<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بخارا</title>
	<atom:link href="http://bukharamag.com/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://bukharamag.com</link>
	<description>مجله فرهنگی و هنری</description>
	<lastBuildDate>Wed, 22 Feb 2012 09:25:09 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>گزارش « شب مارکوپولو»</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.11.2563.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.11.2563.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Feb 2012 06:07:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[شب مارکوپولو]]></category>
		<category><![CDATA[شب های بخارا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=2563</guid>
		<description><![CDATA[شب « مارکوپولو» که غروب روز چهارشنبه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۹۰ در محل مدرسه پیترو دلاواله ( مدرسۀ ایتالیایی­ ها) و با کمک سفارت ایتالیا برگزار شد نود و دومین شب از شب های مجله بخارا بود. این مراسم با سخنان آلبرتو برادانینی آغاز شد که متن آن را هانیه اینانلو، مترجم زبان ایتالیایی، قرائت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/marcopolo" rel="attachment wp-att-2564"><img class="alignnone size-medium wp-image-2564" title="Marcopolo" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/Marcopolo-210x300.jpg" alt="" width="210" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">شب « مارکوپولو» که غروب روز چهارشنبه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۹۰ در محل مدرسه پیترو دلاواله ( مدرسۀ ایتالیایی­ ها) و با کمک سفارت ایتالیا برگزار شد نود و دومین شب از شب های مجله بخارا بود. این مراسم با سخنان آلبرتو برادانینی آغاز شد که متن آن را هانیه اینانلو، مترجم زبان ایتالیایی، قرائت کرد:</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_0486-2" rel="attachment wp-att-2566"><img class="alignnone size-medium wp-image-2566" title="IMG_0486" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_04861-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">هانیه اینانلو</span></p>
<p dir="RTL">«در سال ۲۰۰۴ میلادی ایتالیا هفتصد و پنجاهمین زادروز مارکو پولو، تاجر ونیزی و مولف کتاب &#8220;میلیون&#8221; که بعدها از شهرت جهانی برخوردارشد، را جشن گرفت. هدف از برگزاری این مراسم بزرگداشت، که به مدت سه سال ادامه یافت، این بود که رابطه دیرینه فرهنگی و تجاری شبهه جزیره ما با قاره آسیا به تصویر کشیده شود، آن هم در برهه ای از زمان که شرق دور در حال تثبیت نقش خود در اقتصاد و موازنات بین المللی بود. در آن زمان اکثر توجهات به کشور چین، به عنوان قدرت برتر منطقه، معطوف بود، درحالی  که کمتر راجع به کشورهایی که در مسیر سفر مارکو پولو در شبکه درهم تنیده راههای جاده ابریشم قرار داشتند، صحبت می شد.</p>
<p dir="RTL">هشت سال بعد مناسب دیدیم که اینجا، در ایرن، مارکو پولو را از زاویه دید متفاوتی، به عنوان معروف ترین نماد یک پیوند محکم میان ایتالیا و خاورمیانه و بصورت دقیق تر میان ایتالیا و ایران معرفی نماییم. مارکو پولو به ایران سفر کرد، در ایران تجارت کرد و ایران را شناخت همانگونه که هموطنان دیگر وی Oderico da Pordenone  و Pietro della Valle پس از او این کار را انجام دادند.</p>
<p dir="RTL">فعالیتهای ما در راستای بزرگداشت این ونیزی ارجمند و دقت و تامل در شخصیت وی به دوشکل صورت پذیرفت. از یک طرف در اواخر ماه نوامبر در اقامتگاه فرمانیه میزبان کارگاهی به همت انجمن تصویرگران ایران بودیم که حاصل کار، تقویمیست که امشب به حضورتان معرفی می گردد و دوستانی که مایل باشند می توانند طرح اصلی تصاویر را خریداری نمایند.از سوی دیگر نشست امشب را با همکاری مجله بخارا و مدیر مسئول آن، آقای علی دهباشی، ترتیب دادیم و طرحی برای ترجمه یک کتاب درخصوص مارکو پولو، به کوشش پرفسور Cosimo Palagiano، داریم که در چارچوب مراسم بزرگداشت هفتصدوپنجاهمین زادروز مارکو پولو قرار می گیرد.</p>
<p dir="RTL">با نشست امشب، ما مجددا در سال ۲۰۱۲ از این نوآوری برای شناساندن جنبه هایی از فرهنگ کشورمان استفاده می کنیم، با امید به اینکه این اتفاق در برانگیختن هرچه بیشتر گفتمان فرهنگی میان دو ملت که همواره پرجوش و پر ثمر بوده، سهمی داشته باشد.»</p>
<p dir="RTL">سپس علی دهباشی از برگزاری شب های «آنه ماری شوراتسنباخ » و « ابن بطوطه » یاد کرد که مجله بخارا پیش از این به جهانگردان و سیاحان اختصاص داده بود و با اشاره به برگزاری شب « مارکوپولو » در شرح رونمایی از تقویمی پرداخت که به سرپرستی کیانوش غریب پور تصویرسازی شده چنین گفت:</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_0575-2" rel="attachment wp-att-2568"><img class="alignnone  wp-image-2568" title="IMG_0575" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_05751-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">علی دهباشی</span></p>
<p dir="RTL">« آثار این مجموعه در کارگاه سه روزۀ « سفرهای مارکوپولو» که در آبان ۱۳۹۰ از سوی انجمن فرهنگی هنری تصویرگران در باغ سفارت ایتالیا و به میزبانی سفارت ایتالیا در ایران و مدرسۀ ایتالیایی برگزار شد فراهم آمده است که مدیر هنری کیانوش غریب پور و مدیر کارگاه بنفشه احمدزاده بوده اند  و هنرمندان تصویرگر از این قراراند:</p>
<p dir="RTL">حسین آسیوند، بنفشه احمدزاده، عطیه بزرگ سهرابی، مریم توحدی، سحر حق گو، مهشید دارابی، مجید ذاکری، حمید رضا رشیدیان ، ملیکا سعیدا، مهکامه شعبانی، لیدا طاهری، میترا عبداللهی ، نرگس محمدی، مانلی منوچهری »</p>
<p dir="RTL">علی دهباشی در بخشی دیگر از سخنان خود از هیئت مدیره انجمن تصویرگران : علیرضا گلدوزیان ،علی هاشمی شهرکی، سحر حقگو،  مجید ذاکری، مهران زمانی ،کمال طباطبایی تشکر کرد و نیز از نشر افق که به عنوان حامی مالی این پروژه کار چاپ این تقویم را بر عهده گرفت» .در ادامه دهباشی بخشی از سفرنامه مارکوپولو با عنوان «.سفرهای مارکوپولو معروف به ایل میلیونه» و ترجمه سید منصور سجادی و آنجلا دی جوانی رومانو که در ۱۳۶۸ در ایران به چاپ رسیده قرائت کرد:</p>
<p dir="RTL">پس از آن دکتر کارلو چرتی طی سخنانی کوتاه درباره عبور مسافران ایتالیایی از ایران چنین گفت:</p>
<p dir="RTL">« از دوران مغول وپس از آن از عصر تیموریان اخباری مبنی بر عبور مسافران ایتالیایی از ایران ، در کسوت مبلغان مذهبی یا بازرگانان ، در دست است .از اولین مسافران می توان به شخصی به نام  Ascelino    از اهالی لومباردی اشاره کرد که از سوی پاپ اینوسنت چهارم در سال ۱۲۴۷ به همراه برخی از هم کیشان خود در نزدیکی تفلیس با &#8220;باجو&#8221; ،فرمانده قشون مغول  در آسیای غربی ملاقات نمود. معروف تر از Aselino ،مبلغ مذهبی دیگری به نام Giovanni di pian del Carmine است که در همان سالهای ۱۲۴۶-۱۲۴۷ به دربار مغول رسید.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_0548" rel="attachment wp-att-2569"><img class="alignnone size-medium wp-image-2569" title="IMG_0548" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_0548-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر کارلو چرتی</span></p>
<p dir="RTL">البته مبلغان مذهبی تنها مسافران راه ابریشم نبودند ، برعکس! بازرگانان بسیاری این راه را می پیمودند و جوامع بازرگانی متعددی در ایران قدیم و در سایر کشورهای راه ابریشم برای خود پایگاه ایجاد کرده بودند . طبق شواهد ، یک گروه ِ پر رونق از بازرگانان ایتالیایی در آغاز دوره ی ایلخانی در تبریز مستقر بودند و بلزرگانان اروپایی بسیاری در مسیر های کاروانی آسیا در آمد وشد بودند.</p>
<p dir="RTL">و درست در همین برهه ی  تاریخی و فرهنگی است که مارکوپولو ، معروف ترین جهانگرد ایتالیایی ، در سالهای ۱۲۷۱-۱۲۷۲ به ایران سفر می کند. در حقیقت او در این سفر از الگوی پدر وعمویش Matteo polo  و Nicolo</p>
<p dir="RTL">که مابین سالهای ۱۲۶۱ تا ۱۲۶۹ از ایران گذشته و به بخارا رسیده بودند، پیروی می کند. وی در سال ۱۲۷۱ ، San Giovanni d Acri  در فلسطین امروز را به مقصد چین ترک کرد و بدین سان سفر بیست و پنج ساله مارکو در شرق آغاز شد . وی در سال ۱۲۹۵ به ونیز باز گشت و سه سال بعد یعنی در سال ۱۲۹۸ خاطرات خود را به رشته ی تحریر در آورد. بنابراین مارکوپولو نماینده ی جامعه ی فرهیختگان ، مذهبیون و تجاری ست که در قرون وسطی جاده های اروپا تا آسیا را می پیمودند. وی نقش مهمی در ایجاد شناخت و بینش نوین از شرق ایفا نمود، پیوندهایی که به شکلهای مختلف در قرون بعدی استحکام بیشتری یافتند.</p>
<p dir="RTL">امروز و اینجا می خواهیم بزرگداشتی به مناسبت سفر و شنایی مارکوپولو با ایران برگزار نماییم، اما قصدمان این نیست که تنها در این باره سخنرانی کنیم بلکه می خواهیم از طریق تصاویر سینمایی و هنر گرافیک که در ایران از جایگاه رفیعی برخوردار است  نیز ، این اتفاق را به تصویر بکشیم. تصاویر سینمایی در قالب اپیزودیست از یک سریال قدیمی از سفرهای مارکوپولو که صحنه های آن در ایران فیلمبرداری شده و تصاویر گرافیکی ، به شکل تقویمی با موضوع مارکوپولو از ایتالیا به ایران ، پیش روی شما قرار می گیرد. این تقویم حاصل کار گروهی هنرمندان تصویرگر ایرانی است که در کارگاهی به سرپرستی کیانوش غریب پور و بنفشه احمدزاده و به میزبانی سفیر ایتالیا در باغ فرمانیه اجرا شدند. تابلوهای روی دیوار طرح اصلی این تصاویر در سالن به نمایش عموم گذاشته شد.»</p>
<p dir="RTL">و در ادامه دکتر مریم میراحمدی با موضوع « ایران در سفرنامۀ مارکوپولو » به سخنرانی پرداخت:</p>
<p dir="RTL">« اهمیت همه‌جانبه سفرنامه‌ها از نظر تحقیقات تاریخی و جغرافیایی هنوز آن‌چنان که باید روشن نشده است، در حالی که در لابلای سطور این سفرنامه‌ها، بسیاری از نکات تاریخی، جغرافیایی، جامعه‌شناسی، گیاه‌شناسی، پزشکی و مسائل اقتصادی قابل تعمق یافت می‌شود. در میان کشورهای مشرق زمین، سفرنامه‌نویسی به‌ویژه در میان جغرافیدانان مسلمان اعم از ایرانی و غیره از استقبال خاصی برخوردار بوده و یافته‌ها و یا تجربه‌های این سیاحان به صورت کتاب‌هایی مانند المسالک والممالک و یا رحله به یادگار مانده است .</p>
<p dir="RTL">در میان سفرنامه‌های اروپائیانی که به مشرق زمین سفر کرده‌اند، سفرنامة مارکوپولو به سبب دارا بودن زمینه‌های مختلف علمی، به‌ویژه جغرافیای تاریخی دارای اهمیت ویژه‌ای است.</p>
<p dir="RTL">مارکو در سال ۶۵۲ ق/۱۲۵۴م در شهر ونیز به دنیا آمد و سفر خویش را در معیت پدر و عموی خود، نیکولو ومافئو در سفر دوم آنان به شرق، حدود سال ۶۶۹ ق/ ۱۲۷۰م آغاز کرد. سفر مارکو در سرزمین‌هایی مانند فلسطین، ایران، ترکستان و سرانجام چین ادامه یافت و بازگشت وی نیز در سال ۶۹۲ ق/ ۱۲۹۲م از طریق سوماترا، جاوه، سیلان، سواحل هندوستان، ایران و بالاخره سواحل دریای سیاه، قسطنطنیه و سرانجام ونیز صورت گرفت. آنچه در پژوهش حاضر مورد توجه قرار می‌گیرد، مسیر مارکوپولو در ایران در قرن هفتم هجری قمری/ سیزدهم میلادی و موقعیت جغرافیای تاریخی آن نواحی است که او از آنها گذشته است. در سفرنامة مارکوپولو، صفحات بسیار کمی به ایران اختصاص دارد، اما همین اوصاف مختصر وی از ایران، نکات بسیاری از حیات اجتماعی ایران را روشن می‌کند. ترجمة فارسی سفرنامة مارکوپولو ورود مارکو به ایران را در بندهای ۳۰ الی ۴۴، در آغاز سفر وی بیان می‌کند، که جمعاً سیزده صفحه را دربرمی‌گیرد، و در ایام بازگشت به وطن مارکو از طریق بندر هرمز به ایران وارد می‌شود که شرح آن در بند ۱۹۹ آمده است. پژوهش حاضر ضمن آنکه مسیر سفر مارکوپولو در ایران را دنبال می‌کند، به بررسی جنبه‌های جغرافیای تاریخی این مسیر و نیز موارد تاریخ اجتماعی آن می‌پردازد.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_0560" rel="attachment wp-att-2570"><img class="alignnone size-medium wp-image-2570" title="IMG_0560" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_0560-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر مریم میراحمدی</span></p>
<p dir="RTL">بندسی، شهر توریز (تبریز) اولین شهر بزرگ منطقه است که مارکوپولو از آن دیدن می‌کند. مارکو شهر تبریز را به نام قدیمی و مصطلح آن روز «توریز» می‌خواند او شهر تبریز را ناحیه‌ای از عراق [عجم] می‌پندارد که دارای قلاع بزرگ و مرکز تجارت و هنر در آن منطقه است.</p>
<p dir="RTL">روشن است که این تصور مارکو از تبریز صحیح نیست و شهر تبریز که در حوالی آن کوه‌های متعدد قرار گرفته و به عنوان دروازة ایران شاهد بسیاری از حوادث تاریخی و زد و خوردهای مرزی ایران با همسایگان شمالی و غربی بوده است، جزئی از عراق عجم به شمار نمی‌آید. ابن‌حوقل، سیاح و جغرافیدان عرب که سفر خود را در سال ۳۲۱ق/ ۹۴۱م آغاز کرد، در سفرنامه‌اش، تبریز را ناحیه‌ای از آذربایجان می‌داند و حاصلخیزی منطقه و باغ‌های میوه و طبع لطیف مردم آنجا را ستوده است. شهر تبریز که در زمان غازان خان (۷۰۳- ۶۹۵ق/ ۱۳۰۴ – ۱۲۹۵م) از سلسلة ایلخانی،‌ در سال ۶۹۴ق/۱۲۹۵م به جای مراغه، رسماً پایتخت ایران شد، قبلاً در زمان حکومت اباقاخان (۶۸۰ -۶۶۳ق/ ۱۲۸۱-۱۲۶۵م)، یعنی چند سال قبل از ورود ماکوپولو به آنجا، مقر اصلی ایلخانان محسوب می‌شد زمانی که مارکو در سر راه خود به ایران از تبریز بازدید می‌کرد، چندین سال از سقوط بغداد به دست هلاکوخان (۶۶۳- ۶۵۳ ق/ ۱۲۶۵- ۱۲۵۶م)، در سال ۶۵۶ق/ ۱۲۵۸م گذشته بود و تبریز از نظر موقعیت در واقع نقش مهمی به جای شهر از رونق افتادة بغداد ایفا می‌کرد، به‌ویژه که جادة تجارتی بصره به هندوستان در این ایام از تبریز می‌گذشت و برای تبریز که در حقیقت پلی بین شهر قسطنطنیه و هندوستان شده بود، شهرتی به بار می‌آورد. شاید به همین علت است که مارکوپولو شهر تبریز را «معتبرترین و شریف‌ترین» شهرها می‌داند.</p>
<p dir="RTL">همچنین یادآور می‌شود که «شهر موقعیتی عالی دارد» و کالاهای تجارتی بسیاری از «هندوستان، بغداد، ‌موصل، هرمز» و دیگر نواحی به آنجا وارد می‌شود. در چند سطر بعد آمده است.</p>
<p dir="RTL">«همچنین تجار ممالک دور دست برای خرید و تجارت و انجام معامله‌های کلان سنگ‌های قیمتی و بسیار گرانبهایی که به‌وفور یافت می‌شوند، نیز به اینجا می‌آیند.»</p>
<p dir="RTL">دادوستد در تبریز در ایام دیدار مارکوپولو بسیار رونق داشت، و مرکز شهر – جایی که «مسلمانان که مردم اصلی شهر» را تشکیل می‌دادند و در «داخل شهر زندگی می‌کردند» اقامت داشتند، محل واقعی این دادوستد بود و نبض بازار تبریز را در دست داشت. این موقعیت تبریز در امور بازرگانی نه فقط در قرن هفتم هجری قمری/ سیزدهم میلادی، بلکه تا به امروز نیز حفظ شده است. در آن ایام، تبریز مرکز دادوستد انواع ادویه، ابریشم گیلان و چین، سنگ‌های قیمتی مانند یاقوت، کهربا و اجناس طلا و نقره، پوست و غیره بوده است. ابن‌بطوطه که چندی بعد از مارکوپولو این شهر را دیده است، ‌از جامه‌های ابریشم بافت شهر تبریز یاد می‌کند. همچنین در این ایام، تبریز یکی از مراکزی بود که با ونیز و ایتالیا مبادلات بازرگانی داشت و ابریشم ایران از همین طریق به اروپا می‌رسید. مارکو از سنگ‌های قیمتی عرضه شده در بازار با ذکر مشخصات یاد نمی‌کند. و به طور کلی از آنها نام می‌برد، اما می‌دانیم که به خصوص «یاقوت بدخشی و لاجورد» از شرق به تبریز وارد می‌شده و مروارید و عقیق از طریق شهرهای دیگر به تبریز می‌رسیده است<sup>..</sup></p>
<p dir="RTL">همچنین به احتمال زیاد بسیاری از اروپاییان، در ایام دیدار مارکو در تبریز، اهداف تجارتی داشته‌اند، زیرا مارکو از«بسیاری لاتین» یاد می‌کند<sup>.</sup> گفتار مارکو با مسائل تاریخی کاملاً هماهنگ است، اطلاع داریم که در دربار ایلخانی، نمایندگان و تجاری بودند که از ناحیه لیگوری (شمال ایتالیا) برای هموار کردن مسیر تجاری هند به اروپا از طریق ایران به این کشور آمده بودند. حوادث و رویدادهای مهم اروپا در آن ایام و مسائلی که شکست جنگ‌های صلیبی با خود به همراه آورد، توجه اروپائیان را در آن زمان به تماس با دربار ایلخانی جلب کرده بود. در زمان ایلخانان نامه‌های دوستی بین دولت‌های اروپایی و حتی دربار پاپ از یک سو و ایلخانان از سوی دیگر ردوبدل شده بود و نمایندگانی از ایلخانان نیز، از ایتالیا، اسپانیا، انگلستان و فرانسه دیدار کرده و به حضور پاپ هم رسیده بودند.</p>
<p dir="RTL">نکته مهم از لحاظ تاریخ اجتماعی ایران در آن ایام، توجه مارکو است به وجود «ارمنی‌ها، نستوری‌ها، یعقوبی‌ها و گرجی‌ها» در تبریز. این دقت مارکوپولو، برای اروپاییان که از مدتها قبل، فقط کلیسای رومی را می‌شناختند و توجهی به دیگر شاخه‌ها و گرایش‌های مسیحی نداشتند، قابل تعمق و توجه است، در ایران، مسیحیت از همان اواخر قرن اول میلادی توسط سوری‌های ارتدکس گسترش یافت. بعدها یعقوبیان و دیگر شاخه‌ها نیز بدان افزوده شد. از میسیحیان معروف آن ایام، اسقف سریانی شهر تبریز به نام پدر باسیلیوس را می‌شناسیم که همزمان با ورود مارکوپولو به تبریز درگذشت، و جانشین وی سوروس، کلیسایی را که باسیلیوس در دست ساختمان یا تعمیر داشت، به پایان رساند. هیاتهای مذهبی کلیسای کاتولیک رومی، بعدها پس از مارکوپولو به تبریز آمدند. اما ظاهراً قبل از آن، زمان و موقعیت برای فعالیت بیشتر هیأتهای مذهبی- با توجه به سیاست مذهبی دوران آغازین عصر ایلخانی – مناسب‌تر بود، زیرا هیأتی از شاخه فرانسیسکن‌ها تحت سرپرستی ژرارد فن پراتودر زمان اباقاخان به ایران آمده بود. متأسفانه اطلاعات دقیق‌تری از تک‌تک این هیأت‌ها در دست نیست، هر چند می‌دانیم در زمان ارغون (۶۹۰ – ۶۸۳ق/۱۲۹۱ – ۱۲۸۴م) هم هیأتی از فرانسیسکن‌ها تحت سرپرستی یوهان فن‌منته کوروینوو دومینیکن‌ها تحت رهبری نیکولدفن منته کروچهدر تبریز وجود داشته است. کوروینو نامه‌ای هم از کلیسای کاتولیک رومی از پاپ برای اسقفی که ظاهراً در ایران می‌زیسته، به همراه داشته است. وی احتمالاً تا سال ۶۹۰ ق/ ۱۲۹۱م و تا مرگ ارغوان شاه در تبریز زندگی کرده و بعدها به همراه نمایندگان انگلیسی عازم هندوستان شده است.</p>
<p dir="RTL">مارکوپولو همچنین در زمان بازگشت خود و اقامت مجددش در تبریز، از دیری مسیحی صحبت می‌کند که به کرملیت‌های مسیحی تعلق داشته است.</p>
<p dir="RTL">گابریل جغرافیدان آلمانی توضیح مفصلی راجع به مسیحیان تبریز دارد.</p>
<p dir="RTL">وی معتقد است که «دیر مقدس برصوما» که مارکوپولو به آن اشاره می‌کند، متعلق به بر صوما مقدس ارامنه است که در نیمه دوم قرن پنجم میلادی در آن نواحی زندگی می‌کرده است. در تاریخ آمده است در نامه‌ای که برصوما اسقف عیسوی در سال ۴۸۵ میلادی به آکاس جاثلیق نوشته، از قحطی ولایات شمالی شکایت داشته است. این اسم به کرات در تاریخ مسیحیت در ایران ذکر می‌شود و حتی امروزه نیز در میان نستوریان ساکن کوهستان‌های کردستان ترکیه ذکر شده است. برصوما در آن ایام معروف بوده است و وی کشیشی از نستوریان بود که از چین در زمان قبلای خان (۶۹۳- ۶۵۸ق/ ۱۲۹۴- ۱۲۶۰م) برای زیارت اورشلیم به این نواحی فرستاده شده بود و بعدها در زمان ارغون به ریاست یکی از کلیساهای تبریز گمارده شد.</p>
<p dir="RTL">به هر حال اهمیت شهر تبریز باعث شد که آن شهر مدت‌ها به عنوان پایتخت و یا مرکز اصلی آن منطقه و استان باقی بماند و در عصر صفوی نیز از سوی مؤسس آن سلسله شاه اسماعیل (۹۳۰ – ۹۰۶ ق/ ۱۵۲۴- ۱۵۰۲م) مجدداً به عنوان پایتخت برگزیده شد.</p>
<p dir="RTL">حملات ترکان در قرن دهم هجری قمری/ شانزدهم میلادی، بارها موقعیت شهر تبریز را به خطر انداخت و یا آن شهر را به تدریج از رونق انداخت. یکی از دلائل مهمی که شاه طهماسب صفوی (۹۸۴ – ۹۳۰ق / ۱۵۷۶- ۱۵۲۴م) پسر شاه اسماعیل، پایتخت را از تبریز به قزوین منتقل کرد، همین رویدادهای مرزی و حملات ترکان بود. توصیف‌های مارکوپولو بعدها راهگشای بسیاری از مسافران اروپایی در تبریز و ایران شد.</p>
<p dir="RTL">در بند سی و یک؛ «ایران بزرگ» شرح داده شده است. مسیر حرکت مارکو به طرف شهر ساوه بود. دقیقاً نمی‌دانیم که مارکو در چه فصلی تبریز را ترک کرده است، اما مسلماً در فصلی بوده که به راحتی می‌توانسته از گردنۀ شبلی بگذرد. در آن ایام راه کاروانرو از محلی می‌گذشت که بعدها در نزدیکی آن جاده ساخته شد. اگر چه نام شهر میانه در سفرنامۀ مارکوپولو آورده نشده است، اما از آنجایی که مسیر سنتی و تاریخی آن نیز از شهر میانه می‌گذشته است، قویاً حدس می‌زنیم که مارکو نیز از این شهر عبور کرده و خود را به شهر ساوه رسانده است. از طریق جغرافیدان ایرانی عصر مغول، حمدالله مستوفی از چگونگی شهر ساوه در همان ایام خبر داریم که شهری آباد «از اقلیم چهارم است و شهرکی اسلامی».ساوه در زمان مارکو از «چهل و شش دیه» تشکیل شده و بسیار آباد بوده است. ساوه همان شهری است که طبق راویات، سه ایرانی اهل آن جا از جملۀ اولین کسانی بودند که خبر از تولد مسیح دادند و برای دیدار وی به اورشلیم شتافتند، مارکوی جوان، کنجکاوانه به دنبال نشانی از آنان می‌گردد،و تصادفاً به قلعه‌ای برمی خورد که به «قلعه آتش پرستان» معروف بوده است. با توجه به اینکه در نواحی مرکزی ایران، زرتشتیان ایران سکونت دارند، چنین برمی آید که مارکو با برخی از پیروان زرتشت ملاقات کرده است.</p>
<p dir="RTL">بند سی و دوم نیز به ادامۀ همین مطلب می‌پردازد و این که ایرانیان همواره کوشش می‌کردند تا آتش مقدس را روشن نگاه دارند.</p>
<p dir="RTL">در پیوند با روایت سه نفر ایرانی است که نام شهرهای ساوه، آوه و کاشان ذکر می‌شود.</p>
<p dir="RTL">شهر آوه که به آوۀ معروف است. در کنار رود آوه قرار دارد. جغرافیدانان مسلمان، مانند مقدسی از آن به عنوان آوۀ ری یاد می‌کند و یاقوت آن را «آبه» می‌نامد. مستوفی آوه را مرکب از «هفت پاره دیه» می‌داند، و می‌گوید «کوه نمک لان میانۀ آوه و قم از خاک است و با هیچ کوه پیوسته نیست و از غایت شوری، برف بر آن قرار نگیرد». ساوه نیز می‌بایستی در آن ایام معروفیت زیادی داشته باشد، زیرا بر سر راه تجارتی و زیارتی قرار داشته است و ظاهراً دارای کتابخانه عظیمی بوده که در اثر حملات مغول در سال ۶۱۷ ق/ ۱۲۲۰ م از بین رفته است.</p>
<p dir="RTL">بند سی و سه را مارکوپولو به «هشت ایالت ایران» اختصاص داده است. مارکو ایران را مرکب از هشت ایالت می‌داندکه به ترتیب ۱- قزوین ۲- کردستان ۳- لرستان ۴- شولستان ۵- اصفهان ۶- شیراز ۷- شبانکاره و بالاخره ۸- تون و قاین است.</p>
<p dir="RTL">این تقسیم‌بندی مارکوپولو، در چهارچوب موقعیت سیاسی و محدوده ایران زمان ایلخانیان نمی‌گنجد، و حتی تصور آن برای دوران باستان ایران غیرممکن است. در تصور مارکو چنانچه در سطر آخر بند سی گفته می‌شود: «حال تبریز را رها کرده و داخل ایران می‌شویم»، حتی تبریز و طبیعتاً آذربایجان هم در زمره استان‌های ایران محسوب نشده است. از جانب دیگر در وصف تون وقاین و ناحیه کوهستان (قهستان) موارد مختلفی یادآورد شده است. اسبان گرانبهای منطقه و تجارت آنان از طریق کیش و هرمز توجه مارکو را بسیار به خود جلب کرده است. اما وی مردم آن نواحی را بی‌رحم می‌خواند و می‌گوید که نظم فقط به علت ترس از تاتارها برقرار می‌شود. این تأکید مارکو، تسلط مغولان را بر نواحی شرقی ایران نشان می‌دهد، اما از جانب دیگر رونق تجارت و دادوستد نیز از دید وی پنهان نمانده است. تجارت پارچه‌های ابریشمی و وفور غلات مانند گندم، جو و ارزن و نیز میوه در مناطق شرق ایران را به خوبی شرح داده است.</p>
<p dir="RTL">امروزه نیز از نواحی شرق ایران در منطقه خراسان، بهترین میوه ایران به دست می‌آید. شمال خراسان نیز مرکز پرورش اسب، از بهترین نوع آن است. وسیلۀ سنتی حمل و نقل امروزه در بین دهات و قبایل کوچ نشین هنوز همان شتر است که مارکو به آن اشارت متعددی دارد.</p>
<p dir="RTL">تقسیم‌بندی‌های استانی سفرنامۀ مارکوپولو با تقسیمات کشوری ایران در نزد جغرافیدانان مغول مانند حمدالله مستوفی هماهنگی بسیار کمی دارد.</p>
<p dir="RTL">ابوالفداء جغرافیدان عرب (متولد ۶۷۲ ق، دمشق) که کتاب تقویم‌البلدان خویش را در قرن هشتم هجری قمری /چهاردهم میلادی نوشته است، خوزستان را اقلیم وسیعی از «رستاق واسط» در غرب تا «فارس» در شرق می‌داند. حد جنوبی آن «عبادان» و «حد شمالی» آن حدود رود «صمیر، کرخه و کوه‌های لر و بلاد جبل» تا اصفهان است.</p>
<p dir="RTL">در مورد ایالت شولستان و یا به عبارتی «چولستان» لازم به یادآوری است که منطقۀ محل سکونت قبایل «چول» در جنوب لرستان، این تصور را در ذهن مارکو ایجاد می‌کند، که به همۀ آن منطقه چولستان می‌گویند.</p>
<p dir="RTL">امروزه این منطقه تا حدی ناحیۀ ممسنی و لرهای ساکن آن ناحیه را در بر می‌گیرد. ایالت شبانکاره نیز محل اقامت کردان شبانکاره است که امروزه بخشی از آن جزء استان فارس محسوب می‌شود.</p>
<p dir="RTL">به هر حال شاید بتوان تقسیم‌بندی مارکوپولو را در طول تاریخ، تا حدی شبیه مناطق تحت حکومت سلجوقیان دانست. در زمان ایلخانان و زمانی که مارکوپولو از غرب ایران دیدن می‌کرد. برخی از نواحی ایران حکومت‌های مستقلی داشتند که از آن جمله باید کردستان را نام برد، شاید تقسیم‌بندی مارکوپولو از کردستان، بیش از هفت ایالت دیگری که نام برده است. با حقایق تاریخی وفق دهد. باید یادآور شد که در طول زمامداری ایلخانان مغول، وضعیت کردستان نیز تغییر کرد.</p>
<p dir="RTL">در آن ایام لرستان معمولاً جزئی از عراق عجم، و بخشی از آن جزو خوزستان محسوب می‌شد. از نیمه دوم قرن ششم هجری قمری/ دوازدهم میلادی، اتابکان لرستان (اتابکان بزرگ) در آنجا حکومت می‌کردند، و آن منطقه تقسیماتی مانند لرستان بزرگ و لرستان کوچک داشت. اما در زمان ایلخانان دیگر این تقسیم‌بندی اعتبار کمتری داشت.</p>
<p dir="RTL">در تقسیم‌بندی مارکوپولو، استان‌های مهمی از ایران مانند گیلان، خراسان و غیره از قلم افتاده است، البته گیلان در آن زمان تا حدی از استقلال برخوردار بود و شاید به همین سبب بدان پرداخته نشده و یا شاید از آنجا که مسیر مارکو نبوده، از شرح آن صرفنظر شده است، از جانب دیگر می‌دانیم که مارکو از خراسان گذشته است. خراسان که قرن‌ها، مرکز فرهنگی و در دوران اسلامی مسیر گسترش تمدن ایران به سوی سرزمین‌های شرقی بوده، در آن ا یام از شهرت کافی برخوردار بوده است. به این شهرت، تجارت ابریشم نیز کمک بسیار کرده بود و در واقع خراسان یکی از مهمترین مسیرهای بازرگانی مشرق زمین به اروپا محسوب می‌شد. چند سال قبل از ورود مارکو به ایران، اباقاخان در ناحیۀ خراسان جنگ سختی با بوراق، حاکم ماوراءالنهر داشت.</p>
<p dir="RTL">بند سی و چهارم شهر یزد را وصف می‌کند. مارکو شهر را بزرگ، زیبا و پر رونق می‌داند، به ویژه پارچه‌های ابریشمی موسوم به «یزدی» نزد بازرگانان شهرت فراوانی داشته است. مارکو وسعت منطقه یزد را «هفت روز راه پیمایی» دانسته و خود نیز ظرف همین مدت به قلمرو کرمان رسیده است. نخلستان‌های زیاد و وجود شکار مانند بلدرچین و کبک برای مارکو بسیار جالب بوده است. یزد در آن ایام از شهرهای مشهور و از حیث بازرگانی بسیار پررونق بوده است. در ایام حکومت طغرل سلجوقی این شهر از اهمیت خاصی برخوردار بود. غازان خان نیز پس از دستیابی به یزد، به این شهر توجه خاصی داشت.</p>
<p dir="RTL">بند سی و پنجم، مربوط به «کرمان» است. سرزمین کرمان همواره به دلایل سیاسی و استراتژیکی و نیز مجاورت با سرزمین‌های شرق و قرار داشتن در معرض خطرات و حملات مرزی مورد توجه بوده است. از لحاظ اقتصادی و بازرگانی نیز به دلیل آنکه این منطقه محل تولید فراورده‌های بسیاری از اجناس ایرانی بوده، و نیز معادن بسیاری را در خود جای داده است. از اهمیت خاصی برخوردار است. در ایام دیدار مارکو، این نکته نیز در مورد توجه او قرار گرفته است. وی به حکومت تاتارها اشاره می‌کند و این سرزمین را مرکز سنگ‌های قیمتی مانند فیروزه و سنگ‌های صنعتی مانند آهن می‌داند. علاوه بر آن زنان هنرمند کرمانی در نقش آفرینی پارچه‌های ابریشمی و تولید صنایع دیگر دستی نقش فعال خود را داشته‌اند. در این مبحث نیز پرندگان مانند شاهین، کبک مورد توجه مارکو قرار گرفته است. اوصاف مارکو از کرمان و دقت وی شاید بدان جهت بوده است. که مارکو سه بار به کرمان رسید. بار اول و دوم در راه رفتن به چین، همان گونه که در نقشه مسیر وی مشخص است، و بار سوم در راه بازگشت وی از چین و این بار زمانی بود که نامزد ارغون به ایران را همراهی می‌کرد. در مورد کرمان نیز مانند یزد، مارکو از اسامی جدید هر دو شهر، بدون ذکر نام قدیمی یا ریشه این نامها یاد می‌کند به هر حال کرمان و صنایع آن ونیزی جوان را مجذوب می‌کند. شهر کرمان در آن ایام از رفاه نسبی خاصی برخوردار بوده است. به ویژه حوادث تاریخی چند و پر اهمیتی بر آن گذشته بودو پس از ایلخانان، در زمان تیموریان و صفویان نیز به دلیل همین اهمیت، از مراکز تجاری کمپانی‌های هلندیو انگلیسیهند شرقی شد.</p>
<p dir="RTL">بند سی و ششم اوصاف شهر کامادی است، که پس از دو روز راه پیمایی در دشت، ظاهر می‌شود. شهر در گذشته بسیار غنی بوده، و در هنگام دیدار مارکو از رونق افتاده است. کامادی براساس تعاریف مارکو، در حوالی جیرفت قرار داشته است. این منطقه در ایام حکومت سلجوقیان کرمان، به علت موقعیت گذرگاهی آن، اهمیت داشته است. به ویژه مراکزی مانند بهرامجرد، رائین، ماهان، سروان، به هم متصل می‌شدند. این ناحیه احتمالاً محلی بوده است که بخشی از جنگ‌های تاریخی در آن واقع شده و شاید هم از کنار همین رود بهرامجرد است که سلطان جلال الدین، داماد قتلق خان تا حوالی رود سند دلاوری‌های بسیار کرد.</p>
<p dir="RTL">در این مبحث مارکو به راهزنانی اشاره می‌کند که «قراوناس» نامیده می‌شوند. او آنان را از طرف مادر هندی و از طرف پدر تاتار می‌خواند. مارکو جایگاه تاریخی «قراوناس» را چنین می‌داند که نکودار زمانی با سپاهیان زیاد به دربار عمویش جغتای، برادرخان بزرگ رفت و زمانی که وی در ارمنستان می‌جنگید، خود و سپاهیانش به بدخشان و بعد به کشمیر فرار کردند. آنان موفق شدند که به بخشی از هندوستان به نام دیلیوار (لاهور) حمله کنند و شاه آن ناحیه را از تخت پائین آورند و خود بر جای وی نشینند.</p>
<p dir="RTL">مردان نکودار پس از این پیروزی با زنان هندی ازدواج کردند و فرزندان آنها «قراوناس» و مخلوط نامیده شدند، روشن کردن گفتار مارکوپولو از لحاظ زمینه‌های تاریخی چندان آسان نیست.</p>
<p dir="RTL">بند سی و هفتم به هرمز اختصاص دارد. دشت هرمز و رودخانه میناب را مارکو منطقه سرسبز و پرمیوه‌ای می‌داند که بسیار متنوع است. هرمز که ناحیه‌ای قدیمی است، محل دادوستد بازرگانان خلیج فارس و جزایر قیس (کیش) و غیره بوده است. شهر بندری نزدیک به آن سیراف (طاهری) در قرون گذشته و ایامی که مارکوپولو در آن نواحی بوده است، یکی از بنادر پررونق محسوب می‌شد. مارکوپولو به موقعیت بندری هرمز و رونق آن در رابطه با تجار هندی اشاره می‌کند، کشتی‌های بزرگ مملواز ادویه، مروارید، پارچه‌های زربفت، سنگ‌های قیمتی، عاج فیل و اجناس بسیاری به این بندر وارد شده است. علاوه بر آن مارکو به صنعت کشتی سازی ایران در آن ایام اشاره می‌کند و شیوه ساخت آن را مورد انتقاد قرار می‌دهد، زیرا بسیاری از آنها غرق می‌شده است. طبیعتاً مارکو که در ونیز پرورش یافته بود و از کودکی با هنر کشتی سازی آشنا بوده، به خوبی می‌توانسته معایب کشتی‌های ساخت ایران را تشخیص دهد و قیر اندود نکردن کشتی‌ها را از معایب آن می‌داند.</p>
<p dir="RTL">نکته جالب دیگری که مارکوپولو به آن اشاره می‌کند، بادهای گرم موسمی و گاه کشنده این منطقه است. بادهای گرم منطقه هنوز هم وجود دارد و بنابر فصل وزش و نوع آن دارای اسامی خاصی است.</p>
<p dir="RTL">شهر و بندر قدیمی هرمز- حتی پس از رونق گرفتن بندر جدید عباس که به کوشش شاه عباس اول صفوی (۱۰۳۸ – ۹۹۵ ق./ ۱۶۲۹ – ۱۵۸۷ م) از اعتبار خاصی برخوردار بود- در طول تاریخ دارای حاکمان مستقلی نیز بوده است و مارکو نیز به موقعیت این شهر اشارۀ روشنی دارد.</p>
<p dir="RTL">مارکو سر راهش به نواحی شمال ایران مجدداً به کرمان بازمی‌گردد و در مسیرش به چشمه‌های آب گرم متعددی اشاره می‌کند که امراض پوستی را معالجه می‌کنند.</p>
<p dir="RTL">بند سی و هشتم، از ناحیه‌ای فقیر و وحشی یاد می‌کند. ناحیه‌ای که در آن آب کم پیدا می‌شود و چنانچه احیاناً پیدا بشود و سبز رنگ و گاه تلخ مزه است. در این منطقه مارکو برای اولین بار با قنات مواجه می‌شود و از آن به عنوان رودی یاد می‌کند که در مسیر آن غارهایی کنده شده و آب گاه در بستری زمینی و گاه زیرزمینی جاری می‌شود. برداشت‌های مارکو، به خوبی منطقه کویر مرکزی را مجسم می‌کند که او از آن می‌گذشته است. برای مارکو که زندگی را در شهر آب‌ها، ونیز شروع کرده است، تجسم ناحیه‌ای این چنین خشک و بی‌آب و غیر‌قابل تصور است. پس از گذشتن از این منطقه، مارکو به شهر کوه بنان می‌رسد.</p>
<p dir="RTL">بندسی و نهم دربارۀ شهر بزرگ و معتبر کوه بنان است. کوه بنان یکی از نقاط بسیار قدیمی ایران است و قدمت آن به دوران نوسنگی می‌رسد. در عصر ساسانیان شاهد اتفاقات و رویدادهای تاریخی بسیاری در این منطقه هستیم. در آنجا هنوز هم آثار باستانی قلعه‌های قدیمی و سکوهای بزرگ سنگی به چشم می‌خورد که در میان مردم محل به «تخت لطیف شاه» معروف است. دراین منطقه همچنین محلی دیده می‌شود موسوم به «چشمه گبری» که نشانگر سکونت ایرانیان زرتشتی در آن ناحیه است. مقدسی به صراحت از این کوه به نام کوه بیان یاد می‌کند و می‌گوید که منطقه کوچکی است با دو دروازه .</p>
<p dir="RTL">مارکو به مسائل دیگری در این منطقه نیز توجه دارد و یادآور می‌شود که مردم محل مسلمانند، معادن زیاد آهن و فولاد وجود دارد. سرمه نیز از این محل به دست می‌آید. و توتیا از نوعی از خاک این محل، پس از پخته شدن و سوزانده شدن تهیه می‌شود.</p>
<p dir="RTL">بند چهلم مربوط به گذر از کویری دیگر است. بیابانی خشک که در آن نه درختی و نه میوه‌ای دیده می‌شود. آب تلخ و بدمزۀ آن برای مسافران گوارا نیست. گذر از این راه برای مارکو آسان به نظر نمی‌آید. اما سرانجام پس از چندین روز سواری، به تون وقاین می‌رسند. ایالتی با «شهرهای زیاد و دژهای فراوان». دشت بیکرانی که در آن درختان «بزرگ و تنومند با برگ‌های سبز از یک رو و سفید از رویی دیگر» سر برافراشته‌اند. سرزمین «درخت تنها» و به قول مسیحیان «درخت خشک»، درختی که اسرار آن تاکنون کشف نشده است.</p>
<p dir="RTL">تعاریف مارکو فقط با ناحیه تون (فردوس) وقاین و کل منطقه کوهستان (قهستان) هماهنگی دارد. مارکو اشاره می‌کند که در این محل ظاهراً نبردی بین اسکندر مقدونی و داریوش سوم اتفاق افتاده است.</p>
<p dir="RTL">در این مبحث مارکوپولو از منطقه‌ای به نام الموت یاد می‌کند. باتوجه به اینکه در جملات قبلی، از ناحیه‌ای «معتدل، نه گرم و نه زیاد سرد» صحبت می‌کند. به نظر میرسد که وی به نواحی شمالی‌تر ایران و به دامنۀ البرز رسیده باشد.</p>
<p dir="RTL">بند چهل و یکم صحبت از «پیر کوهستان» والموت دارد. پیر کوهستان و پیروان وی از «بدعت گذاران» اسلامند. مارکو تا این حد اطلاع دارد که شاخۀ اسماعیلیه نوآوری‌هایی را در اسلام وارد کرده‌اند. مارکو پیر کوهستان را «علاءالدین» معرفی می‌کند که محل وی «در بین کوه‌ها و در میان دره‌ها» و در باغی بزرگ و زیباست. در میان این باغ جوهایی از شیر، عسل و آب زلال روان است. پیر کوهستان دراین باغ به پیروان خود، بهشت را نشان می‌داد، و «اسماعیلیان باور می‌کردند.»</p>
<p dir="RTL">بند چهل و دوم، «آماده کردن جوانان» توسط پیر کوهستان و شیوۀ عمل آنهاست. طبیعی است که مارکو مطالبی را نوشته که شخصاً ندیده است اما گفته‌های وی براساس مطالبی است که احتمالآً شاهدان عینی و مردم آگاه محل، برایش تعریف کرده‌اند.</p>
<p dir="RTL">بند چهل و سوم، «اسماعیلیان و پایان کار پیر» را شرح می‌دهد، وسپس یادآور می‌شود که هلاکوخان در سال ۶۶۰ق/ ۱۲۶۲م سرانجام در محاصره‌ای، منطقه مسکونی پیروان اسماعیلی و قلعۀ متعلق به پیر کوهستان را از بین برد و بساط آنان بدینسان برچیده شد.</p>
<p dir="RTL">بند چهل و چهارم، اوصاف «شهر شاپورگان» است. شاپورگان در شمال افغانستان قرار دارد. مارکو از سرزمین خراسان به بدخشان رفته و از آنجا عازم شاپورگان شده است. از جزئیات مسیر وی از فلات ایران به آنجا اطلاع زیادی در دست نیست، اما بسیاری از جغرافیدانان و جهانگردان قرون بعدی کوشش کردند که خط سیر وی را دنبال کنند و زیبایی‌ها و شگفتی‌هایی را که مارکوپولو از آن تعریف می‌کند، به چشم بینند.»</p>
<p dir="RTL">دکتر آنتونیا شرکاء سخنران بعدی این مراسم بود که با مضمون<strong> </strong><strong>مارکوپولو، گزارشگر بزرگِ عصر رنسانس </strong>دربارۀ مجموعۀ تلویزیونی <strong>مارکوپولو </strong>( جولیانو مونتالدو- ۱۹۸۲ ) سخن گفت:</p>
<p dir="RTL">« ۵ دسامبر ۱۹۸۲ است وبرای نخستین بار مجموعه ای از تلویزیون دولتی ایتالیا – و در پی آن حدود ۷۰ کشور دنیا از جمله ایران – پخش می شود که نخستین سریال باشکوه تاریخی ِ تاریخ تلویزیون دنیا به شمار می رود: <strong>مارکوپولو</strong>، حماسۀ تلویزیونی در هشت قسمت و زمان حدود ده ساعت که با استقبال میلیونی بینندگانی از نسل های مختلف روبرو می شود؛ به طوری که هنگام پخش دو قسمت آخردر ایتالیا رکورد ۲۶ میلیون بیننده را می شکند. طی یک سالی که <strong>مارکوپولو </strong>از تلویزیون پخش شد، تجارت بی سابقه ای درخور یک پروداکشن مدرن آمریکایی، حول مجموعه شکل گرفت: از چاپ کتابی مصور که امروز در بین اشیا کلکسیونیست ها قراردارد، تا نمایشگاه عکسی که مسیر سفر مارکوپولو(۳۲۴ ۱ – ۱۲۵۴ میلادی) را نشان می داد و مجموعه کارت های بازی پانینو و ….</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_0594" rel="attachment wp-att-2571"><img class="alignnone size-medium wp-image-2571" title="IMG_0594" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_0594-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر آنتونیا شرکاء</span></p>
<p dir="RTL">البته این نخستین بار نبود که از ماجراهای بازرگان نامدارونیزی  فیلم تهیه می شد. قدیمی ترین نمونۀ موفق آن فیلم هالیوودی <strong>یک اسکاتلندی در دربار خان بزرگ </strong>( آرچی ماجو- ۱۹۳۸ ) با شرکت گری کوپراست. اما کشور چین نیز یک مارکوپولو با عنوان <strong>جهنم مغول های چانگ چنگ </strong>دارد که در سال ۱۹۷۵ درهنگ کنگ ساخته شد. در ایتالیا مجموعه کارتون های <strong>در جستجوی مارکوپولو </strong>به کارگردانی سرجیو مانفیوکه از تلویزیون پخش شد، هنوز دریادها هست. بنابراین ناگفته پیداست که ساختن فیلمی از زندگی مارکوپولو رویایی بود که فیلمسازان سال ها خواب آن را می دیدند و تهیه کنندگان طرح های مجللی برای تصویر کردن سفرهای شگفت آور او ارائه می دادند. هنوز خاطرۀ تلخ ورشکستگی رائول لوی، تهیه کنندۀ نامداری که در سال ۱۹۶۵ فیلمی با عنوان <strong>ماجراهای مارکوپولو </strong>در فرانسه تهیه کرد که با شکست تجاری بزرگی روبرو شد، در اذهان اهالی سینما زنده بود. تا این که سرانجام تلویزیون ایتالیا دست به کار شد. مسئولیت عمدۀ تهیۀ این مجموعه که در آن زمان یعنی بیش از سی سال پیش، سی میلیون دلار هزینه برداشت، برعهدۀ فرانکو کریستالدی ( تهیه کنندۀ بزرگ فیلم های معروفی مانند آثار فرانچسکو رُزی و <strong>آمارکورد </strong>فدریکو فلینی و… ) بود. کریستالدی سی سالی بود که رویای چنین پروژه ای را در سر می پروراند، و حتی با نویسندگان بزرگی مانند ایتالو کالوینو و ارنست همینگوی برای نگارش فیلمنامه تماس گرفته بود. اما سرانجام وینچنتسو لابلا ( فیلمنامه نویس معروف ایتالیایی و خالق <strong>عیسی ابن مریم </strong>اثر فرانکو زفیره لی ) نه تنها نوشتن فیلمنامه را به عهده گرفت بلکه در تهیۀ فیلم نیز سهیم شد. وی در سال ۱۹۷۷ فیلمنامۀ قطوری درهزار و سیصد صفحه براساس پژوهش های تاریخی و با افزودن ماجراهای دراماتیکی مانند داستان عاشقانۀ مارکوپولوآماده کرد. کریستالدی تصمیم گرفت صحنه های مربوط به کشور چین را در همان کشور فیلمبرداری کند و بنابراین عازم جمهوری خلق چین شد. پس از گفتگو با مقامات این کشور، سرانجام دولت چین موافقت کرد که با حق نظارت بر فیلمنامه و دریافت ۱۰% فروش فیلم در تهیۀ آن شریک شود. سپس مسئولین چینی امکانات فیلمبرداری را درتمام نقاط، از شهر ممنوعه گرفته تا جلگۀ داخلی مغولستان، در اختیار گروه تهیۀ فیلم مارکوپولو قرار دادند. از آن جا که تلویزیون ایتالیا به تنهایی از عهدۀ هزینه های سنگین این مجموعه برنمی آمد، همزمان با مذاکرات لابلا با مقامات چینی، کریستالدی جهت تهیۀ سرمایۀ هنگفت این مجموعه، راهی آمریکا شد. در نیویورک، کریستالدی با شبکۀ تلویزیونی ان بی سی قراردادی بست و کمپانی تصفیۀ آب پروکتراند گامبل نیز با سرمایه گذاری ده میلیون دلار در این پروژه موافقت کرد، به شرط آن که نقش مارکوپولو به یک بازیگر آمریکایی واگذار شود. سپس کریستالدی راه توکیو را پیش گرفت و نظر شرکت تبلیغاتی دنتسو و یک شبکۀ تلویزیونی ژاپنی را برای پرداخت بقیۀ سرمایه جلب کرد. اینک مارکوپولو آمادۀ تهیه بود. جولیانو مونتالدو کارگردان مجموعه، پس از مصاحبه با ۲۰۰ بازیگر، سرانجام کن مارشال را برای نقش مارکوپولو برگزید. به علاوه برت لنکستر در نقش پاپ گریگوری دهم و آن بنکرافت هم در نقش مادر مارکو انتخاب شدند. سه سال صرف تهیۀ ۴۰۰۰ لباس برای فیلم شد و برای ساخت زانادو، قصر افسانه ای قوبیلای قاآن سیصد هزار دلار هزینه شد. فیلمبرداری در سه قاره انجام گرفت و یک سال طول کشید: ده هفته در ونیز، ده هفته در مراکش، و سی هفته در چین. در تهیۀ این مجموعه سه کشور اروپایی اتریش، فرانسه و انگلیس نیز مشارکت مالی کردند. به همین دلیل از بازیگران کشورهای مختلف در ساخت فیلم استفاده شده است. مونتالدو که به رغم این که در همان زمان نیز با فیلم <strong>ساکو و وانتستی </strong>( که جایزۀ بهترین بازیگر مرد را در جشنوارۀ کن سال ۱۹۷۱ به ارمغان آورد ) به شهرتی جهانی رسیده بود، تا آن زمان نه سراغ پروژه های عظیم تاریخی رفته و نه برای تلویزیون کار کرده بود. وی دربارۀ <strong>مارکوپولو </strong>می گوید: &#8221; چهارسال صرف ساخت این فیلم کردم و امروز فقط لحظات خوش آن در یادم باقی مانده است.&#8221; این مجموعه دو جایزۀ &#8220;امی&#8221; ( اسکار فیلم های تلویزیونی ) برای بهترین طراحی لباس و بهترین طراحی صحنه را از آن خود کرد و توسط ۵۰ کشور برای نمایش خریداری شد.</p>
