه پینوکیو ترجمه می‌شود، در واقع از فرهنگی به قرهنگ دیگر سفر می‌کند و از این جهت می‌توان بشریت را از زاویه دید پینوکیو بنگریم و همانطور که کروچه گفته بود، چوبی که پینوکیو از آن تراشیده شده بشریت است. تلاش ما آن است که این کتاب را هر روز غنی و غنی‌تر کنیم تا بتوانیم نتایج کار را به صورت منسجم به رشته تحریر در بیاوریم. ممنون از همه شما. »

سپس بیتا رهاوی بخش کوتاهی از پینوکیو ، آدمک چوبی با ترجمۀ زنده­ یاد صادق چوبک را برای حاضران قرائت کرد :

 « ژپتو در اتاق کوچکی که زیر پله‌کانی بود زندگی می‌کرد. اسباب زندگی‌اش آن‌قدر ساده بود که دیگر از آن ساده‌تر نمی‌شد. یک صندلی فَکَستنی و یک تخت‌خواب شکسته و یک میز تق و لق، تمام زندگی او همین بود. اول که به اتاق او داخل می‌شدی به نظر می‌آمد که توی دیوار یک بخاری کار گذارده شده. اما در حقیقت آن بخاری نبود بلکه عکسش بود که با آتش و دیگ روی آن که بخار ازش بیرون می‌زد رو دیوار کشیده بودند.

همین که ژپتو به خانه رسید ابزارش را برداشت و شروع کرد به ساختن آدمک چوبی. ژپتو پیش خودش فکر می‌کرد:

«نامش را چه بگذارم؟ خوب است نامش را بگذارم پینوکیو. شاید این نام او را خوشبخت کند. من یک وقت خانواده‌ای را به نام پینوکیو می‌شناختم که تمام اهل آن خانواده کار و بارشان خوب بود. ثروتمند‌ترین افراد آن خانواده راه گدایی را از همه بهتر بلد بود».

وقتی ژپتو نامی برای آدمک چوبی خود یافت، چسبید به کار و زود سر و کله آن را درست کرد و چشم تو صورتش گذاشت. تا چشم برایش گذاشت پینوکیو چشمانش را به صورت او دوخت و بهش نگاه کرد.

ژپتو از این کار آدمک چوبی خیلی خوشش نیامد و به تندی به او گفت: «چرا این‌جوری به همن نگاه می‌کنی چشم چوبی؟» پاسخی نیامد.

سپس بینی‌اش را ساخت، اما همین که بینی او را ساخت بینی شروع کرد به دراز شدن و هم‌چنان دراز شد که گویی هیچ‌وقت نمی‌شد جلویش را گرفت. ژپتو کوشید تا بلکه آن را بِبُرد و کوچکش کند. پس کمی از آن را زد. اما سودی نداشت هرچه آن را می‌برید بازهم بینی می‌رویید. ژپتو بینی‌اش را ول کرد و به ساختن دهنش پرداخت. اما هنوز دهنش کاملا درست نشده بود که شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن. ژپتو برآشفته شد: «نخند!» اما گویی با دیوار حرف می‌زد. چون پینوکیو محلش نمی‌گذاشت.

باز سرش داد زد: «می‌گویم نخند!»

دهن جلو خنده‌اش را گرفت، اما شروع کرد به دهن‌کجی و شکلک در‌آوردن. ژپتو اداهای دهن را نادیده گرفت و سرگرم کار خود شد پس از دهان، چانه و گردن و شانه و تن و بازوها و دست‌های او را تراشید. دست‌هایش را که تراشید. آدمک چوبی فوری با هر دو دست کلاه‌گیس ژپتو را چسبید و آن را از سرش برداشت. ژپتو که این را دید فوری گفت: «پینوکیو زود کلاه‌گیس را بگذار سر جاش!»

اما پینوکیو که این را شنید کلاه‌گیس او را عوض این که بگذارد رو سر او گذاشت رو سر خودش که از بس گشاد بود تا روی دهنش پایین آمد و نزدیک بود خفه بشود.

ژپتو از گستاخی پینوکیو دلخور شد و به اندیشه فرو رفت. هیچ وقت در عمرش یک چنین چیزی را ندیده بود. سپس به او گفت: «بدجنس حقه‌باز هنوز تو را تمام درست نکرده‌ام داری به بابای خودت بی‌ادبی می‌کنی؟ ای پسره‌ی بد!»

ساق و پاهای آدمک را که ساخت یک وقت دید لگد قایمی خورد به تُک دماغش. ژپتو گفت: «تمامش تقصیر خودم است. من باید اول فکر چنین روزی را می‌کردم. حالا دیگر دیر است».

سپس دست آدمک چوبی را گرفت و ایستاندش روی کف اتاق که راه رفتن را بهش یاد بدهد. اما بند و مفصل‌های دست و پای پینوکیو چنان سفت بود که نمی‌توانست آن‌ها را تکان بدهد. ناچار ژپتو دستش را گرفت و پا‌به‌پا برد و به زودی پاهایش روان شد و خودش شروع کرد کم‌کم به راه رفتن دور اتاق. و چون در کوچه باز بود ناگهان جستی زد و پرید توی کوچه و مثل گلوله در رفت.

ژپتو با تمام نیرویی که در تن داشت دنبالش دوید ولی نتوانست او را بگیرد برای اینکه پسرک حقه‌باز مثل خرگوش جست و خیز می‌کرد و می‌دوید و پاهای چوبی‌اش رو زمین می‌خورد و تالاپ و تالاپ صدا می‌کرد. ژپتو فریاد می‌زد «بگیرید! بگیرید!» اما مردم که آن آدمک چوبی را می‌دیدند که مثل اسب وحشی دارد می‌دود ایستاده به او نگاه می‌کردند و هرهر می‌خندیدند. چنان می‌خندیدند که نگو. سرانجام خوشبختانه پاسبانی که سر و صداهای آنها را شنیده و پنداشته بود که خری از دست صاحبش فرار کرده سر رسید و کوشید هرجور شده فراری را بگیرد، از این‌رو آمد میان خیابان. پینوکیو وقتی او را سر راه خود دید خواست حقه را به پاسبان بزند و از میان پاهای او بگریزد اما نتوانست، و پاسبان بی‌آنکه از جایش تکان بخورد به چابکی بینی او را گرفت. یادمان است که بینی پینوکیو مانند یک دستگیره گنده بود. پاسبان او را آورد پیش ژپتو که نفس نفس می‌زد. ژپتو او را گرفت خواست چندتا کشیده‌ی آبدار تو گوشش بزند و او را تنبیه کند اما هرچه گشت دید گوش ندارد: آن‌وقت یادش آمد که یادش رفته برای او گوش بسازد.

پس، پشت گردن پینوکیو را گرفت و او را با خود به خانه برد. در راه ژپتو سر خود را با تهدید تکان می‌داد و می‌گفت: «بگذار به خانه برسیم. همچو کتکی بخوری که تا حالا نخورده باشی».

وقتی پینوکیو این را شنید خودش را صاف انداخت روی زمین و دیگر از جایش تکان نخورد، همان موقع گروهی از بیکاران و مردم عجیب و غریب شهر تو کوچه دور آن‌ها گرد آمدند و هر یک از آنها یک چیزی می‌گفت.

یکی می‌گفت: «این آدمک چوبی بینوا را ببین که نمی‌خواهد به خانه‌اش برود. خدا می‌داند که چه کتکی از دست ژپتو خواهد خورد».

دیگری می‌گفت: «این ژپتو آدم خیلی خوبی است اما با بچه‌ها خیلی سخت رفتار می‌کند. اگر همین آدمک چوبی بیچاره به دستش بیفتاد خرد و خمیرش می‌کند».

آن‌قدر مردم ار این حرف‌ها زدند که پاسبان آخرش ناچار او را از چنگ ژپتو رها ساخت و ژپتوی بیچاره را به زندان برد. در راه ژپتو آنقدر گریه و زاری کرد که دیگر نتوانست بی‌گناهی خودش را ثابت کند. به زاری می‌گفت: «پسره‌ی بد. تو تکه چوبی بیش نبودی چقدر زحمت کشیدم تا یک آدمک چوبی به آن قشنگی ازت درست کردم. حالا مزد دستم این است؟ تقصیر خودم است. من می‌باید اول فکرش را می‌کردم».

حالا می‌خواهید بدانید بعدش چه شد؟ اتفاق عجیبی افتاد که یقین دارم شما نمی‌توانید پیش‌بینی کنید چه بود.»

پس از آن آنتونیا شرکاء به فیلم­های سینمایی گوناگونی که از این داستان ساخته شده اشاره نمود:

« فیلم «ماجرای پینوکیو» (لوئیچی کومنچینی 1972) برگرفته از کتاب «ماجراهای پینوکیو- داستان یک عروسک خیمه‌شب بازی» (کارلو کولودی ) یکی از چندین اقتباس سینمایی از آن اثر کلاسیک ادبیات ایتالیاست و به جرات می‌توان گفت که بهترینن آنهاست. اینن فیلم در نسخة سینمایی (134 دقیقه) و تلویزیونی (280 دقیقه در پنج قسمت) توسط کوموچینی، فیلمساز بزرگ سینمای ایتالیا خالق «نان و عشق و فانتزی» که به گفته برخی منتقدان نخستین فیلم کمدی به سبک ایتالیایی سینماست و «قلب» (1984) برگرفته از دیگر کلاسیک بزرگ ادبیات ایتالیا برای کودکان و نوجوانان ساخته شده است. کوموچینی فیلمنامه را با همکاری سوزو چکی دامیکو، بزرگترین زن فیلمنامه‌نویس دنیا نوشته و از وجود بازیگران ستاره‌ای مانند نینو مانفردی (در نقش پدر ژپتو)، جنیا لولو بریجیدا (در نقش فرشته مهربان)، فرانکو فرانکی (در نقش گربه نره)، چیپو اینگراسیا (در نقش روباه مکار) و ویتوریو دسیکا (در نقش قاضی) بهره جسته است. همچنین طراحی صحنه و لباس پی‌یرو گراردی و فیلمبرداری نانو ستیو، بع فیلم فضایی رئالیستی و در عین‌حال تخیل برانگیز بخشیده که در نوع خود بی‌نظیر است. فیورنتسو کارپی هم تمی را خلق می‌کند که در اذهان می‌ماند. پینوکیوی کوموچینی، قهرمانی آزاده است که بیشتر از آنکه در بند امر و نهی‌های آشکار و پنهان اخلاق‌گرایان باشد، به ندای ماجراجویی و خیال‌بافی گوش فرا می‌دهد. از گوشت و استخوان بودن پینوکیوی کوموچینی، جدال بین آزادگی کودک و اقتدار بزرگتر‌ها را به شکلی عریان‌تر نشان می‌دهد. کارگردان، در چالش با اخلاقیات متعارف زمانه خود، به جای اینکه پینوکیو را به خاطر نافرمانی‌هایش به عروسک چوبی تبدیل کند، در برداشتی آزاد از داستان، او را انسان نگه می‌دارد و او را از منظر انسانیتش مورد مؤاخذه قرار می‌دهد. نینو مانفردی، همان پدر ژپتوی پینوکیو در وصف کومنچینی گفته است:آ

آنتونیا شرکاء و علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک

« کوموچینی کارگردانی است جدی اما نه عبوس، سرگرم‌کننده اما کمیک، هرگز. او آدمی است که با استادی بی‌همتایی قادر است بازیگران خود را با نقش‌هایشان یکی کند».

مقدمه لوئیچی کوموچینی بر کتاب «ماجراهای پینوکیو» به قلم کارلو کولودی (چاپ انتشارات پائولینه، تورنیو- 1972)

ترجمه آنتونیا شرکاء

در تمام داستان کلودی، عروسک خیمه‌شب بازی که توسط پدر ژپتوی نجار، از چوب ساخته شده، آرزوی تبدیل شدن به پسربچه‌ای از گوشت و استخوان را دارد، اما فرشته مهربان به او می‌گوید که این آرزو تنها زمانی محقق خواهد شد که او عروسکی «درست و حسابی» شود، خلاصه زمانی که دست از شیطنت بردارد و توی سرش فروکند که بچه‌ها باید از بزرگتر‌ها اطاعت کنند.

من می‌توانستم همین ماجرا را در فیلم هم تکرار کنم. اما به دو دلیل داستان را اندکی تغییر دادم. اول آنکه وقتی برای بار اول سال‌ها پیش کتاب را خواندم، یادم می‌آید که پایان کتاب خیلی توی ذوقم زد، برای آنکه آن عروسک خیمه‌شب بازی بی‌پروای ساختة دست ژپتو، در نظرم باحال‌تر از آن بچة درست و حسابی مطابق میل فرشته مهربان بود. دلیل دوم آنکه این که عروسک خیمه‌شب بازی را وادار به انجام تمام کارهایی بکنیم که کولودی به پینوکیواش نسبت می‌دهد، دشوار بود. به این ترتیب و ضعیت را دگرگون کردم. اما چنان که خواهید دید، عصاره‌اش همان است.

فیلم پینوکیو ساختۀ لوئیجی کومنچینی

پدر ژپتو یک عروسک خیمه‌شب بازی چوبی برای خودش می‌سازد، مثل توی کتاب؛ اما فرشته مهربان [در فیلم] او را بلافاصله به بچه‌ای از گوشت و استخوان تبدیل می‌کند. اما قول می‌گیرد که بچة «درست و حسابی»، حرف گوش کن و درس‌خوان باشد، بچه‌ای که عصای پیری پدرش شود.

از آنجا که بچه – که اخلاق سرخوش و یاغی عروسک خیمه‌شب بازی را حفظ کرده- بلافاصله دست به هر شیطنتی می‌زند. فرشته مهربان او را دوباره چوبی می‌کند تا تنبیه شود. اما برای مدتی کوتاه، برای اینکه او دوباره قول می‌دهد بچة خوبی بشود، فرشته او را دوباره به بچه تبدیلش می‌کند تا زمانی که بار دیگر مجبور به تنبیهش می‌شود؛ بعد هم همچون در کتاب، حتی او را تبدیل به یک الاغ می‌کند. دست کم من اینطور فکر می‌کنم که این تبدیل کار فرشته است. کولودی این نکته را روشن نمی‌کند [...]. من با این تدبیر کوچک، توانستم از کودکی استفاده کنم که مثل بچة آخر کتاب، ملال‌انگیز و همه‌چی‌دان نیست، بلکع زنده، مغرور و باحال است، همانطور که پینوکیوی عروسک چوبی بود. او کشمکش با فرشته مهربان که می‌خواهد رامش کند، دست نخورده باقی مانده، فرشته‌ای که می‌خواهد از او «کودکی درست و حسابی» بسازد در حالی که او به سادگی می‌خواهد کودکی بدون صفت باشد.

تغییر دیگر مربوط به حیوانات داستان است: حلزون، قاضی سگه، گربه نره و روباه مکار در فیلم بازیگرند، انسان هستند. درحالی که حیوانات دیگر مانند جیرجیرک، کرم شب‌تاب، تن ماهی و و کوسه در فیلم حیوان باقی مانده‌اند. اما چرا؟

برای این من وقتی کتاب را می‌خواندم، اینگونه تصورشان کرده‌ام. به نظرم رسید کولودی بعضی از حیوانات را حیوان دیده؛ و بقیه را حیوان دانسته فقط برای اینکه کاراکترشان را بهتر توصیف کند اما آنها در واقع انسانهایی هستند که واقعاً در زندگی با آنها سر و کار داریم.

اما آیا حق داشتم چنین آزادی‌یی را به خودم بدهم یا نه؟ کسی که کتاب می‌نویسد و بنابراین واژه‌ای را برای نقل یک داستان انتخاب می‌کند، این آزادی را به خواننده می‌دهد که ماجرا و شخصیت‌های داستان را آنگونه تجسم کند که تخیل برآمده از متن در ذهن او ایجاد کرده است. من هم یکی از خوانندگان کتاب کولودی هستم و زمانی که بنا را بر برگردان متن او به تصویر گذاشتم، کاری نمی‌توانستم بکنم جز این که به آن چه کتاب به من ارائه داده بود، اعتماد کنم البته نه حالا بلکه سال‌ها پیش، زمانی که در کودکی کتاب را خواندم و باز با عظش خواندم. در آن زمان برای مثال نه تنها نسبت به پینوکیو [با بازی آندره‌آ بالستری] بلکه در مورد کرم شب‌تاب هم احساس تحسین داشتم و بنابراین کرم شب‌تاب فیلم خیلی باحال از کار درآمده است. احساس تحسین من در قبال فرشته مهربان [با بازی جنیالولو بریجیدا] که آدم خسته‌کننده و جانماز آبکشی است، کمتر بود و در فیلم هم همینطور نشانش داده‌ام. پدر ژپتو [با بازی نینو مانفردی] احساس محبتم را بر می‌انگیخت و امیدوارم که ردی از این صحبت در فیلم هم باقی مانده باشد.

خلاصه من پینوکیوی «خودم» را ساختم که قدر مسلم با فیلم‌های دیگری که قبلاً ساخته شده بود، متفاوت بود. کما اینکه هنوز می‌توان پینوکیوهای دیگر را هم ساخت که جدید باشند و تفاسیر دیگری به کتاب ببخشند.

و این دقیقاً به خاطر آن است که این کتاب بسیار زیباست. کتابی است سرشار از جذابیت و کشش؛ کتابی که هرگز پیر نمی‌شود.»

و در خاتمه فیلم سینمایی « پینوکیو» ساختۀ لوئیچی کومنچینی برای حاضران به نمایش درآمد.

گزارش شب ابن بطوطه

 

شب ابن بطوطه هشتاد و هفتمین شب از شب‌های بخارا بود که عصر روز پنج‌شنبه 14 مهر ماه 1390 در خانة هنرمندان ایران برگزار شد. دو سخنران برنامه آقای دکتر محمدعلی موحد، پژوهشگر و مترجم کتاب سفرنامة ابن‌بطوطه، و رسول جعفریان، محقق و رئیس کتابخانة مجلس شورای اسلامی بودند. دکتر موحد دربارة سفرنامة ابن‌بطوطه و شخصیت وی، و آقای جعفریان دربارة بخش حج سفرنامة ابن بطوطه سخن گفتند. علی دهباشی، سردبیر بخارا، کتاب‌شناسی سفرنامة ابن‌بطوطه را در جهان شرح داد، به چاپ‌های متعدد آن به زبان فارسی که دکتر موحد آن را ترجمه کرده اشاره نمود و اعلام کرد که جدیدترین آن قرار است به‌زودی توسط نشر کارنامه انتشار یابد. در پایان برنامه فیلم مستند داستانی حج ابن‌بطوطه ساختة شرکت نشنال جوگرافی به نمایش درآمد.

متن کامل سخنرانی‌ها  را در ادامه می‌خوانید.

درباره ترجمه فارسی سفرنامه ابن‌بطوطه / علی دهباشی

53 سال از ترجمه فارسی «رحله» یا سفرنامه ابن بطوطه به زبان فارسی می‌گذرد و تا به امروز که در راس فهرست‌ کتاب‌های کمیاب قرار دارد، متجاوز از هشت مرتبه تجدید چاپ شده است. چاپ اول «سفرنامه ابن بطوطه» به صورت یک جلدی توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب در یک مجلد قطور منتشر شد. از چاپ دوم به بعد در دو مجلد منتشر شده است.

مترجم کتاب، دکتر محمدعلی موحد درباره آشنایی خود با «سفرنامه ابن بطوطه» چنین می‌گوید: «نخستین بار که با نام ابن بطوطه آشنا گشتم و از نوادر و ظرایفی که در سفرنامه او گردآمده آگاهی یافتم، وقتی بود که کتاب مرآه‌البلدان مرحوم اعتماد‌السلطنه را مطالعه می‌کردم. تازه به دبیرستان رفته بودم و بر مطالعه کتب تاریخی و سیر رغبتی وافر داشم، مرحوم اعتماد‌السلطنه در تالیف این کتاب ناتمام که جغرافیای تاریخی بلدان است، سفرنامه ابن‌بطوطه را در دست داشته و مواردی از آن را به مناسبت، ترجمه و نقل کرده است. سادگی بیان ابن‌بطوطه و ظرافت داستان‌های سفرنامه وی از همان زمان مجذوبم کرد و همین سابقه علاقه بود که بعدها مرا به ترجمه متن آن واداشت.

دکتر موحد در چاپ پنجم به بازخوانی و تجدید نظر در متن سفرنامه دست زد و: «در این تجدید نظر، نخست برگردان فارسی را یک‌بار دیگر با متن تازی مقابله کرده و کوشیده‌ام تا ترجمه را از خطاها و اشتباهاتی که در آن راه یافته بود بپیرایم.»

علی دهباشی گزارشی از سفرنامه ابن بطوطه ارائه کرد. (عکس از مجتبی سالک)

مترجم سپس به بحث نسخه‌شناسی دقیقی از چاپ‌ها و ترجمه‌های سفرنامه ابن بطوطه‌ می‌پردازد و آگاهی درجه اولی از این کتاب به دست می‌دهد. «نخستین بار متن کامل رحله همراه با ترجمه فرانسوی آن منتشر شد. متنی که به‌وسیله آن دو دانشمند فرانسوی به چاپ، اعتبار علمی خود را همچنان حفظ کرده:

Voyages D Ibn Batoutah, texte Arabic accompagne d’une traduction par C. Defremery et le Dr. B. R. Sanguinetti. paris (1953-58)

و چاپ‌های مختلف در کشورهای عربی عموما بر همان چاپ پاریس مبتنی است ولی در بسیاری از آنها غلط‌ها و نابسامانی‌های فراوان راه جسته است.» به نظر دکتر موحد تازه‌ترین و قابل اعتمادترین چاپ سفرنامه ابن‌بطوطه چاپ دارالکتب العلمیه بیروت است. مترجم سپس به دیگر چاپ‌ها و متخصصان ابن‌بطوطه‌شناس می‌پردازد و آگاهی‌های کاملی در این زمینه به دست می‌دهد.

مقدمه دکتر محمدعلی موحد بر سفرنامه و کتاب مستقلی که با عنوان «ابن‌بطوطه» در سال 1374 منتشر کردند ما را به‌درستی به دنیای اسرارآمیز زندگی و سفرهای ابن‌بطوطه هدایت می‌کند.

به‌خصوص کتاب «ابن بطوطه» (تهران 1376-نشر طرح نو)، تالیف استاد حدود 400 صفحه تمامی وجوه و زوایای ناشناخته سفرهای ابن‌بطوطه را به ما می‌شناساند و این از حوزه مطالعات گسترده و عمیق مترجم در موضوع ابن‌بطوطه خبر می‌دهد.

آنچه که تمامی نکات یادداشت‌های دکتر موحد در مقدمه برای ما ایرانیان ارزشمند و خواندنی است: «سفرنامه ابن‌بطوطه شاهدی است گویا بر نفوذ گسترده فرهنگ و زبان ایرانی در سرتاسر اقطار اسلامی آن عصر.»

شب ابن بطوطه، احسان نراقی، محمدعلی موحد و رسول جعفریان (عکس از جواد آتشباری)

نگاهی گذرا به اصطلاحاتی که در سفرنامه آمده مثلا خدمت نوبتی، مراتب، چتردار، کلیددار، خاصگی، تخت، صندلی، سراچه، بارگاه، خرگاه یا آنجا که به تشکیلات دیوان و اداره مملکت مربوط می‌شده یا آنچه که در میان سپاهیان و اهل جنگ متداول بوده همه از نفوذ فرهنگی ایرانیان خبر می‌دهد.

حکایت سفرهای ابن بطوطه در ایران البته برای ما ایرانیان جالب‌تر و شنیدنی‌‌تر است. وی بسیاری از نقاط ایران را ندیده ولی برخی شهرها چون هرمز، لارستان، شیراز، اصفهان و شوشتر را دو بار و شهرهایی چون تربت جام، طوس، مشهد، نیشابور و بسطام را یک‌بار دیده است. معمولا توصیف او از شهرهایی که دو بار آنها را دیده با جزییات بیشتر توام است، اگرچه در بسیاری از موارد گزارش‌های دو سفر را در یکدیگر ادغام می‌کند و ملاقات‌هایی را که در سفر دوم داشته در ضمن حکایت سفر اول می‌آورد.

و آخر اینکه دکتر موحد در بخشی از یادداشت‌هایش تصویر دقیقی از ابن‌بطوطه می‌دهد که خواندنی است: «ابن‌بطوطه مورخ نیست، گرچه سرتاسر سفرنامه او نقل وقایع و رویدادهای تاریخی است. او داستان خود را می‌گوید و داستان مردمی را که با آنها دیدار کرده؛ مردمی که جوانمردی‌ها، شوخ‌طبعی‌ها، زیرکی‌ها، وارستگی‌ها و مهربانی‌های آنان شیفته‌اش می‌ کرده، اگر از کسی علم آموخته یا در خور حرمتش یافته، اگر از کسی محبت و مکرمت دیده، اگر آزمندی و مال‌اندوزی یا ستمکاری و سنگدلی کسی مایه شگفت او می‌شده، داستان همه را آورده است. او از سفری درازنای سخن می‌راند که کمابیش 30سال طول کشیده، گاهی بر پشت اسب و اشتر، همراه کاروانیان یا در التزام موکب پادشاهان بزرگ، گاهی سوار بر قایق‌ها و کشتی‌های آن زمان که بازیچه موج‌ها و توفان‌ها بوده و سرنشینان آنها دمی از بیم دستبرد دزدان و حرامیان فارغ نبودند.

