درباره سردبیر

او بزرگتر از آثارش بود                                            مهیار سمیعی

اقلیم حضور

(یادنامۀ شاهرخ مسکوب)

به کوشش: علی دهباشی

چاپ اول: ۱۳۹۰

نشر افکار- ۶۷۶ صفحه (۲۰ هزارتومان)

 

 

بعد از ایرج افشار که بسیاری از یادنامه‌ها و جشن‌نامه‌ها به کوشش او منتشر شده است باید نفر دوم را در فرهنگ ایرانی علی دهباشی بدانیم که تاکنون متجاوز از چهل و چند جلد جشن‌نامه و یادنامه با ویرایش وی منتشر شده است.

در ایران رسم نبود که در زمان حیات بزرگان ادب و هنر از آنها تجلیل شود یا برایشان «جشن‌نامه» منتشر شود. این سنت را علی دهباشی به طور جدی پی‌گرفت و در زمان حیات شخصیت‌هایی همچون: دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، دکتر غلامحسین یوسفی، فریدون مشیری، دکتر فریدون آدمیت، مهرداد بهار، مرتضی ممیز، سهراب شهید ثالث، شاهرخ مسکوب و…برایشان مجلس تجلیل آراست و کتاب‌های آبرومندی به عنوان «جشن‌نامه» برایشان منتشر کرد که مهمترین نویسندگان و پژوهشگران با نگارش مقاله دهباشی را یاری رساندند.

علی دهباشی برای بسیاری از آنان پس از درگذشتشان نیز «یادنامه» هم منتشر کرد. و این نوع کارهای دهباشی تحسین همگان و دوستداران فرهنگ ایرانی را در داخل و خارج برانگیخت.

اما اخیر کتاب «اقلیم حضور» که در واقع یادنامه شاهرخ مسکوب است در ۶۷۶ صفحه پر و پیمان به کوشش علی دهباشی به دست ما دوستداران مسکوب رسیده است.

با مطالعه کتاب ما دربارۀ زمینه‌های گوناگون زندگی و آثار مسکوب آشنا می‌شویم. و ما را آنقدر با خود می‌برد که انگار با مسکوب زندگی کرده بودیم.

شخصیت‌های بسیار مهمی با دهباشی در نگارش مقالات جذاب و خواندنی و بسیار جدی دربارۀ مسکوب همکاری کردند که فهرست مقالات را در پایان این یادداشت با هم مرور خواهیم کرد. چند جمله از علی دهباشی را که در پایان مقدمه پراحساسش نوشته با هم می‌خوانیم: «اکنون شاهرخ مسکوب در خاک وطنی که اینگونه عاشقانه دوستش می‌داشت خفته است. و ما دوستدارانش به یاد و خاطرۀ او این یادنامه را تدارک دیده‌ایم تا کسانی که او را ندیدند و نسل‌های بعد بخوانند و او را زنده‌تر از امروز بیابند. خاک بر او گوارا باد!»

فهرست مقالات یادنامه شاهرخ مسکوب:                                                                                            

او بزرگ‌تر از آثارش بود/علی دهباشی

یاد مسکوب/ ایرج افشار

مسکوب اقلیم حضور بود/ دکتر داریوش شایگان

عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود/ دکتر حسن کامشاد

پنج تا یک دقیقه/ احمد مسکوب

در موج مواج خاطره‌های گذشته/ کامران فانی

عشقی که با خونش آمیخته بود/ دکتر جلال ستاری

سرگذشت فکری و آثار شاهرخ مسکوب از نظر خود او/یوسف اسحاق‌پور

مسکوب منحصر به فرد بود/ گفتگو با دکتر علی بنوعزیزی

مسکوب، فراتر از کلاس‌های رایج  روشنفکری/ سیروس علی نژاد

در سوگ شاهرخ مسکوب/علی دهباشی

شاهرخ مسکوب روشنفکر ایرانی در مهاجرت/ کریستین ژامبه

با شاهرخ مسکوب در خواب و بیداری/ ایرج پارسی نژاد

نمونۀ ناب و نادر روشنفکر ایرانی/ دکتر رامین جهانبگلو

شاهرخ مسکوب، شاهین بلندپرواز اندیشه و فرهنگ/ دکتر جلیل دوستخواه

حضوری دیگر برای آنکه رفت/ عبدالله کوثری

شاهرخ مسکوب و ما/ دکتر حورا یاوری

تصویر مچالۀ ما/ دکتر صدرالدین الهی

دریغا شاهرخ مسکوب/ مسعود بهنود

زادگاه زاینده در رؤیای مسافر کوچیده از وطن/ احمدکریمی حکاک

شاهرخ مسکوب رفت/ محمّد گُلبن

تماشای گذشت زمان/ایرج‌هاشمی‌زاده

مسکوب، انسانی نمونه در زندگی وهنر/ مهدی تهرانی

در سوگ سیاوش/ گیتی شامبیاتی

روزها در راه/ محمد رحیم اخوت

روزها در راه و سفر در خواب/ محمدرحیم اخوت

تواضع و ادب/ رضا قاسمی

سلیمان سخن/ پرویز براتی

آب را می‌بینی که چه احسان می‌آید/ مهران انصاری

مسکوب به روایت مسکوب/ محمدحسین خسروپناه

مسکوب به روایت مسکوب/ محمدحسین خسروپناه

در سوگ مسکوب/ فرخ امیرفریار

آهنگ‌هایی که مادرم به من آموخت/ علیرضا غلامی

سخن در جان مسکوب / فرنگیس حبیبی

مسکوب در سوگ سیاوش/ احمد کاظمی موسوی

سوگ سیاووش / محمد جلالی چیمه(م. سحر)

گفتگو                                                                                                                        

درباره سیاست و فرهنگ/ گفت وگوی پاکدامن و شاهرخ مسکوب و….

گفته‌ها دربارۀ تاریخ، سیاست، مدرنیته، فرهنگ و وطن/ شاهرخ مسکوب

دربارۀ سیاست وفرهنگ/ گفت وگوی علی دهباشی با شاهرخ مسکوب

گفت وگو با شاهرخ مسکوب دربارۀ زمان در شاهنامه/ شاهرخ گلستان

نقد کتاب‌های شاهرخ مسکوب                 

شاهرخ مسکوب و«سیاست و اجتماع»/ دکتر حورا یاوری

شاهنامه و شاهرخ مسکوب/ حسام الدین نبوی نژاد

نقدی بر«مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار»/ دکتر مصطفی رحیمی

نگاهی به آثار مسکوب/ کوروش قنبری

جستاری در شاهنامه/ محبوبه مهاجر

غافل از اسطوره هزاران سیاوش این زمان/ سعید ابوالقاسمی

زیستن در زبان مادری/ فرهاد حیدری گوران

£شب شاهرخ مسکوب     

گزارش مراسم بزرگداشت زنده‌یاد شاهرخ مسکوب/ پروانه ستاری

کارنامه‌ای حالا دیگر تمام/ انوشیروان گنجی‌پور

گزارش مراسم یادبود شاهرخ مسکوب در پاریس

£نامه‌ها                                                                                                                        

بخشی از نامه به یک دوست

نامه‌ای دیگر از شاهرخ مسکوب

نامۀ دوست به شاهرخ/ نسیم خاکسار

نامه از دوستی تازه/ نعیم نبیلی

یادی از شاهرخ مسکوب/ ناصر زراعتی

چندنامه

نامه دوست آزرده خاطر

از آثار مسکوب                                                                                                            

یادگارهایی از شاهرخ مسکوب

– الف.خاطرات                                                                                                               

روزها در راه

خاطراتی از بزرگ علوی

ـ ب. نوشته‌ها                                                                                                                              

مقدمه‌ای بررستم و اسفندیار

قصۀ سهراب و نوشدارو

شاهنامه و تاریخ

زین آتش نهفته

ملاحظاتی دربارۀ شاهنامۀ فردوسی

درباره سیاست و فرهنگ

دربارۀ خیزاب‌ها

ای سرزمین من!

ـ ج. ترجمه                                                                    

سخنی دیگر در باب: «پسر ایران از مادرش بی‌اطلاع است»

یوسف اسحاق‌پور/ شاهرخ مسکوب

تصاویر و اسنادی از نامه‌ها و دستنویس‌ها و آلبوم عکس شاهرخ مسکوب

  • یادنامه فریدون آدمیت
  • · به کوشش علی دهباشی
  • ·چاپ اول – آذر ۱۳۹۰
  • · ۱۰۸۴ صفحه – نشر افکار

 

آثار دکتر فریدون آدمیت (اول شهریور ۱۲۹۹ – دهم‌ فروردین ۱۳۸۷) مورخ معاصر ایران از اهمیت خاصی برخوردار است. دو نسل از مورخان در سایه او زیسته‌اند و از آثارش بهره برده‌اند. دکتر آدمیت «تفکر تاریخی» را «عنصر اصلی تاریخ‌نویسی جدید» می‌دانست. از آغاز جوانی شوق کاوشگری تاریخی بر ذهن و اندیشه‌اش حاکم بود.

دکتر آدمیت در چند شعبه علم تاریخ از جمله تاریخ سیاسی، تاریخ دیپلماسی و تاریخ فکر با اسلوب خاصی که مبتنی بر روشی‌های تاریخ نویسی جدید بوده با احاطه‌ای بی‌نظیر به تحقیق پرداخته است. آدمیت معتقد به تفکر مدرن بود. او از ایده‌ها و ارزش‌های جهان مدرن دفاع کرد و به همین جهت نقش وی در تاریخ نویسی معاصر بسیار مهم است. اگر بگوییم که هیچ کس پس از آدمیت درباره تاریخ دوران مشروطه و قاجار مطلب جدی نگفته و تحلیل مهمی ارائه نکرده مگر اینکه به آثار وی رجوع کرده باشد.

آثار او از «امیرکبیر و ایران» تا «فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران» و«فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت» همگی در کتابخانه معتبر تاریخ‌نگاری ایران قرار خواهد شد.

علی دهباشی از معدود کسانی بود که در سی‌وچند سال اخیر با او دیدار منظم و هفتگی داشت و به مناسبت هفتاد سالگی دکتر آدمیت شمارۀ نودوچهارم از مجله کِلک را به تجلیل از او اختصاص داد. دکتر آدمیت در سال‌های اخیر به ندرت می‌نوشت و اگر مقاله‌ای هم نوشت در دو مجله که علی ‌دهباشی سردبیرش بود منتشر می‌ساخت. به مناسبت چهلمین روز درگذشت آدمیت یک شماره از مجله بخارا به بررسی زندگی و آثار وی اختصاص یافت.

در همان ویژه نامه بخارا  که دهباشی برای دکتر آدمیت منتشر کرد، نوید یک یادنامه برای آدمیت داده شد و حالا این کتاب «یادنامه فریدون آدمیت» در متجاوز از هزار صفحه به کوشش سردبیر بخارا منتشر شده است.

یادنامه دکتر آدمیت در برگیرنده بیش از یکصد مقاله درباره زندگی و آثار وی است.

مقالات کتاب از سوی نویسندگان، همکاران، و استادان رشته تاریخ در داخل و خارج از کشور نوشته است.

با هم مروری می‌کنیم. بر فهرست مقالات «یادنامه دکتر فریدون آدمیت» که به همت علی دهباشی منتشر شده است.

فهرست یادنامه فریدون آدمیت

آدمیت، یک دور تمام / علی دهباشی

آدمیت، تاریخ‌نگار و دیپلمات/ عبدالحسین آذرنگ

کتابشناسی

کتابشناسی آثار و تألیفات دکتر فریدون آدمیت/ علی دهباشی

خاطرات و یادها

درگذشت فریدون آدمیت/ ایرج افشار

پایان شب سخن‌سرایی/ علی دهباشی

به یاد فریدون / هما ناطق

استادم فریدون آدمیت / دکتر هما ناطق

در همکاری با آدمیت/ دکتر هما ناطق

در ادای دین / دکتر هما ناطق

دکتر آدمیت در لندن/ جان گرنی / عبدالله کوثری

آن درخت برومند/ سیما کوبان

به یاد دکتر فریدون آدمیت/ دکتر احسان نراقی

آدمیت و کتابخانه ملی/ سید عبدالله انوار

چگونه با دکتر فریدون آدمیت آشنا شدم/ محمد گلبن

یادها از دکتر آدمیت/ حجت‌الله اصیل

معلم من، فریدون آدمیت/ دکتر صدرالدین الهی

خاطره‌هایی از دکتر فریدون آدمیت / دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی

سرِخاک دکتر فریدون آدمیت به شهادت بایستیم/ دکتر رضا براهنی

آدمیت، ناسیونالیست آزاده/ باقر مؤمنی

مرگ چنین خواجه نه کاری است خُرد/ مسعود بهنود

آدمی‌های آدمیت/ کیوان سپهر

وداع با آدمیت/ صالح تسبیحی

آدمیت و دفاع از حاکمیت ملی/ دکتر فریدون زندفر

به یاد فریدون آدمیت/ دکتر سعید رهنما

فریدون آدمیت مورخ خردگرا/ دکتر هایده مغیثی

صدراعظم معزول/ فرشاد قربانپور

آدمیت همواره در تاریخ ایران حضور خواهد داشت/ فرشاد قربانپور

فریدون آدمیت، تاریخ مرد و تاریخ‌ساز/ جمشید ارجمند

فریدون آدمیت درگذشت/ فرخ امیرفریار

افسوس، آدمیت هم از میان ما رخت بربست/ ساسان قادری

آدمیت، ایراندوستی آزادیخواه./ دکتر بهروز برومند

خاطره دیدار با زنده یاد دکتر آدمیت/ دکتر محمدحسین عزیزی

دریغا فریدون/ توران بهرامی (شهریاری)

درباره فریدون آدمیت

فرزانه خردورزی که همه هست و هستیِ خود را بر سرِ پیمان روشنفکری‌اش به داو گذاشت./ دکتر کاظم کردوانی

زیست فرهنگِ آدمیت/ محمدقائد

تاریخ ادبیات یا ادبیات در تاریخ/ کریستف بالایی/ ویدا فرهودی

سیری در آثار مورخ برجسته انقلاب مشروطه ایران، ‌دکتر فریدون آدمیت/ دکتر حمید اکبری

غفلت آدمیت از دموکراسی/ گفت‌وگو با علی میرسپاسی/ فرشاد قربانپور

روشنفکر پوزیتیویست/ آدمیت روشنفکر در گفت‌وگو با فرزین وحدت/ فرشاد قربانپور

آدمیت، پدر علم تاریخ در ایران/ دکتر علی اصغر حاج سیدجوادی

آدمیت، مورخ بیداری/ سیروس علی‌نژاد

فیلسوف تاریخ ایران/ سرگه بارسقیان

آدمیت، نخبه نخبه‌گرا/ رحیم رئیس‌نیا

دکتر آدمیت و بحران آزادی در مجلس اول/ دکتر سهراب یزدانی

دکتر فریدون آدمیت؛ معمار فکر:‌ ناگهان از سریر زندگی قیصر فتاد/ ناصر خادم آدم

پاسدار مشروطیت/ رضا خجسته رحیمی

گزارش و ارزیابی کتاب ایدئولوژی مشروطیت ایران/ ابوذر مظاهری

چند نگاه به آدمیت/ سیروس علی‌نژاد

تاریخ نگاری

انحطاط تاریخ‌نگاری در ایران/ فریدون آدمیت

آدمیت، روشنفکر و تاریخ‌نگار/ یان ریشار/ سیروس سعیدی

آدمیت و تک‌نگاری/ دکتر سیمین فصیحی

تاریخ نویس متدیک/ خسرو شاکری

هیچ‌کس از او فراتر نرفت/ گفت‌وگو با دکتر خسرو شاکری/ فرشاد قربانپور

نگریستن به خود/ حسن قاضی مرادی

فریدون آدمیت، تاریخ‌نگاری خردمند و آزادی‌خواه/ هوشنگ ماهرویان

آدمیت تاریخ‌نگاری فرهیخته و ملی/ دکتر ناصر تکمیل همایون

یک شخصیت ملی بود (گفتگو با ناصر تکمیل همایون)/ مجید یوسفی

تاریخ نگار فکر آزادی/ محمد توکلی طرقی

در مکتب ترقی و آزادی (میراث آدمیت در گفت‌وگو با محمد توکلی طرقی)/ امیرحسین تیموری

الگوی تاریخ نگاری رئالیسم در ایران/ دکتر صادق زیبا کلام

تاریخ نگای دکتر فریدون آدمیت./ علی‌اصغر حقدار

در خط مقدم: تاریخ‌نگاری آدمیت در گفت‌وگو با دکتر مهرزاد بروجردی/ کیان پارسا

آفاق آدمیت/ دکتر فخرالدین عظیمی

طرحی نو در اندیشه‌های تاریخی و شیوه‌های تاریخ‌نگاری/ حسینعلی نوذری

بررسی مقایسه‌ای تاریخ‌نگاری فریدون آدمیت و عبدالهادی حائری/ محمد پزشکی

وفادار به متن تاریخ/ سیدعلیرضا میرعلی نقی

آدمیت و مسأله «روش» در تاریخ نگاری/ دکتر نصرالله صالحی

تاریخ نگای انتقادی/ جلال توکلیان

فریدون آدمیت و داوری‌های تاریخی/ عبدالله شهبازی

حُکم و حَکَم تاریخ عنایت و آدمیت/ محمدعلی آتش‌برگ

با چراغ نظریه در تاریک‌خانه تاریخ/ گفت‌وگو با حسین آبادیان/ محمد نوذری

آل‌احمد متأثر از‌ آدمیت./ گفت‌وگو با دکتر آجودانی/ فرشاد قربانپور

تاریخ مشروطیت

گفتگو با دکتر فریدون آدمیت/ ابوالفضل‌ زندی

پرتو جدیدی بر نهضت مشروطیت ایران/ پروفسور بگلی/ سیمین فصیحی

دکتر فریدون آدمیت و اندیشه دموکراسی در ایران/ دکتر داود هرمیداس باوند

آدمیت و تجدد/ دکتر عباس میلانی

فریدون آدمیت و راه ایران به آبادنی/ دکتر علی میرسپاسی

نقدی بر تاریخ‌نگاری مشروطه/ دکتر سیدجواد طباطبایی

آدمیتی که من دیدم: شکیبایی و عقلانیت انتقادی/ گفتگو با علی‌اصغر حقدار

اندیشه تجدد و اصلاحات سیاسی به روایت فریدون آدمیت/ محمود معتقدی

امیر‌کبیر و ایران

امیر‌کبیر و ایران چگونه نوشته شد؟ / علی‌دهباشی

امیر‌کبیر در نثر فریدون آدمیت/ فریدون آدمیت

امیر‌کبیر و ایران/ محمودکتیرایی

امیرکبیر و ایران/ عبدالرحمن فرامرزی

تاریخ فکر

ستایش از فکر تاریخی/ مراد فرهادپور

نگاهی به کتاب «تاریخ فکر»/ زامیاد رمضانی

از نگاهی دیگر

روشنفکران در پیشگاه تاریخ

به بهانه درگذشت دکتر فریدون آدمیت/ دکتر رسول جعفریان

ما نگوییم بد و میل به…./ احسان عبده تبریزی

نامه‌ها

نامه به آدمیت / سیدحسن تقی‌زاده

نامه‌ای منتشر نشده به فریدون آدمیت/ محمود محمود

نامه‌ای منتشر نشده از فریدون آدمیت

در گذرگاه تاریخ

یادی از استاد تاریخ، محمود محمود/ علی دهباشی

میرزا آقاخان کرمانی، شیخ احمد روحی و ادوارد بروان/ جانی گرنی/ حسینعلی نوذری

هفتادو دو ملت/ شهین سراج

مجیز کسی را نمی‌گفت/ آدمیت دیپلمات در گفت‌وگو با مجید مهران/ مجید یوسفی

همراهی و همگامی دکتر آدمیت/ محمد بسته‌نگار

گفتگو

دکتر آدمیت از نگاه: احسان یار‌شاطر، یان ریشار، باقر پرهام، ماشاءالله آجودانی/ گفتگوهای کیواندخت قهاری                                               ………………………….

نقد آثار

فکر آزادی/ سیدحسن تقی‌زاده

آشفتگی در فکر تاریخی/ دکتر احمد کریمی حکاک

اندیشه ترقی وکنسطیطوسیون / فرشته نورائی

فریدون آدمیت و ماجرای بحرین/ دبلیو.‌جی.‌وانگر/ هاشم‌ بناء‌پور

پرخاشگری علمی!/ دکتر هرمز همایون‌پور

درباره کتاب بحرین/ شفق سعد

فکر آزادی و تقی‌زاده/ حسین عبدی

فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت ایران/ محمداسمعیل رضوانی

فریدون آدمیت و اندیشه ترقی/ حسین حقگو

آثار

برخورد اندیشه‌ها و تمدن‌ها/ فریدون آدمیت

در تفکر تاریخی و روش تحقیق/ فریدون آدمیت

انتقاد عقل تاریخی/ فریدون آدمیت

فریدون آدمیت و بنیادهای سیاسی و فرهنگی تاریخ ایران مدرن

کتاب فکر آزادی/ فریدون آدمیت

حقوق بین‌الملل در گسترش جامعه ملل مترقی و جهان‌ شمول/ علی ‌دهباشی

اسناد و تصاویر

اسناد و تصاویر

*********************

آدمیت و تاریخ نگاری/ مسعود عرفانیان

( نگاهی به یادنامه آدمیت)

● یادنامه فریدون آدمیت

● به کوشش علی دهباشی

● نشر افکار، ۱۳۹۰- چاپ اول

● تیراژ ۱۱۰۰ نسخه، ۱۰۸۲ صفحه

مجموعه حاضر نوشته‌ها و مقاله‌هایی است در قالب‌ گفتگو، نقد و بررسی، معرفی آثار، نامه‌های رد و بدل شده بین فریدون آدمیت و دیگران، آثار گرانقدر، شیوه و روش تاریخنگاری او ــ به‌ویژه در حوزه‌ تاریخ فکر و اندیشه و تک‌نگاری‌های بی‌مثل و مانندش‌ــ و دیگر ویژگی‌های فردی این بزرگمرد میدان پژوهش و تاریخنگاری روشمند و با اسلوب علمی که به حتم و یقین او بانی و آغازگر آن در ایران بود و هنوز نیز هم‌سنگ او نداریم و بر این باورم که به این زودی‌ها نیز نخواهیم داشت.

چرا که روش، بینش و طرز اندیشیدن این به گفته کیوان سپهر «امیر افتخاری و افتخارمند دارالصراحه و دارالصداقه روزگار رمان» (همین کتاب، ص ۲۰۲) و یا به نوشته استاد سیدعبدالله انوار «اسوه تاریخدان‌ها» (همان، ص ۱۴۹)، به‌گونه‌ای بود که هیچ‌گاه جز در برابر حقیقت و راستی سرخم نکرد و با تباهی و ناراستی سرسازگاری نداشت.

برجسته‌ترین نمونه این شهامت و جسارت او را می‌توان در اوج سلطنت محمدرضا پهلوی و در جریان جدایی بحرین از ایران دید که چگونه این اشتباه و خیانت تاریخی را برنتافت و در مقابل آن موضع‌گیری کرد که همان واکنش او نسبت به این رویداد منجر به مغضوب شدنش توسط دستگاه حاکمه شد. اما او کسی نبود که مرعوب این رفتارها شود و تغییری در روش خویش بدهد و مجیز کسی را بگوید، بنابراین بعدها عطای کار در وزارت امور خارجه وقت را به لقای آن بخشید و از آن وزارتخانه استعفا داد و همه‌وقت خویش را یکسره در پژوهش و تحقیق به‌کار برد.

بررسی جایگاه آدمیت در تاریخنگاری ایران در یک سده گذشته، چیزی نیست که در این سطور بگنجد و خود نیاز به پژوهشی ژرف، مستقل و گسترده دارد که پاره‌ای از نویسندگان مقاله‌های مجموعه حاضر به برخی ویژگی‌های ارزشمند و نگاه تیزبینانه، روش علمی و متدیک او در نوشته‌های خود اشاره کرده‌‌اند و در قالب عباراتی ارزش‌های کار این اندیشمند، متفکر و تاریخنگار برجسته را بیان داشته‌اند.

بی‌دلیل نیست که گروه زیادی از پژوهشگران، نویسندگان و روشنفکران از طیف‌های گوناگون و بینش‌های متفاوت و با گرایش‌های سیاسی‌ـ اجتماعی دیگر و چه بسا در نقطه مقابل فریدون آدمیت، از بیان حقیقت نسبت به او و کارهایش خودداری ننموده و جنبه‌های مثبت و راستین و ارزش‌های والای کار او را بازگفته‌‌اند.

این تصادفی و یا تعارف نیست که او را «مردی بزرگ، سرسپردۀ حقیقت متلاطم تاریخ صد و پنجاه سال گذشتۀ ایران» (براهنی، ص ۱۸۲)؛ «انسان برجسته‌ای که کمتر نظیر داشت» (باقر مؤمنی، ص ۱۸۳)؛ «فرهنگ ایران‌زمین همواره مدیون کوشش‌های اوست» (حجت‌الله اصیل، ص ۱۶۲)؛ «متفکر استثنایی» (احسان نراقی، ص۱۴۵)؛ «درخت بزرگ و سرسبز فرهنگ معاصر ایران» (سیماکوبان، ص ۱۴۳)؛ «ستاره‌ای از آسمان فرهنگ ایران»‌(علی دهباشی، ص ۵۳)؛ «بزرگ تاریخ‌نگاری مدرن در ایران» (صالح تسبیحی، ص ۲۰۵)؛ «تاریخ‌نویسی متدیک» (خسرو شاکری، ص۴۴۳)؛ «نخبه نخبه‌گرا» (رئیس‌نیا، ص۳۲۱)؛ «انسانی مدرن و فرهیخته» و کسی که «یادش با آزادی و تجدد و خرد برده خواهد شد» ( هوشنگ ماهرویان، ص ۴۷۴)؛ «متفکر و پژوهشگر نامدار تاریخ ایران» (معتقدی، ص۶۷۷) و ده‌ها القاب، عناوین و صفاتی از این دست که گفته شده نامیده و ستوده‌اند.

البته این مانعی در نقد آراء و روش کار آدمیت نبوده و نخواهد بود که پاره‌ای از مقاله‌نویسان، میزان سنجش خود از آثار آدمیت را بر پایه نقاط ضعف و قوت کارهایش ــ هر دو ــ نهاده‌اند که عین انصاف است و روشی پسندیده در نقد و بررسی علمی که نه تعریف و تمجید یکسره و بده و بستان‌های معمول و رایج است و نه حب و بغض‌های همراه با شیوه‌های ناجوانمردانه.

این مجموعه را علی‌ دهباشی گردآورده که شیفتگی‌اش به فرهنگ و ادب ایران زمین و نیز جان‌سختی‌اش مثال‌زدنی است و کوشش و پایداری‌اش ستودنی که خود با سینه‌ای خسته و مجروح آنی از یاد بزرگان و خادمان فرهنگ این مرز و بوم غافل نیست و «بخارا»یش – که عمر انتشار آن درازباد! ــ گواهی است بر مدعای ما. دی ماه سال ۱۳۷۶ دهباشی شماره ۹۴ ماهنامه کلک را به آدمیت اختصاص داده بود و نیز شماره ۶۵ مجله بخارا را در سال ۱۳۸۷ ویژه‌نامه فریدون آدمیت بود که پس از مرگ آن تاریخ‌نگار بی‌بدیل به کوشش و پایمردی دهباشی منتشر شد. به‌عبارتی پایه و اساس مقاله‌های کتاب حاضر را می‌توان همان مقاله‌های چاپ شده در دو شماره از مجله‌‌های کلک و بخارا دانست و البته همراه با مقاله‌هایی دیگر که دهباشی آن‌ها را گردآوری و مجموعه حاضر را فراهم کرده است.

او برای سهولت کار خوانندگان مجموعه، نوشته‌ها را براساس مضمون و محتوای آن‌ها دسته‌بندی نموده و آن‌ها را در زیر عناوین زیر جای داده است: «کتابشناسی»، «خاطرات و یادها…»، «درباره فریدون آدمیت»،‌ «تاریخ‌نگاری»، «تاریخ‌مشروطیت»، «امیرکبیر و ایران»، «تاریخ فکر»، «از نگاهی دیگر»، «نامه‌ها»، «در گذرگاه تاریخ»، «گفتگو»، «نقد آثار»، «آثار» و به همراه «اسناد و تصاویر»‌.

کتاب با مقاله علی دهباشی، «آدمیت یک دور تمام» آغاز می‌شود که گزارشی است بیوگرافی‌مانند از آدمیت،‌ ویژگی‌ها و واپسین روزهای زندگی او و پس از آن نوشته عبدالحسین آذرنگ به نام «آدمیت، تاریخ‌نگار و دیپلمات»‌ قرار گرفته، و مقاله‌ای است دایرهًْ‌المعارفی که همانند دیگر نوشته‌های این پژوهشگر، ویراستار و مترجم نامدار،‌ از نظر روشمندی و پایبندی به اصول و ضوابط نگارش این‌گونه مقاله‌ها، جدی و درخور اعتنا و توجه است و صد البته مفید و سودمند. «کتابشناسی آثار و تألیفات فریدون آدمیت» و «پایان شب سخن‌سرایی» دو نوشته دیگر علی دهباشی در این مجموعه است. در بخش «خاطرات و یادها…» نخستین مقاله «درگذشت فریدون آدمیت» از عزیز درگذشته و قافله‌سالار پژوهندگان فرهنگ و تمدن ایران ایرج افشار است که به هنگام درگذشت آدمیت، سایه‌ وجود پربرکتش هنوز بر سرما بود.

«به یاد فریدون»، «استادم فریدون آدمیت»، «در همکاری با آدمیت» و «در ادای دین» عنوان مقاله‌هایی است از هما ناطق، پژوهشگر سرشناس تاریخ قاجاریه که دوست نزدیک آدمیت نیز بوده و آن‌دو با مشارکت یکدیگر آثاری را نوشته‌اند. «دکتر آدمیت در لندن» نوشته جان گرنی با ترجمه عبدالله کوثری، «به یاد دکتر فریدون آدمیت» نوشته‌ احسان نراقی، «آدمیت و کتابخانه‌ ملی» از سیدعبدالله انوار، «خاطره‌هایی از دکتر فریدون آدمیت» نوشته عبدالرضا هوشنگ مهدوی، «آدمیت، ناسیونالیست آزاده» از باقر مؤمنی، «آدمیت و دفاع از حاکمیت ملی» فریدون زندفر، «خاطره دیدار با زنده یاد دکتر آدمیت» نوشته محمدحسین عزیزی، «آدمیت همواره در تاریخ ایران حضور خواهد داشت» از فرشاد قربانپور و چند مصاحبه و گفتگو از همو با علی میرسپاسی، خسرو شاکری، ماشاءالله آجودانی و فرزین وحدت، «آدمیت، ایراندوستی آزادیخواه» از بهروز برومند و شعری از توران بهرامی (شهریاری) به نام «دریغا فریدون»، دیگر نوشته‌های این بخش است.