<p dir="RTL">مارکوپولو برای مونتالدو تنها در مقام یک جهانگرد نبود و ماجراهای او صرفا شرح عطش قدرت و وصف فتوحاتش نیست. تجار ساده ای مانند مارکو و پدرش ماتئو و عمویش نیکولو، در نگاه مونتالدوی فیلمسازبه مثابۀ نخستین &#8221; رابطان &#8221; بزرگ تمدن ها هستند. مردانی که تجربیات خود را در اثر ادبی &#8221; ایل میلیونه &#8221; به گواه می گذارند و سطح تمدنی را که سرزمین دوری مانند چین در آن زمان بدست آورده بود، به غرب مسیحی معرفی می کنند. بازسازی امپراتوری چین به بهانۀ <strong>مارکوپولو، </strong>با استادی و مهارتی درخور چنین پروژه ای  انجام پذیرفت. این نخستین باری بود که یک دوربین غربی مجوز ورود به شهر ممنوعه در پکن را بدست می آورد. پس از آن، برناردو برتولوچی با فیلم <strong>آخرین امپراتور </strong>(۱۹۸۷)، که جوایز اسکاری را برای کشور ایتالیا به ارمغان آورد، پا جا پای مونتالدو می گذارد. از میان صحنه هایی که در کشورهای مختلف از جمله مراکش برای خلق فضایی عربی آماده شدند، لوچانو ریچری طراح صحنه و همکارانش، بیشترین زحمت را برای یازسازی ونیز سدۀ سیزدهم کشیدند. فراموش نکنیم که میدان اصلی شهر سن مارکوتنها در قرن پانزدهم شکل کنونی را پیدا کرد و بنابراین گروه صحنه، این میدان را در قرن سیزدهم در مکانی در نزدیکی جزیرۀ لیدو بازسازی کردند.</p>
<p dir="RTL"> جملۀ &#8221; یک ونیزی برای سفر به دنیا می آید &#8221; که پدر مارکو در نامه ای به مادرش می نویسد، و مرگ سالواتوره دوست مارکو، انگیزه های آشکار و نهایی برای آغاز سفر می شوند. فیلمبرداری استادانۀ پاسکوالینو دسانتیس و موسیقی بی نظیر انیو موریکونه، در خدمت نمایش زندگی ونیزیان قرون وسطایی در قسمت اول مجموعه هستند. قسمت دوم سرشار از لحظه های زیبا و پرمعنایی در فضای فلسطین و بیت المقدس آن سال ها است. نمایندۀ پاپ بر مسلمانان فاتح شده و این قسمت به ترسیم چگونگی حکومت صلیبیون می پردازد. در قسمت سوم یک بار دیگر قدرت فیلمساز در خلق فضا، با استفاده از دکور، تزئینات صحنه و کمترین تعداد شخصیت، در هرمز – جزیره ای در جنوب ایران – در پائیز ۱۲۷۲ مشخص می شود. این قسمت با تشییع جنازه ای شروع می شود. با چند نما از سربازانی که درِ خانه ها را میخکوب می کنند و مردم وحشت زده ادامه پیا می کند، و به این ترتیب مهابت و رعب ناشی از طاعون و مرگی که به ارمغان می آورد، کاملا به بیننده منتقل می شود. اما قسمت چهارم به اولین برخورد مارکو با شگفتی های شرق دور در سال ۱۲۷۵ اختصاص دارد. در این قسمت  شبکۀ روابط و مراسم سنتی و اخلاقیات و عادات و قوانین مغولان با دقت و مهارتی درخور تحسین تصویر می شود. در قسمت پنجم با شرفیابی مارکوبه دربار قوبیلای قاآن، خان مغول، متوجه می شویم که مغولانی که دنیا را برپشت زین اسب فتح کرده اند، اکنون در تاروپود یک زندگی اشرافی و بسیار مجلل و روابط پیچیدۀ درباریان و بازی های سیاست گرفتار آمده اند. از این قسمت به بعد، تمامی کوشش سریال صرف نشان دادن جرئیات زندگی مغولان می شود. اما در آخرین قسمت، اتحاد مغول ها به نابودی کشیده می شود و فیلم به ما می گوید که درواقع این قدرت و تجمل پرستی است که جوهرۀ اصلی زندگی مغول ها را به اضمحلال می کشاند. در سال ۱۲۹۹، مارکو در برابر کشیشان از دیده هایش دفاع می کند اگرچه می داند که برای آنها باورکردنی نیست. اما در آخرمارکو را به خاطر خدماتش به مسیحیت می بخشند.</p>
<p dir="RTL">مسافرت مارکو وسیله ای برای رسیدن به روشنایی و پشت سر گذاردن تاریکی وکشف افق های جدیدی از دنیاهای ناشناخته است و سریال <strong>مارکوپولو </strong>نیز بیننده را در سفرهای شگفت انگیز مارکو، بااو همراه می کند. مونتالدو حد و مرزی برای خود نمی گذارد. کار او سینماست و در این راه سازش نمی پذیرد. وی می گوید: &#8221; با فیلم ۳۵ میلیمتری کداک فیلمبرداری ونگاتیوها را با سیستم تکنی کالر ظاهر کردیم. کوچک ترین نگرانی از این که  برای تلویزیون فیلم می ساختیم نداشتم. تلاشم این بوده که همان اشتیاقی را در مخاطبم ایجاد کنم که مارکوپولو اولین باری که آن مکان ها را می دید، داشت. در نهایت مارکوپولو کسی نبوده جز یک گزارشگر بزرگ عصر خود… &#8220;</p>
<p dir="RTL">پس از سخنان دکتر شرکاء بخش کوتاهی از مجموعه تلویزیونی مارکوپولو به نمایش درآمد و سپس بنفشه احمدزاده از چگونگی شکل گیری طرح تصویرسازی از سفرهای مارکوپولو سخن گفت</p>
<p dir="RTL">« دراینجا شرح کوتاهی را ازنحوۀ شکل گیری پروژه مارکوپولو برایتان به اختصار توضیح می دهم.</p>
<p dir="RTL">از زمان فکراین پروژه، شکل گیری و انجام آن زمانی نزدیک به چهارماه را سپری کردیم.</p>
<p dir="RTL">این تصمیم یک حرکت فرهنگی بود که باعث بیشتر شناخته شدن شخصیتهایی که دراین عرصه فعالیت می کنند و همچنین نزدیکتر شدن آنها و رابطه این دوکشور (ایران وایتالیا) شد. محصول آن یک تقویم که تمام یک سال میلادی و شمسی را در برمی گیرد.</p>
<p dir="RTL">انجمن تصویرگران با گذاشتن جلساتی با بخش فرهنگی سفارت به این نتیجه رسیدند که موضوعی را انتخاب کنند که نقطۀ مشترکی بین آنها داشته باشد. مارکوپولو شخصیت ایتالیایی اهل ونیز به سبب عبورش از ایران نقطه اشتراک را ایجاد می کرد. سفرو زندگی افسانه ای و پر ماجرای مارکوپولو و عبورش از شهرهای زیبای ایران تصویرهای زیادی را در ذهنها ایجاد می کرد. تشکیل یک کارگاه سه روزه برای خلق تصاویر این موضوع از ذهنمان گذشت و تصمیم به اجرای آن گرفته شد. به گفتۀ آلفونس گابریل از هنگامی که خداوند آدم ابولبشر را آفرید تا به امروز هیچ کس ، نه مسیحی نه کافر، نه تاتار یا  از هر نژاد دیگری، به اندازه مارکوپولو با مناطق گوناگون و شگفتی های بزرگ دنیا آشنا نشده است.</p>
<p dir="RTL">بعد از تحلیل متن و انتخاب تصویرگران حرفه ای که کارشان کاملاً با موضوع نزدیکی داشته باشد کارشروع شد. پس ازتوافق مراحل اولیه، مدیرهنری آقای کیانوش غریب پور طی گفتگویی با مدیرمحترم نشرافق آقای هاشمی نژاد به این توافق رسیدند که  نشر افق حامی مالی این کارگاه باشد.</p>
<p dir="RTL">مکان کارگاه دراقامتگاه سفیر بود که در اینجا به خاطر اینکه این مکان را در اختیارما قرار دادند از ایشان قدردانی می کنم.</p>
<p dir="RTL">از مدیر هنری محترم پروژه آقای کیانوش غریب پورکه کارشناسی، گرافیک و بخش چاپ وطراحی   certificateرا به عهده داشتند قدردانی می کنم همچنین از حامی این پروژه آقای رضا هاشمی نژاد مدیرنشرافق تشکر می کنم.</p>
<p dir="RTL">از هیئت مدیره انجمن تصویرگران به خاطرهمراهی با این پروژه تشکرمی کنم.</p>
<p dir="RTL">از تصویرگران حرفه ای که بطورکاملا فرهنگی با این پروژه همکاری کردند و فضایی کاملا دوستانه وصمیمانه داشتیم تشکرمی کنم. »</p>
<p dir="RTL">در ادامه مراسم کیانوش غریب پور درباره تصویرسازی و انتشار تقویم مارکوپولو توضیح بیشتری داد:</p>
<p dir="RTL">درمیانه‌ی واقعیت و خیال</p>
<p dir="RTL">« حاصل جست‌وجوی اسناد نقاشی ایرانی، بیش از هرچیز به نمونه‌هایی می‌رسد که بخشی از کتابسازی سنتی ایرانی‌اند. در حقیقت، آن‌چه آن را با معیار و مختصات مشخص، تصویرگری برای ادبیات می‌نامیم، همان چیزی است که به‌عنوان بارزترین شکل‌های نقاشی ایرانی می‌شناسیم. سنت نقاشی ایرانی، هرچند اغلب برای زینت کتاب به‌کار رفته باشد، در ماهیت خود همواره معطوف به زینت نیست؛ که اگر بود، از کتاب بیرون می‌آمد و قاب می‌شد و بر دیوار می‌نشست. دیدار فرنگ و جسور شدن نقاشان به بروز هنرشان بر دیوار هم، تا اواخر دوران قاجار نتوانست از رفتار روایی نقاشی کم کند. طوری که گویی همان جنس روایت تصویری که در کتاب بود، در ابعاد بزرگ‌تر و با همان خصلت، بر روی دیوار ادامه داشت.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_0628" rel="attachment wp-att-2572"><img class="alignnone size-medium wp-image-2572" title="IMG_0628" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_0628-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">کیانوش غریب پور</span></p>
<p dir="RTL">به این ترتیب ادبیات و شعر، یعنی کلام، به‌عنوان بازرترین نمودهای فرهنگ ایرانی، چنان در دیگر تظاهرات هنر ایرانی ریشه دارد که هر نوع فاصله‌ گرفتن از مضمون، داستان، کلام و روایت را به‌مثابه‌ی تهی شدن از معنی می‌گیرد. چنین است که در سنت نقاشی ایرانی، نمی‌توان تصویری ساخت که راوی قصه، واقعه، مضمون یا شعری نباشد. این ریشه کهن و عمیق تصویرگری در ایران، هم‌چنان شاخ و برگ زایید تا وقتی که موج‌های انقلاب صنعتی به ایران رسید و کتابسازی نوین، تنوع و امکانات جدیدی برای پیدا شدن چهره‌ای جدید از تصویرگری مهیا کرد. تصویرگر ایرانی، همه‌ی ظرفیت‌های فنی و همه‌ی زیبایی‌شناسی نقاشی قرن نوزدهم به بعد فرنگ را گرفت و با افزودن مضمون و روایت، دستمایه‌ی تصویرگری آفرید. گویی سرنوشت محتوم داستان‌سرایی و روایت مضمون، جزء لاینفک تصویر ایرانی است. حتی در سینما و مدیوم‌های مدرن‌تر هم  هنرمند ایرانی اغلب در پی معادل‌سازی تصویری برای گزاره‌های کلامی است.</p>
<p dir="RTL">پس عجیب نیست که در ایران، درخت تصویرگری، هنوز با نشاط است و هر روز بار جدیدی می‌دهد. درست زمانی که گمان می‌کنیم همه‌ی ظرفیت‌های تصویرگری ایرانی رها شده و چیزی جدیدی در چنته نمانده، شکل جدیدی از تصویرگری جوانه می‌زند. هنرمند تصویرگر ایرانی همواره چشم به‌راه جهان هستی است که از ره‌آورد هنرهای دیگرش چه تحفه‌ای برای به‌روزکردن تصویرگری‌آش به ارمغان می‌آورد.</p>
<p dir="RTL">اکنون، در ادامه‌ی دورانی از تصویرگری هستیم که من آن را «عصیان» می‌نامم. عصیان نسل نوی تصویرگر ایرانی در برابر الگوهای بیرونی و درونی تصویرگری نسل پیش از خود. اختلافی کاملاًَ روشن در ماهیت روایت و هویت زیبا‌شناسی. بی آن‌که از تنه‌ی روایتگری کهن ایرانی جدا شده باشد. برای این نسل کوشا، خلاق، متکثر و متنوع، هر بهانه‌ای برای تصویرگری مغتنم است. چه نمایشگاهی جمعی باشد، چه مسابقه‌ای در این‌سو یا آن‌سوی مرزها، چه کتاب و نشریه‌ای به سفارش، چه کارگاهی برای تجربه‌کردن و لذت‌بردن از تصویرگری.</p>
<p dir="RTL">انتخاب تصویرگران مناسب برای روایت تصویری سفرهای مارکوپولو از میان این گروه بزرگ و مشتاق کار دو پهلویی است. کاری است آسان چون همه نوع سلیقه و همه نوع توانایی در میان تصویرگران معاصر ایرانی پیدا می‌شود و کاری دشوار است چون وقتی دقیق می‌شویم، همه برای تصویرگری فضای متناقض سفرهای مارکوپولو مناسب نیستند.</p>
<p dir="RTL">مهم‌ترین مشکل تصویرگری سفرهای مارکوپولو، نداشتن سندی یک‌دست و روشن از این گذر تاریخی به فارسی است. هرچند گمان می‌کنم پیچیدگی زبانی نسخه‌ی اصلی هم، به شدت امکان تصویرگری سفرهای مارکوپولو را از تصویرگران غیر ایرانی هم گرفته باشد. شاهد آن‌که، به رغم جذابیت و اهمیت سفرهای مارکوپولو و ماجرای  راه ابریشم، این تم، هرگز مضمونی جدی برای تصویرگران غربی یا حتی شرق دور نبوده است.</p>
<p dir="RTL">نقص دیگر، چیرگی خصلت توصیف بر وجه داستانی است. یعنی اسناد موجود سفرنامه، چندان که به توصیف ویژگی‌های شهر و جغرافیایی مسیر پرداخته، از داستان‌سرایی فاصله گرفته است. به این ترتیب، همان‌طور که منطقی هم به‌نظر می‌رسد، نمی‌توان خط واحد و روشن داستانی را در سفرهای مارکوپولو تشخیص داد، چیزی که هنرمند تصویرگر، منطقاً نیازمند آن است.</p>
<p dir="RTL">از همه مهم‌تر، آغشته شدن سفرهای مارکوپولو و شخصیت او به  خیالات، اوهام و افسانه‌های محلی است. تا جایی که گاهی اقدامات و داستان‌واره‌های شخصیت‌های تاریخی دیگر و گاه شخصیت‌های خیالی و افسانه‌ای به مارکوپولو نسبت داده شده است.</p>
<p dir="RTL">به این ترتیب باید تصویرهایی برای سفرهای مارکوپولو ساخته می‌شد که چیزی بین واقعیت و خیال باشد. نه قرار بود اینفوگرافی کنیم و نقشه‌ی توریستی بسازیم نه قرار بود تصویرهای کاملاً‌ مستند تاریخی خلق کنیم. نه قرار بود نقشه‌ی جغرافیایی بسازیم و نه قرار بود راه‌ابریشم را مستندسازی کنیم. در عین حال قرار هم نبود به دست خیال، واقعیت را وارنه کنیم و از باورهای تاریخی فاصله بگیریم و مارکوپولوی خیالی بسازیم. اسناد در اختیار هم، در نهایت چیزی جز وصف شهرهای مسیر سفرهای مارکوپولو نبود. پس باید جنوای می‌ساختیم که هم جنوا باشد و هم نباشد، باشد چون بنیان ما خیال نبود و نباشد که همه چیز، وصف تام و تمام واقعیت نبود. این سرنوشت ونیز، هند، طبس، هرمز، یزد و سرزمین‌های دیگر هم بود.</p>
<p dir="RTL">گاهی در بیابان‌هایی که مارکوپولو سرگردان و خسته بود، سرگردان و خسته شدیم، گاه از رنگ و بوی شهری زنده و شاداب همانند او به وجد آمدیم و گاه وهم و خیال، هم‌چون رازهای دنیای کهن بر ما هم چیره شد و تصویری رمزآلود برایش ساختیم تا حقیقت‌هایی را که همواره جزو اسرار سفرهای مارکوپولو می‌ماند، در تصویرهای سفرنامه‌ی مارکوپولو هم، از اسرار باشد.</p>
<p align="right">با این همه حاصل کار همکاران هنرمند من در این کارگاه سه روزه برای همیشه دیدنی است. گمان می‌کنم مارکوپولو هم با  من موافق باشد»</p>
<p dir="RTL">در پایان لوح های تقدیری از سوی سفارت ایتالیا، بن سفر از سوی گروه مسافرتی و گردشگری مارکوپولو به تصویرگران این مجموعه اهدا شد و ترانه یلدا نیز به نمایندگی از بازرگانی گلستانی  به همین مناسبت قلم هایی را به دست اندرکاران این طرح و تقویم اهدا کرد. ترانه یلدا ضمن اهدای این قلم ها از رمان « شهر نامرئی» ایتالو کالوینو سخن گفت که بر اساس سفرنامه مارکوپولو نوشته شده و خود در سال های قبل آن را ترجمه و روانه بازار نشر کرده است.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_0693" rel="attachment wp-att-2573"><img class="alignnone size-medium wp-image-2573" title="IMG_0693" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_0693-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">تصویرسازان تقویم مارکوپولو</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">( عکس ها از مجتبی سالک)</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/calender" rel="attachment wp-att-2574"><img class="alignnone size-medium wp-image-2574" title="Calender" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/Calender-216x300.jpg" alt="" width="216" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_1457-2" rel="attachment wp-att-2576"><img class="alignnone size-medium wp-image-2576" title="IMG_1457" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_14571-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_1459" rel="attachment wp-att-2577"><img class="alignnone size-medium wp-image-2577" title="IMG_1459" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_1459-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_1476-2" rel="attachment wp-att-2579"><img class="alignnone size-medium wp-image-2579" title="IMG_1476" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_14761-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/img_1497" rel="attachment wp-att-2580"><img class="alignnone size-medium wp-image-2580" title="IMG_1497" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2012/02/IMG_1497-300x295.jpg" alt="" width="300" height="295" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.11.2563.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش مراسم بیستمین جایزه ادبی و تاریخی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار اهدا شده به ایران شناس ایتالیایی پروفسور آنجله میکله پیه مونتسه</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.09.2366.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.09.2366.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 07:04:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[گزارش مراسم بیستمین جایزه بتیاد دکتر محمود افشار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=2366</guid>
		<description><![CDATA[پروفسور آنجلو میکله پیه مونتسه گزارش مراسم بیستمین جایزه ادبی و تاریخی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار اهدا شده به ایران­شناس ایتالیایی پروفسور آنجله میکله پیه مونتسه این مراسم در ساعت ۳۰/۲ بعد از ظهر شنبه دوازدهم آذرماه هزار و سیصد و نود ( ۳ دسامبر ۲۰۱۱) در محل مؤسسه لغت­نامه دهخدا در تالار دکتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" align="center"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%81%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a2%d9%86%d8%ac%d9%84%d9%88%d9%85%db%8c%da%a9%d9%84%d9%87-%d9%be%db%8c%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b3%d9%87-2" rel="attachment wp-att-2353"><img title="پروفسورآنجلومیکله پیه مونتسه (2)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A2%D9%86%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%84%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%B3%D9%87-2-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL" align="center">پروفسور آنجلو میکله پیه مونتسه</p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>گزارش مراسم بیستمین جایزه ادبی و تاریخی</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>اهدا شده به ایران­شناس ایتالیایی</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>پروفسور آنجله میکله پیه مونتسه</strong></p>
<p dir="RTL">این مراسم در ساعت ۳۰/۲ بعد از ظهر شنبه دوازدهم آذرماه هزار و سیصد و نود ( ۳ دسامبر ۲۰۱۱) در محل مؤسسه لغت­نامه دهخدا در تالار دکتر محمود افشار با حضور گروه وسیعی از استادان، دانشجویان و نویسندگان و مترجمان که غالباً در رشتۀ ادبیات فارسی و تاریخ و فرهنگ ایران بودند آغاز شد.</p>
<p dir="RTL">مراسم با تلاوت آیاتی از قرآن کریم آغاز شد. سپس علی دهباشی گزارشی از نوزده دورۀ قبل ارائه داد که مروری بود بر جوایز گذشته :</p>
<p dir="RTL">جایزۀ اول ـ ۱۳۶۸ ، دکتر نذیر احمد ( دانشگاه علیگره ـ هندوستان) جایزۀ دوم ـ ۱۳۶۹ ، دکتر غلامحسین یوسفی ( دانشگاه فردوسی ـ مشهد) جایزۀ سوم ـ ۱۳۶۹ ، دکتر امین عبدالمجید بدوی ( دانشگاه عین شمس ـ مصر ) جایزۀ چهارم ـ ۱۳۷۰ ، دکتر سید محمد دبیر سیاقی از مؤسسه لغت­نامه دهخدا جایزۀ پنجم ـ ۱۳۷۰ ، دکتر ظهورالدین احمد ( دانشگاه پنجاب ـ لاهور پاکستان) جایزۀ ششم ـ ۱۳۷۵، دکتر جان هون نین ( دانشگاه پکن ـ چین ) جایزۀ هفتم ـ ۱۳۷۷ ، دکتر کمال الدین عینی ( دوشنبه ـ پاکستان ) جایزۀ هشتم ـ ۱۳۷۹ ، دکتر منوچهر ستوده ( دانشگاه تهران ) جایزۀ نهم ـ ۱۳۸۰ ، دکتر کلیفورد ادموند باسورث ( عضو آکادمی بریتانیا ـ انگلستان ) جایزۀ دهم ـ ۱۳۸۲ ، دکتر غلامحسین زرین­کوب ( دانشگاه تهران ) جایزۀ یازدهم ـ ۱۳۸۲ ، فریدون مشیری ( سخن­سرای نامور ایرانی ) جایزۀ دوازدهم ـ ۱۳۸۲ ، دکتر تسوئه یو کورویانگی ( دانشگاه مطالعات خارجی توکیو ـ ژاپن) جایزۀ سیزدهم ـ ۱۳۸۳ دکتر ریچارد فرای ( دانشگاه هاروارد ـ آمریکا) جایزۀ چهاردهم ـ ۱۳۸۵، دکتر هانس دوبروین ( دانشگاه لیدن ـ هلند) جایزۀ پانزدهم ـ ۱۳۸۶، نجیب مایل هروی ( دانشمند افغانستانی ، ادیب و محقق ) جایزۀ شانزدهم ـ ۱۳۸۶ ، شارل هانری دو فوشه کور ( دانشگاه سوربون ـ فرانسه) جایزۀ هفدهم ـ ۱۳۸۷، دکتر بدرالزمان قریب ( دانشگاه تهران ) جایزۀ هجدهم ـ ۱۳۸۹، دکتر برت فراگنر ( استاد اتریشی دانشگاه­های آلمان و اتریش) جایزۀ نوزدهم ـ ۱۳۹۰، استاد احمد منزوی ( دانشمند و کتاب­شناس ایرانی )</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c-2" rel="attachment wp-att-2354"><img title="علی دهباشی" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">علی دهباشی ، عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">سپس از دکتر سید مصطفی محقق داماد، ریاست محترم شورای تولیت موقوفات دکتر افشار دعوت کرد تا در جایگاه حاضر شود و سخنرانی خود را ایراد نماید .</p>
<p dir="RTL">دکتر محقق داماد سخنان خود را چنین آغاز کرد :</p>
<p dir="RTL">جناب پروفسور پیه مونتسه</p>
<p dir="RTL">مهمان بزرگوار ، ما غیر از این روزها فرصتی نداشتیم که در زمان شادی از ایشان تجلیل کنیم.</p>
<p dir="RTL">هر چند ما امسال زمانی این مراسم را برگزار می­کنیم که هنوز در داغ و سوگ عزیزمان مرحوم ایرج افشار به سوگ نشسته­ایم و دلهای ما غمناک است و در عزای او هستیم ولی چه کنیم، باید تسلیم رضا و قَدَر الهی بود، ایام سوگواری خامس آل عَبا سرور شهیدان است.</p>
<p dir="RTL">بیستمین جایزه از جوایز اختصاص یافته به یک شخصیت ایرانشناس و علاقمند به فرهنگ ایران را برگزار می­نماییم.</p>
<p dir="RTL">سروران عزیز همه بهتر از من با این بنیاد آشنایی دارید، بنیادی که به خیر مرحوم دکتر محمود افشار و به خیر ایران و وطن دوستی و عشق به تربت ایران زمین بنیاد موقوفات را بر آن داشت که در تکریم ایران و تجلیل از شخصیت­های ایرانشناسی اهتمام نموده و حتی برای مسایل شخصی خودش را ، محل استراحت خود، حتی عزیزان و خانواده را برای این بنیاد مصروف نماید، خداوند او را در فردوس برین حق او را جای دهد.</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85%d8%b5%d8%b7%d9%81%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82-%d8%af%d8%a7%d9%85%d8%a7%d8%af" rel="attachment wp-att-2355"><img title="دکترسیدمصطفی محقق داماد" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%82%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AF-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">جناب پروفسور مونتسه خوش آمدید و دعوت ما را اجابت فرمودید و موقوفه را مزین فرموید. شخصیتی را که ما امروز در موقعیت تکریم ایشان هستیم، سرورانی که بهتر از من مجلس بزرگداشت ایشان را برگزار نمودند می­شناسد ایشان را، فقط من به دو نکته اشاره می­کنم و آن هم برای عرض تشکر : یکی شهید کسی است که خونش مظلومانه ریخته شده باشد و این مظلمه هیچ وقت فراموش نمی­شود، داغی است خون عزیزان کربلا و ما در این ایام سوگوار این بزرگواران هستیم و احترام آنان را خواهیم داشت. و ثانیاً به دلیل اینکه در اولین سال عزای ایرج افشار هستیم برای ایشان قرائت فاتحه می­کنیم. »</p>
<p dir="RTL">سخنران دوم دکتر نصرالله پورجوادی بود که ضمن بیان خاطراتی از پروفسور پیه مونتسه چنین گفت:</p>
<p dir="RTL">دکتر پورجوادی ضمن تشکر از برگزیده شدن در معرفی پروفسور پیه مونتسه متذکر شدند که بسیاری از حضارممکن اس فعالیتهای ادبی ایشان آشنایی نداشته باشند و ادامه دادند که :&#8221;متاسفانه درکشورهای اروپایی و آمریکایی رشته ی ایران شناسی بخصوص زبان وادبیات فارسی نسبت به گذشته پس رفته بخصوص از لحاظ کیفیت.</p>
<p dir="RTL">چیزی که امروزه در دانشگاهها به عنوان زبان و ادبیات فارسی ارائه می شود عمدتا ادبیات معاصر و توجه به نویسندگان و شعرای معاصر است و مسائلی که به آنها اهتمام می شود عمدتا ً مسائل روز ، جامعه شناسی و&#8230; است.درحالیکه زبان فارسی قائم به هزار و اندی سال سابقه تاریخی است و ادبیاتی که در طی این قرون خلق و ایجاد شد بسیار مهم است. جناب پیه مونتسه عمدتا ً توجهشان به این دوران و ادبیات کلاسیک فارسی بوده البته توجه ونیز آثاری هم در باب ادبیات معاصر داشته اند (آثاری مربوط به دوره قاجاریه).&#8221;</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%b5%d8%b1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c-2" rel="attachment wp-att-2356"><img title="دکترنصرالله پورجوادی (2)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C-2-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر نصرالله پورجوادی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">سپس به ذکر خاطراتی از ایشان به ادامه ی معرفی شخصیت فرهنگی – ادبی وی اینگونه پرداختند:</p>
<p dir="RTL">&#8220;بنده بخاطر دارم سالها پیش وقتیکه ایشون رایزن فرهنگی سفارت ایتالیا در ایران بود ، اولین باری که بعد از اینکه به این سمت منصوب شده بودند در دفتر کار من تشریف آورده بودند  ، در خلال صحبت ما بنده عرض کردم که در کتابخانه خودم یک کتاب ایتالیایی دارم درباره تاریخ ادبیات فارسی. ایشون یک مقدار نشانی کتاب را دادند و من گفتم که بخاطر ندارم که نویسنده کتاب کیست. ایشان در پاسخ کفت: این کتاب را خود من نوشتم. رفتم در کتابخانه ودیدم که بله نویسنده خود پروفسور پیه مونتسه است.</p>
<p dir="RTL">ایشان کتاب را در سال ۱۹۶۹ که بسیار هم جوان بودند نوشتنه بودند کتابی ست بسیار زیبا و مصور که توجه من را هم تصاویر و مینیاتور های کتاب به خود جلب کرده بود.</p>
<p dir="RTL">در سالهای بعد هم ایشان همین فعالیتها را ادامه دادند وکار مهم ایشان در طی این سالها شناسایی نسخه های خطی بوده که در زمینه فارسی در ایتالیا موجود هست.</p>
<p dir="RTL">بیشتد کارهای ایشان در زمینه نسخه های خطی فارسی  بوده .در نسخه شناسی هم اگر به نسخه های خطی که امروزه تعریف می شود فهرستها توسط کسانی نوشته شده که خودشان آشنایی به  نسخه ها و کتابها دقیقا ً ندارند ، درحالیکه فهرستهایی که جناب پیه مونتسه تدوین کردند با علم واطلاع از نسخه ها بوده وکتاب را دقیقا ً می شناختند.</p>
<p dir="RTL">یادم می آید که به ایتالیا رفته بودم ودر منزل خود ایشان بودم ، در مورد بعضی از این کتابهاو نسخه ها اطلاعات می خواستم ، از جمله کتاب مثنوی در فهرست بود از عصار تبریزی که از آن اطلاع خواستم.ایشان گفت که این کتاب در ایران چاپ شده گفتم من از ایران میایم وخبر ندارم اما شما اینجا خبر دارید! واز هر چه می پرسیدم ایشان با اطلاع بود که چه کتابهایی در ایران چاپ شده با اینکه در آن سالها ایشون در ایران هم نبودند ولی تماس وارتباطشان به دلیل علاقه ای که به کارشان ونسخه های خطی فارسی داشتند قطع نبود و پی گیر هم بودند که چه در ایران می گذرد و چاپ می شود.&#8221;</p>
<p dir="RTL"> دکتر پورجوادی در ادامه اشاره به کار مشترکی که با پروفسور پیه مونتسه انجام دادند داشتند(گزارش کار مربوط را دکتر پورجوادی در کتابچه ی بیستمین جایزه ادبی وتاریخی بنیاد موقوفات دکتر افشار یزدی عینا ً درج نموده اند):</p>
<p dir="RTL">&#8220;نسخه ای از منطق الطیر عطار بود که ظاهرا ً قدیمیترین نسخه مصور منق الطیر ست که ایشان با علاقمندی این نسخه را عکس گرفتند و در اختیار ما گذاشتند. ما نیز در مرکز نشر دانشگاهی آن را چاپ کردیم.</p>
<p dir="RTL">ضمناً ایشان کسی ست که اولین بار نسخه شاهنامه ای که در کتابخانه فلورانس بود را شناسایی و معرفی کردند.وقتی نسخه خطی شاهنامه را معرفی کرده بودند ، بعضی ها با شک و تردید در مورد این نسخه صحبت می کردند یا مقاله می نوشتند.در یکی از دیدارهایی که با ایشان در ایران داشتم به بنده گله کردند و گفتند: &#8220;من نمی دانم چرا ایرانی ها چنین کاری می کنند، خوب یک چنین نسخه خوبی از شاهنامه که همه شما به آن علاقمندید پیدا شده و اصالتش هم ثابت شده حالا چرا شما می خواهید سعی کنید نشان دهید که این کتاب اصیل نیست و جعلی ست!     &#8220;</p>
<p dir="RTL">در خاتمه دکتر پورجوادی به سهم خودشان از پروفسور پیه مونتسه به خاطر سالها تلاش و کوشش برای معرفی فرهنگ ایران وادبیات کلاسیک فارسی نه تنها به جهانیان بلکه به خود ما ، بخصوص معرفی نسخه های خطی به خود ما تشکر کردند و افزودند:</p>
<p dir="RTL">&#8220;به نظر بنده این انتخاب فوق العاده شایسته ای بود که در زمان مرحوم افشار صورت گرفت که ایشان قبل از فوت جناب پیه مونتسه را برگزیدند برای تقدیم بیستمین جایزه ی بنیاد افشار. &#8220;</p>
<p dir="RTL">سخنران بعدی هنرمند گرامی، جناب آقای مهندس کامران صفامنش بود که درباره ارزش­های هنری پروفسور پیه مونتسه برای حاضران سخن گفت:</p>
<p dir="RTL">« درآبانماه ۱۳۶۷(۱۹ تا۲۲نوامبر۱۹۹۰) درمراسم کنگره ی بین المللی بزرگداشت حافظ در دانشگاه شیراز با یکی از استادان و پژوهشگران حوزه ی ایرانشناسی آشنا شدم . آن ملاقات مقدمه ی دوستی و همکاری ما گردید ودر نهایت به پژوهش در مورد دو باغ سفارت ایتالیا در تهران و ساختمانهای آنها منجر گردید.خلاصه ی این پژوهش به صورت کتابی در ۲۵ خرداد ۱۳۶۹(ژوئن۱۹۹۰)همراه با عکسهایی از این دو مکان چاپ شد و در اختیار ایران دوستان قرار گرفت.در واقع این کار موجب شد که این آثار معماری وهنری برای اولین بار نمایان شود و در معرض دید عموم قرار گیرد ، زیرا به دلیل تعلق این آثار به سفارتخانه ، تا آن زمان فقط عده ی قلیلی و آن هم فقط قسمتهای محدودی از آنرا دیده بودند. سهم پروفسور پیه مونتسه – که در آنزمان وابسته فرهنگی سفارت ایتالیا در ایران بود-در این کار فرهنگی بسیار مهم بود ، زیرا به پیشنهاد ایشان بود که چنین کاری صورت گرفته بود.</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d9%85%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b3-%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d9%81%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%b4-4-2" rel="attachment wp-att-2358"><img title="مهندس کامران صفامنش (4)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-41-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">مهندس کامران صفامنش ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">به خاطر دارم که آن چند روز بزرگداشت حافظ که به همت کمیسیون ملی یونسکو در ایران برگزار شد بسیار پر بار وبا ارزش  بود، چه باعث گرد هم آمدن دوستداران و پژوهشگران فرهنگ ایران و حافظ شناسان گشت ، و در دوران جنگ وپس از انقلاب به عنوان یک پدیده فرهنگی مهم محسوب می شد. در خلال آشناییها آقای پیه مونتسه از فعالیتهای پژوهشی این جانب مطلع گردید و متوجه شد که از جمله در مورد معماری و تاریخ ساختمانهای قدیمی و مکانها و باغهای با ارزش شهر تهران کار می کنم و مرا نسبت به سابقه تاریخی آن دو باغ سفارت ایتالیا و ساختمانهای تاریخی آنها مطلع یافتو بنابر این پیشنهاد کرد که امکان دیدار از این دو باغ وساختمانهای آنها را برایم فراهم کند که در آن روزها برایم فرصت و رخصت بسیار بسیار با ارزش و خوشحال کننده ای بود.</p>
<p dir="RTL">در تهران ضمن دیدار از آن دو باغ و ساختمانها و جزئیات آنها سخنانی بین ما رد وبدل شد و سوالاتی تاریخی در مورد آنها مطرح گردید که زمینه اندیشدن به ابهاماتی شد که هنوز پاسخی نیافته بودند و به تدریج این صحبتهای دوستانه فکر اولیه ی پژوهشی تاریخی و هنری را در ما بوجود آورد .ایشان پیشنهاد کردند که این پژوهش بصورت کتابی توصیفی و خواندنی و بر اساس مدارک تازیخی تهیه گردد وهمراه  با عکسهای رنگی به چاپ برسد .این کار به مدت دو سال به طول انجامید و همواره مورد تشویق و حمایت ایشان قرار داشت.</p>
<p dir="RTL">پروفسور پیه مونتسه نسخه ای از کتابی را در اختیار داشت که در مورد ساختمان تاریخی سفارت ایتالیا در لندن تهیه شده بود و آنرا به عنوان الگویی از نظر قطع و اندازه و حجم  مد نظر قرار داده بودند ودر فکر جذب حمایتهای مالی برای چاپ چنان کتابی بودند .آن کتاب در آن شرایط باید در خارج از کشور به چاپ میرسید تا امکانات لازم برای چاپی  با کیفیت مناسب فراهم گردد.</p>
<p dir="RTL">همزمان با ایشان کار من نیز آغاز گردید. در ابتدا با مطالعه عکسهایی که خود تهیه کرده بودم شروع به شناسایی بیشتر بناها و تهیه ی نقشه ها و کروکیهایی از ساختمان نمودم تا بتوانم با مقایسه ی آنها و توجه به جزئیات ، بیشتر مسائل و نکات تاریخی و سبک شناسی معماری بناها را تکمیل کنم و در طول بازدیدها متوجه جزئیات بیشتری  از نحوه ساخت و سازنده ی بناها وشرایط زمان آنها شدم و همچنین متوجه تابلوهای نقاشی قدیمی بسیار بزرگی شدم که در ساختمان قدیمی سفارتخانه در خیابان نوفل لوشاتو وجود داشت ، از جمله سه تابلوی بزرگ قدیمی که اولین آنها تصویر تمتم قد مردی  از رجال عهد صفوی بود که یک باز شکاری در دست داشت و تابلوی دوم وسوم  نقاشی های ماهرانه وبسیار زیبایی بودند از یک بانوی ایرانی با لباس درون خانه وجزئیات بسیار با ارزشی در مورد لباس ونحوه ی زندگی ایرانی را در بر داشت. کاشی های موجود در بنای باغ فرمانیه نیز بسیار جالب بودند ، از جمله یک قطعه کاشی برجسته که به نظر ما توصیف ساختمان بدون آنها کامل نبود.در تمام این موارد آقای پروفسور پیه مونتسه با علاقه در مباحث فرهنگی ایران  مشارکت می کردند وبا علاقه به داستانهای تاریخی  ای که در پس نقاشیها و کاشیها وجود داشت وارد می شدندو نکات جالبی ابراز می نمودند. علاقمندی ایشان به فرهنگ ایرانی و شعر و ادب فارسی برای من بسیار دلگرم کننده بود.</p>
<p dir="RTL">در رایزنیهای فی مابین پیشنهاد شد که کاشیها و تابلوهای نقاشی نیز در این کتاب توصیف گردد ومرحوم استاد یحیی ذکاء به این منظور پیشنهاد شدند.همچنین برای کامل تر شدن تحقیق پیشنهاد شد که مطلب کوتاهی درباره ی خانواده های مالکین باغها تهیه شود وسرکار خانم دکتر منصوره نظامی مافی(اتحادیه)-استاد پیشین دانشگاه تهران- برای انجام این کار پیشنهاد شدند، که آقای پروفسور پیه مونتسه هر دو پیشنهاد را پذیرفتند وپس از آن با معرفی عکاس ، تهیه ی عکسهیی برای چاپ در کتاب آغاز گردید.</p>
<p dir="RTL">در پانزدهم آبانماه ۱۳۶۸(۶اکتبر۱۹۸۹)یعنی یکسال پس از آشنایی ما در کنگره بزرگداشت حافظ در شیراز، آقای پیه مونتسه اعلام نمودند که شرکتهای بیشتری برای حمایت مالی از چاپ کتاب  علاقمند شده اند وباید هر چه زودترخلاصه ای از مطالب کتاب تهیه و برای آنها ارسال کنیم.با انجام این کار به تدریج حمایت مالی از کتاب صورت گرفت و برای خرید فیلم واسلاید از خارج که در آن زمان امکان تهیه آن در داخل کشور و با کیفیت مناسب وجود نداشت بودجه فراهم گردید.</p>
<p dir="RTL">در این میان بر اساس جستجوی آقای پیه مونتسه در رم و اینکه ایشان از مدارک موجود از زمان خریداری بنا در آرشیو وزارت خارجه ایتالیا آگاهی داشتنداسناد مربوط به خرید و فروش دو زمین را بدست آوردیم و مورد استفاده قرار دادیم که البته نکات جالبی در مورد زمان انجام معامله و شرایط زمان و افراد دست اندر کار مطرح می نمود.</p>
<p dir="RTL">در ماههای بعد بتدریج نوشته ی مرحوم استاد یحیی ذکاء و سرکار خانم دکتر اتحادیه نیز فراهم گردید و آقای پیه مونتسه با دقت در فراهم شددن امکانات و انجام شدن امور به من که مسوولیت هماهنگی و انجام طرح را پذیرفته بودم کممک نمودند.بی تردید علاقه مندی آقای پیه مونتسه و پیگیری و شخصیت ایشان در به سر انجام رسیدن این کار بسیار مؤثر بود.</p>
<p dir="RTL">پژوهش بصورت بسیار وسیعی ابتدا به زبان فارسی فراهم شد و بعد مساله خلاصه کردن مطالب که همواره کار دشواری بوده است پیش آمد ، چه آماده سازی کتاب والگوی انتخاب شده این محدودیت را برای ما بوجود آورده بود.نوشته های مرحوم ذکاء بسیار مفصل بود و همچنین پژوهش انجام شده توسط من وهمکارانم مفصل تر و دارای مطالب بسیار درباره مکان دو باغ و حوزه ی شهری و سابقه ی تاریخی آنها و غیره بود و جزئیات بسیاری راجع به ساختمانها به تفکیک مطرح شده بود که می بایست برای چاپ کتابی نه چندان حجیم گزیده و خلاصه می شدند. به هر صورت ما موفق شدیم گزیده مناسبی از کار انجام شده را به زبان انگلیسی فراهم سازیم و پژوهش و نوشته های مفصل تر تهیه شده برای فرصتهای بعد باقی ماند تاروزی چاپ شود ، گرچه این قسمت از کار سر انجام خوبی نداشت.نوشته ها بعدها در کتاب مفصل تری در اختیار واسطه ی سفارت ایتالیا قرار گرفت که متاسفانه با نبودن افراد علاقمند ودانشگاهی دقیق چون آقای پیه مونتسه به نام افراد دیگری چاپ ونشر شد.</p>
<p dir="RTL">امروز ساختمان موجود در باغ مرکز شهر در خیابان نوفل لوشاتو متاسفانه به صورت متروکه رها شده و دستکاریهایی که در آن ساختمان صورت گرفته زمینه را برای سؤال در مورد چگونگی توجه به حفظ آن مطرح ساخته و همچنین تعمیرات بسیار ساختمانهای باغ فرمانیه و محوطه ی آن نیز به ترتیبی انجام شده که انتظار بیشتری از توجه را توسط مسوولین سفارت ایتالیا طلب می نماید وتخریب ساختمان اصطبل در قسمت جنوبی باغ  و در کنار مکانی که امروز استخر و زمین تنیس در آن ساخته شده نیز مورد سؤال است. به همه اینها می شد به ترتیبی توجه کرد که از مسؤولین و از سابقه ی کشور ایتالیا در حفظ امور و میراث فرهنگی انتظار می رود.»</p>
<p dir="RTL">بعد دکتر کارلو چرتی، ایرانشناس و رایزن فرهنگی ایتالیا در ایران، سخنرانی خود را ارائه کرد:</p>
<p dir="RTL">«حضور در اینجا و شرکت در این مراسم برای من افتخار بزرگی است. من موقوفات افشار را همانند خانه خود می دانم، بیش از هرچیز بخاطر احترام و ارزش زیادی که برای ایرج افشار قائلم و سپس به دلیل دوستی و محبتی که مرا به سایر اعضای خاندان برجسته محمود افشار پیوند می دهد.</p>