آری او از چنین سفری که تصورش حتی در این عصر موتور و سرعت موی بر اندام آدمی راست می‌کند سخن می‌گوید…

شنیدیم که به زودی چاپ تازه «سفرنامه ابن‌بطوطه» از سوی نشر کارنامه منتشر خواهد شد. امیدواریم این امر تحقق بپذیرد و کتابی که اکنون در بازار کتاب‌های کمیاب به 150هزار تومان خرید و فروش می‌شود با قیمت این زمان عرضه شود. »

درباره ابن بطوطه و سفرنامه‌اش                                       محمد علی موحد

هر کو برود چیزی از او می‌ماند

آن چیز فرومانده نمی‌دانم چیست

از بد بد و از نیک نکو می‌ماند

چیزی است که عقل از او فرو می‌ماند

« این رباعی یکی از فلسفی‌ترین رباعیات خیام است که تاکنون شرحی و تفسیری درباره آن نشنیده‌ایم. شاعر می‌گوید چیزی از گذشته در یاد آیندگان می‌ماند و استمرار پیدا می‌کند و این شاید رمزی است از بقای روح که هستی با مرگ پایان نمی‌پذیرد. چیزی از آدمی می‌ماند و به عالم یادها انتقال می‌یابد. می‌گویند انسان تنها موجودی است که تاریخ دارد. معنای آن چیست؟ یک معنای ظاهری این است که گذشته انسان‌ها ضبط می‌شود و به صورت تاریخ درمی‌آید و در دسترس آیندگان قرار می‌گیرد. آ‌یندگان از نگرش، منش، کردار و پندار گذشتگان آگاه می‌شوند و راه آنان را پی می‌گیرند و این سر ترقی و پیشرفت این موجود انسان نام است که او را از سایر موجودات ممتاز می‌گرداند. تمام پیشرفت‌های بشری خانه‌زادان تاریخ‌ هستند چراکه پیشرفت در پرتو چراغ تاریخ صورت می‌گیرد. هرچه در خانه و مدرسه و در اجتماع یاد می‌گیریم، حاصل عمل گذشتگان و گزارشی از تفکرات آنان است. از خط، زبان، هنر، فلسفه و… هرچه داریم و فرا می‌گیریم، از گذشته است و این یعنی تاریخ.

دکتر محمدعلی موحد از سابقه آشنایی‌اش با سفرنامه ابن بطوطه گفت. (عکس از مجتبی سالک)

اما تاریخ داشتن انسان یک معنای ژرف‌تری هم دارد و آن اشاره به تاریخ آگاهی و توجه به تاریخ است که در نهاد بشر سرشته شده است. حیوانات و شاید موجودات دیگر هم چیزی از گذشته فرا می‌گیرند ولی آن فراگیری به صورت ناآگاه است و نه از سر آگاهی و هوشمندی. آن فراگیری از سر آگاهی و هوشمندی است که مایه پیشرفت می‌شود و آموختن نام دارد. تاریخ قصه است؛ قصه گذشتگان. و انسان نیازمند قصه است یعنی نیازمند به مرور احوال گذشتگان و آنجا که قصه واقعی در میان نباشد، دست به جعل قصه می‌زند. ساختن قصه از مختصات انسان است و حکایت از نیاز

درونی او به ارتباط با گذشته دارد و قصه‌ها تماما – چه واقعیت داشته باشند و چه تخیلی و پنداری باشند – در ظرف گذشته جریان پیدا می‌کنید.

اما دوست عزیزم دهباشی که این مجلس مرهون همت اوست از من خواسته است که در سخنانم بیشتر نظر به جوانان داشته باشم که احتمالا از ابن‌بطوطه تنها نامی شنیده‌اند و نمی‌دانند که او کیست و چرا من سفرنامه او را ترجمه کرده‌ام. خب، عرض می‌کنم که ابن‌بطوطه در درجه اول یک قصه‌گو است؛ قصه‌گویی بسیار تیزهوش و تیزبین و گرم‌دهن. او نه مرد تحقیق، تتبع، فلسفه، ریاضی و این قبیل چیزهاست و نه اهل معنویات، دین، عرفان و عوالم مبتنی بر کشف و شهود، آری او یک‌پا در مدرسه دارد و پای دیگر در خانقاه، اما نه در مدرسه می‌ماند و نه در خانقاه. اصلا او قصد ندارد در هیچ‌جا بماند. در سفری هم که رفت و قریب 30 سال طول کشید، در هیچ‌جا قصد اقامت نکرد. حتی می‌گوید دوبار از یک راه نمی‌رفتم. هشت سال در دهلی به عنوان قاضی مذهب مالکی جاه و مقامی داشت اما مسلمانان دهلی غالبا حنفی بودند و اندکی شافعی، مالکی اگر هم بود نادر بود. او هشت‌ماه نیز در مالدیو عنوان «قاضی اعظم» داشت یعنی قاضی‌القضات،‌ آخر سر هم در شهر تامسنا از مراکش قاضی بود که اجل محتوم سراغش آمد. کاتبان بعضی از نسخه‌های خطی سفرنامه او را به عنوان «الشیخ‌الامام» معرفی کرده‌اند. ویرایشگر سفرنامه او ابن جزی که مردی دبیرپیشه و شاعر بود، او را «شیخ فقیه زاهد پرهیزگار ثقه دانای هوشمند» می‌خواند. از من بپرسید، در هوشمندی‌اش شک ندارم. هوشمند بود اما القاب دیگرش را واقعا نمی‌دانم که بود یا نبود. او البته فقه خوانده بود. تمایلات صوفیانه عمیق هم داشت حتی گاهی چله می‌نشست و ریاضت می‌کشید. پرهیزگاریش هم البته در این حد که کلاه دیگری را بر ندارد و جیب کسی را نزند، آری پرهیزگار بود. اما او نه متخصص و صاحب نظر در فقه بود و نه مظهر زهد و تقوی بود و نه آمادگی آن را داشت که دل از دنیا برکند و از لذات زندگی چشم بپوشد. پروفسور گیب، مترجم انگلیسی سفرنامه او، می‌گوید آمیزه‌ای بود از فرشته و شیطان. شاید این مناسب‌ترین وصفی است که درباره او می‌توان آورد. رند است و در حق او کس این گمان ندارد. اما کسی نمی‌تواند انکار کند که او قصه‌گویی چیره‌دست و تیزبین است که آنچه را که می‌بیند با تمام باریکی‌ها و ظرایفش به خاطر می‌سپارد و با شیرینی و گیرایی خاصی بازگو می‌کند. من او را به عنوان قصه‌گو شناختم و حکایت‌های او بود که مرا مجذوب خود کرد. آشنایی من با او به نخستین سال‌های نوجوانی برمی‌گردد. پدرم که در روزگار خود از بازرگانان معتبر بود، در سراشیب حوادث همه نفایس و طرایف اموالش را فروخته بود. من آن سال‌های رفاه و رخاء پدر را ندیده بودم. کتاب‌هایی که از بقیه‌السیف حراج‌ها در خانه ما باقی مانده بود، منحصر بود به چند جلد کتاب دعای مورد علاقه شخصی پدر و چند جلد کتاب به زبان ترکی که خریداری نداشته و چند کتاب پاره‌پوره ناقص مانند گلستان و تاریخ معجم و وصاف و جهانگشای نادری و تذکره‌الشعرای دولتشاه سمرقندی که هیچ‌کدام کامل و تمام نبودند و حتی ارزش آن را نداشته‌اند که خریداران اموال زحمت حمل آنها را متقبل شوند و من که حتی پول برای خرید کتاب‌های درسی خود را نداشتم، با اوراق زخم‌خورده و تحقیرشده این کتاب‌ها انس گرفتم و به قول مولانا چون سگ قحط که در استخوان افتد، با ولع و شوق تمام آنها را می‌خواندم و از جمله آن کتاب‌ها جلد اول مرآت البلدان تالیف اعتمادالسلطنه بود که در واقع دانشنامه شهرها و آبادی‌ها است و مولف در ذیل شهرهایی مانند اصفهان و ایذه و بغداد و تبریز که ابن‌بطوطه از آنها دیدن کرده شرحی را از سفرنامه وی نقل کرده است. در همان زمان‌ها که دو خاورشناس معروف فرانسوی، دیفرمری و سانگینتی، مشغول چاپ متن کامل سفرنامه ابن‌بطوطه بودند، اعتمادالسلطنه هم در پاریس مشغول تحصیل بود و با این کتاب آشنایی پیدا کرده بود.

صحنه‌ای از مراسم شب ابن‌بطوطه. (عکس از مجتبی سالک)

این بود سابقه آشنایی و دلبستگی من با ابن‌بطوطه، بعدها که من در دوران خلع ید در آبادان به سر می‌بردم، در یک دکان کهنه‌فروشی یک نسخه از مختصر بیلونی را پیدا کردم که گزیده‌ای است از رحله ابن‌بطوطه، کتاب او مرا بر سر شوق آورد که در جست‌وجوی متن کامل رحله باشم و بالاخره چندماهی پس از کودتای 28 مرداد 1332 که به تهران آمدم، ترجمه را براساس متن منقح چاپ پاریس شروع کردم و در آن روزهای تلخ و نومیدی ابن‌بطوطه مونس و همدم من شد و روزها و شب‌ها با او به سر آوردم. تصادفا همین مختصر بیلونی بود که سبب آشنایی خاورشناسان با رحله ابن‌بطوطه شد چون اول کشیش انگلیسی به نام سموئیل‌لی مختصر بیلونی را پیدا کرد و ترجمه‌ای از آن به سال 1829 به دست داد و آن مایه توجه محققان شد که رفتند سراغ متن کامل، و چاپ آن چنانکه اشاره کردم، به همت دو خاورشناس فرانسوی در پاریس به انجام رسید.

 بهرام افشار، هرمز جهانسوزی و… در شب ابن بطوطه (عکس از جواد آتشباری)

باری، ابن‌بطوطه چنانکه گفتم از روزی که شناختمش هیچ‌گاه مرا رها نکرد. روزهایی که به ترجمه او پرداختم، دست مرا گرفت و همراه خود به 700سال پیش برد، زمان جوانی‌‌های حافظ، با هم میهمان قاضی مجدالدین شیرازی شدیم که ممدوح حافظ بود و مردم شهر، مولانای اعظمش می‌خواندند. قاضی مجد در 756 وفات یافت و تاریخ وفات وی را حافظ در عبارت «رحمت حق» رقم زد: کنف رحمت حق منزل او دان وانگه/ سال تاریخ وفاتش طلب از «رحمت‌حق»، با ابن‌بطوطه به زیارت سعدی رفتم. درست زمانی بود که علی‌ابن احمد بیستون به جمع و ترتیب دیوان سعدی اشتغال داشت. سعدی را در خانقاهی که خود در اواخر زندگی ساخته بود، دفن کرده بودند. خانقاه او باغ قشنگی داشت و سفره‌خانه‌ای، تربت او زیارتگاه مردم شیراز شده بود. می‌آمدند آنجا در سفره‌خانه غذا می‌خوردند و لباس‌های خود را در حوضچه‌های مرمرین خانقاه می‌شستند. با ابن‌بطوطه به زیارت شاه‌چراغ رفتیم. در مسجد جامع شیراز پای درس قاضی مجدالدین نشستیم. سر خاک شیخ شطاح روزبهان بقلی و شیخ‌عزالدین زرکوب رفتیم. در مدرسه و خانقاهی که در کنار مزار شیخ ابوعبدالله خفیف ساخته بودند، شب‌های آدینه مراسمی با حضور تاش‌خاتون مادر شاه شیخ ابواسحاق برگزار می‌شد. آن شیخ ابو عبدالله خفیف از همدوره‌های جنید و حلاج بود و این شاه شیخ ابواسحاق همان است که حافظ در زمان دولت او گفت:

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

 

دکتر محمدعلی موحد درباره تجربیات متنوع ابن بطوطه صحبت کرد. (عکس از مجتبی سالک)

 این شاه شیخ که هم شاه بود و هم شیخ، آدم خوبی بود گشاده‌دست بود و نامجو، هرگز گمان نمی‌برد که دولتش به آن زودی سرآید، دست به یک کار بی‌نظیری هم زده بود و آن نظیره‌سازی به ایوان کسری و طاق مداین بود که عبید زاکانی شعرها در وصف آن ساخته است. شاه شیخ معماری از تبریز آورده بود که مهندسی بنا را برعهده داشت و مردم شیراز ذوق‌زده بودند که شهرشان تالی مداین خواهد بود و داوطلبانه در کار کندن پی و تهیه ابزار و مصالح آن بنا مشارکت می‌کردند، اما روزگار به کام شاه شیخ نبود، مبارزالدین مظفر، همان که حافظ محتسب شهرش می‌خواند، در یورشی بی‌امان کاخ آرزوهای او را در هم ریخت.

با ابن‌بطوطه به اصفهان رفتیم و دو هفته در خانقاه علی بن سهل مهمان بودیم. ابن‌بطوطه از دست شیخ خانقاه خرقه پوشید، شیخ یک خرقه نفیس پولک‌دار، معروف به هزار میخی، به او داد. همراه اردوی سلطان ابوسعید بهادرخان، آخرین پادشاه معتبر از سلسله ایلخانان مغول، از بغداد تا تبریز رفتیم. در راسته جواهرفروشان تبریز به تماشای انواع جواهرات نشستیم که چشم‌ها را خیره می‌کرد و غلامان زیبا با جامه‌های فاخر، دستمال‌های ابریشمین بر کمر بسته، در خدمت جواهرفروشان بودند و جواهرات را به زنان ترک عرضه می‌کردند. به آبادان رفتیم و تکیه خضر را دیدیم که در روزگار ما ویرانه‌ای بیش از آن به جای نمانده است. در ایذه با اتابک افراسیاب دوم فرمانروای لرستان ملاقات کردیم و در مراسم تعزیه‌داری که به مناسبت مرگ تنها فرزند او برپا شده بود، شرکت جستیم. در قونیه به زیارت تربت جلال‌الدین محمد مولانا رفتیم که 60‌سال پیش درگذشته بود و پیروانی داشت که به نام او «جلالیه» خوانده می‌شدند.

اسدالله امرایی، دکتر احسان نراقی و آرش افشار در شب ابن‌بطوطه. (عکس از جواد آتشباری)

با ابن‌بطوطه به روسیه رفتیم، به استانبول رفتیم که هنوز دست مسلمان‌ها نیفتاده بود. امپراتوری بیزانس در داخل حصار شهر واپسین نفس‌های خود را می‌کشید. به هندوستان و مالدیو و سیلان و جاوه و چین رفتیم و هر کجا که رفتیم ــ نه‌تنها در ایران و فرارود و افغانستان که قلمرو سنتی فرهنگ ایران بود ــ بلکه در دوردست‌ترین نقاط از اقصای شرق تا مغرب و اندلس، جا به ‌جا نشان از زبان و فرهنگ ایران بود و نخبگان ایرانی از بازرگان و فقیه و صوفی همه جا حضور داشتند.

باید بگویم که سفرنامه ابن‌بطوطه سبب توجه ویژه خاورشناسان به گستره نفوذ ایران در جهان آن روز شده است. حتی در فهرست کارهایی که عرب‌ها در پیرامون رحله کرده‌اند، چند رساله و مقاله درباره ایران دیده می‌شود. مثلا «وجه ایرانی فی‌رحلة ابن‌بطوطه» یا عناوین مشابه دیگر. دکتر عبدالهادی التازی که بهترین و قابل اعتمادترین متن عربی رحله چاپ فرهنگستان مراکش را فراهم آورده. خود دو رساله مستقل درباره ایران دارد. در مقدمه رحله هم می‌گوید: الفارسیه کانت منتشره فی المنطقه کلها حتی فی بلادالصین.

ابن‌بطوطه در گزارش‌های خود به جنبه‌ها و ساحت‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی توجه دارد و تقریبا هیچ بعدی از ابعاد زندگی مسلمانان آن عصر نیست که ابن‌بطوطه اطلاعات جالبی درباره آن ارائه نکرده باشد. سفرنامه او خزانه‌ای از اصطلاحات رایج روزگار است. اصطلاحاتی که اکنون برای ما ناآشنا می‌نماید و من حدود 700 تا از آنها را در آخر کتاب فهرست کرده‌ام. فهرست مشتمل بر نام انواع ظروف، البسه، کفش، کلاه، زر، زیورها و میوه‌ها و درختان و… ژانسن مستشرق بلژیکی رحله را اطلس اغذیه مشرق‌زمین (l’Atlas gastronomique de l’orient) می‌نامد. رحله یادداشت‌های سفر است، تاریخ و زندگی‌نامه خودنوشت است، داستان است، همه اینها هست و خیلی چیزهای دیگر. سرتاسر آن حکایت نخبگان فرهنگی و سیاسی است. مرادم از نخبگان فرهنگی علما و مشایخ تصوف‌ هستند که دو بستر عظیم فرهنگ زمان یعنی مدرسه و خانقاه را نمایندگی می‌کردند و مرادم از نخبگان سیاسی، پادشاهان، امرا، وزرا و دیوانیانند که حکومت می‌راندند و زمام امور را در دست داشتند. توجه به نخبگان فرهنگی در اوایل سفرنامه بیشتر و پررنگ‌تر است. ولی هرچه پیشتر می‌رود، توجه به نخبگان سیاسی معطوف می‌شود و دلمشغولی ابن‌بطوطه با ارباب قدرت بیشتر می‌شود. اما یک منظر دیگر هم هست که رنگ و جذابیت خود را از اول تا آخر این سفر 30ساله از دست نمی‌دهد و آن منظر زن است. ابن‌بطوطه تا از زادگاه خود جدا می‌شود، در همان روزهای اول سفر که به صفاقس می‌رسد، دختری را عقد می‌کند و چون به طرابلس (تریپولی لیبی) می‌رسد، عروس راه می‌اندازد اما وقتی با پدرزن خود بگومگو پیدا می‌کند، خیلی به راحتی آن زن را طلاق می‌دهد و یک دختر قابسی را به جای صفاقسی می‌آورد و کاروان را یک روز نگه می‌دارد تا همسفران در ولیمه عروسی شرکت کنند و این جریان همین‌طور ادامه دارد. در شام، مکه، شیراز و آناتولی و دشت قبچاق و مالدیو و… حتی در آفریقای مرکزی هرجا که می‌رود دیده از روی زن برنمی‌دارد و از سخن گفتن درباره تعلقات خاطر خود باز نمی‌ایستد، از یاد زنانی که در این سفر دور و دراز دلش را ربوده‌ بودند، از بردن نام آنها چون گلستان، حورنسب، مرغلیطه (مارگارت)، مبارکه و… از توصیف خلق و خوی و ادا و اطوار آنها ابا نمی‌کند. رحلة ابن‌بطوطه از این نظر منبع بسیار غنی و گرانبهایی است که ما را از اوضاع و احوال و شرایط زندگی این نیمه همیشه مستور و پنهان جامعه آگاهی می‌دهد.»

انگیزه های اصلی ابن بطوطه برای سفر/ رسول جعفریان

«در جهان اسلام ، دانش جغرافیا با دانش سفرنامه نویسی در هم تنیده شده است که نمود اصلی آن کتاب‌های مسالک و ممالک است که عالمان ، بازرگانان و چهره های شاخص پدید آمده و در آن شرح سفر های خود را در قالب اطلاعات جغرافی آورده اند.

می توان از علل نگارش اینگونه کتب به برنامه ریزی حکومت ها برای افزایش امنیتشان  و جمع آوری اطلاعات شهر ها اشاره کرد. امروزه نیز گردآوری این قبیل اطلاعات با همین انگیزه فراوان صورت می گیرد و می توان تصور کرد که در آن روزگار هم همین طور بوده است.

در میان نقاط مختلف جهان اسلام ، در زمینه تولید آثار جغرافیایی، مغرب اسلامی نسبت به سایرین صاحب آثار بیشتری در این زمینه یعنی سفرنامه ای است، اما در شرق جز آثار جغرافی عمومی که آثار خوبی هستند، تنها سفر نامه شایسته از دوران کهن، سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی در قرن پنجم است.

دکتر رسول جعفریان از سفرنامه حج ابن‌بطوطه گفت.  (عکس از جواد آتشباری)

اوج سفرنامه نویسی مغربی ها از قرن ششم تا قرن یازدهم هجری است، به طوری که نگارش سفرنامه در مغرب آن دوره، به شکل یک سنت علمی درآمده و از میان ابن بطوطه شاخص ترین آنهاست.

اما آن چیزی که ابن بطوطه را شاخص کرده و شهرتش را مدیون اوست، نوعی قصه‌گویی و شیوایی در بیان و گزینش درست و جالب رویدادهاست. ابن بطوطه در سفرنامه اش توانسته تمامی اطلاعاتِ مناطق مختلف را با شیوایی و گیرایی بالا با قصه تلفیق کرده و این همان رمز موفقیت اوست.

اما از آنجا که قرار است اساس مطلب درباره بخش حج ابن بطوطه باشد این نکته را متذکر می شوم که اساسا انگیزه اصلی او در این سفر انجام حج بود و او برای انجام این سفر از مغرب باید تا مکه حدود دو هزار کیلومتر را می پیمود. در راه هم قبور بزرگان را زیارت می کرد و هم در محفل درس و محضر مشایخ و اولیا حاضر می شد. بعدها داستانهای مختلفی از این دیدارها در سفرنامه اش نوشت.

نقشة مسیر ابن‌بطوطه در ایران و عراق که آقای جعفریان آن را شرح داد.

ابن بطوطه مجموعا پنج سفر به مکه داشت و این سبب گشت تا با فرهنگ حرمین شریفین آشنا شود و آداب و رسوم مردم آن دو شهر را در طول یک سال هجری و به مناسبت هر ماه به تصویر بکشد.

نکته حایز اهمیت این است که در آن دوران عموم جمعیت مکه و مدینه مهاجرین مغربی بودند و بومی ها همچنان در بادیه ها زندگی می کردند. این مهاجرین از همه بلاد اسلام بودند. حتی بسیاری از ایرانیان نیز در آن ایام در این شهرها اقامت می‌‌کردند. داستان اقامت زمخشری را در مکه داریم که لقبش را هم جارالله گذاشت.  شاید جالب باشد بدانید تا دو قرن موذن های مسجد الحرام کازرونی بودند.

سفر نامه ابن بطوطه را می توان نوعی عجایب المخلوقات هم دانست که البته بخشی از گفتمان جاری آن دوره بوده است. با اینکه بسیاری از اطلاعاتش دقیق است  اما داستان هایی را هم نقل می کند که جنبه واقعی نداشته و بیشتر افواهی بوده است.

به طور کلی باید عرض کنم راه حج سه مسیر اصلی داشته که اینها راه هایی بودند که مدخل ورودی به حجاز بودند. راه یمن، راه عراق ( ابتدا از بغداد به مکه و نجف و سپس از نجف) و راه شام به مدینه و سپس مکه.

تصویر ابن بطوطه

مصری ها از بندر عیذاب که در سمت غربی دریای سرخ بود با کشتی به جده یا بندر ینبع می آمدند. ابن بطوطه تا عیذاب هم آمد اما به دلیل آن که همه کشتی ها در اثر جنگ در آتش سوزانده شده بودند مجبور به بازگشت شد. در واقع ابن بطوطه از آخرین کسانی است که از این بندر می گذرد.

حجاج شامی و مغربی و ترک، در عبور از راه شام، یک راه اضافه ای را برای زیارت بیت‌المقدس می رفتند. البته نه همه. اما ایرانیان چنین رسمی نداشتند. برای ایرانی ها در دوره صفوی و قاجاری که از عراق می رفتند، در رفت یا برگشت زیارت عتبات مرسوم بود. البته شماری از سفرنامه نویسان قاجاری گفته اند که به زیارت بیت المقدس رفته اند که این بیشتر مربوط به اوائل قرن چهاردهم هجری است.

ابن بطوطه تقریبا همه این راه های حج را پیموده است. او نه تنها راه طولانی مغرب تا مکه را آمد، و طبعا از راه شام عبور کرد بلکه از راه مکه به عراق هم که به راه زبیده معروف است چند بار رفت و آمد کرد. همین طور راه یمن را نیز طی کرد. وی از مکه به یمن رفت. از آنجا به عمان و از عمان به منطقه قطیف و احساء رفت و وضعیت شیعیان آن ناحیه را گزارش کرد.

دیدگاه ابن بطوطه درباره شیعیان عموما منفی است. هر چند که در مکه و مدینه چندان اشاره ای به این قضیه نمی کند اما در قطیف است که نخستین بار با یک جامعه شیعی منسجم روبرو می شود.

دوره ابن بطوطه دوره ای است که ایلخانان در ایران زندگی می کردند و در باره تسلط بر حرمین رقابتی باممالیک مصری داشتند. ابن بطوطه از هر دو استفاده کرد و با هر دو دولت رفاقت داشت. رقابت میان ایلخانان با ممالیک شایعاتی را هم ایجاد کرد که یکی از آنها این بود که شایع کردند که ایرانی‌ها می خواهند جنازه پیغمبر را با خود به ایران بیاورند. این شایعات، بعدها در دوره صفویه و هم در سال های اخیر که آن وقایع مکه در سال 1366 ش تفاق افتاد ، ادامه داشت و به خاطر این تشابهات گاهی آدمی فکر می کند که تاریخ و روحیات یک مردم، در طول هزار سال هم عوض نمی‌شود و آنچه در ذهن‌ها وجود دارد ، هیچ گاه از بین نمی رود و این فرهنگ همچنان تغییرناپذیر می‌ماند.»

شب ادبیات ایران و اتریش برگزار شد.

 

 

 

هشتاد و نهمین شب از مجموعه شبهای بخارا به ادبیات ایران و اتریش اختصاص داشت که دوشنبه 25 مهر ماه 1390 در ساعت هشت شب با همکاری  انجمن فرهنگی اتریش در محل این انجمن برگزار شد.

در ابتدای این مراسم، اوریلکه ویلندر از ناهید طباطبائی و آنگلیکا رایتسر تشکر کرد که دعوت مجله بخارا و انجمن فرهنگی را قبول کردند و ابراز امیدواری کرد که این مبادلات فرهنگی همچنان تداوم یابد.