«زیست فرهنگِ آدمیت» از محمد قائد، «آدمیت، پدر علم تاریخ در ایران» نوشته علی‌اصغر حاج سید جوادی، «آدمیت، مورخ بیداری» سیروس علی‌نژاد، «چند نگاه به آدمیت» از همو، «آدمیت، نخبه نخبه‌گرا» نوشته رحیم رئیس‌نیا، «دکتر آدمیت و بحران آزادی در مجلس اول» از سهراب یزدانی و چند مقاله دیگر از دیگر نوشته‌های کتاب است که در بخش «درباره فریدون آدمیت» گنجانده شده است.

بخش «تاریخ‌نگاری»، از مهم‌ترین بخش‌های مجموعه حاضر است، چرا که در این بخش افزون بر مقاله «انحطاط تاریخ‌نگاری در ایران» که نوشته خود زنده‌یاد آدمیت است ۲۳ مقاله و گفتگو ــ ۱۸ مقاله و ۵ گفتگو ــ از پژوهشگران و نویسندگان ایرانی و غیرایرانی به چاپ رسیده است که در هر یک از آن‌ها، وجوهی از نوشته‌های آدمیت بررسی شده و البته در برخی از آن‌ها به نقدهای علمی و منصفانه‌‌ای نیز برمی‌خوریم.

مقاله خود آدمیت که بالاتر به آن اشاره شد، با آنکه نزدیک به ۴۵ سال پیش از این به چاپ رسیده، خود بهترین دلیل و سند گویایی است بر گستردگی افق دید او نزدیک به نیم‌قرن پیش‌تر که نسبت به تاریخ و تاریخ‌نگاری و نبود ژرف‌اندیشی در این حوزه و نبود روش علمی و متدیک در تاریخ‌نگاری در آن روزگار، آراء‌ و اندیشه‌های خود را بیان نموده و هنوز نیز اهمیت خود را از دست نداده است.

«آدمیت، روشنفکر و تاریخ‌نگار» نوشته یان ریشار ترجمه سیروس سعیدی، «آدمیت و تک‌نگاری» از سیمین فصیحی، «تاریخ‌نویس متدیک» از خسرو شاکری و گفتگویی با همو که فرشاد فربانپور انجام داده، «نگریستن به خود» از حسن قاضی مرادی، «فریدون آدمیت، تاریخ‌نگاری خردمند و آزادی‌خواه»‌ نوشته هوشنگ ماهرویان، «تاریخ‌نگار فکر آزادی» از محمد توکلی طرقی، «طرحی نو در اندیشه‌های تاریخی و شیوه‌های تاریخ‌نگاری»، از حسینعلی نوذری، «آدمیت و مسأله «روش» در تاریخ‌نگاری نوشته نصرالله صالی و چند نوشته و گفتگوی دیگر، مقاله‌های چاپ شده در این بخش از کتاب است.

بخش «تاریخ مشروطیت» کتاب همانگونه که از عنوان آن پیداست مقالاتی است پیرامون نوشته‌های آدمیت درباره جنبش مشروطه که به حق می‌توان او را سرآمد تاریخ‌نگاران این برهه از تاریخ پرتلاطم میهنمان ایران دانست که با نگاهی گسترده، روش علمی و قدرت تحلیلی بی‌مانند و در نهایت ژرف‌اندیشی به واقعیت‌های این حرکت بزرگ پرداخته و در جستجوی علل، زمینه‌ها و آبشخور آن از دل اسناد و مدارک و نوشته‌ها نکاتی را بیرون کشیده و در کنار هم چیده و بیش از همه دیگر تاریخنگاران به حقایق چرایی و چگونگی آغاز این حرکت نزدیک شده است.

هشت مقاله در این بخش گنجانده شده که به پاره‌ای از آن‌‌ها اشاره می‌کنیم: «پرتو جدیدی بر نهضت مشروطیت ایران» پروفسور بگلی، ترجمه سیمین فصیحی، «دکتر فریدون آدمیت و اندیشه دموکراسی در ایران» از داود هرمیداس باوند، «آدمیت و تجدد» نوشته‌ عباس میلانی، «آدمیتی که من دیدم: شکیبایی و عقلانیت انتقادی» که گفتگویی است با علی‌اصغر حقدار، «اندیشه تجدد و اصلاحات سیاسی به روایت فریدون آدمیت» از محمود معتقدی.

در بخش «امیرکبیر و ایران» چهار مقاله از علی دهباشی، محمود کتیرانی، عبدالرحمن فرامرزی و خود فریدون آدمیت به چاپ رسیده است که نوشته خود آدمیت در این بخش «امیرکبیر در نثر فریدون آدمیت» در حقیقت بخش‌هایی از کتاب خود اوست که برای آشنایی خوانندگان با روش کار او و شیوه نگارشش در این بخش به چاپ رسیده است.

در قسمت بعدی کتاب «تاریخ فکر» دو مقاله «ستایش از فکر تاریخی» از مراد فرهادپور و (نگاهی به کتاب «تاریخ فکر») از زامیاد رمضانی چاپ شده همانگونه که از نام این قسمت و عنوان مقاله‌ها پیداست، پیرامون یکی از آثار آدمیت است.

«از نگاهی دیگر» عنوان بخش بعدی کتاب است که اختصاص به دیدگاه‌های مخالفان و منتقدان آدمیت دارد. «روشنفکران در پیشگاه تاریخ» نخستین مقاله این بخش است که نام نویسنده آن روشن نیست، اما در مجله ۱۵خرداد چاپ شده و از همانجا نقل گردیده است و در آن فریدون آدمیت و برخی از دیگر روشنفکران ایرانی هم‌نسل و هم دوره او و برخی از کتاب‌های آدمیت، به شدت کوبیده شده است. مقاله دیگری از رسول جعفریان و نوشته‌ای تحت عنوان «ما نگوئیم بدو میل به…» از احسان عبده تبریزی که پاسخی است به رسول جعفریان، دو دیگر نوشته این بخش است.

در بخش «نامه‌ها» دو نامه از سیدحسن تقی‌زاده و محمود محمود به فریدون آدمیت و نامه‌ای نیز از خود فریدون آدمیت چاپ شده است.

در قسمت «در گذرگاه تاریخ» پنج مقاله از علی دهباشی، جان‌ گرنی ترجمه حسینعلی نوذری، شهین سراج، محمد بسته‌نگار و گفتگویی با مجید مهران دیپلمات قدیمی که مجید یوسفی با او داشته است به چشم می‌‌خورد.

بخش دیگر کتاب «گفتگو» در برگیرنده گفتگوهای کیواندخت قهاری است با احسان یارشاطر، یان ریشار، باقر پرهام و ماشاءالله آجودانی که هر کدام از آنان در این گفتگوها وجوهی از ویژگی‌ها و برجستگی‌های آدمیت و کارهایش را برشمرده‌اند.

در بخش «نقد آثار» مقاله‌هایی از سیدحسن تقی‌زاده، احمد کریمی حکاک، فرشته نورائی، هرمز همایون‌پور، محمد اسماعیل رضوانی و چند تن دیگر به چاپ رسیده که در آن‌‌ها پاره‌ای از آثار فریدون آدمیت نقد و بررسی شده است.

گنجاندن این بخش و بخش «از نگاهی دیگر» در کتاب می‌رساند که هدف علی دهباشی فقط گردآوری مطالب و نوشته‌هایی در تعریف و تمجید از آدمیت نبوده و او خواسته تا با گردآوری نوشته‌های طرفداران آراء و اندیشه‌های او و منتقدانش در یک‌جا، خواننده را در رسیدن به نتایج دلخواه به طور درست و عادلانه رهنمون باشد. کاری که او در مجله «بخارا» نیز می‌کند و نشان از اخلاق حرفه‌ای دهباشی در کار روزنامه‌نگاری دارد.

بخش پایانی کتاب «آثار»، در برگیرنده چهار نوشته: «برخورد اندیشه‌‌ها و تمدن‌ها»، «در تفکر تاریخی و روش تحقیق»، «انتقاد عقل تاریخی»، «کتاب فکر آزادی» از فریدون آدمیت است به همراه نوشته‌ای دیگر با عنوان «فریدون آدمیت و بنیادهای سیاسی و فرهنگی تاریخ ایران مدرن» و مقاله دیگری به نام «حقوق بین‌الملل در گسترش جامعه ملل مترقی و جهان شمول» از علی دهباشی.

در بخش «اسناد و تصاویر» هم عکس‌هایی از دوران‌های گوناگون زندگی آدمیت، به همراه تصویری از بانو شهیندخت آدمیت یار و همراه زندگی او و تصاویری از مدارک تحصیلی او، دست‌خط‌هایش، و دست‌خط‌هایی از سیدحسن تقی‌زاده و محمود محمود (و تصاویری از بریده‌های روزنامه‌هایی که خبر درگذشت آدمیت را پوشش داده بودند به چاپ رسیده است.)

«یادنامه فریدون آدمیت» پر از مقاله‌های خواندنی و سودمند است که به حتم و یقین به کار همه اهل پژوهش در حوزه تاریخ معاصر و به‌ویژه علاقه‌مندان به انقلاب مشروطه، خاستگاه فکری و جریان‌‌های فکری به‌وجود آورنده آن خواهد آمد.

اگرچه شکل صوری مقاله‌های گردآوری شده در این مجموعه ــ البته به استثنای مقاله عبدالحسین آذرنگ ــ با مقاله‌های چاپ شده در دانشنامه‌های معتبر متفاوت است،‌ اما وزن و اعتبار و روش نگارش علمی بسیاری از مقاله‌های این مجموعه به‌گونه‌ای است که با اندکی تسامح می‏توان آن را دانشنامه‌ای تخصصی درباره آدمیت، آراء و آثار او دانست که هیچ پژوهشگر تاریخ معاصر ایران بی‌نیاز از مراجعه به آن نیست.

 **************

سعدی و بیماری آسم/ حمید جعفری

سال ۸۷ حوالی همین روزها خانه «ایرج افشار»؛ وقت رفتن، زنده‌یاد «ایرج افشار» به بدرقه‌مان آمد. در حیاط «علی دهباشی» از «ایرج افشار» پرسید: «لاک‌پشت‌ها کجا رفتند؟» زنده‌یاد «افشار» چند لاک‌پشت‌ داشت، در پاسخ گفت: «این روزها که می‌رسد لاک‌پشت‌‌ها زیر خاک می‌روند و فروردین‌ماه بیرون می‌آیند…» «دهباشی» در حالی که زیر لب از خود می‌پرسید: «لاک‌پشت‌‌ها چطور نفس می‌کشند؟»، زنده‌یاد «ایرج افشار» به ناگاه گفت: «آنها که مثل تو آسم ندارند!»

سال ۹۰ حوالی همین روزها خانه «علی دهباشی»؛ هوای تهران آلوده و چتر اکسیژن «علی دهباشی» در دسترس‌اش است. همین که بهتر شد درآمد که «سعدی هم آسم داشت!» گفتم: «پرونده پزشکی سعدی را از کجا آوردی؟!» گفت: «تنها نفری می‌تواند چنین توصیفی از ارزش نفس داشته باشد و آن را ممد و مفرح ذات بداند که خود دچار به آسم باشد! مگر نه اینکه سعدی نوشته است: هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون برون می‌آید مفرح ذات.» صبح دوشنبه قرار ملاقاتی درباره انتخاب شعر برای شماره جدید «بخارا» داشتیم. وقت رفتن گفت: «اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه/ آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه…» ظهر همان روز خبر رسید که مدیرمسوول و سردبیر مجله «بخارا» به دلیل بیماری آسم در بیمارستانی در تهران بستری شده است. «دهباشی» طی دو ماه اخیر به دلیل تشدید بیماری‌اش بارها تحت مراقبت پزشکی بوده است. اما آن روز در پی تهیه کاغذ برای شماره جدید «بخارا» در خیابان ظهیرالاسلام بود که تماس تلفنی ما نیمه‌تمام ماند و در تماس بعدی پزشک اورژانس پاسخگوی موبایل «دهباشی» بود که احوالش مساعد نیست و به بیمارستان منتقل خواهد شد. یک روز بعد (سه‌شنبه) در حالی که با هم صحبت می‌کردیم از یک اتفاق خرسند بود آن‌هم باران و هوای کمتر آلوده تهران، که به لطف آسمان ابری‌اش نفس را ممد حیات و مفرح ذات برایش بدل کرده بود.

***

 

حمید جعفری

کلید‌دار تالار مشاهیر ایرانی از دهه ۶۰ روزهای ناخوشی را در این شهر سپری می‌کند. این در حالی است که مخاطبان هنوز تشنه «بخارا»ی او هستند. یک‌بار «اسماعیل جمشیدی» بزرگوار خطاب به «دهباشی» گفت: «هر پیشنهاد صدارت و وزارت به تو بدهند، می‌دانم قبول نخواهی کرد چشم و دل تو همین «بخارا» است و بس.» درست می‌گفت پیش از این پزشک معالج «دهباشی» از او خواسته بود به چاپخانه و صحافی نرود و تهران را ترک کند. اما کار روی کار برای «بخارا». با آرزوی سلامتی برایش، تا چندی دیگر آقای «دهباشی» «بخارا»یی دیگر تقدیم خواهد کرد. تا آنجا که شنیده‌ام شماره جدید «بخارا» حاوی خاطرات منتشر‌نشده‌ای درباره «فروزانفر» از «شفیعی‌کدکنی»، «مهدوی دامغانی»، «مهدی محقق» و… است.

 **************************************

علی دهباشی چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند / ف.م.سخن/ کشکول خبری هفته ـ ۱۶۴، سه شنبه ۸ آذر ماه ۱۳۹۰

” فیلم من علی دهباشی هستم، به زودی در تلویزیون کهکشان…” «سایت تلویزیون کهکشان»

حتما کتاب “پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند” آلن دوباتن را که خانم گلی امامی زحمت ترجمه ی آن را کشیده اند خوانده اید. اگر نخوانده اید حتما بخوانید چون خیلی چیزها برای گفتن دارد. در مورد این کتاب و ترجمه‌اش در جای دیگر نوشته ام بنابراین در باره‌ ی آن چیزی نمی گویم. این ها را گفتم که بگویم تیتر “علی دهباشی چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند” از کجا آمده است.

واقعا یک نفر، مثل آقای دهباشی، با تنی خسته و سینه ای گرفته و ذهنی پر از مسائل و مشکلات چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند؟ مثلا ایشان توصیه می کند که بروید این قدر بخوانید و بنویسید و ویرایش کنید و دنبال سالن برای برگزاری شب های ادبی بگردید و دنبال کاغذفروش و چاپ‌خانه‌دار و صحاف بدوید و به مسائل مالی مجله و مشترکان بدحساب فکر کنید که جسم تان مثل جسم من خسته شود؟ یا این قدر استرس به خودتان وارد کنید و اعصاب تان را تحت فشار قرار بدهید که با شنیدن یک کلمه از یک نفر یا یادآوری یک موضوع ناراحت‌کننده سینه‌تان بگیرد و پِس پِس، اسپری سالبوتامول را روانه ی ریه کنید؟ علی دهباشی این چنین می خواهد زندگی شما را دگرگون کند؟

شاید تعجب کنید اگر پاسخ ام به این سوالات مثبت باشد و بگویم لازمه ی دگرگون شدن تحمل سختی هایی این‌چنین است. پس اگر کسی هستید که با خواندن این توصیفات تمایلی به دگرگون شدن ندارید از همین‌جا مطالعه را متوقف کنید و سراغ مطلب بعدی بروید. شما نمی توانید کوه بروید و به قله برسید بدون این که خسته نشوید؛ بدون این که سرما و گرما و رنج راه را تحمل نکنید؛ بدون این که ده بار به خودتان نگویید، رفاه و آسودگی و در منزل نشستن و دست به سیاه و سفید نزدن چقدر لذت بخش است و من چرا دیوانگی می کنم و خودم را این چنین به دردسر می اندازم. علی دهباشی به شما می گوید که اگر مرد رسیدن به قله ها هستید مرا نگاه کنید و از من یاد بگیرید. خسته می شوم، سرما و گرما و رنج راه را تحمل می کنم، از رفاه و آسایش صرف‌نظر می کنم و تن به هر خطری می دهم، اما هدف ام رسیدن به آن بالاهاست. می روم و می روم تا جایی که می توانم و نفس دارم. قله ای را فتح می کنم، می روم سراغ قله ی مرتفع تر بعدی؛ مهم حرکت است؛ مهم بالا و بالاتر رفتن است….

اگر مرد عمل باشید یک نگاه به مجموعه ی کلک ها و بخاراها، زندگی شما را دگرگون خواهد کرد. به خود خواهید گفت این کاری که من می کنم، در مقابل کاری که دهباشی می کند کار نیست؛ شوخی ست. باید آستین ها را بالا زد. تلاش یعنی این؛ از جان مایه گذاشتن یعنی این؛ عشق به کار داشتن یعنی این… آن گاه دگرگون خواهید شد.

 ****************************************

دهباشی، شخصیتی که به او « نه» نمی‌توان گفت / دکتر محمدرضا باطنی

سخنرانی علی دهباشی درباره « کتاب و کتابخوانی در ایران معاصر» بنا به دعوت Iranian Association of the University of Toronto  در شامگاه ششم نوامبر ۲۰۰۹ ( پانزدهم آبان ۱۳۸۸) انجام شد. پیش از آنکه سردبیر بخارا سخن بگوید، دکتر محمد رضا باطنی در جایگاه قرار گرفت و علی دهباشی را این چنین معرفی کرد:

« معرفی آقای دهباشی کار مشکلی است و این اشکال از یک طرف ناشی از تنوع کارهایی است که علی دهباشی انجام داده و می‌دهد و از طرف دیگر به علت جنبه‌های متنوع شخصیت اوست.

آقای دهباشی دانش‌آموز دابستان بامشاد و دبیرستان دکتر خانعلی بوده و ادامه آموزش خود را در زمینه زبان و ادبیات فارسی زیر نظر استادانی چون دکتر غلامحسین یوسفی، دکتر عبدالحسین زرین کوب، دکتر جلال خالقی مطلق و انجوی شیرازی ادامه داده است.

    به گفته خودش از زمانی که خود را شناخته لای کتاب و مجله بزرگ شده است. نخستین بار در حدود ۲۵ سال پیش در دفتر مجله آدینه با او آشنا شدم. آقای دهباشی در دفتر مجله آدینه کار می‌کرد و من برای دادن مقاله و غلط‌گیری به دفتر مجله می‌رفتم. یک روز در ضمن صحبت گفت : ” به زودی می‌خواهم دست به کاری بزنم.” امروز می‌فهمم کاری که می‌خواست به آن دست بزند چه بود. او می‌خواست نام خود را به عنوان یک ایران‌شناس درجه یک، یک ژورنالیست طراز اول، یک چهره ماندگار در زبان و ادب فارسی و یک کارشناس بی‌نظیر در علم رجال در تاریخ ایران به ثبت برساند. و شما قول من را بپذیرید که علی دهباشی در همه این زمینه‌ها کامیاب بوده است.

   آقای دهباشی طی یازده‌سال هفتاد و یک شماره از مجله بخارا را منتشر کرده است. هر یک از شماره‌های بخارا گنجینه‌ای است از مقاله‌های فلسفی، ایران‌شناسی، شعر، گزارش و دیگر چیزهایی که هر علاقه‌مند به زبان و ادبیات و فرهنگ را سرشار می‌سازد.

   آقای دهباشی پیش از بخارا، هفت سال سردبیر مجله “کلک ” بود. نام دهباشی پشت جلد بیش از شصت کتاب به عنوان مؤلف، مصحح و گردآورنده دیده می‌شود. دهباشی برای بسیاری از رفتگان یادنامه منتشر کرده و برای بسیاری از زندگان جشن‌نامه تدارک دیده و برای بسیاری از چهره‌ها شب‌های خاص تجلیل ترتیب داده است.

   آقای دهباشی برنامه‌ریز(Organizer) است. درجه یک. شخصی است آرام، دلنشین و خوش صحبت. شخصیتی قوی دارد که به او “نه” نمی‌توان گفت.

   آنچه بیش از هر چیزی علی دهباشی را برای من بزرگ می‌کند این است که او تجسم استقامت، تلاش، بردباری، امید و اراده است. علی دهباشی مردی است فرهیخته که همه ایرانیان فرهنگ دوست وامدار تلاش‌های شبانه‌روزی او هستند. درود بر علی دهباشی.»

***************************************

مهناز عادلی در روزنامه اعتماد ملی صفحه ای داشت به طنز و با عنوان « تپق» آنچه در زیر می خوانیم گفتگوی او با علی دهباشی است که در شماره ۴۵۴ روزنامه اعتماد ملی به تاریخ پانزدهم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش منتشر شد.

علی دهباشی: سنگ نوردی می کردم …

نویسنده: مهناز عادلی

سراغ یکی از سخت ترین انسانهای روزگار و بزرگان این دیار رفته ایم برای نوشتن لید! آن قدر درباره کارهایش و سهم بزرگش در اعتلای ادبیات معاصر ایران گفتنی زیاد داریم که نمی دانیم از کدام <ب> شروع کنیم و به چه < تا>یی ختم. نمی دانیم از بخارایش بگوییم یا شبهای افسانه ای اش؟ از کتابهایش یا جغدهای تنهاییاش؟ اینجا دفتر <بخارا>ست،ناظر و همدم گوشه ای از تلاش ها و بی خوابی هایش، نوشتن ها و نوشتن هایش.

همان بخارایی که انگار قدر و قیمت و قدمتش از ته و توی هزار توی تاریخ ادبیات مان سر برآورده است، از شدت سنگین وزنی. از کله صبح با انرژی دهشتناکی شروع به کار می کند تا هر وقت شب که بشود. جغدهایش مبهوت تکاپوهایش، بهطرز ورقلمبیدهای مانده اند حیران. میز نورش را که نشان می دهد، به چشم خویشتن میبینیم که <بخارا> چگونه هنوز به شیوه دستی بسته می شود و چگونه تمام مراحل تولید و طبخ و طبعش به دست خودش [شیوه دستی]! به چاپ می رسد. این طرف مجله فاخر، دوست داشتنی و ملی اش است و آن طرف انبوه کتابهای چاپ شده و نشده و در دست اقدامش. یک طرف آرشیو بینظیرش که گنجینه شگفت آور بدجوری است از رد پای بزرگانی که رفته اند و طرف دیگر، خودش؛ بی ادعا و کوشا. فقط کار می کند و در کار خود آن قدر توانا و جدی است که احساس می کنی پیوسته دارد تمام طول و عرض ادبیات معاصر اینور و آنور را کنترل از راه دور و رصد می کند و در دستان خود گرفته است. یک دم نمی بینی که بنشیند و در سکون به سر ببرد، پس دشمن صندلی است!و بی وقفه در حرکت است. تلفن یک بند زنگ می زند. یک تنه بدون هیچ گونه منشی و دفتر دستک دست و پاگیر و تشریفات ظاهری و زائد بیخود و بی جهتی، امور مجله و جلسات و جشن نامه ها و کتابهایش را با نظم دقیقی از همین دفتر کوچک بیدفتر دستک می گرداند، طوری که آدم از همه اینهمه وحشتش می گیرد. رسم شبهای بخارایش هم الحق اولین بار است در این دیار با چنین سر و شکل پر ابهتی برگزار می شود…طبق معمول و به گونه ای که گویی دیگر قاعده دوران مان شده است ، ای دریغ مان می گیرد که به جای گفتن دست مریزاد و ای ول و از این دست صحبتها به باعث و بانی چنین کار یکتا و سترگی ، هی اتفاقات دیگری می افتد…! یکی نیست بگوید چرا همچینیم ما ملت. کلامی گوییم… ! به هر تقدیر از خدا می خواهیم سرش سبز و تنش خوش باشد و تا باشد از این کارهای خوبی که می کند بکند… دنبال مان کنید:

علی دهباشی و تلخ شدگی؟ چشم مان روز بد نبیند…

روزگار بدی شده است خانم عادلی !

ولی عوضش کلی فعالتر شده اید، مگر نه؟

کار درمانی می کنیم!

پس مبارک باشد! اصلااول بگویید علی دهباشی جریانش چیست؟ اینهمه کار و همش کار و همش کار از یک نفر؟ نمی شود که! عادت نداریم.

عرض کردم که کار درمانی می کنیم در جستجوی نوعی معنا دادن به آنچه می گذرد.

چند صبح بیدار می شوید و چند شب می خوابید؟

پنج صبح و تا هر وقت که نفس یاری دهد ادامه می دهم.

چرا بعضی ها هر کاری می کنند شما خسته نمی شوید؟

آن بعضی ها بهتر می توانند جواب بدهند!

اگر یک روز، یک ساعت کار نکنید چه می شود؟

واقعا تا به حال تصورش را نکرده ام.

اگر یک روز بیست و چهار ساعت کار نکنید چه؟

انبوه کارهای عقب افتاده را انجام می دهم!

اگر بگویند از الان تا آخر دنیا حرکتی نکنید چه می کنید؟

هولناک است ! نمی توانم تصورش را بکنم…

بزرگی گفته بود شما مثل معجزه می مانید. نظرتان چیست؟

شوخی کردند! جدی نگیرید!

حد طاقت تان کجاست؟

زمانی که طاقتم طاق شود!

اگر، چه کار کنند خسته می شوید؟

وراجی و فضل فروشی و افتخارات دیگران را مال خود کردن.

اگر چه کنند دست برمی دارید؟

دروغ بگویند!

چرا انرژی تان اینهمه است؟

شاید به مرکز هسته ای بوشهر وصل باشم!

کودک بودید به غیر از <کیهان بچه ها> چه کتاب هایی را می بلعیدید؟

هر کتابی که به دستم می رسید می بلعیدم. از پلیسی بگیر تا…

این شدت علاقه به ادبیات از کجا آمد؟

از علاقه پدر و مادرم به ادبیات.

با این همه علاقه چه می کردید؟

می خواندم و می خواندم و واقعا می ترسیدم کتاب های دنیا تمام شوند.

چگونه مطالعه کردید که همچین شد؟

ردیف ته کلاس می نشستم و زیر میزی <ژان کریستف> می خواندم. <دن آرام> و < دن کیشوت > را در همین وضعیت خواندم.

اولین چهره بزرگی که از نزدیک دیدید و ذوق زده شدید کی بود؟

غلامحسین ساعدی بود که او را در انتشارات ” نیل” دیدم، وقتی کلاس ششم ابتدایی بودم .

بیشترین ذوق زدگی از دیدن کدام چهره بهتان دست داده است؟

بهمن محصص و صادق چوبک.

الان چطور ذوق زده می شوید؟

تقریبا مثل سابق.

با مزه ترین چهره کی بود؟

جمالزاده.

چی در شما تغییر کرده است؟

بی خوابی هایم بیشتر شده است.

یادتان هست اولین کتابی که خواندید چی بود؟

درست یادم نیست، اما اولین کتابی که هنوز در خاطرم باقی مانده مربوط به دورانی است که دبستان می رفتم. پدرم از سفر هند بازگشته بود و مجموعه آثار <تاگور> را که شیفته اش بود روی گنجه چیده بود و من از سر کنجکاوی کتابی از تاگور به فارسی خواستم تا ببینم این کیست که پدرم همیشه از او سخن می گوید. شماره ای از < کتاب هفته > را داد. تصور می کنم داستان <مالی نی> از تاگور ترجمه حسن فیاد بود. دقیقا یادم است یکی از شماره های <کتاب هفته> بود که آن زمان ها شاملو سردبیر چند شماره اش بود.

بدترین مشکل کودکی تان چی بود؟

این که مجبورمان می کردند شب ها زود بخوابیم.

چه کنجکاوی هایی داشتید؟

خیره شدن به آسمان و کشف ستاره ها در عالم کودکی!

با این که خیلی حیف است اما برگردیم به الان! با حسادت های طبق طبق دورو برتان چه می کنید و جبهه های پرفشار انگ ها و سایر چسباندنی های الی ماشاءالله هستی ما ایرانیان فلک زده طفلک شده؟

خب، خیلی غصه می خورم!

شده وسط این همه ، یکدفعه لطف قلمبه ای از غیب برسد و بر سینه آن بی مهری ها بزند و تلخی شان را از بین ببرد؟

بله، ناگهان تلفنی از بخارا، سمرقند یا هرات حالم را جا می آورد یا زمانی که مسافری قلم خودنویسی هدیه بیاورد.

حسود خنده دارتر است یا بخیل؟

هر دو!

حسود یا بدجنس؟

بدجنس!

حسود یا نمک نشناس ؟

هر دو.

جواب نامردی چیست؟

ندیدن و رها کردن !

اگر چند خرچنگ را در یک قوطی ایرانی یا ایتالیایی بیندازیم چه می شود؟

نمی دانم، تصور نکرده ام چه می شود!

چرا جغد به شومی و بدیمنی معروف شده در صورتی که این قدر بانمک است با آن چشم های کمیک ورقلمبیده ملوس دوست داشتنی آخه؟

این ما هستیم که می خواهیم آن را شوم ببینیم.

اولین بشری که جغد را دید، این صفت را به او چسباند؟

ایرانیان نبودند!

با یک کلمه می شود گفت بخارا چگونه مانده است؟

دیوانگی (و خارج از عرف حرکت کردن.)

در یک جمله می شود گفت چرا شب های بخارا این قدر خوشگل است و آدم را یاد قصه های شهرزاد می اندازد؟

چشم تان خوشگل می بیند ! ولی نخواستم غمگین باشد!

در ایران از قدیم رسم بوده که از بزرگان، یا دم گور تجلیل شود یا آن طرف قضیه. چه شد برآشفتید و این رسم را برانداختید؟

وقتی اولین بار اثر عمیق تجلیل از فریدون مشیری را در زمان حیاتش با انتشار جشن نامه ای برای او و شبی که برایش برگزار کردیم را دیدم. یادم است در فضای باز پارک نیاوران بود. و بعد مراسمی که برای دکتر زرین کوب برپا کردیم و آن سخنرانی معروف را کرد و …

از شب های بخارا چند شب می گذرد؟

۵۷ شب.

دوست دارید به چند شب برسد؟

۱۰۰۰ شب.

شب هزار و یکم شب کی باشد؟

نمی گویم!

جالب است بی جهت نبود یاد شهرزاد افتاده بودم! دوست دارید شب چندم به تجلیل از شما برسد؟

شب هیچم!

چه شبی را آرزو دارید برگزار کنید؟

شب باربد و امیرکبیر.

نظرتان درباره شبهای دیگری که بعد از شب های بخارا به راه افتاد چیست؟

خوشحالم که این قدر تاثیر گذار بودیم. بله، خیلی ها گفتند که بعد از شب های بخارا < ژنریکش > را درست کردند!

خوشگل ترین قصه دنیا کدام است؟

<آئورا> با ترجمه عبدالله کوثری.

برادران گریم بیشتر کوشش کردند یا مشدی گلین خانم؟

انجوی شیرازی.

صبحی مهتدی را بیشتر دوست دارید یا شین تاکه هارا را؟

البته صبحی مهتدی.

سعی می کنید در شب های بخارا چه اتفاق هایی بیفتد؟

همه چیز منظم باشد و خسته کننده و یکنواخت نباشد.

دیگر چه سعی هایی می کنید؟

تنوع و کار نو و مخاطب وسیع !

وقت گیرترین کارتان چیست؟

پاسخ به نامه ها و شنیدن پیام های پیام گیر تلفن !

خنده دارترین اتفاق مطبوعاتی که دیده اید چی بوده است؟

اهدای برخی جوایز به افرادی که هم داور بودند و هم شرکت کننده.