<p dir="RTL">پروفسور آنجله میکله پیه مونتسه یکی از برجسته ترین ایران شناسان ایتالیایی است. وی آثار مهمی را به رشته تحریر درآورده است که دیگر دوستان متخصص در این باره توضیحات بیشتری خواهند داد. تنها به گفتن این مورد بسنده می کنم که پیه مونسته، هنگامی که مشغول تدوین فهرست نسخ خطی ایرانی در ایتالیا بود، قدیمی ترین نسخه شاهنامه را در کتابخانه ملی شهر فلورانس یافت. وی کارهای مهم و ارزشمندی در زمینه تاریخ مطالعات و تاریخ ایران در دوران مدرن انجام داده است.</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%84%d9%88-%da%86%d8%b1%d8%aa%db%8c" rel="attachment wp-att-2359"><img title="دکتر کارلو چرتی" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%AA%DB%8C-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر کارلو چرتی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">پروفسور پیه مونتسه پس از بازگشت به ایتالیا از مامریت ده ساله اش در ایران، ابتدا به عنوان مدیر موسسه فرهنگ و سپس به عنوان مشاور فرهنگی روی کار تحقیقی پیرامون حضور ایرانیان در رم و تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاهSapienza متمرکز شد. در همین دانشگاه بود که بنده افتخار همراهی و همکاری با ایشان را داشتم.</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">آنجله از صمیم قلب بهت تبریک می­گویم»</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">سخنران بعد استاد دکتر محمود امیدسالار بود که درباره یک وجه تخصصی دیگر از زندگی علمی پروفسور پیه مونتسه درباره شاهنامه سخنرانی کرد و چنین گفت:</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">« با عرض سلام و ادب خدمت جناب استاد پیه‌مونتسه و دیگر آقایان و خانم‌هایی که تشریف آوردند؛ راستش قرار بود که دیروز بازگردم به جایی که در آن زندگی می‌کنم، متاسفانه یا خوشبختانه آقای آرش افشار به بنده گفتند که جناب پیه‌مونتسه قرار است که در اینجا جایزه‌ای بگیرند و بنده به احترام ایشان، سفرم را یک هفته به تأخیر انداختم.</span></p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b1-2" rel="attachment wp-att-2360"><img title="دکتر محمود امید سالار (2)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-2-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر محمود امیدسالار ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">عرض شود که، آنچه که دربارة جناب استاد پیه‌مونتسه و خدماتش به زبان و فرهنگ و ادب فارسی، باید گفته شود، دوستانی که قبل از بنده صحبت کردند، گفتند. بنابراین اجازه بدهید که فقط در مورد بخش بسیار محدودی که حیطة نسبتاً تخصصی خودم هست صحبت کنم و آن کشف نخسة بسیار مهم فلورانس است که ما واقعا مدیون ایشان هستیم. تنها گله‌ای که بنده دارم این است که چرا بخش دوم را کشف نکردند و امیدوارم که انشاءالله آن هم به یاری خدا یک روزی پیدا شود و افتخار کشف آن نیز نسیب خود استاد پیه‌مونتسه شود. این نسخه متاسفانه مثل هر چیز دیگری در مملکت ما یک قدری بررسی‌اش حالت «حیدری و نعمتی» پیدا کرده. نسخه‌هایی از قبیل نسخة فلورانس که با این همه وقتی کسانی که آشانایی دارند با کتاب‌های خطی به این نسخه نگاه می‌کنند ولو اینکه تاریخش اندکی دست‌خوردگی داشته باشد یا نداشته باشد که به نظر بعضی‌ها دارد و به نظر بعضی‌ها ندارد و بنده نمی‌خواهم وارد آن مطلب شوم، این نسخه مغتنم است؛ هم از نقطه نظر هنر کتاب‌سازی، کتاب‌آرایی و استنساخ و هم از نقطه نظر واژگان و مفردات و کمکی که به تصحیح متن شاهنامه می‌کند. البته بنده یک قدری در مورد تصحیح نظرم با خیلی از استادان دیگر تفاوت دارد. به این معنی که من فکر می‌کنم اهمیت دادن به نسخة اساس، هر نسخة اساسی که می‌خواهد باشد، مگر نسخی که به خط یا نویسنده است یا یک چنین سندیتی دارد، در دورة کامپیوتر دیگر زیاد سندیتی ندارد. یعنی، شیوة تصحیح متن تا حدودی، مثل هر چیز دیگری بر پایة امکانات تکنولوژیک عرضة متن قرار دارد. بنابراین، روزگاری که صحبت از تکیه به نسخة اصل و جنبی انگاشتن نسخه‌های فرعی قلمداد می‌شد، این روزگار به نظر من با وجود کامپیوتر و امکاناتی که کامپیوتر به ما می‌دهد کم و بیش ملغی است. به این خاطر که اگر مصحح کلیه نسخه بدل‌ها را بادقت، مخصوصا نسخه بدل‌هایی که کم نقطه یا بی‌نقطه هستند در پای صفحات و نه آخر کتاب – هیچ کس به آخر کتاب مراجعه نمی‌کند، بنابراین جوان‌هایی که اینجا هستید اگر می‌خواهید کتاب تصحیح کنید از بنده به شما نصیحت اگر می‌خواهید کسی نسخه بدل‌های شما را بخواند، آخر کتاب نذارید چون بنده که خیلی هم به نسخه بدل علاقه و اعتقاد دارم بسیار به ندرت زحمت رفتن به آخر کتاب را به خودم هموار می‌کنم مخصوصا وقتی که کتاب را در چند مجلد عرضه کنید، بنابراین پای ورق که بگذارید بهتر است- به هر روی، اگر نسخه‌های خطی وجوه تفاوت یا ضعف‌های گوناگون نسخی که مصحح استفاده کرده در پای صفحه باشد دیگر اینکه کدام نسخه اصلی و کدام یک فرعی، به نظر من کمابیش ملغی است. اما از نقطه‌نظر شیوة کار یا بدیهیات امر بالاخره می‌باید یک نسخه را نسخة اصل انگاشت و متن آن را اصل قرار داد و با نسخه‌های دیگر مقایسه کرد. از این موضوع راه گریزی نیست، اما اینکه پربها دهیم به نسخة لندن یا نسخة فلورانس یا نسخ دیگر  به نظر من چندان فایده‌ای ندارد. تمام اینها را گفتم که عرض کنم که این دعواهای سر اینکه آیا نسخة فلورانس که آقای خالقی بدان خیلی تکیه کرده است در چاپ خودش، یا نسخة لندن باید بدان تکیه شود یا نسخ دیگر تا جایی که نسخه بدل‌ها در دسترس قرار بگیرد این مطلب، مطلب مهمی نیست. اما خود این نسخه یک خصوصیت و ویژگی‌های مخصوصی دارد که در قیاس با دیگر نسخ، اعتباری در ذهن عده‌ای از متخصصین به این نسخه می‌دهد. طبعا متخصصین دیگری هم هستند که این اعتبار را برای این نسخه قائل نیستند. این مسئله، مسئله‌ای علمی است و نه مسئله‌ای خصوصی و شخصی که بخواهیم در سر و مغز هم بزنیم یا خیلی انتقادات را تیز و تند بکنیم یا جنبة خصوصی بدان بدهیم. این نسخه هست، نسخ دیگر هم هستند و به صورت خیلی علمی و بدون دخالت احساسات و اینها، انسان با آن برخورد می‌کند. جناب پیه‌مونتسه که این نسخه را کشف کردند از این نقطه نظر یک حق بزرگی به گردن مصححین شاهنامه دارند؛ بخاطر اینکه یک متنی را در دسترس قرار دادند که سابق بر این اکتشاف ایشان  موجود نبود و واقعا تکانی به قسمت‌هایی از شاهنامه شناسی دادند. به نظر بنده البته نسخه‌ای که اخیرا آقای دکتر موسوی در بیروت کشف کردند و بنده و مرحوم افشار آن را چاپ عکسی کردیم تا در دسترس فضلا قرار بگیرد، آن نسخه هم از اهمیت شایانی برخوردار است ولی هیچ یک از این نسخه‌ها به خودی خود، نه متن شاهنامه را می‌تواند به ما بدهد و نه خیلی اهمیت و ویژگی‌های خاصی دارد که بخواهیم به آن اتکاء مطلق داشته باشیم. مطلب دیگری را هم دربارة تصحیح متن عرض می‌کنم و عرایضم را به پایان می‌برم و برای آقای پیه‌مونتسه آرزوی سلامت و سعادت و عمر دراز و موفقیت روز افزون می‌کنم. آن مطلب این است که از زمان مرحوم استاد مینوی و استاد خانلری و دیگر فضلا که در اروپا معمولا تحصیل فرمودند یک نوعی شیفتگی و علاقة خاصی به روش‌مند بودن متد‌های غربی در تصحیح وارد ایران شد. ورود این عقاید به نظر بنده کاملا بلامانع است. هرچه بتوانیم از هر فرهنگی بگیریم و بر پایة آن بومی‌سازی کنیم و چیزی از آن درآوریم بسیار هم خوب است. اما یک نکته را فضلایی که این مطالب را وارد، به قول امروزی‌ها «گفتمان» علمی تصحیح متن کردند در نظر نگرفتند و آن این است که همانطور که با تاریخ تصحیح متن در اروپا آشنا هستید، می‌دانید که بیشتر تئوری و کارکرد‌های این فن از فضلا و علمایی پیدا شد که در اصل بر روی متون مذهبی کار می‌کردند از قبیل انجیل و غیره و یا روی متون ادبی کلاسیک اروپایی، آدم‌هایی مثل بنتلی، اراسموس و غیره پایه‌گذاران این فنی بودند که بعد‌ها در خیلی از محققین انگلیسی و امریکایی و اروپایی به حد قابل توجهی از پیشرفت رسید، آنها با متون مذهبی خود شروع کردند. بنده فکر می‌کنم که اگر، محققین ما هم توجه بکنند به آنچه که محدثین در تصحیح متن، در تصحیح اسامی در تصحیح عبارات حدیث به کار بردند، بسیار بسیار ممکن است که ما بتوانیم شیوه‌های اجداد خود را دوباره کشف کنیم و اینها را با آنچه که از تکنیک فرنگی می‌دانیم تلفیق کنیم و یک تکنیک ایرانی کمابیش خالص بوجود آوریم. بخاطر اینکه تمدن ما در این مملکت همیشه پیشتاز بوده است در تمدن اسلامی. اگر شما آن هستة مرکزی اعتقادی اسلام را که در بین همه مسلمین مشترک است کنار بگذارید، پیشرفت‌های علمی و ادبی تمدن اسلامی، یعنی روبنایی که بر این هسته اصلی بنا شده بیشتر مرهون کوشش‌های علما و فضلا و دانشمندان ایرانی بوده است. بنابراین بنده هیچ علتی و هیچ دلیلی نمی‌بینم که به همان شیوه‌ای که سابق بر این کار می‌کردیم و همان کوشش‌هایی را که در راه اعتلای دانش به کار می‌بردیم بدون توجه به این که این مطالب را از کجا اخذ می‌کنیم، زیرا همانطور که می‌دانید در تمدن ما از هند و روم و از هرجای دیگری که مقدور بود، ایرانی‌ها مطالبی را گرفتند و بومی کردند و این جهش را در تمدن اسلام به وجود آوردند. حال یک گوشة تمدن و تحقیق و علم، همان مسئلة تصحیح متن است. تصحیح متن هم به خاطر اهمیت قرآن در تمدن اسلامی و بخاطر اهمیت حدیث، یک مرکزیت خاصی برای علمای ما داشته و دارد. بنابراین من به جوان‌هایی که اهل فن هستند این توصیه را می‌کنم که نه از نوآوری‌ها و تکنیک غربی غافل بشید و نه از مرده‌ریگ نیاکانتان.</p>
<p dir="RTL">والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته. »</p>
<p dir="RTL">سخنران پایانی دکتر منصوره اتحادیه بود که درباره زندگی علمی و ادبی پروفسور پیه مونتسه سخن گفت:</p>
<p dir="RTL">« با درود بر زنده یاد ایرج افشار که عمری را در راه پیشرفت و توسعه تاریخ و فرهنگ ایران زمین گذاردند و با تشکر از برگزارکنندگان بزرگداشت آنجلو پیه‌مونتسه.</p>
<p dir="RTL">آشنایی و دوستی من با استاد آنجلو پیه‌مونتسه به زمانی باز می‌گردد که ایشان رایزن فرهنگی سفارت ایتالیا در ایران بودند. در آن هنگام علاوه بر تبادل نظر و بحث‌های تاریخی و شرکت در چند همایش بین‌المللی، در پاییز ۱۳۷۴ ایشان سخنرانی مبسوطی در نشر تاریخ درباره شناخت قرآن در ایتالیا در قرن پانزدهم میلادی ادا کردند. همچنین به پیشنهاد ایشان در تدوین کتاب سفارت ایتالیا با مهندس کامران صفامنش و مرحوم دکتر یحیی ذکاء همکاری داشتیم. مهندس صفامنش معماری بنا و باغ‌سازی را توصیف کردند و شرح دادند و دکتر ذکاء به جنبه‌های هنری و کاشیکاری بنا پرداختند و من زندگانی پر ماجرای فیروز میرزا نصرت الدوله صاحب این ساختمان را توضیح دادم.</p>
<p dir="RTL">من شخصا با بعضی از نوشته‌های آنجلو پیه‌مونتسه آشنا هستم، از جمله مقالات ایشان درباره قشون ایران در دوره ناصری تحت عنوان «افسران ایتالیایی در خدمت ایران قاجار» که در مجله تحقیقات تاریخی، علمی، پژوهشی، در ۱۳۶۸ منتشر شد.</p>
<p dir="RTL">و مقاله «ارتش ایران در سال های ۱۸۷۴و۱۸۷۵، ساختار و سازماندهی آن از دید ژنرال انریکوآندره» که در مجله تاریخ معاصر در سال ۱۳۷۰ منتشر شد.</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%a7%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d8%af%db%8c%d9%87-3" rel="attachment wp-att-2361"><img title="دکترمنصوره اتحادیه (3)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%87-3-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر منصوره اتحادیه ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">همچنین با کتاب پرارزش «ایتالیا و اصفهان ۱۵۴۳-۱۹۸۹» که به مناسبت برگزاری نمایشگاه تکنولوژی ایتالیا در اصفهان و چهارصدمین سال پایتختی اصفهان و یادبود روابط دوستانه ایران و ایتالیا در ۱۳۷۰ تدوین کردند، آشنایی دارم. این کتاب حاوی این نکات است.</p>
<p dir="RTL">در زمان ازون حسن آق قیونلو به سال ۱۴۷۴/۹۰۰ق.</p>
<p dir="RTL">اصفهان در زمان شاه عباس صفوی</p>
<p dir="RTL">اغذیه در اصفهان</p>
<p dir="RTL">زاینده رود</p>
<p dir="RTL">خصوصیات شهر اصفهان:</p>
<p dir="RTL">بارعام در باغ سلطنتی اصفهان در سال ۱۶۹۴/۱۱۰۵ق.</p>
<p dir="RTL">اهدای نشان پاپ به امام جمعه اصفهان ۱۸۶۴/۱۲۸۱ق، ستون های مسجد جمعه اصفهان و ساختمان عالی‌قاپو در اصفهان. شاید مهم‌تر از همه قسمت‌های کتاب کتابشناسی ایتالیایی اصفهان می‌باشد که آنجلو پیه‌مونتسه تهیه کرده است.</p>
<p dir="RTL">شایان ذکر است که اثار پیه‌مونتسه بسیار گسترده و متنوع‌تر از آن است که در فرصت کوتاه بتوان به بحث درباره آنها پرداخت، زیرا ایشان از سال ۱۳۵۰‌ش تا به امروز به پژوهش درباره تاریخ و ادبیات ایران، مشاهیر ایران، روابط ایران و ایتالیا پرداخته است. رابطه دیرینه ایران و ایتالیا هیچگاه خصمانه یا استعماری نبوده است، از این جهت دیدگاه آنجلو پیه‌مونتسه با بسیاری از شرق‌شناسان تفاوت دارد. ازجنبه‌های جالب توجه تحقیقات ایشان معطوف به فرهنگ‌ها و تاثیرپذیری از همدیگر بوده است.</p>
<p dir="RTL">بطور کل اکثر مسائلی را که آنجلو پیه‌مونتسه در آن باره تحقیق و تفحص می‌کند، مسائلی ناب و کمتر شناخته شده‌اند، به همین مناسبت در اینجا به اختصار به معرفی منبعی خواهم پرداخت که شاید برای بعضی از محقیقن کمتر شناخته شده است. این منبع «گنجینه لغت» نوشته پادری آنجلو است و توسط دکتر کریم مجتهدی در مجله آینده در سال ۱۳۶۴ معرفی شده است و سپس در کتاب وی «آشنایی ایرانیان با فلسفه های جدید غرب» در سال ۱۳۸۴چاپ شد و من با اجازه ایشان این کتاب را در اینجا معرفی می‌کنم.</p>
<p dir="RTL">همانطور که می‌دانیم رابطه ایران و غرب در تمام دوره مغول و تیموری قطع نشد و همچنان در دوره قرقویونلو، آق قویونلو نیز ادامه داشت، اما با فتح قسطنطنیه به دست ترکان عثمانی در سال ۱۴۵۳ م/۸۵۷ق، این رابطه بخصوص در زمینه تجارت لطمه دید.</p>
<p dir="RTL">اروپائیان از آن پس در معرض خطر حملات عثمانی قرار گرفتند، و بخصوص از پیشرفت ترکان به سوی اروپا واهمه داشتند، به این دلیل توجه خود را معطوف به ایران کردند. سلسله صفویه در سال ۱۵۰۲ م به قدرت می‌رسد، و برای حفظ تمامیت ارضی، ملی و استقلال ایران در مقابل عثمانی در صدد یافتن متحدان جدیدی در مقابل دولت عثمانی بر می‌آید، به همین سبب به رواج مذهب تشیع نیز می‌پردازد و از این طریق به عنوان متحد بالقوه‌ای برای اروپائیان در می‌آید. بنابراین از یک سو رفت و آمد دیپلمات‌ها، سیاحان و تجار اروپایی با انگیزه سیاسی و تجاری گسترش و تداوم می‌یابد و از سوی دیگر مبلغان مذهبی وابسته به واتیکان برای تبلیغ دین عیسویت بین ارامنه و آسوریان به ایران سفر می‌کنند. عده‌ای از آنهاعلاوه بر تبلیغ مذهب، نقش سیاسی نیز به عهده داشتند و برای تضعیف دولت عثمانی ایرانیان را ترغیب به جنگ علیه ترک‌ها می‌کنند و از طرف دیگر ترکان را علیه ایران تحریک می‌کردند. تعدد سفرنامه و کتاب از قرن ۱۷ میلادی به زبان‌های مختلف اروپایی درباره ایران، نشانه توجه اروپائیان به این کشور می‌باشد، تا به شناخت و نفوذ هرچه بیشتر دست یابند. گفتنی است بنا به نوشته پادری آنجلو، در این وقت زبان ایتالیایی بیش از هر زبان دیگری در ایران رواج داشته است.</p>
<p dir="RTL">از اواسط قرن ۱۷ در لیدن و آمستردام در هلند و سپس آکسفورد و لندن چاپخانه‌ها حروف فارسی ابتیاع کردند و به چاپ ترجمه کتاب‌های دینی به زبان فارسی و کتاب‌های فارسی مبادرت ورزیدند. چنانچه اولین چاپ گلستان سعدی با حاشیه‌های لاتینی در ۱۶۶۴م در لندن به چاپ رسید. عده ای از اشخاص که به ایران رفت و آمد داشتند، فارسی آموختند و بعضی از آنها سال‌ها در ایران اقامت گزیدند، مانند کشیش کارلو لئونلی از فرقه کارملیت- که بیست سال از ۴۹-۱۶۲۹م در ایران بود و فرهنگی به زبان لاتین و دستور زبان فارسی تدوین کرد. در نیمه اول قرن ۱۷ پدر رافائل دومانس، حدود ۲۰سال در صومعه‌ای در اصفهان زندگی کرد و کتابی درباره «دولت ایران» در سال ۱۶۶۰ منتشر کرد. همچنین نسخه خطی یک فرهنگ ایتالیایی فارسی نیز در سال ۱۶۴۸ تدوین شد که در کتابخانه ملی اسپانیا نگهداری می‌شود. در سال ۱۶۶۹ نیز ادمند کاستلی فرهنگ لغتی به هفت زبان در لندن چاپ می‌کند. بنابراین گنجینه لغتی که در اینجا معرفی می‌شود، اولین فرهنگ لغت محسوب نمی‌شود، اما بنا به گفته دکتر مجتهدی کامل‌ترین آن است. این اثر به ۴زبان لاتین، ایتالیایی، فرانسه و فارسی در سال ۱۶۸۴ در آمستردام چاپ می‌گردد. نویسنده آن به طوری که اشاره شد پادری آنجلو کارملیت فرانسوی اهل تولوز است.</p>
<p dir="RTL">عنوان لاتین آنGazophylacium Linguae Persarum می‌باشد که ترجمه تحت‌اللفظی آن گنجینه زبان پارسیان است. بنا به نوشته مولف کتاب گازاGaza به معنی گنج است که از فارسی به زبان لاتین وارد شده است و به این دلیل عنوان«گنجینه زبان پارسیان» عنوان مناسبی است. در آغاز کتاب به فارسی نوشته شده است «لغه فرنگ و پارس تالیف بنده و قربان حضرت ایسوع پادری آنجلو کرملیط مولود شهر و دیوان عظیم ممالک فرانسه طولوزه». همچنین به زبان لاتین نوشته شده است: «اثر مفید لازم برای مبالغتی که به شرق می‌روند، برای استادان زبان‌ها، برای محققان کتب مقدس، برای بازرگانان و برای جهانگردانی که به کشورهای شرقی رهسپار می‌شوند».</p>
<p dir="RTL">کتاب به پاپ اینوسان یازدهم اهدا و در ابتدای آن نامه‌ای از وی منتشر شده است که سهم مهم تبلیغات و هدف سیاسی آن مشخص می‌گردد. چنانچه نوشته است: «اسلحه‌های شما عبارت از مبلغان و تبلیغات و کاربرد زبان‌ها است». پادری آنجلو می‌نویسد که پاپ در طبع کتاب می‌کوشید و بودجه‌ای هم اختصاص داده بود به جنگ با ترکها.</p>
<p dir="RTL">او در مقدمه کتاب جریان آشنایی‌اش را با زبان‌های شرقی و مسافرت به شرق را شرح می‌دهد. وی در رم زبان عربی آموخت و سپس به شرق سفر کرد و در دورة شاه سلیمان صفوی در سال ۱۶۶۴ وارد اصفهان شد. وی در صومعة کاتولیک‌ها – که اکثر کشیشان آن کارملیت بودند- فارسی را آموخت و خیلی زود توانست بدون مترجم با مردم محاوره کند. وی در حدود پانزده سال در ایران زندگانی کرد و بنا به گفتة خودش به سختی توانست «این گنجینه را که از زر و سیم نیست و از درون خاک بیرون نیامده است» را تهیه کند و هدف خصمانه او نیز کاملاً واضح است چون می‌نویسد امید دارد که با تدبیر جنگی و سیاسی و فرهنگی پیروزی قطعی نصیب مسیحیت شود. وی در سال ۱۶۷۸م ایران را ترک کرد و به بصره، حلب، طرابلس و قبرس سفر کرد. سپس از راه استامبول به رم رفت. او برای چاپ کتابش به پاریس سفر کرد اما موفق به چاپ آن نمی‌شود. ولی پس از چندی برای انجام امور رسمی و وظایف کشیشی به آمستردام اعظام می‌گردد. در آمستردام حروف عربی تهیه می‌کند و به نوشتن مقدمه و آنچه مدت ۱۵ سال جمع‌آوری کرده بود می‌پردازد. در نیمه کار به این نتیجه می‌رسد که از بعضی ضرب‌المثل‌های فارسی نیز استفاده کند و این امر موجب دوباره کاری می‌شود. سرانجام موفق می‌شود که کتاب خود را در آن شهر چاپ کند.</p>
<p dir="RTL">کتاب شامل این قسمت‌هاست:</p>
<p dir="RTL">نامه مولف به پاپ اینوسان یازدهم، مقدمه مولف به زبان لاتین، تشویق‌نامه اشخاصی که نسخة خطی کتاب را خوانده بودند از جمله:سفیر فرانسه در استامبول، نامه‌ای از دفتر پادشاه فرانسه لویی ۱۴، الفبای زبان فارسی و تلفظ آنها، کلمات مشابه زبان فارسی و اروپایی، بعضی نکات دستوری، بحثی دربارة دین مسیح، دکتر مجتهدی خاطرنشان می‌کند که دربارة تشابه زبان فارسی و اروپایی، امروز این قسمت به لحاظ علمی چندان معتبر نیست، فقط نمونه‌ای از زبان‌شناسی تطبیقی ابتدایی است به خصوص که تشابه ظاهری کلمات در نظر گرفته شده است مانند: ابرو Brow به لاتین و انگلیسی، آدم homo به لاتین، انبر anbra به لاتین، اسطرلاب astabalium به لاتین، اطلاس atlas، بالاخانه balcon به فرانسه، بستر balster بلژیکی</p>
<p dir="RTL">گفتنی است که در پایان کتاب نام چند نفر که اثر را دیده و از آن تمجید کرده‌اند را ذکر می‌کند، از جمله شاردن که این کتاب را قبل از چاپ در هلند دیده و از آن تمجید کرده است.</p>
<p dir="RTL">پاردی آنجلو علاوه بر آوردن معانی لغات، گاه به نحوة زندگی ایرانیان، به آدام و رسوم و همچنین فرهنگ و ادب ایرانی‌ها و بعضی از ضرب‌المثل‌های فارسی نیز اشاره دارد. او بعضی از کتاب‌های فارسی مانند شاهنامه و جامع عباسی را نیز نان می‌برد. همچنین دربارة وضع اجتماعی و تشکیلات دورة صفوی –که مشاهده کرده بود- مطالبی نوشته است. دکتر مجتهدی به بعضی از اشتباهات املایی که در ترجمه مفاهیم وجود داشته است، اشاره می‌کند، اما این امر از اهمیت کتاب نمی‌کاهد.</p>
<p dir="RTL">البته سفر‌نامه‌های این دوره برای شناخت جامعة ایران منابع بسیار مهمتری هستند، مانند سفرنامة پیترو دلاواله یا  تاورنیه و البته شاردن و بسیاری دیگر چون همیشه می‌توان نکات تازه‌ای از آن‌ها دریافت، چنانچه در سفرنامه شاردن مسائل مربوط به خلیج فارس تاکنون چندان مورد توجه قرار نگرفته است. ولی در اینجا هدف معرفی اجمالی این کتاب ود، اگر کسی علاقه‌مند باشد باید به مقالة دکتر مجتهدی و البته خود کتاب رجوع کند، چون منبع بسیار ارزشمندی است که باید هم از لحاظ تاریخی و زبان‌شناسی و هم از نظر مسائل اجتماعی مورد بررسی دقیق قرار گیرد و تحلیل عمیق گردد.»</p>
<p dir="RTL">سپس علی دهباشی متن منشور بنیاد موقوفات دکتر افشار را خطاب به پروفسور پیه مونتسه قرائت کرد:</p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>دانشمند ایرانشناس جناب آقای آنجلو میکله پیه مونتسه</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>شما دوست دیرینه ایران­اید و دنیای ایرانشناسی آگاهی از سابقه ایرانشناسی در ایتالیا را مدیون شماست.</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>شما سالهاست که با همتی بلند و شوقی بسیار به تحقیقات ایرانشناسی پرداخته­اید و ایران دوستان را از نوشته­های محققانه و مبتکرانۀ خود بهره­ور ساخته­اید.</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>شما در شناخت نسخ خطی و دستیابی به مجموعه­های دورافتاده در زوایای ایتالیا همتا ندارید. سالهاست که نسخه­های دیرینه را می­یابید و معرفی می­کنید و نمونه برجستۀ آن، فهرست نسخه­های خطی در کتابخانه­های ایتالیاست که در نوع خود بیمانند است.</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>شما اقدم نسخ شاهنامه فردوسی یعنی نسخه مورخ ۶۱۴ ق را در گوشه­ای از فلورانس شناختید و به جهانیان شناساندید و این نسخه، ضابطۀ تصحیح شاهنامه را دگرگون ساخت.</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>شما یکی از قدیم­ترین و نفیس ­ترین نسخه­ های منطق ­الطیر عطار، یعنی نسخه مورخ ۸۵۷ ق را درکتابخانه تورینوی ایتالیا به دست آوردید که از نسخه ­های مصور کم­ نظیر و شاید یگانه منطق ­الطیر مصور است.</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>شما، کتاب گرانقدر تاریخ ادبیات ایران به زبان ایتالیایی، و کتابشناسی ایران در زبان ایتالیایی را تألیف نمودید که کتاب اخیر قریب به هزار صفحه و دربردارندۀ نام و مشخصات ۶۸۵ کتاب و مقاله است و این دو اثر بزرگ گواه کوشش­های ایرانشناسی ایتالیاست و طبعاً ما هم سپاسگزار زحمات سالهای دراز شماییم.</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>شما در مدت نه سالی که به رایزنی فرهنگی در ایران منصوب شده بودید فعالیت­های فرهنگی گسترده­ ای انجام دادید که از آن جمله است انتشار کتابهای ارزشمند « ایتالیا و اصفهان»، « سفارت ایتالیا در تهران» که این نیز نتیجه دانش و ذوق و اطلاعات وسیع شماست.</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>شما سالها در دانشگاه استراسبورگ تدریس کرده و دانشجویان زیادی در رشته ایران­شناسی پرورده­اید که اکنون جمعی از آنها در دانشگاههای جهان بر کرسی تدریس ایران­شناسی نشسته ­اند.</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>اکنون موجب سرافرازی است که بیستمین جایزه تاریخی و ادبی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی به شما تقدیم می­ گردد که شامل یک قطعه پایزه از چهره واقف و یک تخته قالیچه ابریشمی نائینی است که نام شما بر آن بافته شده و نمونه ای است از هنر والای سنتی کشور ایران.</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>دکتر سید مصطفی محقق داماد</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>رئیس شورای تولیت</strong></p>
<p dir="RTL">علی دهباشی پس از قرائت منشور ااشاره کرد که جایزه به پروفسور پیه مونتسه از سوی زنده یاد ایرج افشار به هیئت گزینش که مرکب است از : دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ دکتر ژاله آموزگار ـ دکتر جلاق خالقی مطلق ـ دکتر محمود امیدسالار ـ کاوه بیات و دکتر حسن انوری پیشنهاد شد که از سوی هیئت گزینش مورد تأیید و استقبال قرار گرفت.</p>
<p dir="RTL">سپس از دکتر سید مصطفی محقق داماد و پروفسور پیه مونتسه دعوت کرد و از قالیچۀ اهدایی موقوفات رونمایی شد و پروفسور مونتسه طی سخنانی چنین گفت:</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82-%d8%af%d8%a7%d9%85%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%81%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%be%db%8c%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b3%d9%87-2-2" rel="attachment wp-att-2362"><img title="دکترمحقق داماد و پروفسورپیه مونتسه (2)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%85%D8%AD%D9%82%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%BE%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%B3%D9%87-21-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر سید مصطفی محقق داماد و پروفسور آنجلو میکله پیه مونتسو ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">« نخستین سخن ابراز تشکر و سپاسگزاری از استاد گرامی شادروان ایرج افشار. از همة سخنرانان نیز تشکر می‌کنم و همینطور از همة خانم‌ها، آقایان، اساتید، محققان و دوستان که تشریف آوردند. چهل و یک سال پیش، در ۱۹۷۰ میلادی که جناب استاد ایرج افشار برای یک کنگرة بین‌المللی در مورد ایران در قرون وسطی به روم تشریف آورده بودند و این فرصت بود که در آن زمان با ایشان آشنا شدم. البته، ایشان با ما آشنا شدند و ما را شناساندند. در آن زمان کتابی ایشان کتابی که نوشته بودند به نام «بیاض سفر» را به من تقدیم کردند. [کتاب حاوی] یادداشت‌های سفرهایی که سراسر جهان می‌کردند از جمله سفر به روم. در این خصوص یک گزارش در این کتاب آمده دربارة ایران‌شناسی و ایران‌شناسان معاصر در ایتالیا و از جمله این فقیر حقیر هم معرفی شدم. حقیقت این است که بیشتر از تحقیقات من تا از تحقیقات دیگران و اساتید بزرگ و مشهور نوشت؛ تحقیقات دوران جوانی‌ام. دومین کتابی که نسخه‌ای از آن را به من تقدیم کردند «کتاب‌شناسی فردوسی» بود. البته در آن زمان مکاتبه با یکدیگر را شروع کرده بودیم و دوستی‌ای میان ما ایجاد شده بود، بنیان این دوستی، دانش‌دوستی بود. به ویژه میان ما، مکاتبه در خصوص نوشته‌های یکدیگر انجام می‌شد. چند رشته تحقیقی، پژوهش‌هایی که عبارت است از کتاب‌شناسی، ایران‌شناسی، در آنچه که مربوط به خودم است ایران‌شناسی در ایتالیا از اوایل قرن ۱۴ میلادی، دوران ایلخانان در ایران و آنچه که مربوط به خود ایشان بود، ایران‌شناسی در ایران و در جهان و رشتة سوم نسخه‌شناسی و سپس پژوهشی در باب اسناد تاریخی، تاریخ دوران قاجار. بنابراین، یک دوستی دائم و متداوم میان ما شکل گرفت. همة ملاقات‌هایی که با ایشان داشتم به خصوص زمانی که عهده‌دار خدمت دیپلماتیک در تهران بودم این فرصت را بوجود آورد که در دفعات مکرر ایشان را زیارت و با ایشان صحبت کنم. همواره صحبت اخبار در مورد یک نسخه، در مورد یک نویسنده در مورد یک تاریخ، سند و &#8230; انجام می‌شد. آن دوران یعنی تقریبا ۲۰ سال پیش و سالهای بعد، به این موضوع پی‌بردم که زمانی که در دانشگاه تدریش می‌کردم نیز بر من و همکاران خارجی دیگرم که در کشورهای خودمان پژوهش می‌کردیم آشکار شد که سه مرجع تحقیق در زمینه ایران‌شناسی وجود دارند. یکی از این ستاره‌های دانش – البته این نظر شخصی من است- جناب ایرج افشار بود، هنگامی که تحقیقی انجام میدادیم و به اخبار، اطلاعات و یا جزییاتی نیاز داشتیم به ایشان رجوع می‌کردیم. ستارة دوم در زمینة نسخه‌شناسی و فیولوژی متون فارسی، جناب استاد محقق دانش‌پژوه است و ستارة سوم جناب استاد باستانی‌پاریزی است. پیوندی با این سه استاد داشتم و دارم که بنیان آن همین دوستی برای دانش است. نوشتن و خواندن نام خانوادگی من در ایران و به خط فارسی مشکل ایجاد می‌کند. زمانی که رایزن فرهنگی سفارت ایتالیا بودم با افراد زیادی آشنا شدم و با آنها ملاقات می‌کردم. تلفظ نام خانوادگی من به این شکل در می‌آمد «پیر»، همین و بس! سبب آن این است که هیچ کلمه در زبان فارسی با هجای نام خانوادگی من شروع نمی‌شود. بعد از ظهری در همین حوالی، جناب ایرج افشار قرار ملاقاتی با من داشتند. بنده به منزل ایشان در کوچة سروناز رفتم. همین که رسیدم، ایشان را دیدم که لباس کوهنوردی بر تن داشتند و از یک گردش در کوهستان باز می‌گشتند. به ایشان عرض کردم، جناب استاد می‌دانید معنی اسم من به زبان فارسی چه می‌شود؟ ایشان گفتند: البته، «پیه مون» به زبان فرانسه می‌باشد و روستایی است در شمال غربی ایتالیا. عرض کردم: درست است،  پیه‌مونتسه در اصل از همان منطقه ریشه می‌گیرد و به زبان فارسی می‌شود «کوهپایه‌ای». و اسم من یعنی «آنجلو میکله»، واژه آنجلو که اصل آن یونانی است به معنی فرشته است و میکله، همان میکائیل است. بنابراین، اضافه کردم که «آنجلو میکله» نام من است و زیرا در شهری در بالای کوهی در منطقة «گرگانو» در جنوب شرقی ایتالیا است متولد شدم که نام آن شهر به فارسی می‌شود «کوی فرشته مقدس». و طبق روایت مسیحی، میکائیل سرور فرشتگان و مدافع خداوند و آدمیان در یکی از غارهای این کوه در قرن پنجم میلادی ظهور کرد.</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%81%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a2%d9%86%d8%ac%d9%84%d9%88%d9%85%db%8c%da%a9%d9%84%d9%87-%d9%be%db%8c%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b3%d9%87-3" rel="attachment wp-att-2363"><img title="پروفسورآنجلومیکله پیه مونتسه (3)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A2%D9%86%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%84%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%B3%D9%87-3-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">پروفسور آنجلو میکله پیه مونتسه ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">سال گذشته، پژوهشی نوین را شروع می‌کردم که نامه‌ای از ایرج افشار توسط ایمیل به دستم رسید که این جایزه را در صورت موافت من و به شرط آنکه شرح‌حال خودم و کتابشناسی تحقیقات خودم را برایشان ارسال کنم، به من خواهند داد. من جواب دادم اما دوباره نامه‌ای دیگر نوشتند و این اتفاق در ۱۲ ماه و یک روز پیش اتفاق افتاد. من که ده سال اخیر خدمت دیپلماتیک را در ایران ترک کرده بودم، پژوهش‌هایم را در یک مورد متمرکز کرده بودم یعنی شهرهای ایتالیا و نسخه‌های خطی و اسناد تاریخی و غیره. اما من استاد زبان و ادبیات فارسی در روم بودم و شهروند روم نیز شده بودم؛ بنابراین خواستم جوابی به این سوال بدهم که «روم و ایران چه وجه مشترکی با هم دارند». لذا، تحقیق کرده‌ام آنچه را که از ایران می‌توان در روم دید. این موضوع تاثیر نگارش ایران در بناهای باستان و تاریخی و هنری روم را نشان می‌دهد که عبارت است از ۱- باستان‌شناسی. ۲- کاخ‌ها و کلیسا‌ها. توضیح این موضوع را در کتابی آورده‌او که چاپ آن را به ناشری پیشنهاد کرده‌ام. این موضوع به اتمام رسیده بود و پژوهشی دیگر را آغاز کرده بودم که نامة جناب افشار به بنده رسید. این پژوهش نوین فهرست همة نسخ خطی و همة اسناد تاریخی فارسی است که در واتیکان نگه داشته می‌شود. چون همه اینها چه نسخ و چه اسناد تاریخی هنوز کاملا مشخص نیست. جهانگردی در زمان شاه‌عباس به ایران آمده بوده و یک مجموعه نسخه‌های خطی فارسی را تهیه کرده بود و این مجموعه همچنان موجود است اما کامل نیست. من نسخه‌های دیگر را پیدا کردم.</p>
<p dir="RTL">آرزو داشتم در چنین جلسه‌ای این موضوعات را خدمت ایرج افشار اعلام کنم[که فرصت آن پیش نیامد]. اما تصور می‌کنم که همچنان جان وی در میان ما زنده است.»</p>
<p dir="RTL">در پایان مراسم سردبیر مجله بخارا از طرف شورای تولیت و خانوادۀ ایرج افشار : خواهران و برادران و فرزندان ایشان که آرش افشار به نمایندگی از طرف بهرام و کوشیار در این مراسم حضور دارد از سخنرانان ، استادان و دانشجویان تشکر کرد و به ویژه از دکتر علی افخمی، ریاست مؤسسه لغت نامه دهخدا و مرکز بین المللی آموزش زبان فارسی ـ کتابخانه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی ـ دایره العمارف بزرگ اسلامی ـ آقای سید محمود دعایی و روزنامۀ اطلاعات  ـ مدیریت انتشارات سخن ـ همکاران مطبوعاتی در روزنامه شرق و خبرگزاری های ایسنا و مهر ، دانشجویان رشتۀ ادبیات و تاریخ که از دانشگاههای تهران، کرمان، رشت ، تبریز، یزد و دیگر دانشگاهها که خود را به این مراسم رسانده اند و همچنین از آقایان نادر مطلبی کاشانی، کارگاه داود زمانی نائینی ، سعید قربانی و سید جواد میرهاشمی تشکر کرد.</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://bukharamag.com/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%a7/img_7741" rel="attachment wp-att-2364"><img title="IMG_7741" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/IMG_7741-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">از راست : آرش افشار، دکتر محمود امیدسالار، پروفسور پیه منتسه، دکتر علی افخمی،سیروس علی نژاد، دکتر کارلو چرتی، علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p><span style="font-size: small;">از جمله شخصیت هایی که در مراسم حضور داشتند : حسن انوری ـ محمد ابراهیم باستانی پاریزی ـ هوشنگ دولت آبادی ـ محمد استعلامی ـ ژاله آموزگار ـ پیروز سیار ـ نوش آفرین انصاری ـ عبدالمحمد روح بخشان ـ ابراهیم تیموری ـ علی اصغر سعیدی ـ ایرج پارسی نژاد ـ توفیق سبحانی ـ فریبا افکاری ـ سوسن اصیلی ـ سید عبدالله انوار ـ سرمد قباد ـ کریم اصفهانیان ـ مجید تفرشی ـ علی بهرامیان ـ سید علی آل داود ـ بدرالزمان فریب ـ فریدون جهانشاهی ـ احسان نراقی ـ سیروس علی نژاد ـ محمد بفایی ـ علی رواقی ـ فرهاد طاهری ـ شهرام ناظری ـ پژمان فیروزبخش ـ اکبر ایرانی ـ محسن جعفری مذهب  ـ کاوه بیات ـ فریده رازی ـ سید کاظم موسوی بجنوردی ـ محمد حسن ابریشمی ـ عبدالکریم تمنا ـ محمد حسن حامدی ـ بیوک رضایی ـ حمید جعفری ـ عنایت الله مجیدی</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.09.2366.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شب دانیل کلمان/ میعاد راشدی فر</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.09.2340.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.09.2340.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 19:23:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[شب دانیل کلمان]]></category>
		<category><![CDATA[شب های بخارا]]></category>
		<category><![CDATA[شبهای بخارا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=2340</guid>
		<description><![CDATA[نود ویکمین شب مجله بخارا به نام « شب دانیل کلمان» با همکاری دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه آزاد ـ واحد مرکزی عصر روز دوشنبه ۷ آذرماه در سالن اجتماعات دانشکده با سخنرانی علی دهباشی آغاز شد . علی دهباشی با تقدیر از دکتر محمد زیار رییس دانشکده به شخصیت فرهنگی وی اشاره کرد و او [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://bukharamag.com/1390.09.2340.html/100x70-3" rel="attachment wp-att-2341"><img class="alignnone size-medium wp-image-2341" title="100x70" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/100x70-210x300.jpg" alt="" width="210" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">نود ویکمین شب مجله بخارا به نام « شب دانیل کلمان» با همکاری دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه آزاد ـ واحد مرکزی عصر روز دوشنبه ۷ آذرماه در سالن اجتماعات دانشکده با سخنرانی علی دهباشی آغاز شد .</p>
<p dir="RTL">علی دهباشی با تقدیر از دکتر محمد زیار رییس دانشکده به شخصیت فرهنگی وی اشاره کرد و او را جز معدود کسانی معرفی کرد که نقش فرهنگی خود را در کنار نقش اداری به عنوان شخصیت فرهیخته و صاحب قلم در جامعه ایفا می کند.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.09.2340.html/img_9814-3" rel="attachment wp-att-2344"><img class="alignnone size-medium wp-image-2344" title="IMG_9814" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/IMG_98142-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر محمد زیار، دکتر سعید فیروزآبادی و علی دهباشـی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">در ادامه به معرفی کوتاهی از نویسنده معاصر آلمانی &#8220;دانیل کلمان&#8221; پرداخت.</p>
<p dir="RTL">« دانیل کلمان نویسنده معاصر آلمانی درسال ۱۹۷۵  درمونیخ از پدری کارگردان   ومادری هنر پیشه  متولد شد.در    ۱۹۸۱  به همراه خانواده اش  به وین رفت و همانجا در مدرسه ی مسیحی تحصیل کرد و بعد ها تحصیلاتش رادر زمینه ی فلسفه و زبان و ادبیات آلمانی ادامه داد.تا کنون بسیاری از نوشته های او در فهرست پر فروشترین کتابهای اروپا بوده است و برخی از آنها به بیش از ۴۰ زبان ترجمه شده و جوایز متعددی را از آن خود کردهاز جمله جوایز ادبی ۲۰۰۶و۲۰۰۸ در آلمان. همچنین دکتر سعید فیروز آبادی کتاب&#8221; من و کامینسکی &#8221; او را به زبان فارسی برگردانده است وی اشاره ای به دیگر آثار کلمان از جمله  مساحی زمین و اثر تازه اش شهرت نیز داشت. »</p>
<p dir="RTL">سپس دکتر فاطمه خداکرمی با موضوع « نسل گلف در ادبیات آلمان» برای حاضران سخن گفت :</p>
<p dir="RTL">« ادبیات بعنوان پلی ارتباطی بین انسانها، نقش بسزایی درترویج افکار واندیشه های ملل مختلف وشناخت مشترکات فرهنگی دارد. به کمک ادبیات، نسل ها و نژادها فارغ از بعد زمانی و مکانی با افکارواندیشه های صاحبان کلام که درقالب اثر ادبی مطرح می شوند، ارتباط برقرار می کنند.</p>
<p dir="RTL"> درایران بسیاری ازخوانندگان آثارمعاصرادبی هنوزهم ادبیات آلمان را با بزرگانی چون توماس مان، برتولت برشت، هاینریش بل و گونتر گراس می شناسند که در واقع هاینریش بل و گونتر گراس از جمله نویسندگان به نام ادبیات آلمان بعد از جنگ جهانی دوم هستند که باعث حیات مجدد ادبیات آلمان شدند. درتاریخ معاصرآلمان می توان به دوواقعۀ مهم تاریخی اشاره کرد: پایان یافتن جنگ جهانی دوم سال۱۹۴۵و فروپاشی دیوار برلین سال۱۹۸۹٫</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.09.2340.html/img_9878-3" rel="attachment wp-att-2347"><img class="alignnone size-medium wp-image-2347" title="IMG_9878" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/IMG_98782-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر فاطمه خداکرمی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">بعدازجنگ جهانی دوم، ادبیاتی در آلمان پایه گذاری شد که آن را &#8221; ادبیات ویرانه هاTrummer Literatur&#8221; نامیدند وهانریش بل یکی از پدید آورندگان آن بود. &#8220;ادبیات ویرانه ها&#8221; آیینۀ تمام نمای مسائلی بود که نویسندگان جوان آن روز در جنگ &#8211; در ارتش &#8211; درزندان &#8211; درتبعید ویا درمهاجرت تجربه کرده بودند. کشورآلمان دردوران جنگ به ویرانه ای تبدیل شده بود وبه لحاظ رشد ادبی فرسنگها از کشورهای اروپایی و امریکایی عقب مانده بود؛ درواقع حکومت دیکتاتوری ارتباط خوانندگان آلمانی را با ادبیات جهانی قطع کرده بود. درچنین شرایطی، ادبیات آلمان بایستی دوباره احیا می شد. دراین دوره زبانی تازۀ در ادبیات آلمان به وجود آمد ونویسندگانی چون هانریش بل (۱۹۸۵-۱۹۱۷) خالق &#8220;عقاید یک دلقلک&#8221; وگونترگراس(۱۹۲۷) خالق &#8220;طبل حلبی و سال های سگی&#8221; که شخصا&#8221; دوران سخت جنگ را لمس کرده بودند در آثارشان با به تصویرکشیدن جنگ وفجایعی که در میدان های جنگ و ارودگاه های نظامی اتفاق افتاده بود وهمچنین با بیان معضلات دوران بعد از جنگ، ادبیات آلمان را دوباره در عرصۀ ادبی جهانی مطرح نمودند؛ بطوریکه هانریش بل درسال۱۹۷۲وگونترگراس در سال ۱۹۹۹جایزه ادبی نوبل را از آن خود کردند.</p>
<p dir="RTL">ادبیات آلمانی پس ازجنگ شاید تا سه دهه درگیر موضوعاتی چون جنگ، گرسنگی، حکومت خودکامه، فقر،ویرانی، بیکاری، گرانی، بازار سیاه و&#8230; شد. در واقع ادبیات مدرن آلمان بعد ازجنگ جهانی دوم به خاطر تم ادبی اش، بیشتر بازتاب تجربیات تلخ انسان ها در دوران جنگ یا درگیری فرد با حکومت توتالیترحاکم بود.</p>
<p dir="RTL">درسال ۱۹۸۹واقعۀ مهمی در تاریخ آلمان به ثبت رسید و آن هم فروپاشی دیواربرلین بود که از آن درتاریخ بعنوان جنگ سرد نیز نام برده شده است. بعد از فروپاشی دیوار برلین گروهی در ادبیات آلمان مطرح شدند که خود را &#8220;نسل ادبیات پاپ &#8221; نامیدند. فلوریان ایلیس(Illies) که از نویسندگان ادبیات پاپ می باشد درسال ۲۰۰۰کتابی تحت عنوان نسل گلف&#8221; Generation Golf&#8221; منتشرمی کند واین رمان باعث شهرتش می شود. فلوریان ایلیس (۱۹۷۱) روزنامه نگارونویسنده آلمانی است که ازسال ۱۹۹۷پاورقی هایش درروزنامۀ فرانکفورت آلگماینه (Frankfurter Allgemeine Zeitung) منتشر می شود. این نویسندۀ جوان آلمانی در کتاب &#8220;نسل گلف&#8221; با زبانی ساده وطنزگونه خصوصیات و ویژگی- های نسلی را به تصویرمی کشد که بین سال های ۱۹۷۵-۱۹۶۵در آلمان بزرگ شده است. این نسل برخلاف والدینشان دررفاه و آرامش خاطری بسرمی برد، که مدیون روزهای تیره و تاری است که والدینشان با سرسختی هرچه تمامتر آنها را تحمل وپشت سرگذاشته است.</p>
<p dir="RTL">عنوان &#8220;گلف&#8221; اقتباس شده از بازی گلف نیست، بلکه اشاره به نسلی می کند که با ماشین فولکس واگن گلف بزرگ شده است. درواقع نویسندگان جوان آلمان نسل گلف، درشرایط سیاسی واجتماعی رشدکرده اند که با شرایط سیاسی و اجتماعی نویسندگان بعد از جنگ جهانی دوم بسیار تفاوت دارد، به همین خاطرنویسندگان جوان آلمان نمی توانند مانند نویسندگانی چون هاینریش بل و گونتر گراس از تجربه های تلخ دوران جنگ و تبعید و یا ازسال های پرآشوب قبل ازفروپاشی دیواربرلین بنویسند، و بنابرتمایل خوانندگان جوان امروزی که بیشترمایل به خواندن مسائل و اتفاقات روزمره هستند،درآثارشان بیشتر تجربه های صرفا&#8221; شخصی و خصوصی خود را از زبان راوی بازتاب می دهند.</p>