در ابتدای این مراسم، اوریلکه ویلندر از ناهید طباطبائی و آنگلیکا رایتسر تشکر کرد که دعوت مجله بخارا و انجمن فرهنگی را قبول کردند و ابراز امیدواری کرد که این مبادلات فرهنگی همچنان تداوم یابد.

سپس علی دهباشی ضمن اشاره به شب هایی که پیش از این مجله بخارا با همکرای انجمن فرهنگی اتریش برگزار کرده است، همچون شب راینر ماریا ریلکه، شب اینگه بورک باخمن، شب ادبیات اتریش و سوئیس، شب داستان خوانی ایران و اتریش و … در معرفی کوتاهی از ناهید طباطبائی چنین گفت:

علی دهباشی ، عکس از نفیسه مشعشعه

ناهید طباطبایی در سال 1337 در تهران به دنیا آمد و فارغ التحصیل رشته ی ادبیات دراماتیک و نمایشنامه نویسی از مجتمع دانشگاهی هنر است.

او که از نوجوانی آغاز به نوشتن کرده ، اولین بار داستان گمشده را در مجله ی سخن به چاپ رساند و پس از آن مجموعه داستان خود به نام  ”بانو و جوانی خویش ” را  در سال 1371 منتشر کرد . از آن سپس آثار دیگری از او به چاپ رسید ه که از آن یاد خواهد شد. او همچنین به ترجمه ی آثاری از زبان های انگلیسی و فرانسه پرداخته است و با مجله هایی مانند ، بخارا ، سمرقند ، عصر پنجشنبه ، نشان ، زنان و … همکاری کرده و می کند.

ناهید طباطبایی چندی نیز به نوشتن داستان های یادداشت گونه ، تحت عنوان ” از خودم تا همه “  در روزنامه ی اعتماد ، پرداخت.

او تا کنون چهار دوره از جوایز ادبی صادق هدایت ، جشنواره ی ادبی اصفهان و گلشیری را داوری کرده و چندی است که سردبیری مجموعه ی کار اول نشر خجسته را به عهده دارد.

ناهید طباطبایی مدیریت نشر دید را به عهده دارد و به تدریس داستان نویسی در فرهنگسرای ارسباران مشغول است.

داستان های ناهید طباطبایی به زبان های ایتالیایی ، آلمانی ، دانمارکی ، انگلیسی ، ترکی ، عربی  ، بلغاری و … ترجمه شده اند  و به همین مناسبت برای شرکت در کنفرانس هایی به کشور های اروپایی دعوت شده است.

همچنین رمان ” چهل سالگی ” او برای ساخت فیلمی به همین نام ،  مورد اقتباس قرار گرفته و مورد توجه منتقدان قرار گرفته است.»

پس از آن ناهید طباطبائی قصه خود را با نام « تارزن » برای حاضران خواند و دکتر سعید فیروزآبادی نیز ترجمه آلمانی آن را ارائه داد :

ناهید طباطبائی و دکتر سعید فیروزآبادی ـ عکس از مجتبی سالک

تارزن

نگهبان بیمارستان آمد و گفت وقت ملاقات تمام شده ، داود چشم هایش را باز کرد و با التماس به ما نگاه کرد ، بعد با دستی لرزان اشاره کرد که برویم که همه برویم . من به بچه ها گفتم که دیگر بروند . آن شب من می خواستم پیش داوود بمانم . اجازه گرفته بودم ، با پارتی بازی . از قبلش بین خودمان قرار گذاشته بودیم هر شب پیشش بمانیم . ما بچه های کوچه ی شادان. داود دروازه بان مان بود. اما نشد. زن و خواهرش از صبح تا شب می ماندند. اتاقش دونفره بود و اجازه نمی دادند شب کسی بماند. اما امشب تخت بغلی خالی بود  و من هم اجازه داشتم.حالا شب چهارم بود و داود انگار خیال خوب شدن نداشت. انتظار نداشتیم بعد از چهار شب یک دفعه از جایش بلند بشود و مثل آن وقت ها با ما فوتبال بازی کند. خیلی وقت بود ازش انتظار نداشتیم. توی تنش  ترکش داشت و حالا بلاخره بعد از این همه سال ترکش حرکت کرده بود. یادگاری جنگ. یادگاری متحرک جنگ. می دانستیم دیگر همان داود سابق نمی شود . اما این که بعد از چهار روز هنوز هم نتواند غذا بخورد ، خیلی عجیب بود. دیده بودیم گهگاه پسر عمویش که دانشجوی پزشکی است با دکتر معالجش پچ پچ می کند ، اما هر وقت ازش سوال می کردیم لبخند می زد و می گفت تا دوسه روز دیگر می آید بیرون. ما هم که هیچ کدام حوصله ی او را نداشتیم بیشتر کنجکاوی نمی کردیم. بچگی هاش از آن بچه ننه هایی بود که اگر توی کوچه زمین می خورد صاف می بردندش درمانگاه. عوضش من و بقیه یک جای صاف و صوف توی تنمان نبود ، همه جا ، جای زخم بود و شگستگی. بابام می گفت پسربچه یعنی این و جای شکستگی توی ابروش را نشان مان می داد. احمد می گفت هرکی هر گهی شده به خودش مربوط است. ما همان بچه های گل کوچکیم.

نگهبان که دوباره آمد من بودم و خواهرش و زنش. دلشان نمی آمد بروند. نگهبان این بار غری زد و رفت . ازشان خواهش کردم بروند و مطمئن باشند که تا صبح مواظبش هستم. گفتم که نگران نباشند. که من از غذای همراه بدم نمی آید ، که مجله و کتاب دارم و هزارتا مزخرف دیگر . زنش گفت اگر چرند گفت تعجب نکن . گاهی می گوید. خندیدم و گفتم همیشه می گفته.

وقتی رفتند ، در را بستم ، کفش هایم را در آوردم و چهار زانو روی مبل نشستم. یک دفعه خوف برم داشت . اگر یک دفعه می مرد چی ؟ لرز به تنم افتاد. مرده زیاد دیده بودم . فامیل ، دوست ، آشنا ، اما هیچ وقت کسی روبرویم نمرده بود. آن هم روبروی من تنها.از نور سفید و یخ مهتابی بیمارستان بیزار بودم. بلند شدم و تلویزیون را روشن کردم. چند تا کانال عوض کردم ، اما حوصله ی هیچ کدام را نداشتم.  آخر سر روی یکی  ماندم. یک پرنده ی نر دمش را چتری کرده بود و جلوی یکی دیگر چسی می آمد و باد به غبغب می انداخت. صدایش را کم کردم تا  فقط تصویرش توی اتاق باشد. انگار این طوری کم تر می ترسیدم. توی راهرو کم کم خلوت می شد. آخرین ملاقات کننده ها مال اتاق ته راهرو بودند.  یک آدم معروف توش بستری بود.  یک تارزن.می گفتند بیماری قلبی دارد ،می گفتند دو سه روز هی ازش آزمایش گرفتند و فردا هم قرار است آنژیو بشود. عصری که توی راهرو ایستاده بودم ، دیدم که هی اتاقش پر و خالی می شود ، بهنام رفت و سری زد و آمد ، بهنام سه تار می زد ، گاهی ، بد نمی زد . می گفت تارزن نشسته توی تخت و تارش را بغل کرده. برایم عجیب بود که توی این موقعیت حوصله دارد. بعد نگاهم افتاد به صورت داود ، چقدر بزرگ شده بود ،چقدر لاغر و تکیده شده بود. ریش یک روزه اش چقدر پرپشت و سیاه بود . زنش می گفت هر روز ریشش را برایش می تراشد. از آن پر موها بود. زنش می گفت زیر پیراهنش یک بلوز یقه اسکی سیاه دارد از پشم. راست می گفت .دیده بودم. وقتی موهای سینه اش داشت در می آمد بهش حسودی می  کردیم. ولی بعدا او بود که به ما حسودی می کرد. احمد می گفت هرچیزی حدی دارد. یک بار هم خواباندیمش و با ریش تراش وسط سینه اش خط انداختیم. آخر چش بود که بلند نمی شد برود خانه اش.  شاید خوب عملش نکرده بودند ، باید دو سه تا دکتر دیگر هم می دیدندش. شاید فردا خوب می شد.

 وسط این شاید و باید ها چرتم برده بود که صدام کرد و گفت پس کی شروع می شود ؟ گفتم چی .جواب نداد.چرند می گفت طفلک .گفتند یک عمل ساده است . فقط  ترکش را برمی دارند و همین. روز اول ، وقتی بیهوشی از سرش پرید کلی با ما شوخی کرد . گفت مگر زاییدم که همه تان آمده اید بیمارستان. بهش گفتیم ما از آن رفیق های بد نیستیم ، گفتیم منتظریم که پنجشنبه برویم دم رودخانه ی کرج و کباب درست کنیم. گفتش می میرد برای کباب و ما همگی . ولی وقتی خندید جای بخیه هاش درد گرفت و یک قطره اشک از گوشه ی چشمش سر خورد که یواشکی پاکش کرد.  یعنی روز به روز بدتر می شد ؟ نکند اصلا یک چیز دیگرش باشد ؟ اگر بود … بیچاره زنش ، بیچاره ما.

یک ساعت بعد ملاقاتی ها همه رفته بودند وحالا مریض هایی که می توانستند راه افتاده بودند. توی راهرو پر بود از آدم های آویزان، رنگپریده ، درب و داغان ، با پایه ی سرم، واکر، و بوی دتول ، الکل ، عرق ، شاش . تنهایی، درد ، نکبت . همه از این سر راهرو می رفتند تا آن سر راهرو و بر می گشتند . به هم لبخند می زدند، لبخندهای دردناک. آخ و اوخ می کردند. نفس نفس می زدند و سرفه می کردند و تف می انداختند توی دستمال هاشان. در را بستم تکیه دادم بهش . برای هزارمین بار از خدا خواستم که از مریضی نمیرم. پیش این همه آویزانی ، سوختن یا غرق شدن چقدر ترو تمیز بود. نفسی تازه کردم و رفتم کنار تخت نشستم و زل زدم به داود. نه ، به نظر نمی آمد خیال خوب شدن داشته باشد. شاید فقط سینه اش را باز کرده بودند و دوباره بسته بودند. شاید کاری ازشان برنیامده بود . شاید ترکش وسط قلبش باقی مانده بود. همان جایی که گاهی نشان می داد و می گفت جای شماست.

 دوباره چرتم برده بود که با صدای داود بیدار شدم. زیر لب غرغر می کرد و یک چیزی می خواست. فکر کردم  تشنه اش شده ، رفتم کنارش . صورتم را بردم جلو . گفت الان شروع می شود. گفتم چی . گفت ریشم را بتراش. لباسم را مرتب کن . دیوانه شده بود. به رویم نیاوردم . داود گفت بهت می گویم ریشم را بتراش . توی کمد ماشین ریش تراشی هست. راستش می ترسیدم بهش دست بزنم . از بچگی از هرچی که توی بیمارستان بود حالم بهم می خورد . هر وقت از بیمارستان برمی گشتم صاف می رفتم توی حمام و همه لباس هایم را هم می شستم. انگارمی ترسیدم مرگ و درد یک جایی لای درزهای کتم قایم شده باشد. رفتم ماشین ریش تراشی را آوردم و آرام شروع کردم به زدن ریشش . یک کمی این جا ، یک کمی آن جا . حالا کی متوجه می شد . تا صبح هم که دوباره در می آمد. اما راستش تعجب کرده بودم . خودم را برای همه چی آماده کرده بودم جز این یکی. صدای ماشین که قطع شد حواسم رفت پی صداهای بیرون. قرقر چرخ دستی ، لخ لخ دمپایی،. هره کره ی دو تا از بهیارها، چق وچق بشقاب و قاشق و بعد در باز شد و یک زن کوتاه و خپل با روپوش آبی یک سینی غذا را گذاشت روی میز . ابروهاش کلفت بود و باسنش پایین. انگار پاهاش را از تن یکی دیگر جدا کرده بودند و بهش وصل کرده بودند. می خواستم به داود اشاره کنم که نگاش کند اما یادم آمد که خوابه.

میز را کشیدم جلو و زل زدم به غذا . عقم گرفت . سوپ جوی ماسیده ، کباب ماسیده، نان لواش توی نایلون، همه آبی . مال مهتابی بی شرف بود که این جوری همه چیز شده بود یک چیز دیگر. اگر دوروز دیگر این جا می ماندم من هم آبی می شدم . مریض می شدم.

دست به غذا نزدم . از توی کشو یک بیسکوییت برداشتم و به زور تف قورت دادم. چراغ را خاموش کردم و توی تخت بغلی دراز کشیدم. زل زده بودم به سقف و فکرهای پریشان می کردم که داود صدام کرد . گفتم هان . گفت دارد شروع می شود. گوش دادم. یکی داشت تار کوک می کرد . رفتم در را باز کردم . حالا همه ی آن واکر ها و پایه های سرم و صندلی چرخ دارها داشتند می رفتند ته راهرو. داود گفت بدو الان شروع می شود.گفتم چی ؟ گفت بهت می گویم بدو. مرا بیاور پایین . باید برویم. دیوانه شده بود یا خواب می دیدم. رفتم سراغ داود . آرام بلندش کردم و پاهایش را کشیدم لب تخت. دمپایی هایش را پایش کردم و آوردمش پایین . چقدر سبک شده بود ، مثل پر کاه ، مثل کاغذ . یک دستش را انداختم روی شانه ام و یک دستم را انداختم دور کمرش. در را باز کردم . مریض اتاق بغلی که با یک دست پایه ی سرمش را می کشید گفت :” امشب کمک داری ، می خواستم بیایم ببرمت ” و به داود لبخند زد. داود به زور دهانش را باز کرد و گفت از خودمان است. دلم هری ریخت پایین . طرف خندید. اصلا دلم نمی خواست از خودشان باشم اما خوب انگار بودم. انگارشده بودم قاطی هذیان یک دسته بیمار روبه مرگ . این یکی را می دانستم که سرطان خون دارد و توی همین چهار پنج روز دیده بودم چطوری دارد آب می شود. نمی فهمیدم به چی می خندد .

همه ی مریض ها می رفتند طرف ته راهرو ، حالا صدای آدم ها گنگ و قاطی توی راهرو پیچیده بود.

وقتی رسیدیم به اتاق ته راهرو ، دیگه جا نبود.اتاق بزرگی بود اما کف زمین هم نشسته بودند. این همه آدم از کجا آمده بود ،همه رنگپریده  ، انگار شفاف ، انگار شیشه ، انگار مخلوطی از رنگ زرد و آبی.

تارزن روی تختش چهار زانو نشسته بود و تار را بغل کرده بود. لاغر بود. با موهای سفید و دستهایی بلند و کشیده ، داشت تارش را کوک می کرد. بعد یک دفعه شروع کرد به زدن. همینطور که می زد جان می گرفت و جوان می شد. کم کم پشتش صاف شد ، دستهاش صاف و صوف شد و گردنش شق و رق . چشم هاش برق می زد . صدای سازش توی اتاق می پیچید ، از در بیرون می رفت و توی راهرو موج می زد. برگشتم و به در نگاه کردم چند تا بهیار چمباتمه زده بودند و گوش می کردند. یک کم بعد آن خانمی که پشت میز راهرو نشسته بود و با همه دعوا داشت ، به قاب در تکیه داده بود گریه می کرد. بقیه مریض ها ساکت و صامت زل زده بودند به تارزن وانگار با چشم هاشان گوش می دادند. به داود نگاه کردم ، سر حال آمده بود و یک جور عجیبی لبخند می زد. دستش را کشیدم که ببرمش . اما دستم را پس زد ، حتا نگاهم نکرد. بعد تارزن به نظرم رفت توی یک دستگاه دیگر  . این بار آهنگش خیلی آشنا بود. انگار صدبار شنیده بودم. انگار هزار بار شنیده بودمش. مرا یاد نان سنگک تازه می انداخت و ناهارهای ننه جان.  دست داود را ول کردم ، چشمهام را بستم و رفتم تو آهنگ. یک چیز عجیبی بود. کجا شنیده بودمش ؟ کی؟ نکند حال داود بدتر بشود. اما داود خوب بود. بعد انگار یک دفعه خیالم راحت شد.و بعد اصلا یادم رفت کجا هستم ، کی هستم و چرا آنجام.

تارزن زد و زد و ما گوش دادیم. حالا یکی دوتا از دکتر های بخش هم آنجا بودند. دوتا از مریض ها دست انداخته بودند گردن هم و گریه می کردند.

بعد یک دفعه تارزن تارش را گذاشت کنار و شد همان پیرمرد لاغر و زار. دکتر ها و خانم بد اخلاق اولین آدم هایی بودن که رفتند و بعد مریض ها مثل این که یک دفعه یادشان افتاده باشد شروع کردند به سرفه کردن و آه کشیدن.

وقتی داود را توی تختش خواباندم ، حسابی خسته بود . ازش پرسیدم چیزی می خواهد . هیچی نمی خواست . رویش را کشیدم و نشستم کنارش روی صندلی . خوابش برد. آرام نفس می کشید و سینه اش زیر ملافه بالا و پایین می رفت.  دستش را گرفتم و چشم هایم را بستم شاید چرتی بزنم. خیلی خسته بودم ، خیلی. انگار بیهوش شدم.

نمی دانم دو دقیقه بعد بود یا دوساعت بعد که یک دفعه در باز شد و یک خانم خپل دیگر سینی صبحانه را شترق گذاشت روی میز. دست داود هنوز توی دستم بود ،سرد سرد. به صورتش نگاه کردم.  آرام بود . ریش هایش در آمده بود. سینی صبحانه را کنار زدم. ماشین ریش تراشی را از کمد درآوردم و ریش هایش را زدم . دیگر از مرگ نمی ترسیدم .بعد ملافه را رویش مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون. خودشان به زنش خبر می دادند. به من ربطی نداشت. توی راهرو پشت سر من دو تا بهیار برانکار تارزن را می بردند توی آسانسور. »

سپس علی دهباشی به معرفی آنگلیکا رایتسر پرداخت :

« آنگلیکا رایتسر متولد 1971 در گراتس اتریش است و زبان و ادبیات آلمانی و تاریخ در سالزبورگ و برلین تحصیل کرده است و از 2001 با خانواده­اش در وین زندگی می­کند.

2007 رمان منطقۀ روشن مثل روز او در انتشارات اتریشی هایمون منتشر شد و از کاندیداهای جایزۀ آسپکت و بورس هرمان لنتس بود. 2008 مجموعۀ زنان در گلدان­ها چاپ شد. 2001 رمان بین خودمان انتشار یافت و در موزۀ تاریخ هنر نیز نمایش کودک زمانه برای نخستین بار اجرا شد.

جوایز: 2007 بورس هرمان لنتس، نامزد جایزۀ ادبی کانال دوم تلویزیون آلمان برای منطقۀ روشن مثل روز، و بورس نویسندگان زن وین؛ 2008 جایزۀ اینگبورگ باخمان و جایزۀ راینهارد پریسنیتس؛ 2009 جایزۀ حمایتی شهر وین و بورس روبرت موزیل وزارت آموزش، هنر و فرهنگ.

رایتسر عضو انجمن نویسندگان گراتس و انجمن نویسندگان زن است، با دانش­ آموزان رمان می ­نویسد و با همکارانش در مجموعۀ «معرفی متون» در شهر وین همکاری می­ کند. »

آنگلیکا رایتسر

و در ادامه آنگلیکا رایتسر بخشی از رمان خود را قرائت کرد و ترجمه فارسی آن را که باز هم دکتر سعید فیروزآبادی به انجام رسانده بود بیتا رهاوی خواند.

« سرزمینی که من هرگز آنجا نبوده­ام و هرگز باهم آنجا زندگی نکرده­ایم. همه چیز ثبت شده و به­ترتیب تاریخی آمده است، آرشیو کودکی­ام تو صندوقی در اتاق پذیرایی است. یک پروژکتور و یک پردۀ نمایش هم آنجا هست، ولی از آن فقط مهمان­ها استفاده می­کنند، آن هم تو جشن­های خانوادگی یا کاری، پدر و مادرم یا ما ابداً ازش استفاده نکرده­ایم. شاید بشود تو بعضی از فیلم­ها، خانواده­­ای شاد و کمی ناهماهنگ را در کنار هم دید که تو محوطۀ باز باغ، هماهنگی را باهم تمرین می­کنند. عکس­هایی از ششمین سالگرد تولد من هم هست که آن را مثل همۀ سالگردهای دیگر با خانواده جشن می­گرفتیم، البته باحضور بچه­های همسایه. فیلم­هایی از دو تابستان اول که استخر کوچکی آن پشت باغ بود، فیلم­هایی از زندگی خواهرم، پیش از دینا آمدن من. پیش­ترها دائم به این موضوع فکر می­کردم که نمی­خواستند این فیلم­ها را تماشا کنند، ناراحت می­شدند که مجبور بودند کار کنند و پول دربیاورند و در این بین، ما هم با عمو و همسرش تو مرتع­ها کوهپیمایی می­کردیم، شب یک جایی می­ماندیم یا کنار دریاچه­ها چادر می­زدیم. اصلاً از این کارها چه می­دانستند؟ برایشان هم جالب نیست، راستی چرا؟

دکتر سعید فیروزآبادی و علی دهباشی

درِ رو به بالکن و تراس، یعنی همان جایی که به آن محوطۀ باز باغ می­گفتیم، باز بود؛ موسیقی شادی شنیده می­شد؛ صدای برخورد پاشنه­های کفش زن­ها به زمین و خنده. همیشه سخت می­شد فهمید که این صدای خندۀ مادرم بود یا خواهرش؛ می­خندیدند و دوست داشتند با موسیقی خیلی تند باهم برقصند. بعدها هم به این کار افتخار می­کردند که خودش نشانۀ خیلی از مسائل دیگر بود. ادای تصویرهای اول زندگی و دست­ودل­بازی­هایی را درمی­آوردند که فقط تو تلویزیون دیده بودند و از آنجا می­شناختند. بعد از اینکه این قسمت از زندگی گذشت، بااحتیاط فیلم­های آن را نشان می­دادند و آن نقش­ها را به هنرپیشه­های واقعی سپرده بودند. فقط خاطره­ای مبهم بود از چیزی که بدون حضور آنها انجام شده بود، ولی دیگران فکر می­کردند آنها هم بوده­اند، همین هم کافی بود، آخر بالاخره کارهایی بود که مربوط به دورۀ آنها می­شد. هر وقت از این ماجراها حرف می­زدند، معلوم می­شد ماجرا مربوط به موقعی بوده که از بچه خبری نبوده؛ ابداً همدلی مهم نبود و آنها هم دنبالش نبودند. دوربین سوپر 8 روی میز بود، یا زن عمو هاینتس آن را به اتاق پذیرایی آورده بود، یا عمو تو چمدان جا داده بود و صدای به­هم­زدن گیلاس­ها شنیده می­شد و دائم به­نظر می­رسید یکی از آن سر تراس به این سر می­آید، می­آید و برمی­گردد. سنگ­های کف تراس همیشه سرد بود، تو تابستان خیلی خوشایند بود، ولی بزرگ­ترها هیچ­وقت پابرهنه روی آنها پا نمی­گذاشتند، چون مهمان بودند و تازه فکر می­کردند که با این کار مریض می­شوند، از این جور دری­وری­ها. احتمالاً کفش­ دیگر جزیی از اجزای وجودشان شده بود. شخصیت­هایی شکل­گرفته و تمام شده بودند، همیشه همین­طور بودند، به­خصوص بیشتر تو دورۀ جوانی.

تصویرهای زرد شده یا پر از برفک موقعی که هوا تاریک بوده؛ و تنها صدا، صدای برخورد کفش­ها و گاهی صدای برخورد گیلاس­ها بود؛ هیچ اختلاطی بین صداها، هرگز صدای بم و کلفت پدرم موقع یکی از همان حرف زدن­هایش با خودش؛ و نه صدای لطیف عمو هاینتس، دستوراتی که برای انداختن عکس دسته­جمعی می­داد، شنیده نمی­شد. خواهرم رفت تو تراس، پاهای برهنه­اش با سنگ­های همیشه سرد تماس پیدا می­کرد. گاهی من هم که خواهر کوچکش بودم، تاتی­تاتی دنبالش راه می­افتادم. اغلب برایم تعریف می­کرد که بیرون چه خبر است و همین هم کافی بود. بیشتر وقت­ها کنار بار می­نشستیم و صبر می­کردم تا کلاریس بیاید تو و ما را به اتاق­هایمان بفرستد، یا امیدوار بودیم که عمو هاینتس پیش ما بیاید و با ما حرف بزند، درست همان جوری که فکر می­کردیم، بزرگ­ترها حرف می­زنند. خودش می­دانست تا وقتی آن بیرون بودند، ما نمی­رفتیم بخوابیم.

هر وقت می­ترسیدم که همه بروند، ما را تنها بگذارند و دیگر راه آمدن پیش ما را پیدا نکنند، خواهرم سربه­سر من می­گذاشت و یواشکی دلداری­ام می­داد. به­راه و رسم خودش. ولی بعدها با بی­حوصلگی، درست عین کسی که نفرت داشت، خواهر برزگ­تر باشد، می­گفت هیچ وقت این کار را نکرده است. هرگز. یک روز عصر خواهرم به من گفت: اصلاً می­دانی به این چه می­گویند؟ مثل همیشه، عکس مطلب است. هرگز، هرگز، هرگز. گاهی مادر ما را می­خواباند و من می­شنیدم که به خواهرم می­گفت که خودشان کمی می­روند بیرون. بعد خواهرم تو تاریکی آرام می­گفت: همین نزدیکی­ها هستند، اصلاً غصه نخور، من خودم دیگر بزرگ شده­ام. از جایش بلند نمی­شد و ما هر دو، بدون اینکه حرفی باهم بزنیم، بیدار بودیم. وقتی سلما دیگر پیش ما نبود، مادرم به من می­گفت: کمی می­رویم بیرون، ولی تو تنها نیستی، می­دانی که؛ نه؟ بعد نه فقط اتاقی که آنجا دراز کشیده بودم و به تاریکی چشم دوخته بودم، خسته­کننده بود و امیدوار بودم صداهای آشنایی بشنوم، بلکه کل خانه بزرگ­تر و تاریک­تر شده بود و مثل یک حفره تیره و تار به­نظر می­رسید که بزرگ و عمیق بود، خالی. به­نظرم می­رسید که این خانه دیگر برایم مهم نیست و فکر می­کردم همه­اش رؤیا بوده و فقط من خودم نمی­توانستم بیدار شوم، چون خیلی عمیق خوابیده بودم. می­توانستم بدون بودن دیگران هم خوب بخوابم.

