به: اسماعیل جان
در منچستر باران گرفت و خانهنشین شدم. روح چامهسُرایان باستان در من دمیده بود، شتاب داشتم. پاره کاغذی جُستم و به همسرم گفتم تا چای شبانه را سامان دهی، آرامش خود را بازیافتهام. هنوز عطر چای به تمامی در وُثاق سپنجی درنپیچیده بود که اکثر ابیات این چکامه را ــ نه همه، شتاب داشتم ـ فرو نوشتم.
ابر آذاری برآمد خیمه بر صحرا کشید گفت صحرا ای تفو! اسپه به ما دریا کشید
روی عالم تیرهگون شد، رایت گل سرنگون این از آنجا، آن از اینجا، هر چه از هر جا کشید
گردبادی کوهکن بر دشت پُر خارا خلید همچنان اکوان که رستم از سر صمّا کشید
تختة دکان شکست و رشتة گوهر گسیخت خط بطلان باد بر اوراق هر کالا کشید
گرچه پروای قیامت بود در آفاق باغ تیغ هیجا برق بر خورشید، بیپروا کشید
ادامه مطلب