<p dir="RTL">رمان &#8220;نسل گلف&#8221; اتوبیوگرافی وشرح زندگینامۀ خود نویسنده است که از زبان من راوی بیان می شود، البته در بخش های از این رمان اتفاقات از زبان شخص راوی نیزتعریف می شود ودرمجموع رمانی سرگرم کننده است. نویسنده با استفاده از واژه ها و اصطلاحاتی که مختص زبان نسل جوان آلمان  است، با بیان خاطرات نسل خود، طرزفکر وشیوۀ زندگی نسلی را به تصویر میکشد که درکل جامعه عمومیت دارد وتداعی کنندۀ خاطراتی است که خواننده آنها را شخصا&#8221; تجربه کرده  و ازاینکه می بیند خاطرات شخصی او برای دیگران نیز اتفاق افتاده، بر سر ذوق می آید(نوعی همزاد پنداری) و احساس هویت مشترک با نویسنده و دیگر خوانندگان کتاب می کند و خود را در جمع دیگران احساس می کند و از این طریق برای مدتی هرچند کوتاه بر انزوا وتنهایی که از ویژگی های این نسل است،غلبه می کند.</p>
<p dir="RTL">رمان &#8220;نسل گلف&#8221; که به نسل زینگل ها نیز مشهوراند، اشاره به نسلی می کند که فارغ از دغدغه و نگرانی های موجود است و در انتخاب نوع زندگی، شغل و محل اقامت خود کاملا&#8221; مستقل و آزاد است، اما مشکل اساسی این نسل مستقل و فردگرا- تنهایی، انزوا و عدم توانایی در برقراری ارتباط با دیگران است. &#8220;نسل گلف&#8221; چندان علاقمند به مسائل سیاسی نیست و کمتر خود را درگیر زد وبندهای گروههای سیاسی حاکم برجامعه می کند. برای آنها فرقی نمی کند که چه کسی عضومجلس آلمان است و یا چه اتفاقاتی در احزاب سیاسی می افتد. برای آنها انتخاب رنگ ژاکت مارک دار بمراتب سخت تر و مشکل تر است تا اینکه یکی از احزاب SPD  یا  CDUرا انتخاب کند. این نسل بجای پرداختن به مسائل سیاسی به مسائل شخصی خود می پردازد&#8230;</p>
<p dir="RTL">درخاتمه باید دید آیا آثارنویسندگان جوان آلمانی می توانند پس از گذشت چندین دهه در زمرۀ آثار ماندگار ادبیات آلمان مطرح شوند. »</p>
<p dir="RTL">و پس از آن دو قسمت منتخب از رمان من وکامینسکی توسط سارا نعیما رو خوانی شد و در ادامه دکتر سعید فیروز آبادی  نگاهی داشت به رمان « من و کامینسکی » اثر دانیل کلمان».</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.09.2340.html/img_0048" rel="attachment wp-att-2348"><img class="alignnone size-medium wp-image-2348" title="IMG_0048" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/IMG_0048-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر سعید فیروزآبادی و علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL"><strong>واگویۀ سرنوشت انسان معاصر؛ نگاهی به رمان «من و کامینسکی» اثر دانیل کلمان</strong></p>
<p dir="RTL">« دانیل کلمان از جمله نویسندگان مطرح آلمان در یک دهه اخیر است و بیشتر این شهرت را مدیون رمان «من و کامینسکی» است و بعدها «مساحی جهان». آخرین رمان او که در سال ۲۰۰۹ منتشر شد، «شهرت» نام دارد و مدت­ها در فهرست پرفروش­ترین کتاب­های آلمان جا داشته است. برای درک بهتر دلایل این محبوبیت به سراغ «رمان من و کامینسکی» می­رویم و ابتدا خلاصه­ای از داستان را ارائه می­کنیم و بعد دربارۀ ژانر و ویژگی­های این اثر صحبت خواهیم کرد.</p>
<p dir="RTL">من و کامینسکی، داستان بخشی از زندگی یک ژورنالیست است. این زندگینامه­نویس که به نسل گلف یا به­اصطلاح مجردها تعلق دارد، درواقع وارث سنتی ادبی در غرب است. منظورم زندگینامه­نویسی است. در اروپا رسم بر این است که معمولاً از کسانی که با آثار و زندگی نویسنده یا هنرمندی آشنا هستند، دعوت می­شود زندگینامه­ای برای آن فرد بنویسند. این رسم که امروزه نیز وجود دارد، باعث می­شود که بعدها هر زمان حرفی از آن نویسنده یا هنرمند به میان بیاید، از زندگینامه­نویس دعوت کنند دربارۀ او صحبت یا اظهار نظر کند. درواقع به تعبیری دیگر زندگینامه­نویس را معمولاً مسلط­ترین فرد بر زندگی و آثار فرد مورد نظر می­دانند. زباستیان تسولنر هم همان کسی است که قرار است زندگینامۀ مانوئل کامینسکی، نقاش مشهور و نابینایی، را که مدتی است از شهرت او کاسته شده است، بنویسد. زباستیان به­همین دلیل به محل زندگی کامینسکی سفر می­کند و در راه گوشه­هایی از زندگی بی­سروسامان خودش را هم شرح می­دهد. برای مثال در میانه ­های رمان مشخص می­ شود که دوستش او را از خانه بیرون انداخته است، زیرا نه­ تنها دیگر رابطه ­ای بین آن دو وجود ندارد، بلکه خودش هم هیچ رغبتی برای پرداخت سهم اجاره نشان نمی­ دهد. بیشتر زندگی او خلاصه در گذران روز می­ شود و هیچ هدف مشخصی ندارد. زندگی بی هدف مشخص، حتی از لحاظ شغلی و حرفه­ ای هم از ویژگی­های همان نسل گلف است.</p>
<p dir="RTL">در هر حال زباستیان به شهر کوچکی می­رسد که کامینسکی در آنجا زندگی می کند و با وقاحت تمام – یا به ­تعبیر خودش  جسارت کامل- به­ رغم دریافت پاسخ منفی در آن روز، به خانۀ کامینسکی و مهمانی او راه پیدا می­ کند. نخستین تلاشش برای جلب نظر همگان چندان موفق نیست، زیرا هدف از نگارش زندگینامه را تنها کسب شهرت می­ داند. جالب آن است که حتی بارها به این موضوع فکر می­ کند که پس از نگارش این زندگینامه بهتر است که کامینسکی بمیرد. در این صورت از او دعوت خواهند کرد که به­عنوان زندگینامه­نویس به تلویزیون برود و بعد هم مصاحبه پشت مصاحبه و فروش کتاب بالا می­رود و او هم می­تواند قرض­هایش را بپردازد و زندگی راحتی داشته باشد.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.09.2340.html/img_0074" rel="attachment wp-att-2349"><img class="alignnone size-medium wp-image-2349" title="IMG_0074" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/12/IMG_0074-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر سعید فیروزآبادی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">مانع ابتدایی ایجاد ارتباط بین زباستیان و نقاش، دختر کامینسکی است، ولی دختر بعد به سفری کوتاه می­رود و زندگینامه­ نویس با پرداخت رشوه به مستخدم، فرصت پیدا می­ کند به سوژه­ اش نزدیک شود و درعین حال در فرصتی مناسب همۀ خانه را به­ دنبال عکس و مدارک بگردد. شیوۀ روایت داستان به گونه­ ای است که نشان می­ دهد، بخشی از این موضوع را قبلاً کامینسکی خودش طراحی کرده است.</p>
<p dir="RTL">در میانه ­های داستان هم گفته­ های کسانی را که پیش­تر با کامینسکی آشنا بوده­ اند، مرور می­ کند و نشان می­ دهد که کامینسکی چه پیشینه­ ای داشته است. در همان زمان تنهایی با کامینسکی صحبت از رابطۀ کامینسکی با زنی به ­میان می­ آید که نقاش فکر می­ کند مرده است، ولی زن در شهری دور زندگی می­کند. به همین دلیل کامینسکی و زباستیان با هم تصمیم می­ گیرند به آن شهر سفر کنند. این سفر پر ماجرا با اقامتی کوتاه در شهر محل زندگی زباستیان همراه است. زباستیان از این موقعیت سوءاستفاده می ­کند و برای حل مشکلات خود کامینسکی را به یک نمایشگاه نقاشی می ­برد. حضور کامینسکی در نمایشگاه باعث می­ شود که دیگران به زباستیان توجه کنند. درنهایت و پس از ماجراهای مختلف، نقاش و کامینسکی به خانۀ آن زن          می­ رسند و پیرزن که ازدواج کرده است و شوهری خوب دارد، خیلی کامینسکی را به یاد نمی­ آورد، برخورد او طنزآمیز است و در دنیای خودش سیر می­ کند. این عشق دورۀ جوانی کامینسکی که حتی در دوره­ ای انگیزۀ زندگی او بوده است، درگذر زمان دیگر رنگ باخته است. گذر زمان که یکی از موضوع­های مطرح در این رمان است، در پایان موضوع اصلی داستان می­ شود. بارها هم در خود رمان سخن از این گذر زمان به میان می­ آید. برای مثال جایی پیرزن به زباستیان می­ گوید: «ما اصلاً فکر نمی ­کردیم که روزی پیر خواهیم شد. این را حتما بنویسید.» این نگاه به زندگی برای ژورنالیست جوان تحولی ایجاد        می­ کند. او در پایان داستان دیگر آرزوی مرگ نقاش را ندارد، بلکه در ساحل دریا می ­نشیند و هر چه را دربارۀ نقاش گردآوری کرده است، به دریا می­ ریزد و خودش را از قید و بندهای روزمر­گی آزاد می­ کند.</p>
<p dir="RTL">در ادبیات آلمانی­ زبان ژانر مشخصی به ­نام رمان هنرمندان وجود دارد. پیشینۀ این ژانر به گوته و برنامۀ تئاتری ویلهلم مایستر در سال ۱۷۷۶ می­ رسد و نویسندگان بسیاری همچون لودویگ تیک در «ریتر گلوک»، گتفرید کلر در «هاینریش سبزپوش»، توماس مان در «مرگ در ونیز» و هرمان هسه در «آخرین تابستان کلینگزورها» در این ژانر آثاری را نگاشته­ اند. رمان هنرمندانKünstlerroman درواقع زیرشاخۀ رمان آموزشی است. در این ژانر مطرح از دورۀ ابتدایی رمانتیک، زندگی یک هنرمند یا نابغه روایت می­ شود و در آن آثارش و شرایط اجتماعی پیدایش این آثار هم می ­آید. ممکن است که سوژۀ داستان خیالی هم باشد، ولی پایان معمول این رمان تراژیک است.</p>
<p dir="RTL">با این تعریف، رمان «من و کامینسکی» هم از ژانر رمان هنرمندان است، ولی تفاوت­های بسیاری با نمونه­ های قبلی خود دارد. در این رمان جست­ وجوی زندگینامه­ نویس جوانی برای درک بهتر زندگی و آثار امانوئل کامینسکی نقاش دیده می­ شود، ولی بیش از آنکه موضوع این اثر زندگی هنرمند باشد، موضوع اصلی آن زندگی خود زباستیان و تحولی است که در وجودش رخ می­ دهد. زباستیان خودشیفته که در دنیای ذهنی خود هر کاری را برای دستیابی به هدف مجاز می­ داند و درعین حال هیچ هدف مشخصی هم جز کسب شهرت و ثروت ندارد، خودش موضوع اصلی این رمان است. شیوۀ روایت من- راوی که فرصت درک ماجرا از زاویۀ دیگری را برای خواننده فراهم می­ کند، جذابیت زیادی به رمان می ­دهد و مخاطبان این اثر را که شاید گروهی از آنها خویشتن را در نقش همین فرد می­ بینند، جذب می­کند. منظور از مخاطبان همان نسلی است که سن و سالی مشابه کلمان و اکنون حدود سی و پنج سال دارند. از ویژگی­های این نسل آن است که علاقه­ ای به تشکیل خانواده ندارند و دغدغه ­های آنها هم فقط به زندگی روزمره خلاصه می­ شود. زندگی با پول توجیبی از پدر و مادر و استفاده از خودرو گلف مادر هم از نشانه ­های وجود آنها است. این زندگی حاصل رفاهی است که در سال­های بین ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰ در آلمان وجود داشت و این نسل را پدید آورد. باید پذیرفت که این نسل همان متولدان حدود سال­های ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۵ هستند.</p>
<p dir="RTL">از دیگر دلایل تفاوت ژرف این رمان با رمان هنرمندان سنتی آلمان، شیوۀ روایت کلمان در این اثر است. نثری ساده و جذاب و روایتی طنزآمیز که ریشه در سنتهای گذشتۀ ادبیات آلمانی ­زبان دارد، باعث می­ شود تا خواننده هر لحظه جنبه­ های طنزآمیز بسیاری را کشف کند. این طنز را در همان مواجهۀ اولیه زباستیان با کنترل­چی قطار و مشکلی که با ریش­تراش برقی خود دارد و بعدها هم در برخورد با مهمانخانه ­دار، خود کامینسکی و مهمانانش، دختر کامینسکی و حتی در شیوۀ فکر کردن راوی می ­بینیم.</p>
<p dir="RTL">در این اثر هیچ نشانی از شخصیت­ پردازی معمول در رمان­های هنرمندان گذشته همچون «مرگ در ونیز» توماس مان و شخصیت گوستاف فون آشنباخ در آن نیست. حتی پایان داستان هم هیچ شباهتی به آن اثر ندارد. دلیل این امر مشخص است. افرادی که از آنها در رمان سخن به میان می آید، همگی درگیر مسائل شخصی خود هستند، یکی از پیری و مرگ می­ ترسد، دیگری در پی کسب شهرت به هر قیمت است، آن دیگری هیچ غصه­ ای جز دخترش که چند خیابان آن طرف­تر زندگی می­ کند و به او سر هم نمی ­زند، ندارد. به ­راستی دلیل وجود این گونه افراد در رمان به­ جای شخصیت­های بزرگ گذشته چیست؟ به نظرم می ­رسد در اینجا می­ توانیم رمان در آغاز هزارۀ سوم را با تراژدی و تحول آن در عصر حاضر مقایسه کنیم. فریدریش دورنمات سال­ها پیش­تر در مقاله­ ای گفته بود در روزگار حاضر دیگر کسی تراژدی نمی ­نویسد، بلکه فقط می­ توان کمدی نوشت. دلیل این موضوع هم آن است که دیگر خبری از شخصیت­های بزرگی نیست که قادرند تحول ایجاد کنند و به نبرد با سرنوشت بروند. مشکل بزرگ انسان معاصر اروپایی در آغاز این هزاره، بی ­تردید هویت است، زیرا هیچ کسی نیست که بتواند یک ­تنه تحول ایجاد کند و وجودش برای این تحول ضروری باشد. انسان معاصر فاقد هویت مشخص است. همین موضوع دربارۀ رمان معاصر و «من و کامینسکی» درست به­ نظر می­رسد. از این­ رو، دیگر از تراژدی خبری نیست؛ کمدی زبان گویای هنر است. با این تعبیر دیگر رمان به معنی قرن هجدهم و نوزدهم به انتهای راه خود رسیده و از رمان­های بزرگ گذشته کمتر می ­توان نشانی یافت.»</p>
<p dir="RTL">و در پایان فیلم مستندی از دانیل کلمان در نمایشگاه فرانکفورت برای حضار پخش شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.09.2340.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش شب کارلو کولودی</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.08.2295.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.08.2295.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Oct 2011 11:55:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[شب های بخارا]]></category>
		<category><![CDATA[شب کارلو کولودی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=2295</guid>
		<description><![CDATA[برگزاری شب کارلو کولودی با یادی از صادق چوبک، نخستین مترجم « پینوکیو» در زبان فارسی مجله بخارا با همکاری سفارت ایتالیا نودمین شب از مجموعه شب­های بخارا را به « کارلو کولودی» نویسندۀ «پینوکیو» اختصاص داد که غروب روز ۵ آبان ماه ۱۳۹۰ در مدرسۀ ایتالیایی­ها ( مدرسه پیترو دلاواله) برگزار شد. آغازگر این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2295.html/low2" rel="attachment wp-att-2296"><img class="alignnone size-medium wp-image-2296" title="Low(2)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Low2-210x300.jpg" alt="" width="210" height="300" /></a></p>
<p>برگزاری شب کارلو کولودی با یادی از صادق چوبک، نخستین مترجم « پینوکیو» در زبان فارسی</p>
<p dir="RTL">مجله بخارا با همکاری سفارت ایتالیا نودمین شب از مجموعه شب­های بخارا را به « کارلو کولودی» نویسندۀ «پینوکیو» اختصاص داد که غروب روز ۵ آبان ماه ۱۳۹۰ در مدرسۀ ایتالیایی­ها ( مدرسه پیترو دلاواله) برگزار شد.</p>
<p dir="RTL">آغازگر این مراسم علی دهباشی، مدیر مجله بخارا بود که ضمن تشکر از سفارت ایتالیا در تهران ، مدرسۀ ایتالیایی ( پیترو دلاواله ) و پروفسور کارلو چرتی چنین گفت :</p>
<p dir="RTL">کارلو کولودی، نویسندۀ آدمک چوبی یا پینوکیو درگذشت. به عبارت دیگر یکصد و بیست و یکسال از درگذشت کارلو کولودی می­گذرد.</p>
<p dir="RTL">کارلو کولودی که نام اصلی­اش کارلو لورنزینی است در ۲۴ نوامبر ۱۸۲۶ در فلورانس ایتالیا به دنیا آمد. عنوان « کولودی » هم نام یکی از روستاهای توسکانی در ایتالیاست.</p>
<p dir="RTL">کارلو یکی از ده فرزند پدر و مادری بود که شغل خدمتکاری داشتند. کارلو در دبستان از زمرۀ بچه­هایی بود که آموزگار و هم شاگردی­هایش را از شیطنت­های خودش « زله » کرده بود. به طوری که چندین بار در معرض اخراج از مدرسه قرار گرفت. گفته­اند کارلو به الاغ علاقه خاصی داشت و غالباً نقاشی و کاردستی­هایش طراحی از « الاغ» بودند.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2295.html/img_9876" rel="attachment wp-att-2297"><img class="alignnone size-medium wp-image-2297" title="IMG_9876" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_9876-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">علی دهباشی از دوران کودکی کارلو کولودی می گوید ( عکس از مجتبی سالک)</span></p>
<p dir="RTL">پدرش آرزو داشت که او روزی کشیش شود. اما این آرزوی پدر تحقق نیافت. کارلو سرانجام پس از تحصیلات اولیه در یک کتابفروشی به کار مشغول شد و بعدها هم به روزنامه­ نگاری علاقه ­مند و یک روزنامه نگار لیبرال فعال شد.</p>
<p dir="RTL">کارلو به « آموزش» و « کلیسا» اعتقادی نداشت. او همواره از دوران دبستان و تحصیل با بدی و ترس یاد می­کرد و در همین کتاب پینوکیو هم، مدرسه جایی است که همه به شدت از آن می­ ترسند و هراس دارند.</p>
<p dir="RTL">داستان پینوکیو در اصل همانطور که می­ دانید به زبان ایتالیایی است، این کتاب نه تنها از مشهورترین کتابهای ایتالیا بلکه به قول صادق چوبک « شهرۀ آفاق« است.</p>
<p dir="RTL">پینوکیو به تمام زبانهای جهان ( بیش از سی زبان) و حتی به لهجه ­های محلی اسکاتلند و ایرلند ترجمه شده و نابغۀ قرن بیستم والت دیسنی نیز از روی آن فیلمی زیبا ساخته است که خود شاهکاری است. و بد نیست بدانید که تا کنون متجاوز از ۶۵ روایت مختلف به صورت انیمیشن، سریال داستانی، فیلم سینمایی و خیمه­ شب بازی از این داستان ساخته شده است.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2295.html/pino-1" rel="attachment wp-att-2298"><img class="alignnone size-medium wp-image-2298" title="Pino.1" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Pino.1-204x300.jpg" alt="" width="204" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">پینوکیو در سال ۱۸۸۱ میلادی تکه تکه یا به صورت پاورقی برای نشریۀ کودکان نوشته شد و در همان زمان با استقبال فوق­ العاده بی­ نظیری از سوی بچه های ایتالیایی روبرو شد و در ایتالیا جزو متون درسی تدریس می­ شد.</p>
<p dir="RTL">سخنم را با جملاتی از مترجم پینوکیو که با عنوان « آدمک چوبی» توسط صادق چوبک به فارسی ترجمه شده است به پایان می­آورم :</p>
<p dir="RTL">« پینوکیو یک کتاب درسی اخلاقی است، اما نه از آن گونه کتاب­های خشک اخلاقی که می­گوید بچه باید جلو بزرگ­ترها سر به زیر و خاموش باشد و اظهار حیات نکند و سر سفره حرف نزند و نخندد. چاشنی این کتاب انسان­دوستی و همدردی با مردم صلح­دوست است . در این داستان کینه و انتقام و دروغ و تقیه و ظلم و نادرستی به سر حد امکان منفور، و برعکس انسان­دوستی و دل­سوزی و مخصوصاً گذشت پسندیده شناخته شده است. از خواندن آن آیینه ی روشن ضمیر کودکان و سینه­ ی بی­ کینه­ ی آنان صیقل می­ گیرد و تمام عمر پینوکیو را به دوستی برمی­ گزینند و فراموشش نمی­ کنند.»</p>
<p dir="RTL">پس از آن ماریو کازاری که از ایران­شناسان ایتالیایی است از بررسی­ های خود بر ترجمه­ های متفاوت داستان پینوکیو به زبان فارسی سخن گفت که هانیه اینانلو سخنان وی را به فارسی برگرداند.</p>
<p dir="RTL">پروفسور ماریو کازاری در دانشگاه روم و ناپل در رشتۀ ایرانشناسی تحصیل کرده و در ۱۹۹۷ فارغ­ التحصیل شده است و بعد در سال ۲۰۰۱ موفق به اخذ درجۀ دکترا شد و دکترای او تحلیل و تفسیر « اسکندرنامه » است و در حاضر استاد زبان و ادبیات عربی در دانشگاه سالیتو در ایتالیاست.</p>
<p dir="RTL">وی تا کنون سه مقاله مفصل دربارۀ پینوکیو و یک مقاله دربارۀ ترجمه­ های فارسی پینوکیو نوشته است. برخی از کتاب­های پروفسور کازاری به این قرارند :</p>
<p dir="RTL">ـ اسکندر و فردوس در ادبیات فارسی قرون وسطی</p>
<p dir="RTL">ـ ترجمه کتاب آشپزی­ قرن سیزدهم از عربی</p>
<p dir="RTL">ـ ترجمه ماهی سیاه کوچولو از فارسی به عربی</p>
<p dir="RTL">ـ ترجمۀ جدیدی از هزار و یک شب از عربی به ایتالیایی</p>
<p dir="RTL">« می‌خواستم از همه شما تشکر کنم مخصوصاً از آقای پروفسور چرتی و آقای دهباشی از اینکه این فرصت فرهنگی با ارزش را تشکیل دادند. مطمئن هستم که کارلو کولودی مولف کتاب پینوکیو خیلی خوشحال خواهد شد که در مناسب یک شب بخارا دربارة پسرکِ &#8211; یعنی آدمک چوبی &#8211; پسرکِ خودش که پینوکیو [هست] چند سخنرانی و یک مصاحبه و نمایش فیلم انجام شود. و از خانم هانیه هم خیلی تشکر می‌کنم ار اینکه کار من را خیلی ساده‌تر کرده؛ من وقت تهیه کردن یک سخرانی به زبان فارسی را نداشتم [لذا] به زبان ایتالیایی حرف می‌زنم و خانم هانیه ترجمه می‌کنند. خیلی ممنونم.</p>
<p dir="RTL">من در شهر فلورانس در استان تُسکانی ایتالیا به دنیا آمدم شهری که خود کارلو کولونی نویسندة کتاب پینوکیو هم در آنجا سالهای زیادی زندگی کرده و در واقع می‌توان گفت به نوعی آن شهر زادگاه داستان پینوکیو محسوب می‌شود.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2295.html/img_0087" rel="attachment wp-att-2299"><img class="alignnone size-medium wp-image-2299" title="IMG_0087" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_0087-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">ماریو کازاری تکه ای از داستان پینوکیو ترجمۀ صادق هدایت را می خواند ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">در واقع کتاب داستان پینوکیو، داستانی بود که ما در سال اول تحصیل در مدرسه ابتدایی آن را می‌خواندیم و برای ما یک چیز عادی تلقی می‌شد یعنی وقتی که ما الفبا را یاد می‌گرفتیم و با زبان آشنا می‌شدیم در انتهای سال شروع به یادگیری کتاب پینوکیو به صورت یک داستان می‌کردیم و در کل سال دوم هم باز ما مجدداً کتاب پینوکیو را کار می‌کردیم. در آن زمان برای ما یک چیز خیلی عادی و روزمره محسوب می‌شد، اما بعدها که بزرگ‌تر شدم متوجه شدم که به این سادگی‌ها هم نبوده و اصولاً‌ کتاب پینوکیو فقط برخاسته از ایالت تسکانی نیست بلکه یک کتاب جهانی است.</p>
<p dir="RTL">کتاب پینوکیو در واقع در سال ۱۸۸۳ توسط کارلو کولونی نوشته شد در سال ۱۸۹۲ ترجمه این کتاب آغاز شد. اولین زبان که بدان ترجمه شد زبان انگلیسی بود که در سال ۱۸۹۲ چاپ شد، در سال ۱۹۰۱ این کتاب در آمریکا به چاپ رسید، در سال ۱۹۰۲ در فرانسه، ۱۹۰۵ در آلمان، ۱۹۰۸ در روسیه، ۱۹۱۱ در سوئیس و در سال ۱۹۱۲ در اسپانیا این کتاب به چاپ رسید.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2295.html/img_8981" rel="attachment wp-att-2300"><img class="alignnone size-medium wp-image-2300" title="IMG_8981" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_8981-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">ماریو کازاری و هانیه اینانلو ـ عکس از نفیسه مشعشعه</span></p>
<p dir="RTL">می‌توان این ادعا را داشت که کتاب پینوکیو، کتابی است که بیشترین تعداد ترجمه را به بیشترین زبان‌های دنیا داشته است، و کتابی است که نه تنها به بسیاری از زبان‌های دنیا ترجمه شده اما بعضاً در خیلی از کشورها چندین بار هم ترجمه شده. کتاب پینوکیو کتابی بوده که اقبال خیلی خوبی از سوی مترجمین مواجه شده، و هر مترجمی که این کتاب را خوانده علاقه‌مند به ترجمه آن به سبک و سیاق خودش و چاپ آن بوده است، بنابراین در هر کشوری و به هر زبانی نسخ زیادی و روایت‌های زیادی از این کتاب ترجمه شده و به چاپ رسیده. در همایشی که در آغاز سال ۲۰۰۰ دربارة کتاب پینوکیو انجام پذیرفت، آماری تهیه کردیم از اینکه چند ترجمه به زبان‌های مختلف از این کتاب صورت گرفته است. متوجه شدیم که ۴۵ ترجمه از آن فقط در زبان آلمانی انجام گرفته، ۶۵ ترجمه به زبان انگلیسی، ۲۲ ترجمه به زبان چینی و طبق محاسبات که خود من انجام دادم و ترجمه‌های مختلف پینوکیو را به زبان فارسی بررسی کردم، ۷ ترجمه از پینوکیو به زبان فارسی داریم ولی ممکن است چیزی از نظر من جا مانده باشد و تعداد ترجمه‌ها بیش از این باشد.</p>
<p dir="RTL">واقعاً دلیل موفقیت این کتاب در سراسر دنیا چه بوده؟ قطعاً دلایل مختلفی می‌توان برای آن ذکر کرد، زیرا کتاب پینوکیو کتاب بسیار خاصی است. اما می‌توان گفت اصلی‌ترین دلیل آن این بوده که پینوکیو انقلابی را در ادبیات کودک ایجاد کرد و رفورمی را در علوم تربیتی کودکان ایجاد کرده و از اینرو نقطه عطفی در ادبیات کودک و علوم تربیتی مربوط به کودکان به حساب بیاید، برای پی بردن به این موضوع قسمتی از کتاب و ترجمه آن را از نظر می‌گذرانیم، متن مربوط به اول کتاب پینوکیو است ابتدا متن ایتالیایی خوانده می‌شود و سپس ترجمه آن توسط صادق چوبک:</p>
<p dir="RTL"><em>«یکی بود، یکی نبود. همین حالاست که کوچولوهایی که این داستان را می‌خوانند فوراً خواهند گفت یک پادشاهی بود که&#8230; نه عزیزان من اینبار اینطور نیست، بلکه یکی بود، یکی نبود، یک تکه چوبی بود. نتراشیده و نخراشیده و رنده نشده و از آن جور چوب‌هایی بود که مردم می‌گذارند توی بخاری که اتاق را گرم کنند». </em></p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2295.html/img_9023" rel="attachment wp-att-2301"><img class="alignnone size-medium wp-image-2301" title="IMG_9023" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_9023-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">هانیه اینانلو، ماریو کازاری و علی دهباشی ـ عکس از نفیسه مشعشعه</span></p>
<p dir="RTL">توی زبان فارسی وقتی که می‌خواهیم کتابی را شروع کنیم، رسم است که می‌گوییم: یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. توی زبان ایتالیایی می‌گویند: یکی بود، یکی نبود، یک پادشاهی بود. اول اغلب کتابها به همین نحو شروع می‌شود، بنابراین بچه‌ها وقتی داستانی را می‌شنوند، انتظار دارند که پس از گفتن یکی بود، یکی نبود، به این برسیم که یک پادشاهی بود. ولی نویسنده تحولی ایجاد کرده و گفته: نه، پادشاهی نبود بلکه یک تکه چوب بود. از همین جا بچه‌ها یاد می‌گیرند که داستان می‌تواند متفاوت باشد و می‌تواند کلیشة همیشگی نباشد.</p>
<p dir="RTL">از همین‌جا می‌توان به اهمیت این کتاب در ادبیات کودکان پی برد و به همین دلیل هست که خیلی کتاب مهمی در ادبیات کودک محسوب می‌شود. اما این کتاب صرفا برای کودکان نیست؛ نباید دچار این اشتباه شد که این کتاب می‌باید تنها توسط خردسالان خوانده شود؛ بلکه برعکس، بزرگسالان هم می‌باید این کتاب را مطالعه کنند.</p>
<p dir="RTL">نکته جالبی را که مدیر محترم مدرسه به آن اشاره کردند و به من متذکر شدندد این بود که بچه‌های سال اول دبیرستان در همین مدرسه ایتالیایی‌ها در تهران،‌ کتاب پینوکیو جزء متون درسی آنهاست و آن را مطالعه می‌کنند اما نه به زبان ایتالیایی بلکه به زبان لاتین. ترجمه پینوکیو به زبان لاتین یکی از ترجمه‌های بی‌نظیری است که از این کتاب انجام شده و در ترجمه‌های قبلی که پیش از این نام بردم به لاتین اشاره نکردم. تصور می‌کنم ایم موضوع اهمیت زیادی دارد زیرا به این ترتیب بچه‌ها می‌توانند از طریق پینوکیو با زبان لاتین آشنا شوند و همین امر می‌تواند برای آنها جذاب باشد و با نکات گرامری زبان لاتین از این طریق آشنا شوند و همچنین می‌توانند در این سن و سال بازگشتی به داستان پینوکیو داشته باشند.</p>
<p dir="RTL">همینطور که گفتم، هیچ سن و سالی را نمی‌توان برای خواندن پینوکیو در نظر گرفت. زیرا این کتاب هم می‌تواند توسط بچه‌ها خوانده و درک شود و هم توسط بزرگسالان مورد مطالعه قرار بگیرد و به طرق مختلفی از آن تفسیر شود. همانطور که این اتفاق افتاده و شرکت بزرگ والت دیسنی از این کتاب استفاده کرد و آن را دستمایه کارتون‌ها و انیمیشن ‌های خود قرار داده. این می‌تواند یک نوع تفسیر از جنبة افسانه‌ای بودن این داستان، زیرا واقعا می‌توان به پینوکیو به عنوان یک اقسانه نگاه کرد. از طرف دیگر می‌تواند دستمایة برخی کمدی‌ها قرار بگیرد، می‌تواند یک رمان اجتماعی بشود همانطور که ترجمه صادق چوبک این تفسیر را به ما القاء می‌کند، می‌تواند یک رمان یا اثر حماسی باشد، یا اینکه حتی می‌تواند طنز باشد و در برخی از تفسیرها از آن به عنوان یک درام مذهبی یاد می‌کنند. بنابراین هیچ حد و مرزی در خوانش این کتاب وجود ندارد.</p>
<p dir="RTL">در درون این کتاب و داستان، شخصیت‌های مختلفی داریم که این شخصیت‌ها در حافظه انسان‌ها و در حافظه بشر باقی می‌ماند، زیرا به نوعی تبادل نقش‌ها در میان افرادی است که در داستان وجود دارند و از حالت طنز به درام از درام به کمدی از کمدی به درام و&#8230; در حرکت هستیم و حالت نوسانی دارد. داستانی جالب که محور آن عروسکی است که نقش اول داستان هست. روبرتو کروچه فیلسوف و منتقد ادبی شهیر ایتالیایی جمله جالبی را در خصوص پینوکیو عنوان کرده و این جمله توسط صادق چوبک در اولین چاپ ترجمه کتاب پینوکیو آورده شده که البته متاسفانه در چاپ‌های بعدی، حذف شده است و آن جمله این است که «چوبی که پینوکیو از آن تراشیده شده، بشر است».</p>
<p dir="RTL">در اولین چاپ ترجمه صادق چوبک از کتاب پینوکیو، چوبک مقدمه‌ای را نوشته بود که در آن عنوان می‌کرد چطور با کتاب پینوکیو آشنا شده و حس و حالی که هنگام خواندن و ترجمه کتاب به او دست داده بود را بیان کرد که ما می‌توانیم از آن طریق با قابلیت‌های درونی کتاب آشنا شویم. متاسفانه در چاپ‌های بعدی این مقدمه حذف شد. متاسفانه اولین ترجمه چوبک از پینوکیو را به دلیل ارزش آن، در ایتالیا گذاشتم و دلیلی ندیدم که آن را در سفر همراه خودم بیاورم و به جای آن کتاب دیگری را آورده ام، اما چندسال پیش من، مقدمه چوبک را به ایتالیایی ترجمه کردم که اکنون ترجمه خود از آن را قرائت می‌کنم:</p>
<p dir="RTL">«وقتی که این کتاب را دیدم، آن را برای فرزندانم روزبه و بابک به طور شفاهی ترجمه کردم. بخش اول را ترجمه کردم، کتاب برایشان بسیار جالب بود و اصرار می‌کردند که ادامه آن را نیز ترجمه کنم. هر روز وقتی که خسته و کوفته از سر کار برمی‌گشتم، اصرار می‌کردند که ادامه کتاب را برای ما بخوان. این موضوع هر روز ادامه داشت تا اینکه یک هفته گذشت و من کتاب را به طور کامل برای بچه‌ها خوندم و با خودم گفتم تمام شد و عطش آنها برای خواندن ادامه داستان فروکش کرد. غافل از اینکه این تازه اول ماجرا بود. زیرا بچه‌ها اصرار می‌کردند که دوباره و از اول آن را برایشان بخوانم. نکته جالب آن بود که وقتی از سر کار به خونه می‌آمدم، شاهد بودم که بچه‌ها همه جا را با تصاویر شخصیت‌های پینوکیو پر کرده‌اندة روی در و دیوار، کمد، پشت جلد کتابهایشان و خلاصه همه جا پر از این تصاویر شده بود. از صبح تا شب توی خونه ما صحبت از پینوکیو و داستان پینوکیو بود و به نوعی بیماری پینوکیو به همه سرایت کرده بود، البته نه تنها فقط به خانوادة خودم چون بچه‌ها داستان را برای دوستانشان تعریف کرده بودند و آنها هم مشتاق شده بودند که از این شخصیت و داستان با خبر شوند. این شد که علی رغم تمام مشغله‌ای که داشتن تصمیم گرفتم که کتاب پینوکیو را ترجمه کنم، زیرا بچه‌ها سرگرمی که درخور سن و سالشان بود نداشتند و بنابراین این ترجمه را تقدیم می‌کنم به پسرانم روزبه و بابک و نه تنها پسرانم بلکه تمام روزبه‌ها و بابک‌ها».</p>
<p dir="RTL">مشکلی که در خصوص کتاب پینوکیو وجود دارد این است که این داستان به زبان ایتالیایی نوشته شده و حال این داستان قرار است از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر منتقل شود، حال مترجم باید چه کند که آن ریتم خاص و جادویی که در زبان اصلی وجود دارد به زبان دیگر منتقل شود. زیرا موضوع فقط بیان صرف مطلب نیست بلکه می‌باید شکل و ریتم خاص کتاب هم که در زبان ایتالیایی نمودار است منتقل شود. در واقع انتقال این ریتم و حس، کاری دشوار است که بسیاری از مترجمین با آن روبرو بودند. برخی از مترجمین فقط محتوا را انتقال دادند ولی نتوانستند ریتم را منتقل کنند، در عوض برخی دیگر از مترجمین ار جمله صادق چوبک، هم از پس ترجمه محتوا برآمد و هم توانست ریتم را به زیبایی منتقل کند. موضوع دیگر آنکه همیشه کتاب پینوکیو از زبان ایتالیایی به زبانی دیگر ترجمه نشده بلکه گاهی از زبانی به غیر از ایتالیایی به زبانی دیگر ترجمه شده است. برای مثال صادق چوبک کتاب را از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه کرده و نسخة انگلیسی که چوبک از آن استفاده کرده در اوایل قرن بیستم تهیه شده بود و از برخی لحاط من جمله اصطلاحات دچار اشکالاتی بود. اما با آنکه چوبک ایتالیایی نمی‌دانست، اما از آنجا که نویسنده قوی‌ای بود توانسته بود با شم قوی خود، آن اشتباهات را در ترجمه بفهمد و از آن پرهیز کند و چه از نظر محتوا و چه از نظر فرم، مطلب را بسیار خوب در فارسی بیان کند. البته چوبک کاملا به متن وفادار نبوده اما ترجمه بسیار زیبا و فوق‌العاده‌ای از پینوکیو ارائه کرده است.</p>
<p dir="RTL">وقتی ما از ترجمه پینوکیو در زبان فارسی صحبت می‌کنیم، می‌توان از جنبه‌های مختلفی به بررسی و تحلیل آن پرداخت. یکی از این وجوه، شیوة فرهنگ‌سازی پینوکیو است. همانطور که گفتیم پینوکیو در فرهنگ ایتالیایی ساخته شده و برای انتقال آن به فرهنگ فارسی می‌باید بک فرهنگ سازی صورت بگیرد. منظور آن است که یک سری از عبارات و کلمات ممکن است در یک زبان و فرهنگ وجود داشته باشد که در فرهنگ دیگر یا وجود ندارد یا اگر هم وجود دارد، اَشکال متفاوتی پیدا می‌کند. برای مثال «بوراتینو» عروسکی است ایتالیایی که فرهنگ‌های دیگر ممکن است آن را نداشته باشند و یا به شکل‌های دیگری آن را داشته باشند. در زبان انگلیسی برای بیان این عروسک دو واژه وجود دارد یکی «پاپت» و دیگری «ماریونت». پاپت عروسک‌های دستکشی است و ماریونت عروسک‌های خیمه‌شب بازی. در زبان آلمانی از «کَسپل» استفاده می‌کنند که در فرهنگ آلمانی یک نوع عروسک نمایشی است که تا حد زیادی به پینوکیو شباهت دارد، در زبان عربی در اولین چاپی که در سال ۱۹۴۹ در مصر از پینوکیو ترجمه شد نام «اَرجوز» را انتخاب کردند که شخصیت داستانی و تاتری بود که در تاتری مصطلح به نام «تاتر سایه»‌در عربستان بسیار معروف بود و بنابراین تصور کردند که شاید بتوان میان پینوکیو و ارجوز رابطة معنایی وجود داشته باشد. در زبان فارسی پیش از نام آدمک چوبی، آدمک چوبی نامی بود که صادق چوبک به آن داد که اصطلاح انگلیسی آن «وودن بوی» است که به نظر من اسم بسیار خوبی است زیرا پینوکیو یک پسربچه است که از چوب ساخته شده. اما پیش از این، صادق چوبک با خود فکر کرده بود که می‌تواند چه اسمی را انتخاب کند که همتای آن را در فرهنگ فارسی داشته باشیم و چوبک از اسم پهلوان کچل استفاده کرده بود که یکی از شخصیت‌های قدیمی داستان خیمه شب‌بازی ایرانی است ولی شخصیت پهلوان کچل با شخصیت پینوکیو فرق دارد. لذا تغییر یک نام، معنای دیگری را در ذهن ایرانی‌ها متبادر می‌کرد و این تغییر تنها در نام نبود بلکه معادل ذهنی آن نیز تغییر می‌یافت. بنابراین چوبک این تغییر را مناسب ندانست و از آن صرفنظر کرد.</p>
<p dir="RTL">به جز پینوکیو ما شخصیت‌هایی دیگری در داستان داریم که اسامی مختلفی دارند. هر یک از اسمهایی که توسط نویسنده انتخاب شده دلیلی داشته و پشت هر کدام از آنها معنایی نهفته بوده. زیرا هر اسمی که انتخاب شده یک نوع ارجاع فرهنگی است که در زبان ایتالیایی صورت گرفته بنابراین ترجمه این اسم‌ها به فرهنگ‌های دیگر خود مساله‌ای سخت است. برای روشن شدن موضوع چند مثال می‌آورم. یکی از دوستان پینوکیو به اسم «لوچینیو» که در واقع دوست شیطون پینوکیو بود که او دایماً با او مراوده داشت که در واقع دوستش فیتیله آتش بود در فارسی به فیتیله ترجمه شده. یک سری از اسم‌ها به راحتی می‌شد به زبان دیگر لفظ به لفظ ترجمه شود و مشکلی هم پیش نیاید برای مثال همین فیتیله هم به راحتی درک می‌شود و هم اسم جالبی است. یا یکی دیگر از اسم‌ها که ترجمه تحت‌الفظی آن می‌شود آتش‌خوار و چوبک هم از همین ترجمه تحت‌الفظی استفاده کرد زیرا به راحتی روی همان شخصیت می‌نشست. اما برخی کلمات دیگر بودند که ترجمه تحت‌الفظی آنها برای خواننده فارسی زبان ملموس نبود و بنابراین چویک تلاش می‌کند معادل ایرانی آن اسم را در فرهنگ ایرانی بیابد تا آن اسم برای خواننده فارسی ملموس‌تر شود. برای مثال چوب پینوکیو را در اول داستان، استادی به پدر ژپتو می‌دهد که اسم آن فرد به ایتالیایی می‌شود استاد گیلاس، اما چوبک آن را به استاد آلبالو تغییر داده. یکی از دلایل ممکن است این باشد که در ایران آلبالو میوة جالب‌تری می‌تواند باشد و شاید فرهنگ ایرانی با آلبالو بیشتر از گیلاس هماهنگی داشته و شاید از این لحاط چوبک فکر کرده که اگر آلبالو را انتخاب کند برای خواننده فارسی ملموس‌تر خواهد بود.</p>
<p dir="RTL">ترجمه دیگری از پینوکیو در سالهای ۱۹۹۰ از پینوکیو به فارسی انجام شده از اصغر رستگار که یکی از تصویرگران ایتالیایی به نام روبرتو دینوچرتی، تصاویر زیبایی را برای آن بوجود آورده. در این ترجمه، مترجم کار هیجان انگیزی را انجام داده و دو شخصیت که در داستان خیمه‌شب بازی پینوکیو هستند که چوبک در ترجمه خود به همان اسم ایتالیایی که در ترجمه انگلیسی آمده بود ترجمه کرده اما، اضغر رستگار ابداعی انجام داده و این دو شخصیت را به دو شخصیت خیمه شب‌بازی ایرانی به نام پهلوان کچل و کاکا سیاه قرار داده که به نظر من ابتکار بسیار جالبی است.</p>
<p dir="RTL">پدر ژپتو که در داستان یکی از شخصیت‌های اصلی است وقتی که در کوچه و بازار و خیابان حرکت می‌کند بچه ها به او لقبی دادند و او را «پولندینو» صدا می‌کنند که این کلمه در زبان ایتالیایی از یک غذا به نام «پولنتا» گرفته شده است که با آرد ذرت تهیه می‌شود و در ترجمه انگلیسی از همان الهام گرفتند و اسمش را «مستر پاریج» گذاشتند اما صادق چوبک ابتکاری به خرج داده و با خود گفته از آنجا که این غذا زرد هست بنابراین اسم پدر ژپتو را کله هویجی گذاشته تا رنگ نارنجی و زرد هویج را انتقال دهد. اما رستگار در ترجمه خودش کار جالبی انجام داده و با خودش گفته این غذا با آرد ذرت درست میشه و رنگش نارنجی و زرد هست، ما هم چنین غذایی داریم که به آن شله‌زرد می‌گوییم پس بهتر است این اسم را انتخاب کنیم.</p>
<p dir="RTL">چند سال پیش همایشی در خصوص پینوکیو و ترجمه‌های مختلف آن انجام دادیم که حاصل آن کتابی بود در همین خصوص. یکی از آرزوهای من این است که به ترجمه‌های مختلف از داستان پینوکیو در زبان‌های گوناگون بپردازم و در آن بر ریتم و محتوای آن تکیه کنم. و این موضوع را مورد کنکاش قرار دهم که چطور اسم‌های مختلف ترجمه شده و چطور این داستان به فرهنگ‌های دیگر راه پیدا کرده است. در این خصوص هدف تنها بررسی ترجمه‌ها نیست بلکه یافتن نظامی است که دریابیم چطور پینوکیو به زبان‌های مختلف برگردان شده است. هرگاه پینوکیو ترجمه می‌شود، در واقع از فرهنگی به قرهنگ دیگر سفر می‌کند و از این جهت می‌توان بشریت را از زاویه دید پینوکیو بنگریم و همانطور که کروچه گفته بود، چوبی که پینوکیو از آن تراشیده شده بشریت است. تلاش ما آن است که این کتاب را هر روز غنی و غنی‌تر کنیم تا بتوانیم نتایج کار را به صورت منسجم به رشته تحریر در بیاوریم. ممنون از همه شما. »</p>
<p dir="RTL">سپس بیتا رهاوی بخش کوتاهی از پینوکیو ، آدمک چوبی با ترجمۀ زنده­ یاد صادق چوبک را برای حاضران قرائت کرد :</p>
<p dir="RTL"> « ژپتو در اتاق کوچکی که زیر پله‌کانی بود زندگی می‌کرد. اسباب زندگی‌اش آن‌قدر ساده بود که دیگر از آن ساده‌تر نمی‌شد. یک صندلی فَکَستنی و یک تخت‌خواب شکسته و یک میز تق و لق، تمام زندگی او همین بود. اول که به اتاق او داخل می‌شدی به نظر می‌آمد که توی دیوار یک بخاری کار گذارده شده. اما در حقیقت آن بخاری نبود بلکه عکسش بود که با آتش و دیگ روی آن که بخار ازش بیرون می‌زد رو دیوار کشیده بودند.</p>
<p dir="RTL">همین که ژپتو به خانه رسید ابزارش را برداشت و شروع کرد به ساختن آدمک چوبی. ژپتو پیش خودش فکر می‌کرد:</p>
<p dir="RTL">«نامش را چه بگذارم؟ خوب است نامش را بگذارم پینوکیو. شاید این نام او را خوشبخت کند. من یک وقت خانواده‌ای را به نام پینوکیو می‌شناختم که تمام اهل آن خانواده کار و بارشان خوب بود. ثروتمند‌ترین افراد آن خانواده راه گدایی را از همه بهتر بلد بود».</p>
<p dir="RTL">وقتی ژپتو نامی برای آدمک چوبی خود یافت، چسبید به کار و زود سر و کله آن را درست کرد و چشم تو صورتش گذاشت. تا چشم برایش گذاشت پینوکیو چشمانش را به صورت او دوخت و بهش نگاه کرد.</p>
<p dir="RTL">ژپتو از این کار آدمک چوبی خیلی خوشش نیامد و به تندی به او گفت: «چرا این‌جوری به همن نگاه می‌کنی چشم چوبی؟» پاسخی نیامد.</p>
<p dir="RTL">سپس بینی‌اش را ساخت، اما همین که بینی او را ساخت بینی شروع کرد به دراز شدن و هم‌چنان دراز شد که گویی هیچ‌وقت نمی‌شد جلویش را گرفت. ژپتو کوشید تا بلکه آن را بِبُرد و کوچکش کند. پس کمی از آن را زد. اما سودی نداشت هرچه آن را می‌برید بازهم بینی می‌رویید. ژپتو بینی‌اش را ول کرد و به ساختن دهنش پرداخت. اما هنوز دهنش کاملا درست نشده بود که شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن. ژپتو برآشفته شد: «نخند!» اما گویی با دیوار حرف می‌زد. چون پینوکیو محلش نمی‌گذاشت.</p>
<p dir="RTL">باز سرش داد زد: «می‌گویم نخند!»</p>