آن موسیقی که به­یادم می­آمد، مربوط به دهۀ شصت می­شد و مال فیلمی بود که بعدها دیدم، یک جایی بدون پدر و مادر و سیاه و سفید. نه مادرم و نه خواهرم و نه عمو هاینتس زیردامنی ژوپون نمی­پوشیدند. بعدها بود که صدا هم آمد، ولی  ویدئو بود و عکس گرفتن­ها کمتر شد، گردش­های دسته­جمعی آخرهفته هم همین طور؛ و تو آن صندوق اتاق پذیرایی نوار ویدئو نگذاشته بودند، فقط فیلم­های سوپر 8 بود. بعدها آخر شب­ها که من و خواهرم به تراس می­رفتیم، دیگر هیچ خبری از آن بزرگسال­های سرگرم جشن نبود. »

شب « ائوجنیو مونتاله» برگزار شد.

هشتاد و هشتمین شب از شب­های مجله بخارا به ائوجنیو مونتاله اختصاص داشت که در عصر روز یکشنبه 24 مهر ماه 1390 در محل مدرسه ایتالیایی­ ها ( مدرسه پیترو دلاواله) برگزار شد.

پروفسور کارلوچرتی آغازگر مراسم بود. وی ضمن خیرمقدم از روابط عمیق فرهنگی و ادبی میان ملتهای ایران و ایتالیا گفت و از سفیر ایتالیا دعوت کرد که به سخنرانی بپردازد.

پروفسور کارلو چرتی ـ عکس از نفیسه مشعشعه

آلبرتو برادانینی، سفیر ایتالیا در تهران، ضمن خیرمقدم به استادان و دانشجویان زبان ایتالیایی در ایران گفت :

« هر زمان که صحبت هویت ملی به میان می­آید عناصری گوناگون به ذهن متبادر می­ شود: تاریخ سرزمین، جغرافیا، بزرگان و مردان بزرگ یک سرزمین . اما زبان جایگاهی اصلی و بدون انکار دارد.

زبان در نزد هر ملت همچون یک ابزار عمل می­ کند. ادبیات بخش مهمی از زبان را بر عهده دارد. شعر و نشر که زمینه­ های روحی و روانی و احساسات و نیّات درونی هر ملتی را بیان می­کند توسط زبان امکان بروز پیدا می­کند.

ادبیات درخشان ایتالیا همچون ادبیات پرشکوه زبان فارسی مدیون زبان است. از این نقطه نظر، ملت­ های ایران و ایتالیا از جهت سیر تاریخی ادبیات و زبان در بسیاری نقاط با هم مشترکند.

زبان فارسی توانسته است در طول هزار و چند صد سال تمدن ایرانی را حفظ کند و به نسل­های بعدی منتقل سازد.

آلبرتو برادانینی ـ سفیر ایتالیا در تهران ( عکس از مجتبی سالک)

برای زبان ایتالیایی تحول درخشان و اوجش 8 قرن پیش آغاز شد که ثمره ه­اش را در قرن اخیر در ادبیات ایتالیا به روشنی می­ توانیم ببینیم. از سال 1861 زبان ایتالیایی به عنوان زبان ملی مطرح شد. قبل از 1861 فقط ده درصد از مردم ایتالیا با زبان ایتالیایی صحبت می­ کردند. از آن پس بود که زبان ایتالیایی موفق شد در تمام سطوح جامعه خود را گسترش دهد و ارتباط خوبی با مردم و ادبیات برقرار کند.

امشب سخنرانان در طی سخنرانی­ های خود سیر زبان ایتالیایی را در سده­ های گوناگون مورد ارزیابی قرار می ­دهند و با نمونه­ های ادبی این دنیای شگفت را نشان خواهند داد.»

سپس پروفسور چرتی از علی دهباشی، سردبیر مجله بخارا، برای سخنرانی دعوت کرد و وی طی سخنانی چنین گفت:

« جای خوشوقتی است که یک بار دیگر مجله بخارا در مدرسه ایتالیایی­ ها ( پیترو دلاواله) شبی از شب­های بخارا را برگزار می­کند. ما پیش از این شب­هایی را به شناخت و تجلیل از بزرگان فرهنگ ایتالیا اختصاص داده بودیم. از آن جمله باید اشاره کرد به « شب اومبرتو اکو» ، « شب ایتالو کالوینو» ، « شب آلبرتو موراویا» ،« شب ایناستسیو سیلونه» و « شب آنتونیو ویوالدی» و هم اکنون « شب آئوجینو مونتاله»، شاعر بزرگ ایتالیایی که در ضمن برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات هم بوده است.

پروفسور کارلو چرتی و علی دهباشی ـ عکس از نفیسه مشعشعه

بله من هم سخنان سفیر محترم ایتالیا را تأیید می ­کنم و می­ افزایم که ملتی می­ تواند در این جهان سرفراز باشد که زبان و فرهنگ خویش را به درستی حفظ کند. مسئلۀ زبان فارسی برای ما همچون شما مهم و حیاتی است. ما ایرانیان به مدد و پشتیبانی و عمق و درخشندگی همین زبان فارسی بوده است که در طی قرن­ها موفق شده­ ایم از آماج توفان­ها و حملاتی که به سرزمین ما شده خود را حفظ کنیم. زبان امروزی ما، زبانی است که بیش از هزار سال سابقه دارد و به وسیله همین زبان شاهکارهایی همچون « شاهنامه»، « مثنوی»، « دیوان حافظ»، « رباعیات خیام»، « بوستان و گلستان سعدی» و صدها متن دیگر نگاشته شده. همچنان که با همین زبان ایتالیایی آثار مهمی به گنجینۀ ادبیات جهان افزوده شده است. شاهکارهایی همچون « کمدی الهی» و صدها کتاب در نثر و شعر. و ادبیات معاصر ایتالیا در چنین بستری رشد کرده است.

و مونتاله نیز به خوبی وارث میراث زبانی دانته هم هست. »

پس از آن آنا موریا موتاکی با موضوع : « جایگاه تاریخیِ اِئوجِنیو مونتاله[1] ، و ارتباط وی با اونگارتّی[2] و … » برای حاضران سخن گفت که حسن حواصیلی متن ایشان را به فارسی ترجمه کرده بود.

« جایگاهِ مونتاله در تاریخ ادبیات ایتالیایِ قرنِ بیستم کماکان به طور کامل به تثبیت نرسیده است، چراکه مجادلاتی حولِ وی در رابطه‌اش با اونگارتّی و اِرمتیسم بر جای مانده است.

در واقع، هر از گاهی در کتاب‌های ادبیات، اَنگِ ارمتیسم را به اونگارتّی و مونتاله می‌زنیم. اما امروزه گرایش در جهت تمایز آنها و تفاوت بین این دو شاعرِ نسل غزلسرایی ارمتیسم که صاحب آثار سالهای دهة سی از قرن بیستم هستند و متمایز کردن شعور یا برهانی که اونگارتّی و مونتاله دو استاد ارمتیسم در آثارشان به کار می‌بستند و در آخر، دشواری یک انفصال تاریخی و طبقه‌بندی در محیطِ ادبیاتی واقعی، شایع‌تر است تا این که آنها را در کنار یکدیگر قرار دهیم، در مجموع همه چیز متغیر است چراکه بسیار بدیع است. موضوع مجاب‌کننده‌تری که از این کُتب ادبی حاصل می‌شود جداسازیِ مونتاله از اونگارتّی و در کنار یکدیگر گذاشتن آن دو تحت لوای تشریح شاعران نو است، شاید توصیفی واقعاً درخور و مناسب باشد دقیقاً به این دلیل که عام است و به تنهایی گسستگی کامل میان دو دِکادنتیستِ بزرگ، در میانة دو قرن و شاعران نو  و مبتدیان را، تا بیست سالِ اول قرن بیستم نشان می‌دهد.

به عنوان نمونه، به این ترتیب یادآور می‌شود که مونتاله تصویری روشنفکرانه و خصیصة شاعرانه‌ای دارد که به طور ژرفناکی به تجربیات اروپایی اتکا دارد، اونگارتّی از بازیافت سُنّت جذب شده است در حالی که مونتاله تا سر حد مرزها از آن بهره‌مند می‌شود و با اشتیاق به یک گفتمان در جستجوی مبحثی گسترده است گرچه در برخی شعرها با خود و با دیگران به نتیجه‌ای بی‌ثمر می‌رسد.

قبل از هر چیز لازم است بپذیریم که جایگاه تاریخی مونتاله و عموماً شاعران قرن بیستم بحث‌انگیز است، شاید به این دلیل که نقد کماکان طبقه‌بندی‌ها و مختصه‌های لازم برای استقرار تاریخی‌ آنها را مشخص نساخته است.

اما در اصل می‌توانیم با جوزپّه پترونیو[3] بپذیریم که حتی با شناخت وی تا چه حد دورنمایِ غزلگونة قرن بیستم می‌تواند متفاوت باشد، که در آن خط مشیِ پُر معناتر و والایی که در جستجوی اصالت بیان است نمایان است و آداب و رسوم قرن نوزدهمی را طرد می‌کند، نقش شاعر والامقام به ویژه با آگاهی بحران ارزش‌های عمومی که مستلزم تاریخ است پیوند خورده است، حقیقت انسان که فردی تنها و گمشده در برابر تقدیر خود است به حال خود وا گذارده شده است. در این وضعیت مانع از اعتماد باقیمانده در شعر نه همچون مُبلغِ حقیقت بلکه به مثابه شأن و مقام عالی کسی که قصد دارد خود را تسلیم کند می‌شود. در این مورد مونتاله به خوبی به اونگارتّی نزدیک است چراکه هر دو در داده‌های وجودشان بحران تاریخی را تغییر داده‌اند و از موقعیشان انعکاسِ وضعیت انزوا و تنهایی و مسخ‌شدگی انسان معاصر را می‌سازند (سانتورو). با تجزیه و تحلیل نقد در اثر “استخوان‌های ماهی ده پا” منتقدان در بازیابی اثر متفق‌القول هستند که این اولین مجموعة مونتاله بیانگر اندیشه و پندار دنیایی آزادانه منفی است، گرچه مونتاله در نسخة منفی خود ثابت قدم باقی نمی‌ماند. هر از گاهی (در آخرین مجموعه‌اش کریسالیده) تنش یک روح و ذهنی که در جستجوی گذر است که به علاوه بیرون از زندان به زندگی، خوشبختی و یکنواختی وجود می‌خندد، پدیدار می‌شود. موضوع گذر به مفهوم گریز یکی از دلایلی است که در تمام مجموعه حضور دارد. برخی از منتقدان بر این باور هستند که در ابهام و تاریکیِ یک بدبینی به این گونه راسخ، نورها و بارقه‌هایی از امید به سمت و سوی رستگاری غیر قابل توصیفی نیز نمایان است. منتقدانی همچون جانفراکو کونتینی[4] و الیو جوآنولا[5] در شعر مونتاله “استخوان‌ها” و “فرصت‌ها” رد پایی از اندیشه‌ایی مذهبی در برابر وجود محنت و پوچی یافتند. به طور مثال آفتابگردان همچون نماد الهی در نظر گرفته می‌شود، در دیگر اشعار، زن همچون میانجی اتفاقاتِ ناممکن‌ها است و دختر مشهور آنّتّا-آرلتّا در تابستان‌های مونته‌روسّو.

اوتوره برونی و پروفسور چرتی ـ عکس از مجتبی سالک

در نظر دیگر منتقدان اسطوره‌های زنانة مونتاله، مرموز و بعید هستند و با فضای یأس و نومیدیِ مجموعه تناقض ندارند (ماریو پاتزالیا[6])، در هر حال نمی‌توان انکار کرد که در ریویِره روزنة امید دشواری باز می‌شود. و به طور قطع در پسِ “استخوان‌ها” است که می‌بایست رد پا را تشخیص داد، انعکاس مناظرة فلسفیِ معاصر. در اینجا انعکاس آرتور شوپنهاور[7] که انسان با هرگونه تواناییِ شناخت اشیاء را ناتوان می‌سازد. فردی منفی بودنِ مونتاله را به پراکندگی عمومی سالهای نخست پس از جنگ جهانی و به جدایی طبقة متوسط لیبرال پیشرو و به اشاعة فاشیسم نسبت می‌دهد در صورتی که دیگران محقق کرده‌اند که تأییدات اصولی، واضح و مبرهن هستند، از بدبینی مونتاله که به خوبی مقدم بر فاشیسم می‌باشد (تأیید از سوی پاتزالیا). کارلو سالیناری[8] مونتاله را همچون راهنمایی برای جوانان در دورة میان دو جنگ جهانی می‌یابد و بر این موضوع که شعرهای وی نهیبی بر بدبختیِ ژرف است صحة می‌گذارد اما به طور همزمان تماشای جسورانة آن در صورت و عدم امید در تسلی را برمی‌انگیخت. پندی با روحیه‌ای قوی که به خوبی دلالت بر پایداری در اثر مونتاله دارد.

به ناچار مجبوریم یادآوری کنیم که شاعر لیگوریایی دربارة انسان و انزوایش در دنیا به تحقیق پرداخته است با ملاحظه نسبت به جریانِ طبیعت و تاریخ همانگونه که فیلسوف‌های اگزیستانسیالیست و شاعران فرانسوی، انگلیسی آن را می‌آموختند (شارل بودلر[9]، تی اس الیوت[10]). عظمت شاعر جنوایی بر اساس تواناییِ فوق‌العادة وی در محک درک غرب همعصر با او و تغییراتی که هنرها و اجتماع از گسترش یک فرهنگ متافیزیک با خصیصة افلاکی داشته‌اند است. وی در آرزوی نجوایی لائیک، معقول، ایتالیایی و اروپایی است و نیز آمادة نیروبخشی جنبه‌های هولناک‌تر عصر حاضر با آگاهی مقابله با آسیب‌های نگران‌کنندة آینده است. توانایی فوق‌العادة ادراکی از مونتاله سخنرانی تیزبین و منتقد کُتب بلامنازع می‌سازد، که معقولانه به کشف درون آنها، رد پاهای وضعیت انسانی و نیروی وجدان می‌پردازد. هرگز جای هیچگونه سخنی در مورد اشعار وی باقی نمی‌ماند چنانچه اینگونه در نظر گرفته نشود که وی همچون مفسری بود و توأمان محقق بلند پایة وضعیت دراماتیک انسانِ قرنِ بیستم، مردی که قرنی کامل را با تمام بار سنگین حزن‌انگیز و آشفتگیهای موهوم همراهی کرد علی‌رغم این با شفافیت و درستکاری روشنفکرانه که وی را از خطر آگاه می‌سازند خطر اشباع زبان شعرگونه که در حال جهت‌گیری است و موضوع وی در سخنرانیِ مربوط به دریافت جایزة نوبل در سال 1975 است. شاید این توانایی تجزیه و تحلیل شگرف وی موجب ناشکیبایی تشریفاتی در برابر کسی که تحقیقات متفاوت داشته شود و متعلق به جریانات ادبی متفاوت است و به ویژه به کنجکاوی‌اش نسبت به ادبیاتی با بازدم عمیق اروپایی است.

اما هموارة ارجاعات ادبی‌اش بزرگان کلاسیک ایتالیایی همچون دانته[11] و فرانچسکو پترارکا[12]، بدون اغماض اوگو فوسکولو[13] و لئوپاردی[14] و فلسفة شعری آنها در تحقیق پیوسته و بی‌قرار وی در مورد هیچ و پوچ هستند.»

پس از آن اوتوره برونی طی گفتاری مونتاله و اشعارش را مورد بررسی قرار داد که سخنان برونی را مریم نیک اخلاق به فارسی برگرداند و ترجمه شعرها از نادرنادرپور بود.

اوتوره برونی ـ عکس از نفیسه مشعشعه

« در تمامی آنچه ملت ما در یک قرن و نیم اخیر به عنوان یک محصول فرهنگی موفق به تولید آن شده است؛ ائو جنیو مونتاله بی تردید جایگاهی بسیار برجسته دارد. از این رو در بزرگداشت صد و پنجاهمین سالگرد یکپارچگی ایتالیا سی امین سالگرد درگذشت او را به عنوان بزرگترین شاعر قرن بیستم خویش گرامی می داریم.

برای درک جایگاهی که مونتاله نخست به عنوان یک روشنفکر و بعد به عنوان یک شاعر در تاریخ تاریک قرن گذشته دارد، باید به دوره­ی تاریخی که شاعر در آن می زیسته، بازگشت .سال 1925 سال مهم دورانی است که  که در آن شاعر چه از نظر رشد درونی و چه از نظر پیشرفت فعالیت شاعرانه اش به اوج خود می رسد. سال انتشار اولین اثر منظومش یعنی استخوان های ماهی مرکب و همچنین سال امضای بیانیه­ی متفکران ضدفاشیزم  که توسط بندتوکروچه تنظیم شده بود. همراهی با این بیانیه که به نحوی صریح بیانگر اختلاف عقیده­ی سیاسی و مدنی در برابر یک نظام دیکتاتوری است، زندگی گوشه­گیرانه­ای را در سال های فاشیزم برای مونتاله به همراه می آورد. این امر همچنین بیانگرکلیت رفتار شاعر نیز هست که او را از هرگونه مشارکت فعال سیاسی دور  نگاه می دارد. چرا که برخلاف دیگر شاعران معاصرش مانند دنونزیودر نظر او این امر با حرفه اش به عنوان یک روشنفکر و شاعر بیگانه است.

ائوجنیو مونتاله در سال 1896 در جنوا متولد شده و در سال 1915 دیپلمی در حسابداری می گیرد. یک سال بعد عازم جنگ جهانی دوم می شود، جاییکه در آن فرصت چشیدن طعم رنج و دشواری هایوجودی انسان را می یابد. رنجی که ناشی از خودخواهی های بی وقفه­ بشر بوده و آدمی ناگزیر از تحمل آنست. یبشتر تاثیر پذیری او از طبیعت ناحیه­ ای به نام پنج­ سرزمین که اوتمامی تابستان هابه آنجامیرود، سرچشمه می گیرد.

منطقه ­ای که با تلخی خود در اشعار مونتاله ظهور می کند و به خوبی نمایانگر بدبینی است که آثار مونتاله را در بر گرفته است.

از مجموعه استخوان های ماهی مرکب، اشعاری که پس از سال 1916 نوشته شده اند به خوبی نشان دهنده­ تفاوت شیوه­ الهام گیری اونگارتی با مونتاله است. اونگارتی که درست در همان سال  دروازه­ مدفون رامنتشر می کرد.

به منظور بازیابی نیروی ذاتی کلمه اونگارتی تمایل داشت قافیه­ کلاسیک را در هم بشکند. به عنوان مثال شعر از ژرفای وجود می درخشم را به یاد می آوریم.

 در عوض به نظرمونتاله را حل اونگارتی راه حلی خوشبینانه و تسلی بخش است: به نظر او بین انسان و معنویت یک حقیقت غیر قابل انکار وجود دارد. که در عوض اونگارتی تمایل به حذف این حقیقت و گذر از آن را دارد. بدین ترتیب در جستجوی حقیقت، واژه ارزش متفاوتی نسبت به سنت شعری پیشین کسب می کند؛ واژه به تنهایی نمی تواند مدعی دستیابی مستقیم به معنویت شود بلکه ابتدا باید با واقعیت روبرو گردد.

بنابر این استفاده از تمثیل آنچنان که در سنت شعریپیشین به کار گرفته می شد، برای مونتاله امکان نداشت؛ جاییکه واژه قصد بیان احساسات گنگ و به معنای کلمه تمثیلی را داشت. در عوض در نظر مونتاله واژه در تلاش برای یافتن مفهوم غایی زندگی نمایانگر موضوعات صریح و واقعی است. درست به همین دلیل است که می توانیم در پرتو آراء لوچانوآنچسکی شعر مونتاله را شعری لبریز از موضوعات شاعرانه و نه واژه های شاعرانه تعریف کنیم.

لیموها

گوش به من دار! عبور شاعران والا مقام

تنها بر گیاهانی است که نامهای مهجور دارند؛

آسمار، سیسنبر، شنبلید

اما من جاده هایی را دوست دارم که به جویهای پر خزه

می انجامند و کودکان در آبگیر های نیمه خشکشان

مارماهیان خرد را شکار می کنند

کوره راه هایی را که از نشیب کوهها می لغزند

و در پشت انبوهی از جگن ها فرود می آیند

و در باغهای میوه میان درختان لیمو گم می شوند.

چه بهتر که هیاهوی پرندگان را کام اسمان فرو بلعد

تا نجوای شاخساران همدم در هوای بی موج

روشن تر به گوش آید

و عطری که از خاک جدایی نتواند گرفت

بهتر احساس شود

و سینه را از آرامشی پر اضطراب سرشار کند.

اینجاست که پیکار در میان سوداهای ظاهر فریب

معجزه آسا پایان می یابد

و ما بینوایان نیز سهم خود را از ثروت بر می گیریم:

عطر لیموها.

نگاه کن در این سکوت که همه اشیاء از قید رها می شوند

و گویی که آماده فاش کردن آخرین راز خویشتن اند

منتظریم تا نکته بیجایی از طبیعت

نقطه بی حسی از کائنات

حلقه گسسته ای از زنجیر

رشته ای زا کلافی سردر گم را کشف کنیم که عاقبت

به هسته ای از حقیقت هدایتمان کند.

نگاه به جستجوی اطراف می رود.

و ذهن در عطری که هنگام مردن روز پراکنده می شود

اشیائ را می کاودف به هم می پیوندد، از هم می گسلد

در این سکوت است که ذات شرحه شرحه­ی الهی را

در هر یک از اشباح گریزان آدمدی توان دید

اما خیال پایان می گیرد و زمان ما را

به بلادی پر غوغا می برد که در آنها فقط

پاره هایی از آسمان آن بالا

در میان کنگره دیوارها پیداست.

وزان پس باران زمین را می فرساید

و ملالی زمستانی بر کوچه ها توده می شود

روشنایی به تنگی و جان به تلخی می گراید

تا اینکه روزی از میان دری نیم بسته

و در لابلای درختان حیاط

زردی لیمو ها جلو می فروشد

و یخبندان دل می گدازد

و شیپور های زرین روشنی

نغمه های خود را در سینه ما

خروشان رها می کنند.

اگر شعرلیموهارا مورد بررسی قرار دهیم، به خوبی می توان دریافت که موضع انتقادی مونتاله در برخورد با سنت شعری پیشین تا چه اندازه قدرتمندانه است. سبکی که بیشتر حالت درباری و رسمی داشت (سبکی که مونتاله به کنایه آن را سبک شاعران والامقام می نامید) و در آن از عبارات انتزاعی و کلیشه­ای برای بیان یک واقعیت کلی و نامعلوم استفاده می شد. مونتاله با لیموهایش به آسمارها، سوسنبرها و شنبلیدها- واژه های گیاه­ شناسانه­ ای که در سنت شعری پیشین به کار برده می شد- تازگی و رنگ می بخشد. لیموهایی که می درخشند و با درخشش خودناحیه خشک و عریان پنج­سرزمین را روشن می کنند. منطقه­ای که به روشی بسیار مستقیم بدون هیچ استفاده­ای از واژه های درباری و پرکنایه توصیف شده است.با واژه هایی مانند جویبارهای پُرخزه، آبگیر های نیمه خشک، مارماهی های ریز، کوره ­راه ها، کاکل خیزران ها و جالیزها.

اینچنین می توان دریافت که مونتاله چگونه جنبه شاعرانه چیزهای کوچک را پیدا می کند، عناصری از واقعیتی ساده و مشترک که آدمی هر لحظه در پیرامون خودمی تواند آن را بیابد. به ویژه در طبیعتی که برای او آشناتر است و نه طبیعت همیشه بزک شده و درباری دنونزیو و یا طبیعت سرشار از کنایه پاسکولی. در واقع نگاه مونتاله به طبیعت نه مانند نگاه معصوم و بی ریای پسر بچه پاسکولی است که به ما حس حیرت کسی را القاء می کند که طبیعت را می ستاید، در حالیکه خلوصی دیرینه به آن می بخشد و نه حتی مانند نگاه دنونزیو است که از توصیف طبیعت بسان انفجاری از احساسات ظریف لذت می برد. احساساتی که تنها یک ابرانسان می تواند به طورکامل طعم آنها را بچشد. در عوض در آثار مونتاله اشیاء و تصاویر طبیعت برای شاعر به نمادهایی تبدیل می شوند که سرنوشت بشر، شادی های اندکش و سوسو های امیدش درآنها می گُنجند. اما ورای اینها او برای ما به شرح دشواری شرایط وجودی بشر می پردازد. شرایطی که نه می تواند ضامن قطعیت­ها و نه توهمات آدمی باشد. در نظر او سرنوشت بشر سرنوشتی است که او قادر به پذیرفتن آن نیست اما از طرفی از به پاخواستن در برابر آن نیز ناتوان است. در چنین سرنوشتی است که مفهوم بیگانگی بشر با زندگی امروزی اش بازتاب می یابد. بشری که راه دیگری جز سردرگمی وجودی و ناتوانی  ندارد. آدمی موفق به درک چرایی رنج زندگی نمی شود و به جز امید به یافتن یک راه گریز راه دیگری برایش نمی ماند.

