مجله فرهنگی و هنری

مدیر و سردبیر
علی دهباشی

طرح اصلی روی جلد
مرتضی ممیز

خوشنویسی روی جلد
محمد احصایی

شعر از
سعید نفیسی

فاكس موقت
88958697
تلفن همراه
09121300147

آدرس پست الكترونیک
dehbashi.ali@gmail.com

مجله بخارا در اینترنت
bukharamag.com

تهران صندوق پستی
166-15655

جستجو در بخارا
Loading

مرگ رؤیا/ سیمین دانشور

«سمرقند همچو قند        بدین‌ روزت‌ کی‌ اوفکند؟»

آیا نام‌ شهر سمرقند بود؟

و اگر نبود چرا درویشی‌ که‌ از نائین‌ آمد،

گریبان‌ چاک‌ کرد و چنان‌ شعری‌ خواند؟

دیگر کودکان‌ برای‌ عروسکها لالایی‌ نگفتند،

و خودشان‌ هم‌ به‌ انتظار قصه‌های‌ مادربزرگ‌ بیدار نماندند،

و نه‌ عروسک‌ها خواب‌ دیدند و نه‌ کودکان‌.

زنان‌، مردان‌، پیران‌، جوانان‌، هیچ‌ کدام‌ دیگر خواب‌ ندیدند.

و در عالم‌ بیداری‌ هم‌ خیال‌ نیافتند.

و شاعران‌ شعری‌ نسرودند و افسوس‌.

نغمه‌سرایان‌ هم‌ از شهر برفتند.

و داستان‌نویسان‌ قلم‌هایشان‌ را گم‌ کردند

و مخترعان‌ اختراعی‌ نکردند،

شبانی‌ که‌ از شهر مجاور آمده‌ بود،

گفت‌ که‌ به‌ چشم‌ خویش‌ دیده‌ است‌،

که‌ تعدادی‌ نقابدار، با دشنه‌ و خنجر و کارد،

از قطارها پیاده‌ شدند.

رمالی‌ آمد و قسم‌ خورد که‌ او هم‌ نقابدارها را دیده‌ است‌،

و از بیمشان‌، رمل‌ و اصطرلاب‌ خود را جا گذاشته‌ است‌،

و سوگند یاد کرد که‌ نقابداران‌،

دشنه‌ و خنجر و کارد را در هوا تکان‌ تکان‌ می‌داده‌اند،

و برقابرق‌ شمشیر آنها دیدگانش‌ را خیره‌ کرده‌ است‌.

حکیمی‌ که‌ از سروستان‌ آمد،

نبض‌ها را گرفت‌ و به‌ ضربان‌ قلب‌ها گوش‌ داد،

دو تا می‌زد و سکوت‌. دو تا و سکوت‌.

حکیم‌ سر تکان‌ داد و به‌ هی‌ هی‌ شبانها اندیشید،

که‌ در سر سه‌ راه‌ به‌ او گفتند:

سگ‌های‌ گله‌ به‌ آن‌ چراگاه‌ پا نگذاشتند،

گوسفندان‌ هم‌ نرفتند و پاهای‌ خودشان‌ هم‌ پیش‌ نرفت‌.

حکیم‌ رفت‌ تا با چشم‌ دل‌ خود ببیند

بخارهای‌ اثیری‌ دید همچون‌ طرة‌ موی‌ زنان‌،

از همه‌ رنگ‌، خاکستری‌ و سپید و سیاه‌ و زرین‌،

که‌ رو به‌ آسمان‌ نهاده‌.

رفتند و رفتند و چهرة‌ خورشید را پوشانیدند.

گفتی‌ کسوف‌ شد،

اما، نه‌ ضرباهنگ‌ طشت‌های‌ مسی‌ به‌ گوش‌ کسی‌ رسید،

و نه‌، کسی‌ نماز آیات‌ خواند. تنها بغض‌ تندری‌ ترکید:

که‌ آسمان‌ و عروج‌، وادی‌ ممنوعه‌ است‌،

حتی‌ برای‌ شبانها و گله‌ها و سگها

و زنها همه‌ سیاهپوش‌ شدند و مردها دژم‌

پزشکانی‌ که‌ از اکناف‌ جهان‌ آمدند،

در هیچ‌ کتاب‌ تاریخی‌ از کسوف‌ و از نام‌ شهر اثری‌ ندیدند،

با این‌ وجود از اخترشناسان‌ مدد گرفتند،

تا آسمان‌ را رصد کنند و آنگاه‌ دانستند،

که‌ نام‌ بیماری‌ نگون‌ اختران‌ شهر، مرگِ رؤیا است‌

و دریغ‌ که‌ تاریخ‌ گاه‌ فسانه‌ای‌ مکرر است‌.

«سمرقند همچو قند        بدین‌ روزت‌ کی‌ اوفکند؟»

* (نقل از «ساربان‌ سرگردان‌» چاپ‌ اول‌، ۱۳۸۰، انتشارات‌ خوارزمی)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>