<p dir="RTL">دهن جلو خنده‌اش را گرفت، اما شروع کرد به دهن‌کجی و شکلک در‌آوردن. ژپتو اداهای دهن را نادیده گرفت و سرگرم کار خود شد پس از دهان، چانه و گردن و شانه و تن و بازوها و دست‌های او را تراشید. دست‌هایش را که تراشید. آدمک چوبی فوری با هر دو دست کلاه‌گیس ژپتو را چسبید و آن را از سرش برداشت. ژپتو که این را دید فوری گفت: «پینوکیو زود کلاه‌گیس را بگذار سر جاش!»</p>
<p dir="RTL">اما پینوکیو که این را شنید کلاه‌گیس او را عوض این که بگذارد رو سر او گذاشت رو سر خودش که از بس گشاد بود تا روی دهنش پایین آمد و نزدیک بود خفه بشود.</p>
<p dir="RTL">ژپتو از گستاخی پینوکیو دلخور شد و به اندیشه فرو رفت. هیچ وقت در عمرش یک چنین چیزی را ندیده بود. سپس به او گفت: «بدجنس حقه‌باز هنوز تو را تمام درست نکرده‌ام داری به بابای خودت بی‌ادبی می‌کنی؟ ای پسره‌ی بد!»</p>
<p dir="RTL">ساق و پاهای آدمک را که ساخت یک وقت دید لگد قایمی خورد به تُک دماغش. ژپتو گفت: «تمامش تقصیر خودم است. من باید اول فکر چنین روزی را می‌کردم. حالا دیگر دیر است».</p>
<p dir="RTL">سپس دست آدمک چوبی را گرفت و ایستاندش روی کف اتاق که راه رفتن را بهش یاد بدهد. اما بند و مفصل‌های دست و پای پینوکیو چنان سفت بود که نمی‌توانست آن‌ها را تکان بدهد. ناچار ژپتو دستش را گرفت و پا‌به‌پا برد و به زودی پاهایش روان شد و خودش شروع کرد کم‌کم به راه رفتن دور اتاق. و چون در کوچه باز بود ناگهان جستی زد و پرید توی کوچه و مثل گلوله در رفت.</p>
<p dir="RTL">ژپتو با تمام نیرویی که در تن داشت دنبالش دوید ولی نتوانست او را بگیرد برای اینکه پسرک حقه‌باز مثل خرگوش جست و خیز می‌کرد و می‌دوید و پاهای چوبی‌اش رو زمین می‌خورد و تالاپ و تالاپ صدا می‌کرد. ژپتو فریاد می‌زد «بگیرید! بگیرید!» اما مردم که آن آدمک چوبی را می‌دیدند که مثل اسب وحشی دارد می‌دود ایستاده به او نگاه می‌کردند و هرهر می‌خندیدند. چنان می‌خندیدند که نگو. سرانجام خوشبختانه پاسبانی که سر و صداهای آنها را شنیده و پنداشته بود که خری از دست صاحبش فرار کرده سر رسید و کوشید هرجور شده فراری را بگیرد، از این‌رو آمد میان خیابان. پینوکیو وقتی او را سر راه خود دید خواست حقه را به پاسبان بزند و از میان پاهای او بگریزد اما نتوانست، و پاسبان بی‌آنکه از جایش تکان بخورد به چابکی بینی او را گرفت. یادمان است که بینی پینوکیو مانند یک دستگیره گنده بود. پاسبان او را آورد پیش ژپتو که نفس نفس می‌زد. ژپتو او را گرفت خواست چندتا کشیده‌ی آبدار تو گوشش بزند و او را تنبیه کند اما هرچه گشت دید گوش ندارد: آن‌وقت یادش آمد که یادش رفته برای او گوش بسازد.</p>
<p dir="RTL">پس، پشت گردن پینوکیو را گرفت و او را با خود به خانه برد. در راه ژپتو سر خود را با تهدید تکان می‌داد و می‌گفت: «بگذار به خانه برسیم. همچو کتکی بخوری که تا حالا نخورده باشی».</p>
<p dir="RTL">وقتی پینوکیو این را شنید خودش را صاف انداخت روی زمین و دیگر از جایش تکان نخورد، همان موقع گروهی از بیکاران و مردم عجیب و غریب شهر تو کوچه دور آن‌ها گرد آمدند و هر یک از آنها یک چیزی می‌گفت.</p>
<p dir="RTL">یکی می‌گفت: «این آدمک چوبی بینوا را ببین که نمی‌خواهد به خانه‌اش برود. خدا می‌داند که چه کتکی از دست ژپتو خواهد خورد».</p>
<p dir="RTL">دیگری می‌گفت: «این ژپتو آدم خیلی خوبی است اما با بچه‌ها خیلی سخت رفتار می‌کند. اگر همین آدمک چوبی بیچاره به دستش بیفتاد خرد و خمیرش می‌کند».</p>
<p dir="RTL">آن‌قدر مردم ار این حرف‌ها زدند که پاسبان آخرش ناچار او را از چنگ ژپتو رها ساخت و ژپتوی بیچاره را به زندان برد. در راه ژپتو آنقدر گریه و زاری کرد که دیگر نتوانست بی‌گناهی خودش را ثابت کند. به زاری می‌گفت: «پسره‌ی بد. تو تکه چوبی بیش نبودی چقدر زحمت کشیدم تا یک آدمک چوبی به آن قشنگی ازت درست کردم. حالا مزد دستم این است؟ تقصیر خودم است. من می‌باید اول فکرش را می‌کردم».</p>
<p dir="RTL">حالا می‌خواهید بدانید بعدش چه شد؟ اتفاق عجیبی افتاد که یقین دارم شما نمی‌توانید پیش‌بینی کنید چه بود.»</p>
<p dir="RTL">پس از آن آنتونیا شرکاء به فیلم­های سینمایی گوناگونی که از این داستان ساخته شده اشاره نمود:</p>
<p dir="RTL">« فیلم «ماجرای پینوکیو» (لوئیچی کومنچینی ۱۹۷۲) برگرفته از کتاب «ماجراهای پینوکیو- داستان یک عروسک خیمه‌شب بازی» (کارلو کولودی ) یکی از چندین اقتباس سینمایی از آن اثر کلاسیک ادبیات ایتالیاست و به جرات می‌توان گفت که بهترینن آنهاست. اینن فیلم در نسخة سینمایی (۱۳۴ دقیقه) و تلویزیونی (۲۸۰ دقیقه در پنج قسمت) توسط کوموچینی، فیلمساز بزرگ سینمای ایتالیا خالق «نان و عشق و فانتزی» که به گفته برخی منتقدان نخستین فیلم کمدی به سبک ایتالیایی سینماست و «قلب» (۱۹۸۴) برگرفته از دیگر کلاسیک بزرگ ادبیات ایتالیا برای کودکان و نوجوانان ساخته شده است. کوموچینی فیلمنامه را با همکاری سوزو چکی دامیکو، بزرگترین زن فیلمنامه‌نویس دنیا نوشته و از وجود بازیگران ستاره‌ای مانند نینو مانفردی (در نقش پدر ژپتو)، جنیا لولو بریجیدا (در نقش فرشته مهربان)، فرانکو فرانکی (در نقش گربه نره)، چیپو اینگراسیا (در نقش روباه مکار) و ویتوریو دسیکا (در نقش قاضی) بهره جسته است. همچنین طراحی صحنه و لباس پی‌یرو گراردی و فیلمبرداری نانو ستیو، بع فیلم فضایی رئالیستی و در عین‌حال تخیل برانگیز بخشیده که در نوع خود بی‌نظیر است. فیورنتسو کارپی هم تمی را خلق می‌کند که در اذهان می‌ماند. پینوکیوی کوموچینی، قهرمانی آزاده است که بیشتر از آنکه در بند امر و نهی‌های آشکار و پنهان اخلاق‌گرایان باشد، به ندای ماجراجویی و خیال‌بافی گوش فرا می‌دهد. از گوشت و استخوان بودن پینوکیوی کوموچینی، جدال بین آزادگی کودک و اقتدار بزرگتر‌ها را به شکلی عریان‌تر نشان می‌دهد. کارگردان، در چالش با اخلاقیات متعارف زمانه خود، به جای اینکه پینوکیو را به خاطر نافرمانی‌هایش به عروسک چوبی تبدیل کند، در برداشتی آزاد از داستان، او را انسان نگه می‌دارد و او را از منظر انسانیتش مورد مؤاخذه قرار می‌دهد. نینو مانفردی، همان پدر ژپتوی پینوکیو در وصف کومنچینی گفته است:آ</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2295.html/img_0205" rel="attachment wp-att-2302"><img class="alignnone size-medium wp-image-2302" title="IMG_0205" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_0205-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">آنتونیا شرکاء و علی دهباشی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">« کوموچینی کارگردانی است جدی اما نه عبوس، سرگرم‌کننده اما کمیک، هرگز. او آدمی است که با استادی بی‌همتایی قادر است بازیگران خود را با نقش‌هایشان یکی کند».</p>
<p dir="RTL"><strong>مقدمه لوئیچی کوموچینی بر کتاب «ماجراهای پینوکیو» به قلم کارلو کولودی (چاپ انتشارات پائولینه، تورنیو- ۱۹۷۲)</strong></p>
<p dir="RTL"><strong>ترجمه آنتونیا شرکاء</strong></p>
<p dir="RTL">در تمام داستان کلودی، عروسک خیمه‌شب بازی که توسط پدر ژپتوی نجار، از چوب ساخته شده، آرزوی تبدیل شدن به پسربچه‌ای از گوشت و استخوان را دارد، اما فرشته مهربان به او می‌گوید که این آرزو تنها زمانی محقق خواهد شد که او عروسکی «درست و حسابی» شود، خلاصه زمانی که دست از شیطنت بردارد و توی سرش فروکند که بچه‌ها باید از بزرگتر‌ها اطاعت کنند.</p>
<p dir="RTL">من می‌توانستم همین ماجرا را در فیلم هم تکرار کنم. اما به دو دلیل داستان را اندکی تغییر دادم. اول آنکه وقتی برای بار اول سال‌ها پیش کتاب را خواندم، یادم می‌آید که پایان کتاب خیلی توی ذوقم زد، برای آنکه آن عروسک خیمه‌شب بازی بی‌پروای ساختة دست ژپتو، در نظرم باحال‌تر از آن بچة درست و حسابی مطابق میل فرشته مهربان بود. دلیل دوم آنکه این که عروسک خیمه‌شب بازی را وادار به انجام تمام کارهایی بکنیم که کولودی به پینوکیواش نسبت می‌دهد، دشوار بود. به این ترتیب و ضعیت را دگرگون کردم. اما چنان که خواهید دید، عصاره‌اش همان است.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2295.html/pino-2" rel="attachment wp-att-2303"><img class="alignnone size-medium wp-image-2303" title="pino.2" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/pino.2-209x300.jpg" alt="" width="209" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">فیلم پینوکیو ساختۀ لوئیجی کومنچینی</span></p>
<p dir="RTL">پدر ژپتو یک عروسک خیمه‌شب بازی چوبی برای خودش می‌سازد، مثل توی کتاب؛ اما فرشته مهربان [در فیلم] او را بلافاصله به بچه‌ای از گوشت و استخوان تبدیل می‌کند. اما قول می‌گیرد که بچة «درست و حسابی»، حرف گوش کن و درس‌خوان باشد، بچه‌ای که عصای پیری پدرش شود.</p>
<p dir="RTL">از آنجا که بچه – که اخلاق سرخوش و یاغی عروسک خیمه‌شب بازی را حفظ کرده- بلافاصله دست به هر شیطنتی می‌زند. فرشته مهربان او را دوباره چوبی می‌کند تا تنبیه شود. اما برای مدتی کوتاه، برای اینکه او دوباره قول می‌دهد بچة خوبی بشود، فرشته او را دوباره به بچه تبدیلش می‌کند تا زمانی که بار دیگر مجبور به تنبیهش می‌شود؛ بعد هم همچون در کتاب، حتی او را تبدیل به یک الاغ می‌کند. دست کم من اینطور فکر می‌کنم که این تبدیل کار فرشته است. کولودی این نکته را روشن نمی‌کند [...]. من با این تدبیر کوچک، توانستم از کودکی استفاده کنم که مثل بچة آخر کتاب، ملال‌انگیز و همه‌چی‌دان نیست، بلکع زنده، مغرور و باحال است، همانطور که پینوکیوی عروسک چوبی بود. او کشمکش با فرشته مهربان که می‌خواهد رامش کند، دست نخورده باقی مانده، فرشته‌ای که می‌خواهد از او «کودکی درست و حسابی» بسازد در حالی که او به سادگی می‌خواهد کودکی بدون صفت باشد.</p>
<p dir="RTL">تغییر دیگر مربوط به حیوانات داستان است: حلزون، قاضی سگه، گربه نره و روباه مکار در فیلم بازیگرند، انسان هستند. درحالی که حیوانات دیگر مانند جیرجیرک، کرم شب‌تاب، تن ماهی و و کوسه در فیلم حیوان باقی مانده‌اند. اما چرا؟</p>
<p dir="RTL">برای این من وقتی کتاب را می‌خواندم، اینگونه تصورشان کرده‌ام. به نظرم رسید کولودی بعضی از حیوانات را حیوان دیده؛ و بقیه را حیوان دانسته فقط برای اینکه کاراکترشان را بهتر توصیف کند اما آنها در واقع انسانهایی هستند که واقعاً در زندگی با آنها سر و کار داریم.</p>
<p dir="RTL">اما آیا حق داشتم چنین آزادی‌یی را به خودم بدهم یا نه؟ کسی که کتاب می‌نویسد و بنابراین واژه‌ای را برای نقل یک داستان انتخاب می‌کند، این آزادی را به خواننده می‌دهد که ماجرا و شخصیت‌های داستان را آنگونه تجسم کند که تخیل برآمده از متن در ذهن او ایجاد کرده است. من هم یکی از خوانندگان کتاب کولودی هستم و زمانی که بنا را بر برگردان متن او به تصویر گذاشتم، کاری نمی‌توانستم بکنم جز این که به آن چه کتاب به من ارائه داده بود، اعتماد کنم البته نه حالا بلکه سال‌ها پیش، زمانی که در کودکی کتاب را خواندم و باز با عظش خواندم. در آن زمان برای مثال نه تنها نسبت به پینوکیو [با بازی آندره‌آ بالستری] بلکه در مورد کرم شب‌تاب هم احساس تحسین داشتم و بنابراین کرم شب‌تاب فیلم خیلی باحال از کار درآمده است. احساس تحسین من در قبال فرشته مهربان [با بازی جنیالولو بریجیدا] که آدم خسته‌کننده و جانماز آبکشی است، کمتر بود و در فیلم هم همینطور نشانش داده‌ام. پدر ژپتو [با بازی نینو مانفردی] احساس محبتم را بر می‌انگیخت و امیدوارم که ردی از این صحبت در فیلم هم باقی مانده باشد.</p>
<p dir="RTL">خلاصه من پینوکیوی «خودم» را ساختم که قدر مسلم با فیلم‌های دیگری که قبلاً ساخته شده بود، متفاوت بود. کما اینکه هنوز می‌توان پینوکیوهای دیگر را هم ساخت که جدید باشند و تفاسیر دیگری به کتاب ببخشند.</p>
<p dir="RTL">و این دقیقاً به خاطر آن است که این کتاب بسیار زیباست. کتابی است سرشار از جذابیت و کشش؛ کتابی که هرگز پیر نمی‌شود.»</p>
<p dir="RTL">و در خاتمه فیلم سینمایی « پینوکیو» ساختۀ لوئیچی کومنچینی برای حاضران به نمایش درآمد. <strong></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.08.2295.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش شب ابن بطوطه</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.08.2281.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.08.2281.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Oct 2011 10:40:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[شب ابن بطوطه]]></category>
		<category><![CDATA[شب های بخارا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=2281</guid>
		<description><![CDATA[  شب ابن بطوطه هشتاد و هفتمین شب از شب‌های بخارا بود که عصر روز پنج‌شنبه ۱۴ مهر ماه ۱۳۹۰ در خانة هنرمندان ایران برگزار شد. دو سخنران برنامه آقای دکتر محمدعلی موحد، پژوهشگر و مترجم کتاب سفرنامة ابن‌بطوطه، و رسول جعفریان، محقق و رئیس کتابخانة مجلس شورای اسلامی بودند. دکتر موحد دربارة سفرنامة ابن‌بطوطه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"> <a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebne-batote" rel="attachment wp-att-2282"><img class="alignnone size-medium wp-image-2282" title="ebne batote" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/ebne-batote-209x300.jpg" alt="" width="209" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">شب ابن بطوطه هشتاد و هفتمین شب از شب‌های بخارا بود که عصر روز پنج‌شنبه ۱۴ مهر ماه ۱۳۹۰ در خانة هنرمندان ایران برگزار شد. دو سخنران برنامه آقای دکتر محمدعلی موحد، پژوهشگر و مترجم کتاب سفرنامة ابن‌بطوطه، و رسول جعفریان، محقق و رئیس کتابخانة مجلس شورای اسلامی بودند. دکتر موحد دربارة سفرنامة ابن‌بطوطه و شخصیت وی، و آقای جعفریان دربارة بخش حج سفرنامة ابن بطوطه سخن گفتند. علی دهباشی، سردبیر بخارا، کتاب‌شناسی سفرنامة ابن‌بطوطه را در جهان شرح داد، به چاپ‌های متعدد آن به زبان فارسی که دکتر موحد آن را ترجمه کرده اشاره نمود و اعلام کرد که جدیدترین آن قرار است به‌زودی توسط نشر کارنامه انتشار یابد. در پایان برنامه فیلم مستند داستانی حج ابن‌بطوطه ساختة شرکت نشنال جوگرافی به نمایش درآمد.</p>
<p dir="RTL">متن کامل سخنرانی‌ها  را در ادامه می‌خوانید.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">درباره ترجمه فارسی سفرنامه ابن‌بطوطه / علی دهباشی</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">۵۳ سال از ترجمه فارسی «رحله» یا سفرنامه ابن بطوطه به زبان فارسی می‌گذرد و تا به امروز که در راس فهرست‌ کتاب‌های کمیاب قرار دارد، متجاوز از هشت مرتبه تجدید چاپ شده است. چاپ اول «سفرنامه ابن بطوطه» به صورت یک جلدی توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب در یک مجلد قطور منتشر شد. از چاپ دوم به بعد در دو مجلد منتشر شده است.</p>
<p dir="RTL">مترجم کتاب، دکتر محمدعلی موحد درباره آشنایی خود با «سفرنامه ابن بطوطه» چنین می‌گوید: «نخستین بار که با نام ابن بطوطه آشنا گشتم و از نوادر و ظرایفی که در سفرنامه او گردآمده آگاهی یافتم، وقتی بود که کتاب مرآه‌البلدان مرحوم اعتماد‌السلطنه را مطالعه می‌کردم. تازه به دبیرستان رفته بودم و بر مطالعه کتب تاریخی و سیر رغبتی وافر داشم، مرحوم اعتماد‌السلطنه در تالیف این کتاب ناتمام که جغرافیای تاریخی بلدان است، سفرنامه ابن‌بطوطه را در دست داشته و مواردی از آن را به مناسبت، ترجمه و نقل کرده است. سادگی بیان ابن‌بطوطه و ظرافت داستان‌های سفرنامه وی از همان زمان مجذوبم کرد و همین سابقه علاقه بود که بعدها مرا به ترجمه متن آن واداشت.</p>
<p dir="RTL">دکتر موحد در چاپ پنجم به بازخوانی و تجدید نظر در متن سفرنامه دست زد و: «در این تجدید نظر، نخست برگردان فارسی را یک‌بار دیگر با متن تازی مقابله کرده و کوشیده‌ام تا ترجمه را از خطاها و اشتباهاتی که در آن راه یافته بود بپیرایم.»</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-10" rel="attachment wp-att-2283"><img class="alignnone size-medium wp-image-2283" title="Ebn-10" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Ebn-10-199x300.jpg" alt="" width="199" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">علی دهباشی گزارشی از سفرنامه ابن بطوطه ارائه کرد. (عکس از مجتبی سالک)</span></p>
<p dir="RTL">مترجم سپس به بحث نسخه‌شناسی دقیقی از چاپ‌ها و ترجمه‌های سفرنامه ابن بطوطه‌ می‌پردازد و آگاهی درجه اولی از این کتاب به دست می‌دهد. «نخستین بار متن کامل رحله همراه با ترجمه فرانسوی آن منتشر شد. متنی که به‌وسیله آن دو دانشمند فرانسوی به چاپ، اعتبار علمی خود را همچنان حفظ کرده:</p>
<p dir="RTL">Voyages D Ibn Batoutah, texte Arabic accompagne d&#8217;une traduction par C. Defremery et le Dr. B. R. Sanguinetti. paris (1953-58)</p>
<p dir="RTL">و چاپ‌های مختلف در کشورهای عربی عموما بر همان چاپ پاریس مبتنی است ولی در بسیاری از آنها غلط‌ها و نابسامانی‌های فراوان راه جسته است.» به نظر دکتر موحد تازه‌ترین و قابل اعتمادترین چاپ سفرنامه ابن‌بطوطه چاپ دارالکتب العلمیه بیروت است. مترجم سپس به دیگر چاپ‌ها و متخصصان ابن‌بطوطه‌شناس می‌پردازد و آگاهی‌های کاملی در این زمینه به دست می‌دهد.</p>
<p dir="RTL">مقدمه دکتر محمدعلی موحد بر سفرنامه و کتاب مستقلی که با عنوان «ابن‌بطوطه» در سال ۱۳۷۴ منتشر کردند ما را به‌درستی به دنیای اسرارآمیز زندگی و سفرهای ابن‌بطوطه هدایت می‌کند.</p>
<p dir="RTL">به‌خصوص کتاب «ابن بطوطه» (تهران ۱۳۷۶-نشر طرح نو)، تالیف استاد حدود ۴۰۰ صفحه تمامی وجوه و زوایای ناشناخته سفرهای ابن‌بطوطه را به ما می‌شناساند و این از حوزه مطالعات گسترده و عمیق مترجم در موضوع ابن‌بطوطه خبر می‌دهد.</p>
<p dir="RTL">آنچه که تمامی نکات یادداشت‌های دکتر موحد در مقدمه برای ما ایرانیان ارزشمند و خواندنی است: «سفرنامه ابن‌بطوطه شاهدی است گویا بر نفوذ گسترده فرهنگ و زبان ایرانی در سرتاسر اقطار اسلامی آن عصر.»</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-9" rel="attachment wp-att-2284"><img class="alignnone size-medium wp-image-2284" title="Ebn-9" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Ebn-9-199x300.jpg" alt="" width="199" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">شب ابن بطوطه، احسان نراقی، محمدعلی موحد و رسول جعفریان (عکس از جواد آتشباری)</span></p>
<p dir="RTL">نگاهی گذرا به اصطلاحاتی که در سفرنامه آمده مثلا خدمت نوبتی، مراتب، چتردار، کلیددار، خاصگی، تخت، صندلی، سراچه، بارگاه، خرگاه یا آنجا که به تشکیلات دیوان و اداره مملکت مربوط می‌شده یا آنچه که در میان سپاهیان و اهل جنگ متداول بوده همه از نفوذ فرهنگی ایرانیان خبر می‌دهد.</p>
<p dir="RTL">حکایت سفرهای ابن بطوطه در ایران البته برای ما ایرانیان جالب‌تر و شنیدنی‌‌تر است. وی بسیاری از نقاط ایران را ندیده ولی برخی شهرها چون هرمز، لارستان، شیراز، اصفهان و شوشتر را دو بار و شهرهایی چون تربت جام، طوس، مشهد، نیشابور و بسطام را یک‌بار دیده است. معمولا توصیف او از شهرهایی که دو بار آنها را دیده با جزییات بیشتر توام است، اگرچه در بسیاری از موارد گزارش‌های دو سفر را در یکدیگر ادغام می‌کند و ملاقات‌هایی را که در سفر دوم داشته در ضمن حکایت سفر اول می‌آورد.</p>
<p dir="RTL">و آخر اینکه دکتر موحد در بخشی از یادداشت‌هایش تصویر دقیقی از ابن‌بطوطه می‌دهد که خواندنی است: «ابن‌بطوطه مورخ نیست، گرچه سرتاسر سفرنامه او نقل وقایع و رویدادهای تاریخی است. او داستان خود را می‌گوید و داستان مردمی را که با آنها دیدار کرده؛ مردمی که جوانمردی‌ها، شوخ‌طبعی‌ها، زیرکی‌ها، وارستگی‌ها و مهربانی‌های آنان شیفته‌اش می‌ کرده، اگر از کسی علم آموخته یا در خور حرمتش یافته، اگر از کسی محبت و مکرمت دیده، اگر آزمندی و مال‌اندوزی یا ستمکاری و سنگدلی کسی مایه شگفت او می‌شده، داستان همه را آورده است. او از سفری درازنای سخن می‌راند که کمابیش ۳۰سال طول کشیده، گاهی بر پشت اسب و اشتر، همراه کاروانیان یا در التزام موکب پادشاهان بزرگ، گاهی سوار بر قایق‌ها و کشتی‌های آن زمان که بازیچه موج‌ها و توفان‌ها بوده و سرنشینان آنها دمی از بیم دستبرد دزدان و حرامیان فارغ نبودند.</p>
<p dir="RTL">آری او از چنین سفری که تصورش حتی در این عصر موتور و سرعت موی بر اندام آدمی راست می‌کند سخن می‌گوید&#8230;</p>
<p dir="RTL">شنیدیم که به زودی چاپ تازه «سفرنامه ابن‌بطوطه» از سوی نشر کارنامه منتشر خواهد شد. امیدواریم این امر تحقق بپذیرد و کتابی که اکنون در بازار کتاب‌های کمیاب به ۱۵۰هزار تومان خرید و فروش می‌شود با قیمت این زمان عرضه شود. »</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL" align="center"><strong>درباره ابن بطوطه و سفرنامه‌اش                                       محمد علی موحد</strong><strong></strong></p>
<p dir="RTL">
<div align="right">
<table dir="rtl" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td valign="top" width="274">
<p dir="RTL">هر کو برود چیزی از او می‌ماند</p>
<p dir="RTL">آن چیز فرومانده نمی‌دانم چیست</p>
</td>
<td valign="top" width="274">
<p dir="RTL">از بد بد و از نیک نکو می‌ماند</p>
<p dir="RTL">چیزی است که عقل از او فرو می‌ماند</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">« این رباعی یکی از فلسفی‌ترین رباعیات خیام است که تاکنون شرحی و تفسیری درباره آن نشنیده‌ایم. شاعر می‌گوید چیزی از گذشته در یاد آیندگان می‌ماند و استمرار پیدا می‌کند و این شاید رمزی است از بقای روح که هستی با مرگ پایان نمی‌پذیرد. چیزی از آدمی می‌ماند و به عالم یادها انتقال می‌یابد. می‌گویند انسان تنها موجودی است که تاریخ دارد. معنای آن چیست؟ یک معنای ظاهری این است که گذشته انسان‌ها ضبط می‌شود و به صورت تاریخ درمی‌آید و در دسترس آیندگان قرار می‌گیرد. آ‌یندگان از نگرش، منش، کردار و پندار گذشتگان آگاه می‌شوند و راه آنان را پی می‌گیرند و این سر ترقی و پیشرفت این موجود انسان نام است که او را از سایر موجودات ممتاز می‌گرداند. تمام پیشرفت‌های بشری خانه‌زادان تاریخ‌ هستند چراکه پیشرفت در پرتو چراغ تاریخ صورت می‌گیرد. هرچه در خانه و مدرسه و در اجتماع یاد می‌گیریم، حاصل عمل گذشتگان و گزارشی از تفکرات آنان است. از خط، زبان، هنر، فلسفه و&#8230; هرچه داریم و فرا می‌گیریم، از گذشته است و این یعنی تاریخ.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-1-2" rel="attachment wp-att-2286"><img class="alignnone size-medium wp-image-2286" title="ebn-1" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/ebn-11-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">دکتر محمدعلی موحد از سابقه آشنایی‌اش با سفرنامه ابن بطوطه گفت. (عکس از مجتبی سالک)</span></p>
<p dir="RTL">اما تاریخ داشتن انسان یک معنای ژرف‌تری هم دارد و آن اشاره به تاریخ آگاهی و توجه به تاریخ است که در نهاد بشر سرشته شده است. حیوانات و شاید موجودات دیگر هم چیزی از گذشته فرا می‌گیرند ولی آن فراگیری به صورت ناآگاه است و نه از سر آگاهی و هوشمندی. آن فراگیری از سر آگاهی و هوشمندی است که مایه پیشرفت می‌شود و آموختن نام دارد. تاریخ قصه است؛ قصه گذشتگان. و انسان نیازمند قصه است یعنی نیازمند به مرور احوال گذشتگان و آنجا که قصه واقعی در میان نباشد، دست به جعل قصه می‌زند. ساختن قصه از مختصات انسان است و حکایت از نیاز</p>
<p dir="RTL">درونی او به ارتباط با گذشته دارد و قصه‌ها تماما – چه واقعیت داشته باشند و چه تخیلی و پنداری باشند – در ظرف گذشته جریان پیدا می‌کنید.</p>
<p dir="RTL">اما دوست عزیزم دهباشی که این مجلس مرهون همت اوست از من خواسته است که در سخنانم بیشتر نظر به جوانان داشته باشم که احتمالا از ابن‌بطوطه تنها نامی شنیده‌اند و نمی‌دانند که او کیست و چرا من سفرنامه او را ترجمه کرده‌ام. خب، عرض می‌کنم که ابن‌بطوطه در درجه اول یک قصه‌گو است؛ قصه‌گویی بسیار تیزهوش و تیزبین و گرم‌دهن. او نه مرد تحقیق، تتبع، فلسفه، ریاضی و این قبیل چیزهاست و نه اهل معنویات، دین، عرفان و عوالم مبتنی بر کشف و شهود، آری او یک‌پا در مدرسه دارد و پای دیگر در خانقاه، اما نه در مدرسه می‌ماند و نه در خانقاه. اصلا او قصد ندارد در هیچ‌جا بماند. در سفری هم که رفت و قریب ۳۰ سال طول کشید، در هیچ‌جا قصد اقامت نکرد. حتی می‌گوید دوبار از یک راه نمی‌رفتم. هشت سال در دهلی به عنوان قاضی مذهب مالکی جاه و مقامی داشت اما مسلمانان دهلی غالبا حنفی بودند و اندکی شافعی، مالکی اگر هم بود نادر بود. او هشت‌ماه نیز در مالدیو عنوان «قاضی اعظم» داشت یعنی قاضی‌القضات،‌ آخر سر هم در شهر تامسنا از مراکش قاضی بود که اجل محتوم سراغش آمد. کاتبان بعضی از نسخه‌های خطی سفرنامه او را به عنوان «الشیخ‌الامام» معرفی کرده‌اند. ویرایشگر سفرنامه او ابن جزی که مردی دبیرپیشه و شاعر بود، او را «شیخ فقیه زاهد پرهیزگار ثقه دانای هوشمند» می‌خواند. از من بپرسید، در هوشمندی‌اش شک ندارم. هوشمند بود اما القاب دیگرش را واقعا نمی‌دانم که بود یا نبود. او البته فقه خوانده بود. تمایلات صوفیانه عمیق هم داشت حتی گاهی چله می‌نشست و ریاضت می‌کشید. پرهیزگاریش هم البته در این حد که کلاه دیگری را بر ندارد و جیب کسی را نزند، آری پرهیزگار بود. اما او نه متخصص و صاحب نظر در فقه بود و نه مظهر زهد و تقوی بود و نه آمادگی آن را داشت که دل از دنیا برکند و از لذات زندگی چشم بپوشد. پروفسور گیب، مترجم انگلیسی سفرنامه او، می‌گوید آمیزه‌ای بود از فرشته و شیطان. شاید این مناسب‌ترین وصفی است که درباره او می‌توان آورد. رند است و در حق او کس این گمان ندارد. اما کسی نمی‌تواند انکار کند که او قصه‌گویی چیره‌دست و تیزبین است که آنچه را که می‌بیند با تمام باریکی‌ها و ظرایفش به خاطر می‌سپارد و با شیرینی و گیرایی خاصی بازگو می‌کند. من او را به عنوان قصه‌گو شناختم و حکایت‌های او بود که مرا مجذوب خود کرد. آشنایی من با او به نخستین سال‌های نوجوانی برمی‌گردد. پدرم که در روزگار خود از بازرگانان معتبر بود، در سراشیب حوادث همه نفایس و طرایف اموالش را فروخته بود. من آن سال‌های رفاه و رخاء پدر را ندیده بودم. کتاب‌هایی که از بقیه‌السیف حراج‌ها در خانه ما باقی مانده بود، منحصر بود به چند جلد کتاب دعای مورد علاقه شخصی پدر و چند جلد کتاب به زبان ترکی که خریداری نداشته و چند کتاب پاره‌پوره ناقص مانند گلستان و تاریخ معجم و وصاف و جهانگشای نادری و تذکره‌الشعرای دولتشاه سمرقندی که هیچ‌کدام کامل و تمام نبودند و حتی ارزش آن را نداشته‌اند که خریداران اموال زحمت حمل آنها را متقبل شوند و من که حتی پول برای خرید کتاب‌های درسی خود را نداشتم، با اوراق زخم‌خورده و تحقیرشده این کتاب‌ها انس گرفتم و به قول مولانا چون سگ قحط که در استخوان افتد، با ولع و شوق تمام آنها را می‌خواندم و از جمله آن کتاب‌ها جلد اول مرآت البلدان تالیف اعتمادالسلطنه بود که در واقع دانشنامه شهرها و آبادی‌ها است و مولف در ذیل شهرهایی مانند اصفهان و ایذه و بغداد و تبریز که ابن‌بطوطه از آنها دیدن کرده شرحی را از سفرنامه وی نقل کرده است. در همان زمان‌ها که دو خاورشناس معروف فرانسوی، دیفرمری و سانگینتی، مشغول چاپ متن کامل سفرنامه ابن‌بطوطه بودند، اعتمادالسلطنه هم در پاریس مشغول تحصیل بود و با این کتاب آشنایی پیدا کرده بود.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-2" rel="attachment wp-att-2287"><img class="alignnone size-medium wp-image-2287" title="Ebn-2" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Ebn-2-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">صحنه‌ای از مراسم شب ابن‌بطوطه. (عکس از مجتبی سالک)</span></p>
<p dir="RTL">این بود سابقه آشنایی و دلبستگی من با ابن‌بطوطه، بعدها که من در دوران خلع ید در آبادان به سر می‌بردم، در یک دکان کهنه‌فروشی یک نسخه از مختصر بیلونی را پیدا کردم که گزیده‌ای است از رحله ابن‌بطوطه، کتاب او مرا بر سر شوق آورد که در جست‌وجوی متن کامل رحله باشم و بالاخره چندماهی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که به تهران آمدم، ترجمه را براساس متن منقح چاپ پاریس شروع کردم و در آن روزهای تلخ و نومیدی ابن‌بطوطه مونس و همدم من شد و روزها و شب‌ها با او به سر آوردم. تصادفا همین مختصر بیلونی بود که سبب آشنایی خاورشناسان با رحله ابن‌بطوطه شد چون اول کشیش انگلیسی به نام سموئیل‌لی مختصر بیلونی را پیدا کرد و ترجمه‌ای از آن به سال ۱۸۲۹ به دست داد و آن مایه توجه محققان شد که رفتند سراغ متن کامل، و چاپ آن چنانکه اشاره کردم، به همت دو خاورشناس فرانسوی در پاریس به انجام رسید.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-3" rel="attachment wp-att-2288"><img class="alignnone size-medium wp-image-2288" title="Ebn-3" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Ebn-3-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;"> بهرام افشار، هرمز جهانسوزی و&#8230; در شب ابن بطوطه (عکس از جواد آتشباری)</span></p>
<p dir="RTL">باری، ابن‌بطوطه چنانکه گفتم از روزی که شناختمش هیچ‌گاه مرا رها نکرد. روزهایی که به ترجمه او پرداختم، دست مرا گرفت و همراه خود به ۷۰۰سال پیش برد، زمان جوانی‌‌های حافظ، با هم میهمان قاضی مجدالدین شیرازی شدیم که ممدوح حافظ بود و مردم شهر، مولانای اعظمش می‌خواندند. قاضی مجد در ۷۵۶ وفات یافت و تاریخ وفات وی را حافظ در عبارت «رحمت حق» رقم زد: کنف رحمت حق منزل او دان وانگه/ سال تاریخ وفاتش طلب از «رحمت‌حق»، با ابن‌بطوطه به زیارت سعدی رفتم. درست زمانی بود که علی‌ابن احمد بیستون به جمع و ترتیب دیوان سعدی اشتغال داشت. سعدی را در خانقاهی که خود در اواخر زندگی ساخته بود، دفن کرده بودند. خانقاه او باغ قشنگی داشت و سفره‌خانه‌ای، تربت او زیارتگاه مردم شیراز شده بود. می‌آمدند آنجا در سفره‌خانه غذا می‌خوردند و لباس‌های خود را در حوضچه‌های مرمرین خانقاه می‌شستند. با ابن‌بطوطه به زیارت شاه‌چراغ رفتیم. در مسجد جامع شیراز پای درس قاضی مجدالدین نشستیم. سر خاک شیخ شطاح روزبهان بقلی و شیخ‌عزالدین زرکوب رفتیم. در مدرسه و خانقاهی که در کنار مزار شیخ ابوعبدالله خفیف ساخته بودند، شب‌های آدینه مراسمی با حضور تاش‌خاتون مادر شاه شیخ ابواسحاق برگزار می‌شد. آن شیخ ابو عبدالله خفیف از همدوره‌های جنید و حلاج بود و این شاه شیخ ابواسحاق همان است که حافظ در زمان دولت او گفت:</p>
<div align="right">
<table dir="rtl" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td valign="top" width="284">
<p dir="RTL">راستی خاتم فیروزه بواسحاقی</p>
</td>
<td valign="top" width="284">
<p dir="RTL">خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"> <a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-4" rel="attachment wp-att-2289"><img class="alignnone size-medium wp-image-2289" title="Ebn-4" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Ebn-4-199x300.jpg" alt="" width="199" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر محمدعلی موحد درباره تجربیات متنوع ابن بطوطه صحبت کرد. (عکس از مجتبی سالک)</span></p>
<p dir="RTL"> این شاه شیخ که هم شاه بود و هم شیخ، آدم خوبی بود گشاده‌دست بود و نامجو، هرگز گمان نمی‌برد که دولتش به آن زودی سرآید، دست به یک کار بی‌نظیری هم زده بود و آن نظیره‌سازی به ایوان کسری و طاق مداین بود که عبید زاکانی شعرها در وصف آن ساخته است. شاه شیخ معماری از تبریز آورده بود که مهندسی بنا را برعهده داشت و مردم شیراز ذوق‌زده بودند که شهرشان تالی مداین خواهد بود و داوطلبانه در کار کندن پی و تهیه ابزار و مصالح آن بنا مشارکت می‌کردند، اما روزگار به کام شاه شیخ نبود، مبارزالدین مظفر، همان که حافظ محتسب شهرش می‌خواند، در یورشی بی‌امان کاخ آرزوهای او را در هم ریخت.</p>
<p dir="RTL">با ابن‌بطوطه به اصفهان رفتیم و دو هفته در خانقاه علی بن سهل مهمان بودیم. ابن‌بطوطه از دست شیخ خانقاه خرقه پوشید، شیخ یک خرقه نفیس پولک‌دار، معروف به هزار میخی، به او داد. همراه اردوی سلطان ابوسعید بهادرخان، آخرین پادشاه معتبر از سلسله ایلخانان مغول، از بغداد تا تبریز رفتیم. در راسته جواهرفروشان تبریز به تماشای انواع جواهرات نشستیم که چشم‌ها را خیره می‌کرد و غلامان زیبا با جامه‌های فاخر، دستمال‌های ابریشمین بر کمر بسته، در خدمت جواهرفروشان بودند و جواهرات را به زنان ترک عرضه می‌کردند. به آبادان رفتیم و تکیه خضر را دیدیم که در روزگار ما ویرانه‌ای بیش از آن به جای نمانده است. در ایذه با اتابک افراسیاب دوم فرمانروای لرستان ملاقات کردیم و در مراسم تعزیه‌داری که به مناسبت مرگ تنها فرزند او برپا شده بود، شرکت جستیم. در قونیه به زیارت تربت جلال‌الدین محمد مولانا رفتیم که ۶۰‌سال پیش درگذشته بود و پیروانی داشت که به نام او «جلالیه» خوانده می‌شدند.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-5" rel="attachment wp-att-2290"><img class="alignnone size-medium wp-image-2290" title="Ebn-5" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Ebn-5-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">اسدالله امرایی، دکتر احسان نراقی و آرش افشار در شب ابن‌بطوطه. (عکس از جواد آتشباری)</span></p>
<p dir="RTL">با ابن‌بطوطه به روسیه رفتیم، به استانبول رفتیم که هنوز دست مسلمان‌ها نیفتاده بود. امپراتوری بیزانس در داخل حصار شهر واپسین نفس‌های خود را می‌کشید. به هندوستان و مالدیو و سیلان و جاوه و چین رفتیم و هر کجا که رفتیم ــ نه‌تنها در ایران و فرارود و افغانستان که قلمرو سنتی فرهنگ ایران بود ــ بلکه در دوردست‌ترین نقاط از اقصای شرق تا مغرب و اندلس، جا به ‌جا نشان از زبان و فرهنگ ایران بود و نخبگان ایرانی از بازرگان و فقیه و صوفی همه جا حضور داشتند.</p>
<p dir="RTL">باید بگویم که سفرنامه ابن‌بطوطه سبب توجه ویژه خاورشناسان به گستره نفوذ ایران در جهان آن روز شده است. حتی در فهرست کارهایی که عرب‌ها در پیرامون رحله کرده‌اند، چند رساله و مقاله درباره ایران دیده می‌شود. مثلا «وجه ایرانی فی‌رحلة ابن‌بطوطه» یا عناوین مشابه دیگر. دکتر عبدالهادی التازی که بهترین و قابل اعتمادترین متن عربی رحله چاپ فرهنگستان مراکش را فراهم آورده. خود دو رساله مستقل درباره ایران دارد. در مقدمه رحله هم می‌گوید: الفارسیه کانت منتشره فی المنطقه کلها حتی فی بلادالصین.</p>
<p dir="RTL">ابن‌بطوطه در گزارش‌های خود به جنبه‌ها و ساحت‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی توجه دارد و تقریبا هیچ بعدی از ابعاد زندگی مسلمانان آن عصر نیست که ابن‌بطوطه اطلاعات جالبی درباره آن ارائه نکرده باشد. سفرنامه او خزانه‌ای از اصطلاحات رایج روزگار است. اصطلاحاتی که اکنون برای ما ناآشنا می‌نماید و من حدود ۷۰۰ تا از آنها را در آخر کتاب فهرست کرده‌ام. فهرست مشتمل بر نام انواع ظروف، البسه، کفش، کلاه، زر، زیورها و میوه‌ها و درختان و&#8230; ژانسن مستشرق بلژیکی رحله را اطلس اغذیه مشرق‌زمین (l’Atlas gastronomique de l&#8217;orient) می‌نامد. رحله یادداشت‌های سفر است، تاریخ و زندگی‌نامه خودنوشت است، داستان است، همه اینها هست و خیلی چیزهای دیگر. سرتاسر آن حکایت نخبگان فرهنگی و سیاسی است. مرادم از نخبگان فرهنگی علما و مشایخ تصوف‌ هستند که دو بستر عظیم فرهنگ زمان یعنی مدرسه و خانقاه را نمایندگی می‌کردند و مرادم از نخبگان سیاسی، پادشاهان، امرا، وزرا و دیوانیانند که حکومت می‌راندند و زمام امور را در دست داشتند. توجه به نخبگان فرهنگی در اوایل سفرنامه بیشتر و پررنگ‌تر است. ولی هرچه پیشتر می‌رود، توجه به نخبگان سیاسی معطوف می‌شود و دلمشغولی ابن‌بطوطه با ارباب قدرت بیشتر می‌شود. اما یک منظر دیگر هم هست که رنگ و جذابیت خود را از اول تا آخر این سفر ۳۰ساله از دست نمی‌دهد و آن منظر زن است. ابن‌بطوطه تا از زادگاه خود جدا می‌شود، در همان روزهای اول سفر که به صفاقس می‌رسد، دختری را عقد می‌کند و چون به طرابلس (تریپولی لیبی) می‌رسد، عروس راه می‌اندازد اما وقتی با پدرزن خود بگومگو پیدا می‌کند، خیلی به راحتی آن زن را طلاق می‌دهد و یک دختر قابسی را به جای صفاقسی می‌آورد و کاروان را یک روز نگه می‌دارد تا همسفران در ولیمه عروسی شرکت کنند و این جریان همین‌طور ادامه دارد. در شام، مکه، شیراز و آناتولی و دشت قبچاق و مالدیو و&#8230; حتی در آفریقای مرکزی هرجا که می‌رود دیده از روی زن برنمی‌دارد و از سخن گفتن درباره تعلقات خاطر خود باز نمی‌ایستد، از یاد زنانی که در این سفر دور و دراز دلش را ربوده‌ بودند، از بردن نام آنها چون گلستان، حورنسب، مرغلیطه (مارگارت)، مبارکه و&#8230; از توصیف خلق و خوی و ادا و اطوار آنها ابا نمی‌کند. رحلة ابن‌بطوطه از این نظر منبع بسیار غنی و گرانبهایی است که ما را از اوضاع و احوال و شرایط زندگی این نیمه همیشه مستور و پنهان جامعه آگاهی می‌دهد.»</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>انگیزه های اصلی ابن بطوطه برای سفر/ رسول جعفریان</strong></p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">«در جهان اسلام ، دانش جغرافیا با دانش سفرنامه نویسی در هم تنیده شده است که نمود اصلی آن کتاب‌های <em>مسالک و ممالک</em> است که عالمان ، بازرگانان و چهره های شاخص پدید آمده و در آن شرح سفر های خود را در قالب اطلاعات جغرافی آورده اند.</p>
<p dir="RTL">می توان از علل نگارش اینگونه کتب به برنامه ریزی حکومت ها برای افزایش امنیتشان  و جمع آوری اطلاعات شهر ها اشاره کرد. امروزه نیز گردآوری این قبیل اطلاعات با همین انگیزه فراوان صورت می گیرد و می توان تصور کرد که در آن روزگار هم همین طور بوده است.</p>
<p dir="RTL">در میان نقاط مختلف جهان اسلام ، در زمینه تولید آثار جغرافیایی، مغرب اسلامی نسبت به سایرین صاحب آثار بیشتری در این زمینه یعنی سفرنامه ای است، اما در شرق جز آثار جغرافی عمومی که آثار خوبی هستند، تنها سفر نامه شایسته از دوران کهن، سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی در قرن پنجم است.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-6" rel="attachment wp-att-2291"><img class="alignnone size-medium wp-image-2291" title="Ebn-6" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Ebn-6-199x300.jpg" alt="" width="199" height="300" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">دکتر رسول جعفریان از سفرنامه حج ابن‌بطوطه گفت.  (عکس از جواد آتشباری)</span></p>
<p dir="RTL">اوج سفرنامه نویسی مغربی ها از قرن ششم تا قرن یازدهم هجری است، به طوری که نگارش سفرنامه در مغرب آن دوره، به شکل یک سنت علمی درآمده و از میان ابن بطوطه شاخص ترین آنهاست.</p>
<p dir="RTL">اما آن چیزی که ابن بطوطه را شاخص کرده و شهرتش را مدیون اوست، نوعی قصه‌گویی و شیوایی در بیان و گزینش درست و جالب رویدادهاست. ابن بطوطه در سفرنامه اش توانسته تمامی اطلاعاتِ مناطق مختلف را با شیوایی و گیرایی بالا با قصه تلفیق کرده و این همان رمز موفقیت اوست.</p>
<p dir="RTL">اما از آنجا که قرار است اساس مطلب درباره بخش حج ابن بطوطه باشد این نکته را متذکر می شوم که اساسا انگیزه اصلی او در این سفر انجام حج بود و او برای انجام این سفر از مغرب باید تا مکه حدود دو هزار کیلومتر را می پیمود. در راه هم قبور بزرگان را زیارت می کرد و هم در محفل درس و محضر مشایخ و اولیا حاضر می شد. بعدها داستانهای مختلفی از این دیدارها در سفرنامه اش نوشت.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-7" rel="attachment wp-att-2292"><img class="alignnone size-medium wp-image-2292" title="Ebn-7" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Ebn-7-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">نقشة مسیر ابن‌بطوطه در ایران و عراق که آقای جعفریان آن را شرح داد.</span></p>
<p dir="RTL">ابن بطوطه مجموعا پنج سفر به مکه داشت و این سبب گشت تا با فرهنگ حرمین شریفین آشنا شود و آداب و رسوم مردم آن دو شهر را در طول یک سال هجری و به مناسبت هر ماه به تصویر بکشد.</p>
<p dir="RTL">نکته حایز اهمیت این است که در آن دوران عموم جمعیت مکه و مدینه مهاجرین مغربی بودند و بومی ها همچنان در بادیه ها زندگی می کردند. این مهاجرین از همه بلاد اسلام بودند. حتی بسیاری از ایرانیان نیز در آن ایام در این شهرها اقامت می‌‌کردند. داستان اقامت زمخشری را در مکه داریم که لقبش را هم جارالله گذاشت.  شاید جالب باشد بدانید تا دو قرن موذن های مسجد الحرام کازرونی بودند.</p>