بحث مونتاله اینجا مساله کنار گذاشتن زبان شاعران والا مقام است به نظر او حقیقت امری ملموس و زنده است و تنها در حقیقتی این چنین عریان و ابتدایی است که اندکی آرامش و خوشبختی یافت می شود. آنچنان که خودش می گوید سهم ما از این خوشبختی می تواند فقط شامل بوی لیموهایش باشد. دراین طبیعت ساده سرانجام تلاشی برای دستیابی به شناختی ماوراء طبیعی به وجود می آید. شناختی که در تلاش برای ارائه توضیحی درباره پدیده های این جهان به ماوراء چیزها گام می نهد. اما این تلاش تلاشی بیهوده و بی ثمر خواهد بود. این موضوع در فعل های بند سی و یکم شعر دیده می شود. جاییکه او می گوید:

ذهن می کاود به هم می پیوندد  از هم می گسلد

در اینجا نبود علایم نشانه گذاری گویای ویژگی طاقت فرسای این فرآیند است. این در حالی است که آخرین فعل تمامی این تلاش را بی ثمر می سازد. با این وجود باز هم جستجو برای یافتن یک راهنما یا یک توضیح برای همه چیز وجود دارد. حتی در بندهای 34 تا 36 سایه­ مردی که در حال دور شدن است، در نظر ما وجودی الهی می نماید، سایه­ای که با حضور ما محو می شود. یعنی در واقع ما سعی داریم الوهیت را در طبیعت ببینیم اما این چیزی جز یک خیال باطل نیست. اما خصومتی که در بند 37 ام دیده می شود، در را به روی روزنه­ های امید می بندد؛ جایی که شاعر می گوید:اما جای خیال خالی است…. در این بند، ناحیه ای شهری جایگزین منطقه­ ای روستایی می شود، جایی که طبیعت ناپدید شده و سهم ما از آسمان تنها به فاصله بین سقف خانه­ ای تا خانه دیگر محدود می شود و به هر آنچه از طبیعت باقی می ماند نیز با دید منفی نگریسته می شود: مثل بارانی که زمین را خسته می کند…یا… نور حریص زمستان که ملال آنرا دو چندان می کند.تنها یک امید وجود دارد که با رنگ زرد لیموها نشان داده شده و از لابه­ لای درهای نیمه باز حیات خانه ها دیده می شود.این شعر یکی از معدود شعرهای مونتاله است که در پایان آن می توان یک مفهوم و پیام مثبت یافت. اما این امید نیز امیدی حاصل از فروکاستن موضوع مطلوب به عنصری ساده و همه فهم است. عنصری که قطعیت های حاصل ازشادی زود­گذر،بدون امید جدی برای تغییری حقیقی،به شکل سمبولیک بر آن متمرکز می شوند.

بنابراین برای مونتاله نیز اشیاء به نشانه هایی تبدیل می شوند که باید آنها را نماد بنامیم تا بدین وسیله تفاوت آن را با سنت شعری پیش از او که البته برای دیگر سرایندگان، معاصر محسوب می شد، مشخص کنیم. مونتاله در نقد،راهکاری به نام شباهت­عینی را به کار می گیرد که این راهکار توسط الیوت نیز به کار گرفته می شد. فرمولی که نشان می دهد حتی مفاهیم و احساسات بسیار انتزاعی نیز در قالب اشیاء به خوبی توصیف شده و عیناٌ، معنا و مفهوم خود را می­یابند. یک نمونه بسیار روشن این موضوع را در شعر اغلب رنج زیستن را می چشممی توان دید. این شعر که نمونه وضعیت روحی بشر امروز است به منزله رودررویی مستقیم با حقیقت زندگی است. اینجا این موضوع شایان توجه است که معمولا در شعر الوهیت، الوهیتی نجات بخش است؛ اما اینجا مونتاله این الوهیت را جایگزین الوهیتی بی تفاوت می کند که دربرابر شادی ها و رنج های بشر امروز خنثی و بی احساس باقی می ماند.

رنج زیستن

چه بسیار با رنج زیستن رو به رو شدم :

جویباری گلو فشرده که غلغل می کرد

برگی آفتابسوخته که به خود می پیچید

اسبی که در خاک غلتیده بود.

من جز معجزه­ای که از خونسردی خدایی پدید می آید

سعادتی نشناختم:

تندیسی در خواب نیمروزی بود

ابر بود، بازی در اوج پرواز بود.

این شعر را می توان به عنوان نمونه­ ای از شباهت عینی در نظر گرفت و یا رابطه­ ای که واژه با اشیایی که خود گویای آنهاست، برقرار می کند. در این شعر رنج زیستن از راه مقایسه بیان نمی شود بلکه این رنج به طور مستقیم رخت چیزهایی را بر تن می کند که گویای این رنج بوده و در آنها درد و رنج با هم شکل می گیرند. مانند ؛… جویباری گلوفشرده که غُلغُل می کند یا… برگی آفتاب سوخته که در هم می پیچد و یا … اسبی که در خاک می غلطد در نظر مونتاله الوهیت در برابر رنج زیستن به جز دوری و بی علاقگی ذاتی راه دیگری در برخورد با تیره روزی دنیا ندارد. در اینجا نوعی از فاصله و غیبت وجود داردکه توسط تندیس، ابر و باز در اوج پرواز تصویر می شودکه واقعیت انسانی را از بالا می نگرند. بنابر این شعر برای مونتاله نیازی به اعتراف شخصی نیست بلکه برعکس اینجا پای گرایش به درک و همدردی در میان است که خواننده را در  نیاز متقابل به مشارکت درگیر می کند. اما با وجود این تناقض که شعر اساساٌ نمی تواند چیزی به ما بیاموزد، چرا مونتاله اغلب واقعیتی ناشناختنی را نشان می دهد؟ مونتاله با این کار می خواهد شمایل یک شاعر پیامبرگون یعنی شاعری که می تواند توده مردم جهت دهی کند را از خویشتن بزداید. همانطور که به وضوح در شعر از ما کلامی مخواه دیده می شود، مونتاله راهی جز پیشنهاد نوعی شناخت منفی که خالی از هر­گونه قطعیت یا فرضیه­ی آینده نگرانه است، پیش رو ندارد. چنان که در پایان این شعر می گوید: امروز تنها این را می توانیم به تو بگوییم؛ آنچه که نیستیم و آنچه که نمی خواهیم.

کلامی از ما مخواه

کلامی از ما مخواه که روح بی شکلمان را از همه سو چون قابی در برگیرد

و آن را با حروفی آتشین مانند گل زعفرانی که در دل مرغزاری غبارآلود تک افتاده است،

آشکار و درخشان دارد.

وه که آدمی چه استوار می رود

با خود یار، و با دیگران نیز

و بی اعتنا به سایه ی خویش که آفتاب تموز بر دیواری گچ ریخته، نقشش می کند.

مفتاحی از ما مخواه

که کائنات را بر تو تواند گشود:

هجائی طلب کن چون شاخه ای کج و خشک.

امروز،فقط این را به تو توانیم گفت:

آنچه که نیستیم و آنچه که نمی خواهیم.

از طرفی با خواندن متن به خوبی می توان دریافت که چگونه متن شعر عدم امکان رساندن هرگونه پیام مثبت را اثبات می­کند. یعنی واژه قادر به تعریف طبیعت انسانی نیست. از طرف دیگر احتمال ضعیفی نیز وجود دارد که نشانه­ ای از نور و امید است و توسط بوته زعفران  (مانند لیموها)، نشان داده می شود. اما تمام فضا با دشتی غبار­آلود تاریک شده است که نشانه­ ای است ازخشکی ناشی از شباهت­ عینی به یک شرایط حیاتی ناراحت کننده. همچنین در قطعه میانی شعر به وضوح انتقادی غریب در برابر مردی مصمم و از خود مطمئن دیده می شود که قطعاٌ مقصود دنونزیو است؛ مونتاله فقط به یک چیز اطمینان دارد و آن بیهودگی داشتن هر امید است برای رسیدن به آگاهی نسبت به وجودی خالی از قطعیت.

مونتاله که بزرگی اش قطعاٌ پس از دریافت جایزه ادبی نوبل در سال 1975 شناخته شد، اولین شاعر ایتالیایی قرن بیستم است که موفق به کسب آگاهیعمیق از فرضیه­ نسبیت و ناپیوستگی شد دو فرضیه ­ای که قوانین هستی را تبیین می کنند. از این رو او را باید اولین نویسنده­ معاصری قلمداد کرد که سخن گوی یک  تفکر منفی تکرار نشدنی بود. »

سپس فیلمی مستند از آئوجنیو مونتاله به نمایش درآمد و پس از آن مریم شجاعی به بررسی آثار مونتاله پرداخت و در بخشی از سخنان خود چنین گفت:

« آئوجنیو مونتاله در 12 اکتبر 1896 در جنوا متولد شد و در 12 سپتامبر 1981 در میلان درگذشت. مونتاله در سال 1975 با اشعار برجسته خود، که ارزش والای بشریت را در یک زندگی عاری از هرگونه فریب و وهم توصیف کرده بود موفق به دریافت جایزه نوبل شد.

 

مریم شجاعی ـ عکس از نفیسه مشعشعه

 23 اکتبر 1975 روزنامه نیویورک تایمز نوشت:

” استکهلم، 23 اکتبر، جایزه نوبل 1975 در زمینه ادبیات امسال به آئوجنیو مونتاله شاعر 70 ساله ایتالیایی اهدا شد. “

آکادمی جایزه نوبل سوئیس که هر ساله در هر زمینه خاص جایزه نوبل را به یک شخصیت اهدا می­کند، سال 1975 آئوجنیو مونتاله را به عنوان یکی از مهم ترین شاعران معاصر غرب معرفی کرد. این آکادمی همچنین اعلام کرد که اشعار مونتاله اندکی مشکل هستند و در نگاه اول ممکن است نتوان آنها را به راحتی متوجه شد. مونتاله پنجمین شخصیتی است که در ایتالیا در زمینه ادبیات، جایزه نوبل را به خود اختصاص داده است. شخصیت­های دیگری که این جایزه را به خود اختصاص داده­اند عبارتند از: کردوچی شاعر و نویسنده در سال 1906، دلدا مترجم و نویسنده در سال 1926، پیراندلو در سال 1934 و سالواتوره در سال 1959. مونتاله در آثار خود سعی بر جذب علاقه جوانان دارد.

بخش کوچکی از سخنرانی مونتاله در جشن اهدا جایزه نوبل:

… من اشعار زیادی سروده­ام و به همین دلیل جایزه نوبل به من اهدا شده است. اما من همچنین یک کتابدار، مترجم، منتقد ادبی و موسیقی نیز هستم. چند روز قبل یک روزنامه نگار خارجی نزد من آمد و سوال کرد که چگونه توانسته ­ام این همه فعالیت را سازماندهی کرده و انجام دهم؟ گذراندن ساعات زیادی برای سرودن شعر، ترجمه، نقد و …. من اینگونه پاسخ دادم که نمی توان زندگی را همچون یک پروژه صنعتی مدیریت کرد. در دنیا و در زندگی زمان­های زیادی برای بیکاری و مفید نبودن وجود دارد که یکی از خطرات زمان ما همین زمان های بیکاری و بلا استفاده، مخصوصاً برای نسل جوان است….»

و در پایان بیتا رهاوی سه شعر از مونتاله برای حاضران قرائت کرد.


[1] Eugenio Montale (12 ottobre 1896 ,12 settembre 1981)

[2] Giuseppe Ungaretti (10 febbraio 1888 – 2 giugno 1970)

[3] Giuseppe Petronio (1 settembre 1909 , 13 gennaio 2003)

[4] Gianfranco Contini (4 gennaio 1912,1 febbraio 1990)

[5] Elio Gioanola

[6] Mario Pazzaglia

[7] Arthur Schopenhauer (22 febbraio 1788, 21 settembre 1860)

[8] Carlo Salinari (17 novembre 1919, 25 maggio 1977)

[9] Charles Baudelaire (1821,1867)

[10] Thomas Stearns Eliot (26 settembre 1988,4 gennaio 1965)

[11] Dante Alighieri (1265 ,1321)

[12] Francesco Petrarca (20 luglio 1304, 19 luglio1374)

[13] Ugo Foscolo (6 febbraio 1778, 10 settembre 1827)

[14] Giacomo Leopardi (29 giugno1798, 14 giugno1837)

شب علامه محمد قزوینی

شب « علامه محمد قزوینی » که هشتاد و ششمین شب از مجموعه شبهای مجله بخارا بود و با همکاری دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران برپا می شد، عصر روز شنبه اول تیرماه 1390 در تالار دکتر باستانی پاریزی برگزار شد.

این شب  با یاد و خاطره ایرج افشار آغاز شد که به همت وی یادداشت­های محمد قزوینی در ده جلد منتشر شده است. سپس علی دهباشی در مطلبی با عنوان « علامۀ قزوینی؛ آغازگر سنت پژوهی عالمانه در ایران» چنین گفت:

پاس داشت یاد و خاطره ایرج افشار در شب علامه محمد قزوینی، عکس از مجتبی سالک

علی دهباشی از علامه محمد قزوینی می گوید، عکس از مجتبی سالک

« محمد قزوینی، مشهور به علامه محمد قزوینی، که به حق شایستۀ عنوان علامه است، در 1256 خورشیدی در دروازه قزوین تهران چشم به جهان گشود، در خانواده­ای که همه اهل فرهنگ و قلم بودند. او صرف  نحو و فقه و کلام و حکمت را نخست نزد پدر و سپس نزد استادانی دیگر همچون میرزا حسن آشتیانی و ملا محمد آملی، ادیب پیشاوری و شیخ هادی نجم‌آبادی به تحصیل ادامه داد و درس طلبگی گرفت. زیر نظر شمس‌العلما در علوم اسلامی و هیئت و ریاضی و تاریخ و تاریخ ادب و رجال و عروض و قافیه متبحر شد. سپس در مدرسه آلیانس تهران به فراگیری زبان فرانسه پرداخت. در سال ۱۲۸۳ خورشیدی به دعوت برادر خود که آن زمان در لندن بود، به قصد دیدار از کتابخانه عظیم لندن و نسخه‌های قدیمی نفیس آن، از راه روسیه و آلمان و هلند رهسپار لندن شد. و همین سفر او را برای بیش از سی سال در اروپا ماندگار کرد.

قزوینی، فرهنگ مغرب زمین را از نزدیک آموخته و با آن زیسته بود. او در دلِ کشورهای پیشرفتة زمان خود، پای به آکادمی‌های بزرگ نهاد و همراه با مستشرقان و عالمانی که مشهورترین ایشان ادوارد گرانویل براون بود، سالها به ایران و فرهنگ ایرانی و تاریخ این سرزمین، از بیرون نگریسته بود و آری از بیرون توانست سدّ مهارناپذیر و فریب‌دهندة حشر و نشر داخلی و خودپرستی و خودپسندی فرهنگی‌مآبان را با تواضع و امید و اطمینانی همچون کولباری کهنه از دوش بردارد و با بار و لباسی راحت و سبک به سلوک در وادی این فرهنگ دیرپا و عزیز بپردازد. قزوینی از این هنگام با چهرة دیگری از ایران آشنا شد. برای او مفهوم ایران، دیگر یک مفهوم منتزع ضعیف و بی‌حصر و دهکده‌ای نبود. یک مفهوم علمی و تاریخی بود و منابع استناد به تاریخ و فرهنگ آن روشن و از پس صخره‌های قرون همچون الماسی درخشان باز مانده بود. قزوینی کاشف آن جواهر بود. برای او ایران، همچون ایرانی که نمونه و بستر آزمون‌های براون بود، مفهومی نداشت. گرچه برخی مستشرقان، حقیقتاً نیز علقه و محبتی به این سرزمین داشتند، امّا اهداف دیگرشان نیز بی‌تردید نمی‌توانست کارکرد خاص خود را نداشته باشد. قزوینی از آنان چهار چیز را با وسواس و علاقه‌ای عجیب آموخت.

شب علامه محمد قزوینی، عکس از سالی بیداروطن

-        اوّل؛ آموختن و دانستن بسیار و انباشتِ اطلاعات در زمینه‌های متفاوت و متعدد، به عنوان ابزار خام هرگونه پژوهش.

-        دوّم؛ یادگیری روش‌ها و ابزار پژوهش انتقادی و انشراح متون و منابع و میراث فرهنگی.

-        سوم؛ نظم و کار بی‌وقفه، مِتُدیک و سرشار از پی‌گیری و استمرار.

-        چهارم؛ عشق به ملّت و فرهنگ خویش، به مثابه گاهواره و بستر حضور و حیات آیندة خویش و مستحیل شدن فرد در دریای ملّت و فرهنگ و تاریخ و سرزمینی که معنایی وسیع و جاودانه به ارمغان خواهد آورد.

با این میراث بزرگ و جاودانه، قزوینی به ایران بازگشت. در کنارش جماعتی از شیفتگان با انبوهة اطلاعاتی- بعضاً وسیع – امّا نوعاً ناپالوده، سنتی و وهم‌آلود، بدون دسترسی به متُدولوژی و روش‌های دقیقة پژوهش فرهنگی. قزوینی به راهی که براون و دیگران رفتند گام نهاد، امّا مقلّد آنان نشد. او شیفتة شیوه‌ها و فرهنگ‌پژوهی منظم آنان بود. او آنچه را می‌باست، از ایشان آموخت و بازگشت تا آنچه را آنان نیاموختند و یا اساساً به دلایل اقلیمی و فرهنگی، امکان آموختنش را نداشتند، بیاموزد. به زودی لقب «علامه» که برازندة راستین قامت آن فرزانه‌مردِ عرصة فرهنگ بود نثار وجود نازنینش شد. همسخنان و شاگردان او، از نفس گرم و عمیق و عتیق و ارجمندش بهره‌مند شدند، نکته‌ها آموختند و با سرعت و نظم و پشتکاری حیرت‌انگیز به پالایش منابع عظیم و عزیز فرهنگ ایرانی اقدام کردند. بزرگترین شاگرد بلاواسطة قزوینی، شادروان عباش اقبال آشتیانی نمونه‌ای ممثل از دهها و بلکه صدها اعجوبه‌ای بود که قزوینی تربیت کرد و تحویل این جامعة غمزده و – در آن زمان- تنک‌مایه داد. جامعه‌ای که به برکت وجود قزوینی و یارانش، به زودی خروارها خاک قرون را از سینة کتابها و اندیشه‌ها و هنرهای ایرانیان سترد و ابدیت ایران را یکبار دیگر ثابت کرد. در طی چند دهه،‌ کاری صورت گرفت که طی چند سده صورت نگرفته بود. نسلی بزرگ و سرشار از انگیزه پدید آمد که فقط ذکر نام برخی از آنها می‌تواند بیانگر ارج و اعتبار و عظمت ایشان باشد: علی‌اکبر دهخدا، محمدتقی بهار، محمد پروین گنابادی، عباس اقبال آشتیانی، سید حسن تقی‌زاده، محمدعلی و خانوادة فروغی، علی اصغر حکمت، بدیع‌الزمان فروزانفر، میرزا جبیب اصفهانی، قاسم غنی، عبدالعظیم قریب، خانوادة نفیسی، جلال‌الدین همایی، مجتبی مینوی و… این رشته سر دراز دارد.

شاید برخی از متجددان و تازه از راه سیدگان ادعا کنند که نسل مذکور، صرفاً واژه‌شناسی و نسخه‌کاوی و پژوهش‌های درون متنی و کلاسیک- نظیر تصحیح و تنقیح متون- می‌پرداخت و در نثر و کیفیت نگرش نیز نگاه سنتی را حفظ کرده بود. این سخن را در دهة پنجاه و نیز در سالهای اخیر شنیده‌ایم؛ آن هم از زبان از خودبیگانگانی کم‌مایه که ضعفهای خویش را با تحقیر عظمت دیگران درمان می‌کنند. در پاسخ فقط می‌توان به اجمال چنین گفت:

-        تا پیش از اهتمام این بزرگان، به ویژه علامة فقید محمد قزوینی، اساساً خبری از منبع و مآخذ قابل اعتماد و پژوهیده و نسخه‌های مصحح انتقادی وجود نداشت تا طول و عرض فرهنگ ایرانی شناخته آید.

-        تا پیش از حضور این بزرگمردان، به ویژه قزوینی فقید، کسی جسارت و اعتماد به نفس ورود به عرصة منابع فرهنگ ملّی و برجسته ساختن آن و بهتر دانستن آن از مشابه‌های غربی را نداشت.

-        تا پیش از این ستارگان سپهر فرهنگ ملّی، مفهوم و معنای فرهنگی و روشنفکرانة ایران، فرهنگ ایرانی و هویت ملّی، هیچ حصر و مشخصه‌ای نداشت.

-        تا پیش از این رادمردان دفتر و خرد، با فرهنگ ایرانی به دست روشنفکران خودباختة ضد­اسلام تحقیر می‌شد، یا فرهنگ ملّی ایران به وسیلة دینداران کم‌خرد و قشری مورد توهین و تحقیر قرار می‌گرفت و یا هردو به واسطة غرب‌زدگان و از خود‌بیگانگان فرنگی‌مآب در هم شکسته و منحط معرفی می‌گردید و یا دیگرانی از متغافلانِ نسبت به جهان معاصر، مدعی انحطاط فرنگ و فرنگی و نفی همة‌ارزشها و جنبه‌های وجود آن را داشتند.

قزوینی آموخت که فرهنگ ایرانی یک کل یکپارچه است. گذشته‌ای پرفروغ پیش از اسلام دارد، ماهیتی درخشان در دورة اسلامی و نیازی شدید به ارزشها و جنبه‌های مثبت فرهنگ مدرن! نه افراط و نه تفریط، دوای این درد نیست. او همچنان که از نثرش می‌تراود، روش و نظم فرنگی را به خدمت فرهنگ ملّی ایران درآورده و با عشق و ایمان به دیانت و خداوند به سوی آینده می‌رفت و همگان را با خود به این عرضة آفتابی و روشن پیش می‌راند. بر وجود روشنگر و روان روشنترش درود. هزاران درود. »

پس از آن دکتر مهدی محقق به بررسی شیوه علامه محمد قزوینی در تصحیح نسخ خطی پرداخت :

دکتر مهدی محقق، عکس از مجتبی سالک

دکتر مهدی محقق، عکس از جواد آتشباری

« من فکر می کنم که به اشتباه به این مجلس دعوت شده ام، شاید گمان بر این بوده که من مرحوم محمد خان قزوینی را از نزدیک زیارت کرده ام. من مرحوم قزوینی را ملاقات نکردم اما دوست دیرین و گرامی ام، احمد مهدوی دامغانی در سالهای هزار و سیصد و بیست و پنج ، بیست و شش و بیست و هفت در مجالس روزهای جمعه ایشان حاضر می شدند و بعد برای من نقل می کردند که چه کسانی آنجا بودند و چه گفته شده بود.