این سبک جایزه گرفتن طنز تلخ جامعه ماست. وقتی به داوری که جایزه می گیرد اعتراض می شود، می گوید آخر کسی برای جایزه گرفتن قابل نبود، فقط خودمان بودیم!می گویند خب چرا داور شدی تو؟ می گوید آخر کسی برای داوری قابل نبود، فقط خودمان بودیم! تازه، من که به خودم رای ندادم، داورهای دیگر شرمنده ام کردند! جایزه بامزهترین آدم دنیا را باید به چنین آدمی بدهند، یک جایزه ای هم گرفته باشد بلکه هیجانش از سرش بیفتد! فکر می کنید چرا همچین هستیم؟

متوسط بودن گرفتاری جمعی جامعه ماست . سر هم بندی کردن و از این قبیل و نکات دیگر که اگر بگویم به لیست دشمنان ریز و درشتم افزوده خواهد شد!

بزرگترین ترس تان در زندگی از چیست؟

از روزی که کاغذ کاهی پیدا نکنم!

با انجام اینهمه کار، کمی ورزش هم لازم است،مگر نه؟ اهلش هستید؟

در حال حاضر به علت آسم تقریبا فقط پیاده روی آرام می کنم.

قبل ترها چطور؟

کوه نوردی و سنگ نوردی هم می کردم.

پس حتما کلی قله ها را رفته اید. آخرینش کدام بوده است؟

تصور می کنم علم کوه بود.

وقتی آسم تان برطرف شد، از بین قله هایی که رفته اید هوس کدامیک را می کنید؟

البته و صد البته سبلان و یادش بخیر قلعه بابک و …

آرزوی گنده سال های اخیرتان چیست؟

به اندازه چهل شماره مجله بخارا کاغذ کاهی!

حالاچرا چهل شماره؟

برای این که شصت شماره از بخارا منتشر شده و می خواهم به صد شماره برسد و خلاص.

از رویاهاتان بگویید؟

باز هم یک انبار کاغذ کاهی!

چهچیزی بدجوری غصه دارتان می کند؟

ناسپاسی و باز هم ناسپاسی !

بهترین استادتان چه کسی بود؟

انجوی شیرازی، دکتر محمد جعفر محجوب و دکتر غلامحسین یوسفی.

– دوست دارید ناگهان چه هدیه ای دریافت کنید؟

قلم خودنویس دکتر فریدون آدمیت!

بهترین هدیه ای که دریافت کرده اید چیست؟

قلم خودنویس صادق هدایت از دکتر تقی تفضلی در کمبریج .

دانه درشت ترین ایرانشناس خارجی که دیده اید کیست؟

پروفسور گرشویچ ، دکتر خروموف و پروفسور آسموسن .

ایرانشناس ایرانی چی؟

دکتر احمد تفضلی، دکتر فیروز باقرزاده و دکتر شهریار عدل.

شعر کدام شاعران را بیشتر برای خودتان زمزمه می کنید؟

بهار، شهریار و اخوان ثالث.

امروز صبح چه شعری را زمزمه کردید؟

فراق دوستانش باد و یاران

که ما را دور کرد از دوستداران

موسیقی چی گوش می کنید؟

آثار مهندس همایون خرم و روح الله خالقی را.

فرنگی چطور؟

باخ و موتسارت.

بهترین آهنگ و ترانه ایرانی را هم بگویید.

ترانه < دیوانه منم > کار مهندس همایون خرم از گلهای رنگارنگ در سه گاه.

شیرین ترین و بهترین مصاحبه تان با کی بوده است؟

با جمالزاده ، سهراب شهید ثالث و تقی مدرسی .

با نمک ترین خاطره تان از بزرگانی که با آنها مصاحبه کرده اید مربوط به چه کسی بوده است؟

صادق چوبک و رضا گنجه ای (باباشمل.)

تنهاترین آدم دنیا کیست؟

می گویم خودم تا دیگر تنهایان ناراحت نشوند!

بامزه ترین خاطره بخارایی؟

نمی دانم واقعا کدامش را بگویم. باید به یادداشت هایم مراجعه کنم.

عمران صلاحی یک هفته قبل از فوتش قلمی به شما داد و یک شعر. می شود شعر را به ما بگویید یا خصوصی است؟

خیلی خصوصی است!

یک سوال ناجور: جهانی شدن بدتراست یا کودتای خزنده مطبوعاتی؟

از آنها که دنبال اثبات این ماجراها هستند بپرسید!

روزنامه نگاری سخت تر است یا تبعید شدن به خوراسگان کنجالبان؟

البته روزنامه نگاری!

تخریب خانه پیرنیا بدتر است یا خواندن مولانا با ترجمه رومی توسط شهرام ناظری؟

هیچکدام.

اگر همین الان مدیر کل نشریات و ناشرهای کشور شوید اولین کاری که می کنید چیست؟

به چاپخانه ها دستور می دهم به مدت یک سال مجله ها را چاپ کنند و صورتحسابش را برای اداره مربوطه بفرستند!

بشدت دعا گوتان هستیم! نابسامان ترین مشکل فرهنگی مان کدامش است؟

عدم استفاده صحیح از رسانه ها .

بین شخصیت های تاریخی همزاد فکری علی دهباشی کیست؟

جواب نمی دهم!

عیب ندارد! بدترین خوابی که تا به حال دیده اید چی بوده است؟

یک بارخواب دیدم دارند مرا می برند قطعه هنرمندان بهشت زهرا. هرچه بالای تابوت دست و پا و فریاد می زدم که تو را به خدا بگذارید این شماره مجله را دربیاورم، بعد خودم می آیم، گوش نمی کردند.آخر مرا گذاشتند در گور و خاک را که ریختند، روی صورتم خورد و از خواب پریدم.

یک اشتباه خنده دار مرتکب شده تان را بگویید.

به جای پرواز شیکاگو سوار پرواز هواپیمایی هاوایی شدم!

کارگردان محبوبتان کیست؟

فرد زینه مان.

بازیگر؟

از قدیمی ها گریگوری پک و از جدیدی ها ژان رنو.

از نشریه های جدیدتان برایمان بگویید.

<قندهار( >درباره سفر و سفرنامه نویسی) و <کلمه> که فصلنامه است در نقد ادبی.

سردبیرش هستید؟

بله.

کتابهای جدید زیر تنور چاپ؟

دو جلد <نامه های مجتبی مینوی> و <سفرنامه آمریکا> که حاج سیاح نوشته و برای اولین بار است منتشر می شود.

آخرین کتابی که خوانده اید چیست؟

خب هنوز کتاب زیاد می خوانم اما آخرینش کتاب <جهان هولوگرافیک> است که داریوش مهرجویی ترجمه کرده است. این کتاب آنچنان است که نمی شود آن را زمین گذاشت. بر اساس نظریه <هولوگرافیک> می توان پدیده هایی مثل تله پاتی، نیروهای فرا طبیعی انسان، وحدت کیهانی و درمان های معجزه آسا را توضیح داد.

کتاب بالینی تان چیست؟

تاریخ بیهقی…البته شش ماهی است. سال گذشته، شب ها را با <شرح شطحیات> شیخ روزبهان گذراندم. کتاب عجیبی است، سر شار از رمز و راز عرفا و صوفیان.

آنچه گذشت

ت : یکی از ناظران آگاه در صحنه را در عکس روبرو مشاهده می فرمایید که همین پیش پای ما به عنوان سوغاتی از فرنگ رسیده بود. در عکس بالای صفحه هم بگردید پیدایش کنید.

پ : مجموعه مجسمه های جغد <علی دهباشی> آن قدر دیدنی و بانمک است که دلمان نیامد یکی از آن همه را به ثبت در تاریخ مطبوعات مملکت نرسانیم، پس رساندیم.

ق : خوش باد وقت مردم آزاد <خوراسگان کنجالبان>، بدجوری.

  مهناز عادلی

روزنامه اعتماد ملی، شماره ۴۵۴ به تاریخ ۱۵/۶/۸۶، صفحه ۸ (تپق)

************************************************

دوست فرهنگ پرور و کوشنده ما / علی بهبهانی

بیش از دو دهه است که با او دوستی دارم و حرمتش می گذارم. همیشه او را در تلاش و تکاپو دیده ام _ علی دهباشی را می گویم. از چشم اندازی که من می نگرم، او را در جرگه ی اندک شمار روزنامه نگارانی ست که توانسته اند _ از دوران مشروطیت تا امروز _ توفیقی رشک انگیز به دست آورند. شاید این گفته ی من تعارفی به گوش رسد، اما گواه مدعای من شرایط بسیار دشواری ست در زمینه ی طبع و نشر که شماری از ارباب مطبوعات را آشکارا از پای در آورده و یا ایشان را به دست شُستن از پیشه ی خود وادار کرده است.

دهباشی اما نه تنها نومید نشده، بل که به رغم همه ی شوخ چشمی های روزگار، بر استمرار کار خود سماجتی خجسته وار ورزیده است. نشر نزدیک به یکصد شماره ماهنامه ی کلک، شصت شماره بخارا، چندین جلد سمرقند، و یادمان ها و ویژه نامه های پُرشمار در بزرگداشت شخصیت های فرهنگی ی ایران و جهان، و برگزاری شب های بخارا در خانه ی هنرمندان کار هر کسی نیست. این همه را مزید کنید بر بیماری آسم و دشواری هایی عاطفی که گرده می شکنَد و علی نازنین ما نه تنها خم به ابرو نیاورده، بل که مردانه و نستوه وار بر تمامی مسائل چیره شده و بدخواهان را رسوا کرده است.

علی دهباشی خصایص و خصائل پسندیده ای دارد که از آن جمله اند تقدیم دوستی ها و بذل یاوری ها در هر زمینه ای که بایسته باشد و از دستش بر آید. نه تنها با همه ی اهل معرفت دوست و غمخوار ایشان است، بل که با بیشترِ پزشکان این دیار نیز آشنائی دارد؛ و هر گاه دوستی، نویسنده یی، و اهل فضلی _ خدای نخواسته _ دچار آسیبی شود، دهباشی بهترین راهنمای او برای مراجعه به پزشک است.

علی، در راه ترویج فرهنگ و ادب ایران، پوینده یی ست تیزگام و می کوشد تا فرهنگ جهان را نیز بیش از پیش به همدیاران خود بشناساند. برای او و شهاب نازنینش _ که اکنون جوانی بسیار آدابدان و هوشمند و نور چشم همه ی ماست _ روز از پی روز توفیق آرزو می کنم.

۷ تیر۱۳۸۶

علی دهباشی ، نگاهبان فرهنگ همروزگار ما/ سیمین بهبهانی

می گویند :« علی دهباشی، این روزها، سخت آزرده خاطر است، که جانش خسته ی تبرِ دشنام است.»

می گویم :« این « تبر» را من بارها… نه ده، نه صد، هزارها بار آزموده ام؛ دردی طاقت شکن دارد. با این همه، گویی که پشه ای هم مرا نگزیده است.!»

علی هم نه بید است که با بادی بلرزد، کاجی ست استوار که هرگز نلرزیده است.

خیلی جوان بود که به دیدارم آمد _ با کیفی سیاه که از پُرباری نزدیک به ترکیدن بود.

پرسیدم :« در انبان چه داری؟»

پاسخ داد :« مقالاتی از بزرگان ادب و هنر ایران و جهان که برای کلک گرد آورده ام.» و یک شماره از این نشریه را پیش رویم گذاشت. در واقع، کتاب بود و شباهتی به دیگر نشریات و مجلات نداشت. الحق ظاهری آراسته و زیبا داشت. بازش کردم و به صفحات نگاهی افکندم: از هر صاحب فضلی مقوله یی دیدم که مستلزم خواندن و بایسته ی دقت بسیار بود. « کتاب» را بستم و با حیرت به سراپای جوان نگاهی انداختم که چنین داعیه ای در سر پرورده است. و برایش آرزوی توفیق کردم و قول همکاری دادم. ( البته این را نیز در همین جا بیفزایم که بسیار پیش تر از آن هم، علی دهباشی با مجلات و جُنگ ها و فصل نامه ها و گاه نامه ها همکاری های ارزنده کرده و ویرایش های جانانه انجام داده بود: نام او را در بسیاری از این دفترها دیده و او را تحسین کرده بودم.)

« دفتر» نشریه ی کلک، سالیان بسیار، همان کیف سیاه بود که در دست علی دهباشی و همپای او خیابان های تهران و شاید شهرستان ها را می پویید و سرشار از نوشتارهای پژوهشی و شعر و ترجمه به چاپخانه می رفت و همه ی آن نوشتارها را مدون و زیبا به فرهنگمندان و فرهنگ دوستان تقدیم می کرد. نزدیک به صد شماره کلک، و شصت شماره بخارا، و چند شماره سمرقند، و شمار بس فراوانی از جشن نامه ها و یادنامه ها و مجموعه های ادبی و فرهنگی به تمهید ذهن چالاک دهباشی، همت شگرف او و گام های تیزپوی و استوارش تدوین و تقدیم گنجینه ی فرهنگ این مرز و بوم شده است.

دهباشی اگر با همین همت مُرغداری کرده بود، امروز ثروتش هنگفت بود. اما آفرین بر او که سالیان بسیار با بستگان خود در زیرزمینی تاریک و تنگ و آکنده از کاغذ و نوشته و نشریه به سر بُرد _ و شاید نفس تنگی مزمن او « هدیه» ی همان زیستگاهی باشد که جز با قلم کافکا به وصف در نمی آید.

سرانجام با تلاش خود و همت یکی دو تن از دوستان صاحب مسکنی شد که آن هم بر باد رفت! و داستانش بر سر هر بازار به جا ماند.

پسرم، علی جان دهباشی، خاطرت آزرده مباد! از دشنام و تهمت هم هراسی به دل راه نده؛ گاهی مایه ی تفریح خاطر است! اگر کم داری، من حاضرم به تو قرض بدهم که همه را، ثبت بر ورق پاره ها، در یک « گونی» جمع کرده ام. خیال دارم، اگر عمری باقی باشد همه را مدون کنم و به چاپ برسانم و در دسترس « خلق الله» بگذارم. گمان کنم منبع درآمد خوبی برای میراث دارانم به جا بگذارم.

ببخش که این« مختصر» [!] را با فرافکنی های عقده های خود به پایان رساندم. خودت بهتر می دانی که مانند همنام تو، علی ( پسرم) ، می انگارمت و چقدر دوستت دارم.

تیر۱۳۸۶

**************************************

 

روزنامه کارگزاران در تیرماه ۱۳۸۶ ( دوم تیرماه) ویژه نامه ای برای علی دهباشی منتشر کرد  . مروری می کنیم بر این ویژه نامه :

بعد از مرگم بگو / محمد هاشم اکبریانی

وقتی زنگ زدم که مطلب‌تان آماده شده اگر نیازی می‌بینید برایتان بفرستم تا نگاهی بیندازید، از آن سوی تلفن معلوم بود که در خیابان و در محل پر رفت و آمدی است. قبل از هر سخنی گفت که دارد می‌رود برای چاپ نشریه بخارا. اما ناگهان جمله‌ای گفت که بغض گلویم را گرفت، بغضی که یاد آن یقینا تا سال‌های سال همچنان همراه من خواهد بود. دهباشی گفت: «نشریه این شماره ۵۰۰ صفحه شده است. این را می‌گویم یادت باشد که حتما بعد از مرگ من بگویی. بگو دهباشی گفت من در سال ۱۰ شماره بخارا منتشر می‌کنم که هر شماره آن از صفحات یکسال بسیاری از نشریه‌ها بیشتر است. کدام نشریه است که همه شماره‌های آن در یک سال به اندازه یک شماره بخارا باشد؟ این را حتما بگو، خودم که نمی‌توانم بگویم ولی بعد از مرگم بگو.» اینکه چه جوابی به دهباشی دادم بماند ولی حرف او را از همین جا گفتم با این امید که سال‌های سال زنده باشد.

گپ کارگزاران با علی دهباشی در کافه تیتر / یاسین نمکچیان

جمالزاده باور نمی کرد من دهباشی ام

سالی بود که با جمالزاده نامه‌نگاری داشتم. یادم می‌آید دوران جنگ بود که یک روزکاغذی از جمالزاده دریافت کردم که از من خواسته بود برای دیدارش به ژنو بروم. نوشته بود آفتاب لب بام هستم و بیا که تو را ببینم. برایش نوشتم که مملکت گرفتار جنگ است و‌ امکان سفر بسیار دشوار. نوشت که عکسی از خودم برایش بفرستم. این کار را کردم. پاسخ داد که من عکس خودت را خواستم و تو عکس فرزندت را فرستاده‌ای! تصور می‌کرد باید حداقل ۷۰ سالی داشته باشم. این را در نخستین دیدارمان در ژنو تکرار کرد!»
علی دهباشی چهل و چند ساله است. با قدی نه چندان کوتاه و نه چندان بلند. کمتر کسی چشم‌هایش را بی‌عینکی که روی صورتش سنگینی می‌کند، دیده است. آرام و بریده بریده حرف می‌زند. با دهان تنفس می‌کند. گرفتار آسم شدید است که حتی در راه رفتن آرام دستخوش تنگی نفس می‌شود. صدای خس خس به وضوح از سینه‌اش شنیده می‌شود.
قدیمی‌ها او را از «شب‌های شعر انستیتو گوته» و بعد مجله «آرش» می‌شناسند. و جوان‌ترها با سردبیری او در هفت سال انتشار مجله «کلک» و سردبیری در «طاووس» و «سمرقند» و حالا «بخارا». دهباشی در اشاعه ادبیات معاصر چهره‌ای قابل اعتناست و به راحتی نمی‌توان از کنار نامش گذشت. و همه اینها بهانه‌ای شد تا چندی پیش در یک غروب با او در کافه تیتر دور هم جمع شویم و خاطرات به یاد ماندنی چندین دهه را مرور کنیم.
«همیشه از زندگی یکنواخت و عادی گریزان بودم و بعد از افسردگی می‌ترسیدم. شاید از هیچ چیزی به اندازه افسردگی وحشت نداشته باشم. برای همین همیشه خود را درگیر کار می‌کنم. تصور آینده در بخشی از زندگی برایم هولناک است. تصور آینده‌ای که شما را دلگرم کند، وجود ندارد. به نوعی در خلاء رها شدن پیش می‌آید و انواع گرفتاری‌ها و حوادث پیش‌بینی نشده که هر کدامش برای از پا انداختن آدم کافی است.»
ساعت هنوز چهار بار از ظهر نچرخیده است، ‌اما خیلی‌ها رسیده‌اند. خیلی‌هایی که چهره‌هایشان آشناست و می‌خواهند از زبان دهباشی روایت سال‌های «در راه» او را بشنوند. کسانی مثل اسدالله ‌امرایی، یوسف علیخانی، ترانه مسکوب، رامین مستقیم، رضا ولی‌زاده، سهیلا تابنده، علی محمد مسیحا و… که سطور بالا پاسخ دهباشی به محمد هاشم اکبریانی شاعر است که می‌خواهد بداند او انرژی این همه فعالیت را چگونه به‌دست می‌آورد.
«من این شانس را داشتم که از نوجوانی، یعنی از همان زمانی که در چاپخانه مسعود سعد کار می‌کردم با نویسندگان بزرگی مثل انجوی شیرازی، بهرام صادقی، اسلام کاظمیه، غلامحسین ساعدی و…. رفت و آمد داشته باشم و در سال‌های بعد چه با مکاتبه یا دیدار با جمالزاده، صادق چوبک، بزرگ علوی، دکتر زرین‌کوب، دکتر غلامحسین یوسفی و تقی مدرسی آشنا شدم و همین آشنایی‌ها نقش بسیار مهمی در زندگیم داشت.
این عشق به خواندن و دانستن برمی‌گردد به دورترها. یادم است که ششم ابتدایی بودم و آن زمان‌ها مجله «کیهان بچه‌ها» را می‌خواندم، شاید بهتر باشد بگویم می‌بلعیدم. صبح روز انتشار که بیشتر شنبه‌ها بود دو ساعت زودتر کنار دکه می‌نشستم تا مجله برسد و در سال‌های بعد همین حرص و شوق پای دکه در مورد مجلاتی همچون: «سخن»، «یغما»، «نگین»، «رودکی»، «فردوسی» و… پیش‌ آمد. آنقدر پول توجیبی نداشتم که همه این مجلات را تهیه کنم. بنابراین با صاحب دکه قرار گذاشته بودم و مجله را با پرداخت مبلغی کم کرایه می‌کردم. راستی تا یادم نرفته بگویم وقتی نخستین‌بار جمالزاده را در ژنو دیدم باز هم تردید داشت. که آیا خودم هستم. می‌گفت مگر می‌شود تو دهباشی باشی؟ آخه سنی نداری؟ به شوخی پاسپورتم را نشانش دادم و…»
رضا ولی‌زاده سوال بعدی را اینگونه مطرح می‌کند: شما چند ساعت از شبانه روز را استراحت می‌کنید؟
«زمستان‌ها وضعیت چندان مساعدی ندارم. آلودگی هوا به علت وارونگی و سرما آسم را تشدید می‌کند و حداقل هفته‌ای یکبار کارم به اورژانس می‌کشد. ‌اما در هر شرایطی ساعت پنج صبح کار را آغاز می‌کنم و اگر این آسم لعنتی اجازه بدهد تا نیمه شب می‌توانم کار کنم. نفس هم که نیاید باید خود را ببندم به کپسول اکسیژن تا قدری آرام بگیرم. آسم بیماری لوکسی است و خیلی مراعات باید کرد که با کار ماها جور درنمی‌آید. مثلا «استرس» یکی از عوامل موثر در تشدید آن است که می‌بینید که چقدر آرامش! دارم!»

روایت یک سرنوشت
یک اتفاق ناگهانی کافی است تا همه چیز زندگی آدم را عوض کند. اتفاقی که با نخستین جرقه نمی‌دانی به کجای دنیا پرتت می‌کند و چه جاده‌هایی را پیش پایت می‌گذارد. شنیدن روایتی کوتاه از آن اتفاق ناگهانی که دهباشی را در مسیر پرفراز و نشیب این زندگی قرار داد خالی از لطف نیست.
«دایی من عاشق سروده‌های سیاوش کسرایی بود و دو شعر او «آرش» و «غزل برای درخت» را با هیمنه خاصی بلند بلند می‌خواند. صدایش را هنوز می‌شنوم که:
تو قامت بلند تمنایی ‌ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ‌ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ‌ای درخت.

من با زمزمه‌های دایی‌ام به شعر فارسی علاقه‌مند شدم و بعد شعر غزل برای درخت کسرایی باعث شد که مطالبی درباره درخت و طبیعت و این جور چیزها جمع‌آوری کنم و به‌صورت یک مقاله همراه شعر فرستادم برای مجله «شکار و طبیعت» که مسابقه مقاله‌نویسی درباره طبیعت و اینجور مسائل گذاشته بود. چندی بعد نامه‌ای آمد که فلان روز و فلان ساعت به دفتر مجله بیایید و برنده جایزه مقاله درباره طبیعت شده‌اید. خودم تنهایی نمی‌توانستم بروم. با مادرم رفتیم. تشویقم کردند. یک قلم خودنویس جایزه دادند و بعد عکسم را در مجله چاپ کردند. یادم است که مادرم بعد از این جایزه مجله شکار و طبیعت بود که قدری مرا جدی گرفت و از آن به بعد دیگر به‌خاطر انبوه کاغذ و کتاب در خانه سرم غر نمی‌زد. خلاصه نگاهش به ما عوض شد.
سال اول دبیرستان بودم که ادبیات برایم اهمیت زیادی پیدا کرد. دبیرستان دکتر خانعلی می‌رفتم. کتابخانه مدرسه را درست کردیم و گروهی تشکیل دادیم با عنوان «گروه ضدجهل». جلسات کتابخوانی داشتیم و هر چقدر سر کلاس‌های ریاضی، فیزیک و شیمی منزوی بودم سر دروس عربی، فارسی، انشا و تاریخ صحنه گردان بودم و حضور چشمگیری داشتم و مورد توجه معلمان این رشته‌ها. سرانجام به‌خاطر اینگونه فعالیت‌ها از دبیرستان دکتر خانعلی تبعیدمان کردند به دبیرستان فردوسی که در بالای شهر بود، یعنی اینکه در آن ناحیه ثبت نام نکردند و…»

آدمی تنهایی بزرگی است
جغد موجود بسیار تنهایی است. تنهایی‌اش آنقدر غم‌انگیز است که می‌رود بر ویرانه‌ای می‌نشیند و غمگینانه مویه می‌کند. از این سو ذات آدمی تنهاست و همیشه انسان با این غم بزرگ دست و پنجه نرم می‌کند و شاید به این خاطر است که علی دهباشی علاقه زیادی به جغد دارد و مجموعه‌ای از مجسمه‌های کوچک و بزرگ از جغد را جمع‌آوری کرده است. یکی از میهمانان کافه تیتر جغد سنگی کوچکی را برای او هدیه آورده است و کسی در این میان از دهباشی می‌پرسد: کار تا چه اندازه به زندگی شخصی شما ضربه زده است؟
«اولا من هیچ‌وقت به یاد ندارم وقت آزاد به آن مفهوم که – نمی‌دانم چه کنم؟ – داشته باشم. همیشه کارهایی در دست داشتم که باید انجام می‌دادم. زندگی شخصی من هم به نوعی با زندگی کاری‌ام درهم تنیده شده و قابل تفکیک نیست و این همه در طول سالیان سال شکل گرفته و زندگی خاصی را به‌وجود آورده که لطف و حسن خودش را دارد و گرفتاری‌هایش هم البته هست. ولی در مجموع از کارکردن لذت می‌برم و…»

اعتمادی وجود ندارد
مجله کلک با سردبیری و اداره آن توسط دهباشی در مدت هفت سال ۹۴ شماره منتشر شد که پس از ماجراهایی سرانجام آقای سردبیر ترجیح می‌دهد خودش‌امتیاز نشریه بگیرد که اینگونه بخارا به میدان آمد:
« در خیابان به قیافه آدم‌ها که نگاه می‌کنم دنبال کسی می‌گردم که بشود با او یک انتشاراتی راه بیندازم یا مجله‌ای منتشر کنم. پروفسور ایران‌شناس، جری کلینتون که به ادبیات ایران وابستگی شدیدی داشت، در نیوجرسی به من می‌گفت هر وقت ۴ نفر ایرانی دور هم جمع می‌شوند مشخص است که می‌خواهند مجله منتشر کنند و اگر یونانی‌ها دور هم جمع شوند می‌خواهند رستوران راه بیندازند و من در پاسخش گفتم این هم از وجه خوبی ایرانی‌هاست. در پاریس اکثر زیراکسی‌ها که به نوعی با فرهنگ و چاپ همسویی دارند ایرانی‌اند و صاحبان دکه‌های سیگار فروشی عرب.»
بخارا همیشه زود می‌رسد ‌بی‌هیچ تاخیری. درست عکس بسیاری از نشریات فرهنگی ما که تبدیل به گاهنامه شده‌اند. نویسندگان بخارا از شخصیت‌های درجه اول ادبی و فرهنگی هستند و کمتر در جایی از آنها مقاله‌ای می‌خوانید و به سختی حاضر به همکاری با نشریات هستند.
«افتخار من و مجله بخارا این است که استادانی مثل دکتر شفیعی‌کدکنی، دکتر فولادوند، آیدین آغداشلو، دکتر ژاله آموزگار و ایرج افشار بخارا را از معدود نشریاتی می‌دانند که حاضرند با آن همکاری کنند. در آسمان فرهنگ ایران تعداد استادان درجه اول بسیار نادر است و بخارا موفق شده اعتماد این اساتید را به مجله جلب کند و سعی کردیم حرمت و شأن این نویسندگان را حفظ کنیم.»
یاسر محمدپور از حرف و حدیث‌هایی درباره کاستی‌های مجله انتقاد می‌کند و دهباشی پاسخ می‌دهد:
« شما هر کاری که می‌کنید با کاستی‌هایی همراه است و این نکته جزء لاینفک هر پروژه‌ای است، به قول معروف دیکته ننوشته غلط ندارد. شما از بیرون نگاه می‌کنید ‌اما کسی که در گود باشد می‌داند که ما با چه مشکلاتی کار می‌کنیم. قطعا هنوز شماره ایده‌آل بخارا را منتشر نکرده‌ام. برای اینکه بسیاری از‌ امکانات فراهم نیست. ایده‌آل من انتشار نشریه‌ای است که ویراستار فارسی و انگلیسی زبان داشته باشد. این شرایط حرفه‌ای است. وقتی من نیمه‌شب مقاله‌ها را تصحیح می‌کنم و صبح به چاپخانه می‌رسانم و بعدازظهر کارهای دیگرش را انجام می‌دهم نباید انتظار دیگری داشت و به خاطر مثلا چند غلط چاپی حکم بی‌لیاقتی سردبیر را صادر کرد. این چیزها توجیه نیست من کتاب یادنامه پروین اعتصامی را چاپ می‌کردم که یک فرم چاپی فهرست در لیتوگرافی جا ماند و بعد از صحافی متوجه شدم و هر چه به ناشر گفتم آن ۱۶ صفحه را چاپ کند و به کتاب اضافه کند، قبول نکرد. بعد از اینکه کتاب درآمد یکی از منتقدان چنان پوستی از ما کند و نوشت چرا منابع کار نوشته نشده. به این کار نداشت که در فهرست اول کتاب عنوان ‌آمده و در آخر کتاب یک فرم افتاده است.

نمی خواهد به کسی سیلی بزنید؟!
یوسف علیخانی نویسنده کتاب «قدم بخیر مادربزرگ من بود» و اثر تحقیقی و ارزشمند «عزیز و نگار» اگرچه سال‌های زیادی است دهباشی را می‌شناسد و در موارد متعددی با او همکاری داشته است، ‌اما به خاطر اینکه خیلی از حرف و حدیث‌ها روشن شود این بحث را پیش می‌کشد که خیلی‌ها معتقدند دهباشی از جایی حمایت می‌شود و میهمان صبور گروه ادب و هنر روزنامه کارگزاران با خونسردی پاسخ می‌دهد:
«راستش در این مملکت لازم نیست شما به کسی سیلی بزنید تا با شما دشمن شود کافی است که خانه‌تان را رنگ بزنید، بقیه می‌گویند فلانی از کجا آورده خانه‌اش را رنگ زده. در این مملکت کافی است در یک زمینه موفق شوید آن وقت با یک طیف از حسود، بخیل و تنگ‌نظر روبه‌رو می‌شوید. وقتی من سردبیر کلک بودم غیر از کیف دستی‌ام دفتر دیگری نداشتم و با این شرایط مجله را هر ماه منتشر می‌کردم. و عده‌ای پچ پچ می‌کردند که «حاکمیت» پشت سر اوست و هرازگاهی به خاطر گرفتاری آسم در بیمارستان بودم و مثلا یک ماه انتشار مجله عقب می‌افتاد همان عده می‌گفتند، از اول ما می‌دانستیم دهباشی این کاره نیست. یا اینکه ….
ما بیشترین ضربه‌ها را از خودمان می‌خوریم. «نقد» وجود ندارد. هرچه هست تسویه‌حساب است، عقده‌گشایی است و از این قبیل. وقتی که دق کردی و مردی آن‌وقت همه آدم‌هایی که چشم دیدنت را نداشتند صف اول مجلس ترحیم به‌عنوان صاحب عزا ردیف می‌ایستند. خیلی شانس بیاوری بعد از سه، چهار سکته مغزی و قلبی رهایت کنند و روی صندلی چرخدار ازت تجلیل کنند. بی‌خود نیست که در فرهنگ ما گفته اند: «از ماست که بر ماست».
من صبح به صبح که صندوق پستی‌‌‌ام را باز می‌کنم تعداد زیادی نامه رسیده است که اکثر آنها شعر است و مثلا نوشته‌اند مدیر سربلند و سرفراز مجله بخارا ۱۰ قطعه از سروده‌هایم را همراه عکس فرستادم که چاپ کنید. پس از مدتی نامه دوم می‌آید که
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم
امیدوارم در شماره آینده از آن سروده‌های اصیل بنده که انسان معاصر و بحران روحیش را به تصویر می‌کشد چاپ کنید. بعد نامه سوم که می‌آید از ابتدایش فحش نوشته شده است. اگر تمام مجله بخارا را شعر چاپ کنیم باز هم عده‌ای بی‌نصیب می‌مانند که همین عده که شعر یا مقاله‌شان چاپ نمی‌شود برای دشمنی کافی‌اند. یک گروه از دشمنان بالقوه آنهایی هستند که شعر یا داستانش را چاپ نمی‌کنیم.»