<p dir="RTL">سفر نامه ابن بطوطه را می توان نوعی عجایب المخلوقات هم دانست که البته بخشی از گفتمان جاری آن دوره بوده است. با اینکه بسیاری از اطلاعاتش دقیق است  اما داستان هایی را هم نقل می کند که جنبه واقعی نداشته و بیشتر افواهی بوده است.</p>
<p dir="RTL">به طور کلی باید عرض کنم راه حج سه مسیر اصلی داشته که اینها راه هایی بودند که مدخل ورودی به حجاز بودند. راه یمن، راه عراق ( ابتدا از بغداد به مکه و نجف و سپس از نجف) و راه شام به مدینه و سپس مکه.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/ebn-8" rel="attachment wp-att-2293"><img class="alignnone size-medium wp-image-2293" title="Ebn-8" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Ebn-8-195x300.jpg" alt="" width="195" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">تصویر ابن بطوطه</p>
<p dir="RTL">مصری ها از بندر عیذاب که در سمت غربی دریای سرخ بود با کشتی به جده یا بندر ینبع می آمدند. ابن بطوطه تا عیذاب هم آمد اما به دلیل آن که همه کشتی ها در اثر جنگ در آتش سوزانده شده بودند مجبور به بازگشت شد. در واقع ابن بطوطه از آخرین کسانی است که از این بندر می گذرد.</p>
<p dir="RTL">حجاج شامی و مغربی و ترک، در عبور از راه شام، یک راه اضافه ای را برای زیارت بیت‌المقدس می رفتند. البته نه همه. اما ایرانیان چنین رسمی نداشتند. برای ایرانی ها در دوره صفوی و قاجاری که از عراق می رفتند، در رفت یا برگشت زیارت عتبات مرسوم بود. البته شماری از سفرنامه نویسان قاجاری گفته اند که به زیارت بیت المقدس رفته اند که این بیشتر مربوط به اوائل قرن چهاردهم هجری است.</p>
<p dir="RTL">ابن بطوطه تقریبا همه این راه های حج را پیموده است. او نه تنها راه طولانی مغرب تا مکه را آمد، و طبعا از راه شام عبور کرد بلکه از راه مکه به عراق هم که به راه زبیده معروف است چند بار رفت و آمد کرد. همین طور راه یمن را نیز طی کرد. وی از مکه به یمن رفت. از آنجا به عمان و از عمان به منطقه قطیف و احساء رفت و وضعیت شیعیان آن ناحیه را گزارش کرد.</p>
<p dir="RTL">دیدگاه ابن بطوطه درباره شیعیان عموما منفی است. هر چند که در مکه و مدینه چندان اشاره ای به این قضیه نمی کند اما در قطیف است که نخستین بار با یک جامعه شیعی منسجم روبرو می شود.</p>
<p dir="RTL">دوره ابن بطوطه دوره ای است که ایلخانان در ایران زندگی می کردند و در باره تسلط بر حرمین رقابتی باممالیک مصری داشتند. ابن بطوطه از هر دو استفاده کرد و با هر دو دولت رفاقت داشت. رقابت میان ایلخانان با ممالیک شایعاتی را هم ایجاد کرد که یکی از آنها این بود که شایع کردند که ایرانی‌ها می خواهند جنازه پیغمبر را با خود به ایران بیاورند. این شایعات، بعدها در دوره صفویه و هم در سال های اخیر که آن وقایع مکه در سال ۱۳۶۶ ش تفاق افتاد ، ادامه داشت و به خاطر این تشابهات گاهی آدمی فکر می کند که تاریخ و روحیات یک مردم، در طول هزار سال هم عوض نمی‌شود و آنچه در ذهن‌ها وجود دارد ، هیچ گاه از بین نمی رود و این فرهنگ همچنان تغییرناپذیر می‌ماند.»</p>
<p dir="RTL">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.08.2281.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شب ادبیات ایران و اتریش برگزار شد.</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.08.2275.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.08.2275.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Oct 2011 19:36:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[شب های بخارا]]></category>
		<category><![CDATA[شب ادبیات ایران و اتریش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=2275</guid>
		<description><![CDATA[&#160; &#160;   هشتاد و نهمین شب از مجموعه شبهای بخارا به ادبیات ایران و اتریش اختصاص داشت که دوشنبه ۲۵ مهر ماه ۱۳۹۰ در ساعت هشت شب با همکاری  انجمن فرهنگی اتریش در محل این انجمن برگزار شد. در ابتدای این مراسم، اوریلکه ویلندر از ناهید طباطبائی و آنگلیکا رایتسر تشکر کرد که دعوت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2275.html/low1-2-2" rel="attachment wp-att-2276"><img class="alignnone size-medium wp-image-2276" title="Low(1)-2" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/Low1-21-210x300.jpg" alt="" width="210" height="300" />  </a></p>
<p>هشتاد و نهمین شب از مجموعه شبهای بخارا به ادبیات ایران و اتریش اختصاص داشت که دوشنبه ۲۵ مهر ماه ۱۳۹۰ در ساعت هشت شب با همکاری  انجمن فرهنگی اتریش در محل این انجمن برگزار شد.</p>
<p dir="RTL">در ابتدای این مراسم، اوریلکه ویلندر از ناهید طباطبائی و آنگلیکا رایتسر تشکر کرد که دعوت مجله بخارا و انجمن فرهنگی را قبول کردند و ابراز امیدواری کرد که این مبادلات فرهنگی همچنان تداوم یابد.</p>
<p dir="RTL">در ابتدای این مراسم، اوریلکه ویلندر از ناهید طباطبائی و آنگلیکا رایتسر تشکر کرد که دعوت مجله بخارا و انجمن فرهنگی را قبول کردند و ابراز امیدواری کرد که این مبادلات فرهنگی همچنان تداوم یابد.</p>
<p dir="RTL">سپس علی دهباشی ضمن اشاره به شب هایی که پیش از این مجله بخارا با همکرای انجمن فرهنگی اتریش برگزار کرده است، همچون شب راینر ماریا ریلکه، شب اینگه بورک باخمن، شب ادبیات اتریش و سوئیس، شب داستان خوانی ایران و اتریش و &#8230; در معرفی کوتاهی از ناهید طباطبائی چنین گفت:<a href="http://bukharamag.com/1390.08.2275.html/img_8585" rel="attachment wp-att-2277"><img class="alignnone size-medium wp-image-2277" title="IMG_8585" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_8585-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">علی دهباشی ، عکس از نفیسه مشعشعه</span></p>
<p dir="RTL">ناهید طباطبایی در سال ۱۳۳۷ در تهران به دنیا آمد و فارغ التحصیل رشته ی ادبیات دراماتیک و نمایشنامه نویسی از مجتمع دانشگاهی هنر است.</p>
<p dir="RTL">او که از نوجوانی آغاز به نوشتن کرده ، اولین بار داستان گمشده را در مجله ی سخن به چاپ رساند و پس از آن مجموعه داستان خود به نام  &#8221;بانو و جوانی خویش &#8221; را  در سال ۱۳۷۱ منتشر کرد . از آن سپس آثار دیگری از او به چاپ رسید ه که از آن یاد خواهد شد. او همچنین به ترجمه ی آثاری از زبان های انگلیسی و فرانسه پرداخته است و با مجله هایی مانند ، بخارا ، سمرقند ، عصر پنجشنبه ، نشان ، زنان و &#8230; همکاری کرده و می کند.</p>
<p dir="RTL">ناهید طباطبایی چندی نیز به نوشتن داستان های یادداشت گونه ، تحت عنوان &#8221; از خودم تا همه &#8220;  در روزنامه ی اعتماد ، پرداخت.</p>
<p dir="RTL">او تا کنون چهار دوره از جوایز ادبی صادق هدایت ، جشنواره ی ادبی اصفهان و گلشیری را داوری کرده و چندی است که سردبیری مجموعه ی کار اول نشر خجسته را به عهده دارد.</p>
<p dir="RTL">ناهید طباطبایی مدیریت نشر دید را به عهده دارد و به تدریس داستان نویسی در فرهنگسرای ارسباران مشغول است.</p>
<p dir="RTL">داستان های ناهید طباطبایی به زبان های ایتالیایی ، آلمانی ، دانمارکی ، انگلیسی ، ترکی ، عربی  ، بلغاری و &#8230; ترجمه شده اند  و به همین مناسبت برای شرکت در کنفرانس هایی به کشور های اروپایی دعوت شده است.</p>
<p dir="RTL">همچنین رمان &#8221; چهل سالگی &#8221; او برای ساخت فیلمی به همین نام ،  مورد اقتباس قرار گرفته و مورد توجه منتقدان قرار گرفته است.»</p>
<p dir="RTL">پس از آن ناهید طباطبائی قصه خود را با نام « تارزن » برای حاضران خواند و دکتر سعید فیروزآبادی نیز ترجمه آلمانی آن را ارائه داد :</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2275.html/img_0667" rel="attachment wp-att-2278"><img class="alignnone size-medium wp-image-2278" title="IMG_0667" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_0667-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">ناهید طباطبائی و دکتر سعید فیروزآبادی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL"><em>تارزن</em><em></em></p>
<p dir="RTL">نگهبان بیمارستان آمد و گفت وقت ملاقات تمام شده ، داود چشم هایش را باز کرد و با التماس به ما نگاه کرد ، بعد با دستی لرزان اشاره کرد که برویم که همه برویم . من به بچه ها گفتم که دیگر بروند . آن شب من می خواستم پیش داوود بمانم . اجازه گرفته بودم ، با پارتی بازی . از قبلش بین خودمان قرار گذاشته بودیم هر شب پیشش بمانیم . ما بچه های کوچه ی شادان. داود دروازه بان مان بود. اما نشد. زن و خواهرش از صبح تا شب می ماندند. اتاقش دونفره بود و اجازه نمی دادند شب کسی بماند. اما امشب تخت بغلی خالی بود  و من هم اجازه داشتم.حالا شب چهارم بود و داود انگار خیال خوب شدن نداشت. انتظار نداشتیم بعد از چهار شب یک دفعه از جایش بلند بشود و مثل آن وقت ها با ما فوتبال بازی کند. خیلی وقت بود ازش انتظار نداشتیم. توی تنش  ترکش داشت و حالا بلاخره بعد از این همه سال ترکش حرکت کرده بود. یادگاری جنگ. یادگاری متحرک جنگ. می دانستیم دیگر همان داود سابق نمی شود . اما این که بعد از چهار روز هنوز هم نتواند غذا بخورد ، خیلی عجیب بود. دیده بودیم گهگاه پسر عمویش که دانشجوی پزشکی است با دکتر معالجش پچ پچ می کند ، اما هر وقت ازش سوال می کردیم لبخند می زد و می گفت تا دوسه روز دیگر می آید بیرون. ما هم که هیچ کدام حوصله ی او را نداشتیم بیشتر کنجکاوی نمی کردیم. بچگی هاش از آن بچه ننه هایی بود که اگر توی کوچه زمین می خورد صاف می بردندش درمانگاه. عوضش من و بقیه یک جای صاف و صوف توی تنمان نبود ، همه جا ، جای زخم بود و شگستگی. بابام می گفت پسربچه یعنی این و جای شکستگی توی ابروش را نشان مان می داد. احمد می گفت هرکی هر گهی شده به خودش مربوط است. ما همان بچه های گل کوچکیم.</p>
<p dir="RTL">نگهبان که دوباره آمد من بودم و خواهرش و زنش. دلشان نمی آمد بروند. نگهبان این بار غری زد و رفت . ازشان خواهش کردم بروند و مطمئن باشند که تا صبح مواظبش هستم. گفتم که نگران نباشند. که من از غذای همراه بدم نمی آید ، که مجله و کتاب دارم و هزارتا مزخرف دیگر . زنش گفت اگر چرند گفت تعجب نکن . گاهی می گوید. خندیدم و گفتم همیشه می گفته.</p>
<p dir="RTL">وقتی رفتند ، در را بستم ، کفش هایم را در آوردم و چهار زانو روی مبل نشستم. یک دفعه خوف برم داشت . اگر یک دفعه می مرد چی ؟ لرز به تنم افتاد. مرده زیاد دیده بودم . فامیل ، دوست ، آشنا ، اما هیچ وقت کسی روبرویم نمرده بود. آن هم روبروی من تنها.از نور سفید و یخ مهتابی بیمارستان بیزار بودم. بلند شدم و تلویزیون را روشن کردم. چند تا کانال عوض کردم ، اما حوصله ی هیچ کدام را نداشتم.  آخر سر روی یکی  ماندم. یک پرنده ی نر دمش را چتری کرده بود و جلوی یکی دیگر چسی می آمد و باد به غبغب می انداخت. صدایش را کم کردم تا  فقط تصویرش توی اتاق باشد. انگار این طوری کم تر می ترسیدم. توی راهرو کم کم خلوت می شد. آخرین ملاقات کننده ها مال اتاق ته راهرو بودند.  یک آدم معروف توش بستری بود.  یک تارزن.می گفتند بیماری قلبی دارد ،می گفتند دو سه روز هی ازش آزمایش گرفتند و فردا هم قرار است آنژیو بشود. عصری که توی راهرو ایستاده بودم ، دیدم که هی اتاقش پر و خالی می شود ، بهنام رفت و سری زد و آمد ، بهنام سه تار می زد ، گاهی ، بد نمی زد . می گفت تارزن نشسته توی تخت و تارش را بغل کرده. برایم عجیب بود که توی این موقعیت حوصله دارد. بعد نگاهم افتاد به صورت داود ، چقدر بزرگ شده بود ،چقدر لاغر و تکیده شده بود. ریش یک روزه اش چقدر پرپشت و سیاه بود . زنش می گفت هر روز ریشش را برایش می تراشد. از آن پر موها بود. زنش می گفت زیر پیراهنش یک بلوز یقه اسکی سیاه دارد از پشم. راست می گفت .دیده بودم. وقتی موهای سینه اش داشت در می آمد بهش حسودی می  کردیم. ولی بعدا او بود که به ما حسودی می کرد. احمد می گفت هرچیزی حدی دارد. یک بار هم خواباندیمش و با ریش تراش وسط سینه اش خط انداختیم. آخر چش بود که بلند نمی شد برود خانه اش.  شاید خوب عملش نکرده بودند ، باید دو سه تا دکتر دیگر هم می دیدندش. شاید فردا خوب می شد.</p>
<p dir="RTL"> وسط این شاید و باید ها چرتم برده بود که صدام کرد و گفت پس کی شروع می شود ؟ گفتم چی .جواب نداد.چرند می گفت طفلک .گفتند یک عمل ساده است . فقط  ترکش را برمی دارند و همین. روز اول ، وقتی بیهوشی از سرش پرید کلی با ما شوخی کرد . گفت مگر زاییدم که همه تان آمده اید بیمارستان. بهش گفتیم ما از آن رفیق های بد نیستیم ، گفتیم منتظریم که پنجشنبه برویم دم رودخانه ی کرج و کباب درست کنیم. گفتش می میرد برای کباب و ما همگی . ولی وقتی خندید جای بخیه هاش درد گرفت و یک قطره اشک از گوشه ی چشمش سر خورد که یواشکی پاکش کرد.  یعنی روز به روز بدتر می شد ؟ نکند اصلا یک چیز دیگرش باشد ؟ اگر بود &#8230; بیچاره زنش ، بیچاره ما.</p>
<p dir="RTL">یک ساعت بعد ملاقاتی ها همه رفته بودند وحالا مریض هایی که می توانستند راه افتاده بودند. توی راهرو پر بود از آدم های آویزان، رنگپریده ، درب و داغان ، با پایه ی سرم، واکر، و بوی دتول ، الکل ، عرق ، شاش . تنهایی، درد ، نکبت . همه از این سر راهرو می رفتند تا آن سر راهرو و بر می گشتند . به هم لبخند می زدند، لبخندهای دردناک. آخ و اوخ می کردند. نفس نفس می زدند و سرفه می کردند و تف می انداختند توی دستمال هاشان. در را بستم تکیه دادم بهش . برای هزارمین بار از خدا خواستم که از مریضی نمیرم. پیش این همه آویزانی ، سوختن یا غرق شدن چقدر ترو تمیز بود. نفسی تازه کردم و رفتم کنار تخت نشستم و زل زدم به داود. نه ، به نظر نمی آمد خیال خوب شدن داشته باشد. شاید فقط سینه اش را باز کرده بودند و دوباره بسته بودند. شاید کاری ازشان برنیامده بود . شاید ترکش وسط قلبش باقی مانده بود. همان جایی که گاهی نشان می داد و می گفت جای شماست.</p>
<p dir="RTL"> دوباره چرتم برده بود که با صدای داود بیدار شدم. زیر لب غرغر می کرد و یک چیزی می خواست. فکر کردم  تشنه اش شده ، رفتم کنارش . صورتم را بردم جلو . گفت الان شروع می شود. گفتم چی . گفت ریشم را بتراش. لباسم را مرتب کن . دیوانه شده بود. به رویم نیاوردم . داود گفت بهت می گویم ریشم را بتراش . توی کمد ماشین ریش تراشی هست. راستش می ترسیدم بهش دست بزنم . از بچگی از هرچی که توی بیمارستان بود حالم بهم می خورد . هر وقت از بیمارستان برمی گشتم صاف می رفتم توی حمام و همه لباس هایم را هم می شستم. انگارمی ترسیدم مرگ و درد یک جایی لای درزهای کتم قایم شده باشد. رفتم ماشین ریش تراشی را آوردم و آرام شروع کردم به زدن ریشش . یک کمی این جا ، یک کمی آن جا . حالا کی متوجه می شد . تا صبح هم که دوباره در می آمد. اما راستش تعجب کرده بودم . خودم را برای همه چی آماده کرده بودم جز این یکی. صدای ماشین که قطع شد حواسم رفت پی صداهای بیرون. قرقر چرخ دستی ، لخ لخ دمپایی،. هره کره ی دو تا از بهیارها، چق وچق بشقاب و قاشق و بعد در باز شد و یک زن کوتاه و خپل با روپوش آبی یک سینی غذا را گذاشت روی میز . ابروهاش کلفت بود و باسنش پایین. انگار پاهاش را از تن یکی دیگر جدا کرده بودند و بهش وصل کرده بودند. می خواستم به داود اشاره کنم که نگاش کند اما یادم آمد که خوابه.</p>
<p dir="RTL">میز را کشیدم جلو و زل زدم به غذا . عقم گرفت . سوپ جوی ماسیده ، کباب ماسیده، نان لواش توی نایلون، همه آبی . مال مهتابی بی شرف بود که این جوری همه چیز شده بود یک چیز دیگر. اگر دوروز دیگر این جا می ماندم من هم آبی می شدم . مریض می شدم.</p>
<p dir="RTL">دست به غذا نزدم . از توی کشو یک بیسکوییت برداشتم و به زور تف قورت دادم. چراغ را خاموش کردم و توی تخت بغلی دراز کشیدم. زل زده بودم به سقف و فکرهای پریشان می کردم که داود صدام کرد . گفتم هان . گفت دارد شروع می شود. گوش دادم. یکی داشت تار کوک می کرد . رفتم در را باز کردم . حالا همه ی آن واکر ها و پایه های سرم و صندلی چرخ دارها داشتند می رفتند ته راهرو. داود گفت بدو الان شروع می شود.گفتم چی ؟ گفت بهت می گویم بدو. مرا بیاور پایین . باید برویم. دیوانه شده بود یا خواب می دیدم. رفتم سراغ داود . آرام بلندش کردم و پاهایش را کشیدم لب تخت. دمپایی هایش را پایش کردم و آوردمش پایین . چقدر سبک شده بود ، مثل پر کاه ، مثل کاغذ . یک دستش را انداختم روی شانه ام و یک دستم را انداختم دور کمرش. در را باز کردم . مریض اتاق بغلی که با یک دست پایه ی سرمش را می کشید گفت :&#8221; امشب کمک داری ، می خواستم بیایم ببرمت &#8221; و به داود لبخند زد. داود به زور دهانش را باز کرد و گفت از خودمان است. دلم هری ریخت پایین . طرف خندید. اصلا دلم نمی خواست از خودشان باشم اما خوب انگار بودم. انگارشده بودم قاطی هذیان یک دسته بیمار روبه مرگ . این یکی را می دانستم که سرطان خون دارد و توی همین چهار پنج روز دیده بودم چطوری دارد آب می شود. نمی فهمیدم به چی می خندد .</p>
<p dir="RTL">همه ی مریض ها می رفتند طرف ته راهرو ، حالا صدای آدم ها گنگ و قاطی توی راهرو پیچیده بود.</p>
<p dir="RTL">وقتی رسیدیم به اتاق ته راهرو ، دیگه جا نبود.اتاق بزرگی بود اما کف زمین هم نشسته بودند. این همه آدم از کجا آمده بود ،همه رنگپریده  ، انگار شفاف ، انگار شیشه ، انگار مخلوطی از رنگ زرد و آبی.</p>
<p dir="RTL">تارزن روی تختش چهار زانو نشسته بود و تار را بغل کرده بود. لاغر بود. با موهای سفید و دستهایی بلند و کشیده ، داشت تارش را کوک می کرد. بعد یک دفعه شروع کرد به زدن. همینطور که می زد جان می گرفت و جوان می شد. کم کم پشتش صاف شد ، دستهاش صاف و صوف شد و گردنش شق و رق . چشم هاش برق می زد . صدای سازش توی اتاق می پیچید ، از در بیرون می رفت و توی راهرو موج می زد. برگشتم و به در نگاه کردم چند تا بهیار چمباتمه زده بودند و گوش می کردند. یک کم بعد آن خانمی که پشت میز راهرو نشسته بود و با همه دعوا داشت ، به قاب در تکیه داده بود گریه می کرد. بقیه مریض ها ساکت و صامت زل زده بودند به تارزن وانگار با چشم هاشان گوش می دادند. به داود نگاه کردم ، سر حال آمده بود و یک جور عجیبی لبخند می زد. دستش را کشیدم که ببرمش . اما دستم را پس زد ، حتا نگاهم نکرد. بعد تارزن به نظرم رفت توی یک دستگاه دیگر  . این بار آهنگش خیلی آشنا بود. انگار صدبار شنیده بودم. انگار هزار بار شنیده بودمش. مرا یاد نان سنگک تازه می انداخت و ناهارهای ننه جان.  دست داود را ول کردم ، چشمهام را بستم و رفتم تو آهنگ. یک چیز عجیبی بود. کجا شنیده بودمش ؟ کی؟ نکند حال داود بدتر بشود. اما داود خوب بود. بعد انگار یک دفعه خیالم راحت شد.و بعد اصلا یادم رفت کجا هستم ، کی هستم و چرا آنجام.</p>
<p dir="RTL">تارزن زد و زد و ما گوش دادیم. حالا یکی دوتا از دکتر های بخش هم آنجا بودند. دوتا از مریض ها دست انداخته بودند گردن هم و گریه می کردند.</p>
<p dir="RTL">بعد یک دفعه تارزن تارش را گذاشت کنار و شد همان پیرمرد لاغر و زار. دکتر ها و خانم بد اخلاق اولین آدم هایی بودن که رفتند و بعد مریض ها مثل این که یک دفعه یادشان افتاده باشد شروع کردند به سرفه کردن و آه کشیدن.</p>
<p dir="RTL">وقتی داود را توی تختش خواباندم ، حسابی خسته بود . ازش پرسیدم چیزی می خواهد . هیچی نمی خواست . رویش را کشیدم و نشستم کنارش روی صندلی . خوابش برد. آرام نفس می کشید و سینه اش زیر ملافه بالا و پایین می رفت.  دستش را گرفتم و چشم هایم را بستم شاید چرتی بزنم. خیلی خسته بودم ، خیلی. انگار بیهوش شدم.</p>
<p dir="RTL">نمی دانم دو دقیقه بعد بود یا دوساعت بعد که یک دفعه در باز شد و یک خانم خپل دیگر سینی صبحانه را شترق گذاشت روی میز. دست داود هنوز توی دستم بود ،سرد سرد. به صورتش نگاه کردم.  آرام بود . ریش هایش در آمده بود. سینی صبحانه را کنار زدم. ماشین ریش تراشی را از کمد درآوردم و ریش هایش را زدم . دیگر از مرگ نمی ترسیدم .بعد ملافه را رویش مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون. خودشان به زنش خبر می دادند. به من ربطی نداشت. توی راهرو پشت سر من دو تا بهیار برانکار تارزن را می بردند توی آسانسور. »</p>
<p dir="RTL">سپس علی دهباشی به معرفی آنگلیکا رایتسر پرداخت :</p>
<p dir="RTL">« آنگلیکا رایتسر متولد ۱۹۷۱ در گراتس اتریش است و زبان و ادبیات آلمانی و تاریخ در سالزبورگ و برلین تحصیل کرده است و از ۲۰۰۱ با خانواده­اش در وین زندگی می­کند.</p>
<p dir="RTL">۲۰۰۷ رمان <em>منطقۀ روشن مثل روز</em> او در انتشارات اتریشی هایمون منتشر شد و از کاندیداهای جایزۀ آسپکت و بورس هرمان لنتس بود. ۲۰۰۸ مجموعۀ <em>زنان در گلدان­ها </em>چاپ شد. ۲۰۰۱ رمان <em>بین خودمان</em> انتشار یافت و در موزۀ تاریخ هنر نیز نمایش <em>کودک زمانه</em> برای نخستین بار اجرا شد.</p>
<p dir="RTL">جوایز: ۲۰۰۷ بورس هرمان لنتس، نامزد جایزۀ ادبی کانال دوم تلویزیون آلمان برای <em>منطقۀ روشن مثل روز</em>، و بورس نویسندگان زن وین؛ ۲۰۰۸ جایزۀ اینگبورگ باخمان و جایزۀ راینهارد پریسنیتس؛ ۲۰۰۹ جایزۀ حمایتی شهر وین و بورس روبرت موزیل وزارت آموزش، هنر و فرهنگ.</p>
<p dir="RTL">رایتسر عضو انجمن نویسندگان گراتس و انجمن نویسندگان زن است، با دانش­ آموزان رمان می ­نویسد و با همکارانش در مجموعۀ «معرفی متون» در شهر وین همکاری می­ کند. »</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2275.html/img_0977" rel="attachment wp-att-2279"><img class="alignnone size-medium wp-image-2279" title="IMG_0977" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_0977-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL">آنگلیکا رایتسر</p>
<p dir="RTL">و در ادامه آنگلیکا رایتسر بخشی از رمان خود را قرائت کرد و ترجمه فارسی آن را که باز هم دکتر سعید فیروزآبادی به انجام رسانده بود بیتا رهاوی خواند.</p>
<p dir="RTL">« سرزمینی که من هرگز آنجا نبوده­ام و هرگز باهم آنجا زندگی نکرده­ایم. همه چیز ثبت شده و به­ترتیب تاریخی آمده است، آرشیو کودکی­ام تو صندوقی در اتاق پذیرایی است. یک پروژکتور و یک پردۀ نمایش هم آنجا هست، ولی از آن فقط مهمان­ها استفاده می­کنند، آن هم تو جشن­های خانوادگی یا کاری، پدر و مادرم یا ما ابداً ازش استفاده نکرده­ایم. شاید بشود تو بعضی از فیلم­ها، خانواده­­ای شاد و کمی ناهماهنگ را در کنار هم دید که تو محوطۀ باز باغ، هماهنگی را باهم تمرین می­کنند. عکس­هایی از ششمین سالگرد تولد من هم هست که آن را مثل همۀ سالگردهای دیگر با خانواده جشن می­گرفتیم، البته باحضور بچه­های همسایه. فیلم­هایی از دو تابستان اول که استخر کوچکی آن پشت باغ بود، فیلم­هایی از زندگی خواهرم، پیش از دینا آمدن من. پیش­ترها دائم به این موضوع فکر می­کردم که نمی­خواستند این فیلم­ها را تماشا کنند، ناراحت می­شدند که مجبور بودند کار کنند و پول دربیاورند و در این بین، ما هم با عمو و همسرش تو مرتع­ها کوهپیمایی می­کردیم، شب یک جایی می­ماندیم یا کنار دریاچه­ها چادر می­زدیم. اصلاً از این کارها چه می­دانستند؟ برایشان هم جالب نیست، راستی چرا؟</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.08.2275.html/img_0588" rel="attachment wp-att-2280"><img class="alignnone size-medium wp-image-2280" title="IMG_0588" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_0588-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">دکتر سعید فیروزآبادی و علی دهباشی</span></p>
<p dir="RTL">درِ رو به بالکن و تراس، یعنی همان جایی که به آن محوطۀ باز باغ می­گفتیم، باز بود؛ موسیقی شادی شنیده می­شد؛ صدای برخورد پاشنه­های کفش زن­ها به زمین و خنده. همیشه سخت می­شد فهمید که این صدای خندۀ مادرم بود یا خواهرش؛ می­خندیدند و دوست داشتند با موسیقی خیلی تند باهم برقصند. بعدها هم به این کار افتخار می­کردند که خودش نشانۀ خیلی از مسائل دیگر بود. ادای تصویرهای اول زندگی و دست­ودل­بازی­هایی را درمی­آوردند که فقط تو تلویزیون دیده بودند و از آنجا می­شناختند. بعد از اینکه این قسمت از زندگی گذشت، بااحتیاط فیلم­های آن را نشان می­دادند و آن نقش­ها را به هنرپیشه­های واقعی سپرده بودند. فقط خاطره­ای مبهم بود از چیزی که بدون حضور آنها انجام شده بود، ولی دیگران فکر می­کردند آنها هم بوده­اند، همین هم کافی بود، آخر بالاخره کارهایی بود که مربوط به دورۀ آنها می­شد. هر وقت از این ماجراها حرف می­زدند، معلوم می­شد ماجرا مربوط به موقعی بوده که از بچه خبری نبوده؛ ابداً همدلی مهم نبود و آنها هم دنبالش نبودند. دوربین سوپر ۸ روی میز بود، یا زن عمو هاینتس آن را به اتاق پذیرایی آورده بود، یا عمو تو چمدان جا داده بود و صدای به­هم­زدن گیلاس­ها شنیده می­شد و دائم به­نظر می­رسید یکی از آن سر تراس به این سر می­آید، می­آید و برمی­گردد. سنگ­های کف تراس همیشه سرد بود، تو تابستان خیلی خوشایند بود، ولی بزرگ­ترها هیچ­وقت پابرهنه روی آنها پا نمی­گذاشتند، چون مهمان بودند و تازه فکر می­کردند که با این کار مریض می­شوند، از این جور دری­وری­ها. احتمالاً کفش­ دیگر جزیی از اجزای وجودشان شده بود. شخصیت­هایی شکل­گرفته و تمام شده بودند، همیشه همین­طور بودند، به­خصوص بیشتر تو دورۀ جوانی.</p>
<p dir="RTL">تصویرهای زرد شده یا پر از برفک موقعی که هوا تاریک بوده؛ و تنها صدا، صدای برخورد کفش­ها و گاهی صدای برخورد گیلاس­ها بود؛ هیچ اختلاطی بین صداها، هرگز صدای بم و کلفت پدرم موقع یکی از همان حرف زدن­هایش با خودش؛ و نه صدای لطیف عمو هاینتس، دستوراتی که برای انداختن عکس دسته­جمعی می­داد، شنیده نمی­شد. خواهرم رفت تو تراس، پاهای برهنه­اش با سنگ­های همیشه سرد تماس پیدا می­کرد. گاهی من هم که خواهر کوچکش بودم، تاتی­تاتی دنبالش راه می­افتادم. اغلب برایم تعریف می­کرد که بیرون چه خبر است و همین هم کافی بود. بیشتر وقت­ها کنار بار می­نشستیم و صبر می­کردم تا کلاریس بیاید تو و ما را به اتاق­هایمان بفرستد، یا امیدوار بودیم که عمو هاینتس پیش ما بیاید و با ما حرف بزند، درست همان جوری که فکر می­کردیم، بزرگ­ترها حرف می­زنند. خودش می­دانست تا وقتی آن بیرون بودند، ما نمی­رفتیم بخوابیم.</p>
<p dir="RTL">هر وقت می­ترسیدم که همه بروند، ما را تنها بگذارند و دیگر راه آمدن پیش ما را پیدا نکنند، خواهرم سربه­سر من می­گذاشت و یواشکی دلداری­ام می­داد. به­راه و رسم خودش. ولی بعدها با بی­حوصلگی، درست عین کسی که نفرت داشت، خواهر برزگ­تر باشد، می­گفت هیچ وقت این کار را نکرده است. هرگز. یک روز عصر خواهرم به من گفت: اصلاً می­دانی به این چه می­گویند؟ مثل همیشه، عکس مطلب است. هرگز، هرگز، هرگز. گاهی مادر ما را می­خواباند و من می­شنیدم که به خواهرم می­گفت که خودشان کمی می­روند بیرون. بعد خواهرم تو تاریکی آرام می­گفت: همین نزدیکی­ها هستند، اصلاً غصه نخور، من خودم دیگر بزرگ شده­ام. از جایش بلند نمی­شد و ما هر دو، بدون اینکه حرفی باهم بزنیم، بیدار بودیم. وقتی سلما دیگر پیش ما نبود، مادرم به من می­گفت: کمی می­رویم بیرون، ولی تو تنها نیستی، می­دانی که؛ نه؟ بعد نه فقط اتاقی که آنجا دراز کشیده بودم و به تاریکی چشم دوخته بودم، خسته­کننده بود و امیدوار بودم صداهای آشنایی بشنوم، بلکه کل خانه بزرگ­تر و تاریک­تر شده بود و مثل یک حفره تیره و تار به­نظر می­رسید که بزرگ و عمیق بود، خالی. به­نظرم می­رسید که این خانه دیگر برایم مهم نیست و فکر می­کردم همه­اش رؤیا بوده و فقط من خودم نمی­توانستم بیدار شوم، چون خیلی عمیق خوابیده بودم. می­توانستم بدون بودن دیگران هم خوب بخوابم.</p>
<p dir="RTL">آن موسیقی که به­یادم می­آمد، مربوط به دهۀ شصت می­شد و مال فیلمی بود که بعدها دیدم، یک جایی بدون پدر و مادر و سیاه و سفید. نه مادرم و نه خواهرم و نه عمو هاینتس زیردامنی ژوپون نمی­پوشیدند. بعدها بود که صدا هم آمد، ولی  ویدئو بود و عکس گرفتن­ها کمتر شد، گردش­های دسته­جمعی آخرهفته هم همین طور؛ و تو آن صندوق اتاق پذیرایی نوار ویدئو نگذاشته بودند، فقط فیلم­های سوپر ۸ بود. بعدها آخر شب­ها که من و خواهرم به تراس می­رفتیم، دیگر هیچ خبری از آن بزرگسال­های سرگرم جشن نبود. »</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.08.2275.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شب « ائوجنیو مونتاله» برگزار شد.</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.07.2211.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.07.2211.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Oct 2011 09:01:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[شب های بخارا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=2211</guid>
		<description><![CDATA[هشتاد و هشتمین شب از شب­های مجله بخارا به ائوجنیو مونتاله اختصاص داشت که در عصر روز یکشنبه ۲۴ مهر ماه ۱۳۹۰ در محل مدرسه ایتالیایی­ ها ( مدرسه پیترو دلاواله) برگزار شد. پروفسور کارلوچرتی آغازگر مراسم بود. وی ضمن خیرمقدم از روابط عمیق فرهنگی و ادبی میان ملتهای ایران و ایتالیا گفت و از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.07.2211.html/bokhara-2" rel="attachment wp-att-2212"><img class="alignnone size-medium wp-image-2212" title="BOKHARA" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/BOKHARA-210x300.jpg" alt="" width="210" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">هشتاد و هشتمین شب از شب­های مجله بخارا به ائوجنیو مونتاله اختصاص داشت که در عصر روز یکشنبه ۲۴ مهر ماه ۱۳۹۰ در محل مدرسه ایتالیایی­ ها ( مدرسه پیترو دلاواله) برگزار شد.</p>
<p dir="RTL">پروفسور کارلوچرتی آغازگر مراسم بود. وی ضمن خیرمقدم از روابط عمیق فرهنگی و ادبی میان ملتهای ایران و ایتالیا گفت و از سفیر ایتالیا دعوت کرد که به سخنرانی بپردازد.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.07.2211.html/img_8391" rel="attachment wp-att-2213"><img class="alignnone size-medium wp-image-2213" title="IMG_8391" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_8391-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">پروفسور کارلو چرتی ـ عکس از نفیسه مشعشعه</span></p>
<p dir="RTL">آلبرتو برادانینی، سفیر ایتالیا در تهران، ضمن خیرمقدم به استادان و دانشجویان زبان ایتالیایی در ایران گفت :</p>
<p dir="RTL">« هر زمان که صحبت هویت ملی به میان می­آید عناصری گوناگون به ذهن متبادر می­ شود: تاریخ سرزمین، جغرافیا، بزرگان و مردان بزرگ یک سرزمین . اما زبان جایگاهی اصلی و بدون انکار دارد.</p>
<p dir="RTL">زبان در نزد هر ملت همچون یک ابزار عمل می­ کند. ادبیات بخش مهمی از زبان را بر عهده دارد. شعر و نشر که زمینه­ های روحی و روانی و احساسات و نیّات درونی هر ملتی را بیان می­کند توسط زبان امکان بروز پیدا می­کند.</p>
<p dir="RTL">ادبیات درخشان ایتالیا همچون ادبیات پرشکوه زبان فارسی مدیون زبان است. از این نقطه نظر، ملت­ های ایران و ایتالیا از جهت سیر تاریخی ادبیات و زبان در بسیاری نقاط با هم مشترکند.</p>
<p dir="RTL">زبان فارسی توانسته است در طول هزار و چند صد سال تمدن ایرانی را حفظ کند و به نسل­های بعدی منتقل سازد.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.07.2211.html/img_0070" rel="attachment wp-att-2214"><img class="alignnone size-medium wp-image-2214" title="IMG_0070" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_0070-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">آلبرتو برادانینی ـ سفیر ایتالیا در تهران</span> <span style="font-size: x-small;">( عکس از مجتبی سالک)</span></p>
<p dir="RTL">برای زبان ایتالیایی تحول درخشان و اوجش ۸ قرن پیش آغاز شد که ثمره ه­اش را در قرن اخیر در ادبیات ایتالیا به روشنی می­ توانیم ببینیم. از سال ۱۸۶۱ زبان ایتالیایی به عنوان زبان ملی مطرح شد. قبل از ۱۸۶۱ فقط ده درصد از مردم ایتالیا با زبان ایتالیایی صحبت می­ کردند. از آن پس بود که زبان ایتالیایی موفق شد در تمام سطوح جامعه خود را گسترش دهد و ارتباط خوبی با مردم و ادبیات برقرار کند.</p>
<p dir="RTL">امشب سخنرانان در طی سخنرانی­ های خود سیر زبان ایتالیایی را در سده­ های گوناگون مورد ارزیابی قرار می ­دهند و با نمونه­ های ادبی این دنیای شگفت را نشان خواهند داد.»</p>
<p dir="RTL">سپس پروفسور چرتی از علی دهباشی، سردبیر مجله بخارا، برای سخنرانی دعوت کرد و وی طی سخنانی چنین گفت:</p>
<p dir="RTL">« جای خوشوقتی است که یک بار دیگر مجله بخارا در مدرسه ایتالیایی­ ها ( پیترو دلاواله) شبی از شب­های بخارا را برگزار می­کند. ما پیش از این شب­هایی را به شناخت و تجلیل از بزرگان فرهنگ ایتالیا اختصاص داده بودیم. از آن جمله باید اشاره کرد به « شب اومبرتو اکو» ، « شب ایتالو کالوینو» ، « شب آلبرتو موراویا» ،« شب ایناستسیو سیلونه» و « شب آنتونیو ویوالدی» و هم اکنون « شب آئوجینو مونتاله»، شاعر بزرگ ایتالیایی که در ضمن برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات هم بوده است.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.07.2211.html/img_8425" rel="attachment wp-att-2215"><img class="alignnone size-medium wp-image-2215" title="IMG_8425" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_8425-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">پروفسور کارلو چرتی و علی دهباشی ـ عکس از نفیسه مشعشعه</span></p>
<p dir="RTL">بله من هم سخنان سفیر محترم ایتالیا را تأیید می ­کنم و می­ افزایم که ملتی می­ تواند در این جهان سرفراز باشد که زبان و فرهنگ خویش را به درستی حفظ کند. مسئلۀ زبان فارسی برای ما همچون شما مهم و حیاتی است. ما ایرانیان به مدد و پشتیبانی و عمق و درخشندگی همین زبان فارسی بوده است که در طی قرن­ها موفق شده­ ایم از آماج توفان­ها و حملاتی که به سرزمین ما شده خود را حفظ کنیم. زبان امروزی ما، زبانی است که بیش از هزار سال سابقه دارد و به وسیله همین زبان شاهکارهایی همچون « شاهنامه»، « مثنوی»، « دیوان حافظ»، « رباعیات خیام»، « بوستان و گلستان سعدی» و صدها متن دیگر نگاشته شده. همچنان که با همین زبان ایتالیایی آثار مهمی به گنجینۀ ادبیات جهان افزوده شده است. شاهکارهایی همچون « کمدی الهی» و صدها کتاب در نثر و شعر. و ادبیات معاصر ایتالیا در چنین بستری رشد کرده است.</p>
<p dir="RTL">و مونتاله نیز به خوبی وارث میراث زبانی دانته هم هست. »</p>
<p dir="RTL">پس از آن آنا موریا موتاکی با موضوع : « جایگاه تاریخیِ اِئوجِنیو مونتاله<a title="" href="#_ftn1">[۱]</a> ، و ارتباط وی با اونگارتّی<a title="" href="#_ftn2">[۲]</a> و &#8230; » برای حاضران سخن گفت که حسن حواصیلی متن ایشان را به فارسی ترجمه کرده بود.</p>
<p dir="RTL">« جایگاهِ مونتاله در تاریخ ادبیات ایتالیایِ قرنِ بیستم کماکان به طور کامل به تثبیت نرسیده است، چراکه مجادلاتی حولِ وی در رابطه‌اش با اونگارتّی و اِرمتیسم بر جای مانده است.</p>
<p dir="RTL">در واقع، هر از گاهی در کتاب‌های ادبیات، اَنگِ ارمتیسم را به اونگارتّی و مونتاله می‌زنیم. اما امروزه گرایش در جهت تمایز آنها و تفاوت بین این دو شاعرِ نسل غزلسرایی ارمتیسم که صاحب آثار سالهای دهة سی از قرن بیستم هستند و متمایز کردن شعور یا برهانی که اونگارتّی و مونتاله دو استاد ارمتیسم در آثارشان به کار می‌بستند و در آخر، دشواری یک انفصال تاریخی و طبقه‌بندی در محیطِ ادبیاتی واقعی، شایع‌تر است تا این که آنها را در کنار یکدیگر قرار دهیم، در مجموع همه چیز متغیر است چراکه بسیار بدیع است. موضوع مجاب‌کننده‌تری که از این کُتب ادبی حاصل می‌شود جداسازیِ مونتاله از اونگارتّی و در کنار یکدیگر گذاشتن آن دو تحت لوای تشریح شاعران نو است، شاید توصیفی واقعاً درخور و مناسب باشد دقیقاً به این دلیل که عام است و به تنهایی گسستگی کامل میان دو دِکادنتیستِ بزرگ، در میانة دو قرن و شاعران نو  و مبتدیان را، تا بیست سالِ اول قرن بیستم نشان می‌دهد.</p>
<p dir="RTL">به عنوان نمونه، به این ترتیب یادآور می‌شود که مونتاله تصویری روشنفکرانه و خصیصة شاعرانه‌ای دارد که به طور ژرفناکی به تجربیات اروپایی اتکا دارد، اونگارتّی از بازیافت سُنّت جذب شده است در حالی که مونتاله تا سر حد مرزها از آن بهره‌مند می‌شود و با اشتیاق به یک گفتمان در جستجوی مبحثی گسترده است گرچه در برخی شعرها با خود و با دیگران به نتیجه‌ای بی‌ثمر می‌رسد.</p>
<p dir="RTL">قبل از هر چیز لازم است بپذیریم که جایگاه تاریخی مونتاله و عموماً شاعران قرن بیستم بحث‌انگیز است، شاید به این دلیل که نقد کماکان طبقه‌بندی‌ها و مختصه‌های لازم برای استقرار تاریخی‌ آنها را مشخص نساخته است.</p>
<p dir="RTL">اما در اصل می‌توانیم با جوزپّه پترونیو<a title="" href="#_ftn3">[۳]</a> بپذیریم که حتی با شناخت وی تا چه حد دورنمایِ غزلگونة قرن بیستم می‌تواند متفاوت باشد، که در آن خط مشیِ پُر معناتر و والایی که در جستجوی اصالت بیان است نمایان است و آداب و رسوم قرن نوزدهمی را طرد می‌کند، نقش شاعر والامقام به ویژه با آگاهی بحران ارزش‌های عمومی که مستلزم تاریخ است پیوند خورده است، حقیقت انسان که فردی تنها و گمشده در برابر تقدیر خود است به حال خود وا گذارده شده است. در این وضعیت مانع از اعتماد باقیمانده در شعر نه همچون مُبلغِ حقیقت بلکه به مثابه شأن و مقام عالی کسی که قصد دارد خود را تسلیم کند می‌شود. در این مورد مونتاله به خوبی به اونگارتّی نزدیک است چراکه هر دو در داده‌های وجودشان بحران تاریخی را تغییر داده‌اند و از موقعیشان انعکاسِ وضعیت انزوا و تنهایی و مسخ‌شدگی انسان معاصر را می‌سازند (سانتورو). با تجزیه و تحلیل نقد در اثر &#8220;استخوان‌های ماهی ده پا&#8221; منتقدان در بازیابی اثر متفق‌القول هستند که این اولین مجموعة مونتاله بیانگر اندیشه و پندار دنیایی آزادانه منفی است، گرچه مونتاله در نسخة منفی خود ثابت قدم باقی نمی‌ماند. هر از گاهی (در آخرین مجموعه‌اش کریسالیده) تنش یک روح و ذهنی که در جستجوی گذر است که به علاوه بیرون از زندان به زندگی، خوشبختی و یکنواختی وجود می‌خندد، پدیدار می‌شود. موضوع گذر به مفهوم گریز یکی از دلایلی است که در تمام مجموعه حضور دارد. برخی از منتقدان بر این باور هستند که در ابهام و تاریکیِ یک بدبینی به این گونه راسخ، نورها و بارقه‌هایی از امید به سمت و سوی رستگاری غیر قابل توصیفی نیز نمایان است. منتقدانی همچون جانفراکو کونتینی<a title="" href="#_ftn4">[۴]</a> و الیو جوآنولا<a title="" href="#_ftn5">[۵]</a> در شعر مونتاله &#8220;استخوان‌ها&#8221; و &#8220;فرصت‌ها&#8221; رد پایی از اندیشه‌ایی مذهبی در برابر وجود محنت و پوچی یافتند. به طور مثال آفتابگردان همچون نماد الهی در نظر گرفته می‌شود، در دیگر اشعار، زن همچون میانجی اتفاقاتِ ناممکن‌ها است و دختر مشهور آنّتّا-آرلتّا در تابستان‌های مونته‌روسّو.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.07.2211.html/img_0149" rel="attachment wp-att-2217"><img class="alignnone size-medium wp-image-2217" title="IMG_0149" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_0149-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">اوتوره برونی و پروفسور چرتی ـ عکس از مجتبی سالک</span></p>
<p dir="RTL">در نظر دیگر منتقدان اسطوره‌های زنانة مونتاله، مرموز و بعید هستند و با فضای یأس و نومیدیِ مجموعه تناقض ندارند (ماریو پاتزالیا<a title="" href="#_ftn6">[۶]</a>)، در هر حال نمی‌توان انکار کرد که در ریویِره روزنة امید دشواری باز می‌شود. و به طور قطع در پسِ &#8220;استخوان‌ها&#8221; است که می‌بایست رد پا را تشخیص داد، انعکاس مناظرة فلسفیِ معاصر. در اینجا انعکاس آرتور شوپنهاور<a title="" href="#_ftn7">[۷]</a> که انسان با هرگونه تواناییِ شناخت اشیاء را ناتوان می‌سازد. فردی منفی بودنِ مونتاله را به پراکندگی عمومی سالهای نخست پس از جنگ جهانی و به جدایی طبقة متوسط لیبرال پیشرو و به اشاعة فاشیسم نسبت می‌دهد در صورتی که دیگران محقق کرده‌اند که تأییدات اصولی، واضح و مبرهن هستند، از بدبینی مونتاله که به خوبی مقدم بر فاشیسم می‌باشد (تأیید از سوی پاتزالیا). کارلو سالیناری<a title="" href="#_ftn8">[۸]</a> مونتاله را همچون راهنمایی برای جوانان در دورة میان دو جنگ جهانی می‌یابد و بر این موضوع که شعرهای وی نهیبی بر بدبختیِ ژرف است صحة می‌گذارد اما به طور همزمان تماشای جسورانة آن در صورت و عدم امید در تسلی را برمی‌انگیخت. پندی با روحیه‌ای قوی که به خوبی دلالت بر پایداری در اثر مونتاله دارد.</p>