این رسم بسیار خوبی بود که در زمان دانشجویی ما، استادان مجالسی داشتند که در آن مجالس دانشجویان حضور می یافتند و از انفاس قدسی آنها بهره مند می شدند و علاوه بر تدریس، مجالس معنوی شان نیز درس محسوب می شد. مجالس روز جمعه ایشان نیز از جمله این مجالس بود. چنین بود که مرحوم غلامحسین صدیقی نیز مجلسی داشتند که جدا از دانشجویان و استادان، هم رزمان ایشان در دوران دکتر محمد مصدق نیز در این مجلس شرکت می کردند. سنتی بود که بعدها منسوخ شد و یکی از این مجالس متعلق بود به آقای قزوینی و آقای مهدوی دامغانی هم که حاضر می شدند و من نیز از ایشان می پرسیدم. »

دکتر محقق در ادامه یادآور شد که « ما نیز چند سال پیش در انجمن مفاخر فرهنگی مجلس بزرگداشتی ترتیب دادیم و جزوه ای هم منتشر کردیم مشتمل بر سرگذشت خودنوشت ایشان و فعالیت های فرهنگی ایشان در پاریس، برلین و لندن. علامه قزوینی از هر فرصتی استفاده می کرد و بنا به گفته ایشان اولین فرصتی که به او داده شد توسط برادرش بود که در آن هنگام شغل دیوانی داشت و وی را به لندن دعوت کرد. وقتی مرحوم قزوینی به آنجا رفته بودند، در موزه بریتانیا خود را در برابر اقیانوسی از اطلاعات و کتاب دیده بودند. با توجه به سابقه ایشان و تسلطشان به زبان عربی و فارسی در مدرسه معیر در خیابان سید نصرالدین یا خیام امروزی، که درسهای طلبگی را نیز آنجا آموخته بودند، از این فرصت سود جستند. »

دکتر مهدی محقق و علی دهباشی، عکس از جواد آتشباری

دکتر محقق در بخشی دیگر از سخنان خود به مدرسه معیر اشاره کرد و گفت،« این مدرسه را من یک بار با آقای دکتر مهدوی دامغانی دیده بودیم تا ببینیم به چه کیفیت بوده و مرحوم قزوینی چه هوایی را استنشاق می کرده، در سال های 24 و25 . دفعه بعد زمانی بود که شهید مرتضی مطهری از قم هجرت کرده بودند به تهران و هنوز شغل مرتبی نداشتند . خب، بعدها خطیب زبردستی شدند اما در آن اوایل اشتغال خاصی نداشتند. سید عبدالله انوار هم دنبال معلم خوبی بود که بتواند از این طریق شرح منظومه حکمت شیخ هادی سبزواری را بخوانند که آخرین کتاب درسی بود که برای طلبه ها نوشته شده بود و از زمان چاپ اول آن در زمان ناصرالدین شاه حداقل ده بار  چاپ سنگی شده بود تا آنکه ما توانستیم ترجمه انگلیسی آن را در انتشارات دانشگاه تهران به چاپ برسانیم و به این ترتیب بعد از هشتصد سال نظام منسجم فلسفی اسلام وارد جهان غرب شد . و خلاصه آنکه سید عبدالله انوار را به آقای مطهری معرفی کردیم تا از مجلس درس ایشان بهره مند شوند. و آخرین کسی هم که در مدرسه معیر بود  آمیز هادی آشتیانی بود که در مدرسه سپهسالار قدیم درس می داد و تا قبل از شهریور 20 شب ها می آمد و اینجا تدریس می کرد و افرادی هم که در آن مدرسه ساکن بوند همه از فضلا بودند. بنابراین زمانی که مرحوم قزوینی در تهران دروس طلبگی و حوزوی را شروع کردند تهران مرکز علمای بزرگ بود. شاید ما شانس این را داشتیم که به برخی از بازماندگان آنها رسیدیم. مرحوم قزوینی در یک چنین فضایی تربیت شده بود و ایشان در شرح حال خودنوشت خویش می نویسد که از آغاز جوانی علاقه زیادی به ادبیات و نظم و نثر عربی داشت و در نثر ایشان می توان تعابیر نادر عربی را یافت . وی صرف و نحو عربی را نیز به خوبی آموخته بود و بعد وارد درس منطق شده بود و از مکتب کسانی چون شیخ هادی نجم آبادی بهره گرفته بود و این فضا مملو از علم و دانش بود و مرحوم قزوینی بهره کافی از استادان زمان خود گرفت و این شانس هم برایشان پیدا شد که به انگلستان رفت و افراد زبده ای آنجا بودند. از آن جمله ادوارد براون که علاوه بر چهار جلد کتاب تاریخ ادبیات، اسلام در ایران را نیز نوشت که به فارسی ترجمه شد و براون دروازه دیگری به روی قزوینی گشود. و بعدها که به پاریس و از آنجا به آلمان رفت، در حقیقت به سه کشوری که در آن زمان شرق شناسی قرن نوزدهم را در همه مباحث به اوج خود رسانده بودند. مرحوم قزوینی نیز شیوه تصحیح و مقابله متون را از آنان آموخت. بدین معنی که هنگام تصحیح متون قدیم ترین نسخه را پیدا کند که یا به خط خود مؤلف یا شاگردان و یا معاصران مؤلف باشد و هر چه زمانش قدیم تر بهتر. بعد نسخه ای را مبنا قرار دهد و تفاوت ها را با نسخه های دیگر در پاورقی یادداشت کند . اما این روش هزار سال پیش در اسلام وجود داشته که بعدها منسوخ شده تا بدان جا که نسخه ها بدون توجه به تفاوت ها و بدون اعتنا به نسخه های خطی منتشر می شده و حتی تا همین اواخر کتاب های کلامی بدون توجه به تصحیح انتقادی چاپ می شد. اما با وجود چنین تفاوت ها و عدم توجه به آنها پایه علم متزلزل می شد . مرحوم قزوینی به این مسأله توجه بسیار کرد. اما چیزی که من امروز می خواستم به آن اشاره کنم این بود که روش تصحیح انتقادی متجاوز از هزار سال پیش در جامعه اسلامی وجود داشته و چیزی نبود که از غرب بیاید شاید هم غرب بعدها به این شیوه توجه نشان داد. برنارد اشتراسه یکی از کسانی بود که به دنبال قواعد تصحیح انتقادی و نشر کتاب بود و هنگامی که از وی دعوت شد تا به قاهره بیاید و این شیوه را تدریس کند نسل جدید مصر نیز توانست متون قدیم را مثل شفای ابن سینا با این شیوه تصحیح کند. کسانی هم بودند که با واسطه یا بی واسطه از اشتراسه آموختند و به این ترتیب و با یاری اشتراسه صد و بیست و نه کتاب از جالینوس از زبان های یونانی یا سریانی به عربی ترجمه شد. به هر حال جهان اسلام نیز با این شیوه آشنا بود اما این آشنایی برای قرون متمادی از یاد رفت تا آنکه کسی چون اشتراسه آمد و به یاد همگان آورد و بعد هم مرحوم قزوینی از این شیوه سود جست. »

مهدی فیروزیان و مهزاد مهجور، عکس از سالی بیداروطن

سپس در بخشی دیگر از این مراسم دو نوازنده جوان، مهدی فیروزیان با سه تار و مهزاد مهجور با تنبک قطعه ای از زنده یاد پرویز مشکاتیان نواختند و سرانجام بخشی از فیلم مستند بلندی که مجید عاشقی از زندگی علامه محمد قزوینی ساخته و هنوز نیز به اتمام نرسیده به نمایش درآمد.

نمایش فیلم مستند از زندگی علامه محمد قزوینی، ساخته مجید عاشقی، عکس از جواد آتشباری

 

شب جیمز جویس

شب « جیمز جویس » مراسمی بود با عنوان « بلومزدی» که غروب سه­شنبه 24 خرداد ماه 1390 برابر با 14 ژوئن 2011  و با همکاری مجله بخارا و سفارت ایرلند در محل اقامت الیور گروگن، سفیر ایرلند در تهران و با حضور محمود دولت­ آبادی برگزار شد.

در این مراسم که همزمانی داشت با برگزاری مراسمی مشابه تحت نام « اولیس، بلومزدی» که هر ساله از یازدهم تا شانزدهم ژوئن در ایرلند برپا می­ شود، مینو مشیری و ژاکلین حق­ شناس به قرائت بخش­هایی کوتاه از رمان « اولیس» به زبان­های فارسی و انگلیسی پرداختند و سپس سخنرانان این مراسم هر یک به سهم خود کوشیدند تا نگاهی داشته باشند بر یکی از پیچیده­ ترین آثار ادبی جهان که همچنان مخاطبان و منتقدان را به یک سان به خود می­ خواند.

علی دهباشی ، عکس از جواد آتشباری

در بخشی دیگر از این مراسم، از زندگی­نامه مصور جیمز جویس که توسط فرزانه قوجلو  گردآوری و ترجمه شده وکتاب نشر نیکا آن را روانه­ بازار نشر کرده است نیز رونمایی شد و علی دهباشی در معرفی این کتاب خاطرنشان ساخت که زندگی مصور جیمز جویس و بررسی آثار وی دومین کتاب از مجموعه زندگی­نامه­ های مصوری است که کتاب نشر نیکا با گردآوری، تألیف و ترجمۀ فرزانه قوجلو منتشر می­ سازد ( نخستین آن به زندگی و آثار ویرجینیا وولف اختصاص داشت ) و هدف از این مجموعه آشنایی هر چه بیشتر مخاطب فارسی زبان با زندگی و آثار نویسندگان برجسته­ ای است که همچنان در عرصه­ هنر و ادب مطرح­ اند و آثارشان به اکثر زبان­های زنده­ دنیا ترجمه شده است.

عکس از جواد آتشباری

علی دهباشی در ادامه دربارۀ ایرلندی ها و برگزاری مراسم روز بلوم یا بلومزدی در مطبی تحت عنوان« بلومزدی، تاریخچه و سنت» چنین گفت:

« جشنی که در بلومزدی برگزار می­ شود برای یادآوری 16 ژوئن 1904 است، روزی که اتفاقات رمان اولیس به قلم جیمز جویس رخ می ­دهد. در ادبیات جهان روز 16 ژوئن به نام لئوپولد بلوم، شخصیت اصلیِ رمان اولیس ثبت شده است. این رمان زندگی و افکار لئوپولد بلوم و دیگر شخصیت­های داستان را از ساعت 8 صبح شانزدهم ژوئن تا نخستین ساعات بامداد روز بعد دنبال می­ کند.

سیلویا بیچ، ناشر اولیس و همکار وی ، آدریان مونیه در فرانسه نخستین کسانی بودند که در ژوئن 1929 این مراسم را با عنوان « ناهار اولیس » برگزار کردند. و برگزاری اولین بلومزدی در ایرلند به سال 1954 برمی  ­گردد.

نخستین چاپ اولیس به همت سیلویا بیچ

و اکنون دوستداران جویس در سراسر جهان می­ کوشند تا با خواندن متن اولیس، اجرای تئاتر و بازآفرینی وقایع رمان این اثر را بار دیگر زنده کنند. در دوبلین، مشتاقانِ اولیس حتی به سبک دوران شاه ادوارد خود را می­ آرایند و طی روز به مکان­هایی می­ روند که حوادث رمان شکل گرفته است. مرکز جیمز جویس در ایرلند همه ساله مراسمی را از یازدهم تا شانزدهم ژوئن برای مخاطبان امروزی جویس برگزار می­ کند که یکی از این مراسم دعوت مهمانان به صبحانه ­ای بلومزبری است، یعنی دل و قلوه ­ای که صبحانۀ آقای بلوم در رمان است. امروز سه شنبه 14 ژوئن 2011 اتوبوسی مشتاقان اولیس را سوار می­ کند و دور شهر دوبلین می­ گرداند و به حومۀ جنوب دوبلین می ­برد تا تجربه ­ای ملموس­تر از مکان­ها و حوادث رمان را برای مخاطب اولیس ترسیم نماید. »

تصحیح جویس بر اولیس

 

محمود دولت آبادی، عکس از جواد آتشباری

سپس محمود دولت آبادی از « جویس و رنج بیان» حکایت کرد:

« آثار جیمز جویس متأسفانه در زبان فارسی ترجمه نشده، یا اگر ترجمه شده به نشر سپرده نشده و در دسترس نیست. اما درباره­  این نویسنده­ ایرلندی مطالب فراوانی اینجا و آنجا به صورت پراکنده گفته و نوشته شده است و از آن میان زندگینامه جویس است که سال­ها پیش ترجمه و تألیف شده بود و به لطف مترجم آن، یک دوست جوان آذری به دست من رسید که در عین ایجاز بسیار تأثیرگذار و می توان گفت دقیق بود. بدیهی است با خواندن فقط دوبلینی­ ها ـ مجموعه داستان­ها و پراکنده­ های دیگر ـ نمی­توان درباره­ نویسنده­ ای سخن گفت که صادق هدایت در یک کلام آورده است،  ادبیات را به دو بخش می­ باید تقسیم کرد، ادبیات تا جویس و ادبیات از جویس! بدین معنا، حتی اگر متن فارسی آثار جویس در دسترس می­ بود و خوانده بودم، باز هم جسارت نمی ­یافتم درباره­ آن بنویسم، زیرا بی­ گمان جویس را در زبان اصلی باید خواند و من محروم از آنم و دریغ! اما درباره­ زندگی او همچون آدمی از بهشت رانده شده شاید بتوانم نکاتی بیاورم. اما آنچه از جویس به ما رسید در افواه ـ و بگویم که از نظر من درک عامیانه ­ای بوده است ـ این بود که جویس مبتکر سبک سیلان ذهن است، با خود گفتم که این حرف چندان سنجیده نیست. چون سیلان ویژگی ذهن است و اصولاً ادبیات بدون سیلان ذهن پدید نمی­ آید. سپس نوشته ای از ویل دورانت خواندم که « آقای جویس، ما می ­دانیم که ذهن شما در عین سیلان قاعده­ مند است.» یعنی که ذهن شما، در عین حال آن سیلان را مدیریت و هدایت می ­کند ـ با خود گفتم این هم کشف عجیبی نیست و درست است ؛ کار ذهن فقط منحصر به یک کشف و کردار نمی­ شود، بدیهی است که ذهن قادر است آشفته ترین احوال و کشف­های خودش را نظمی متناسب با همان آشفتگی­ها ببخشد. البته پیش از این اندک آشنایی­ها، شخصاً وقتی خیلی جوان بودم در نامه­ ای ـ نمی­ دانم به چه کسی؟ ـ نوشته بودم کلمات ظروف کوچکی هستند برای همه­ آنچه در ضمیر و باطن ما می­ گذرد، و ما به ناچار از کلمه در بیان خود استفاده می­ کنیم. سالیانی باید می­ گذشت تا با آشنایی بیشتر، آن هم از حاشیه­ های باروی قلعه­ ای که جویس بود به اشراف دریابیم که جویس عملاً علیه ناکافی بودن زبان قیام کرده است با ویران کردن زبان و بازآزمودن آن. آیا ایراد من به ظرفیت­های ناکافی زبان در جوانی نبوده است که در آن سوی دریاها شکفته است حدوداً یکصد سال پیش از تولد من؟

چرا … همه­ رودها جریان می­ یابند تا به اقیانوس­ها بریزند. اما … بیش از این نم ی­توانم بپردازم به آثار جویس. و کشف همین یک ویژگی و بیان نکته شاید کافی باشد تا گفته باشم ای انسان ایرلندی که جویس نامیده شدی،   آدم­های ایرانی هم گنگی زبان تو را می­ فهمند در این غوغای برج بابل زبان­های درهم بشولیده و پر از سوءتفاهم!  و بیش از آن رنج­های تو را… تاب و تحمل تو را و باز هم رنج­ها و رنج­ها و رنج­های تو را …

کم و بیش زندگی­نامه­ هایی خوانده­ام. ون­گوگ، مارکس،نیچه … بتهوون … بیهقی، دهخدا، فردوسی ، هدایت و جویس. همدلی و همدردی با هر کدام داشته ­ام و دارم. اما دو زندگی مرا به بغضی خشم آ­گین واداشته است؛ یعنی فراتر از بغضی که از آن زندگی­های دیگر در گلو توانسته ­ام نگه بدارم. شاید گریستن در دل در کشف رنجی که فردوسی تاب آورد، و در هم­اندیشی با زندگی جویس. فردوسی به روزگار جنون پلنگانِ مردم­کُشان ـ و جویس به روزگار جنون گرگانِ آهنین دست که او ضمن اظهار بیگانگی، نفرت خود را پنهان نمی­ کند از فاشیسم و نازیسم. مرگ نابهنگام جوان فردوسی، روان­پریشی دختر و عروس جویس، جا به جایی حکیم ما به تاوان بازساختن و تثبیت زبان مادری و آوارگی و جا به جایی­ های مکرر جویس در پریشانیِ دو جنگ اروپا… چندین بار تن سپردن به جراحی چشم و بیم نابینایی، و کار بی­ امان در همان کشمکش­های فرساینده و … گویی فردوسی هزار سال پیش، از زبان معدود « آدم»­های از بهشت رانده شده، هم از زبان جویس  است که می­ سراید :

دو گوش و دو پای من آهو گرفت

تهیدستی و سال نیرو گرفت

ببستم بر این گونه بدخواه بخت

بنالم ز بخت بد و سال بد.

عکس از جواد آتشباری

ممکن بوده باشد دو چشم ، که هیچ یک از دو کم دردمندانه ­تر از دیگری نیست . اما پاریس جویس را می­ پذیرد و  دنیای ادبیات و هنرِ آستانه قرن بیستم تا نیمه­ های قرن به پاریس مدیون است.

عصر شهوت دانایی و جنون تخریب است و« آدم رانده شده از بهشت » تعبیر من است درباره­ آدم­هایی اندک از نیمه­ قرن نوزدهم میلادی تا نیمه­ قرن بیستم که نیچه، کافکا، داستایوسکی، جویس و هدایت نمونه­ هایی از ایشان ­اند.

آن یکصد سال نوزایی، از نیمه قرن نوزدهم میلادی تا نیمه­ قرن بیستم، نوزایی دیگری بود. درهم ریختن تاریخی که به نکبت آمیخته شده بود و در همان حال برآمدن غول­ها.

از نیچه نقل می­ شود که برای آدم شدن باید همه چیز بدانم .

کافکا، جنایت بزرگ را پیامبرانه پیشگویی می­ کند و نکبت سلطه­ پدرسالار بر آدمی را می­ نکوهد.

داستایوسکی در کشمکش جبر و اختیار جنایت، ندامت بشری از احوال و رفتار را رقم می­ زند.

هدایت تناقض زشتی کهنگی و شقاوت مدرن را تاب نمی­ آورد تا با نابودی خود به آن پاسخ بدهد.

و جویس از زوایه­ ای دیگر، به جز پروست و موزیل به کشف و ریزنگاری تاریخی می­ پردازد که اسطوره­ های کهنه   شده­ اش می­ کوشند باز هم خود را در قامت مردان کوچک تاریخ، بالا بلند جلوه دهند. هیتلر، موسولینی و امثالهم. جویس با فرو ریزاندن مادر اساطیر غرب، یعنی اولیس، به همان چه در زمان او تجسم عینی دارد، آب نفی می­ پاشد.

روزگاری است دوران دانایی و تخریب. قطعاً جویس دریافته است مفاهیم دوران را که در زبان بیان شده است. از کشف ناخودآگاه. بازیابی انسان در روند تکامل و تعریف جدید آن. اراده­ جمعی به برهم زدن قواعد و طبقات اجتماعی. اراده­ معطوف به قدرت و درکِ خوف صداهای کرکننده­ ماشین­ها که با زبان آهن و پولاد نعره می ­زنند، و بیم جنایتی که در جنگ اول تجربه شده تا در دومین جنگ به تکمیل ویرانی توفیق یابد. و این همه در زبان بیان شده بود همزمان و پیش از آن. اما زبان چه بود؟ ظرف بیان. چگونه ممکن بود در شهوت دانایی و جنون تخریب، زبان جان سالم به در برد. نه! نکبت ویران­گر، چارچوب­های زبان را هم باید درهم می­ شکاند؛ و دست یاختن و رسیدن به آن، به نبوغ شکفته در رنج­های یک مرد ایرلندی، وابسته مانده بود. شکستن ظرف، و نه فقط نفی همه­ مفاهیمی که به درک جویس در زبان بیان شده بود/ شاید « این دفتر بی­ معنی غرق می ناب اولی­ » حافظ نشانی از درکی جویسی بوده باشد ـ و پرخاش­های پریشانه­ مولانا در شکاندن زبان رسمی که این بشکنم، آن بشکنم، این قفل و زندان بشکنم!  و این که « مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا! »

اما… رنج­های جویس؟ دربدری، آن دختر که نبوغ انگاشته­ جویس از او، مغلوب جنونی از خانواده­ی نبوغ شد. دربدری، و بیماری آن چشم­ها که پیش از آن قادر می­ بودند اجزاء و حتی ذرّات زیستن را با دقت ریاضی بنگرند.

جویس جراحی های پی در پی بر چشم های خود را تاب می آورد.

 

دربدری، و باز هم روان­پریشی همسر فرزندش و مادر نوه­ای که او بسیار دوستش می ­داشت.

دربدری، و سکوت معترض و خردمندانه­ همسری که تاب می­ آورد و تاب می­ آورد، بود لحظه لحظه شّاقی شقاوت روزگار، سختی دربدری ، دشواری مردی که جویس بود؛ و رنج و رنج و رنجی که نفرت­های نهفته در خود را آشکار نمی­ کرد. الاّ به وقتی که از او خواسته شد در یک نمای خانوادگی بایستد برای یک عکس خانوادگی و او نپذیرفت و گفت« من که کاره­ ای نیستم! »

من، اینجا طعم زهر آن زخم را بر قلب جویس هنوز حس می ­کنم. گویی به جویس گفته شد، خانواده هم با زبان درهم شکسته و فروریخته و باقی مانده است فقط همان زن صبور، لوسیا، ستونی از خیمه تا فقط تو بتوانی در زیر سایه­ آن دستنوشته­ ها را ویراسته و باز هم ویراسته کنی!

آری، لوسیا مانده بود، اما « بخش اعظمی از هستی انسان­ها در حالتی سپری می­ شود که نمی توان آن را با زبان دوران هوشیاری، قواعد بی­ چون و چرای زبان و نقشه­ های حساب شده بیان کرد./ جویس»

چرا، می­ شود هم،سکوت. وقتی همسر جوبس سرانجام در یک نمای خانوادگی روی برمی­ گرداند از « آدم» رانده شده از بهشت!

کدام ویرانگری را می­ شناسیم که خود ویران نشده باشد؟

زخم قدیمی باز می­ شکافد؛ بینایی با درد فرو می­ میرد. بار امانت به منزل رسیده است؟ به پایان رسید؟!

پاریس پایان می­ یابد؛ خانه­ دوستداران کتاب، مادام آدریان مونیه که تجسم کاراکتر پاریس است؛ آری… در حدود یکصد سال پاریس فقط مکان و یک شهر زیبا نبود؛ پاریس خود یک کاراکتر بود که به ایرلندی سرگردان هم پناه داده بود و پاریس مثل سیمای مادام آدریان مهربان بود برای رانده شدگان.

زوریخ؛ باید بروی آنجا … شهر رشد علم طبابت و جای تبعیدی­های بزرگ دوران جنگ­های بزرگ؛ سرنوشت نهایی تبعیدیِ دربدر در همان تبعید باید رقم بخورد. پزشک … بستر.. و چشمانی که از خستگی و رنج­های درهم تنیده ـ ناگشودنی روح، تو را جواب کرده است و اکنون. دیگر خاموشی است

« رو سر بنه به بالین/ تنها مرا رها کن ـ ترک من خراب شبگردِ مبتلا کن!»

که گفت چنین و که شنود؟»

الیور گروگن و علی دهباشی، عکس از جواد آتشباری

پس از آن الیور گروگن، سفیر ایرلند در تهران در سخنانی کوتاه به توصیف رمان بزرگ جیمز جویس پرداخت . گفتار آقای گروگن را نسرین فرد تمدن به فارسی ترجمه کرد :

امروز و اینجا افراد بسیاری حضور دارند که خیلی بیشتر از من صلاحیت دارند در مورد جیمز جویس و شاهکار وی “اولیس” سخن بگویند. تنها صلاحیت من بعنوان خواننده  ایرلندی این اثر است و من تنها می توانم به شما بگویم که این اثر برای من چه معنائی دارد.بگذارید ببینیم  این کتاب درباره چیست؟ در یک کلام، اولیس داستان یک روز در یک شهراست. این روز 16 ژوئن سال  است1904 برابر با 1283 شمسی و شهر هم دوبلین است.مسلما” شهر دوبلین به عنوان شخصیت اصلی رمان ظاهر می شود، شهری که از طریق شخصیتها که اهالی خیلی معمولی دوبلین هستند، داستان خود را روایت می کند و روایت به گذران یک روزاز زندگی  لئوپولد بلوم می پردازد، بلوم، یهودیِ بیگانه، که تحت فشار روحی است،  در عین حال شخصیتی عمیقاً دوبلینی است. جویس ساختار این رمان را، به طریقی شیطنت آمیز، بر پایه  “اودیسه” شاهکار حماسی هومر بنا نهاده است . شخصیتهای رمان، با تقلید از نقش آفرینی های قهرمانان هومر روز خود را سپری می کنند. کارهای روزمره  این مردم عادی، از برداشتن چاقو برای بریدن نان یا عبور از خیابان، با دقت و استادانه  توصیف می شود، اما جویس رویکردی ریشخندآمیز به آن دارد. چنانچه خوش آیند شما باشد باید بگوید، اولیس حماسه ای از روزمرگی است. اما جویس با سبکسری و شوخ طبعی به کنایات کلاسیک می پردازد.

امروز ما در تهران، سه روز قبل از روزِ رمان، یعنی 16 ژوئن  را که بنام لئوپولد بلوم نامگذاری شده است گرامی می­داریم. ممکن است بپرسید چرا این روز؟ اگر جویس را باور داشته باشیم، به یاد می آوریم در این روز بود که او با محبوب و همسر آینده خود، نورا بارناکل آشنا شد. بلومزدی اکنون تبدیل به یک مراسم خاص و باشکوه در دوبلین شده است، شاید تلاشی است برای جبران غفلت ما در طی سالیانی که رمان نویس در بین مخاطبان خود حضور داشت. بعدا” به این موضوع باز خواهم گشت.

عکس از جواد آتشباری

خصیصه اصلی رویداد بولمزدی خواندن متن اثر است که ممکن است در طی 24 ساعت ادامه داشته باشد. در اصل این روز بزرگداشت زبانِ گفتار است، که به اعتقاد من، به کنه ارزش این اثر باز میگردد. سخنی درست است اگر بگوئیم که اولیس رمانی است که بسیاری از خوانندگان را سردرگم کرده است و بسیارند کسانی که همچنان درگیرکلمات مکتوب اند. با این حال، وقتی این متن را با صدای بلند می خوانیم ، رمان دوباره زنده می­شود، می­توان گفت محبوبیت این اثر حاصل خواندن آن در انظار است. بازیگری را به یاد می­آورم که  میگفت اگر قرار نبود متن را به صدای بلند بخواند هرگز موفق به خواندن تمام کتاب نمیشد. در حقیقت این رمان اثری سرگرم کننده است و مخصوصا” زمانی این ویژگی بیشتر عیان می شود که ما به متن گوش کنیم.

جویس در اولیس دست به کارهایی می­زند که در نوع خود بدیع است. اکنون انتشار این اثر به عنوان یکی از با معنادارترین لحظات در دنیای ادبیات تلقی می­شود. اولیس تجربه­ای جسورانه و خلاقانه بود و جویس در ساختار و زبان رمان دست به تهور زد . او خط طولی روایت­گویی  را بخصوص در ارتباط با زمان رها کرد؛ به تعبیری زمان در خود آمیخت. روایت شامل لایه­های زیادی است، بخشی از آن رسیدن به عمق آن چیزی است که شخصیتها می­گویند یا حتی فکر می­کنند. در این لایه­ها زبان رها می­شود و یک سیالی رؤیاواری را کسب می­کند. شاید در خور توجه­ترین سبک جویس استفاده او از ضمیر خودآگاه است، که همنشینی آزاد فکر را امکان­پذیر می­سازد. شاید اتقاقی نیست که “اولیس” زمانی انتشار یافت که تئوری زیگموند فروید بنام ” تعبیر خواب” به سرعت مورد قبول واقع می­شد.روش کار او در دست­نوشته­های “اولیس” موجود در کتابخانه ملی ایرلند  قابل دیدن است. جویس اولین پیش­نویس خود را با گذاشتن فواصل زیاد بین جملات نوشت. تدریجا” این فواصل را پرکرد و به مرور زمان لایه به لایه روی آنها کار کرد و به روایت خود عمق و پیچیدگی فزاینده­ای بخشید.به کارگیری تمام این شیوه­ها تمام “اولیس” را به چالشی بزرگ برای مترجمان بدل می­کند: بعضی از آنان از عهده این چالش برآمده­اند و بعضی از ترجمه­ها کاملاً کلاسیک شده­اند. این نیز سخنی درست است که مترجمین فرانسوی و ایتالیائی به واسطه مساعدت جویس به شفافیت­های مناسبی دست یافته­اند. به نظر می­آید که جویس در این تجربه مبتکرانه، راه را برای نویسندگانی چون ویرجینیا وولف، رابرت موسیل اتریشی، ویلیام فالکنر آمریکائی و بورخس آرژانتینی باز کرده است. تاثیر او بر رمان پست ـ مدرن معاصرینی چون موراکامی ژاپنی و شاید صادق هدایت ایرانی ادامه داشته است.