شب‌های بخارا
دهباشی همیشه در حرکت است؛ یا مجله منتشر می‌کند یا کتاب، ‌اما یک کار مهمتری در این مدت انجام داده که خیلی هم طرفدار پیدا کرده است. «شب‌های بخارا» دیگر مخاطبان خود را یافته است. این شب‌ها تمامی زمینه‌های فرهنگ، هنر و ادبیات را دربر می‌گیرد، آن هم در بالاترین سطح . «شب مولانا» را سالروز تولد مولانا با سخنرانی مهمترین مولوی‌شناس یعنی دکتر محمدعلی موحد برگزار کرد. «شب اومبرتو اکو» که خود اکو پیام هم فرستاده بود با سخنرانی دکتر محمد صنعتی و «شب محمود درویش» شاعر فلسطینی با سخنرانی موسی اسوار برگزار شد. بخشی از برنامه‌های این شب‌ها برمی‌گردد به مناسبت‌هایی خاص، مثلا در «شب رضا سیدحسینی» جشن ۸۰ سالگی‌اش را جشن گرفتند، یا «شب بهرام بیضایی» به مناسبت سالروز تولدش بود. «شب مهندس همایون خرم» به مناسبت آغاز شصتمین سالگرد فعالیت هنری وی در عرصه موسیقی بود. یا «شب ابن‌عربی» و….
«سابقه این شب‌ها برمی‌گردد به زمانی که من در مهرماه ۱۳۵۶ در جریان برگزاری «شب‌های شاعران و نویسندگان ایران» مسوول برگزاری نمایشگاه کتاب‌ها و دست‌خط‌های صمد بهرنگی، جلال آل‌احمد و دکتر علی شریعتی بودم که در محل انستیتو گوته برگزار می‌شد و یادم است که مرحوم دکتر غلامحسین ساعدی خیلی مرا در این کار تشویق کردند. پس از آن در سال‌های بعد جلسات «چهارشنبه شب‌ها» را داشتیم و بعد جلسات دیگر. برخی از شب‌های بخارا را موضوعی کردیم مثلا «شب ادبیات افغانستان»، «شب ادبیات آشوری»، «شب ادبیات سوئیس» یا «شب ادبیات ارمنی» که در پیش داریم. بعضی از مناسبت‌های شب‌های بخارا هم به مناسبت انتشار کتاب یا مجله است. کتاب «دریای پارس» اثر منوچهر طیاب که درآمد شبی را به این مناسبت برگزار کردیم. یا «شب ابن‌عربی» به مناسبت انتشار کتاب «فصوص‌الحکم» توسط دکتر محمدعلی موحد بود. یا «شب ماندلشتایم» یا «هانا آرنت» به‌خاطر انتشار ویژه‌نامه بخارا در مورد این دو نفر بود شب هانا آرنت چیزی از آنچه که در دنیا به مناسبت صدمین سالگرد تولد آرنت برگزار شد کم نداشت. دو شخصیت برجسته و متخصص فلسفه یعنی دکتر فولادوند و خشایار دیهیمی سخنرانی کردند. این شب‌های بخارا تمامی زمینه‌های فرهنگی،‌ ادبی و هنری ایرانی و خارجی را در برمی‌گیرد و ‌امیدوارم دوام پیدا کند. تا حالا که خانه هنرمندان ایران نهایت همکاری را با ما کرده است و ما هم تلاش کردیم در چارچوب موازین قانونی مملکت این کار را پیش ببریم. تا چه پیش آید….
شب‌های بخارا اثرات مثبتی در زمینه‌های فرهنگی داشته است. بعد از شب‌های بخارا بود که دیدیم «شب کارگردان‌ها»، «شب موسیقی ایرانی»، «شب نقاشی ایران» یا «شب شیشه‌ای» راه افتاد.

طلبه‌ای که ما را با عصر مدرن پیوند زد
مجله بخارا «سایت» هم دارد. شاید پربیننده‌ترین سایت یک مجله ادبی باشد. قصه راه‌اندازی سایت بخارا مثل باقی حرف‌های دهباشی شنیدنی است.
«روزی کسی به بخارا تلفن کرد و گفت شما با این مجله به این خوبی چرا سایت ندارید. گفتم حقیقتش با اینترنت و از این قبیل آشنایی ندارم و بعد هم هزینه این کارها را نداریم. خلاصه با بهانه‌های من کوتاه نیامد و اصرار کرد که حیف است بخارا بدون سایت باشد. گفت که بخارا هزینه خاصی نمی‌پردازد و خودم کارها را سامان خواهم داد. تسلیم محبت و صمیمیتش شدم. گفت یک دیسکت از مقالات آخرین شماره با پست بفرستید برایم. گفتم کجا. نشانی‌اش را در قم داد. به هر حال فرستادم و یک‌ماه بعد سرشبی بود که تلفن کرد که فلانی سایت شما نشانی‌اش این است و بروید با این مشخصات ببینید. پسرم شهاب راهنمایی کرد و دیدیم و خوشحال از اینکه دارای سایت شدیم و بعد هر شماره دیسکتی می‌فرستادیم و بعد او به ما تلفن می‌کرد. دوستان می‌گفتند هر که هست یک طراح حرفه‌ای است و کارش را بلد است و خیلی خوب سایت بخارا را درست کرده است. در هر تماسی قول دیدار با یکدیگر می‌گذاشتیم که او گرفتار بود و میسر نمی‌شد. یک روز در جریان صفحه‌بندی شماره ۳۲ مجله بودیم. طلبه جوانی از در وارد شد و خودش را طباطبایی معرفی کرد. گفتم بفرمایید!‌ امری داشتید؟ گفت من همان طباطبایی هستم که سایت بخارا را درست کردم. با تعجب پرسیدم شما آخر در کسوت روحانی و اینها چطور در این زمینه هستید؟ گفت مگر اشکالی دارد. بعد متوجه شدم ایشان فرزند دانشمند کتاب‌شناس سید عبدالعزیز طباطبایی است که در جهان کتاب‌شناسی اسلام شهرت جهانی دارد و مدیر سایت بخارا هم فعلا سیدعلی طباطبایی یزدی است که از طلاب دانشمند حوزه علمیه است و اهل قلم.»
جمعیت کافه تیتر نسبت به لحظه‌های آغاز دیدار با دهباشی بیشتر شده است. همین‌طوری او از کارهای مختلف می‌گوید و ما هم به خاطرات شیرینش گوش می‌دهیم و فکر می‌کنیم که این بار برعکس همیشه ما صیاد را به دام انداخته‌ایم چرا که دهباشی همواره با کسانی گفت‌وگو کرده است که ستاره‌اند و برای آنها بزرگداشت ترتیب داده است. جشن‌نامه فریدون مشیری، عبدالحسین زرین‌کوب، دکتر جلال خالقی‌مطلق، اسماعیل فصیح، مهرداد بهار، فریدون آدمیت و…
دهباشی کارهای نیمه‌تمام زیادی دارد که باید آنها را سامان بدهد، از کتابی که برای ابراهیم گلستان آماده کرده است، از مقدمه‌ای که باید برای دو جلد نامه‌های مینوی بنویسد، ویژه‌نامه سوزان سانتاگ که در دست ویرایش است و….
غروب است. سیاهی آسمان را پوشانده و کلاغ‌ها کم‌کم به خانه‌هایشان برمی‌گردند و گرچه ادامه حرف‌ها همچنان شیرین است، ‌اما مجبوریم بحث را نیمه کاره به پایان برسانیم و بنویسیم. دهباشی آنقدر کارهای مثبت در حوزه فرهنگ و ادبیات معاصر انجام داده است که این دیدار جبران گوشه‌ای از زحماتش نیست.
«من همیشه نخستین کسی هستم که انتشار مجله یا نشریه‌ای را تبریک می‌گویم و سالگرد انتشار این همکاران را جشن گرفتم. چون تصور می‌کنم این چند تا نشریه ادبی اگر با هم همکاری نکنند چه باقی می‌ماند؟ به هر حال من جاه طلبی‌های خودم را دارم و آنقدرها هم فروتن نیستم و فکر می‌کنم طبیعی‌ترین جاه طلبی‌ها، جاه طلبی‌های فرهنگی است و من آرزوی انتشار صدمین شماره بخارا را دارم. که گفته‌اند: آرزو بر جوانان عیب نیست.»

 من و علی دهباشی/ رضا سیدحسینی

علی این روزها کمی تلخ است. تلخ نه عبوس و بداخلاق، بلکه ساکت و مودب و سخت فعال. حقیقت این است که دیگر مثل گذشته خندان نیست و از شوخی‌های مداومش درباره دوستان و گاهی درآوردن تقلید بعضی‌ها خبری نیست. او هم مثل من تاوان ساده‌لوحی‌ها و خوش‌باوری‌هایش را پس می‌دهد. حیف که این خوش‌باوری‌ها و اعتماد به نیکدلی مردم پوست از کله هر دو ما کند. من روزی که هست و نیستم را در اختیار دوست فرهیخته و خوش‌سابقه گذاشتم تا به اصطلاح در کار نشر این مملکت‌کاری بکنیم و واقعا هم‌کاری کردیم که اگر ادامه پیدا می‌کرد بی‌نظیر بود، هرگز تصور نمی‌کردم که آن دوست فرهیخته در برابر وسوسه پول، هم آن کار کارستان را فدا کند و هم‌دوستی چندین و چندساله را. علی هم به شکل دیگری دچار همین خوش‌باوری شد. در هر حال هر دو باختیم. حیف که سال‌های زندگی گذشته است و ما یک بار دیگری به دنیا نمی‌آییم که به قول معروف حتی به چشم خودمان هم اعتماد نکنیم…
و باز هم شباهت دیگری بین خودم و علی دهباشی می‌بینم هرچند که من به هیچ‌وجه قدرت و سخت‌کوشی او را ندارم ولی در هر حال سرگرمی‌هایمان لااقل برای انصراف خاطر جالب است. من که ضربه بدتری هم خورده بودم و حال و حوصله حتی ترجمه‌کردن را نداشتم، سال‌های عمرم را صرف انواع دایره‌المعارف کردم.
فرهنگ آثار (که بحمدالها تمام شد) همکاری با فرهنگ آثار ایرانی و اسلامی و بالاخره دایره‌المعارف هنر و ادبیات برگرفته از دایره‌المعارف اورنیورسالیس که جلد اولش درآمده و بقیه مجلداتش معلوم نیست چه سرنوشتی داشته باشد.
و علی هم که زمانی به‌جز انتشار مجله کلک و بعد بخارا و کتاب‌هایی که به مناسبت‌هایی در می‌آورد، در آن سال‌ها فقط سنگ صبور نویسندگان و هنرمندان سالخورده و به پایان راه رسیده بود، در این سال‌های سخت و دردناک که شاید هر کسی را از کار و زندگی ناامید می‌کرد، مسوولیت معرفی و بزرگداشت نه‌تنها نویسندگان و هنرمندان ایرانی، بلکه برجسته‌ترین چهره‌های ادبیات جهان را به ایرانیان به‌عهده گرفت. درباره هر یک از آن بزرگان جلسه مفید و آموزنده‌ای در خانه هنرمندان تشکیل داد و از دانشمندان آشنا با آن فرزانگان و کارهای آنان دعوت کرد که درباره آنها سخنرانی کنند و بعد هم همه آن سخنرانی‌ها را به‌اضافه مطالب مفید دیگری در یک شماره مخصوص بخارا منتشر کرد و این کار هنوز هم ادامه دارد و من معتقدم که ارزش آنها کمتر از دایره‌المعارف‌ها نیست.
علی جان چه باید کرد. دنیا چنین است و مردم چنان. تو هنوز جوانی و مثل من به پایان راه نرسیده‌ای. مبادا یک‌بار دیگر اعتماد کنی. موفقیت‌های فراوان برای تو آرزو دارم

به آنچه از دست داد شهرت ندارد/ دکتر قمر آریان

نوشتن برایم دشوار است. مدتی است که بیماری توانم را گرفته و کارهایی را که در دست داشتم متوقف شده، ولی خدا را شکر می‌کنم که از خواندن باز نماندم و همه مطالب شماره‌های اخیر بخارا را خواندم و سردبیر لایق آن را تحسین کردم.
من علی دهباشی را از زمانی که نوجوانی بیش نبود می‌شناسم. تصور می‌کنم اوایل دهه ۵۰ بود. نمونه‌های حروفچینی شده کتاب «از کوچه رندان» همسرم [دکتر زرین‌کوب] را برای تصحیح به منزل ما می‌آورد و می‌برد. ادب، تواضع، متانت و تیزهوشی دهباشی من و همسرم را تحت‌تاثیر قرار داد.
باز یادم است سال‌ها پیش که من و همسرم برای یک‌سالی در لندن بودیم دکتر زرین‌کوب تمام وقت مشغول نوشتن کتاب «روزگاران» (تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت) بود. دهباشی برای کنفرانس ایران‌شناسان به اروپا آمده بود و بعد مدتی هم در کتابخانه‌ای در لندن کار می‌کرد.
بیشتر بعدازظهرها را با هم می‌گذراندیم. در این دیدارهای مشترک دکتر زرین‌کوب بخش‌هایی از کتاب را می‌خواند. دهباشی اصرار داشت که همسرم دوره پهلوی را هم بنویسد. کتاب تا پایان قاجاریه ختم می‌شد. دکتر زرین‌کوب تمایل نداشت و می‌گفت: تحمل وجود ندارد. آنچه را که من می‌خواهم بنویسم طرفداران و مخالفان سلطنت را راضی نخواهد کرد و حوصله جار و جنجال ندارم.
سرانجام این علی دهباشی بود که همسرم را مجاب کرد که این فصل را نوشت که حتما خوانده‌اید. اتفاقا همان‌طور که همسرم حدس می‌زد شد. ولی جوانان با یک نگاه تاریخی بدون تعصب به یک دوره تاریخ ایران آشنا شدند.
اگر بگویم که مجله کلک و بخارا تنها نشریه فارسی بود که من و زرین‌کوب می‌خواندیم اغراق نکرده‌ام. دکتر زرین‌کوب و من به صداقت، کوشش و تلاش دهباشی در عرصه فرهنگ اعتقاد داشتیم.
حوادثی در زندگی دهباشی و فرزندش پیش آمد که فوق‌العاده نگرانش بودیم. ولی می‌بینم که با چه متانت و سکوتی این موج سهمگین را پشت سر گذاشته است.
دهباشی به آنچه که از دست داد شهرت نداشت. او را به کار، اخلاق و سخت‌کوشی می‌شناسند و سال‌ها چنین باد.

فرهنگ پرور بزرگ و فروتن / بهاءالدین خرمشاهی

بزرگی در بزرگواری است. برجسته‌ترین صفت از صفات جمیل و مکارم اخلاق استاد علی دهباشی فروتنی اوست که خود مجمع‌الفضایل است. فضل را همه می‌توانند داشته باشند، اما فضیلت –که به قول اسپینوزا خود پاداش خویش است- نایاب است و از این روی غنیمت است و اساس فرهنگ همانقدر که بر دانش استوار است، بر اخلاق تکیه دارد.
حدود ۲۵ سال پیش بود که با جناب دهباشی در دفتر نشر تیراژه، واقع در مقابل دانشگاه تهران نزدیک به خیابان دانشگاه آشنا شدم. همواره سرش رو به پایین و در حال خواندن نمونه‌های چاپی بود. هر کس از اهل قلم و کتاب دوره‌ای از عمر حرفه‌ای‌اش را در نمونه‌خوانی یا ویراستاری و آماده‌سازی متن نگذرانده باشد، نمی‌توان اهل نشر و اهل کتاب خوب و پیشرفته‌ای باشد یا بشود. این حرفه فروتنی‌آور/ آموز را در دو ناشر بزرگ و پیشتاز چند دهه اخیر ایران از یک، دو دهه پیش از انقلاب تا امروز هم دیده‌ام، مرادم استادان فرهنگ نشر و نشر فرهنگ علیرضا حیدری (مدیر نشر خوارزمی) و رضا جعفری (مدیر نشر نو/ فرهنگ نو) هستند.
باری سختکوشی حتی برای نوابغ هم ضرورت دارد و بعضی نبوغ را حاصل سختکوشی فوق‌العاده شمرده‌اند. البته عکسش درست نیست. یعنی هر نابغه‌ای لاجرم سختکوش عظیمی است، اما هر سختکوشی لزوما نابغه نیست و فرهنگ ما، فرهنگ امروز جهان به انسان‌های سختکوش و فروتن و اخلاقی بیشتر نیاز دارد تا به نابغه و نبوغ که آمد/نیامد دارد.
آقای دهباشی از فرهیختگان، فرهنگ‌سازان و فرهنگ‌پروران برجسته و بنام امروز ایران است. او قهرمان بزرگداشت و نکوداشت گرفتن برای فرزانگان امروز است. شاید با مدیریت کم‌نظیر او بیش از یکصد مجلس بزرگداشت برای بزرگان برگزار شده باشد. او بیش از ۳۳ جشن‌نامه و یادنامه جمع و تدوین و منتشر کرده است. اینک و اینجا اندکی به او خسته نباشید، گفته می‌شود. بنده در حدود ۱۰ سال پیش خدمت ایشان گفتم جناب دهباشی، همشهری و همکار عزیزم، شما ده‌ها مصاحبه با اهل فرهنگ و هنر انجام داده‌اید، اجازه بدهید بنده یک مصاحبه (و در دلم گفتم بلند بالا) با شما انجام دهم. خندید و سرفه‌ای کرد و اندکی رنگ به رنگ شد که همه علامات همان فروتنی بزرگوارانه یا بزرگی فروتنانه او بود و هیچ نگفت. با اصرار من جلسه اول و فقط جلسه اول این مصاحبه برگزار شد و سپس به شیوه کامران فانی طفره رفت.
دریغا که مجال سخن تنگ است. دهباشی بیش از پانزده سال است که مهمترین نشریه ماهانه فارسی یعنی کلک و سپس بخارا را منتشر می‌کند که بنده به حق و بدون مبالغه آن را نشریه ملی امروز ایران و در بردارنده جدی‌ترین مباحث ایران‌شناسی و شعر و ادب فارسی و مصاحبه‌های خواندنی و ماندنی ارزیابی کرده‌ام. بیش از صد شماره کلک و ۵۰ شماره بخارا. دستش درد نکند که شعار و شیوه او «رنج خود و راحت یاران طلب» است.

پس از چهل سال جان کندن/ محمد گلبن

بیایید تخم بی‌ایمانی در دل خدمتگزاران فرهنگ این مرز و بوم بکاریم. بیایید قدر کسانی را که مانند علی دهباشی ۴۰ سال بار سربلندی فرهنگ ایران را به دلش کشیده، بدانیم.
بیایید تیزک بازی و خود فریبی را از عرصه فرهنگ ایران دور کنم.
علی دهباشی پس از ۴۰ سال جان‌کندن برای دوام و بقای زبان فارسی جز یک نفر بیمار چه اندوخته‌ای دارد که هر روز به پاس خدماتی که به فرهنگ ایران و رجال ایران می‌کند او را به باد دشنام می‌گیریم. علی دهباشی با همین تن بیمار دارد برای فرهنگ ایران کار چند وزارتخانه عریض و طویل را می‌کند و از هیچ‌کس و جا هیچ‌گونه چشمداشتی ندارد.

از جریانی طرفداری نمی کند/ حسن انوری

بدون تردید مجله کلک و بخارا خلائی را در جامعه مطبوعاتی و فرهنگی دنیای پارسی‌زبان پر می‌کند. مجله‌ای که نه تنها در داخل و در اقصی نقاط کشور بلکه در خارج از کشور نیز خواننده و خواهان دارد. تلاش پیگیر مدیر مسوول و سردبیر نستوه مجله آقای علی دهباشی را در این میان باید ارج نهاد و ستود. وقتی برای تالیف فرهنگ مشاهیر معاصر ماخذ را بررسی می‌کردم، دیدم دهباشی با دقت تمام وصایات معاصران را درج کرده است. بی‌آنکه در این کار از جریانی طرفداری کند یا جریانی دیگر را مطرود بدارد. سرمقاله‌های مجله به قلم هوشنگ دولت‌آبادی و مقالات و ترجمه‌های وزین دکتر فولادوند، پاره‌های ایران‌شناسی ایرج افشار، اختصاص بعضی از شماره‌های مجله به نویسندگان درجه اول جهانی از مطالب و مسائلی هستند که نظیر آنها را در مطبوعات دیگر کمتر می‌توان سراغ گرفت.

درودی گرم بر علی دهباشی/ جلال خالقی مطلق

مدت‌ها بود که هر وقت به علی دهباشی می‌اندیشیدم بی‌اختیار به یاد حبیب یغمایی می‌افتادم، ولی علت آن را نمی‌دانستم. شادروان حبیب یغمایی را من تنها یک بار هنگام سالخوردگی او دیده بودم، ولی علی دهباشی را از جوانی او می‌شناختم که هنوز هم جوان است و جوان باد! یغمایی شاعر بود و شاعر توانایی هم بود، ولی دهباشی گمان نمی‌کنم تاکنون یک مصراع سروده باشد و اگر سروده است باید آن را در جایی پنهان کرده باشد تا کسی دیوان او را ندزدد. یغمایی مصحح آثار نظم و نثر کهن فارسی بود، ولی آثاری که دهباشی به انتشار آنها همت کرده است تا آنجا که من دیده‌ام همه از دو، سه سده اخیرند. اینها و تفاوت‌های دیگر دهباشی را از یغمایی جدا می‌کرد و با این حال من هر وقت به علی دهباشی می‌اندیشیدم بی‌اختیار به یاد حبیب یغمایی می‌افتادم تا اینکه سرانجام علت آن را یافتم. یغمایی همه زندگی‌اش را بر سر «یغما» به یغما داده بود و دهباشی نیز با «کلک» پویید تا در کار «بخارا» بخار شد. یغمایی و دهباشی و چند نفر دیگر از نسل ما کسانی بودند و هستند که اول در اندیشه مجله‌شان بودند و سپس و آن هم نه همیشه به یاد نان شب. همه هم و غم دهباشی در این است که هزینه شماره بعدی «بخارا» را چگونه فراهم کند که آن را به رایگان به سمرقند و بخارا بفرستد تا پیک الفتی گردد با پیام فارسی میان همه فارسی‌زبانان جهان که دیری است که همچون حلقه‌های گسسته از یکدیگر بریده و دور افتاده‌اند. با این همه، دهباشی همیشه در غم اهل قلم نیز هست و از انتشار آثار آنها و برگزاری بزرگداشت برای آنها دمی غافل نیست. بدو درود می‌فرستم و همه دوستداران زبان و ادب فارسی و یاران فرهنگ ایران را به یاری و همکاری با او فرا می‌خوانم. دیرزی و شادزی!
با سپاس، مهر و درود، تهران، تیر۱۳۸۶

می گویند دهباشی مهره مار دارد/ یوسف علیخانی

می‌گویند دهباشی مهره مار دارد وگرنه مگر آدم می‌تواند یکتنه کارهایی انجام می‌دهد که علی دهباشی انجام دهد؟
می‌گویم علی دهباشی مهره مار ندارد، علی دهباشی ایمان دارد و اگر ایمان نداشت از پنج صبح بیدار نمی‌شد و کیف و ساک کتاب‌های رسیده برای معرفی به مجله بخارا را دست نمی‌گرفت و راهی دفتر مجله نمی‌شد تا ساعت ۹ شب در آنجا باشد و بعد برگردد منزل و در آنجا هم تا ساعت ۱۲ شب به این و آن زنگ بزند و هماهنگی برنامه‌های آینده را انجام دهد.

می‌گویند دهباشی تک‌رو است.
می‌نویسم علی دهباشی درک کرده در جامعه‌ای که هرگز روحیه کار جمعی نداشته، نمی‌توان با تکیه به این و آن، کاری ماندگار انجام داد. دهباشی به تنهایی و با اتکا به پیگیری‌های فردی از صبح تا غروب به این و آن زنگ می‌زند تا هماهنگی آماده شدن شماره‌های مجله بخارای اکنون و کلک دیروز را انجام دهد و در یکی دو سال گذشته نیز شب‌های بخارا در این میانه، درخشش دیگری شده بر درخشش‌های دیروز و اکنونی‌اش.

می‌گویند دهباشی مامور است.
می‌گویم دهباشی، مامور فرهنگ، ادبیات و هنر این مملکت است و چون کارمندی بی‌مزد و مواجب در این سال‌های گذشته، هر روز سر ساعت مقرر، سر کارش حاضر شده و بی‌هیچ رئیسی، خود رئیس و کارمند بوده و نشسته پشت میز کارش؛ طرح آماده کرده، هماهنگی کرده، زنگ زده، مطالب مختلف را برای انتشار جمع‌آوری کرده، نمونه‌خوانی کرده، برده چاپخانه، پخش کرده و هرگز برای تمام این کارهایش، جز موزه‌ای برای ادبیات از عکس‌های بی‌شمار از آدم‌هایی که حالا فقط ارواحی هستند آرام در مجله بخارا و در شماره‌های بایگانی شده مجله کلک و بیش از ۴۰ شماره شب‌های بخارا، هیچ به‌دست نیاورده است.

می‌گویند دهباشی مغرور است.
می‌نویسم علی دهباشی، سردبیر با بیش از ۷۰ شماره مجله کلک، بیش از ۶۰ شماره بخارا، مسوولیت برگزاری بیش از ۴۰ شب بخارا و بیش از یکصد کتاب به کوشش باید به خود ببالد و باید که ما به او ببالیم؛ به حضور چنین آدمی در فضای فرهنگ، ادب و هنر این مملکت که آدم‌هایش اگر در این حوزه کوششی کرده‌اند به قصد معرفی شعرها، داستان‌ها و نقدهایشان بوده تا در کنار انتشار مجله‌ای و برگزاری شبی، خود را به نمایش بگذارند، اما دهباشی نه شاعر بوده، نه داستان‌نویس و نه منتقد و او تنها علی دهباشی بوده که ایمان داشته، تک‌رو بوده،‌ مامور فرهنگ، ادب و هنر بوده و با این همه ما غرورش را می‌بینیم چون خود را جای او که قرار می‌دهیم جز این نمی‌توانیم فکر کنیم که آیا می‌توانستیم این همه کار انجام دهیم و باز مغرور نباشیم.

می‌گویند…
می‌گویم اگر ایمان به کار و جدیت در انجام و کوشش مدام یعنی مذهب، یعنی ایمان، پس علی‌دهباشی، نماد مذهب است و می‌توان از او بسیار درس آموخت برای رهروی این راه نه چندان معلوم، ناپیدا و بی‌پایان.

می‌گویند دهباشی سیاسی است.
می‌نویسم دهباشی فقط با اهالی فرهنگ کار دارد و از آنها مطلب جمع می‌کند و در مجله‌اش منتشر می‌کند و با اهالی فرهنگ گفت‌وگو می‌کند و درباره آنها کتاب می‌نویسد و با حضور و بی‌حضورشان، شب برگزار می‌کند و حضورش کاملا فرهنگی بوده است و فرهنگ را هرگز سری با سیاست نبوده است که اهالی فرهنگ این مملکت اگر خواسته‌اند کار سیاسی کنند هرگز دیگر در عرصه فرهنگ جایشان نبوده و یک سر سیاسی شده‌اند و علی‌دهباشی را با آنها کاری نبوده و نیست و ثابت کرده علی‌دهباشی سیاسی نیست.

می‌گویند دهباشی اینجایی نیست.
می‌گویم بله اینجایی نیست چرا که فرهنگ، اینجایی و این مکانی نیست. علی‌دهباشی نمادی کامل از انسان این‌جهانی است که مجله کلک و بخارایش را از این سر دنیا تا آن سر دنیا می‌ببینند و می‌خوانند و کارش را ارج می‌گذارند و برای همین است که او مانده است، برای اینکه کاری که انجام می‌دهد غیر از آن است که برای لحظه باشد. او جهان وطنی است.

می‌گویند دهباشی کلکسیونر است.
می‌گویم اگر فقط مجموعه جغد‌ها و خودنویس‌هایش را دیده‌اید باید بگویم او مجموعه‌ای فراوان عکس هم از آدم‌ها دارد. او مجموعه کاملی گفت‌وگو، مطلب، نقد، داستان، شعر و … از آدم‌های فرهنگ این سرزمین (سرزمین پارسی‌زبان‌ها) و نه به‌طور مشخص ایران، گردآورده است. در شماره‌های بی‌شمار کلک، بخارا، کتاب‌ها و شب‌های بخارایش. او کلکسیونردار و مجموعه‌دار است چرا که نظم دارد و در سه دهه گذشته و از نوجوانی می‌دانسته چه می‌کند و چه در پیش دارد و کم انسانی در این مرز و بوم می‌شناسم که به اندازه او چنین با ایمان و اعتقاد و نظم به کارش پیش آمده باشد.

می‌گویند تصورش هم برایمان متصور نیست.
می‌گویم برای اینکه صاحب انرژی است و این از آدم‌های صاحب انرژی بعید نیست. او چنان راحت و آسوده و به سادگی می‌تواند به آدم‌ها انرژی منتقل کند که کسی در این عرصه به پای او نمی‌رسد و برای همین است که کارش تداوم داشته است.
می‌گویند…
می‌گویم…

می‌گویند…
می‌نویسم…

تنهایی یک دونده استقامت/ سید علیرضا میرعلی نقی

اگر بخواهیم مطلبی که درباره علی دهباشی می‌نویسم، تکرار گفته‌های دیگران نباشد، آن وقت معلوم می‌شود که چه کار دشواری است! نزدیک ۱۰ سال است که با او ارتباط مستمر دارم و در حد تشخیص خودم او را می‌شناسم. در این ۱۰ سال او اوج‌ها و فرودهایی از آزموده که در زندگی سایر افراد اهل قلم، دیریاب و بلکه نایاب است.
آنچه من از علی دهباشی بایدم آموخت، رها نکردن سررشته کار در هر شرایطی، در هر شرایطی و در هر شرایطی است. تلاطم‌های این روزگار، هر جنگاور و هر نابغه‌ای را بالاخره یک روز برای همیشه از پا می‌اندازد. دهباشی نه تنها خیلی سریع برخاست بلکه دست دیگران را هم با تشویق و ترغیب گرفت و به کار واداشته است. در این زمانه، هیچ عاملی به اندازه تداوم، استمرار، پیگیری، ناامید نشدن و… مهم نیست و علی دهباشی با زندگی خویش، این عامل را، این عامل مهم را عملا آموزش داده است.
فردا روز که تلاش‌های افراد را در این مقطع دشوار فرهنگی- تاریخی، با توجه به تنگناها و نامرادی‌های افراد بررسی شود، درباره علی دهباشی، دونده تنهایی استقامت، قضاوتی منصفانه‌تر و مهربان‌تر از امروز خواهد داشت و صد البته با حرمتی دو چندان بیش از امروز.

