«سمرقند همچو قند بدین روزت کی اوفکند؟»
آیا نام شهر سمرقند بود؟
و اگر نبود چرا درویشی که از نائین آمد،
گریبان چاک کرد و چنان شعری خواند؟
دیگر کودکان برای عروسکها لالایی نگفتند،
و خودشان هم به انتظار قصههای مادربزرگ بیدار نماندند،
و نه عروسکها خواب دیدند و نه کودکان.
زنان، مردان، پیران، جوانان، هیچ کدام دیگر خواب ندیدند.
و در عالم بیداری هم خیال نیافتند.
و شاعران شعری نسرودند و افسوس.
نغمهسرایان هم از شهر برفتند.
و داستاننویسان قلمهایشان را گم کردند
و مخترعان اختراعی نکردند،
شبانی که از شهر مجاور آمده بود،
گفت که به چشم خویش دیده است،
که تعدادی نقابدار، با دشنه و خنجر و کارد،
از قطارها پیاده شدند.
رمالی آمد و قسم خورد که او هم نقابدارها را دیده است،
و از بیمشان، رمل و اصطرلاب خود را جا گذاشته است،
و سوگند یاد کرد که نقابداران،
دشنه و خنجر و کارد را در هوا تکان تکان میدادهاند،
و برقابرق شمشیر آنها دیدگانش را خیره کرده است.
حکیمی که از سروستان آمد،
نبضها را گرفت و به ضربان قلبها گوش داد،
دو تا میزد و سکوت. دو تا و سکوت.
حکیم سر تکان داد و به هی هی شبانها اندیشید،
که در سر سه راه به او گفتند:
سگهای گله به آن چراگاه پا نگذاشتند،
گوسفندان هم نرفتند و پاهای خودشان هم پیش نرفت.
حکیم رفت تا با چشم دل خود ببیند
بخارهای اثیری دید همچون طرة موی زنان،
از همه رنگ، خاکستری و سپید و سیاه و زرین،
که رو به آسمان نهاده.
رفتند و رفتند و چهرة خورشید را پوشانیدند.
گفتی کسوف شد،
اما، نه ضرباهنگ طشتهای مسی به گوش کسی رسید،
و نه، کسی نماز آیات خواند. تنها بغض تندری ترکید:
که آسمان و عروج، وادی ممنوعه است،
حتی برای شبانها و گلهها و سگها
و زنها همه سیاهپوش شدند و مردها دژم
پزشکانی که از اکناف جهان آمدند،
در هیچ کتاب تاریخی از کسوف و از نام شهر اثری ندیدند،
با این وجود از اخترشناسان مدد گرفتند،
تا آسمان را رصد کنند و آنگاه دانستند،
که نام بیماری نگون اختران شهر، مرگِ رؤیا است
و دریغ که تاریخ گاه فسانهای مکرر است.
«سمرقند همچو قند بدین روزت کی اوفکند؟»
* (نقل از «ساربان سرگردان» چاپ اول، 1380، انتشارات خوارزمی)