الیور گروگن، عکس از جواد آتشباری

شاید تعجب­ آور نباشد که این انقلاب در رمان­ نویسی در دهه دوم قرن بیستم اتفاق افتاد. تغییرات بزرگی در سایر حوزه های هنر در حال رخ دادن بود. در آن زمان هنر نقاشی دگرگونی مشابه­ی را تجربه می­ کرد. مکتب­هائی همچون کوبیسم که روش خطی تصویری هنر را کنار می­ گذارد. تجربه رادیکال در موسیقی نیر شروع شده بود.با این حال چیزی که شگفت­ انگیز است این است که رمان توسط یک نویسنده ایرلندی اساساً دگرگون شده بود که در حاشیه یک زبان اصلی می­ زیست. فصای فرهنگی حاکم بر ایرلند اساسا” شهرستانی بود و جویس نیز محصول آن. یکی از دلایل آن می­ تواند این باشد که جویس در موقعیتی قرار داشت که می­ توانست همه چیز را خارج از عادات عجیب و غریب  و خلق و خوی زبان انگلیسی مشاهده نماید. ایرلندی­ها، خصوصا” در دوبلین، در واقع تا آن زمان زبان انگلیسی را متعلق به خود می­ دانستند و به تعبیری آن را مستعمره خود کرده بودند .جویس در استفاده از اصطلاحات فرهنگی، یک غریبه بود ، او نیز مانند بسیاری بعد جدیدی به تاریخ ادبی اضافه کرده بود. مانند  رابطه کافکا با ادبیات آلمان و یا کامو در ارتباط با ادبیات فرانسه.یک ممیزه جویس به عنوان نویسنده، این بود که او در تبعید زیست. در سن 22 سالگی او ایرلند را ترک گفت تا باقیمانده عمر خود را در قاره اروپا سپری کند. با این حال، او تبعیدی بود که نمی­توانست دوبلین را از ذهن خود دور کند. این بیش از یک نوستالوژی بود: دوبلینِ خیال او دائما” او را مقتدرانه به خود می­خواند. همان طور که یکی از شخصیتهای “اولیس” می­گوید: “فکر کن که در حال فراری و با خودت رو به رو می­ شوی.” جویس برای خلق “اولیس” اوتوپولوژی (مکان شناسی) دوبلین را دوباره خلق کرد اما با ریزبینی فوق تصور. جویس درمکاتبات خود با مردم دوبلین مدام جزئیات دقیق جغرافیائی رابررسی می­ کرد. او هدف خود از این کار را به یکی از دوستان خود توضیح داد« می­یخواهم چنان تصویر کاملی از دوبلین بدهم که اگر شهر ناگهان از صفحه روزگار محو شود، بتوان به واسطه کتاب من آن را دوباره ساخت.”با وجود حس شدید بیگانگی، جویس یک ایرلندی اصیل است و این محور خودبینی اوست. او هم عصردیگر نویسندگان بزرگ ایرلند بود، کسانی همچون ییتس که ناسیونالیسم جدید ایرلندی را بیان کرده بود، اما با آنها بسیار تفاوت داشت. جویس نویسنده ­ای منزوی باقی ماند و از احیای فرهنگی، ناسیونالیستی که در ایرلند در اوایل قرن بیستم در حال وقوع بود، دور ماند. بی­شک شخصیتهای ناسیونالیست “اولیس” آدمهائی لوده و کوته­ بین بودند که با آنها همانند اشیائی که مایه سرگرمی و مسخرگی بودند، رفتار می­ شد. به این ترتیب ، شخصیت نفرت­انگیز سیتی زن  را به یاد می­ آوریم که به بلوم حمله می ­کند چون بلوم یهودی است .

جویس ایرلند روزگار خود را همان طور که بود پذیرفت و قصد نداشت از آن تصویری ناسیونالیستی ارائه دهد. بیراه نیست اگر بگوئیم که ایرلند خود محصول تسلط سیاسی و فرهنگی انگلیس بود. اما جویس در عین حال سعی می کرد تا آن را در تلفیق فرهنگ ها که به واقع یگانه بود، به تصویر بکشد. جویس خود را محصول این تلفیق می ­دانست. در جائی – که به یاد ندارم کجاست- او گفت”این حضور انگلیس در ایرلند است که از من یک نویسنده ساخت.” طبیعی است که احساسات ناسیونالیستهای معاصرِ او را بسیار آزرده ساخت.بر این باورم که ایرلند اکنون از چنین کینه­ هائی عبور کرده است. این حقیقت که ما بلومزدی را با چنین شوری جشن می­ گیریم حاکی از این است که ما از ناسیونالیسم کوته­ بینانه که او به تمسخر می­ گرفت، فراتر رفته­ایم.احساس می­ کنم ایرلند مستقل، با جویس و  با خود به صلح دست یافت. این صلح حاکی از آن است که ما بیشتر به یک ناسیونالیسم جهانی دست یافته­ایم که با خود به آسودگی رسیده و به نقش ما در یک فرهنگ جهانی واقف است.می­دانم که متأسفانه امکان­پذیر نبوده که ترجمه فارسی “اولیس” چاپ شود و صادقانه امیدوارم که زمانی اولیس نیز به فارسی منتشر شود. با وجود این، یک چشم­انداز کوچک در اینجا مناسب خواهد بود. بعد از چاپ کتاب در سال 1922، برای سالیان متمادی این کتاب در بریتانیا و ایلات متحده ممنوع بود. ایرلند، به سهم خود برای بیشتر سالهای قرن بیستم شهرت تاسف آوری در ممنوع کردن آثار مهم ادبی، از جمله آثار مهم ایرلندی داشته است. با این حال، “اولیس” هرگز در ایرلند ممنوع نبود. باید بگویم که به علت این واقعیت که ناشر بخوبی می­ دانست که در صورت اقدام به توزیع آن در ایرلند، بلافاصله ممنوع می­ شد، معقولانه از چاپ آن خودداری کرد. در واقع کتاب تا دهه 60 در ایرلند منتشر نشد.اکنون که یک سالی از اقامت من در تهران می­ گذرد، نمی­ توانم چیزی جذاب­تر از “اولیس” در تهران تصور کنم ـ به عبارت دیگر، زندگی در تهران در طول یک روی از طریق افکار شکل نایافته تعدادی از شخصیتهای معمولی، کندوکاو عمیق روح شهر در تمام پیچیدگی­ها، تضادها و گوناگونی­های آن. منتظرم که خبر تائید انجام شدن این کار را بشنوم. یا اینکه یک تکلیف ضروری برای یک جویس ایرانی در حال بوجود آمدن باقی خواهد ماند.»  

 

شب کتاب های هنری ایتالیا

هشتاد و چهارمین شب از شبهای مجله بخارا با همکاری سفارت ایتالیا در تهران و نشر فرزان روز به « انتشار کتاب­های هنری ایتالیا» توسط انتشارات فرانکو ماریو ریچی اختصاص یافت که عصر روز چهارشنبه 18 خرداد ماه 1390 در محل تالار نشر فرزان روز برگزار گردید.

در ابتدای این برنامه، علی دهباشی در خصوص انتشارات کتابهای هنری ایتالیایی چنین گفت:

« فرانکو ماریو ریچی ناشر کتابهای ارزشمندی است که همگی الهام گرفته از میراث غنی هنری و طبیعت زیبای کشور سواحل لاجوردی هستند. ویژگی منحصر بفرد این کتابها کیفیت عالی تصاویرشان می باشد. این کیفیت عالی ثمره کار استادان بزرگ هنر عکاسی و همچنین نتیجه استفاده از کاغذهای با کیفیت، روشهای مدرن چاپ و صحافی و در نهایت، چیره دستی هنرمندان ایتالیایی است. شاهد این امر نیز سابقه پرافتخار انتشاراتی فرانکو ماریو ریچی است که از سال 1964 فعالیت خود را با طبع کتاب ارزشمند راهنمای صنعت چاپ نوشته جُوانی باتیستا بُودونی آغاز کرد. این انتخاب، بیانگر تاریخ انتشارات در ایتالیا است.

علی دهباشی ، عکس از مجتبی سالک

فرانکو ماریو ریچی، شهرت خود را علاوه بر آراستگی و زیبایی چاپی کتابها، مرهون متون پر باری است که نویسندگان شاخص ایتالیایی که از شهرت جهانی برخوردارند، به رشته تحریر درآورده اند.

اکنون این انتشاراتی یک گام جدید برداشته است و با همکاری استادان عکاسی بسیار معروف در سراسر دنیا، میراث هنری و طبیعی ایتالیا را به گونه ای که تا بحال دیده نشده است به تصویر می کشد.»

سپس آلبرتو برادانینی، سفیر ایتالیا در تهران نیز از برگزاری این مراسم و معرفی این ناشر ایتالیایی به دوستداران کتاب در ایران چنین یاد کرد:

آلبرتو برادانینی، سفیر ایتالیا در تهران، عکس از سالی بیداروطن

« برگزاری نشست های فرهنگی از این دست، همانا مرهون تلاش ها و    پیگیری های مجله بخارا و شخص آقای علی دهباشی، می باشد، فردی که همواره تلاش نموده است تا مگر روزنه فرهنگی نوینی گشوده به سوی ایجاد نزدیکی هر چه بیشتر میان عرصه های فرهنگی دو کشور متبوع ما ایتالیا و ایران، باز نمایند.

نشست امروز نیز مرهون همین تلاش های مشترک میان ایشان و بنگاه انتشاراتی فرزان روز و مدیران پر تلاش آن آقای مهندس تورج اتحادیه و دکتر داریوش  شایگان، می باشد .

هرآنگاه سخن از کتاب به میان می آید، در واقع یکی از ارزنده ترین نمادهای تمدن بشری در پیش چشمان ما تجلی می یابد. کتاب هم به دلیل شکل شمائی آن و هم به دلیل محتویات اغلب سودمند و ارزشمند آن، همواره ره گشا و رهنمون ساز بشریت در طول سده ها بوده است. از اینروی اکنون که در برابر زیبائی های تبلور یافته در بطن کتاب های بنگاه انتشاراتی فرانکو ماریا ریچی قرار گرفته ایم، باید اذعان به یک نکته نمائیم و این نکته همانا زیبائی، غنا و کیفیت منحصر به فرد این کتاب ها است که با غنای محتوائی آن ها، عجین و نمودی صد چندان یافته است .

دکتر بیت جم که گفتار آلبرتو برادانینی را به فارسی ترجمه کرد ـ عکس از سالی بیداروطن

در این راستا، امید آن داریم تا در آینده شاهد گسترش همکاری های دو جانبه در عرصه چاپ و ترجمه کتاب هائی از این دست میان بنگاه انتشاراتی ایتالیائی پیش اشاره رفته با بنگاه انتشاراتی فرزان روز، باشیم که خود سابقه بس ارزشمندی در عرصه تولید کتاب های ارزشمند تاریخی، فرهنگی و معماری در ایران داشته است و امروز روز نیز ما شاهد برخی از کتاب های انتشار یافته از سوی این بنگاه انتشاراتی در این مکان می باشیم، تا مگر از این طریق از توان برداشتن قدمی نوین در عرصه نوینی از همکاری های مشترک فرهنگی دو جانبه میان ایتالیا و ایران گردیم.

در این فراز لازم می آید تا یادآور این نکته گردیم که کتاب های ارائه گردیده در این مجموعه دربرگیرنده کتاب های اهدائی بنگاه انتشاراتی فرانکو ماریا ریچی ، به کتابخانه مدرسه ایتالیائی تهران “پیترو دلاواله “، می باشند، کتابخانه ای که درب های آن به سوی تمامی مشتاقان و شیفتگان علم و کتاب به رایگان گشوده است و از اینروی امید آن دارد تا در آینده شاهد حضور شما ارجمندان و دیگر علاقمندان به این عرصه فرهنگی در این کتابخانه باشد.در پایان آرزومند سعادتمندی یکایک شما دوستان می باشیم.»

سخنران بعدی این برنامه، مهندس تورج اتحادیه بود که نخست اشارۀ کوتاهی داشت به آغاز فعالیت­های نشر فرزان روز و اهدافش:

مهندس تورج اتحادیه ، عکس از مجتبی سالک

« انتشارات فرزان روز در سال 1373، با هدف نشر آثار برتر نویسندگان ایرانی در حوزۀ ترجمه و نشر آثار بین­المللی در زمینۀ تاریخ، فلسفه، هنر، ادبیات و ادیان و علوم اجتماعی و کتب مرجع، تأسیس شد. و امروز نیز برآنیم تا به معرفی سلسله آثار مطالعات باستان­ شناسی و هنری بپردازیم.

امروز، من برآنم تا نخست به معرفی مجموعه آثاری بپردارم که نشر فرزان روز در زمینۀ مطالعات ایران باستان به چاپ رسانده است و سپس به کتاب هایی بپردازم که به هنر اختصاص یافته است.

مجموعه مطالعات ایران باستان نشر فرزان روز شامل دورۀ آریایی ها تا پایان دوره ساسانیان است که تمام ابعاد تمدن ایران قدیم، فرهنگ، شیوۀ ادارۀ امپراتوری ایران، نهادهای اجتماعی، مذهب و تاریخ سیاسی را دربر می­گیرد.

در عین حال ، تحقیقات اخیر پژوهشگران برجسته ای که توسط ویراستاران نشر فرزان روز برگزیده شده اند نیز به فارسی ترجمه و پس از ویرایش در بهترین کیفیت منتشر خواهند شد.

مؤلفان به نحوی انتخاب شده­اند که آثارشان معطوف به تمام وجوه متفاوت فرهنگ و تاریخ ایران باستان باشد. و این گزینش همچنین به مباحثاتی می پردازد که اخیراً در میان برجسته­ترین پژوهشگران مطرح بوده است.

امروز و در اینجا شما می توانید یازده عنوان را ببنید که بیشتر آنها به چاپ دوم رسیده است. و شش عنوان دیگر نیز برای چاپ طی 20 ماه آینده در نظر گرفته شده است که در میان این عناوین می توان به آثاری چون « ساسانیان پس از 6 هزار سال» و « امپراتوری گمشده» اشاره نمود که به زودی با چاپی نفیس در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.

دکتر داریوش شایگان به همراه آلبرتو برادانینی، سفیر ایتالیا در تهران  ـ عکس از مجتبی سالک

ایران چهارراهی بوده است برای برخورد تمدنها و مهاجران بسیاری از اقوام و تمدن های گوناگون به این سرزمین آمده اند و ایران کارزاری شده است برای رویارویی نیروهای بیگانه. اسکندر، اعراب و ترک­ها و مغولان این سرزمین را مورد تاخت و تاز قرار داده اند. با وجود این، همواره ایرانیان از این توانایی فوق العاده بهره مند بوده اند که تاب بیاورند و همزمان توانسته اند که عناصر فرهنگ های بیگانه را در خود جذب کنند و به دستآوردهای تازه ای دست یابند و حاصل آن اقتدار فرهنگ ایرانی طی دوران باستان و به ویژه در عهد ساسانی بوده است.

هنگامی که به غرب آسیا و شمال آفریقا نظر می کنیم و می بینیم که چطور برخی اززبان های محلی آنها منقرض شده و جای آنها را زبان عربی یا ترک گرفته است از اینکه چطور زبان فارسی به حیات خود ادامه داده است شگفت زده می شویم. تأثیر ادبیات فارسی و شهرت شاعران آن چنان گسترده بود که با هجوم مغولان در قرن سیزدهم و در پی آن سقوط سلسلۀ عباسیان، شمال جهان اسلام به تمامی در سیطرۀ تمدن فارسی قرار گرفت. به این ترتیب، درمی یابیم که کانون تمدن ایرانی بی تردید از آن زبان فارسی بوده است.

هر فرهنگی از عناصر متفاوتی ساخته می شود اما نقش ادبیات و هنرهای زیبا در آنچه فرهنگ فارسی را می سازد بیش از دیگر عناصر است. بسیاری از نسخ خطی نظم و نثر فارسی، که در عین حال شاهکارهای نقاشی مینیاتور و خوش نویسی تلقی می شوند، حاصل حساسیت ایرانیان به غنای زبان فارسی و هنرهای زیباست.

هنر نقاشی و خوش نویسی که شاهکارهایی را پدید آورده اند به امر پادشاهانی به وجود آمده که خود شیفتۀ هنر بوده اند. امروزه این شاهکارهای گرانبها در موزه ها و کتابخانه ها نگهداری می شوند و نمونه های اندکی نیز در دسترس عموم قرار دارد. یکی از مهمترین آثاری که فرزان روز به نشر آن همت گمارده است تا این نقیصه را جبران نماید، کتابی است تحت عنوان Les Jardins du Desire – Sept Siecle de Peinture Persane  نوشتۀ Jean Pierre Sicre  که توسط دکتر پرویز مرزبان ترجمه شده است و شما می توانید امروز آن را در اینجا ببینید. این کتاب به نقاشی های مینیاتور ایران طی هفت قرن می پردازد و شامل 20 تصویر رنگی از مینیاتورهای گوناگون در سبک های مختلف است که  نشر این کتاب به منظور آشنایی علاقمندان به این گونه آثار نفیس و ارزنده بوده است. » و آقای اتحادیه در ادامه به معرفی برخی دیگر از عناوینی پرداخت که توسط نشر فرزان روز انتشار یافته است.

سپس دکتر کارلو چرتی ضمن سپاسگزاری از مجله بخارا و نشر فرزان روز، و به ویژه مهندس تورج اتحادیه و دکتر داریوش شایگان، به ذکر چند نکته در معرفی ناشر ایتالیایی، فرانکو ماریو ریچی، پرداخت :

دکتر کارلو چرتی، عکس از مجتبی سالک

« این انتشاراتی یکی از مهمترین ناشران ایتالیایی است که در انتشار آثار نفیس شهره است و خانم ماری لینا فراری آن را اداره می کند. » دکتر چرتی افزود،« ایتالیا مهد هنر است . و زیبایی نزد مردم ایتالیا از اهمیت والایی برخوردار است که یکی از دلایل این مدعا را می توان انتشار آثار نفیس توسط فرانکو ماریو ریچی ذکر کرد.»

ناهید طباطبائی ، در مراسم کتاب های هنری ایتالیا، عکس از مجتبی سالک

مهندس تورج اتحادیه، آلبرتو برادانینی و دکتر داریوش شایگان  ـ عکس از مجتبی سالک

مهندس تورج اتحادیه و دکتر داریوش شایگان ـ عکس از سالی بیداروطن

مراسم « کتاب های هنری ایتالیا» عکس از سالی بیداروطن

دکتر داریوش شایگان ، عکس از سالی بیداروطن

مهندس تورج اتحادیه ،عکس از سالی بیداروطن

شب کتاب های هنری ایتالیا در تالار نشر فرزان روز، عکس از سالی بیداروطن

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از سالی بیداروطن

دکتر داریوش شایگان ـ عکس از سالی بیداروطن


شب منوچهر ستوده برگزار شد

پیش از شروع مراسم  و در هنگام ورود دکتر منوچهر ستوده، محمد رضا  قنبری در حیاط دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران قطعاتی را با نی در همایون، درآمد و چکاوک نواخت . سپس دکتر فرج الله احمدی ، مدیر گروه تاریخ دانشکده ادبیات دسته گلی را از سوی این گروه به منوچهر ستوده تقدیم نمود.

تقدیم دسته گل توسط دکتر فرج الله احمدی، عکس از مجتبی سالک

سپس در ابتدای این مراسم علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، ضمن دعوت از حضار برای قرائت فاتحه، یاد و خاطره ایرج افشار را گرامی داشت

و در ادامه چنین گفت :

« هشتاد و سومین از شب های بخارا را آغاز می کنیم.از طرف مجله بخارا و دانشجویان گروه تاریخ دانشکده ادبیات دانشگاه تهران از استاد دکتر منوچهر ستوده و سخنرانان دانشمند آقایان دکتر عبدالرحمان عمادی و دکتر هوشنگ دولت آبادی و حضار محترم برای قبول دعوت و شرکت در این مجلس دانشجویی تشکر می کنم.

استاد ما دکتر منوچهر ستوده شناخته تر از آن هستند که نیاز به معرفی داشته باشند.اما از جهت یادآوری به فرازهایی از زندگی استاد ستوده می پردازم .

استاد ما منوچهر ستوده در بیست و هشتم تیر ماه 1292 در تهران متولد شدند.در دوران تحصیل در دبیرستان البرز کتابدار کتابخانه دبیرستان هم بودند .سال 1313 به دانشسرای عالی وارد شدند و استادانی همچون سید محمد مشکوة و علی اکبر شهابی داشتند.نخستین مقاله خود را در 1315 درباره :( (مطالعات تاریخی و جغرافیایی-مسافرت به قلعه الموت )) نوشتند.

در سال 1317 درجه لیسانس در رشته ادبیات فارسی را دریافت کردند.در همین دوره در اداره فرهنگ گیلان و دبیرستان شرف تهران تدریس کردند.در سال 1324 با خانم فاطمه (شکوه اقدس) شمشیر گران ازدواج کردند.در سال 1329 از رساله دکتری خود زیر نظر استاد بدیع الزمان فروزانفربا عنوان :( (قلاع اسماعیلیه در رشته کوههای البرز )) دفاع کردند.در سال 1330 بنا به دعوت انجمن فولبرایت به آمریکا سفرمطالعاتی داشتند.در سال 1331 به عضویت The National Geographic Society  درآمدند.

و در سال بعد به عضویت انجمن ایرانشناسی به ریاست ابراهیم پور داود در آمدند.و در سالهای بعد آموختن زبان پهلوی را در محضر دکتر ابراهامیان آغاز کردند.همچنین نخستین کتاب خود را با عنوان ((فرهنگ گیلکی)) در سلسله انتشارات انجمن ایرانشناسی در سال 1332 منتشر کردند . و در طی سالهای بعد چندین سفر مطالعاتی به خارج از کشور داشتند و ارتقاء به درجه استادیاری دانشگاه تهران و بعد دانشیاری و انتقال به دانشکده ادبیات تهران و عضویت در گروه تاریخ و سرانجام ارتقاء به درجه استادی در سال 1354 از جمله اتفاقات زندگی استاد در این سالها بوده است.

استاد ستوده در طی همین سالها تا سال 1381 در کنگره های مهم ایرانشناسی همچون (( کنگره بین المللی تاریخ و هنر و باستان شناسی ایران در دانشگاه آکسفورد)),((کنگره بین المللی ابوریحان در پاکستان)),شرکت و سخنرانی کردند.

دکتر منوچهر ستوده، عکس از مجتبی سالک

سفر به چین و آسیای میانه از دیگر فعالیت های سالهای اوایل دهه شصت استاد بود.

اما مروری تند و گذرا به برخی از کتاب های  استاد ستوده:

1-فرهنگ گیلکی با مقدمه استاد ابراهیم پور داود

2-فرهنگ کرمانی

3-فرهنگ بهدینان با مقدمه ابراهیم پور داود

4-حدود العالم من المشرق الی المغرب

5-مهمان نامه بخارا

6- جغرافیای اصفهان

7- فرهنگ سمنانی -سرخه ای-لاسگردی-سنگسری-شهمیرزادی

8-عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات

9- قلاع اسماعیلیه در رشته کوههای البرز

10- تاریخ گیلان و دیلمستان

11-از آستارا تا استارباد در ده جلد شامل آثار و بناهای تاریخی گیلان که هر کدام قریب به هشتصد صفحه است

12- فرهنگ نائینی

13- تاریخ بدخشان

14- تاریخ بنادر و جزایر خلیج فارس

15- سفرنامه گیلان ناصرالدین شاه قاجار

16- جغرافیای تاریخی شمیران

فهرست کتاب های دکتر ستوده 52 جلد است که بنده به شانزده جلد آنها اشاره کردم.مقالات دکتر ستوده تا به امروزبه 286 مقاله رسیده که عناوین آنها و جای چاپش ثبت شده که درویژه نامه بخارا در مورد استاد منتشر خواهد شد.کتاب ها و مقالات استاد ستوده نشانه دلبستگی ژرف و عمیق ایشان به تاریخ و دامنه و پیشینه فرهنگ ایرانی است.نزدیک به یک قرن زندگی که سراسر در عشق به زبان فارسی و تاریخ و جغرافیای سرزمین ما ایران گذشته است و چه دلپذیر و ماندگار است این زندگی.»

علی دهباشی، عکس از مجتبی سالک

دکتر عبدالرحمن عمادی که سخنران بعدی بود به بیان شرحی کوتاه از نخستین آشنایی با منوچهر ستوده، خلق و خوی او و خاطراتی از وی پرداخت.