<p dir="RTL">به ناچار مجبوریم یادآوری کنیم که شاعر لیگوریایی دربارة انسان و انزوایش در دنیا به تحقیق پرداخته است با ملاحظه نسبت به جریانِ طبیعت و تاریخ همانگونه که فیلسوف‌های اگزیستانسیالیست و شاعران فرانسوی، انگلیسی آن را می‌آموختند (شارل بودلر<a title="" href="#_ftn9">[۹]</a>، تی اس الیوت<a title="" href="#_ftn10">[۱۰]</a>). عظمت شاعر جنوایی بر اساس تواناییِ فوق‌العادة وی در محک درک غرب همعصر با او و تغییراتی که هنرها و اجتماع از گسترش یک فرهنگ متافیزیک با خصیصة افلاکی داشته‌اند است. وی در آرزوی نجوایی لائیک، معقول، ایتالیایی و اروپایی است و نیز آمادة نیروبخشی جنبه‌های هولناک‌تر عصر حاضر با آگاهی مقابله با آسیب‌های نگران‌کنندة آینده است. توانایی فوق‌العادة ادراکی از مونتاله سخنرانی تیزبین و منتقد کُتب بلامنازع می‌سازد، که معقولانه به کشف درون آنها، رد پاهای وضعیت انسانی و نیروی وجدان می‌پردازد. هرگز جای هیچگونه سخنی در مورد اشعار وی باقی نمی‌ماند چنانچه اینگونه در نظر گرفته نشود که وی همچون مفسری بود و توأمان محقق بلند پایة وضعیت دراماتیک انسانِ قرنِ بیستم، مردی که قرنی کامل را با تمام بار سنگین حزن‌انگیز و آشفتگیهای موهوم همراهی کرد علی‌رغم این با شفافیت و درستکاری روشنفکرانه که وی را از خطر آگاه می‌سازند خطر اشباع زبان شعرگونه که در حال جهت‌گیری است و موضوع وی در سخنرانیِ مربوط به دریافت جایزة نوبل در سال ۱۹۷۵ است. شاید این توانایی تجزیه و تحلیل شگرف وی موجب ناشکیبایی تشریفاتی در برابر کسی که تحقیقات متفاوت داشته شود و متعلق به جریانات ادبی متفاوت است و به ویژه به کنجکاوی‌اش نسبت به ادبیاتی با بازدم عمیق اروپایی است.</p>
<p dir="RTL">اما هموارة ارجاعات ادبی‌اش بزرگان کلاسیک ایتالیایی همچون دانته<a title="" href="#_ftn11">[۱۱]</a> و فرانچسکو پترارکا<a title="" href="#_ftn12">[۱۲]</a>، بدون اغماض اوگو فوسکولو<a title="" href="#_ftn13">[۱۳]</a> و لئوپاردی<a title="" href="#_ftn14">[۱۴]</a> و فلسفة شعری آنها در تحقیق پیوسته و بی‌قرار وی در مورد هیچ و پوچ هستند.»</p>
<p dir="RTL">پس از آن اوتوره برونی طی گفتاری مونتاله و اشعارش را مورد بررسی قرار داد که سخنان برونی را مریم نیک اخلاق به فارسی برگرداند و ترجمه شعرها از نادرنادرپور بود.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://bukharamag.com/1390.07.2211.html/img_8459" rel="attachment wp-att-2216"><img class="alignnone size-medium wp-image-2216" title="IMG_8459" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_8459-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">اوتوره برونی ـ عکس از نفیسه مشعشعه</span></p>
<p dir="RTL">« در تمامی آنچه ملت ما در یک قرن و نیم اخیر به عنوان یک محصول فرهنگی موفق به تولید آن شده است؛ ائو جنیو مونتاله بی تردید جایگاهی بسیار برجسته دارد. از این رو در بزرگداشت صد و پنجاهمین سالگرد یکپارچگی ایتالیا سی امین سالگرد درگذشت او را به عنوان بزرگترین شاعر قرن بیستم خویش گرامی می داریم.</p>
<p dir="RTL">برای درک جایگاهی که مونتاله نخست به عنوان یک روشنفکر و بعد به عنوان یک شاعر در تاریخ تاریک قرن گذشته دارد، باید به دوره­ی تاریخی که شاعر در آن می زیسته، بازگشت .سال ۱۹۲۵ سال مهم دورانی است که  که در آن شاعر چه از نظر رشد درونی و چه از نظر پیشرفت فعالیت شاعرانه اش به اوج خود می رسد. سال انتشار اولین اثر منظومش یعنی استخوان های ماهی مرکب و همچنین سال امضای بیانیه­ی متفکران ضدفاشیزم  که توسط بندتوکروچه تنظیم شده بود. همراهی با این بیانیه که به نحوی صریح بیانگر اختلاف عقیده­ی سیاسی و مدنی در برابر یک نظام دیکتاتوری است، زندگی گوشه­گیرانه­ای را در سال های فاشیزم برای مونتاله به همراه می آورد. این امر همچنین بیانگرکلیت رفتار شاعر نیز هست که او را از هرگونه مشارکت فعال سیاسی دور  نگاه می دارد. چرا که برخلاف دیگر شاعران معاصرش مانند دنونزیودر نظر او این امر با حرفه اش به عنوان یک روشنفکر و شاعر بیگانه است.</p>
<p dir="RTL">ائوجنیو مونتاله در سال ۱۸۹۶ در جنوا متولد شده و در سال ۱۹۱۵ دیپلمی در حسابداری می گیرد. یک سال بعد عازم جنگ جهانی دوم می شود، جاییکه در آن فرصت چشیدن طعم رنج و دشواری هایوجودی انسان را می یابد. رنجی که ناشی از خودخواهی های بی وقفه­ بشر بوده و آدمی ناگزیر از تحمل آنست. یبشتر تاثیر پذیری او از طبیعت ناحیه­ ای به نام پنج­ سرزمین که اوتمامی تابستان هابه آنجامیرود، سرچشمه می گیرد.</p>
<p dir="RTL">منطقه ­ای که با تلخی خود در اشعار مونتاله ظهور می کند و به خوبی نمایانگر بدبینی است که آثار مونتاله را در بر گرفته است.</p>
<p dir="RTL">از مجموعه استخوان های ماهی مرکب، اشعاری که پس از سال ۱۹۱۶ نوشته شده اند به خوبی نشان دهنده­ تفاوت شیوه­ الهام گیری اونگارتی با مونتاله است. اونگارتی که درست در همان سال  دروازه­ مدفون رامنتشر می کرد.</p>
<p dir="RTL">به منظور بازیابی نیروی ذاتی کلمه اونگارتی تمایل داشت قافیه­ کلاسیک را در هم بشکند. به عنوان مثال شعر از ژرفای وجود می درخشم را به یاد می آوریم.</p>
<p dir="RTL"> در عوض به نظرمونتاله را حل اونگارتی راه حلی خوشبینانه و تسلی بخش است: به نظر او بین انسان و معنویت یک حقیقت غیر قابل انکار وجود دارد. که در عوض اونگارتی تمایل به حذف این حقیقت و گذر از آن را دارد. بدین ترتیب در جستجوی حقیقت، واژه ارزش متفاوتی نسبت به سنت شعری پیشین کسب می کند؛ واژه به تنهایی نمی تواند مدعی دستیابی مستقیم به معنویت شود بلکه ابتدا باید با واقعیت روبرو گردد.</p>
<p dir="RTL">بنابر این استفاده از تمثیل آنچنان که در سنت شعریپیشین به کار گرفته می شد، برای مونتاله امکان نداشت؛ جاییکه واژه قصد بیان احساسات گنگ و به معنای کلمه تمثیلی را داشت. در عوض در نظر مونتاله واژه در تلاش برای یافتن مفهوم غایی زندگی نمایانگر موضوعات صریح و واقعی است. درست به همین دلیل است که می توانیم در پرتو آراء لوچانوآنچسکی شعر مونتاله را شعری لبریز از موضوعات شاعرانه و نه واژه های شاعرانه تعریف کنیم.</p>
<p dir="RTL">لیموها</p>
<p dir="RTL"><em>گوش به من دار! عبور شاعران والا مقام</em></p>
<p dir="RTL"><em>تنها بر گیاهانی است که نامهای مهجور دارند؛</em></p>
<p dir="RTL"><em>آسمار، سیسنبر، شنبلید</em></p>
<p dir="RTL"><em>اما من جاده هایی را دوست دارم که به جویهای پر خزه</em></p>
<p dir="RTL"><em>می انجامند و کودکان در آبگیر های نیمه خشکشان </em></p>
<p dir="RTL"><em>مارماهیان خرد را شکار می کنند</em></p>
<p dir="RTL"><em>کوره راه هایی را که از نشیب کوهها می لغزند</em></p>
<p dir="RTL"><em>و در پشت انبوهی از جگن ها فرود می آیند </em></p>
<p dir="RTL"><em>و در باغهای میوه میان درختان لیمو گم می شوند.</em></p>
<p dir="RTL"><em>چه بهتر که هیاهوی پرندگان را کام اسمان فرو بلعد</em></p>
<p dir="RTL"><em>تا نجوای شاخساران همدم در هوای بی موج</em></p>
<p dir="RTL"><em>روشن تر به گوش آید</em></p>
<p dir="RTL"><em>و عطری که از خاک جدایی نتواند گرفت</em></p>
<p dir="RTL"><em>بهتر احساس شود</em></p>
<p dir="RTL"><em>و سینه را از آرامشی پر اضطراب سرشار کند.</em></p>
<p dir="RTL"><em>اینجاست که پیکار در میان سوداهای ظاهر فریب </em></p>
<p dir="RTL"><em>معجزه آسا پایان می یابد</em></p>
<p dir="RTL"><em>و ما بینوایان نیز سهم خود را از ثروت بر می گیریم:</em></p>
<p dir="RTL"><em>عطر لیموها.</em></p>
<p dir="RTL"><em>نگاه کن در این سکوت که همه اشیاء از قید رها می شوند</em></p>
<p dir="RTL"><em>و گویی که آماده فاش کردن آخرین راز خویشتن اند</em></p>
<p dir="RTL"><em>منتظریم تا نکته بیجایی از طبیعت</em></p>
<p dir="RTL"><em>نقطه بی حسی از کائنات</em></p>
<p dir="RTL"><em>حلقه گسسته ای از زنجیر </em></p>
<p dir="RTL"><em>رشته ای زا کلافی سردر گم را کشف کنیم که عاقبت</em></p>
<p dir="RTL"><em>به هسته ای از حقیقت هدایتمان کند.</em></p>
<p dir="RTL"><em>نگاه به جستجوی اطراف می رود. </em></p>
<p dir="RTL"><em>و ذهن در عطری که هنگام مردن روز پراکنده می شود</em></p>
<p dir="RTL"><em>اشیائ را می کاودف به هم می پیوندد، از هم می گسلد</em></p>
<p dir="RTL"><em>در این سکوت است که ذات شرحه شرحه­ی الهی را</em></p>
<p dir="RTL"><em>در هر یک از اشباح گریزان آدمدی توان دید</em></p>
<p dir="RTL"><em>اما خیال پایان می گیرد و زمان ما را </em></p>
<p dir="RTL"><em>به بلادی پر غوغا می برد که در آنها فقط </em></p>
<p dir="RTL"><em>پاره هایی از آسمان آن بالا</em></p>
<p dir="RTL"><em>در میان کنگره دیوارها پیداست.</em></p>
<p dir="RTL"><em>وزان پس باران زمین را می فرساید</em></p>
<p dir="RTL"><em>و ملالی زمستانی بر کوچه ها توده می شود</em></p>
<p dir="RTL"><em>روشنایی به تنگی و جان به تلخی می گراید</em></p>
<p dir="RTL"><em>تا اینکه روزی از میان دری نیم بسته</em></p>
<p dir="RTL"><em>و در لابلای درختان حیاط</em></p>
<p dir="RTL"><em>زردی لیمو ها جلو می فروشد</em></p>
<p dir="RTL"><em>و یخبندان دل می گدازد</em></p>
<p dir="RTL"><em>و شیپور های زرین روشنی </em></p>
<p dir="RTL"><em>نغمه های خود را در سینه ما</em></p>
<p dir="RTL"><em>خروشان رها می کنند.</em></p>
<p dir="RTL">اگر شعرلیموهارا مورد بررسی قرار دهیم، به خوبی می توان دریافت که موضع انتقادی مونتاله در برخورد با سنت شعری پیشین تا چه اندازه قدرتمندانه است. سبکی که بیشتر حالت درباری و رسمی داشت (سبکی که مونتاله به کنایه آن را سبک شاعران والامقام می نامید) و در آن از عبارات انتزاعی و کلیشه­ای برای بیان یک واقعیت کلی و نامعلوم استفاده می شد. مونتاله با لیموهایش به آسمارها، سوسنبرها و شنبلیدها- واژه های گیاه­ شناسانه­ ای که در سنت شعری پیشین به کار برده می شد- تازگی و رنگ می بخشد. لیموهایی که می درخشند و با درخشش خودناحیه خشک و عریان پنج­سرزمین را روشن می کنند. منطقه­ای که به روشی بسیار مستقیم بدون هیچ استفاده­ای از واژه های درباری و پرکنایه توصیف شده است.با واژه هایی مانند جویبارهای پُرخزه، آبگیر های نیمه خشک، مارماهی های ریز، کوره ­راه ها، کاکل خیزران ها و جالیزها.</p>
<p dir="RTL">اینچنین می توان دریافت که مونتاله چگونه جنبه شاعرانه چیزهای کوچک را پیدا می کند، عناصری از واقعیتی ساده و مشترک که آدمی هر لحظه در پیرامون خودمی تواند آن را بیابد. به ویژه در طبیعتی که برای او آشناتر است و نه طبیعت همیشه بزک شده و درباری دنونزیو و یا طبیعت سرشار از کنایه پاسکولی. در واقع نگاه مونتاله به طبیعت نه مانند نگاه معصوم و بی ریای پسر بچه پاسکولی است که به ما حس حیرت کسی را القاء می کند که طبیعت را می ستاید، در حالیکه خلوصی دیرینه به آن می بخشد و نه حتی مانند نگاه دنونزیو است که از توصیف طبیعت بسان انفجاری از احساسات ظریف لذت می برد. احساساتی که تنها یک ابرانسان می تواند به طورکامل طعم آنها را بچشد. در عوض در آثار مونتاله اشیاء و تصاویر طبیعت برای شاعر به نمادهایی تبدیل می شوند که سرنوشت بشر، شادی های اندکش و سوسو های امیدش درآنها می گُنجند. اما ورای اینها او برای ما به شرح دشواری شرایط وجودی بشر می پردازد. شرایطی که نه می تواند ضامن قطعیت­ها و نه توهمات آدمی باشد. در نظر او سرنوشت بشر سرنوشتی است که او قادر به پذیرفتن آن نیست اما از طرفی از به پاخواستن در برابر آن نیز ناتوان است. در چنین سرنوشتی است که مفهوم بیگانگی بشر با زندگی امروزی اش بازتاب می یابد. بشری که راه دیگری جز سردرگمی وجودی و ناتوانی  ندارد. آدمی موفق به درک چرایی رنج زندگی نمی شود و به جز امید به یافتن یک راه گریز راه دیگری برایش نمی ماند.</p>
<p dir="RTL">بحث مونتاله اینجا مساله کنار گذاشتن زبان شاعران والا مقام است به نظر او حقیقت امری ملموس و زنده است و تنها در حقیقتی این چنین عریان و ابتدایی است که اندکی آرامش و خوشبختی یافت می شود. آنچنان که خودش می گوید سهم ما از این خوشبختی می تواند فقط شامل بوی لیموهایش باشد. دراین طبیعت ساده سرانجام تلاشی برای دستیابی به شناختی ماوراء طبیعی به وجود می آید. شناختی که در تلاش برای ارائه توضیحی درباره پدیده های این جهان به ماوراء چیزها گام می نهد. اما این تلاش تلاشی بیهوده و بی ثمر خواهد بود. این موضوع در فعل های بند سی و یکم شعر دیده می شود. جاییکه او می گوید:</p>
<p dir="RTL">ذهن می کاود به هم می پیوندد  از هم می گسلد</p>
<p dir="RTL">در اینجا نبود علایم نشانه گذاری گویای ویژگی طاقت فرسای این فرآیند است. این در حالی است که آخرین فعل تمامی این تلاش را بی ثمر می سازد. با این وجود باز هم جستجو برای یافتن یک راهنما یا یک توضیح برای همه چیز وجود دارد. حتی در بندهای ۳۴ تا ۳۶ سایه­ مردی که در حال دور شدن است، در نظر ما وجودی الهی می نماید، سایه­ای که با حضور ما محو می شود. یعنی در واقع ما سعی داریم الوهیت را در طبیعت ببینیم اما این چیزی جز یک خیال باطل نیست. اما خصومتی که در بند ۳۷ ام دیده می شود، در را به روی روزنه­ های امید می بندد؛ جایی که شاعر می گوید:اما جای خیال خالی است&#8230;. در این بند، ناحیه ای شهری جایگزین منطقه­ ای روستایی می شود، جایی که طبیعت ناپدید شده و سهم ما از آسمان تنها به فاصله بین سقف خانه­ ای تا خانه دیگر محدود می شود و به هر آنچه از طبیعت باقی می ماند نیز با دید منفی نگریسته می شود: مثل بارانی که زمین را خسته می کند&#8230;یا&#8230; نور حریص زمستان که ملال آنرا دو چندان می کند.تنها یک امید وجود دارد که با رنگ زرد لیموها نشان داده شده و از لابه­ لای درهای نیمه باز حیات خانه ها دیده می شود.این شعر یکی از معدود شعرهای مونتاله است که در پایان آن می توان یک مفهوم و پیام مثبت یافت. اما این امید نیز امیدی حاصل از فروکاستن موضوع مطلوب به عنصری ساده و همه فهم است. عنصری که قطعیت های حاصل ازشادی زود­گذر،بدون امید جدی برای تغییری حقیقی،به شکل سمبولیک بر آن متمرکز می شوند.</p>
<p dir="RTL">بنابراین برای مونتاله نیز اشیاء به نشانه هایی تبدیل می شوند که باید آنها را نماد بنامیم تا بدین وسیله تفاوت آن را با سنت شعری پیش از او که البته برای دیگر سرایندگان، معاصر محسوب می شد، مشخص کنیم. مونتاله در نقد،راهکاری به نام شباهت­عینی را به کار می گیرد که این راهکار توسط الیوت نیز به کار گرفته می شد. فرمولی که نشان می دهد حتی مفاهیم و احساسات بسیار انتزاعی نیز در قالب اشیاء به خوبی توصیف شده و عیناٌ، معنا و مفهوم خود را می­یابند. یک نمونه بسیار روشن این موضوع را در شعر اغلب رنج زیستن را می چشممی توان دید. این شعر که نمونه وضعیت روحی بشر امروز است به منزله رودررویی مستقیم با حقیقت زندگی است. اینجا این موضوع شایان توجه است که معمولا در شعر الوهیت، الوهیتی نجات بخش است؛ اما اینجا مونتاله این الوهیت را جایگزین الوهیتی بی تفاوت می کند که دربرابر شادی ها و رنج های بشر امروز خنثی و بی احساس باقی می ماند.</p>
<p dir="RTL">رنج زیستن</p>
<p dir="RTL"><em>چه بسیار با رنج زیستن رو به رو شدم :</em></p>
<p dir="RTL"><em>جویباری گلو فشرده که غلغل می کرد</em></p>
<p dir="RTL"><em>برگی آفتابسوخته که به خود می پیچید</em></p>
<p dir="RTL"><em>اسبی که در خاک غلتیده بود.</em></p>
<p dir="RTL"><em>من جز معجزه­ای که از خونسردی خدایی پدید می آید</em></p>
<p dir="RTL"><em>سعادتی نشناختم:</em></p>
<p dir="RTL"><em>تندیسی در خواب نیمروزی بود</em></p>
<p dir="RTL"><em>ابر بود، بازی در اوج پرواز بود.</em></p>
<p dir="RTL">این شعر را می توان به عنوان نمونه­ ای از <strong>شباهت عینی </strong>در نظر گرفت و یا رابطه­ ای که واژه با اشیایی که خود گویای آنهاست، برقرار می کند. در این شعر رنج زیستن از راه مقایسه بیان نمی شود بلکه این رنج به طور مستقیم رخت چیزهایی را بر تن می کند که گویای این رنج بوده و در آنها درد و رنج با هم شکل می گیرند. مانند ؛<strong>&#8230; جویباری گلوفشرده که غُلغُل می کند</strong> یا<strong>&#8230; برگی آفتاب سوخته که در هم می پیچد</strong> و یا<strong> &#8230; اسبی که در خاک می غلطد</strong> در نظر <strong>مونتاله</strong> الوهیت در برابر رنج زیستن به جز دوری و بی علاقگی ذاتی راه دیگری در برخورد با تیره روزی دنیا ندارد. در اینجا نوعی از فاصله و غیبت وجود داردکه توسط <strong>تندیس</strong>، <strong>ابر</strong> و<strong> باز در اوج پرواز</strong> تصویر می شودکه واقعیت انسانی را از بالا می نگرند. بنابر این شعر برای <strong>مونتاله</strong> نیازی به اعتراف شخصی نیست بلکه برعکس اینجا پای گرایش به درک و همدردی در میان است که خواننده را در  نیاز متقابل به مشارکت درگیر می کند. اما با وجود این تناقض که شعر اساساٌ نمی تواند چیزی به ما بیاموزد، چرا <strong>مونتاله</strong> اغلب واقعیتی ناشناختنی را نشان می دهد؟ <strong>مونتاله</strong> با این کار می خواهد شمایل یک شاعر پیامبرگون یعنی شاعری که می تواند توده مردم جهت دهی کند را از خویشتن بزداید. همانطور که به وضوح در شعر <strong>از ما کلامی مخواه</strong> دیده می شود، <strong>مونتاله</strong> راهی جز پیشنهاد نوعی شناخت منفی که خالی از هر­گونه قطعیت یا فرضیه­ی آینده نگرانه است، پیش رو ندارد. چنان که در پایان این شعر می گوید: <strong>امروز تنها این را می توانیم به تو بگوییم؛ آنچه که نیستیم و آنچه که نمی خواهیم</strong>.</p>
<p dir="RTL"><strong>کلامی از ما مخواه</strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>کلامی از ما مخواه که روح بی شکلمان را از همه سو چون قابی در برگیرد</em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>و آن را با حروفی آتشین مانند گل زعفرانی که در دل مرغزاری غبارآلود تک افتاده است،</em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>آشکار و درخشان دارد.</em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>وه که آدمی چه استوار می رود </em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>با خود یار، و با دیگران نیز</em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>و بی اعتنا به سایه ی خویش که آفتاب تموز بر دیواری گچ ریخته، نقشش می کند.</em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>مفتاحی از ما مخواه </em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>که کائنات را بر تو تواند گشود:</em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>هجائی طلب کن چون شاخه ای کج و خشک.</em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>امروز،فقط این را به تو توانیم گفت:</em></strong></p>
<p dir="RTL"><strong><em>آنچه که نیستیم و آنچه که نمی خواهیم.</em></strong></p>
<p dir="RTL">از طرفی با خواندن متن به خوبی می توان دریافت که چگونه متن شعر عدم امکان رساندن هرگونه پیام مثبت را اثبات می­کند. یعنی واژه قادر به تعریف طبیعت انسانی نیست. از طرف دیگر احتمال ضعیفی نیز وجود دارد که نشانه­ ای از نور و امید است و توسط <strong>بوته زعفران</strong>  (مانند <strong>لیموها</strong>)، نشان داده می شود. اما تمام فضا با دشتی غبار­آلود تاریک شده است که نشانه­ ای است ازخشکی ناشی از <strong>شباهت­ عینی</strong> به یک شرایط حیاتی ناراحت کننده. همچنین در قطعه میانی شعر به وضوح انتقادی غریب در برابر مردی مصمم و از خود مطمئن دیده می شود که قطعاٌ مقصود <strong>دنونزیو</strong> است؛ مونتاله فقط به یک چیز اطمینان دارد و آن بیهودگی داشتن هر امید است برای رسیدن به آگاهی نسبت به وجودی خالی از قطعیت.</p>
<p dir="RTL"><strong>مونتاله</strong> که بزرگی اش قطعاٌ پس از دریافت جایزه ادبی نوبل در سال ۱۹۷۵ شناخته شد، اولین شاعر ایتالیایی قرن بیستم است که موفق به کسب آگاهیعمیق از فرضیه­ نسبیت و ناپیوستگی شد دو فرضیه ­ای که قوانین هستی را تبیین می کنند. از این رو او را باید اولین نویسنده­ معاصری قلمداد کرد که سخن گوی یک  تفکر منفی تکرار نشدنی بود. »</p>
<p dir="RTL">سپس فیلمی مستند از آئوجنیو مونتاله به نمایش درآمد و پس از آن مریم شجاعی به بررسی آثار مونتاله پرداخت و در بخشی از سخنان خود چنین گفت:</p>
<p dir="RTL">« آئوجنیو مونتاله در ۱۲ اکتبر ۱۸۹۶ در جنوا متولد شد و در ۱۲ سپتامبر ۱۹۸۱ در میلان درگذشت. مونتاله در سال ۱۹۷۵ با اشعار برجسته خود، که ارزش والای بشریت را در یک زندگی عاری از هرگونه فریب و وهم توصیف کرده بود موفق به دریافت جایزه نوبل شد.</p>
<p dir="RTL"> <a href="http://bukharamag.com/1390.07.2211.html/img_8524" rel="attachment wp-att-2218"><img class="alignnone size-medium wp-image-2218" title="IMG_8524" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/10/IMG_8524-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: x-small;">مریم شجاعی ـ عکس از نفیسه مشعشعه</span></p>
<p dir="RTL"> ۲۳ اکتبر ۱۹۷۵ روزنامه نیویورک تایمز نوشت:</p>
<p dir="RTL">&#8221; استکهلم، ۲۳ اکتبر، جایزه نوبل ۱۹۷۵ در زمینه ادبیات امسال به آئوجنیو مونتاله شاعر ۷۰ ساله ایتالیایی اهدا شد. &#8220;</p>
<p dir="RTL">آکادمی جایزه نوبل سوئیس که هر ساله در هر زمینه خاص جایزه نوبل را به یک شخصیت اهدا می­کند، سال ۱۹۷۵ آئوجنیو مونتاله را به عنوان یکی از مهم ترین شاعران معاصر غرب معرفی کرد. این آکادمی همچنین اعلام کرد که اشعار مونتاله اندکی مشکل هستند و در نگاه اول ممکن است نتوان آنها را به راحتی متوجه شد. مونتاله پنجمین شخصیتی است که در ایتالیا در زمینه ادبیات، جایزه نوبل را به خود اختصاص داده است. شخصیت­های دیگری که این جایزه را به خود اختصاص داده­اند عبارتند از: کردوچی شاعر و نویسنده در سال ۱۹۰۶، دلدا مترجم و نویسنده در سال ۱۹۲۶، پیراندلو در سال ۱۹۳۴ و سالواتوره در سال ۱۹۵۹٫ مونتاله در آثار خود سعی بر جذب علاقه جوانان دارد.</p>
<p dir="RTL">بخش کوچکی از سخنرانی مونتاله در جشن اهدا جایزه نوبل:</p>
<p dir="RTL">&#8230; من اشعار زیادی سروده­ام و به همین دلیل جایزه نوبل به من اهدا شده است. اما من همچنین یک کتابدار، مترجم، منتقد ادبی و موسیقی نیز هستم. چند روز قبل یک روزنامه نگار خارجی نزد من آمد و سوال کرد که چگونه توانسته ­ام این همه فعالیت را سازماندهی کرده و انجام دهم؟ گذراندن ساعات زیادی برای سرودن شعر، ترجمه، نقد و &#8230;. من اینگونه پاسخ دادم که نمی توان زندگی را همچون یک پروژه صنعتی مدیریت کرد. در دنیا و در زندگی زمان­های زیادی برای بیکاری و مفید نبودن وجود دارد که یکی از خطرات زمان ما همین زمان های بیکاری و بلا استفاده، مخصوصاً برای نسل جوان است&#8230;.»</p>
<p dir="RTL">و در پایان بیتا رهاوی سه شعر از مونتاله برای حاضران قرائت کرد.</p>
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref1">[۱]</a> Eugenio Montale (12 ottobre 1896 ,12 settembre 1981)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref2">[2]</a> Giuseppe Ungaretti (10 febbraio 1888 – ۲ giugno 1970)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref3">[3]</a> Giuseppe Petronio (1 settembre 1909 , 13 gennaio 2003)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref4">[4]</a> Gianfranco Contini (4 gennaio 1912,1 febbraio 1990)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref5">[5]</a> Elio Gioanola</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref6">[6]</a> Mario Pazzaglia</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref7">[7]</a> Arthur Schopenhauer (22 febbraio 1788, 21 settembre 1860)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref8">[8]</a> Carlo Salinari (17 novembre 1919, 25 maggio 1977)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref9">[9]</a> Charles Baudelaire (1821,1867)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref10">[10]</a> Thomas Stearns Eliot (26 settembre 1988,4 gennaio 1965)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref11">[11]</a> Dante Alighieri (1265 ,1321)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref12">[12]</a> Francesco Petrarca (20 luglio 1304, 19 luglio1374)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref13">[13]</a> Ugo Foscolo (6 febbraio 1778, 10 settembre 1827)</p>
</div>
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref14">[14]</a> Giacomo Leopardi (29 giugno1798, 14 giugno1837)</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.07.2211.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بخارا ۸۲ منتشر شد.</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.06.2097.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.06.2097.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Aug 2011 18:45:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[بخارا 82]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=2097</guid>
		<description><![CDATA[بخارا ۸۲ منتشر شد. شماره ۸۲ مجله بخارا در ۸۳۲ صفحه و با مقالاتی از : ه.الف. سایه• داریوش آشوری• عبدالحسین آذرنگ• ایرج افشار• سیمین بهبهانی• بهاءالدین خرمشاهی• محمود دولت‌آبادی• داریوش شایگان• محمدرضا شفیعی کدکنی• محمود طلوعی • عزت‌الله فولادوند• محمدعلی همایون کاتوزیان• جواد مجابی• مهدی محقق و&#8230; به همراه یادنامة سعید نفیسی منتشر شد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://bukharamag.com/1390.06.2097.html/82-low" rel="attachment wp-att-2098"><img class="alignnone size-medium wp-image-2098" title="82-low" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/08/82-low-210x300.jpg" alt="" width="210" height="300" /></a><br />
بخارا ۸۲ منتشر شد.</p>
<p>شماره ۸۲ مجله بخارا در ۸۳۲ صفحه و با مقالاتی از : ه.الف. سایه• داریوش آشوری• عبدالحسین آذرنگ• ایرج افشار• سیمین بهبهانی• بهاءالدین خرمشاهی• محمود دولت‌آبادی• داریوش شایگان• محمدرضا شفیعی کدکنی• محمود طلوعی • عزت‌الله فولادوند• محمدعلی همایون کاتوزیان• جواد مجابی• مهدی محقق و&#8230; به همراه یادنامة سعید نفیسی منتشر شد و از دوشنبه هفتم شهریور ،۱۳۹۰ در دسترس علاقمندان قرار گرفت.<br />
روی جلد این شماره مجله بخارا مزین است به پرتره ای که استاد فخرالدین فخرالدینی سالها پیش از سعید نفیسی عکاسی کرده و برای نخستین بار در مجله بخارا چاپ شده است.</p>
<p>با هم نگاهی داریم به عناوین مقالات شماره ۸۲ بخارا :<br />
به جای سرمقاله<br />
ایرج میرزا، علی دهباشی و مجلة بخارا/ دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان ۷</p>
<p>سروده هایی از هـ . الف. سایه<br />
پنج شعر منتشرنشده از هـ . الف. سایه ۱۱</p>
<p>فلسفه<br />
هلند در عصر اسپینوزا/ کیس کول (سفیر هلند در تهران) ۱۸<br />
فلسفه سیاسی اسپینوزا/ دکتر عزت الله فولادوند/ دکتر مسعود صادقی ۲۲<br />
نظر و عمل فلسفی در طلیعة عصر مدرنیته (مقایسهای میان اسپینوزا و ملاصدرا)/<br />
دکتر میخیل لیزنبرخ/ مهدی شفقتی ۲۸<br />
پژواکِ معناییِ سَبک درکارِ نیچه پیوندگاهِ فلسفه و ادبیّات/ داریوش آشوری ۴۳</p>
<p>نقد ادبی<br />
شکارِ معانی در صحرایِ بیمعنی (آسیب شناسی فرهنگ ایرانی بعد از مغول)/<br />
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ۵۸<br />
مارکز از شما خداحافظی می کند/ مینو مشیری ۷۸</p>
<p>فرهنگ و اجتماع<br />
تقلید نقش انسان/ دکتر هوشنگ دولت آبادی ۸۱<br />
گوشه های تاریک سرشت انسان/ معصومه علی اکبری ۸۵<br />
روسیه را بهتر بشناسیم/ ویکتور ارافیف/ روشن وزیری ۹۲<br />
سیاست<br />
اعراب و اسراییل در گفت وگو با دکتر مجید مددی/ یوسف فرهادی ۱۰۷</p>
<p>ایرانشناسی<br />
پیگیری دکتر مصدّق در پایگیری کتابخانه مجلس/ دکتر ناصر تکمیل همایون ۱۲۸<br />
میرزا علی لسان الدوله، تاراجِ میراث مکتوب/ فاطمه قاضیها ۱۳۸<br />
معرفی نشریۀ مطالعات ایرانی/ یاسمین ثقفی ۱۵۶<br />
ایرانشناسی در کشورهای آلمانی زبان (۴)/ دکتر سعید فیروزآبادی ۱۶۰<br />
درغرب چه خبر؟(۵۰)/ مهندس ایرج هاشمی زاده ۱۷۶</p>
<p>یادنامه هانری کربن<br />
هانری کربن: زائری از غرب/ دکتر داریوش شایگان ۱۸۹<br />
نگاهی به کتاب «هانری کربن، آفاق تفکر معنوی در اسلام ایرانی» به قلم<br />
داریوش شایگان/ یوآن کولن/ سحر کریمی مهر ۱۹۶<br />
آخرین دیدار با کربن/ دکتر داریوش شایگان ۲۰۹</p>
<p>شعر فارسی<br />
چهار شعر از دکتر تقی پورنامداریان ۲۱۱<br />
دو شعر از منصور اوجی ۲۱۶<br />
کتاب را میبندد/ غزل مصدق ۲۱۸<br />
ای هراتِ روحْپرور/ میرغلامرضا مایل هروی ۲۱۹<br />
لحظه ها/ حسین اکبری (سِمن) ۲۲۰<br />
مرگ قو/ مهدی حمیدی شیرازی ۲۲۱<br />
The Death of the Swan/ ترجمه به انگلیسی: بهروز عزبدفتری ۲۲۲<br />
انتظار/ حسن نیکبخت ۲۲۳</p>
<p>یادنامه سعید نفیسی<br />
آغاز و پایان یک زندگی/ پریمرز نفیسی ۲۲۶<br />
فرازهایی از زندگی من/ سعید نفیسی ۲۳۰<br />
پدرم، علی کبر ناظم الاطباء نفیسی/ سعید نفیسی ۲۴۰<br />
عمری با سعید نفیسی/ پریمرز نفیسی ۲۵۲<br />
آوازی که از دل می آید/ ایرج افشار ۲۶۲<br />
سعید نفیسی روزنامه نگار و&#8230;/ دکتر علی بهزادی ۲۷۷<br />
گوهر نفیسی رفت/ جلالالدین همایی ۲۹۸<br />
به یاد مردی صمیم و پاکدل/ حبیب یغمائی ۳۰۸<br />
بیاد سعید نفیسی/ صادق رضازادة شفق ۳۱۱<br />
مجموعة سعید نفیسی در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران/ پریسا کرمرضایی ۳۱۶<br />
از یادداشتهای سفر افغانستان/ سعید نفیسی ۳۳۳<br />
کتابشناسی آثار سعید نفیسی/ ایرج افشار ۳۳۷<br />
فهرست مقالات پژوهشی در زمینة ایرانشناسی/ ایرج افشار ۳۴۹<br />
شش شعر از سعید نفیسی ۳۶۴<br />
مرگ سعید/ مظاهر مصفا ۳۷۱</p>
<p>سفرنامه<br />
سفرنامه مکه حاج محمدعلی سیاح محلاتی/ دکتر رسول جعفریان ۳۷۴</p>
<p>تاریخ<br />
گفتگوها در همدان/ دکتر ابراهیم تیموری ۳۹۸</p>
<p>قلم رنجه<br />
قلمرنجه (۸)/ بهاءالدیّن خُرّمشاهی ۴۲۹</p>
<p>تاریخ نشر<br />
تاریخ نشر کتاب در ایران(۱۰)/ عبدالحسین آذرنگ ۴۳۸</p>
<p>در آئینه زمان<br />
در آئینة زمان (۳)/ محمود طلوعی ۴۵۱</p>
<p>آویزه ها (۱۴)<br />
آویزه ها(۱۴)/ میلاد عظیمی ۴۸۲</p>
<p>نوازشهای قلمی<br />
نوازش قلمی در هوای دلتنگی(۲)/ دکتر جواد مجابی ۴۸۸</p>
<p>تاریخ مطبوعات<br />
روزنامه اصلاح و ستیز با خودکامگی/ دکتر ناصرالدین پروین ۵۲۵<br />
فرما و فروغ در گفتگو با پروفسور هشترودی/ اسماعیل جمشیدی ۵۳۵<br />
شمیم بهارستان<br />
شمیم بهارستان (۲)/ علی ططری ۵۴۵</p>
<p>تار و پود<br />
تاروپود (۱)/ محمدحسن حامدی ۵۶۹</p>
<p>طنز<br />
نگاهی به نیویورکر/ پرتو گرکانی ۵۹۰</p>
<p>گفتگو<br />
گفتگو با محمود حدادی/ کمال صادقی ۶۱۴</p>
<p>یادها<br />
به یاد پروین دولت آبادی/ سیمین بهبهانی ۶۲۰<br />
شعری برای نوجوانان/ پروین دولت آبادی ۶۲۵<br />
مثنوی بهار آرزو/ پروین دولت آبادی ۶۲۶<br />
نامه ای از شیراز/ ویکتوریا دانشور ۶۲۸</p>
<p>جعبه آیینه کتاب<br />
جعبه آینة کتاب (۴)/ محمدِ افشین وفایی ۶۳۲</p>
<p>نقد و بررسی کتاب<br />
قهرمانان زن ایرانی به روایت شاهنامه فردوسی/ محمود متقالچی ۶۴۹<br />
نگاهی به کتاب بستانالسیاحه/ دکتر نورعلی تابنده ۶۵۴<br />
به بهانه انتشار نسخه جدید ارداى‏ ویراف ‏نامه/ محمد شریفى ۶۶۱<br />
خرنامه و اعتمادالسلطنه/ عبدالمحمد روحبخشان ۶۶۶<br />
به کودنیِ خاک، به کریِ درخت/ حسین توکلی ۶۶۹<br />
رابین هودی نه از جنگل که از کویر/ نفیسه زارع  کهن ۶۷۳<br />
درباره چند سینماگر و جمشید ارجمند/ مریم پیربند ۶۸۰</p>
<p>شبهای بخارا<br />
گزارش شب حکیم عمر خیام/ شهاب دهباشی ۶۸۴<br />
گزارش شب هرمان هسه/ ترانه مسکوب ۶۹۴<br />
تاریخچه روابط فرهنگی ایران و آلمان/ برند اِربل (سفیر آلمان در تهران) ۶۹۵<br />
هرمان هسه و سیاست/ دکتر علی غضنفری ۶۹۸<br />
هرمان هسه در قلمرو ادبیات جهانی/ دکتر سعید فیروزآبادی ۷۱۳<br />
گزارش شب ادبیات اتریش و سوئیس/ فرهاد صدیقی ۷۲۲<br />
گزارش شب عبدالرحمان عمادی/ الناز اسکندری ۷۳۵<br />
گزارش شب داستانخوانی نویسندگان ایران و اتریش/ عهدیه افشار ۷۴۵<br />
گزارش شب دکتر منوچهر ستوده/ ثریا صدر ۷۵۴<br />
از آستارا تا استرآباد/ عبدالرحمن عمادی ۷۵۸<br />
دوست دیرینم منوچهر ستوده/ دکتر هوشنگ دولت آبادی ۷۶۳<br />
گزارش شب کتابهای هنری ایتالیا/ رخشانه فروهر ۷۶۹<br />
گزارش شب جیمز جویس/ سوسن نصر ۷۷۷<br />
جویس و رنج بیان/ محمود دولت آبادی ۷۷۹<br />
گزارش شب علامه قزوینی/ اردشیر مساوات ۷۹۰<br />
شیوه علامه محمد قزوینی در تصحیح نسخ خطی/ دکتر مهدی محقق ۷۹۵<br />
حافظ پژوهیهای علّامه محمد قزوینی/ بهاءالدین خرمشاهی ۷۹۸<br />
نحوۀ تهیۀ مجلۀ بخارا<br />
از طریق اشتراک سالانه<br />
الف ) در داخل کشور و شش شماره با احتساب هزینه پست هفتاد هزار تومان ،<br />
ب ) برای کشورهای اروپایی ۱۲۵هزار تومان و برای آمریکا، کانادا، استرالیا ۱۸۰ هزار تومان است.<br />
متقاضیان می توانند وجه اشتراک را به حساب جاری ۰۱۰۰۰۰۹۳۴۷۰۰۷ بانک صادرات شعبه ۷۷۴ اوایل خیابان میرزای شیرازی به نام علی دهباشی واریز کنند و اصل برگه را با نشانی دقیق ( با قید کد پستی) به نشانی تهران ـ صندوق پستی ۱۶۶-۱۵۶۵۵ ارسال کنند یا به شماره ۸۸۹۵۸۶۹۷ فاکس کنند و یا به ایمیل dehbashi.ali@gmail.com ارسال نمایند.<br />
خرید از کتابفروشی های مقابل دانشگاه، کتابفروشی های خیابان کریمخان زند، کتابفروشی آرین ( خیایان میرداماد)، شهر کتاب شریعتی( نرسیده به معلم) ، شهر کتاب پارک ساعی، شهر کتاب نیاوران ـ نشر کارنامه<br />
خرید از دکه های روزنامه  فروشی<br />
در ضمن علاقمندان در تهران می توانند طی تماس با تلفن ۰۹۱۲۱۳۰۰۱۴۷ و یا ایمیل dehbashi.ali@gmail.com با دادن نشانی بخارا را از طریق پیک نیز دریافت کنند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.06.2097.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شب علامه محمد قزوینی</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.04.1861.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.04.1861.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Jun 2011 03:50:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[شب علامه محمد قزوینی]]></category>
		<category><![CDATA[شب های بخارا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=1861</guid>
		<description><![CDATA[شب « علامه محمد قزوینی » که هشتاد و ششمین شب از مجموعه شبهای مجله بخارا بود و با همکاری دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران برپا می شد، عصر روز شنبه اول تیرماه ۱۳۹۰ در تالار دکتر باستانی پاریزی برگزار شد. این شب  با یاد و خاطره ایرج افشار آغاز شد که به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a rel="attachment wp-att-1862" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/low-5"><img class="alignnone size-medium wp-image-1862" title="Low" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/Low-214x300.jpg" alt="" width="214" height="300" /></a> <a rel="attachment wp-att-1863" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/afshaar1-int-2"><img class="alignnone size-medium wp-image-1863" title="afshaar1 int" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/afshaar1-int-212x300.jpg" alt="" width="212" height="300" /></a></p>
<p>شب « علامه محمد قزوینی » که هشتاد و ششمین شب از مجموعه شبهای مجله بخارا بود و با همکاری دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران برپا می شد، عصر روز شنبه اول تیرماه ۱۳۹۰ در تالار دکتر باستانی پاریزی برگزار شد.</p>
<p>این شب  با یاد و خاطره ایرج افشار آغاز شد که به همت وی یادداشت­های محمد قزوینی در ده جلد منتشر شده است. سپس علی دهباشی در مطلبی با عنوان « علامۀ قزوینی؛ آغازگر سنت پژوهی عالمانه در ایران» چنین گفت:</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1864" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/img_5658"><img class="alignnone size-full wp-image-1864" title="IMG_5658" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_5658.jpg" alt="" width="160" height="107" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">پاس داشت یاد و خاطره ایرج افشار در شب علامه محمد قزوینی، عکس از مجتبی سالک </span></p>
<p><a rel="attachment wp-att-1865" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/img_5671"><img class="alignnone size-full wp-image-1865" title="IMG_5671" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_5671.jpg" alt="" width="160" height="107" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">علی دهباشی از علامه محمد قزوینی می گوید، عکس از مجتبی سالک </span></p>
<p>« محمد قزوینی، مشهور به علامه محمد قزوینی، که به حق شایستۀ عنوان علامه است، در ۱۲۵۶ خورشیدی در دروازه قزوین تهران چشم به جهان گشود، در خانواده­ای که همه اهل فرهنگ و قلم بودند. او صرف  نحو و فقه و کلام و حکمت را نخست نزد پدر و سپس نزد استادانی دیگر همچون میرزا حسن آشتیانی و ملا محمد آملی، ادیب پیشاوری و شیخ هادی نجم‌آبادی به تحصیل ادامه داد و درس طلبگی گرفت. زیر نظر شمس‌العلما در علوم اسلامی و هیئت و ریاضی و تاریخ و تاریخ ادب و رجال و عروض و قافیه متبحر شد. سپس در مدرسه آلیانس تهران به فراگیری زبان فرانسه پرداخت. در سال ۱۲۸۳ خورشیدی به دعوت برادر خود که آن زمان در لندن بود، به قصد دیدار از کتابخانه عظیم لندن و نسخه‌های قدیمی نفیس آن، از راه روسیه و آلمان و هلند رهسپار لندن شد. و همین سفر او را برای بیش از سی سال در اروپا ماندگار کرد.</p>
<p>قزوینی، فرهنگ مغرب زمین را از نزدیک آموخته و با آن زیسته بود. او در دلِ کشورهای پیشرفتة زمان خود، پای به آکادمی‌های بزرگ نهاد و همراه با مستشرقان و عالمانی که مشهورترین ایشان ادوارد گرانویل براون بود، سالها به ایران و فرهنگ ایرانی و تاریخ این سرزمین، از بیرون نگریسته بود و آری از بیرون توانست سدّ مهارناپذیر و فریب‌دهندة حشر و نشر داخلی و خودپرستی و خودپسندی فرهنگی‌مآبان را با تواضع و امید و اطمینانی همچون کولباری کهنه از دوش بردارد و با بار و لباسی راحت و سبک به سلوک در وادی این فرهنگ دیرپا و عزیز بپردازد. قزوینی از این هنگام با چهرة دیگری از ایران آشنا شد. برای او مفهوم ایران، دیگر یک مفهوم منتزع ضعیف و بی‌حصر و دهکده‌ای نبود. یک مفهوم علمی و تاریخی بود و منابع استناد به تاریخ و فرهنگ آن روشن و از پس صخره‌های قرون همچون الماسی درخشان باز مانده بود. قزوینی کاشف آن جواهر بود. برای او ایران، همچون ایرانی که نمونه و بستر آزمون‌های براون بود، مفهومی نداشت. گرچه برخی مستشرقان، حقیقتاً نیز علقه و محبتی به این سرزمین داشتند، امّا اهداف دیگرشان نیز بی‌تردید نمی‌توانست کارکرد خاص خود را نداشته باشد. قزوینی از آنان چهار چیز را با وسواس و علاقه‌ای عجیب آموخت.</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1866" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/dsc_021"><img class="alignnone size-medium wp-image-1866" title="DSC_021" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/DSC_021-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">شب علامه محمد قزوینی، عکس از سالی بیداروطن</span></p>
<p>-        اوّل؛ آموختن و دانستن بسیار و انباشتِ اطلاعات در زمینه‌های متفاوت و متعدد، به عنوان ابزار خام هرگونه پژوهش.</p>
<p>-        دوّم؛ یادگیری روش‌ها و ابزار پژوهش انتقادی و انشراح متون و منابع و میراث فرهنگی.</p>
<p>-        سوم؛ نظم و کار بی‌وقفه، مِتُدیک و سرشار از پی‌گیری و استمرار.</p>
<p>-        چهارم؛ عشق به ملّت و فرهنگ خویش، به مثابه گاهواره و بستر حضور و حیات آیندة خویش و مستحیل شدن فرد در دریای ملّت و فرهنگ و تاریخ و سرزمینی که معنایی وسیع و جاودانه به ارمغان خواهد آورد.</p>