شکیبایی در برابر کینه و بخل/ ترانه مسکوب

وقتی به علی دهباشی فکر می‌کنم اولین واژه‌ای که به یادم می‌آید شکیبایی است و پایمردی. شکیبایی در برابر ناملایمات زندگی، شکیبایی در برابر نامردمی‌ها، شکیبایی در برابر سختی‌ها، شکیبایی در برابر رنج دوستان، مرگ عزیزان، شکیبایی در برابر شکست‌ها، در برابر موفقیت‌ها، چه اگر از موفقیتی غره شوی، دیگر شکیبایی معنایی ندارد. در همان جا می‌مانی و درجا می‌زنی.
شکیبایی در برابر بی‌عدالتی‌ها، بی‌انصافی‌ها، شکیبایی در برابر رشک و حسادت، توهین و افترا، شکیبایی در برابر رنگ و ریا، شکیبایی در برابر کینه و بخل، در برابر توطئه‌ها و دسیسه‌سازی‌ها.
شاید از این پس همین شکیبایی است که سکوتش معنا می‌یابد. سکوت در برابر بیداد زمانه، سکوت در برابر ناراستی‌ها، سکوت در برابر دشمن‌خویی‌ها، سکوت حتی وقتی از اعتمادش سوءاستفاده می‌کنند و یک شبه یک عمر تلاش و زحمتش را به غارت می‌برند.
… و این شکیبایی و سکوت راه را به عشق هموار می‌کند، عشق به کار. کار در هر شرایطی و در هر موقعیتی و زیر هر سقفی و انگار شکیبایی و سکوت و عشق به کار زندگی را برایش معنا می‌کند. کار فرهنگی در هر کجا که باشد، آنهم نه برای مال‌اندوختن که برای آموختن چراکه مال را می‌توانند، به هر ترفندی، به یغما برند اما آموخته‌های آدمی را هرگز. کار خواه در کلک، خواه در طاووس، خواه در بخارا و خواه در…
آری از او آموخته‌ام شکیبایی، سکوت و عشق به کار را.

عشق با ارزش علی دهباشی/مهندس همایون خرم

آقای علی دهباشی « عاشقی » است سخت کوش ، دانا و « عشقی » را برگزیده که بسیار با ارزش ، ماندگار و مفید برای فرهنگ و ادب و هنر این سرزمین است . تمام شماره های نشریه های کلک ( در زمان سردبیری ایشان ) و بخارا آکنده از عشق به فرهنگ و هنر و ادبیات سرزمین ایران بوده و هست زیرا نویسنده های مقالات آن نشریه ها تمامی از فرهیختگان و نخبگان این مرز و بوم هستند که جایگاه قابل توجهی در فرهنگ ایران دارند.
بخارا ، یک مجموعه پر بار فرهنگی و حاوی مطالب و اسناد معتبر است . نشریه بخارا در حقیقت یک نشریه بسیار با ارزش برای تمامی اهل خرد است . از قراری که شنیده ام این نشریه با ارزش در دل جوانان راه باز کرده است و جوانان با مطالعه مطالب آن پی به تاریخ سرزمین پدری شان می برند. چیزی که برای من خیلی با ارزش است و هیچوقت فراموش نمی کنم مراسمی است که آقای دهباشی در شرایط سال ۶۰ در خانه یکی از دوستداران موسیقی به مناسبت بزرگداشت استاد ابوالحسن صبا برگزار کردند . آن شب از شب های به یاد ماندنی عمر من است . در آن مجلس فرهیختگانی چون زنده یاد نواب صفا ، معینی کرمانشاهی ( که آرزوی طول عمر و سلامتی برای او دارم ) و زنده یاد علی تجویدی حضور داشتند و دیگر خدمت با ارزش ایشان به موسیقی ایران تنظیم و نشر یاد نامه صبا به مناسبت چهلمین سالگرد درگذشت استاد است . کتابی است پسیار پر بار که معلوم است برای تنظیم و تهیه مطالب آن زحمت فراوانی کشیده است .
در خاتمه خالصانه آرزوی سلامتی کامل برای او دارم و امیدوارم بخارایش همواره منتشر شود

شب های بخارا و نسل جوان/ رضا یکرنگیان

در این سی سال که از سابقه آشنایی من با علی دهباشی می‌گذرد، شاهد کوشش‌ها و زحمت‌های جانفرسا و نفس‌گیر او در راه خدمت به فرهنگ این سرزمین بوده و هستم.
علی دهباشی به‌جای ورود به دانشگاه و کسب مدارج عملی رسمی دولتی، به خدمت بزرگان و فرهیختگان شتافت و از محضر آنان کسب دانش کرد، به طوری که دانش‌آموخته‌ای خودساخته‌ای شد بسیار بالاتر از برخی از دارندگان مدارج عالی رسمی دولتی که فقط «از مزایای قانونی آن استفاده می‌کنند».
او، توانمندی خود را در انتشار یک نشریه با ارزش نشان‌داده است. در کنار آن، تعداد زیادی یادنامه و جشن‌نامه را در کارنامه خود دارد. طرفه آنکه همه را دست‌تنها انجام داده است و می‌دهد.
بخارا در میان خردمندان آسیای میانه جایگاه خاص خود را پیدا کرده و پیونددهنده ارتباط فرهنگی بین کشورهای همسایه با سابقه فرهنگی مشترک است.
از خصوصیات بارز علی دهباشی کمک به دوستان فرهنگی است؛ از انتخاب نام انتشارات گرفته تا معرفی نویسنده و مترجم به ناشر و همچنین معرفی ناشر به نویسنده و مترجم.
شبی خدمت استاد نواب صفا بودم، صحبت از بخارا و علی دهباشی و مشکلات مالی او شد و اینکه چگونه دارد مقاومت می‌کند و با چنگ و دندان موقعیت بخارا را حفظ می‌کند. استاد نواب‌صفا فرمودند: «ارزش کار این جوان ]علی دهباشی[ ۵۰ سال دیگر بر خردمندان آن دوره معلوم می‌شود. موقعی که به کتابخانه‌ها مراجعه می‌کنند و از محتویات بخارا برای پژوهش خود استفاده می‌کنند متوجه می‌شوند که چه کار بزرگی انجام شده است».
حقیقت هم، همین است همین‌طور که امروز، ارزش دوره‌های: سخن، یغما، ارمغان، بررسی‌های تاریخی ووو بر ما معلوم است.
می‌پردازیم به شب‌های بخارا؛ شب‌های بخارا شب‌های آشتی نسل جوان با فرهنگ و اندیشه خردمندان ایران و جهان است.
استقبال بی‌نظیر و چشمگیر نسل جوان از شب‌های بخارا و حضور مستمر آنان در این «شب‌ها» گواه این ادعا است.
شب‌های بخارا، از آن شب‌های بی‌نظیر است که در تمام زمینه‌ها برپا می‌شود؛ برای مثال: شب محمد گلبن، شب دکتر باستانی پاریزی، شب رضا سیدحسینی در کنار شب را بیندرانات تاگور. شب‌محور درویش در کنار شب ادبیات افغانستان و تب ادبیات سوئیس. شب یوفوئل در کنار شب بهرام بیضایی و شب دکتر هوشنگ کاووس، شب محمدتقی بهار و شب مولانا در کنار شب اولیب ماندلشتایم و آنا آخماقوا. شب جان کیج در کنار شب استاد همایون خرم. شب نیکول فریدنی در کنار شب کامبیز درم‌بخش برگزار می‌شود.
برگزاری این شب با تنوع موضوع، باعث شده است نسل جوان در کنار بزرگان و فرهیختگان در یک‌جا، در کنار هم، نه مقابل هم، گرد بیایند، از محضر بزرگان کسب فیض کنند تا روزی که خودشان «بزرگ» شوند.
جوانانی را دیدم که پس از خاتمه این شب‌ها اظهار می‌داشتند که این «دو ساعت»،‌ فزون‌تر از «چهار سال» دوران دانشکده به ما آموخت.
به آنان گفتم برای آقای دهباشی بنویسید و آنها هم گویا نوشتند. آقای دهباشی به خاطر فروتنی بیش از حد، مطلب آنان را در بخارا درج نکرد. که باید درج می‌کرد.
نسل جوان، نسل «شهاب دهباشی»، نسلی که آینده این مملکت خواه ناخواه به دست آنان سپرده می‌شود، هیچ‌گاه شب‌های بخارا را فراموش نمی‌کنند. موفق باشند. با امید و اعتقاد

*******************************

روزنامه کارگزاران به مناسبت برگزاری پنجاهمین شب بخارا ویژه نامه ای در تارخ ۲ مرداد ۱۳۸۶ با عنوان « پنجاه شب بخارایی »منتشر کرد:

«شب های بخارایی ، بخارا»/ نرگس صادق زاده

«شبهای بخارایی، بخارا»
با او در اتاق کارش در دفتر مجله بخارا ملاقات کردم. علی دهباشی در نهایت سادگی لباس پوشیده بود و با دستانی پر از برگه و کتاب مرا به اتاقش راهنمایی کرد. محل کار او لبریز بود از کتاب، جزوه، عکس و مجله، به نحوی که در و دیوار اتاقها داشتند پوسترهای بیشماری را که رویشان چسبیده بود، بالا می آوردند. پوسترهایی از افراد آشنا و ناآشنا که بیگمان همگی برای روی دیوار رفتن وجه امتیازی خاص داشتند. در مجموع دفتر مجله بخارا شباهت زیادی به یک اتاق بایگانی، آن هم از نوع سنتی خود داشت. پر از قفسه و قدری نامنظم، کنار دیوارها کتابها و مجلات تا زانوی پا بالا آمده بودند. روی میزهای کار هم وضعیت به همین منوال بود، در حقیقت میز کار نبود میز نگهداری کتابها و مجلات بود.
دهباشی چند دفتر کوچک و بزرگ را باز کرده بود در دل یکدیگر تا بتواند از این فضای کوچک بیشترین استفاده را ببرد، همچنین مرا به پشت میز خواند در محصوری از کاغذ و کتاب نشستم و به زحمت جایی برای خود باز کردم، چند نفری هم در اتاقهای دیگر لابهلای کتابها گم شده بودند و آهسته کار می کردند. محیط آرامی بود و تنها صدای مزاحم، زنگ تلفنی بود که در فواصل کوتاه به گوش می رسید و دهباشی را وادار می کرد که پاسخگو باشد و جالبتر این بود که از منشی خبری نبود؛ تمام تلفنها را خودش جواب میداد.
وقتی بهت اولیه از آنچه نسبت به دفتر یک مجله در ذهنم داشتم از میان رفت، احساس کردم آدم عاشق مطالعه میتواند اینجا خودش را میان این همه مطلب گوناگون غرق کند، به طوری که گذر زمان را هم از یاد ببرد و تقریبا علی دهباشی هم این کار را کرده است. ۴۹ سال سن دارد و یک فرزند پسر و اوقات خود را از ۵ صبح تا ۱۱ شب در این اتاق میگذراند و اصلا ناراضی نیست. از سالهای آخر دبستان کار در چاپخانه را آغاز کرده است تا امروز که سردبیری مجله بخارا را برعهده دارد و تاکنون توانسته ۵۶ شماره از آن را منتشر کند.
بخارا مجله ای است فرهنگی، هنری که با مقالاتی از نویسندگان، مترجمان و استادان برجسته فرهنگ، ادب و هنر ایران منتشر می شود. مجله ای دوماهانه که شما نمیتوانید آن را در کیوسکهای روزنامه فروشی پیدا کنید، زیرا مجله بخارا مخاطب خاص دارد؛ البته شکل و شمایل بخارا هم مثل مجلاتی نیست که در همه باجههای روزنامهفروشی دیده اید، قطع کتاب (قطع وزیری) را دارد با صفحاتی بالاتر از صفحات مجلههای معمولی. با تمام این تعاریف بخارا مجله است، زیرا آن چیزی که مجله را مجله میکند شکل و شمایلش نیست بلکه مضمون و محتوای آن است، در هر حال بخارا را میتوان در کتابفروشیها یافت.
دهباشی تنها کار می کند؛ هم سردبیر است و هم مدیر مسوول. با وجودی که به سختی کار اعتراف دارد ولی باز هم تنها کار کردن یا به عبارتی مستقل تصمیم گرفتن را ترجیح میدهد. نبض یک نشریه را در دست داشتن و آن را به مقصد رساندن مستلزم دارا بودن تواناییها و تجارب گوناگون است. دهباشی توانسته در سالهای همکاری با نشریات فرهنگی، ادبی و در خلال برعهده گیری سردبیری مجلات به این دانش و تجربه نائل آید. دهباشی در مدت ۹ سالی که سردبیر مجله بخاراست، علاوه بر انتشار ۵۶ شماره از بخارا به شکل گیری شبهایی با نام شبهای بخارا اهتمام ورزیده که تا امروز ۴۹ شب در رثای ۴۹ شخصیت برجسته ادبی، فرهنگی و هنری برگزار کرده است.
این شبها به طور معمول در خانه هنرمندان با حضور مدعوینی که از قبل به این مجلس دعوت شده اند، همانند نویسندگان، روزنامه  نگاران، کارشناسان و منتقدان، همچنین با حضور دانشجویان و علاقه مندان به چنین نشستهایی برگزار می شود.
هدف اصلی شبهای بخارا، شناسایی، تجلیل و بزرگداشت از شخصیتهای برجسته ای است که برخلاف همیشه تاریخ که بعد از وفاتشان به زندگی و آثار آنان پرداخته می شود، در حیاتشان به آنان توجه می شود. ۹۰ درصد افرادی که برای شبهای بخارا انتخاب میشوند در قید حیاتاند. از این نظر این کار درخور تقدیر بسیار است و رسمی تازه و بدیع در مقابل سنت دیرین کهنه و مرده پرستی.
در این نشستها سخنرانانی درباره اندیشه ها، آرا، یافته ها و نظریات فرد منتخب به بحث و گفت وگو می پردازند و گزارشی از زندگی وی ارائه می کنند. همچنین به نقد و بررسی در آثار و نوشته های وی پرداخته و آخرینها درباره او عنوان می شود.
شبهای بخارا به موضوعات متنوعی از جمله برگزاری فعالیتهای هنرهای تجسمی، بزرگداشت نشریات فرهنگی، فلسفه، زبان، عکاسی، تاریخ، شعر، سینما و موسیقی نیز می پردازد و از بزرگان این رشته ها هم به عنوان منتخبان شبهای بخارا تجلیل می کند. نکته قابل تامل دیگر در شبهای بخارا جشن رونمایی کتابهاست، جشنی که در آن نگاهی به زندگی نویسنده و آثار او دارد و در انتها رونمایی و رازگشایی از تازه ترین کتاب نویسنده و نقد و بررسی توسط کارشناسان در مورد کتاب مورد نظر.
قاعده شبهای بخاراست که هیچگاه هنرمندان راستین را از هر اقلیم و ملیت و با هر مذهب و زبانی که باشند، به دیده انکار نمینگرد و هر کس را در جایگاهی که دارد می نشاند و می ستاید که این شیوه و مرامی است پسندیده، همانطور که علی (ع) می فرماید: به دنبال آنی مباش که چه کسی سخن گفته، به دنبال آن باش که چه گفته. در این شبها نه تنها از بزرگان علم و ادب ایران همانند مولانا، سعدی، همایون خرم و… یاد می شود که از نام آوران عرصه های فرهنگی و ادب جهان همانند تاگور، پاموک، موتسارت و… نیز تجلیل می شود.
جرقه ایجاد شبهای بخارا از زمانی شکل گرفت که دهباشی بسیار جوان بود و در انستیتو گوته کار می کرد، علت انتخاب نام بخارا از میان بسیار شهرهایی که مرکز ادب و اعتلای فرهنگ ایرانی بوده بدین خاطر است که دهباشی بسیار تحت تاثیر شهر بخارا قرار گرفته، شهری که در قرن چهارم در دوره امیراسماعیل سامانی مرکزیت علمی و ادبی ویژهای یافت و شاعران و ادیبان بسیاری مجال سخن پروری یافتند. شهری که دهباشی ردپای رودکی، بیهقی و… را در آن میجوید.
دهباشی پنجاهمین شب بخارایی خود را دوم مرداد سال ۸۶ به نام شب منوچهر احترامی، طنزپرداز، در زمینه فرهنگ عام در خانه هنرمندان مزین کرده است. ۵۰ شب از ۵۰ شخصیت مطرح که روایت این ۵۰ شب میتواند سند متقنی باشد برای نسل آینده و حال تا بدانند که با تکیه بر فرهنگ غنی و درک آن میتوان به بام ترقی صعود کرد. بیشک باید این تلاش و همت را جشن گرفت و مهر تایید و تشویق بر آن نهاد، ولی دهباشی قصد برگزاری هیچ جشنی را ندارد.
خیلی ساده و راحت میگوید: شما بیایید جشن بگیرید. صادقانه گفت جشنی که خودت برای خودت ترتیب بدهی دیگر جشن نیست؛ خالی از هیجان خالی از احترام.
آشنایی با دهباشی با آن ظاهر ساده و بیتکلفاش در آن محیط مملو از کتاب و عکس و خاطره برای من خوشایند بود و دریافتم که آن صدای خشدار و خسته که بیحوصلگی را به شنونده القا می کرد، ناشی از بی اعتنایی نبود که آسم او نای نفسهای وی را ضعیف و خسته کرده. دهباشی صریح و رک صحبت کرد، سوالاتم را پاسخ گفت و در پایان نام و شماره تلفنم را نوشت تا بداند با چه کسی صحبت کرده است. همچنین چند جلد از مجله بخارا را به رسم هدیه پیشکش کرد.

جهان را در شبها زیسته ام/ سحر مازیار

جغدی بر فراز ویرانه ها با چشمانی باز و درخشان که با نگاه نافذ به اطراف خیره شده، گویی جهانی را در تسخیر خود دارد و نگاهبان همه ی محیط است. از فراز دخمه ی سکوت خود پرواز می کند و بر شانه هایمان می نشیند.

از در اصلی به سالن هم کف وارد می شویم،‌ شیشه های رنگی را طواف می کنیم و زمزمه شان را می شنویم. از پله ها عروج می کنیم و همیشه سالنی کوچک در انتظار ماست . هر بار که از این در رد شده ام احساسی عجیب داشته ام، چرا که در این اندیشه بوده ام که امشب در کجای زمین جهان زیست خواهم کرد؟!

با این شب ها بر فراز دنیا گشته ایم؛ هوای کوهستانهای سوئیس را استنشاق کرده ایم،‌ لمحه ای در خاکش زیسته ایم. مادری را دیده ایم که کودکش را شیر می داد[۱]، ‌با قطاری به آسمان های اتریش سرک کشیدیم [۲]و بعد همراه فریش[۳] دوباره به خاک باز آمدیم.

شبی دیگر همراه باربارا[۴] روزها را تجربه کردیم؛ جنگ ها را، ‌ترس ها را. به خانه ی قدیمی آخماتوا[۵] سرک کشیدیم و به نگاه غمگین ماندلشتام[۶] خیره شدیم و یاد وطن کردیم. مولانا را یافتیم و در مسخ جاودانه ی کلماتش سماع کردیم. دلمان هوای ساز داشت، ‌میان نت های موتسارت[۷] گم شدیم و با نت های شکسته ی جان کیج[۸] دوباره به واقعیت و لحظه باز گشتیم. ویرجینیا[۹] را دیدیم،‌ بر فراز فانوس دریایی[۱۰] راه می رفت؛‌ دمی در کنارش راه رفتیم و سالها[۱۱] را در لحظه ای تجربه کردیم . می خواستیم هیچ گاه به رودخانه نرسد اما هر سرچشمه ای ناگزیر جاری شدن است.

راهمان را کج کردیم. یک شب نگاههای دو چشم مسخمان کرد،‌ هراسان شدیم. روی صندلی نشسته بودیم ،‌آرام به روبرو نگاه می کردیم، ‌دستی خواست چشمهایمان را از هم بدرد. از کابوس های بونوئل[۱۲] هم گریختیم و در سیالیت تصویر فاسبیندر[۱۳] غوطه خوردیم؛‌ در رنگ هایش گم شدیم و در فضای قاب ها و چرخش هایش شیطنت کردیم و آنقدر چرخیدیم که دوباره سر از جای اولمان در آوردیم.

آنه ماری[۱۴] را دیدیم،‌ خیره نگاهمان می کرد و غمگین بود. همسفرش شدیم تا چهلستون باغهای اصفهان و بیابان های غریب افغانستان و دیدیم که زمزمه می کرد: باید رفت تا رسید.

به روی شانه هایم نگاه می کنم جغد هنوز آرام آنجا نشسته است. کجا بوده ام؟! آیا همه ی این ها را جغد برایم تعریف کرده یا خود پا در این لحظات گذاشته بودم. جغد خسته است. چشمانش را می بیبنم که هر از چند گاهی بسته می شود.

صبح نزدیک است وجغد رسالت شبانه ی خود را به انجام رسانده؛ من نیز می روم که درنگی آرام بگیرم. می دانم که درهای دیگری هنوز در انتظار گشوده شدن است.


[۱] اشاره به شب ادبیات سوئیس.

[۲] اشاره به متن داستانی از فرانتسو بل.

[۳] نویسنده سوئیسی وخالق رمان “اشتیلر”که توسط آقای علی اصغرحداد به فارسی ترجمه شده است.

[۴] نام شعری از ژاک پره ور.

 [۵]آنا آخماتوا.شاعر روسی(۱۹۶۶-۱۸۸۹) .

[۶] اوسیپ ماندلشتام. شاعر روسی(۱۹۳۸-۱۸۹۱).

[۷] آهنگساز آلمانی(۱۷۹۱-۱۷۵۶).

[۸] آهنکساز امریکایی.

[۹] ویرجینیاوولف. نویسنده انگلیسی(۱۹۶۱-۱۸۸۲).

[۱۰] نام یکی از کتاب های ویرجینیا وولف.

[۱۱] نام یکی از کتاب های ویرجینیا وولف.

[۱۲] لوئیس بونوئل .فیلمساز ایتالیائی و خالق اثر یه یاد ماندنی سگ آندلسی.

[۱۳] فیلمساز آلمانی.

[۱۴] آنه ماری شوارتسنباخ، جهانگرد سوئیسی(۱۹۰۸-۱۹۴۲).

شصتمین بخارا و پنجاهمین شب/ سهام الدین بورقانی

در خیابان انقلا‌ب چند قدم مانده به میدان فردوسی بن‌بستی نمایان است که اگر دقایقی در برابر آن این پا و آن پا کنی، آمدوشد کسانی را شاهد می‌شوی که اهالی کوچه هنر وادب و فرهنگ برای دمی خوشه چینی از ذوق و دانش و آفرینش‌های ایشان بی‌قرار و مشتاق و تشنه‌اند، اگر قدری کنجکاوی را چاشنی تامل خود کنی در می‌یابی در انتهای این بن‌بست دفتر کوچک نشریه‌ای جا دارد که دریایی را می‌ماند که بر کناری نشسته است و دریاییان را به خود دعوت می‌کند؛ دفتر مجله بخارا.

اولین بار که به دفتر علی دهباشی می‌روی متحیر و مبهوت می‌شوی. اول از همه به این دلیل که می‌بینی آن بخارای معظم که سال‌ها از تورق و مطالعه آن حظ و بهره وافی و کافی می‌بری در دفترکی به غایت جمع و جور اما شلوغ و دوست داشتنی که چشمان هر تازه واردی را به دو دو وا می‌دارد آماده انتشار می‌شود. دوم به خاطر حجم نگاه‌هایی که گویی همه تو را نشانه رفته‌اند و در حال وارسی تو هستند. در این میان تویی که برای لحظه‌ای حس غریبه‌بودن را لمس می‌کنی. این لحظه اما دیری نمی‌پاید، وقتی خودت را میان انبوه عکس‌های بزرگان و عالی مقام‌های ادب و فرهنگ می‌یابی تازه می‌فهمی که خیلی هم غریبه نیستی، بزرگانی چون جلا‌ل آل احمد، محمدعلی جمال‌زاده، عبدالحسین زرین‌کوب، محمدتقی بهار، کریم امامی، شاهرخ مسکوب، آقا سیدجلا‌ل‌الدین آشتیانی، داریوش شایگان، رضا سیدحسینی و ایرج افشار و…

‌ آن بالا‌ بزرگ علوی به استقبالت می‌آید، زنی با دامنی شعر به تو لبخند می‌زند، سیمین دانشور آرام نگاهت می‌کند، و خنده دلنشین جمال‌زاده شوری در تو جاری می‌کند…

مگر نه اینکه سال‌ها در همین <بخارا> و پیش از آن <کلک> ردی از این غول‌های ادبیات یافته‌ای و لذت برده‌ای…

تازه از همه اینها که فارغ شوی انبوه کتاب‌هایی که بر روی هم بالا‌ رفته‌اند کلا‌ه از سر کودک عقل می‌اندازد. لا‌به‌لا‌ی این قفسه‌ها اگر کمی جست‌وجو کنی نشریات و مجلا‌تی هویدا می‌شوند که تو را به گذشته‌ات متصل می‌کند. حسی دوگانه به سراغت می‌آید وقتی <سخن> را بیرون می‌کشی. دیدار تازه‌کردن با دوستی قدیمی و افسوس خوردن برای اینکه دیگر نمی‌توانی به طور مرتب ملا‌قاتش کنی. ‌

اما روی میز دهباشی انواع و اقسام کاغذ و مجله و قلم و کتاب پراکنده شده است و تصور می‌کنی اگر قصد کند یکی از اینها را بردارد علی‌القاعده با مشکل جدی مواجه خواهد شد، اما دیده‌ایم که به طرفه‌العینی آنچه را که می‌خواهد با حرکت سریع دستش برمی‌دارد بدون آنکه آن را نگاه کند!

‌ دفتر، تو را سهل و آسان به گذشته می‌برد شاید سال‌های بعد از شهریور ۱۳۲۰، گویی وارد یکی از دفاتر مجلا‌ت و انتشاراتی‌های فعال در بالا‌خانه ساختمانی دو اشکوبه در خیابان چراغ برق شده‌ای، جایی که نمی‌دانی کتت را کجا بیاویزی، کدام طرف میز بنشینی، و اول با چی شروع کنی، نشریات و کتب روز یا جنس‌های جان‌دار قدیمی، باری، همه چیز با حال است و از در و دیوار انرژی مثبت ساطع می‌شود و بالا‌تر از همه این بوی کاغذ نو و کهنه که عجیب انسان را مست می‌کند.

‌ از بخارا می‌توان سطرها نوشت و گفت چنانچه نوشته‌اند و گفته‌اند. جایی خواندم که فریدون مشیری – خدایش بیامرزد- گفته بود تمام دلخوشی‌اش همین مجله دهباشی است-کلک را می‌گفته است که تا ۹۰ شماره آن را دهباشی از زیر چاپ خارج کرد- ، به محض انتشارش آن را دست می‌گرفت و تا تمامش نمی‌کرد زمین نمی‌نهاد. بعد از آن باز دائم در انتظار شماره بعدی لحظه‌شماری می‌کرد. ‌

‌ دوست دیگری می‌گفت بخارا که روی دکه‌ها می‌آید تمام وجود آدم را اضطراب فرا می‌گیرد! به این خاطر که هراس داری فرصت نکنی این همه مطلب خوب را بخوانی و از دستشان بدهی. به هر ترتیب شماره بخارا به رقم شصت رسیده است و این امر بدون تلا‌ش، صبر، خون دل خوردن و عشق میسر نمی‌گردد. ‌

‌ از بخارا که بگذریم به شب‌هایش می‌رسیم. اگر هر بار که از کنار خانه هنرمندان رد می‌شوید نگاهی به برنامه‌های ماهانه خانه بیندازید به طور قطع ۳، ۴ بار به شب‌های بخارا برمی‌خورید. نمی‌توان این شب‌ها و این تلا‌ش‌ها را نادیده گرفت. شب‌هایی که با وجود برخی بدفهمی‌ها و بی‌رسمی‌ها که از این سو و آن سو در جریان است با نظم ادامه یافته تا اینکه به پنجاهمین شب خود نزدیک شود. رسیدن به این عدد واقعا کار ساده‌ای نیست. تصور کنید هماهنگ کردن محل برگزاری این شب‌ها را، طراحی و چاپ پوستر را، دعوت از سخنرانان را، نمایش فیلم و پذیرایی را و… که تنها انگیزه‌ای قوی و روحیه‌ای نیکو و هدفی روشن می‌تواند موجبات تحقق آن را فراهم سازد و همه اینها را دهباشی دارد. ‌

شب‌های بخارا دستاورد فراوان دارد. شاید بتوان نقدهایی به برخی شب‌ها و نحوه اجرای مراسم وارد کرد. به‌طور مثال می‌توان در این شب‌ها موسیقی زنده اجرا کرد هرچند خیلی کوتاه. می‌توان هر بار گوشه‌هایی از ردیف موسیقی ایران را تک نوازی کرد، و هکذا موسیقی کلا‌سیک جهان. برای زنده‌ترشدن مراسم جلسات عنصر گفت‌وگو را هم وارد کرد. همچنین مهمانان می‌توانند وارد دادوستد فکری در مراسم شوند و به جذابیت بیشتر برنامه‌ها یاری رسانند. اما مهمترین رهاورد شب‌های بخارا آشناکردن نسلی با فحول ادب و فرهنگ و هنر است که شاید تا قبل از آن با خیلی از آنها بیگانه بوده‌اند و از این رهگذر توانسته‌اند ابواب تازه را به روی خود باز بینند و اگر هم از قبل اندک شناختی داشته‌اند سبب شده است تا دانش‌شان افزون شود. ‌

در این ۴۹ شب ۱۹۰ نفر سخنرانی کرده‌اند که شاید برخی از آنها هم خیلی اهل سخنرانی نبوده‌اند اما شب‌های بخارا آنها را به سخن گفتن وا داشت و قطعا این نکته‌ای ارزشمند است. کسانی چون ایرج افشار، آیدین آغداشلو، جمشید ارجمند، بابک احمدی، نصرا… پورجوادی، بهاءالدین خرمشاهی، همایون خرم، خشایار دیهیمی، محمود دولت‌آبادی، پری زنگنه، خسرو سینایی، محمدعلی سپانلو، محمد سریر، ناهید طباطبایی، مهدی غبرایی، عزت ا… فولا‌دوند، امیر هوشنگ کاووسی، عبدا… کوثری، شمس لنگرودی، محمد علی موحد، مصطفی ملکیان، جواد مجابی، حسن انوشه ، برنارد پلتی، مارتین زنیک، روبرتو توسکانو، مایکل درایر، فرانک شفر، فیلیپ ولتی و بسیاری دیگر. ‌

‌ این شب‌ها علا‌وه بر فراوان نکات آموختنی، جامعه‌ای فرهنگی را شکل داده که اعضای همیشه متنوع آن در این تهران درندشت و بی‌رحم جایی را یافته‌اند که هر از چندگاهی می‌توانند با فراغ بال و بی‌دغدغه شنونده و بیننده برنامه‌ای باشند که جان و روح آنان را سیراب می‌کند و بدین طریق برای مدتی توشه فکری و فرهنگی برای دویدن در شهری که کمتر چیزی در جای خود قرار دارد فراهم می‌سازد. شب‌های بخارا به‌راستی پاتوقی گرانسنگ و سالم و آموزنده و شریف است که شاید به‌دلا‌یل چندانی برای آن نتوان شاهد آورد. ‌

‌ شب‌های بخارا همه جور جنس از آدمیان را مخاطب خود قرار داده است؛ از ترک و کرد و لر و بلوچ و تالشی و گیلک و خراسانی و… گرفته تا عرفی مسلک و حزب‌اللهی و زرتشتی و مسیحی و لیبرال و دموکرات و یهودی و شیعه و سنی و آشوری و سوسیالیست وعارف و قلندر و عاشق و مسلمان و تارک دنیا و البته این کم هنری نیست و از عهده هر نهاد و موسسه و تشکیلا‌تی برنمی‌آید الا‌ کسانی که با معجزه ادبیات آشنا باشند و تنها خوبی‌ها را ببینند. اینها را قرار دهید در کنار نحله توطئه‌بینی که هر نشست و برخاستی را طرح شل کردن چفت و بست‌های جامعه خودساخته‌شان می‌دانند و برای به خاک نشاندن آن از هیچ کوشش ارضی و سماوی دریغ نمی‌کنند و اینجاست که عظمت کار بیشتر خود را می‌نمایاند. ‌

این شصتمین شماره و آن پنجاهمین شب در جایی تدارک و ساماندهی می‌شود که مدیر آن علی‌الدوام باید هم پذیرای میهمانان عالیقدر و متوسط‌القدر و کم قدر و بی‌قدر خود باشد و هم با حروفچین و نمونه‌خوان و چاپچی و صحاف و موزع دست و پنجه نرم کند و هم کار انتشاراتی خویش را سروسامان دهد و البته نه سرگیجه بگیرد نه عصبانی و مکدر شود و نه در تعارفات مرسوم و غیرمرسوم برای کسی کم بگذارد و در عین حال فراموش نکند که آسم دارد. این همه از عهده کس و کسانی برمی‌آید که همه زندگی‌شان کار باشد و کار و کار. نه با تفریح سر و کاری داشته باشند نه خانواده را‌تر و خشک کنند و برعکس آنان را نیز به کار دفتر گمارد و نه با دوست و رفیق به شام و ناهاری در بیرون دفتر برود و این همه علی دهباشی است، با بخارا و شب‌های بخارا و انتشارات شهاب ثاقب و جشن نامه‌های قطور خدایگان ادب و هنر و فرهنگ و نیز رساندن همه تولیدات فرهنگی‌اش به چهارگوشه جهان بی‌چشمداشتی که حداقل توقع هر کوشنده‌ای است. ‌

نقدا چه بخواهند و چه نخواهند بخارا پرچم فرهنگی امروز ماست هم در این سوی آب و هم در آن سو. هر کس بر این پرچم نسیمی روانه کند در اهتزاز فرهنگ و ادب و هنر این کشور کوشیده است و هر کس بر پایه‌های آن کلنگ فرو آورد عملا‌ گفته است با فرهنگ و ادب و تمدن و دانش این کشور سنخیتی ندارد.