دکتر عبدالرحمان عمادی، عکس از مجتبی سالک

«دکتر منوچهر ستوده آمده «از آستارا تا استارباد» یعنی در واقع تمام البرزکوه را انتخاب کرده است. چرا یک ایرانی به چنین کار بزرگی دست زد؟ پیش از او فرنگی می آمد و یک گوشه از البرز را تحقیق می کرد. یکی می آمد درباره جنگلش تحقیق می کرد. یکی درباره جغرافیایش تحقیق می کرد، یکی می آمد درباره زبانش تحقیق می کرد. کار غلطی هم نبود. برای اولین بار یک شخصی به نام «منوچهر ستوده» آمد و یک ایرانی، خودش را لایق این کار دید که درباره این زمینه ها تحقیق کند. در حقیقت یک سوژه بزرگی را انتخاب کرد. یک سنگ برداشت. خواست بگوید یک ایرانی می تواند سنگ بزرگی مثل البرز کوه را انتخاب کند، ببیند، مطالعه کند، کتاب هایی که درباره اش نوشته شده، همه را بخواند، همه را گام به گام تحقیق کند، محل به محل ببیند، با مردم معمولی اش گفتگو کند. تمام این ها را یادداشت کند. کتابی که امروز آقای دهباشی گفت، حاصل زحمت یک نفر آدم است. یک ایرانی، این همت را داشته، این عُرضه را داشته، یک سنگ بزرگ را انتخاب کرده و این سنگ ِ بزرگ، علامت زدن بوده و زده است. به این جهت دکتر ستوده یک آدم استثنایی ست. از سال 1320 شروع کرده و تا امروز که 98 سال از سن شریفش می رود، آدمی است که از عهده کار بسیار بزرگی برآمده است. البرزکوه، در تاریخ و اساطیر و ادبیات و جغرافیای ما یک گوشه استثنایی ایران است. در یشت نوزدهم آمده: اولین کوهی که از زمین رُست، البرزکوه بود و هشتصد سال می رُست. یعنی اولین و بزرگترین کوه ایران است. این شخص آمده و اولین و بزرگترین کوه را انتخاب کرده است. این انتخاب نشانه همت والای دکتر ستوده بوده است. یک معلم ایرانی بدون اینکه احتیاج داشته باشد برود و از آقای پروفسور فلان کمک بگیرد، خودش به تنهایی آمده و دست به چنین کاری زده است. دکتر ستوده با انتخاب «از آستارا تا استارباد» از آغاز لیاقت خودش را نشان داد.

بنده که از 47 و 48 سال پیش با ایشان آشنا شدم و این دوستی ادامه داشته، به چشم خودم این موضوع را دیدم. ایشان در تمام زمینه های مردم شناسی، اقتصاد و غیره که انتخاب کرد و همچنین آثار تاریخی، تلاش های زیادی کرد. از بناها، قلعه ها، مساجد، قبور، پل ها و تمام آنچه به عنوان مدارک ملی ایران بوده، یادداشت برداشته و برای دیگران به یادگار گذاشته است. معمولا رسم است کسانی که برای تحقیق میدانی می روند، کتاب هایی که در آن زمینه باشد، نمی خوانند اما دکتر ستوده با فهرستی که در اول کتاب هایی که نوشته، نشان می دهد چقدر مدارک مربوط به این موضوع را جمع کرده است. علاوه بر آن، آمده و با اشخاص صحبت کرده. همه دهاتی هایی که دیده، با آن ها صحبت کرده، آن هایی که موثر بوده اند، اسم هایشان را نوشته است.

ستوده در سفرهای گروهی که با ایشان و ایرج افشار داشتیم، همان جایی می خوابید که دهاتی ها می خوابیدند.

زبان های محلی ایران، گنجینه بزرگی برای فرهنگ و بقای فرهنگی مردم است. ایشان اولین کس از ایرانی ها بوده که آمده و فرهنگ گیلکی کار کرده. بعد از او دیگران آمدند و این راه را ادامه دادند. ستوده، زمانی این کار را کرده که خودش نمونه بوده و از روی دست دیگران کار نکرده است.

یکی از کارهای مهمی که ستوده، کار کرده، کاری است که درباره قلاع تعلیمیه است که اسم شان را گذاشته اند اسماعیلیه. این قلاع مال ِ این مردمی است که اساس کار و زندگی و هدف و کوشش شان، تعلیم بوده است. تعلیم به معنای آموزش. این «آموت» و آموزش، اساس مرام و رویه این مردم بوده است. این قلاع هم در حقیقت کتابخانه و مرکز تعلیم بوده است. ایشان اولین کسی بوده که به این مراکز اعتنا کرده. از وقتی که اینجاها را غارت کردند، کشتند و آثارشان را از بین بردند، کسی نبود که بیاید و بگوید چند تا قلعه بوده، کجا بوده، چطوری بوده و اولین کسی که این کار را کرد، این آقای منوچهر ستوده بود.

اخیرا یکی از دانشمندان به نام «عنایت الله مجیدی» کتابی درباره «میمون دژ» نوشته و تحقیقاتی کرده. آقای ستوده، ده بار این کتاب را خوانده و دقت کرده و نشان می دهد هنوز به این موضوع علاقه دارد.

آقای ستوده اولین کسی بوده که آمده و از هنرمندان یاد کرده است. از هر نجار، بنا، معمار و نقاشی که نشانه یا ازش بوده، یاد کرده است. هیچ یک از مستشرقین چنین نکرده ات. آقای ستوده آمده و درخت های کهنسالی که مردم برایشان احترام قائلند، صورت این ها را نوشته. همین درخت هایی که اشخاص ِ نادان می آیند و آن ها را می بُرّند و می گویند مبارزه با خرافات است. بدون این که بدانند موضوع چیست.

چند سفر با دوستان از جمله آقای ستوده به کوه های رفتیم. همیشه ایشان را به عنوان پیشرو خودمان قبول داشتیم و با ایشان شوخی می کردیم. مرحوم ایرج افشار این اسم را رویشان گذاشته بود و می گفت «ستوده ابررهبر است».

کسی که در سفرها اصلا تند نمی رفت و همیشه با یک لنگر حساب شده متین و محکم راه می رفت، ستوده بود. چرا؟ چون کارش حساب داشت.

این رودخانه ای که از فیروزکوه به جلگه ساری می رود که روخانه تجن هم به آن می گویند، این دره به دره تالار معروف است. کوه های وسط این رودخانه و رود هراز، تا خود فیروزکوه ادامه دارد. این قسمت به استناد کتاب «حدود العالم من المشرق الی المغرب» که اسم درستش «اندر صفت زمین» است و آقای ستوده آن را به چاپ رسانده تا به اشخاص نشان بدهد مدارکی درباره این منطقه در دسترس است، یک قسمت از کوه های شروین است. همین کوه ها را به اسم سلسله کوه های شهریارکوه هم می گویند. همین کوه را در قدیم کوه های «قارن» هم می گویند که در شعرهای ناصر ِ خسرو هم هست. غار «سپهبد خورشید» هم در یک طرف آن است و در طرف دیگرش بایجان.

یک بار من و آقای ستوده و آقای افشار به این مسیر رفتیم. یک بار دیگر هم آقای هوشنگ دولت آبادی هم تشریف داشتند. یک بار که ما خودمان سه نفری رفتیم، از دره تالار، از محل زیرآب شروع شد و چهار روز، سفرمان طول کشید تا رسیدیم به بایجان و از کوه دماوند درآمدیم. ما از پل سفید راه افتایدم؛ سال 1348. آمدیم رفتیم الاشت. شب رسیدیم آنجا. داستان دارد که چطور جا پیدا کردیم. روز بعد راه افتادیم و این ده و آن ده، روز دوم رسیدیم پس از 40 کیلومتر راه، به جایی به نام شیخ موسی. روز بعدش راه افتادیم که برویم به جایی به اسم «نشل». به عادتی که ما هر سه داشتیم، گفتیم این مسیری را که قاطرها و چارودارها می رود، این مسیر را نرویم و مسیر مشکل را برویم. راه افتادیم و رسیدیم به تنگه ای. حالا سرد هم بود. تنگه ای که دو طرفش کوه سنگی آمده بود. شاید صدها متر همین طور، این صخره سنگی بریده بود. از چندطرفش آب می زد بیرون. چارودار همراه می گفت اینجا اسمش «اولون» است. از این تنگه که خارج شدیم، رفتیم بالا سر تنگه.  دیدیم یک دشت خیلی جالبی است که این محل مشرف است بر این تنگه. موقع ظهر بود. یک دفعه چشم مان افتاد به سرای چوپانی که آنجا بود. دیدیم یک سنگی را دم در خانه اش گذاشته که این سنگ را رویش پا می زنند و می روند داخل. نگاه کردیم دیدیم این سنگ، سنگ معمولی نیست. سنگ مال یک ساختمان است. سنگ هم نوشته داشت و هم نقش. چیزی که از نظر ما خیلی مهم بود که تاکنون در البرزکوه ، ماها جایی که نوشته و نقش داشته باشد، ندیده بودیم. متاسفانه سنگ، بزرگ بود و نمی توانستیم بگذاریمش توی کوله پشتی و با خودمان ببریم. به چوپان گفتیم این سنگ را از بین نبر. آقای ستوده و آقای مرحوم افشار از سنگ عکس گرفتند. بین خودمان قرار گذاشتیم که وقتی آمدیم، بدهند ببینیم این چیست. به نظر ما که کم و بیش با این خطوط آشنایی داشتیم، دیدیم که این خطوط اگرچه به خطوط اوایل «اشکانی» خیلی شبیه است اما معلوم نیست، مال چه دوره ای است. بنابراین باید پیش یک متخصص خوانده شود. قرار شد آقای دکتر ستوده این را بفرستد خارج. آقای ستوده، داستان مربوط به این موضوع را در جلد چهارم «از آستارا تا استارباد» نوشته. همین عکس را گذاشته. در ایران الحمدالله کسی که کمک کند به این مسایل، نیست. چیزی به این مهمی که سند و نوشته است و نقش دارد، در هر جای دنیا باشد، سر و صدا می کند، جایزه می دهند. تحقیق می کنند. در ایران کسی که کمک نکرد هیچی، جواب درستی هم ندادند. چون پولی در میان نبود. این عکس مانده و از آقای دهباشی خواهش خواهم کرد این را چاپ کند که برای نسل بعدی به یادگار بماند. این نقش، سند همان «تیرماسینزه» است. کسی که معنای «طبره» را نداند، غیر از اسم «طبرستان» چه در نجوم قدیم، درک نمی کند. شما می دانید در آسیا، آن شی ای که شبیه پاپیون است و داخل سنگ می گذارند و سنگ را می گرداند، همه دهاتی ها به آن می گویند «طبره». در حقیقت این چیزی است که افلاک را می گرداند. در حقیقت این همان خداوند تعلیم و تعلم و دبیری و تیر و عطارد است. این همان «هرمس» یونانی هاست. این همان خداوند حکمت است. همان تیر است و تیرماسینزه که اهالی دیلمستان و طبرستان، هر سال جشن اش را می گیرند و حفظش می کنند. اون محلی که ما این سنگ را پیدا کردیم، اسمش «لی سر» است. «لی» در زبان های محلی شمال ایران به معنای سوراخ هایی است که انسان ها از دوره غارنشینی، آنجا بودند. آنجا پر از شکسته های سفال و آثار قلعه خرابه بود. هرگز متاسفانه مراکز مربوط به آنجا نرفتند و کاوشی انجام ندادند.

این هنر کار یک معلمی است که آمده و از روی اعتمادی که به خودش، به علمش و به کارش داشته، آمده و راه افتاده و موفق به چنین کشفی شده است.

در پایان هم این شعر را که برای دکتر منوچهر ستوده سروده ام، می خوانم:

شدی نود با هشت ای دکتر ستوده

ستوده بوده کارت هرچه بوده

بیاموزند تا فرهنگ ایران

کتاب ِ نام ِ تو ماند گشوده »

و سپس دکتر هوشنگ دولت آبادی، دوست دیرین منوچهر ستوده چنین گفت :

« در ابتدا شرح داستانی را عرض کنم که اولین دیدار بنده است با جناب آقای ستوده ، حدود 47 سال پیش در ابتدای فصل تابستان ، دوست ما آقای ایرج افشار که جایش امشب در این مجلس بسیار خالیست به من فرمودند که ما قصد رفتن به یک سفر جنگلی را داریم ، اگر می توانی همراه با ما بیا ؛ من با اشتیاق ان دعوت را پذیرفتم و صبح زود در سپیده دم همراه آقای ایرج افشار به یک گاراژ رفتیم بنام میهن در خیابان چراغ برق آنروز وقتی وارد گاراژ شدیم در فاصله 1 متری یکی از دیوار های سالن  گاراژ من دیدم آقایی روی یک کوله پشتی با یک کلاه بوقی به نظر منقوش و یک لباس نسبتاً گشاد و پوتینهایی که مطمئناً از زمان تولیدشان واکس به خود ندیده بود، ایشان یک چوبدست داشتند که در همان حالت نشسته به آن تکیه کرده بودند ، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ایشان یکی از مشایخ قرن 4 و 5 هستند که آمدند به تهران برای انجام کاری و می خواهند پس از انجام کارشان به خانقاه خود برگردند ؛ اما آقای افشار رفتند خدمت ایشان و گفتند : سلام آقای ستوده و آقای ستوده ه با ایشان دست دادند ، سپس آقای افشار بنده  خدمت آقای دکتر ستوده معرفی کردند ، آقای ستوده اول بنده را به تشریف نیم نگاهی نوازش کردند و بعد سرشان را دوباره پایین انداختند .

ایرج افشار فکر می کرد که احتیاج به معرفی بیشتر هست  درجا به من ترفیع مقام داد و  بنده را از دانشیاری دانشکده پزشکی تهران به استادی رساند و بعد صفاتی برای من به کار برد که برای خودم نا شناخته بود ، اما چون صفات خوبی بود من بسیار خوشم آمد ( انسان از دروغ هم شاید بعضی وقت ها خوشش می آید .) اما بعد از اینکه آقای افشار همه این حرفها را زد جناب ستوده فرمودند : خوب باشند . حقیقتاً مطلب این است که این حرف استاد ستوده : برای من یک جواب عجیب و غریبی بود و وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم که این نشان دهنده روح بزرگ این مرد است ، معنی این حرف این بود که آقا این حرفهایی که شما می زنید به درد کارگزینی دانشکده پزشکی می خورد به من چه، ایشان باید بیاید و به من امتحان پس بدهد . اگر چیزی داشتند که به درد بخورد که بسیار خوب اما اگر چیزی نداشتند !!! خلاصه ما در خدمت ایشان و دوستان  سوار اتومبیل شدیم و رفتیم به چمستان البته  آنوقتها راه ها مقداری نامناسب بود و ما مجبور بودیم مقداری از راه را پیاده برویم ، در اینجا لازم است این نکته را عرض کنم که به نظر من مردم ایران هم بسیار مهمان نواز هستند وهم بسیار شکاک ، ما وقتی که وارد یک دهی می شدیم همه اطراف ما جمع می شدند و  برای اینکه چه جاهایی را به ما نشان بدهند با یکدیگر دعوا می کردند در عین حال اصلا نمی توانستند باور کنند که یک عده از تهران آمده باشند برای کوه نوردی بدون اینکه مقصدی داشته باشند مهم ترین فکری که اینها می کردند این بود که ما مهندس راهسازی هستیم به همین دلیل هم خیلی به ما احترام می گذاشتند تا ما با خاطره خوش از آنجا برویم و برایشان زودتر راه بسازیم آقای ستوده در جمع ما یک شیخوخیتی  داشت به خاطر نحوه رفتار و وقارش به طوریکه ایرج افشار همیشه بعد از اینکه ایشان را معرفی می کرد می گفت ایشان ستوده هستند و بقیه ناستوده که البته هیچ عیبی هم نداشت زیرا که اگر آن ستوده آقای ستوده بود ما به نا ستودگی راضی بودیم با کمال میل . خلاصه ما به راه خود ادامه داده ایم البته این را هم بگویم که مردم بومی مازندران در فصل تابستان در کنار دریا و ساحل نمی مانند و به دامنه کوه ها می روند به همین دلیل ما در هر منزل ( حدوداً هر دو فرسخ) یک دهی بود که از ما پزیرایی می کرد که استاد ستوده بیشتر آنها را می شناخت از آنجا رفتم به یوش ، بنده این مظالب را برای آشنایی شما با روحیات استاد ستوده عرض می کنم شما همه قبول دارید که غربت چیز بسیار بدی است اما بد تر از آن این است که در آن غربت غریب گز نیز باشد و غریب گز های آنجا ناقل بیماری تب راجعه باشد ، یوش از این جاهاست و خود آقای ستوده در نزدیکی دره ای که منتهی بود به شهر یوش به ما گفت مواظب باشید که این جا غریب گز دارد ، من به عنوان یک طبیب خیلی احتیاط می کردم اما جناب ایشان می رفتند در قهوه خانه محقری که آنجا بود و روی فرش مندرسی که داشت می نشستند و دستور چایی می دادند . بعد صحبت از این شد که تب راجعه را چگونه می شود درمان کرد که ایشان فرمودند بنده زمانی در نزدیکی خلخال دچار این تب شدم که مرا تا سر حد مرگ پییش برده بود که یک آقایی با آمونیاک که قطره قطره مقدارش را زیاد کرد من را نجات داد ، علت این عرض بنده این بود که شما بدانید که بین من و جناب ستوده همیشه در مورد طب اختلاف هست چون ایشان به طب اعتقاد ندارند و من  هم با وجود اینکه به طب اعتقاد ندارم به بی اعتقادی ایشان اعتقاد ندارم ، من نمی توانم تصور کنم که تب راجعه با آمونیاک خوب شود ولی اهالی بومی آنجا روشی داشتند که دانه های غریب گز را به مسافران می دهند برای خوردن تا به نوعی واکسینه شوند اما آقای ستوده قبول نمی کرد و چون من باید در امتحان ایشان قبول می شدم که آیا می توانم به این سفر ها بیایم یا نه زیاد اصرار نکردم  در هر حال در ادامه راه وقتی به دامنه شمالی البرز جنوبی نزدیک شدیم به یک د شت بسیار زیباو یک جنگل رسیدیم و در آن جنگل تعداد زیادی گاو بود در آن هنگام من فرصتی پیدا کردم که اطلاعات طبی خودم را به رخ ایشان بکشم ، من سراغ گاودار رفتم و مقداری شیر که تازه دوشیده بود گرفتم و شروع به نوشیدن آن کردم که جناب ستوده فریاد زد نخور نخور . مگر دیوانه ای تب مالت می گیری اما من به نوشیدن ادامه دادم حتی به ایشان نیز تعارف کردم اما ایشان گفتند مگر دیوانه ام که بخورم  من گفتم شما تب مالت نمی گیرید اگر هم بگیرید من شما را دو هفته ای معالجه می کنم پس از حرف من ایشان مقداری نگران شد و به من گفت تو از کجا می دانی که تب مالت نمی گیر ی من گفتم وقتی من آمدم از گاودار پرسیدم که آیا در دو سه سال اخیر گاوهایش بچه سقط کرده اند یا نه چون محال است در گله ای تب مالت باشد و گاوهای آن گله چند بچه سقط نکنند که جواب سوال منفی بود بعد از ماجرای این سفر من عرض می کنم که آقای ستوده دراین سفر ها شیخوخیت داشتند درست است که اختیار تام نداشتند چون ایرج افشار کسی نبود که به کسی اختیار تام بدهد اما چون احترام ایشان را نگه می داشت جناب ستوده در حقیقت یک رئیس مجلس سنا بود و من در این مورد سند بسیار معتبری دارم که یک شعریست در مورد سفری که بدون جناب ستوده انجام شد و نتیجه خوبی هم نداشت ، آقای جهانشیر خویی که یادشان گرامی باد از دوستان مرحوم ما بود که شکوایه ای نوشتند خدمت جناب شیخ والشیوخ ستوده به لندن :

دکتر هوشنگ دولت آبادی، عکس از مجتبی سالک

ای کرده به شبهای سیه طی منازل                     ای مرد جهان گشته و ای رهبر عاقل

ای در همه جا پیشرو کوهنوردان                      وی یک تنه با لشگر انبوه مقابل

هر بار که در گردش سالانه جنگل                    سر بر خط فرمان تو بودیم ز منزل

هرگز نفگندی خطر اندر دل ما بیم                     چون داشت مهین رهبر ما بر سر ما ذل

از حول تو بودند پلنگان متواری                         وز بیم تو ببران به اطاعت متقبل

رفتی و نشستی به اقالیم اجانب                             گشتی ز رفیقان غوی فارق و غافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار                         دور از نظرو همت آن مرشد کامل

شد قصه ناکامی ما نقل منابر                              شد خاری و رسوایی ما نقل محافل

کذاب جبالا خبرت هست که اینبار                           بر رذلت و بر خفت این امت بزدل

شد ملتی اندر تبرستان متالم                                 شد جنگلی از خنده خرسان متزلزل

کوتاه کنم قصه از آن را براندیم                               بر شاهی و بابلسر و چالوس معجل

هر جا که رسیدیم همه یاد تو کردیم                        ای کرده  به شب های سیه طی مراحل

البته دو توضیح در مورد این شعر لازم است عرض کنم  جناب ستوده که در محضر شان هستیم حافظه ای دارند مانند بهترین صفحه عکاسی اما گاهی اوقات اتفاق می افتاد که اسم کوه ها را اشتباه می گفتند و ایشان به شوخی می گفتند من شب از اینجا رد شدم و به همین دلیل است که جوان شیر می گوید ” ای کرده به شبهای سیه طی منازل ” و باز به خاطر اینکه بعضی از اسم ها را خلاف آنچه که بود می گفتند به ایشان لقب کذاب جبالا را داده بودند .

هوشنگ دولت آبادی و علی دهباشی، عکس از مجتبی سالک

اما من به شخصه متعجب شدم از حافظه این جناب چون در سفر ها همراه استاد افشار وقتی به تپه ای می رسیدیم ایشان می گفتند پشت این تپه یک خانه چوبی یا یک درخت سنجد است و ما در کمال تعجب می دیدیم که استاد ستوده درست گفتند در خاتمه چند کلمه در مورد آثار و کارهای ایشان عرض می کنم ، اصولاً ما ایرانی ها به کار عمیق و دقیق دعادت نداریم خیلی از فرنگی ها سعی کردند به ما دقت در کار را بیاموزند اما نتیجه این شد که خودشان هم دقت شان را از دست دادند و در این مورد ما گرفتاری های بسیار ی داریم به خصوص در مورد تاریخ و مخصوصاً تاریخ زرتشتی اما ایشان در همین کتاب بین صفحه 72 تا 125 فرهنگ راه  های مالرو را نوشتند از مبدا به مقصد و به ترتیب حروف الفبا که مجموعاً 177 رشته راه است با نام و نشان بعضی از این راهها خودشان 11 رشته هستند همه با ذکر منازل و مشخصات کامل قید شده اند ، ما سالها کارمان این بود که از این راهها و آثار عکس می گرفتیم عکس ها تبدیل می شد به مقاله و مقاله تبدیل می شد به کتاب و کتاب تبدیل می شد به حق التدریس دانشکده ادبیات .

2 سال پیش ایشان دوربینی خریده بودند و در ایوان خانه شان در کوشکک از ابر هاه عکس می گرفتند و مجموعه این عکس ها یکی از دیدنی ترین چیز های این روزگار می باشد . یکی دیگر از آثار اخیر استاد ستوده که هنوز به طور کامل در دسترس نیست دیدنی های ایران نام دارد که با وفور اطلاعات شاید تنها کتابی باشد که برای گردشگران ایران راهنمای واقعی و خوبیست .

همچنین ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که ایشان هیج وقت ساعت نداشتند حتی آقای ایرج افشار هم که ساعت نداشتند گاهی ساعت را می پرسیدند ولی آقای ستوده اعتقاد به وقت نداشت در همان سفر اول به ما یاد داد .که هر وقت گرسنه شدیم یعنی ظهر است و هر وقت خوابمان آمد یعنی شب است .

دکتر منوچهر ستوده، عکس از نگار مسعودی

یکی دیگر از کار های مهم ایشان فرهنگ سنگ سریست چون فرهنگ اهالی سمنان و به خصوص سنگ سر بر اساس گوسفند داری است و به همین دلیل برای اهالی آنجا هر گوسفندی با یک کلمه خصوصیت خاص خود رادارد ( مثلا اگر بره ای باشد که کنار گوشش و روی زانویش خال داشته باشد فرق می کند با بره ای که فقط روی زانویش خال دارد .و هر کدام اسم خاص خودش را دارد ) حالا اگر از من بپرسند که از این وجود ذی جود با این همه خوبی و با اینکه من سالها محو محبت هایش بودم چه چیزش را مهم می دانم عرض می کنم  آنجه در ایشان مهم است مستحیل شدن ایشان در طبیعت است یعنی ایشان جزئی از طبیعت است و خودشان هم در کوچ سالیانه خود از چالوس به کوشکک هم تابع طبیعت هستم من یکبار از ایشان پرسیدم شما کی به کوشکک می روید ؟ ایشان فرمودند هنوز ان جا بخاری دلچسب است و عامل برگشت ایشان از ییلاق به قشلاق یعنی از کوشکک به چالوس در آمدن و شکفتن گلیست به نام حسرت که گلی ظریف و زرد رنگ است .

من از صمیم قلب امیدوارم که این وجود عزیز همیشه پایدار بمانند برای اینکه شاید بتوان گفت که نه تنها در حال حاضر که در آینده هم هیچ جانشینی نخواهند داشت .»

شب منوچهر ستوده، عکس از مجتبی سالک

سپس دکتر ستوده در جایگاه سخنرانان قرار گرفت ، ضمن تشکر از دوستان و حاضران چند کلمه ای از خود سخن گفت .

عکس ها از مجتبی سالک

در خاتمه ، فیلم « خون است دلم برای ایران» ، فیلمی مستند از زندگی منوچهر ستوده ساختۀ سید جواد میرهاشمی به نمایش درآمد.

دکتر منوچهر ستوده و علی دهباشی، عکس از نگار مسعودی

عبدالرحمان عمادی و علی دهباشی، عکس از نگار مسعودی

دکتر منوچهر ستوده عکس از نگار مسعودی