<p>با این میراث بزرگ و جاودانه، قزوینی به ایران بازگشت. در کنارش جماعتی از شیفتگان با انبوهة اطلاعاتی- بعضاً وسیع – امّا نوعاً ناپالوده، سنتی و وهم‌آلود، بدون دسترسی به متُدولوژی و روش‌های دقیقة پژوهش فرهنگی. قزوینی به راهی که براون و دیگران رفتند گام نهاد، امّا مقلّد آنان نشد. او شیفتة شیوه‌ها و فرهنگ‌پژوهی منظم آنان بود. او آنچه را می‌باست، از ایشان آموخت و بازگشت تا آنچه را آنان نیاموختند و یا اساساً به دلایل اقلیمی و فرهنگی، امکان آموختنش را نداشتند، بیاموزد. به زودی لقب «علامه» که برازندة راستین قامت آن فرزانه‌مردِ عرصة فرهنگ بود نثار وجود نازنینش شد. همسخنان و شاگردان او، از نفس گرم و عمیق و عتیق و ارجمندش بهره‌مند شدند، نکته‌ها آموختند و با سرعت و نظم و پشتکاری حیرت‌انگیز به پالایش منابع عظیم و عزیز فرهنگ ایرانی اقدام کردند. بزرگترین شاگرد بلاواسطة قزوینی، شادروان عباش اقبال آشتیانی نمونه‌ای ممثل از دهها و بلکه صدها اعجوبه‌ای بود که قزوینی تربیت کرد و تحویل این جامعة غمزده و – در آن زمان- تنک‌مایه داد. جامعه‌ای که به برکت وجود قزوینی و یارانش، به زودی خروارها خاک قرون را از سینة کتابها و اندیشه‌ها و هنرهای ایرانیان سترد و ابدیت ایران را یکبار دیگر ثابت کرد. در طی چند دهه،‌ کاری صورت گرفت که طی چند سده صورت نگرفته بود. نسلی بزرگ و سرشار از انگیزه پدید آمد که فقط ذکر نام برخی از آنها می‌تواند بیانگر ارج و اعتبار و عظمت ایشان باشد: علی‌اکبر دهخدا، محمدتقی بهار، محمد پروین گنابادی، عباس اقبال آشتیانی، سید حسن تقی‌زاده، محمدعلی و خانوادة فروغی، علی اصغر حکمت، بدیع‌الزمان فروزانفر، میرزا جبیب اصفهانی، قاسم غنی، عبدالعظیم قریب، خانوادة نفیسی، جلال‌الدین همایی، مجتبی مینوی و&#8230; این رشته سر دراز دارد.</p>
<p>شاید برخی از متجددان و تازه از راه سیدگان ادعا کنند که نسل مذکور، صرفاً واژه‌شناسی و نسخه‌کاوی و پژوهش‌های درون متنی و کلاسیک- نظیر تصحیح و تنقیح متون- می‌پرداخت و در نثر و کیفیت نگرش نیز نگاه سنتی را حفظ کرده بود. این سخن را در دهة پنجاه و نیز در سالهای اخیر شنیده‌ایم؛ آن هم از زبان از خودبیگانگانی کم‌مایه که ضعفهای خویش را با تحقیر عظمت دیگران درمان می‌کنند. در پاسخ فقط می‌توان به اجمال چنین گفت:</p>
<p>-        تا پیش از اهتمام این بزرگان، به ویژه علامة فقید محمد قزوینی، اساساً خبری از منبع و مآخذ قابل اعتماد و پژوهیده و نسخه‌های مصحح انتقادی وجود نداشت تا طول و عرض فرهنگ ایرانی شناخته آید.</p>
<p>-        تا پیش از حضور این بزرگمردان، به ویژه قزوینی فقید، کسی جسارت و اعتماد به نفس ورود به عرصة منابع فرهنگ ملّی و برجسته ساختن آن و بهتر دانستن آن از مشابه‌های غربی را نداشت.</p>
<p>-        تا پیش از این ستارگان سپهر فرهنگ ملّی، مفهوم و معنای فرهنگی و روشنفکرانة ایران، فرهنگ ایرانی و هویت ملّی، هیچ حصر و مشخصه‌ای نداشت.</p>
<p>-        تا پیش از این رادمردان دفتر و خرد، با فرهنگ ایرانی به دست روشنفکران خودباختة ضد­اسلام تحقیر می‌شد، یا فرهنگ ملّی ایران به وسیلة دینداران کم‌خرد و قشری مورد توهین و تحقیر قرار می‌گرفت و یا هردو به واسطة غرب‌زدگان و از خود‌بیگانگان فرنگی‌مآب در هم شکسته و منحط معرفی می‌گردید و یا دیگرانی از متغافلانِ نسبت به جهان معاصر، مدعی انحطاط فرنگ و فرنگی و نفی همة‌ارزشها و جنبه‌های وجود آن را داشتند.</p>
<p>قزوینی آموخت که فرهنگ ایرانی یک کل یکپارچه است. گذشته‌ای پرفروغ پیش از اسلام دارد، ماهیتی درخشان در دورة اسلامی و نیازی شدید به ارزشها و جنبه‌های مثبت فرهنگ مدرن! نه افراط و نه تفریط، دوای این درد نیست. او همچنان که از نثرش می‌تراود، روش و نظم فرنگی را به خدمت فرهنگ ملّی ایران درآورده و با عشق و ایمان به دیانت و خداوند به سوی آینده می‌رفت و همگان را با خود به این عرضة آفتابی و روشن پیش می‌راند. بر وجود روشنگر و روان روشنترش درود. هزاران درود. »</p>
<p>پس از آن دکتر مهدی محقق به بررسی شیوه علامه محمد قزوینی در تصحیح نسخ خطی پرداخت :</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1869" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/img_5733-2"><img class="alignnone size-full wp-image-1869" title="IMG_5733" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_57331.jpg" alt="" width="160" height="107" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">دکتر مهدی محقق، عکس از مجتبی سالک </span></p>
<p><a rel="attachment wp-att-1870" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/by-javad-atashbari-7"><img class="alignnone size-medium wp-image-1870" title="by Javad Atashbari (7)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/by-Javad-Atashbari-7-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">دکتر مهدی محقق، عکس از جواد آتشباری </span></p>
<p>« من فکر می کنم که به اشتباه به این مجلس دعوت شده ام، شاید گمان بر این بوده که من مرحوم محمد خان قزوینی را از نزدیک زیارت کرده ام. من مرحوم قزوینی را ملاقات نکردم اما دوست دیرین و گرامی ام، احمد مهدوی دامغانی در سالهای هزار و سیصد و بیست و پنج ، بیست و شش و بیست و هفت در مجالس روزهای جمعه ایشان حاضر می شدند و بعد برای من نقل می کردند که چه کسانی آنجا بودند و چه گفته شده بود.</p>
<p>این رسم بسیار خوبی بود که در زمان دانشجویی ما، استادان مجالسی داشتند که در آن مجالس دانشجویان حضور می یافتند و از انفاس قدسی آنها بهره مند می شدند و علاوه بر تدریس، مجالس معنوی شان نیز درس محسوب می شد. مجالس روز جمعه ایشان نیز از جمله این مجالس بود. چنین بود که مرحوم غلامحسین صدیقی نیز مجلسی داشتند که جدا از دانشجویان و استادان، هم رزمان ایشان در دوران دکتر محمد مصدق نیز در این مجلس شرکت می کردند. سنتی بود که بعدها منسوخ شد و یکی از این مجالس متعلق بود به آقای قزوینی و آقای مهدوی دامغانی هم که حاضر می شدند و من نیز از ایشان می پرسیدم. »</p>
<p>دکتر محقق در ادامه یادآور شد که « ما نیز چند سال پیش در انجمن مفاخر فرهنگی مجلس بزرگداشتی ترتیب دادیم و جزوه ای هم منتشر کردیم مشتمل بر سرگذشت خودنوشت ایشان و فعالیت های فرهنگی ایشان در پاریس، برلین و لندن. علامه قزوینی از هر فرصتی استفاده می کرد و بنا به گفته ایشان اولین فرصتی که به او داده شد توسط برادرش بود که در آن هنگام شغل دیوانی داشت و وی را به لندن دعوت کرد. وقتی مرحوم قزوینی به آنجا رفته بودند، در موزه بریتانیا خود را در برابر اقیانوسی از اطلاعات و کتاب دیده بودند. با توجه به سابقه ایشان و تسلطشان به زبان عربی و فارسی در مدرسه معیر در خیابان سید نصرالدین یا خیام امروزی، که درسهای طلبگی را نیز آنجا آموخته بودند، از این فرصت سود جستند. »</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1871" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/by-javad-atashbari-10"><img class="alignnone size-medium wp-image-1871" title="by Javad Atashbari (10)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/by-Javad-Atashbari-10-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">دکتر مهدی محقق و علی دهباشی، عکس از جواد آتشباری </span></p>
<p>دکتر محقق در بخشی دیگر از سخنان خود به مدرسه معیر اشاره کرد و گفت،« این مدرسه را من یک بار با آقای دکتر مهدوی دامغانی دیده بودیم تا ببینیم به چه کیفیت بوده و مرحوم قزوینی چه هوایی را استنشاق می کرده، در سال های ۲۴ و۲۵ . دفعه بعد زمانی بود که شهید مرتضی مطهری از قم هجرت کرده بودند به تهران و هنوز شغل مرتبی نداشتند . خب، بعدها خطیب زبردستی شدند اما در آن اوایل اشتغال خاصی نداشتند. سید عبدالله انوار هم دنبال معلم خوبی بود که بتواند از این طریق شرح منظومه حکمت شیخ هادی سبزواری را بخوانند که آخرین کتاب درسی بود که برای طلبه ها نوشته شده بود و از زمان چاپ اول آن در زمان ناصرالدین شاه حداقل ده بار  چاپ سنگی شده بود تا آنکه ما توانستیم ترجمه انگلیسی آن را در انتشارات دانشگاه تهران به چاپ برسانیم و به این ترتیب بعد از هشتصد سال نظام منسجم فلسفی اسلام وارد جهان غرب شد . و خلاصه آنکه سید عبدالله انوار را به آقای مطهری معرفی کردیم تا از مجلس درس ایشان بهره مند شوند. و آخرین کسی هم که در مدرسه معیر بود  آمیز هادی آشتیانی بود که در مدرسه سپهسالار قدیم درس می داد و تا قبل از شهریور ۲۰ شب ها می آمد و اینجا تدریس می کرد و افرادی هم که در آن مدرسه ساکن بوند همه از فضلا بودند. بنابراین زمانی که مرحوم قزوینی در تهران دروس طلبگی و حوزوی را شروع کردند تهران مرکز علمای بزرگ بود. شاید ما شانس این را داشتیم که به برخی از بازماندگان آنها رسیدیم. مرحوم قزوینی در یک چنین فضایی تربیت شده بود و ایشان در شرح حال خودنوشت خویش می نویسد که از آغاز جوانی علاقه زیادی به ادبیات و نظم و نثر عربی داشت و در نثر ایشان می توان تعابیر نادر عربی را یافت . وی صرف و نحو عربی را نیز به خوبی آموخته بود و بعد وارد درس منطق شده بود و از مکتب کسانی چون شیخ هادی نجم آبادی بهره گرفته بود و این فضا مملو از علم و دانش بود و مرحوم قزوینی بهره کافی از استادان زمان خود گرفت و این شانس هم برایشان پیدا شد که به انگلستان رفت و افراد زبده ای آنجا بودند. از آن جمله ادوارد براون که علاوه بر چهار جلد کتاب تاریخ ادبیات، اسلام در ایران را نیز نوشت که به فارسی ترجمه شد و براون دروازه دیگری به روی قزوینی گشود. و بعدها که به پاریس و از آنجا به آلمان رفت، در حقیقت به سه کشوری که در آن زمان شرق شناسی قرن نوزدهم را در همه مباحث به اوج خود رسانده بودند. مرحوم قزوینی نیز شیوه تصحیح و مقابله متون را از آنان آموخت. بدین معنی که هنگام تصحیح متون قدیم ترین نسخه را پیدا کند که یا به خط خود مؤلف یا شاگردان و یا معاصران مؤلف باشد و هر چه زمانش قدیم تر بهتر. بعد نسخه ای را مبنا قرار دهد و تفاوت ها را با نسخه های دیگر در پاورقی یادداشت کند . اما این روش هزار سال پیش در اسلام وجود داشته که بعدها منسوخ شده تا بدان جا که نسخه ها بدون توجه به تفاوت ها و بدون اعتنا به نسخه های خطی منتشر می شده و حتی تا همین اواخر کتاب های کلامی بدون توجه به تصحیح انتقادی چاپ می شد. اما با وجود چنین تفاوت ها و عدم توجه به آنها پایه علم متزلزل می شد . مرحوم قزوینی به این مسأله توجه بسیار کرد. اما چیزی که من امروز می خواستم به آن اشاره کنم این بود که روش تصحیح انتقادی متجاوز از هزار سال پیش در جامعه اسلامی وجود داشته و چیزی نبود که از غرب بیاید شاید هم غرب بعدها به این شیوه توجه نشان داد. برنارد اشتراسه یکی از کسانی بود که به دنبال قواعد تصحیح انتقادی و نشر کتاب بود و هنگامی که از وی دعوت شد تا به قاهره بیاید و این شیوه را تدریس کند نسل جدید مصر نیز توانست متون قدیم را مثل شفای ابن سینا با این شیوه تصحیح کند. کسانی هم بودند که با واسطه یا بی واسطه از اشتراسه آموختند و به این ترتیب و با یاری اشتراسه صد و بیست و نه کتاب از جالینوس از زبان های یونانی یا سریانی به عربی ترجمه شد. به هر حال جهان اسلام نیز با این شیوه آشنا بود اما این آشنایی برای قرون متمادی از یاد رفت تا آنکه کسی چون اشتراسه آمد و به یاد همگان آورد و بعد هم مرحوم قزوینی از این شیوه سود جست. »</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1872" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/dsc_023"><img class="alignnone size-medium wp-image-1872" title="DSC_023" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/DSC_023-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">مهدی فیروزیان و مهزاد مهجور، عکس از سالی بیداروطن </span></p>
<p>سپس در بخشی دیگر از این مراسم دو نوازنده جوان، مهدی فیروزیان با سه تار و مهزاد مهجور با تنبک قطعه ای از زنده یاد پرویز مشکاتیان نواختند و سرانجام بخشی از فیلم مستند بلندی که مجید عاشقی از زندگی علامه محمد قزوینی ساخته و هنوز نیز به اتمام نرسیده به نمایش درآمد.</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1873" href="http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/by-javad-atashbari-172"><img class="alignnone size-medium wp-image-1873" title="by Javad Atashbari (17)(2)" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/by-Javad-Atashbari-172-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p><span style="font-size: x-small;">نمایش فیلم مستند از زندگی علامه محمد قزوینی، ساخته مجید عاشقی، عکس از جواد آتشباری </span></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.04.1861.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شب جیمز جویس</title>
		<link>http://bukharamag.com/1390.03.1890.html</link>
		<comments>http://bukharamag.com/1390.03.1890.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Jun 2011 17:21:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>dehbashi</dc:creator>
				<category><![CDATA[شب جیمز جویس]]></category>
		<category><![CDATA[شب های بخارا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bukharamag.com/?p=1890</guid>
		<description><![CDATA[شب « جیمز جویس » مراسمی بود با عنوان « بلومزدی» که غروب سه­شنبه ۲۴ خرداد ماه ۱۳۹۰ برابر با ۱۴ ژوئن ۲۰۱۱  و با همکاری مجله بخارا و سفارت ایرلند در محل اقامت الیور گروگن، سفیر ایرلند در تهران و با حضور محمود دولت­ آبادی برگزار شد. در این مراسم که همزمانی داشت با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a rel="attachment wp-att-1891" href="http://bukharamag.com/1390.03.1890.html/joyce-2"><img class="alignnone size-medium wp-image-1891" title="Joyce" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/Joyce1-210x300.jpg" alt="" width="210" height="300" /></a></p>
<p>شب « جیمز جویس » مراسمی بود با عنوان « بلومزدی» که غروب سه­شنبه ۲۴  خرداد ماه ۱۳۹۰ برابر با ۱۴ ژوئن ۲۰۱۱  و با همکاری مجله بخارا و سفارت  ایرلند در محل اقامت الیور گروگن، سفیر ایرلند در تهران و با حضور محمود  دولت­ آبادی برگزار شد.</p>
<p>در این مراسم که همزمانی داشت با برگزاری  مراسمی مشابه تحت نام « اولیس، بلومزدی» که هر ساله از یازدهم تا شانزدهم  ژوئن در ایرلند برپا می­ شود، مینو مشیری و ژاکلین حق­ شناس به قرائت  بخش­هایی کوتاه از رمان « اولیس» به زبان­های فارسی و انگلیسی پرداختند و  سپس سخنرانان این مراسم هر یک به سهم خود کوشیدند تا نگاهی داشته باشند بر  یکی از پیچیده­ ترین آثار ادبی جهان که همچنان مخاطبان و منتقدان را به یک  سان به خود می­ خواند.</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1883" href="http://bukharamag.com/?attachment_id=1883"><img title="IMG_2923" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_2923-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p>علی دهباشی ، عکس از جواد آتشباری</p>
<p>در  بخشی دیگر از این مراسم، از زندگی­نامه مصور جیمز جویس که توسط فرزانه  قوجلو  گردآوری و ترجمه شده وکتاب نشر نیکا آن را روانه­ بازار نشر کرده  است نیز رونمایی شد و علی دهباشی در معرفی این کتاب خاطرنشان ساخت که زندگی  مصور جیمز جویس و بررسی آثار وی دومین کتاب از مجموعه زندگی­نامه­ های  مصوری است که کتاب نشر نیکا با گردآوری، تألیف و ترجمۀ فرزانه قوجلو منتشر  می­ سازد ( نخستین آن به زندگی و آثار ویرجینیا وولف اختصاص داشت ) و هدف  از این مجموعه آشنایی هر چه بیشتر مخاطب فارسی زبان با زندگی و آثار  نویسندگان برجسته­ ای است که همچنان در عرصه­ هنر و ادب مطرح­ اند و  آثارشان به اکثر زبان­های زنده­ دنیا ترجمه شده است.</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1888" href="http://bukharamag.com/?attachment_id=1888"><img title="IMG_2772" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_2772-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p>عکس از جواد آتشباری</p>
<p>علی دهباشی در ادامه دربارۀ ایرلندی ها و برگزاری مراسم روز بلوم یا بلومزدی در مطبی تحت عنوان« بلومزدی، تاریخچه و سنت» چنین گفت:</p>
<p>«  جشنی که در بلومزدی برگزار می­ شود برای یادآوری ۱۶ ژوئن ۱۹۰۴ است، روزی  که اتفاقات رمان اولیس به قلم جیمز جویس رخ می ­دهد. در ادبیات جهان روز ۱۶  ژوئن به نام لئوپولد بلوم، شخصیت اصلیِ رمان اولیس ثبت شده است. این رمان  زندگی و افکار لئوپولد بلوم و دیگر شخصیت­های داستان را از ساعت ۸ صبح  شانزدهم ژوئن تا نخستین ساعات بامداد روز بعد دنبال می­ کند.</p>
<p>سیلویا  بیچ، ناشر اولیس و همکار وی ، آدریان مونیه در فرانسه نخستین کسانی بودند  که در ژوئن ۱۹۲۹ این مراسم را با عنوان « ناهار اولیس » برگزار کردند. و  برگزاری اولین بلومزدی در ایرلند به سال ۱۹۵۴ برمی  ­گردد.</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1899" href="http://bukharamag.com/1390.03.1890.html/ulyssescover"><img class="alignnone size-medium wp-image-1899" title="UlyssesCover" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/UlyssesCover-234x300.jpg" alt="" width="234" height="300" /></a></p>
<p>نخستین چاپ اولیس به همت سیلویا بیچ</p>
<p>و اکنون  دوستداران جویس در سراسر جهان می­ کوشند تا با خواندن متن اولیس، اجرای  تئاتر و بازآفرینی وقایع رمان این اثر را بار دیگر زنده کنند. در دوبلین،  مشتاقانِ اولیس حتی به سبک دوران شاه ادوارد خود را می­ آرایند و طی روز به  مکان­هایی می­ روند که حوادث رمان شکل گرفته است. مرکز جیمز جویس در  ایرلند همه ساله مراسمی را از یازدهم تا شانزدهم ژوئن برای مخاطبان امروزی  جویس برگزار می­ کند که یکی از این مراسم دعوت مهمانان به صبحانه ­ای  بلومزبری است، یعنی دل و قلوه ­ای که صبحانۀ آقای بلوم در رمان است. امروز  سه شنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۱۱ اتوبوسی مشتاقان اولیس را سوار می­ کند و دور شهر  دوبلین می­ گرداند و به حومۀ جنوب دوبلین می ­برد تا تجربه ­ای ملموس­تر از  مکان­ها و حوادث رمان را برای مخاطب اولیس ترسیم نماید. »</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1900" href="http://bukharamag.com/1390.03.1890.html/2007-12-28__14-40-54image1"><img class="alignnone size-medium wp-image-1900" title="2007-12-28__14-40-54Image1" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/2007-12-28__14-40-54Image1-232x300.gif" alt="" width="232" height="300" /></a></p>
<p>تصحیح جویس بر اولیس</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1884" href="http://bukharamag.com/?attachment_id=1884"><img title="IMG_2821" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_2821-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p>محمود دولت آبادی، عکس از جواد آتشباری</p>
<p>سپس محمود دولت آبادی از « جویس و رنج بیان» حکایت کرد:</p>
<p>«  آثار جیمز جویس متأسفانه در زبان فارسی ترجمه نشده، یا اگر ترجمه شده به  نشر سپرده نشده و در دسترس نیست. اما درباره­  این نویسنده­ ایرلندی مطالب  فراوانی اینجا و آنجا به صورت پراکنده گفته و نوشته شده است و از آن میان  زندگینامه جویس است که سال­ها پیش ترجمه و تألیف شده بود و به لطف مترجم  آن، یک دوست جوان آذری به دست من رسید که در عین ایجاز بسیار تأثیرگذار و  می توان گفت دقیق بود. بدیهی است با خواندن فقط دوبلینی­ ها ـ مجموعه  داستان­ها و پراکنده­ های دیگر ـ نمی­توان درباره­ نویسنده­ ای سخن گفت که  صادق هدایت در یک کلام آورده است،  ادبیات را به دو بخش می­ باید تقسیم  کرد، ادبیات تا جویس و ادبیات از جویس! بدین معنا، حتی اگر متن فارسی آثار  جویس در دسترس می­ بود و خوانده بودم، باز هم جسارت نمی ­یافتم درباره­ آن  بنویسم، زیرا بی­ گمان جویس را در زبان اصلی باید خواند و من محروم از آنم و  دریغ! اما درباره­ زندگی او همچون آدمی از بهشت رانده شده شاید بتوانم  نکاتی بیاورم. اما آنچه از جویس به ما رسید در افواه ـ و بگویم که از نظر  من درک عامیانه ­ای بوده است ـ این بود که جویس مبتکر سبک سیلان ذهن است،  با خود گفتم که این حرف چندان سنجیده نیست. چون سیلان ویژگی ذهن است و  اصولاً ادبیات بدون سیلان ذهن پدید نمی­ آید. سپس نوشته ای از ویل دورانت  خواندم که « آقای جویس، ما می ­دانیم که ذهن شما در عین سیلان قاعده­ مند  است.» یعنی که ذهن شما، در عین حال آن سیلان را مدیریت و هدایت می ­کند ـ  با خود گفتم این هم کشف عجیبی نیست و درست است ؛ کار ذهن فقط منحصر به یک  کشف و کردار نمی­ شود، بدیهی است که ذهن قادر است آشفته ترین احوال و  کشف­های خودش را نظمی متناسب با همان آشفتگی­ها ببخشد. البته پیش از این  اندک آشنایی­ها، شخصاً وقتی خیلی جوان بودم در نامه­ ای ـ نمی­ دانم به چه  کسی؟ ـ نوشته بودم کلمات ظروف کوچکی هستند برای همه­ آنچه در ضمیر و باطن  ما می­ گذرد، و ما به ناچار از کلمه در بیان خود استفاده می­ کنیم. سالیانی  باید می­ گذشت تا با آشنایی بیشتر، آن هم از حاشیه­ های باروی قلعه­ ای که  جویس بود به اشراف دریابیم که جویس عملاً علیه ناکافی بودن زبان قیام کرده  است با ویران کردن زبان و بازآزمودن آن. آیا ایراد من به ظرفیت­های ناکافی  زبان در جوانی نبوده است که در آن سوی دریاها شکفته است حدوداً یکصد سال  پیش از تولد من؟</p>
<p>چرا &#8230; همه­ رودها جریان می­ یابند تا به  اقیانوس­ها بریزند. اما &#8230; بیش از این نم ی­توانم بپردازم به آثار جویس. و  کشف همین یک ویژگی و بیان نکته شاید کافی باشد تا گفته باشم ای انسان  ایرلندی که جویس نامیده شدی،   آدم­های ایرانی هم گنگی زبان تو را می­  فهمند در این غوغای برج بابل زبان­های درهم بشولیده و پر از سوءتفاهم!  و  بیش از آن رنج­های تو را&#8230; تاب و تحمل تو را و باز هم رنج­ها و رنج­ها و  رنج­های تو را &#8230;</p>
<p>کم و بیش زندگی­نامه­ هایی خوانده­ام. ون­گوگ،  مارکس،نیچه &#8230; بتهوون &#8230; بیهقی، دهخدا، فردوسی ، هدایت و جویس. همدلی و  همدردی با هر کدام داشته ­ام و دارم. اما دو زندگی مرا به بغضی خشم آ­گین  واداشته است؛ یعنی فراتر از بغضی که از آن زندگی­های دیگر در گلو توانسته  ­ام نگه بدارم. شاید گریستن در دل در کشف رنجی که فردوسی تاب آورد، و در  هم­اندیشی با زندگی جویس. فردوسی به روزگار جنون پلنگانِ مردم­کُشان ـ و  جویس به روزگار جنون گرگانِ آهنین دست که او ضمن اظهار بیگانگی، نفرت خود  را پنهان نمی­ کند از فاشیسم و نازیسم. مرگ نابهنگام جوان فردوسی،  روان­پریشی دختر و عروس جویس، جا به جایی حکیم ما به تاوان بازساختن و  تثبیت زبان مادری و آوارگی و جا به جایی­ های مکرر جویس در پریشانیِ دو جنگ  اروپا&#8230; چندین بار تن سپردن به جراحی چشم و بیم نابینایی، و کار بی­ امان  در همان کشمکش­های فرساینده و &#8230; گویی فردوسی هزار سال پیش، از زبان  معدود « آدم»­های از بهشت رانده شده، هم از زبان جویس  است که می­ سراید :</p>
<p>دو گوش و دو پای من آهو گرفت</p>
<p>تهیدستی و سال نیرو گرفت</p>
<p>ببستم بر این گونه بدخواه بخت</p>
<p>بنالم ز بخت بد و سال بد.</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1885" href="http://bukharamag.com/?attachment_id=1885"><img title="IMG_2781" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_2781-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p>عکس از جواد آتشباری</p>
<p>ممکن  بوده باشد دو چشم ، که هیچ یک از دو کم دردمندانه ­تر از دیگری نیست . اما  پاریس جویس را می­ پذیرد و  دنیای ادبیات و هنرِ آستانه قرن بیستم تا  نیمه­ های قرن به پاریس مدیون است.</p>
<p>عصر شهوت دانایی و جنون تخریب  است و« آدم رانده شده از بهشت » تعبیر من است درباره­ آدم­هایی اندک از  نیمه­ قرن نوزدهم میلادی تا نیمه­ قرن بیستم که نیچه، کافکا، داستایوسکی،  جویس و هدایت نمونه­ هایی از ایشان ­اند.</p>
<p>آن یکصد سال نوزایی، از  نیمه قرن نوزدهم میلادی تا نیمه­ قرن بیستم، نوزایی دیگری بود. درهم ریختن  تاریخی که به نکبت آمیخته شده بود و در همان حال برآمدن غول­ها.</p>
<p>از نیچه نقل می­ شود که برای آدم شدن باید همه چیز بدانم .</p>
<p>کافکا، جنایت بزرگ را پیامبرانه پیشگویی می­ کند و نکبت سلطه­ پدرسالار بر آدمی را می­ نکوهد.</p>
<p>داستایوسکی در کشمکش جبر و اختیار جنایت، ندامت بشری از احوال و رفتار را رقم می­ زند.</p>
<p>هدایت تناقض زشتی کهنگی و شقاوت مدرن را تاب نمی­ آورد تا با نابودی خود به آن پاسخ بدهد.</p>
<p>و  جویس از زوایه­ ای دیگر، به جز پروست و موزیل به کشف و ریزنگاری تاریخی  می­ پردازد که اسطوره­ های کهنه   شده­ اش می­ کوشند باز هم خود را در قامت  مردان کوچک تاریخ، بالا بلند جلوه دهند. هیتلر، موسولینی و امثالهم. جویس  با فرو ریزاندن مادر اساطیر غرب، یعنی اولیس، به همان چه در زمان او تجسم  عینی دارد، آب نفی می­ پاشد.</p>
<p>روزگاری است دوران دانایی و تخریب.  قطعاً جویس دریافته است مفاهیم دوران را که در زبان بیان شده است. از کشف  ناخودآگاه. بازیابی انسان در روند تکامل و تعریف جدید آن. اراده­ جمعی به  برهم زدن قواعد و طبقات اجتماعی. اراده­ معطوف به قدرت و درکِ خوف صداهای  کرکننده­ ماشین­ها که با زبان آهن و پولاد نعره می ­زنند، و بیم جنایتی که  در جنگ اول تجربه شده تا در دومین جنگ به تکمیل ویرانی توفیق یابد. و این  همه در زبان بیان شده بود همزمان و پیش از آن. اما زبان چه بود؟ ظرف بیان.  چگونه ممکن بود در شهوت دانایی و جنون تخریب، زبان جان سالم به در برد. نه!  نکبت ویران­گر، چارچوب­های زبان را هم باید درهم می­ شکاند؛ و دست یاختن و  رسیدن به آن، به نبوغ شکفته در رنج­های یک مرد ایرلندی، وابسته مانده بود.  شکستن ظرف، و نه فقط نفی همه­ مفاهیمی که به درک جویس در زبان بیان شده  بود/ شاید « این دفتر بی­ معنی غرق می ناب اولی­ » حافظ نشانی از درکی  جویسی بوده باشد ـ و پرخاش­های پریشانه­ مولانا در شکاندن زبان رسمی که این  بشکنم، آن بشکنم، این قفل و زندان بشکنم!  و این که « مفتعلن مفتعلن  مفتعلن کشت مرا! »</p>
<p>اما&#8230; رنج­های جویس؟ دربدری، آن دختر که نبوغ  انگاشته­ جویس از او، مغلوب جنونی از خانواده­ی نبوغ شد. دربدری، و بیماری  آن چشم­ها که پیش از آن قادر می­ بودند اجزاء و حتی ذرّات زیستن را با دقت  ریاضی بنگرند.</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1901" href="http://bukharamag.com/1390.03.1890.html/joycefield"><img class="alignnone size-medium wp-image-1901" title="joycefield" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/joycefield-300x214.jpg" alt="" width="300" height="214" /></a></p>
<p>جویس جراحی های پی در پی بر چشم های خود را تاب می آورد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دربدری، و باز هم روان­پریشی همسر فرزندش و مادر نوه­ای که او بسیار دوستش می ­داشت.</p>
<p>دربدری،  و سکوت معترض و خردمندانه­ همسری که تاب می­ آورد و تاب می­ آورد، بود  لحظه لحظه شّاقی شقاوت روزگار، سختی دربدری ، دشواری مردی که جویس بود؛ و  رنج و رنج و رنجی که نفرت­های نهفته در خود را آشکار نمی­ کرد. الاّ به  وقتی که از او خواسته شد در یک نمای خانوادگی بایستد برای یک عکس خانوادگی و  او نپذیرفت و گفت« من که کاره­ ای نیستم! »</p>
<p>من، اینجا طعم زهر آن  زخم را بر قلب جویس هنوز حس می ­کنم. گویی به جویس گفته شد، خانواده هم با  زبان درهم شکسته و فروریخته و باقی مانده است فقط همان زن صبور، لوسیا،  ستونی از خیمه تا فقط تو بتوانی در زیر سایه­ آن دستنوشته­ ها را ویراسته و  باز هم ویراسته کنی!</p>
<p>آری، لوسیا مانده بود، اما « بخش اعظمی از  هستی انسان­ها در حالتی سپری می­ شود که نمی توان آن را با زبان دوران  هوشیاری، قواعد بی­ چون و چرای زبان و نقشه­ های حساب شده بیان کرد./ جویس»</p>
<p>چرا، می­ شود هم،سکوت. وقتی همسر جوبس سرانجام در یک نمای خانوادگی روی برمی­ گرداند از « آدم» رانده شده از بهشت!</p>
<p>کدام ویرانگری را می­ شناسیم که خود ویران نشده باشد؟</p>
<p>زخم قدیمی باز می­ شکافد؛ بینایی با درد فرو می­ میرد. بار امانت به منزل رسیده است؟ به پایان رسید؟!</p>
<p>پاریس  پایان می­ یابد؛ خانه­ دوستداران کتاب، مادام آدریان مونیه که تجسم  کاراکتر پاریس است؛ آری&#8230; در حدود یکصد سال پاریس فقط مکان و یک شهر زیبا  نبود؛ پاریس خود یک کاراکتر بود که به ایرلندی سرگردان هم پناه داده بود و  پاریس مثل سیمای مادام آدریان مهربان بود برای رانده شدگان.</p>
<p>زوریخ؛  باید بروی آنجا &#8230; شهر رشد علم طبابت و جای تبعیدی­های بزرگ دوران جنگ­های  بزرگ؛ سرنوشت نهایی تبعیدیِ دربدر در همان تبعید باید رقم بخورد. پزشک &#8230;  بستر.. و چشمانی که از خستگی و رنج­های درهم تنیده ـ ناگشودنی روح، تو را  جواب کرده است و اکنون. دیگر خاموشی است</p>
<p>« رو سر بنه به بالین/ تنها مرا رها کن ـ ترک من خراب شبگردِ مبتلا کن!»</p>
<p>که گفت چنین و که شنود؟»</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1886" href="http://bukharamag.com/?attachment_id=1886"><img title="IMG_2687" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_2687-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p>الیور گروگن و علی دهباشی، عکس از جواد آتشباری</p>
<p>پس  از آن الیور گروگن، سفیر ایرلند در تهران در سخنانی کوتاه به توصیف رمان  بزرگ جیمز جویس پرداخت . گفتار آقای گروگن را نسرین فرد تمدن به فارسی ترجمه کرد :</p>
<p>امروز و اینجا افراد بسیاری حضور دارند که خیلی  بیشتر از من صلاحیت دارند در مورد جیمز جویس و شاهکار وی &#8220;اولیس&#8221; سخن  بگویند. تنها صلاحیت من بعنوان خواننده  ایرلندی این اثر است و من تنها می  توانم به شما بگویم که این اثر برای من چه معنائی دارد.بگذارید ببینیم  این  کتاب درباره چیست؟ در یک کلام، اولیس داستان یک روز در یک شهراست. این روز  ۱۶ ژوئن سال  است۱۹۰۴ برابر با ۱۲۸۳ شمسی و شهر هم دوبلین است.مسلما&#8221; شهر  دوبلین به عنوان شخصیت اصلی رمان ظاهر می شود، شهری که از طریق شخصیتها که  اهالی خیلی معمولی دوبلین هستند، داستان خود را روایت می کند و روایت به  گذران یک روزاز زندگی  لئوپولد بلوم می پردازد، بلوم، یهودیِ بیگانه، که  تحت فشار روحی است،  در عین حال شخصیتی عمیقاً دوبلینی است. جویس ساختار  این رمان را، به طریقی شیطنت آمیز، بر پایه  &#8220;اودیسه&#8221; شاهکار حماسی هومر  بنا نهاده است . شخصیتهای رمان، با تقلید از نقش آفرینی های قهرمانان هومر  روز خود را سپری می کنند. کارهای روزمره  این مردم عادی، از برداشتن چاقو  برای بریدن نان یا عبور از خیابان، با دقت و استادانه  توصیف می شود، اما  جویس رویکردی ریشخندآمیز به آن دارد. چنانچه خوش آیند شما باشد باید بگوید،  اولیس حماسه ای از روزمرگی است. اما جویس با سبکسری و شوخ طبعی به کنایات  کلاسیک می پردازد.</p>
<p>امروز ما در تهران، سه روز قبل از روزِ رمان،  یعنی ۱۶ ژوئن  را که بنام لئوپولد بلوم نامگذاری شده است گرامی می­داریم.  ممکن است بپرسید چرا این روز؟ اگر جویس را باور داشته باشیم، به یاد می  آوریم در این روز بود که او با محبوب و همسر آینده خود، نورا بارناکل آشنا  شد. بلومزدی اکنون تبدیل به یک مراسم خاص و باشکوه در دوبلین شده است، شاید  تلاشی است برای جبران غفلت ما در طی سالیانی که رمان نویس در بین مخاطبان  خود حضور داشت. بعدا&#8221; به این موضوع باز خواهم گشت.</p>
<p><a rel="attachment wp-att-1887" href="http://bukharamag.com/?attachment_id=1887"><img title="IMG_2761" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_2761-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p>عکس از جواد آتشباری</p>
<p>خصیصه  اصلی رویداد بولمزدی خواندن متن اثر است که ممکن است در طی ۲۴ ساعت ادامه  داشته باشد. در اصل این روز بزرگداشت زبانِ گفتار است، که به اعتقاد من،  به کنه ارزش این اثر باز میگردد. سخنی درست است اگر بگوئیم که اولیس رمانی  است که بسیاری از خوانندگان را سردرگم کرده است و بسیارند کسانی که همچنان  درگیرکلمات مکتوب اند. با این حال، وقتی این متن را با صدای بلند می خوانیم  ، رمان دوباره زنده می­شود، می­توان گفت محبوبیت این اثر حاصل خواندن آن  در انظار است. بازیگری را به یاد می­آورم که  میگفت اگر قرار نبود متن را  به صدای بلند بخواند هرگز موفق به خواندن تمام کتاب نمیشد. در حقیقت این  رمان اثری سرگرم کننده است و مخصوصا&#8221; زمانی این ویژگی بیشتر عیان می شود که  ما به متن گوش کنیم.</p>
<p>جویس در اولیس دست به کارهایی می­زند که در  نوع خود بدیع است. اکنون انتشار این اثر به عنوان یکی از با معنادارترین  لحظات در دنیای ادبیات تلقی می­شود. اولیس تجربه­ای جسورانه و خلاقانه بود و  جویس در ساختار و زبان رمان دست به تهور زد . او خط طولی روایت­گویی  را  بخصوص در ارتباط با زمان رها کرد؛ به تعبیری زمان در خود آمیخت. روایت شامل  لایه­های زیادی است، بخشی از آن رسیدن به عمق آن چیزی است که شخصیتها  می­گویند یا حتی فکر می­کنند. در این لایه­ها زبان رها می­شود و یک سیالی  رؤیاواری را کسب می­کند. شاید در خور توجه­ترین سبک جویس استفاده او از  ضمیر خودآگاه است، که همنشینی آزاد فکر را امکان­پذیر می­سازد. شاید اتقاقی  نیست که &#8220;اولیس&#8221; زمانی انتشار یافت که تئوری زیگموند فروید بنام &#8221; تعبیر  خواب&#8221; به سرعت مورد قبول واقع می­شد.روش کار او در دست­نوشته­های &#8220;اولیس&#8221;  موجود در کتابخانه ملی ایرلند  قابل دیدن است. جویس اولین پیش­نویس خود را  با گذاشتن فواصل زیاد بین جملات نوشت. تدریجا&#8221; این فواصل را پرکرد و به  مرور زمان لایه به لایه روی آنها کار کرد و به روایت خود عمق و پیچیدگی  فزاینده­ای بخشید.به کارگیری تمام این شیوه­ها تمام &#8220;اولیس&#8221; را به چالشی  بزرگ برای مترجمان بدل می­کند: بعضی از آنان از عهده این چالش برآمده­اند و  بعضی از ترجمه­ها کاملاً کلاسیک شده­اند. این نیز سخنی درست است که  مترجمین فرانسوی و ایتالیائی به واسطه مساعدت جویس به شفافیت­های مناسبی  دست یافته­اند. به نظر می­آید که جویس در این تجربه مبتکرانه، راه را برای  نویسندگانی چون ویرجینیا وولف، رابرت موسیل اتریشی، ویلیام فالکنر آمریکائی  و بورخس آرژانتینی باز کرده است. تاثیر او بر رمان پست ـ مدرن معاصرینی  چون موراکامی ژاپنی و شاید صادق هدایت ایرانی ادامه داشته است.<br />
<a rel="attachment wp-att-1889" href="http://bukharamag.com/?attachment_id=1889"><img title="IMG_2693" src="http://bukharamag.com/wp-content/uploads/2011/06/IMG_2693-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p>الیور گروگن، عکس از جواد آتشباری</p>
<p>شاید تعجب­ آور نباشد که این انقلاب در رمان­ نویسی در دهه دوم قرن  بیستم اتفاق افتاد. تغییرات بزرگی در سایر حوزه های هنر در حال رخ دادن  بود. در آن زمان هنر نقاشی دگرگونی مشابه­ی را تجربه می­ کرد. مکتب­هائی  همچون کوبیسم که روش خطی تصویری هنر را کنار می­ گذارد. تجربه رادیکال در  موسیقی نیر شروع شده بود.با این حال چیزی که شگفت­ انگیز است این است که  رمان توسط یک نویسنده ایرلندی اساساً دگرگون شده بود که در حاشیه یک زبان  اصلی می­ زیست. فصای فرهنگی حاکم بر ایرلند اساسا&#8221; شهرستانی بود و جویس نیز  محصول آن. یکی از دلایل آن می­ تواند این باشد که جویس در موقعیتی قرار  داشت که می­ توانست همه چیز را خارج از عادات عجیب و غریب  و خلق و خوی  زبان انگلیسی مشاهده نماید. ایرلندی­ها، خصوصا&#8221; در دوبلین، در واقع تا آن  زمان زبان انگلیسی را متعلق به خود می­ دانستند و به تعبیری آن را مستعمره  خود کرده بودند .جویس در استفاده از اصطلاحات فرهنگی، یک غریبه بود ، او  نیز مانند بسیاری بعد جدیدی به تاریخ ادبی اضافه کرده بود. مانند  رابطه  کافکا با ادبیات آلمان و یا کامو در ارتباط با ادبیات فرانسه.یک ممیزه جویس  به عنوان نویسنده، این بود که او در تبعید زیست. در سن ۲۲ سالگی او ایرلند  را ترک گفت تا باقیمانده عمر خود را در قاره اروپا سپری کند. با این حال،  او تبعیدی بود که نمی­توانست دوبلین را از ذهن خود دور کند. این بیش از یک  نوستالوژی بود: دوبلینِ خیال او دائما&#8221; او را مقتدرانه به خود می­خواند.  همان طور که یکی از شخصیتهای &#8220;اولیس&#8221; می­گوید: &#8220;فکر کن که در حال فراری و  با خودت رو به رو می­ شوی.&#8221; جویس برای خلق &#8220;اولیس&#8221; اوتوپولوژی (مکان شناسی)  دوبلین را دوباره خلق کرد اما با ریزبینی فوق تصور. جویس درمکاتبات خود با  مردم دوبلین مدام جزئیات دقیق جغرافیائی رابررسی می­ کرد. او هدف خود از  این کار را به یکی از دوستان خود توضیح داد« می­یخواهم چنان تصویر کاملی از  دوبلین بدهم که اگر شهر ناگهان از صفحه روزگار محو شود، بتوان به واسطه  کتاب من آن را دوباره ساخت.&#8221;با وجود حس شدید بیگانگی، جویس یک ایرلندی اصیل  است و این محور خودبینی اوست. او هم عصردیگر نویسندگان بزرگ ایرلند بود،  کسانی همچون ییتس که ناسیونالیسم جدید ایرلندی را بیان کرده بود، اما با  آنها بسیار تفاوت داشت. جویس نویسنده ­ای منزوی باقی ماند و از احیای  فرهنگی، ناسیونالیستی که در ایرلند در اوایل قرن بیستم در حال وقوع بود،  دور ماند. بی­شک شخصیتهای ناسیونالیست &#8220;اولیس&#8221; آدمهائی لوده و کوته­ بین  بودند که با آنها همانند اشیائی که مایه سرگرمی و مسخرگی بودند، رفتار می­  شد. به این ترتیب ، شخصیت نفرت­انگیز سیتی زن  را به یاد می­ آوریم که به  بلوم حمله می ­کند چون بلوم یهودی است .</p>
<p>جویس ایرلند روزگار خود را  همان طور که بود پذیرفت و قصد نداشت از آن تصویری ناسیونالیستی ارائه دهد.  بیراه نیست اگر بگوئیم که ایرلند خود محصول تسلط سیاسی و فرهنگی انگلیس  بود. اما جویس در عین حال سعی می کرد تا آن را در تلفیق فرهنگ ها که به  واقع یگانه بود، به تصویر بکشد. جویس خود را محصول این تلفیق می ­دانست. در  جائی – که به یاد ندارم کجاست- او گفت&#8221;این حضور انگلیس در ایرلند است که  از من یک نویسنده ساخت.&#8221; طبیعی است که احساسات ناسیونالیستهای معاصرِ او را  بسیار آزرده ساخت.بر این باورم که ایرلند اکنون از چنین کینه­ هائی عبور  کرده است. این حقیقت که ما بلومزدی را با چنین شوری جشن می­ گیریم حاکی از  این است که ما از ناسیونالیسم کوته­ بینانه که او به تمسخر می­ گرفت، فراتر  رفته­ایم.احساس می­ کنم ایرلند مستقل، با جویس و  با خود به صلح دست یافت.  این صلح حاکی از آن است که ما بیشتر به یک ناسیونالیسم جهانی دست  یافته­ایم که با خود به آسودگی رسیده و به نقش ما در یک فرهنگ جهانی واقف  است.می­دانم که متأسفانه امکان­پذیر نبوده که ترجمه فارسی &#8220;اولیس&#8221; چاپ شود و  صادقانه امیدوارم که زمانی اولیس نیز به فارسی منتشر شود. با وجود این، یک  چشم­انداز کوچک در اینجا مناسب خواهد بود. بعد از چاپ کتاب در سال ۱۹۲۲،  برای سالیان متمادی این کتاب در بریتانیا و ایلات متحده ممنوع بود. ایرلند،  به سهم خود برای بیشتر سالهای قرن بیستم شهرت تاسف آوری در ممنوع کردن  آثار مهم ادبی، از جمله آثار مهم ایرلندی داشته است. با این حال، &#8220;اولیس&#8221;  هرگز در ایرلند ممنوع نبود. باید بگویم که به علت این واقعیت که ناشر بخوبی  می­ دانست که در صورت اقدام به توزیع آن در ایرلند، بلافاصله ممنوع می­  شد، معقولانه از چاپ آن خودداری کرد. در واقع کتاب تا دهه ۶۰ در ایرلند  منتشر نشد.اکنون که یک سالی از اقامت من در تهران می­ گذرد، نمی­ توانم  چیزی جذاب­تر از &#8220;اولیس&#8221; در تهران تصور کنم ـ به عبارت دیگر، زندگی در  تهران در طول یک روی از طریق افکار شکل نایافته تعدادی از شخصیتهای معمولی،  کندوکاو عمیق روح شهر در تمام پیچیدگی­ها، تضادها و گوناگونی­های آن.  منتظرم که خبر تائید انجام شدن این کار را بشنوم. یا اینکه یک تکلیف ضروری  برای یک جویس ایرانی در حال بوجود آمدن باقی خواهد ماند.»  <strong> </strong></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bukharamag.com/1390.03.1890.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