 شب های علی دهباشی/ ایرج باباحاجی

گویی به دنیا آمده تا یادآورمان باشد که در این هزارتوی جهان در عالم نویسندگی و فرهنگ و ادب وقت تنگ است و عمر ما کوتاه و در این باره اعتقاد دارد این مساله همیشه برای من به صورت یک هشدار است. هشداری که یادآوری می کند فرصت کم است و کار نکرده زیاد.

            اینها را علی دهباشی می گوید : تمام اهالی ادبیات و مطبوعات که در این روزگار می نویسند و به هر اتفاقی نظر دارند با نام او و کارهای او آشنا هستند و دفتر مجله بخارا ایستگاهی برای همه دیدارهاست. دفتری که از تراکم کتاب و مجله وتابلوهای عکس و هزاران خاطره در حال انفجار است. خوب که دقت کنی کپسول های اکسیژنی را می بینی که به دهباشی کمک می کند تا بر آسم خود چیره و نفسی چاق کند. او را در میان کتابهایش پیدا می کنم. مشغول کار است. در این چند ماه اخیر هر هفته اش را با شبی گذرانده است. اولش با شب رابیندرانات تاگور شروع و طی روال خود به شب های صد و بیستمین سال تولد بهار، اوسیب ماندلشتایم، همایون خرم، بهرام بیضایی، کیومرث درم بخش و رضا سید حسینی و این اواخر نیکول فریدنی و هوشنگ کاووسی رسید.

            در کنار دهباشی لحظه ای بی تخیل نمی گذرد. چه ماجراها که … و این را می شود از بخارایش فهمید. مجله ای که تمام فکر و ذکرش را تسخیر و چون شهاب پسرش برایش عزیز است. از سال ۱۳۶۹ به مدت هفت سال سردبیر ماهنامه کلک بود و بعد از آن از شهریور ۱۳۷۷ تا به امروز مدیرمسوؤلی و سردبیری بخارا را بر عهده دارد. بخارایی که در تمام شب و روز به آن می اندیشد و با خود می کشد و می آورد. درباره نام بخارا میگوید: بخارا شهری بود که مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. شهرهای زیادی را دیده ام اما هیچ کدام مثل بخارا مرا تکان نداد. در بخارا هنوز آن شهر کهنه با همه ویژگی هایش وجود دارد. شهری که وقتی در کوچه هایش راه می رفتم فکر می کردم که رودکی، بیهقی، حافظ و بسیاری از بزرگان فرهنگ ایران در همین کوچه ها راه رفته اند. شهری بود که من صدای تاریخ ایران، صدای ادبیات و فرهنگ سرزمینم را در آن شنیدم. شهری بود که فکر می کردم آن بخش گمشده تاریخ بیهقی را می شود در آنجا و در خانه هایش پیدا کرد. روی همین عوالم بود که نام بخارا را برای مجله برگزیدم. دهباشی می گوید و من در ذهن خود کوچه پس کوچه های بخارای ندیده ام را تصویرسازی می کنم. گفتم که با او لحظه ای بی خیال نمی گذرد. او خود نیز از دنیای خواب آمده بود و با آن نفس های افتاده  و خش دار از شبها می گفت و اینکه در هر شب فردای خود را می بیند. راست می گفت. عجایب مردمانی شده ایم و فراموشکار و با یک تلنگر به یادمان می آید که از دور و اطراف خود غافل مانده ایم. نمونه اش شب همایون خرم بود. شبی که باران یک ریز می بارید و دل تنگ حاضران در تالار بتهوون و ناصری خانه هنرمندان با هر تکان آرشه می ترکید و ذهن ها به سال های دور  پرواز می کرد . شب تاگور که به اصطلاح آغازی بر این شب ها بود برف سنگینی بارید. در میان درختان لخت پارک هنرمندان سردی هوا  چون شلاقی صورت ها را می نوازید. شب قبلش سخنران های برنامه به دهباشی یادآوری می کردند که برنامه را لغو کند زیرا کسی نخواهد آمد اما کوتاه نیامد و بر برنامه اش ماند. همه آمده بودند. بعدها یکی پیغام داد شب «رابیندرانات تاگور» شاعر عارف و حکیم هندی را که برنده جایزه نوبل هم بود فراموش نمی کنم.

            چگونه دهباشی موفق شد دکتر فتح الله مجتبایی را که اهل سخنرانی نیست و بزرگ ترین تاگورشناس در جهان است به آن شب بیاورد تا سخنران برنامه باشد.

            از دهباشی درباره ایده و برپایی این شب ها جویا می شوم. می گوید برمی گردد به شب های انستیتو گوته در مهرماه ۱۳۵۶ و شب های شاعران و نویسندگان. آن زمان من نوجوانی بودم و به عشق آشنایی با این فضا و شنیدن سخنرانی ها با یک موتور گازی خودم را از جنوب شهر به کلوپ آلمان ها و انستیتو گوته می رساندم.

            این شب ها برای من مهم بود. در محل انستیتو گوته با نظر اسلام کاظمیه و غلامحسین ساعدی کتاب و دست نوشته های جلال آل احمد و صمد بهرنگی و دکتر علی شریعتی را به نمایش گذاشته بودم، این شب ها را از دست نمی دادم. او از شب های انستیتو گوته و شوق بی مثالش می گوید و من در خیال جوانکی شبیه به شهاب پسرش را تصور می کنم سوار بر موتور گازی فکستنی سربالایی را می آید تا به محل جلسه برسد. انگار به تماشای آثار بزرگانی می رود که قرار است تا سال ها ماوای تخیل او باشد و منزلگه رازهایش که بوده. جایی که بعدها قرار شد با عناوین کلک و بخارا تمام خیال هایش را ثبت کند. همان روزها سوار بر آن موتور گازی خود را رها کرد تا خیال او را ببرد. خیال متولد شد و سال ها بعد او کس دیگری بود. خیال هایی که از دوره کودکی و نوجوانی جان گرفت. همان روزها را به یاد آورد که اولین مقاله اش را درباره «درخت» نوشت.

            یادم می آید که زمستان بود و از سرما می لرزیدم. آمده بودم داروخانه میدان فردوسی دنبال دارو. نداشت. تلفن کردم به دهباشی که میدان فردوسی هستم اگر حالش هست بیایم دفتر بخارا. با گرمی گفت بیا که چای تازه دم کردم. سه نفر از نویسندگان تاجیک و یک خانم شاعر افغان هم میهمانش بودند. یکی از تاجیکان از بلندی های پامیر از بدخشان آمده بود و برای دهباشی مقداری کشمش آورده بود و شاعر افغان بادام و گردو آورده بود. می گفتند و با لهجه زیبای خود: یگان کس که در ایران به فکر ما هست آقای علی دهباشی است. برای ما کتاب و مجله می فرستد و گرمای آن جمع آنچنان بود که سوز و سرما را نفهمیدم و شاعر افغان که صدایی هم داشت شروع کرد به خواندن:‌ چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی /  به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست و اشک همه ماها را درآورد.

            و به این صورت است که دهباشی نقطه اتصال فارسی زبان، تاجیک، افغان، هند و پاکستان می شود و بخارا تنها مجله فارسی ای است که آثار نویسندگان این منطقه را منتشر می کند و دهباشی همین طور کنار میزی نشسته و روایت می کند. او می گوید و من در کنارش می شنوم و خیال می کنم. همیشه معتقدم دنیایی که می ارزد آدم به آن بپردازد جهان درون و دنیای ذهنی است.

            او می گوید و هر تصویری به دیوار را شاهد خاطرات می گیرد. به دبیرستان خانعلی در سه راه اکبرآباد محله نواب اشاره می کند. دبیرستانی که در آن درس خوانده. نام دکتر خانعلی یادآور اعتراض و تظاهرات و اعتصاب معلمان در دهه ۴۰ در میدان بهارستان است. در دوره وزارت محمد درخشش این اعتراض درگرفت و دکتر خانعلی تیر خورد و از دنیا رفت. نام او بر بالای دبیرستانی بود که خود به خود کله بچه های محصل در آن بوی قرمه سبزی می داد، یکی از آنان علی دهباشی بود. می گوید: در اتاقی انباری مانند دبیرستان کتابخانه را راه انداختیم و با بچه های کلاس شبانه همیشه آنجا بودیم و یادم است شب تولد نیما یوشیج را در همانجا جشن گرفتیم. شعر «شب» نیما را همیشه در ذهن دارم.

            ذهنی که او را از درخت کتابخانه دبیرستان جدا کرد و به رودخانه شب های گوته رساند. داستان ما هم از همانجا شروع شد. می گوید: بعد از این شب ها و گذشت سال ها و وقوع انقلاب در ایران خبری نبود. بعدها طی سال های ۱۳۶۰ متوجه گردهمایی عده ای از نویسندگان و شعرا شدم که با عنوان سه شنبه شب ها برگزار می شد. عمران صلاحی، جواد مجابی مختاری و علی نصیری پور و فرامرز سلیمانی و کاظم سادات اشکوری بانیان آن بودند.

            به همین بهانه با همکاری رضا براهنی، امیرحسین آریان پور، نصرت کریمی، محمد علی سپانلو و محمد رضا آتش زاد و عباس عارف و چندین نفر دیگر شب چهارشنبه ها را درست کردیم که هر هفته در خانه یکی از این دوستان برگزار می شد و می چرخید.

            ویژگی این چهارشنبه شب ها این بود که باز بود و شامل تمام زمینه های فرهنگی بود برخلاف سه شنبه هایی که فقط شعر بود. دهباشی از آن شب ها می گوید، شب هایی که در دل خود صدها نقل، خاطره و برخورد را در طول خود داشته و همچنان سایه با او همراه است. بی هیچ ترتیب و آدابی از آن میان چندتایی را ذکر می کند. یادمه منظومه «خانم زمان» سپانلو برای اولین بار در این جلسات خوانده شد یا شعر بلند «اسماعیل» دکتر براهنی همین طور در این شب ها خوانده شد.

            یک بار هم درباره صورتک های نصرت کریمی حرف زدیم. یا شبی دیگر بهروز دولت آبادی درباره صمد بهرنگی حرف زد، و با سه تار خود نواخت. به هر حال تمام آن دوران همین شب هایی است که در ادامه اش پیگیر شده ام. به در و دیوار مجله بخارا  خیره می شوم. پر است از قاب هایی کوچک و بزرگ، از پوسترهای شب های برگزار شده و گاه در کنار آنها عکس هایی از دوره جوانی دهباشی را می بینم که با یکی از بزرگان قاب شده و یادآور روز و وقت خودش است. شاهرخ مسکوب در عکسی می خندد. یاد روزی می افتم که خبر مرگ او از غربت رسید و دهباشی مانده بود چگونه این خبر را روی کاغذ تصویر کند. چند وقت قبلش مژده داده بود که قرار است شاهرخ در این عید نوروز به تهران بیاید.

            اجل مهلت نداده بود و در غربت خلاصش کرده بود. دهباشی خاطرات او را با عنوان «روزها در راه» چاپ می کرد و از روزهای تنهاییش خبر می داد. یاد نوشته دوستی می افتم، او همیشه یادآور بود که اشیا حس دارند و در حافظه شان حوادث ثبت می شوند. اگر زبان آنها را بدانیم باز می گویند. به تابلوی شب مولانا خیره می شوم.  صدای به یاد ماندنی احمد شاملو را به یاد می آورم در تالار بتهوون که غزلیات مولانا را خوانده بود، در تالار طنین می افکند. پوستر شب بهرام بیضایی را نگاه می کنم. تصاویر فیلم های کلاغ و عمو سبیلو و سفر مرا، به نوستالژی آن دوران پرتاب می کند. سگ کشی و حال و هوای دم کرده این روزها بدجوری آزارم می دهد. مسافران و جاده مه گرفته و آن دیالوگ معروف « ای لعنت به این جاده ها که همیشه باعث جدایی اند». تابلو شب همایون خرم و یاد صدای استاد قوامی «تو ای پری کجایی» و ناله معینی کرمانشاهی که چه روزگاری گذشته و به امروز رسیده، شب کیومرث درم بخش و حکایت مطبوعات و شب «اوسیب ماندلشتایم» و دوره تلخ استالینی که چه بر او گذشت.

            و اما در پایان این یادداشت گفتنی های بسیار به جا مانده است که می ماند برای فرصتی دیگر. شاید زمان آن فرارسیده است که شبی برای دهباشی برگزار کنیم و او از آنچه که تاکنون نگفته برایمان بگوید. در حال و هوای دفتر بخارا هستم. متوجه نیستم. جوان دانشجویی مرتب او را سوال پیچ می کند و در پی پاسخی است و دهباشی سکوت مطلق. سرانجام به آن جوان می گوید: دنبال چه می گردی و بعد این بیت از سایه را می خواند:

            امید عافیتم بود روزگار نخواست

            قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت.

شب های بخارا/ آرمینه آراکلیان

در طول سال هائی که ارمنیان ایران را مام وطن دانسته اند، طی دو سده اخیرکه ادبیات و تاریخ به خانه عموم ایرانیان راه یافته است ودر ایام آزادی قلم ، این فقط” واقعه “ شبهای بخارا بود که ادبیات قوم ارمن را به زبان فارسی، زیر سقف یک تالار عمومی و برای هم میهنان فارسی زبان بر روی صحنه آوره است..
دردنیائی که مادیات سایه شوم خود را بر روی ادب و فرهنگ گسترده است، کمتر سراغ می گیریم سازمانها و افرادی راکه بدون کوچکترین چشم داشتی ، توان خود را در راه ادب و فرهنگ بکار می گیرند.
علی دهباشی از آن دسته افراد وپنجاه شب بخارایش از آن گونه وقایع است.
پنجاه شب موفق با تماشاگرانی فرهیخته و اکثرا”جوان که خود نمایانگرکیفیت بالا وغنای آن برنامه هاست.
واقعه بوقوع نمی افتاد اگر پشتکار و نیت پاک علی دهباشی نبود.
او اوقات گرانبهای زندگیش را وقف فرهنگ و ادب ایران و جهان نمود و گواه موفقیتش هم آن سالنهای مملو از جوانان شبهای بخاراست و صفحات پراز مطالب پر مغز مجله بخارا.
فراموش نمی کنم روزهای تدارک مراسم سالگرد دهمین سال انتشارفصلنامه پیمان را ، وقتی که مردی با چهره ای جدی به من نزدیک شد و بسادگی تمام تمایل خود برای سخن راندن در این مراسم را روی میز هیئت تحریریه گذاشت.
نام سردبیر مجله وزین بخارا را شنیده ولی هرگز آقای دهباشی را ندیده بودم.
همان پیشنهاد ساده و بی تعارف ، همان سخنان گرم ایراد شده در مراسم سالگرد وهمان استقبال صمیمانه از فکر اختصاص شبی از شبهای بخارا به ادبیات ارمنی ، دریچه ای شد بزرگ بر روی دنیائی با صفا، مملو ازصمیمیت، همدلی و همدردی.
دریچه ای باز شده بود برای مجله پیمان و موسسه ترجمه وتحقیق هور که هدف از انتشارش فقط بررسی و بیان مشترکات دو قوم با فرهنگ پارس و ارمن است و مخاطبش همان دو قوم.
زبان ما زبان علی دهباشی، لهجه ما لحجه مجله بخارا و مخاطب هر دؤ ما ایرانی بافرهنگ است .
این مقال را فرصتی می شماریم برای تشکر از آقای دهباشی ، نثارسلامی گرم برمجله بخارا و آرزوی دمی گرم برای شبهای آن.

شب های بخارا/ اسدالله امرایی

علی دهباشی مدیر مسئول و تقریبا تحریریه خاموش مجله بخاراست که پیش از این مجله کلک را به سیاق بخارا در می آورد . دهباشی را بار اول در دهه شصت در موسسه اطلاعات دیدم الان خاطرم نیست برای چه کاری آمده بود. آن روزها البته جوانتر بود.شاید دغدغه هایش کمتر از حالا. روزنامه ای که هنوز هم که هنوز به دوراز هیاهو روزنامه کلاسیک کشور است و بسیاری از نامداران این عرصه در آن موسسه تربیت یافته اند و نیروهایی تربیت کرده اند. علاوه بر مشی تعادلی اش همچنان روزنامه است “روزنامه” است.من خود درآن ایام جوانی بودم تازه از مرز بیست گذشته و هنوز رویاهای زیادی را در سر می پروردم.وقتی دهباشی را دیدم با کیف بزرگی که تا توانسته بود توی آن کاغذ و کتاب پر کرده بود فکر کردم چه می شد اگر اتوموبیلی داشت و این همه بار را با آن خس خس نفس ها به این سو و آن سو نمی کشاند.دهباشی را بعدها که بیشتر شناختم فکرکردم مگرمی شود این قدر عاشق ادبیات و مملکت بود.هر گوشه ای از دنیا که نام ایران وایرانی می آمد گوش تیز می کرد تا برگی بر برگ های زرین این ملک بیفزاید.
حالا در کنار مجله درآوردنی که دودمانش را به باد داده “مرد شب” شده است .مجلس گردانی شب های بخارا ،هر بار با یک موضوع وتجلیل از یک بزرگ یا کار بزرگ یا اقدام ماندگاری در این کشور پهناور.در برخی از این جلسات حضور داشته ام در برخی نیز ران ملخی به حد یک گفتار یا خواندن یک داستان و شعری .یکی از بهترین شب هایی که برگزار شد آیین بزرگداشت هشتاد سالگی استاد رضا سیدحسینی پیر عرصه ترجمه بود و دیگری شب محمد گلبن که اشگ بر چهره بسیاری جاری کرد.سید حسینی مترجم پیشکسوتی است که یک عمر معلم بوده وهنوز هم هست و تا توانسته آموخته و یاد داده و حالا از آستانه ۸۰سالگی گدشته است واندوه مرگ فرزند فرهیخته اش که راه پدر را برگزیده بود قامتش را خم کرده است.استادی که مورد وثوق همه است چپ و راست نمی شناسد و چه زیبا سخن می گوید.محمد گلبن هم عمری به فرهنگ کشور خدمت کرده ودایره المعارف سیار کتابشناسی این مرز وبوم است شاید استاد سید حسینی که همواره پی گیر مسایل ادبی بوده است ومدتی سردبیر مجله سخن بود در دهباشی جوانی خود را می یابد.چنانچه گلبن این آینه را در سید فرید قاسمی محقق گرانسنگ تاریخ مطبوعات می یابد.
.

نویسندگان و شاعران ومحققان زیادی در شب های بخارا شرکت کرده اند و می کنند.هر چند خود مسئول اندیشه ها وگفتار های خویش هستند اما از یک جهت وامدار این خادم اهل فرهنگ هستند.کاری که دهباشی کرده شاید امروز خود را چنانچه باید نشان ندهد اما در سال هایی که بر ما خواهد رفت و خواهد گذشت این یادگارها ارزش خود را نشان خواهند داد.درزمان ما اگر کسی به سراغ فرهنگ می رود قدر نمی بیتد.همین جدیتی را که دهباشی برای مجله درآوردن و گردآوری مطلب می کند اگر برای هر حرفه دیگری می کرد بی تردید نه کسی به ابروی بالای چشمش کار داشت نه این قدر به زحمت می افتاد.آن هم دهباشی که این همه از سیاست گریزان است وبا اهل سیاستش کار نیست.
علی دهباشی پنجاه شب ،شب بخارا برگزار کرده که هرکدام به تنهایی پنجاه شب کار می برد.از بزرگانی نام برده و قدرشناسی کرده و در ایام حضورشان گوشه ای از زحمات آنان را نشان داده که هر کدام ملتی برای ملت به حساب می آیند.تازه بعد از پایان هر شب شب اصلی دهباشی آغاز می شود.مطالب را تنظیم می کند و برای مطبوعات و سایت ها می فرستد.شب بخارا که تمام می شود دهباشی تنها با کوله بار پر و زیربغل پرتر کسی را دوروبر خود نمی بیند وراه می کشد به تنهایی خود تا روزی دیگر بدمد و پیامی در راه که چندمین شب از شب های بخارا برای بزرگداشت بزرگی یا واقعه ای فرهنگی برگزارمی شود. خوانندگان مجله بخارا و اهالی خانه هنرمندان ایران فراموش نمی کنند که نظم مثال زدنی دهباشی چه نقشی در برگزاری جلسه ها دارد.گویی با آن جلسات زندگی می کند. بارها و بارها جلسات اورا با جلسات دیگر کنار هم سنجیده ام و فاصله او را در صدر با باقی همگنان یافته ام .برای دهباشی و خدماتش به احترام برخیزیم و گرامی اش بداریم.با آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت .

شب های بخارا/ نادر مشایخی

برای من که دو سخنرانی در شب های بخارا داشتم ( شب جان کیج و فرانک شفر ) و در چندین برنامه دیگر شنونده و بیننده ی این شب ها بودم نکته ی مهم حضور جوانان بوده است . نحوه برنامه ریزی آقای دهباشی چنان است که به همه ی زمینه های فرهنگی و هنری در این شب ها می پردازد .

   شب های مولانا ، سعدی ، ابن عربی ، هانا آرنت و مهندس همایون خرم از فراموش نشدنی ترین شب های بخارا به شمار می آید .

    تصور می کنم برگزاری « شب های بخارا » یکی از مهمترین کارهای فرهنگی سال های اخیر است و به علت اینکه دارای خط و خطوط خاصی نیست مورد قبول همه ی فرهنگ دوستان است .

    شنیدم مجله بخارا در آینده قرار است شب هایی را در موضوع ادبیات کشورهای آسیایی همچون : هندوستان ، ژاپن ؛ تاجیکستان و چین برگزار کند که خبری خوش است . و آخر اینکه پیشنهاد می کنم من سخنرانی های پنجاه شب بخارا در یک کتاب مستقل چاپ شود .

 

شب های بخارا/ مهشید میرمعزی( مترجم ادبیات آلمانی)

شب‌های بخارا، شب‌های فرهنگ، شب‌های صمیمیت. بگذارید تکرار نکنم که در این شب‌ها از چه کسانی تجلیل شده است. همه می‌دانند. تنوع انتخاب و دامنۀ‌ فعالیت مسئول آن چنان است که بسیاری حتی من منزوی در این شب‌ها شرکت کردیم و خواهیم کرد. چه به عنوان سخنران، ‌مترجم یا حتی تماشاچی. همین تنوع است که باعث می‌شود افراد با سلیقه‌های مختلف بالاخره در یکی از این شب‌ها شاعر، نویسنده، کارگردان یا موسیقی‌دان مورد علاقۀ خود را بیابند و بیایند. احساس من چه زمانی که آن بالا بودم و چه وقتی تماشاچی آن پایین، یکی بود: کاش همه می‌دانستند که اجرای چنین برنامه‌هایی چه دشوار است. اما وقتی روز برنامه وارد می‌شوی، تمام کارها انجام شده است. بعد هم برنامه با نظم خاص و برنامه‌ریزی دقیق انجام می‌شود که آدم را از آمدن پشیمان نمی‌کند. آقای دهباشی وقتی می‌خواهد آدم را برای برنامه دعوت کند، چنان صحبت می‌کند که نمی‌توانی جواب رد بدهی. آخر چطور می‌توان به این همه صمیمیت و صداقت جواب رد داد؟ در خاتمۀ برنامه هم حتماً دوستی یا همکاری را می‌بینی که با او گپی بزنی. اینها همه‌اش تعریف بود (و امیدوارم که همان‌ها که ملانصرالدین و پسر و خرش را راحت نگذاشتند، نگویند که او این را دعوت می‌کند، پس طبعاً این باید از او تعریف کند! که هیچ چنین نیست و من چنین آدمی نیستم.)، اما از این شب‌ها جز خاطرۀ ‌خوش و چیزهای دلپذیر در ذهن من وجود ندارد. این را از بسیاری از همکاران خود هم شنیده‌ام که به گمانم خودشان حتماً اشاره خواهند کرد. باید از بانی این شب‌ها قدردانی کرد که دارد سلامتی خود را بهای این گونه فعالیت‌ها می‌کند و این را هم همه می‌دانند.

سرگردان شبهای بخارا/ جواد ماهزاده ( روزنامه نگار و نویسنده)

شب های بخارا به بیست نرسیده بود که دهباشی به من گفت: ” هر چند نفس کم آورده ام ولی تا آخرین نفس کار خواهم کرد و تا زنده ام و اجازه فعالیت به من داده شود با بخارا هستم.”

همان وقت در جایی نوشتم اگر دهباشی نفس کم آورده یا بیاورد مقصرش مائیم که پای ثابت شب ها و مجله اش هستیم و هر چه نفس دارد به سینه هایمان فرو می دهیم. در هوای بس ناجوانمردانه سرد و این روزها دوداندود ، نفس دهباشی حقا که گرم و مطبوع است. برای این نفس ها زیر آفتاب کدر و باران های تیره تهران این سو و آن سو رفتن و به یمن قدمش با بزرگان نشستن و آشنایان و دوستداران را دیدن، از خاطرم نرفتنی است. دهباشی هرجا که رفته و به قول یوسف علیخانی با مهره مار ما را به دنبالش روانه کرده، همان جا که ایستاده ، بیرق اش را برافراشته و آنجا شده خانه اهل فرهنگ و هنر و آن شب هم شب بخارا. از کاشانک و نیاوران و پسیان تا ایرانشهر و کریم خان و صبای جنوبی و رفعت جاه که نفس به نفسش آمده ایم، شب بخارا بوده؛ حتی شب جشن مجله رودکی که دهباشی را میهمان خواندند هم شب بخارا بود، چون دهباشی آنجا و آن بالا روی سن نشسته بود و به رسم همیشه تا او فرانمی خواند کسی برای صحبت نمی آمد.

با این همه، لحظه ها و دقایقی را در تاریکی و نیمه تاریکی سالن های ناصری و بتهوون به یاد دارم که چطور خارج از کاغذ نوشت برنامه، دل نگران اجرای قانون همیشگی اش اخلاق و آبرو و اعتباربخشی بود و وقتی چراغ ها نور می انداختند و سالن ها خالی از نور می شد، یک دست بار و یک دست شهاب پله ها را پائین می رفت و زمزمه ها و پچپچه هایی را مرور می کرد که در همان تاریکی و سایه روشن های سالن از معدود دهان هایی شنیده بود که نفس های گرانبهایش را یک نفس بلعیده بودند و به عوض سم پس می دادند. شاید همین نفس های آلوده و گم در فضا نه فقط یکجا و امروز بلکه هرجا و خیلی روزها پیش کار او را به کار درمانی کشانده است.

شب پنجاهم تمام می شود. در سالن را می بندند. راه پله از حرکت و صدا می افتد. آدم ها و کفش های رنگ رنگ از جلوی چشم محو می شوند و هرچه مانده بوهای درهم شده ای است که هیچ چیز را به یادت نمی آورد. سر که برمی گردانم می بینم مرد با قدم های آهسته و کنار پسر، کیف به دوش و باری به دست پای پله هاست.

با او راهی می شوم تا ته باغ هنرمندان. آن که فکر و حواس از سرم پرانده بود خودش به حرمت فکر خرامان خرامان می رود. می خواهم راه را کج کنم و رهسپار خانه شوم ولی می دانم تا سر خیابان دود و دیوارهای سیمانی پادگان نفسم را بند خواهد آورد. پس برمی گردم رو به مرد و چیزی نمی گذرد که ته باغ می شود چهارراه و چهارراه میدان و میدان، کوچه رفعت جاه. ناگزیر از پدر و پسر جدا می شوم و می روم تا میدان زیر سایه فردوسی. اینجا خنک تر و هوایش مطبوع تر است. هرچه باشد او هم سایه دارد و چند قطره ریزآب که باد از فواره های میدان به سرو صورت می زند. مقابلم چهارراه است. یادم می آید که قبلا از هر چهار خیابان برای دهباشی و شب های بخارایش رد شده ام.

زیر سایه نشسته ام. خواب به چشمانم ریخته و باز انگار فکری از دور می خرامد و پیش می آید. آمدنش با خودش است و رفتنش هم با من نیست. پیشتر که می آید قطره ای آب بر گونه ام می افتد و می پرم از رویا بیرون. چشم می دوانم دنبال مرد. دهباشی پیچیده است توی کوچه و آخرین دیده ام از او همان کیف مشکی است. فکر می کنم همه چیز، اتفاقات، ایده ها و همه راز و رمز و آن مهره مار و حتی این شب ها به این کیف مربوط است. گویی هرجا که دهباشی آن کیف را زمین بگذارد، مثل یک چراغ جادو همه را از هر چهارسو گرد می آورد و دورش حلقه می زنند و آنجا می شود خانه هنرمندان و آن شب هم شب بخارا.

بخارا تحقق رؤیاهای من/ سحر کریمی مهر

       شوق درونی، میل رسیدن به آرزوها، دست به قلم بردن، با بالهای خیالی به دنیای نویسندگان بزرگ سفرکردن، به ترجمه اثرویا مقاله ای همت گماشتن ودرنهایت نویسنده ای را شناختن و به دیگران نیز شناسانیدن.

اگرخوشبختی برای من ودیگرانی که از دوردستی برآتش ادبیات وقلم دارند،” زندگی کردن درجوارهمه کسانی باشد که دوستشان داریم ودرکنارجذابیتهای طبیعت و مشتی کتاب وکتابچه” آنگونه که پروست اذعان می دارد، پس به جرائت میتوانیم بگوئیم که ” بخارا” طعم خوشایند این لذت و میل مبهم را بما چشانیده است.

دهباشی، حکم همان پروستی را دارد که در اتاقی تاریک و با دیوارهایی که اینبار به جای چوپ بنبه با عکسهای زیبای بزرگان ادب و تاریخ این مرزو بوم و جهان پرشده، بی وقفه به کارمشغول است و تمامی عمر را همچون پروست درکشتی نوحش می گذراند و برای فرار از رخوت و کمون زندگی لحظه ای را غافل نمی نشیند: تصاویربزرگانی چون هدایت و پروست تا وولف و هسه و سایرین که همواره از او پاسداری می کنند همگی خبر از ِسر درون دهند!

اما اینبارتو نیز میتوانی با اوهمسفرشوی و در لذت دیدن این تصاویروکتابهایی که تو را برای خواندن وسوسه می کنند شریک شوی. ازبزرگانی چون سهراب شهید ثالث و سایرین باید بپرسیم که این رهرو راه فرهنگ و ادب تا چه حد برای شناساندن این بزرگان زحمت کشیده و ازهیچ کمکی نیزفرو گذارنبوده است.

و من به لطف او و آثاری که به رشته تحریر در آورده با این سینماگر متفاوت که عمرش را درغربت گذراند آشنا شدم. دیگرسیمین دانشورفقط برایم نویسنده آثاری چون ” سووشون” و

” جزیره سرگردانی” نبود. مریم زندی تنها درعکسهایش برایم خلاصه نشد. پروفسورهانری دو فوشکور چیزی ورای آنچه که هست متجلی گشت و من از این بابت ممنونم.

” بخارا”، علاوه برداشتن مدیرمسئولی چون علی دهباشی خود نیز نامی وزین که تجلی بخش ادب و هنراست را به یدک می کشد و وقتی آن را می گشایی حس نوستالژیک غریبی بتو دست می دهد که با هیچ چیزی قابل قیاس نیست همچون لذتی که در خواندن مجله های ادبی قدیمی چون ” سخن” به سردبیری مرحوم  ناتل خانلری وجود دارد که تو را به جایی فراسوی آنجا که هستی می برد انگار که وقتی نوشته ای راازصادق هدایت و مجتبی مینوی و سایرین می خوانی حضورپررنگشان را در لحظه نیزحس می کنی!

این ها همه، ثمره تلاش پی گیرو مداوم انسان وارسته ایست که بی وقفه علیرغم تمامی مشکلات و فراز و فرودهای زندگی به راه خویش ادامه می دهد و تو را نیز تشویق می کند که لحظه ای از پای ننشینی.

اما اینکه چطور این آشنایی ها تحقق یابد هم خالی از لطف نیست. نخستین بارزمانی که یک مجلد کامل از یک ماهنامه را مختص مارسل پروست، نویسنده محبوبم دیدم بسیاربه شوق آمدم. مجله ای فقط برای او با عکسهایی زیبا و کیفیتی بالا؛ آنقدر به شوق آمدم که تمامی مقالات آن را بی وقفه تا راه منزل خواندم! بعدها هم پیگیر شماره های دیگری از بکت و ناباکوف و دیگران بودم اما فاصله ای که بین برخی از مجلدات آن افتاد من را از رسیدن به دیگر بزرگان محروم نمود.

تا آخرین بار که توسط استاد ارجمندم سرکارخانم دکترحائری اثر ماندگاری چون” در سایه مارسل پروست” تألیف و به لطف علی دهباشی جشن رونمایی هم برای آن ترتیب داده شد و بسیاری از مشتاقان و شیفتگان پروست و نویسندگانی چون ناهید طباطبایی و سایرین در آنجا حضور بهم رسانیدند ومن نخستین باردرآنجا انسانی اندیشمند و افتاده را دیدم که به زمین خیره شده بود وبه صحبتها گوش می کرد شاید هم در فکر بزرگداشت برای غول دگری بود!

اگرمعیارداوری ام فقط همان نشست بود وبس، می گفتم که دهباشی راحت پذیرای همگان نیست. اما حالا که قریب یکسال از این آشنایی به لطف استاد عزیزم می گذرد به جرائت می گویم که دهباشی کسی است که براحتی میزبان هر انسان شیفته و علاقمند به هنرو ادبیات است.

اما هنر او فقط در این نیست، “بخارا” حضورمداوم و مستمرش را تنها با چاپ مجله به اثبات نمی رساند، شبهایی که به لطف این بزرگوار در” خانه هنرمندان” و گاهی نه تنها در ایران بلکه هم زمان دراروپا و سایر کشورها برگزار می گردد همگی گواه بر این است که او از هر حیث نسبت به آنچه که انجام می دهد شناخت کامل دارد وعشق به کار، هنر،ادبیات و موسیقی لحظه ای رهایش نمی کند؛ از بزرگداشت برای “جان کیج” گرفته تا شب” همایون خرم” از سینمای ناب ” فاس بیندر”گرفته تا شب ” بهرام بیضایی” از جشن تولد برای مولانا گرفته تا…

ودر این بین زیباترین لحظه زمانی است که تو می دانی هرچند که در قونیه نیستی و نمی توانی رقص سماء ببینی اما می توانی درضیافتی که برای این عارف بزرگ ترتیب داده شده شرکت کنی و این همزاد پنداری را با سایرین داشته باشی که منهم در لذت یک چنین شبی شریکم!!!

دیگر برایم مراوده در چنین نشست هایی به نوعی افتخار بدل شده و از این حیث به خود می بالم و خوشحالم از اینکه هر بار علی دهباشی را مصصمم و استوار می بینم، خوشحالم که در این دنیای پر از دروغ که حتی آسمانش هم نمادی از رنگ آبی ندارد، کسی هست که می توان از او آموخت بدون آنکه در ازای آن چیزی از تو طلب کند! دهباشی آنجاست تا که بتو بیاموزد عشق به هنر و ادبیات این مرزو بوم یعنی چه؟  عشق به قلم و کاغذ چیست؟ و چطور میتوان علیرغم مشکلات همچنان شورو هیجان یاد دادن وآموختن داشت.

به او مدیونیم، چراکه برای ارتقاء فرهنگ و هنررنج فراوانی را متحمل گردیده، به او مدیونیم زیرا علیرغم تمامی ناملایمات روزگاربازهم همچنان پذیرای ماست ومن در کنار او چیزهای بسیاری آموختم.

درنهایت می خواهم بگویم که “بخارا” بارسنگینی را بردوش دارد که سایرین را تاب تحمل آن نیست. باشد که هموراه این انسان وارسته را سردمدار این راه و همیشه پویا و پرتوان و به دورازهرگونه ملایمات روزگاربینیم.

تصویری از بخارا/ فرامرز طالبی

پنجشنبه ۲۱ تیر ماه ۱۳۸۶ _ خانه ی هنرمندان ایران / شب گیله وا.

پشت درهای بسته ی تالار بتهوون خانه هنرمندان ایران، در طبقه ی دوم جنب و جوش غریبی است. مجله ی بخارا در چهل و نهمین برنامه از سلسله ی برنامه های شب های بخارا، جشن آغاز شانزدهمین سال انتشار مجله ی گیله وا را جشن می گیرد. گیله وا مجله ای است که در رشت منتشر می شود و ویژه ی مردم گیلان است.

پشت درهای بسته ی تالار بتهوون جمعیت انبوهی گرد آمده است. گله گله دور هم جمع شده اند و احوالپرسی می کنند و بحث می کنند. آدمهائی که سالها یکدیگر را ندیده اند و آدمهائی که شاید به خاطر همین مراسم با یکدیگر  آشنا می شوند، همه اهل فرهنگ و هنر و ادب؛ در گوشه ای میز بزرگی قرار دارد و روی میز شماره هائی از مجله ی گیله وا چیده شده است و به رایگان در اختیار مردم است.

در تالار باز می شود. جمعیت صندلی ها را پر می کنند. چراغ ها خاموش می شود. تصویری روی پرده با موسیقی ملایم جان می گیرد. تصویر پوسترهای شب های اجرا شده توسط مجله ی بخارا در برابرمان رژه می روند؛ شب سعدی، شب بیضائی، شب تاگور، شب امبرتو اکو، شب محمود درویش، شب ملک الشعرای بهار، شب محمد گلبن، شب ژاک پره ور، شب لوئیس بونوئل، و . . .

کارنامه ی شب های بخارا تمامی ندارد. تاکنون بخارا به دست علی دهباشی ۴۹ شب را برپا کرده است و شب های دیگر هم در پیش است. در تهران بزرگ،  شب های بخارا  _ بی هیچ تمکن و خرجی و بوق و کرنائی _ این امکان شایسته را فراهم آورده است تا چند نسل کنار هم گرد آیند و با بزرگان فرهنگ، ادب، و هنر ایران زمین و جهان آشنا شوند. دهباشی نگاه تیزبین خود را در انتخاب آدم ها و موضوع در برگزاری این شب ها به درستی به کار گرفته است. از سعدی تا گونترگراس، از محمد گلبن تا لوئیس بونوئل، از ملک الشعرای بهار تا محمود درویش، از امبرتو اکو تا ابن عربی، از بهرام بیضائی تا . . . مجموعه سخنرانی های صورت گرفته در باره ی این آدم ها و موضوع ها، بهترین اسناد پژوهشی در باره ی آنان است که امید است دهباشی تمامی آن را در مجله بخارای خود به چاپ برساند.

برگزاری شب های بخارا، یعنی بزرگداشت نویسندگان و هنرمندان و . . . ایران و جهان در نوع خود در ایران بی سابقه بوده است_ به جز چند استثنا از جمله برگزاری بزرگداشت های انجمن مفاخر که در جای خود قابل تحسین است. این برنامه ها می توانند نقش بسیار تاثیر گذار در شناخت چهره های فرهنگ و هنر ایران و جهان _ به ویژه برای جوانان _ داشته باشد.

شب های تهران تاکنون در سینما_ موسیقی_ ترانه_ شعر_ قصه و رمان_ و صفحه های جنائی روزنامه های کثیرالانتشار به نوعی ثبت شده است. شب های بخارا ولی حکایتی دیگر دارد. به احترام علی دهباشی برمی خیزم و برای او آرزوی سعادت و بهروزی می کنم.

ادای دین به علی دهباشی

چون شب پنجاهم برآمد…

محمود فاضلی بیرجندی

یکی از ویژگی های خاص کشورمان ایران آن است که صرفاً در مرزهای جغرافیایی تعریف و مشخص نمی شود. قرن ها است که ایران گاه کوچک تر از گذشته شده، گاه از جغرافیای کوچک شده اش اندکی فراتر رفته و گاه مرزهایش را اصلاً از دست داده و تنها نامی و یادی از آن مانده است ( البته باید یادآور شد که بابت آن همه کوچک شدن و بزرگ شدن ها و همه تاریخی که در سیالیت جغرافیایی سپری شده اند اندوهی گران در سینه هر ایرانی است. ولو آن که بر زبان نیاورد و یا حتی وقوفی نداشته باشد.

به این ترتیب بود که ایران و ایرانی شاید به جبران آن ناکامی های مکرر در جغرافیا، بیشتر به فرهنگ و عالم معنا بها داده و بدان حوزه رخت کشیده است. یعنی سیال شدن مرزها و جا به جا شدن دائمی آن موجب شده است که ایران و ایرانی بودن در معنا و مفهوم غنای فوق العاده ای پیدا کند و بر همین اساس آن کس که به فرهنگ ایران خدمت کرده نیز سزاوار است که همسنگ آن سرباز مستقر در پادگان یا در مرز قدر و مرتبه ببیند.

گزافه نیست که گفته شود چه بسا مرتبه او از آن سربازان جغرافیا بیشتر باشد چرا که سربازان مرزهای جغرافیایی ایران گاه و بی گاه ناگزیر شده اند بخش هایی از خاک میهن را واگذار کنند اما آن سربازان و ارتش ها که در کار مرزبانی از فرهنگ ایران بوده اند نه آنکه هرگز قلمرواش را واگذار نکرده اند، برعکس توانسته اند بر ابهت و گستردگی جغرافیای فرهنگی ایران بیافزایند. ایران اگر در معنا و مفهوم فرهنگی که از بزرگترین و غنی ترین گنجینه های بشر است وجود دارد، نتیجه کوشش همیشگی آن سربازان و فرماندهان و ارتش های جنگی است که داشته و داریم.

در کتاب بی پایان هزار و یک شب، شب پنجاهم از بلندترین حکایت ها است. حکایت ملک نعمان و فرزندان و خاندانش و نبردی که بین آنها و روم در می گیرد. نبردی که قرن ها بین ایران و روم ( شرق و غرب ) جاری بوده و از نخستین مصداق های برخورد تمدن ها و همچنین مبادله فرهنگ ها است.

حکایتی پر از اجزا و شاخه های متنوع که در جهات مختلف امتداد پیدا می کند، بارها به تنه اصلی برمی گردد و باره شاخ و بال می گیرد تا با پیروزی ایران و اسلام بر کفر رومی به انجام خود می رسد. گویی همین ساخت حکایت هم سوای آنچه در ضمن نقل می شود جلوه ایی از وجود ما است که البته به انجام خود نرسیده یا نمی رسد!

این را دوباره نوشتم تا مقدمه ایی باشد برای ادای دین به علی دهباشی. او علاوه بر همه خدمت ها که به دفاع از جغرافیای فرهنگی ایران کرده پنجاه شب فرهنگی نیز برگزار کرده و اینک شب پنجاهم را نیز به پایان برد و به بامدادی دیگر رسیده است.

به منظور نوشتن این یادداشت بود که باز به کتاب بی پایان هزار و یک شب سر زدم تا بهتر بدانم شب پنجاهم در منابع اصلی فرهنگ و تاریخ ما چه شبی بوده است.

به دهباشی و آنچه که دارد اگر سری بزنیم می بینیم که او مردی است در میانه سالهای عمر، گاه تکیده و گاه رنجور از التهاب بیماری آسم و یکه و تنها. همین آدم یکه و تنها ارتش بزرگ، روزآمد و تازه نفس است.بزرگ است که این همه کار کرده و می کند. روزآمد است که می تواند شب هائی در بزرگداشت فرهنگ و فلسفه و داستان و شعر و ترجمه و موسیقی و نقاشی و تئاتر و سینمای ایران برگزار کند. از جمال زاده تا تاگور و هانتکه، از بیضائی تا بونوئل و فاسبیندر، از مولوی تا ابن عربی و از پرویز رجبی تا ماسینیون را ارج نهد.

فرهنگ و ادب افغانی و آشوری و ارمنی را گرامی بدارد و نشریات وزین میهن را قدر شناسد. هر کدام از این کارها را سازمانی بزرگ باید تا به اجرا گذارد. و در این روزگار فراوانی سازمان ها که به کار فرهنگی اشتهار و اشتغال دارند جای دریغ و درد که آن سازمان های فراوان چنین گام هایی بر نمی دارند و اما بگذار برندارند که او خود یک تنه از همه سازمان های فراوان و بزرگ فرهنگی، گسترده تر و تواناتر است و این سخن نه از مجیزگویی است که کارنامه دهباشی مصداق این کلام است وانگهی او را نیاز به مجیز گوئی چون من نیست و مرا نیز به قول بیهقی حکیم، مباد که سخنی برانم که آن به تعصبی و تربدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرمش باد.

حکایت شب پنجاهم در هزار و یک شب پیش از پنجاهمین شب آغاز می شود و تا ده ها شب پس از آن ادامه می یابد.

کار دهباشی بزرگ در این شب ها و در روزهایش ( که دراز باد و مستدام) دیری است که آغاز شده. امید بداریم به حکم آن کاردانی و کوشش و توان فیاض و فداکاری که در راه فرهنگ ایران دارد تا دیرباز دوام یابد. که اگرایران هست و ما ایرانیان اگر هستیم، همچنان که مدیون همه فرزندان دلاوری است که از قرن ها و هزاره هایش تا به امروز ایستاده اند و سر داده اند تا این سرا بماند، مدیون آنانی نیز هستیم که جان ها داده اند تا راه و رسم ایرانی گری پایدار و پاینده بماند، به احترام علی دهباشی بزرگ که به تنهائی ارتشی بزرگ، روزآمد و تازه نفس برای ایرانیان است از جا بر می خیزم و کلاه از سر بر می دارم.

 ویژگی این شب ها/سودابه اشرفی ( نویسنده)

من شانس این را داشته ام که در چندماهی که در ایران به سر می برم در چند برنامه ی شب های بخارا شرکت کنم. برای من که حدود بیست و پنج سال از ایران دور بوده ام و همه چیز را با ولع تماشا می کنم زیباترین نکته حضور جوان ها در این شب ها بوده است. چند دقیقه که دیر برسی دیگر جا برای نشستن نیست و وقتی دور و برت را نگاه می کنی به جز دو ردیف اول شاید، که به  میهمانان و سخنران ها و هنرمندان مورد بحث آن شب اختصاص دارد بقیه ی صندلی ها و سینه ی دیوارها و هر قطعه از کف سالن را حضور جوان ها پر کرده است. جوان هایی که تا آخر برنامه های شب های بخارا سر پا می ایستند یا می نشینند و با شور و علاقه به سخنرانی ها و … گوش می دهند. من نمی دانم انرژی برگزاری پنجاه شب آکنده از فلسفه، تاریخ، ادبیات، سینما، موسیقی، تئاتر و… از کجا می آید واقعن نمی دانم– آن هم با این نظم و ترتیب تقریبن کامل و با این جاذبه که این همه جوان را به سوی خود می کشد. ویژگی شب های بخارا در چیست که همیشه سالن ناصری یا آن یکی دیگر که الان اسمش را به یاد نمی آورم پر است حتا اگر هر هفته هم برنامه داشته باشد. ویژگی اش شاید این باشد که همه ی هنرمندان را در زمان حیاتشان و وقتی که فعال یا زنده هستند قدر می گذارد، شاید ویزگی اش این باشد که بچه های تشنه ی ما را که گذشته را از ما شنیده اند اما ندیده اند به صحنه های واقعی و ملموس می کشاند، شاید ویژگی اش این باشد که می گذارد از نزدیک لمس کنی و برج عاج نشینی هنرمندانه را می شکند و همه را به تواضع وا می دارد، شاید ویژگی اش این باشد که به هر نقطه ی جغرافیایی که دستش برسد و امکانش را داشته باشد سر می کشد، دعوت می کند، می آورد، می برد و پای همه ی سختی هایش هم می ایستد تا آن هایی که کنار دیوار تکیه می دهند با هنر جهان آشناتر شوند از ایتالیا گرفته تا ارمنستان فرقی نمی کند. امکانش هست پس می رود سراغش. نیازش هست پس می رود سراغش. شاید ویزگی اش این باشد که قاعده و قانون ندارد و هرکسی را که چیزی به هنر جهان افزوده، می بیند و قدر می گذارد و می گذارد که قدر بگذارند و بدانند که علی رغم همه ی زشتی های جهان امروز هنر هم چنان می تواند زندگی را قابل تحمل کند. من سعی می کنم از دریچه ی چشم جوان هایی که به آن ها اشاره کردم موضوع را ببینم. نسل من (نسل قبل) این فرصت را نداشت که به این گستردگی در ارتباط با هنرمندان خودش و جهان دیگر قرار بگیرد. قبل از انقلاب که دغدغه های این چنین نبود و بعد هم ما نوجوان و جوان های آن زمان در معرض طوفان تغییر و تحولات قرار گرفتیم و همه چیز را قبل و بعد از آن در کتاب ها پیدا می کردیم اما این جوان ها می توانند از طرقی این چنین از نزدیک با هنرمندان کشورشان یا کشورهای دیگر آشنا شوند و این موضوع صد در صد برای آن ها سالم تر است از آن چیزی که نسل من تجربه کرد. چه چیزی زیباتر از این که نویسنده ی زن سویسی بچه اش را روی صحنه ی سخنرانی اش شیر بدهد و تابوهای نویسندگی و روشنفکری و دور از دسترس بودن ها و بهتر و برتر بودن ها شکسته شود؟ این صحنه ها نمی شد اگر که شب های بخارا نمی شد. مطمئنم که برگزاری شب هایی این چنین شامل هزینه ای سنگین از هر نظر است اما این هزینه ی سنگین در بیشتر مواردی که من دیده و شنیده ام در لبخندهای راضی بعد از برنامه ها نتیجه اش را می دهد و مطمئنم برای برگزارکنندگانش هیچ جوابی قشنگ تر از این نمی تواند باشد.

شبانه های مرد تنها/ عباس جعفری

              سه پله بیشتر ندارد این سن اما همین کافی است تا  نفسش به شماره بیفتد . میکروفن  را اندازه می کند و می گوید :  و این چنین  پنجاهمین  شب از شب های بخارا با بزرگداشت  احترامی  به پایان  میرسد. شب بر همه ی شما خوش باد !

      می گوید : بیرون برویم ! این جا هوا دم کرده است. پله های ورودی خانه هنرمندان را پایین میرویم   بر کناره پله ها کنار آن اسب آهنین ورودی می ایستد روح سرکشی قوام یافته در قطعات فلزی اسب  بی سواربر کنار اوست.  منتظرم تا تن خسته از ایستادن چند ساعته اش را لااقل به این تکیه گاه نه چندان نرم تکیه دهد .این درست که سوار خسته است اما نه چندان که  به اسبی آهنین حتی تکیه کند .  او هیچگاه به هیچ  اسبی وهیچ کسی ! تکیه نکرده است  .

    با همین جثه کوچک اعتباری بس بزرگ دارد . به سادگی و صمیمیتی  روستایی وار تو را به کاری می خواند که نمی دانی چه مایه بزرگ است.     بایستی کننده باشی تا بدانی  برگزاری هر کدام از این پنجاه شب چه جانی می طلبد آن هم در این سرزمینی که همه برای سنگ انداختن اماده اند نه برای برداشتن سنگی از سنگلاخ سر راه! دیده ام که مردان  نامی در این سنگلاخ تاب نیاورده و  فتیله را بی سر و صدا پایین کشیده اند و….رفته اند و باز دیده ام که خشت خشت هر شماره بخارا ( به همان قطوری ووزینی ) چطور از  همان ساختمانی که با هر  بار ورودت به آنجا انباشته و انباشته تر می گردد از آن همه کاغذ و کتاب و عکس و چند تایی آدم خاموش و مهربان  و پرکار  بیرون می آید . آنهم دراین جا در این سر زمینی که هر کس ساز خودش را می زند و کم نمی بینی  تشکیلاتی ( حتی از نوع غیر دولتی اش) چه بگیر وببندی دارند برای در آوردن چهار ورق  که یعنی مجله ( دولتی ها را که خود بهتر می دانید  ساختمانی با چند طبقه و چندین نفر آبدار چی و منشی و دفتر و دستک کارت حضور و غیاب و …..  و دست آخر رنگین نامه ای وزین پر از اخبار رسمی و مصاحبه با مدیر مسئول وسر دبیر و مدیرکل شان و خودشان و آمار خدمات و ترفیعات و چه و چه ..)

 اما رازماندگاری بخارا و شب هایش را  در اصراری باید جست که این مرد در اشاعه آنچه فرهنگ این مرزو بوم می نامندش  می ورزد  خارج ازگرایش به  هر دسته و گروه و باندی که این روزها همه شان شده اند  است بلای جان جامعه ای که  سالهاست مدعی  فرهنگ و  تاریخ است واما در واقع کارگزاران برگزیده اش از حل عادی ترین مشکلات  اجتماع  یا عاجزند و یا لازم نمی بینند که فکری به حال آن کنند  و گاه این باند بازی  ها و جناح گرایی ها تا جایی پیش میرود که ٱتشش به جان نیمه جان کسانی همچون بهروزغریب پور هنرمند مدیری که امثالش در این سرزمین کمیاب است  نیزمی افتد واورا تا سرحد  استعفا های چندین چند باره می برد  رک مصاحبه  با روزنامه اعتماد ملی تاریخ سوم مرداد ماه ۸۶ (  همین جا لازم است یادی از تلاش ها و  همکاری هایش با  دهباشی در برگزاری  این پنجاه شب  کرد ه  باشیم ).

 با  نگاهی به پنجاه شب بخارا و لیست  سخنرانان و  کسانی که برای آنان بزرگداشت  برگزار شده می توان به توانمندی  دهباشی در فرا گرد هم آوری  همه ی دارایی  فرهنگ و ادب و هنر این سرزمین در سالن کوچک   ناصری یا بتهوون  خانه هنرمندان  پی برد. جماعتی که  پیر و جوان و خرد و کلان در نشست های دوستانه که با صدای صمیمی علی دهباشی در معرفی یکی دیگر از بزرگان این خاک آغاز و اغلب با آواز به یاد ماندنی  محمد نوری به پایان می رسید  که  با همه خستگی و غمی که در صدا دارد  می خواند که :

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها

چه خطر ها کرده ایم

  هرم شب مرداد نخست به نسیمی و سپس  به تندری شکسته می شود  رعدی در دور دست ها می غرد و برقی آسمان پیر و دود آلود پایتخت را برای لحظه ای روشن می کند . رگبار شبانه! خیابان  خسته  از شلوغی روز در لحاف پاره و خیس شب می پیچد و مردی  خسته اما امید وار  سرازیری خیابان را به تنهایی طی می کند ـ چه جانی دارد این مرد!-

         صدای گام هایی بر سنگفرش  خیس خیابان شب و زمزمه ای که گاه گاه به تک سرفه ای میشکند سایه مرد  در سیاهی شب بیرحم پایتخت گم میشود .صدایش اما هنوز  بر بال باران منتشر است  :

…………………….

ما برای آنکه ایران خانه  خوبان شود

رنج دوران برده ایم

خون دل ها خورده ایم !

خون دل ها خورده ایم !

بخارا برگزار می کند/رضا قیصریه

شب ادبیات سوئیس بود. خانم روت شوایتکرت  با طفل شیرخوارش در بغل آرام و بی تکلف رفت بالا. پشت میز . صحنه قشنگی بود ، گاهی طفل را تکانی می داد ، شاید از ترس اینکه مبادا هنگام صحبت بزند زیر جیغ ، اما خب انگار طفل معصوم می دانست که نباید این کار را بکند تا اینکه خانم برتشینکر ، مسئول بخش فرهنگی سفارت سوئیس رفت بالا بچه را گرفت . نمی دانم در جای دیگری مثل آلمان ، فرانسه ، یا حتی در خود سوئیس بود آن هم در یک مجلس رسمی ، مثل آن شب در خانه هنرمندان ، شوایتکرت  بچه به بغل می رفت پشت میکروفن ؟ اتفاقاٌ تمام قشنگی اش به همین بود که شوایتکرت  بچه به بغل رفت پشت میکروفن چون نشان می داد مجلس بی ریاست و صمیمی ، با تمام رسمی بودنش . و خانم شوایتکر این بی ریایی را حس کرده بود ، دیده بود . و این مهم بود و بس . مهم نبود او قبل از اینکه بیاید درباره ایران چه فکر کرده بود ، می ترسیده ؟ یا دوستانش او را از سفر به ایران برحذر داشته بودند و …. مهم این بود که بی ریایی مجلس را حس کرده بود ، دیده بود و این از ویژگی های شب هایی است که « بخارا » به همت علی دهباشی برگزار می کند. صادق باشیم ، از نویسندگان سوئیسی چه کسی را می شناختیم و می شناسیم جز دورنمات یا ماکس فریش ، البته در بهترین حالتش . چه کسی شوایتکرت را می شناخت ، یا تراژدی ماندلشتام و آخماتووا را و یا اصلاٌ کسی فرانتسوبل ، نویسنده جوان اتریشی را می شناخت ؟ مگر همیشه باید سوپر استارهایی مثل گونترگراس یا مارکز باشند که فرضاٌ اگر بخواهند بیایند دنگ و فنگشان احتمالاٌ از آمدن دیوید بکهام یا تام کروز کمتر نخواهد بود ، همانطور که در مورد مارکز دیدیم . چه کسی خبر داشت که هموطنان ارامنه و آشوری ما این چنین نویسندگان و شاعران پر توانی را دارا هستند . شناخت آنها را مدیون بخارا و دهباشی هستیم . حالا کافی است بنویسی : بخارا برگزار می کند … تا تالارهای خانه هنرمندان لبریز شود از پیر و جوان ، به خصوص از جوان ها .

 شب اومبرتو اکو/خجسته کیهان

به گمان من بهترین برنامه ای که به همت علی دهباشی در خانه ی هنرمندان برگزار شد، شب بزرگداشت اومبرتو اکو بود. تا آن هنگام اگرچه این متفکر، نشانه شناس و رمان نویس مشهور ایتالیایی مورد توجه روشنفکران و اهل قلم بود، اما رمان “نام گل سرخ” او سالها پیش ترجمه شده و برخی از مقالاتش جسته و گریخته در مجلات بیشتر تخصصی به چاپ می رسید. در سال ۱۳۸۴ لنتشار “اسطوره ی سوپرمن و چند مقاله ی دیگر”، گزیده ای از مقالات اومبرتو اکو با ترجمه ی اینجانب توسط انتشارات ققنوس گامی کوچک در راه معرفی این متفکر بزرگ معاصر بود. اکو در این مجموعه – به جز مقاله ی “اسطوره ی سوپرمن” که در آن با نگاهی تحلیل گر، آثار مردم پسند، به ویژه داستانهای مصور سوپر من را بررسی می کند (فیلم سینمایی سوپرمن و سریال تلویزیونی آن نیز از همین داستانها مایه گرفته است)- به موضوعات مختلفی مانند نقد نظریه ای از رولاند بارت و میشل فوکو، تهیه ی فیلمهای مستند تلویزیونی، فاشیسم و. . . پرداخته است.

اومبرتو اکو متفکری است که از نظر گستره ی دانش وفعالیت ها به مردان دوران رنسانس شباهت دارد، مردانی که از بیشتر هنرها و دانشهای زمانه آگاه بودند.

اما برگزاری شب اومبرتو اکو با انتشار ویژه نامه ی بخارا همراه بود که با نامه ی تشکر آمیز اکو از دست اندرکاران بخارا آغاز می شود و با مقالات ارزنده ای از این متفکر محبوب یا درباره ی او همراه است.

از جمله مقالات این ویژه نامه می توان به “معرفی آثار اومبرتو اکو در فرهنگ آثار” و گزیده ای از مقالات کتاب “چگونه با یک ماهی آزاد سفر کنیم” اثر اومبرتو اکو اشاره کرد.

از ویژگی های اومبرتو اکو این است که علاوه بر پژوهشهای دانشگاهی و نوشتن مقالات و کتابهای تخصصی در زمینه ی زبان شناسی و سده های میانه، به فرهنگ مردمی نیز توجه دارد و گذشته از انتشار مقالاتی در روزنامه ی “کوریه دلا سرا”، قطعات کوتاه و طنز آمیز و تحلیلی به زبان ساده نیز می نویسد که در آن به مسائل اجتماعی می پردازد. مجموعه ی “چگونه با یک ماهی آزاد سفر کنیم” از این دست آثار اکو به شمار می آید.

از دیگر آثار ارزنده ی اکو می توان به کتاب “درباره ی ادبیات” اشاره کرد که ترجمه ی گزیده ای از مقالات آن را به پایان رسانده ام. نقد داستان بلند “سیلوی”   اثر ژرار دونروال از مقالات جالب این مجموعه است که با ترجمه ی داستان “سیلوی” همراه کرده ام. اکو این داستان را که حدود ۱۵۰ سال پیش نوشته شده، از دیدگاهی نو بررسی کرده است.

شبهای بُخارا، یک کوشش و کُنِش ِ فرهنگی ی ِ ستودنی/ دکتر جلیل دوستخواه

شبهای ماهنامه ی بُخارا، ویژه ی شناخت و بزرگداشت ِ کوشندگان و نامداران ِ ادب و هنر و فرهنگ ایران و جهان که از مدّتی پیش، به پایمردی ی علی دهباشی، سردبیر ِ پویا و کوشای بُخارا و یاران و همگامانش در خانه ی هنرمندان تهران برگزارمی شود و اکنون با کامیابی به پنجاهمین گام ِ خود رسیده، یکی از درخشان ترین، ثمربخش ترین  و ستودنی ترین کوششهای فرهنگی ی روزگارماست.

نگاهی به فهرست ِ درونْ مایه ی شبهای تاکنون برگزارشده، به روشنی نشان می دهد که این اقدام ِ شایسته، گشاینده ی درهای فرهنگ ِ پویای ایران و جهان به روی دوستداران ِ آگاهی ی هرچه بیشتر از تلاشهای سازنده ی فرهیختگان ِ دست اندر کار ِ این دوران است.

کانون ِ پژوهشهای ایران شناختی، از همان آغاز ِ اجرای این برنامه ی سزاوار، با خشنودی به پذیره ی آن رفت و با نشر ِ فراخوانها و گزارشهای آن در تارنمای این خود – که هزاران بیننده و خواننده در سراسر جهان دارد – مُژده و آگاهی از این رویداد را به دوستداران فرهنگ رساند و اکنون رسیدن ِ شمار  این همایش ها به پنجاه را به علی دهباشی و همگامانش، به گرمی شادباش می گوید و پایداری و پویایی شان در راه ِ زرّین و فرخنده ی فرهنگ، آرزو می کند. چُنین باد!

جلیل دوستخواه – استاد دانشگاه

کانون پژوهشهای ایران شناختی

شنبه ٢٣ تیرماه ١٣٨۶

شب های بخارا/ دکتر تورج دریایی

پنجاهمین شب مجله بخار برگذار می شود. باید پرسید چرا مجله بخارا و شب هایی که این مجله بر پا می کند قابل اهمیت است؟ اصلا چاپ این مجله و این مراسم در خانه هنرمندان به چه دردی می خورد؟ بنده حقیرجواب این سوالها را به عنوان یک استاد ایرانشناسی در فرنگ که نیمی از وقت خود را در ایران و نیمی دیگر را در آنسوی آبها و گه گاهی مابین آن می گذراند می توانم بدهم. ما امروزه در دنیایی زندگی می کنیم که دیگر فقط نمی شود از لحاز فرهنگی فقط تا نوک دماغ خودمان را ببینیم و از دنیای فراتر از آن بی خبر باشیم. شب هایی که مجله بخارا در خانه هنرمندان برگذار می کند از آن حیث اهمیت دارد که پنجره ایی است برای جوانان و دوستاران ادبیات و هنر جهان در وطن خودمان. این آشنایی ایرانیان با نویسندگانی مانند پیتر هانتکه٬ امبرتو اکو و دیگران ما را جهانی می کند و این جهانی شدن جلوداری از عقب آفتادگی فرهنگی و اطلاعاتی ایران و ایرانیان می کند. این کاری است که در اواخر دوره قاجار آغاز گردید و با ترجمه نوشته ها فرنگییان٬ ایرانیان را با دنیایی دیگر آشنا کرد که از آن عقب مانده بودند. بیش از صد سال است که این حرکت ادامه دارد و اگر می خواهیم دوبار از جهان عقب نیفتیم این برنامه ها و چاپ نوشته ها و عقاید نویسندگان و محققان فرنگی راه را برای پیشرفتت عقلانی و فرهنگی خود نیز روشن می کند. در عین حال این نوع برنامه ها نه در سفارتخانه های فرنگیان٬ بلکه توسط آقای دهباشی و در جو ایرانی و بدست یک ایرانی انجام داده می شود. همینطور خودمان را با خودمان آشنا می کند. شبهای ادبیات آشوری و ارمنی موقعیتی است که ما را با هموطنان خود که گه گاه با آنها در تماس نیستیم بشناساند و اینکار به یکپارچه کردنمان کمک می کند.

از سویی دیگر مجله بخارا پنجره ایی است برای دوستاران فرهنگ و هنر ایران در فرنگ. در زمانی که به سختی می توان از اوضاع فرهنگی داخل کشور در خارج اطلاع یافت و متاسفانه در نشریات و رسانه های خارجی چیزی جز بدگویی و بی ارزش نشان دادن ایرانیان پخش نمی شود٬ مجله بخارا بما نشان می دهد که فعالیت های فرهنگی در داخل کشور همچنان با تکاپوست و می توان گفت اقلا از بسیاری کشورهای خاورمیانه جلوتر و پر هیجانتر و نوآورتر است. هیچ رسانه و یا مجله ایی در دنیا به مانند بخارا نیست که بتواند اینچنین از اوضاع فرهنگی٬ مقالات جدید توسط صاحب نظران٬ دنیای شعرامروزه فارسی و درباره  آنهایی که از میان ما رفته اند به ما اطلاع دهد. باید از آقای دهباشی قدردانی کرد که جهان را با ایران و ایرانیان در دوروبر جهان را با اوضاع فرهنگی ایران در ارتباط گذاشته. امیدوارم که شب های مجله بخارا همچنین ادامه پیدا کند و من نیز این توفیق را داشته باشم که در آن شرکت کنم٬ بشنوم و بیاموزم و احساس کنم که ما در ایران جهانی هستیم.

شب های بخارا/ ترانه مسکوب( نویسنده و مترجم)

یکی از شب های مجله بخاراست. شب مهندس همایون خرم ، سی و سومین .شب از شب های مجله بخارا. تالار بتهوون پرشده ، آنها هم که سرپا ایستاده اند ، به هم فشرده  اند. یکی می آید و می گوید تالار ناصری را هم باز کرده اند . گروهی ناگزیر به آنجا می روند ، گروهی دیگر ترجیح می دهند همانطور ایستاده و فشرده باقی بمانند ولی برنامه را کاملاٌ زنده شاهد باشند و نه از روی تصویر. کسی پشت سر من می گوید گنجایش این سالن برای چنین برنامه ای کم است . باید مجله بخارا در فکر جایی بزرگتر باشد و من می اندیشم که همین نیز غنیمت است و می تواند به هر دلیل نباشد و باز فکر می کنم مردمی که در این مراسم گرد هم آمده اند ، و یا در هر یک از شب های بخارا به خانه هنرمندان می آیند ، تا چه حد با هم متفاوتند ، از حیث سلیقه و تفکر و حتی ظاهر . اما مجله بخارا با یک اطلاعیه همه را دور هم جمع می کند . شاید این برنامه ها ، گذشته از همه ی سخنرانی ها و گفتگوها که می تواند برای هر یک از ما انبانی دانش و آگاهی به همراه داشته باشد ، موجبی شود که بیاموزیم یکدیگر را تحمل کنیم و به حرف هم گوش کنیم ، حالا هر قدر متفاوت.

    چند ماهی است که از آن شب « همایون خرم » گذشته است و اکنون مجله بخارا به پنجاهمین شب خود می رسد ، شب هایی که به اهتمام علی دهباشی آغاز شد و شروعی بود بر آنکه هنرمندان و نویسندگان و شاعران میهن خود را قدرشناس باشیم ، نه آنکه پس از رفتنشان سوگنامه بنویسیم و در وصفشان کتاب ها بنگاریم . شب هایی برای آنکه هنرمندان و نویسندگان و متفکران جهانی را بهتر بشناسیم تا شاید بفهمیم چرا جهانی شده اند. شب هایی برای آنکه از کسانی که در راه نشر مجله ای گام برداشته اند و با همه تنگناهای مالی و اجتماعی کوشیده اند تا راهشان را ادامه دهند و مجله شان را به دکه ها و کتابفروشی ها برسانند ، تجلیل کنیم و به جوانان خود بیاموزیم که برای آرزوها و آمال خود باید تلاش کنند و از سختی راه نترسند و ناامید نشوند. اگر چه به قول دوست فرهیخته ای دهباشی بعد از آن « واقعه » شب های تنهایی خودش را با « شب های بخارا » معنا داد و این قرار که بنا بود دیگر از جایش بلند نشود تحقق نیافت .

    و من باور دارم ک شب های مجله بخارا نه فقط ما را با اندیشمندان و هنرمندان سرزمینمان و دنیای پیرامونمان آشناتر می کند بلکه به ما و ، به ویژه ، به جوانان ما می آموزد که همچنان در این سرزمین هستند کسانی که فرهنگ و ادب و هنر را پاس می دارند و برای آن از جان مایه می گذارند .پس باید به مدیر مجله بخارا از صمیم قلب یک خسته نباشید بگوییم و آرزو کنیم که این شب از مرز صد و هزار نیز بگذرد.

********************************

دلم یک دنیا کاغذ کاهی می خواهد

گفتگو با علی دهباشی، سردبیر مجله بخارا/ علی اکبر قزوینی

« کوتاه درباره علی دهباشی»

نام کاملش علی‌اکبر جعفر دهباشی است، متولد ۱/۱/۱۳۳۷ به شماره شناسنامه ۱۳ صادره از تهران. پدرش اهل کتاب و عاشق رابیندرانات تاگور بوده و مادرش از مهاجران شوروی. پنج برادر هم دارد که او از همه بزرگ‌تر است.

دوران ابتدایی را در دبستان بامشاد و دوره دبیرستان را تا چهارم ریاضی در دبیرستان‌های دکتر خانعلی و فردوسی گذراند. از سال آخر دبستان کار در چاپخانه را، به‌ عنوان مصحح نمونه‌های چاپی، در چاپخانه مسعود سعد آغاز کرد. در کنار آن، از همان سال‌ها زیر نظر استادانی همچون سیدابوالقاسم انجوی شیرازی، سیدمحمدعلی شهرستانی، دکتر مهرداد بهار، دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر عبدالحسین زرین‌کوب با مبانی فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران آشنا شد. در دوران نوجوانی از اعضای فعال کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به شمار می‌رفت و چندین روزنامه دیواری را که ماه‌ها مورد بازدید و مطالعه علاقه‌مندان قرار گرفت، تنظیم و اجرا کرد.

علی دهباشی با نشریات ادبی، فرهنگی و هنری همچون آرش، برج، چراغ، دنیای سخن، آدینه و دفتر هنر همکاری مستمر داشته است. از سال ۱۳۶۹ به مدت هفت سال سردبیر ماه‌نامه کِلک بود. ماه‌نامه کلک از نشریات معتبر در زمینه فرهنگ، ادبیات و ایران‌شناسی به شمار می‌رود که مورد مراجعه استادان دانشگاه‌های ایران و ایران‌شناسانِ جهان است. ماه‌نامه کلک ۹۴ شماره منتشر شد که متجاوز از بیست‌هزار صفحه مطلب را در بر می‌گیرد. استادانی همچون دکتر شفیعی کدکنی، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، دکتر احمد مهدوی دامغانی، دکتر سعید حمیدیان، دکتر جلال خالقی مطلق، دکتر علی رواقی، فریدون مشیری، دکتر قمر آریان، سیدابوالقاسم انجوی شیرازی، ژاله آموزگار، دکتر عزت‌الله فلولادوند و… از همکاران و نویسندگان مجله کلک بودند.

علی دهباشی از شهریور ۱۳۷۷ تاکنون سردبیری مجله بخارا را، که هر دو ماه یک بار منتشر می‌شود، بر عهده دارد و تاکنون ۵۴ شماره از آن را منتشر کرده است. این مجله نیز همچون کلک، در زمینه فرهنگ، ادبیات و ایران‌شناسی مقالات متنوعی را منتشر می‌کند. دهباشی در بخارا ویژه‌نامه‌هایی درباره نویسندگان بزرگ جهان منتشر کرده است که می‌توان از ویژه‌نامه‌های رابیندرانات تاگور (که به یاد پدرش منتشر کرد)، گونتر گراس، اوسیپ ماندلشتام، ویرجینیا وولف، پیتر هانتکه و… نام برد. وی همچنین یک سال سردبیر فصل‌نامه هنری طاووس بوده است.

امور انتشار  کتاب از دیگر زمینه‌های فعالیت دهباشی است. چند سالی می‌شود که او مدیریت انتشارات شهاب را بر عهده دارد و تاکنون چهل و پنج عنوان کتاب در زمینه فرهنگ و ادب فارسی و جهانی منتشر کرده است. علی دهباشی علاوه بر اینها، سه سال ویراستار فصل‌نامه فرهنگستان علوم بوده و در حال حاضر، ویراستار انتخاب‌شده هیئت امناء چاپ آثار سیدمحمدعلی جمالزاده است. در سال‌های اخیر، او با مجله نقد و بررسی کتاب تهران نیز همکاری داشته و همچنین از فروردین ۱۳۸۲ تا مهر ۱۳۸۴، سردبیر فصل‌نامه سمرقند بود که ۱۰ شماره از این مجله را منتشر کرد.

تنها فرزند علی دهباشی، شهاب است که پا به پا و دوش به دوش او، بخارا را می‌گرداند. کسانی که به دفتر بخارا می‌روند، اغلب او را در اتاقِ روبروی در ورودی مشاهده می‌کنند که آرام و باحوصله، همچون پدرش، پشت میز نشسته و کارهای مجله را سامان می‌دهد. شهاب‌ متولد تهران است و هم‌اکنون در سال دوم دبیرستان تحصیل می‌کند. دهباشی امیدوار است که پسرش راه او را در انتشار بخارا ادامه بدهد.

***

در انتهای بن‌بستی در حوالی میدان همیشه دودگرفته فردوسی، علی دهباشی در میان مجسمه‌های جغدهایش و انبوهی از کتاب و کاغذ به‌گرمی از من پذیرایی می‌کند. صبح یک روز سرد دی‌ماه ۱۳۸۵ است و هوا ابری. دهباشی چند نفس از کپسول اکسیژنش را به درون سینه می‌برد و از ده‌ها مجسمه جغدی که داشته سخن می‌گوید. مجسمه‌های فعلی را دوستانش به او داده‌اند تا کمتر دلتنگ قبلی‌ها باشد. می‌پرسم: «تا حالا جغد زنده نگه داشته‌اید؟» مکث می‌کند، آهی می‌کشد و می‌گوید: «هرگز دلم نیامده که این کار را بکنم.» حرفش را این‌طور تکمیل می‌کند: «خیلی برایم دشوار است.» در کلماتش حسی موج می‌زند که شک نمی‌کنی کاملاً حال جغدهای اسیر را می‌فهمد… اینجا دفتر بخارا است، یادگارهایی از افغانستان و تاجیکستان. تصاویر شاعران افعانستانی و تاجیک بر در و دیوار است. هزارتویی عجیبْ شلوغ، پُرِ کتاب و مجله و عکس آدم‌هایِ ادبیِ معروف. همین شلوغی، بهانه پرسیدن اولین سؤال می‌شود و گفت‌وگوی ما شکل می‌گیرد… 

در این شلوغی چیزی گم نمی‌شود؟!

(با خنده) نه، اما شاید فقط خودم از آن سر در می‌آورم. چون در واقع کار چندین نفر روی میز انجام می‌شود و بنابراین در این بی‌نظمی یک نظم درونی وجود دارد که حتی اگر چشم‌هایم را هم ببندم می‌توانم تشخیص بدهم هر چیزی کجا است.

هیچ وقت تلاش نکرده‌اید یک نظم ظاهری به اینجا بدهید؟

ایجاد این نظم مستلزم داشتن حداقل ۵-۶ نفر کادر ورزیده است و فعلاً امکان مالی برای این‌که این تعداد افراد وارد را در اختیار داشته باشم، وجود ندارد. این هم سیستم خاصی است که به قول آقای محمد قائد، برای اداره مجله «ابداع» کرده‌ام. به هر حال دشوار است، ولی فعلاً چاره‌ای نیست. چه می‌شود کرد؟

حجم کارهایتان هم به تبعِ آن باید زیاد باشد.

جز اینجا، من دو جای دیگر کار می‌کنم تا چرخ زندگی و مجله را بچرخانم. کم می‌خوابم و این کم‌خوابی‌ عادت سالیان است. نزدیک ۳۰ سال است که ۵ صبح کارم را شروع می‌کنم و تا دیروقت شب ادامه می‌دهم؛ حتی با این‌که ناخوشی (آسم) ــ که فصل‌های سرد سال شدیدتر هم می‌شود ــ گاهی اوقات واقعاً می‌رود که مرا از پا درآورد. به هر حال این عادتی است که به تدریج شکل گرفته و سوخت‌وساز بدنم هم با آن تنظیم شده است. جریان پاوولف یادتان هست …

اما این همه انرژی را از کجا می‌آورید؟

وقت تنگ است، عمر ما کوتاه. همیشه این مسئله برای من به صورت یک هشدار بوده که فرصتِ خیلی کمی داریم و کارِ نکرده زیاد. بنابراین همیشه در این فکر بوده‌ام که باید هر چه زودتر کارهایی کرد. ما در جایی زندگی می‌کنیم که هیچگاه امید به فردا و فرداها متصور نبوده ولی باید در عین حال که برای فرداها کار می‌کردیم. در این تناقض یا پارادوکس زندگی کرده و پیش می‌رویم.

این احساس را من هم دارم، خیلی‌های دیگر هم دارند. اما باعث نشده این همه وقت و انرژی روی کارهای نکرده‌مان بگذاریم. این احساس فقط می‌تواند یک انگیزه باشد، اما حتماً محرک قوی‌تری هم در کار هست.

در واقع، من همواره خواسته‌ام با این کار کردن به زندگی‌ام یک جورهایی معنا بدهم. هر کدامِ ما به شکلی به زندگی‌مان معنا می‌دهیم. من هم برای گریزِ از خیلی چیزهای دیگر، که ممکن است وضعیت روحی‌-روانی خاصی را برایم پیش بیاورد… (مکث می‌کند) شاید برای گریز از آنها است که این حجمِ کار را به دوش می‌کشم، طوری که از شدت کار می‌افتم نه از شدت افسردگی. دوستان محبت دارند و اسم‌گذاری می‌کنند و با حسن ظن هم این کار را می‌کنند.

اجازه بدهید برویم به سال‌های دورتر، زمانی که علی دهباشی به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند شد. از همان اولِ اول برایمان تعریف کنید.

خُب، از نوجوانی مجله‌خوان بودم. پیک دانش‌آموز را می‌خواندم. بعداً رفتم سراغ کیهان بچه‌ها، دختران و پسران و… خلاصه همین‌طور با این مجلات بزرگ شدم. در سال‌های بعد، خواننده جدّی رودکی، سخن و بعدتر یغما، و بعد نگین و… شدم. یادم هست که صبح خیلی زود می‌رفتم جلوی دکه ببینم رودکی آمده، یغما آمده… و خلاصه از شدت علاقه به این نوع کار، افتادم آن سوی ماجرا. و خُب، در دبیرستان هم روزنامه دیواری درست می‌کردیم. روزنامه‌های دیواریِ من گاهی ماه‌ها به دیوار می‌ماند، بس که خواننده داشت. علتش این بود که از مطالعه بیش از حد این نشریات، یاد گرفته بودم چطور می‌شود مطالب متنوعی را برای خواننده تنظیم و ایجاد جذابیت کرد.

همه مطالب آن روزنامه‌ دیواری‌ها را خودتان می‌نوشتید؟

بیشترش را خودم می‌نوشتم و بقیه را هم از جاهای دیگر انتخاب می‌کردم. بنابراین از همان اول به این اصل که در مطالب یک مجله «تنوع» باید وجود داشته باشد، اعتقاد داشتم.

داشتید از نحوه ورودتان به عالم روزنامه‌نگاری می‌گفتید.

این گذشت، تا سال‌های بعد که به عنوان مصحّح (غلط‌گیر) در خیلی از نشریات کار می‌کردم. در جریان انقلاب، هفته‌نامه جنبش را که علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی و اسلام کاظمیه منتشر می‌کردند، دوره مخفی‌اش را با آنها کار کردم. بعد مجله آرش بود، بعد چراغ، بعد آدینه، بعد دنیای سخن و بعد کلک که با آنها همکاری می‌کردم، و بعد از آن چند دوره سردبیری مجله‌های مختلف را به عهده داشتم. اول طاووس بود و بعد کلک که ۹۴ شماره با سردبیری من منتشر شد. هفت سال طول کشید. بعد چند نشریه دیگر که آخرینش سمرقند بود که ۱۰ شماره آن را سردبیری کردم. بخارا هم مجله‌ای است که از شهریور ۱۳۷۷ مدیر و سردبیرش هستم. ۵۶ شماره‌اش درآمده که این هم ۹ سال طول کشید. یک دوره کوتاه هم معاون سردبیر روزنامه اطلاعات بودم و از این کارهای این شکلی هم زیاد پیش آمده که الان حضور ذهن ندارم. به هر حال نزدیک ۳۰ سال است که به‌طور مستمر مشغول به این کارم.

اولین مطلبی را که از شما چاپ شد خاطرتان هست؟

(فکر می‌کند) اگر اشتباه نکنم در مجله شکار و طبیعت بود در اهمیت درخت…

چه سالی؟

کلاس چهارم دبستان بودم. راجع به درخت چیزهایی می‌خواندم و اینها را جمع‌آوری کردم به صورت یک مقاله، که با این شعر سیاوش کسرایی که دایی‌ام می‌خواند شروع می‌شد: «تو قامت بلند تمنایی ای درخت…» یک روز با مادرم رفتیم دفتر مجله. آنها باور نمی‌کردند که من نویسنده‌اش باشم. شناسنامه نشان دادیم. و بعد به من بابت آن مقاله جایزه دادند. به هر حال این‌طور شروع شد و ادامه پیدا کرد با مقالات بعدی که در روزنامه خاک و خون ادامه یافت.

چاپ آن مقاله حتماً انگیزه‌ای قوی بود برای ادامه کار.

بله، خیلی. به‌خصوص مادرم خیلی تحت تأثیر قرار گرفت. شاید باور نمی‌کرد. هرگز نگفت ولی بعد از اینکه از دفتر مجله بیرون آمدیم رفتارش با من عوض شد.

فکر می‌کنید اگر آن مقاله چاپ نمی‌شد، با توجه به روحیاتتان در آن زمان، آیا باز هم انگیزه ‌داشتید برای مقاله نوشتن و فرستادن برای مجلات؟

(مطمئن و بی‌درنگ) بله! نوشتن برای من همیشه جالب بوده است. از همان روزها شروع کردم به‌نوعی خیلی ابتدایی «یادداشت روزانه» نوشتن. نمی‌دانستم که دارم یادداشت روزانه می‌نویسم، بعدها فهمیدم که به این نوشته‌ها می‌گویند یادداشت روزانه و از این قبیل …

شما آموزش آکادمیک روزنامه‌نگاری هم دیده‌اید یا بیشترش تجربی بوده؟

تجربی بود، و بعد یک دوره (حوالی سال‌های پایانی دهه پنجاه) با آدم‌های برجسته‌ای کار کردم، و این کار کردن بسیار اثر داشت روی من و بعد یک دوره هم خیلی جدی خب درس این کار را خواندم.

بیاییم سراغ بخارا. چه شد که این اسم را برای مجله انتخاب کردید؟

(با شوری خاص می‌‌گوید) بخارا شهری بود که من را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. من شهرهای زیادی، شهرهای مهمی را در دنیا دیده‌ام، اما هیچ کدام مثل بخارا من را تکان نداد. در بخارا هنوز آن شهر کُهنه وجود دارد. شهری که وقتی من در کوچه‌هایش راه می‌رفتم، فکر می‌کردم که رودکی، بیهقی، حافظ و بسیاری از بزرگان فرهنگ ایران در همین کوچه‌ها راه رفته‌اند… شهری بود که من صدای تاریخ ایران، صدای ادبیات و فرهنگ سرزمینم را در آن شنیدم. شهری بود که فکر می‌کردم آن بخش گمشده تاریخ بیهقی را می‌شود در آنجا و در خانه‌هایش پیدا کرد… وقتی که صحبت از نام‌گذاری [برای مجله] شد، اول اسم «رواق» را در نظر گرفتم که چون مجله‌ای به این نام قبلاً وجود داشت، بخارا را دوست دیرینم شفق سعد پیشنهاد کرد، انگار از درون من خبر داشت. حتماً بروید بخارا را ببینید، آن‌وقت شاید بیشتر متوجه نام‌گذاری من شوید.

بعضی از عکس‌هایی که از شهر بخارا در پشت جلد بخارا چاپ می‌کنید، کار خودتان است. همین‌طور تعداد زیادی از عکس‌های شخصیت‌های ادبی و فرهنگی در داخل مجله. آیا عکاسی را هم جدی دنبال کرده‌اید؟

از همان سال‌های قدیم، علاقه داشتم به بریدن عکس‌ها از روزنامه‌ها و مجلات و چسباندن آنها در دفتری که به همین منظور تهیه کرده بودم. توجه به عکس نویسنده‌ها هم برایم جالب بود. این علاقه بعدها گسترش پیدا کرد و شروع کردم به عکاسی. اولین دوربین عکاسی هدیه بهرام صادقی بود که ماجرایش مفصل است. بعد از اینکه صاحب دوربین شدم شروع کردم. (با خنده) البته پا در کفش عکاس‌ها کرده‌ام، ولی به علت تجربه سالیان، به تدریج یک چیزهایی را در این زمینه آموخته‌ام. و در حال حاضر عضو انجمن عکاسان کانادا، همچنین عضو انجمن صنفی عکاسان مطبوعات هستم. یعنی کارهایم را دیدند و خیلی تشویقم کردند.

می‌شود گفت به هر کاری که یک جورهایی به نشریه و روزنامه و کتاب ربط دارد، علاقه‌مندید و دوست دارید در حد یک ناخنک هم شده، تجربه‌شان کنید.

بله، مثلاً صفحه‌آرایی مجله یکی از آنها است. گزارش نوشتن، نوار پیاده کردن، غلط‌گیری، چاپخانه و صحافی رفتن و… خلاصه تمام مراحل گوناگون چاپ یک مجله از تهیه مطلب تا انتهای کار را مجبور بوده‌ام که انجام بدهم و هنوز علیرغم دشواری‌هایش باید ادامه دهم. سخت است ولی چه می‌شود کرد.

فقط اجبار که نبوده. حتماً دوست هم داشته‌اید!

یک سری کارها را بله، اما مثلاً رفتن به چاپخانه الان برای من خیلی دشوار است. گرد کاغذ و بوی مرکب من را اذیت می‌کند. ولی مجبورم بروم چون این مجله ناظر چاپ ندارد. شاید تنها مجله‌ای باشد که ناظر چاپ ندارد و به علت شرایط اقتصادی که در مجله هست، مجبورم خودم این کار را انجام بدهم.

در مجله‌هایی که شما در طول این سال‌ها سمتی داشته‌اید، همیشه اسم آدم‌هایی روی جلد و پای مقالات بوده که هر کدام از آنها یکی از ستو‌ن‌های فرهنگ و ادب این مملکت هستند. چطور این همه مدت توانسته‌اید اعتماد آنها را حفظ کنید که هر جا رفته‌اید این نام‌ها را هم با خودتان برده‌اید؟

اولاً اگر این مجلات (مثل طاووس، آرش، کلک، سمرقند، بخارا و…) اعتباری داشته و دارند ــ فروتنی نیست ــ به واسطه نویسندگانشان بوده است. من هیچ وقت دچار توهم نمی‌شوم. چند وقت پیش هم در سخنرانی مراسم سالگرد یکی از نشریات گفتم که ما در ایران هنوز کار سردبیری نمی‌کنیم. در واقع، این «اعتباری» است که من از «اعتماد» این نویسندگان دارم. اما چگونه شده که این بزرگانِ عرصه‌های مختلف گاهی به تنها نشریه‌ای که مطلب می‌دهند همین بخارا است، علتش را در دو چیز می‌دانم. یکی این‌که شأن آنها و منزلت علمی و فرهنگی‌شان را حفظ کرده‌ام؛ مطلب آنها را هرگز کنار یک مطلب ضعیف نگذاشته‌ام. دوم این‌که بخارا شاید تنها نشریه‌ای باشد که آن را از کتابخانه خوزه مارتی در هاوانا (کوبا) گرفته تا نزویل (استرالیا)، از بلندی‌های پامیر در بدخشان، تا قلب چین، جمهوری‌های شوروی سابق و… می‌فرستم. بخارا را به هر جای جهان که مخاطب داشته باشد می‌فرستم. یک بار دکتر محمدجعفر محجوب گفت: «من مقاله‌ای که به تو می‌دهم و در تهران چاپ می‌شود، حداقل ۲۰ نفر در آمریکا به من زنگ می‌زنند و راجع به آن صحبت می‌کنند. اما یک مقاله می‌دهم به نشریه فارسی‌زبانی که در آمریکا چاپ می‌شود، یک نفر هم زنگ نمی‌زند!» برای کسانی که در عرصه فرهنگ ایران، زیر آسمانِ جهان، باید این مقالات را بخوانند، مجله را هر طور شده ــ پست زمینی، هوایی، با مسافر،… ــ به دستشان می‌رسانم. بازتاب این کار، ایجاد یک نوع ارتباط فرهنگی است. جز این، نقد به معنای رایجِ فعلی را هیچ وقت در بخارا چاپ نمی کنیم. باور من این است که یک مجله، کتاب یا مقاله، یا آن‌قدر بد است که باید به‌کل رهایش کرد، یا حتماً محاسن و معایبش در کنار هم گفته شود. نقد یک‌سویه هیچ‌گاه چاپ نکرده‌ام. هیچ‌گاه گرایش‌های تعصب‌آمیز را وارد مجله نکرده‌ام و تا جایی که شده، از آن پرهیز کرده‌ام. این هم به‌خودی خود محبوبیتی را برای مجله ایجاد کرده است.

بخارا، شاید به خاطر ظاهرش، به خاطر حجمش، به خاطر قیمتش و به خاطر نام‌های بزرگی که برای آن می‌نویسند، طوری جا افتاده که مجله‌ای است برای اُدبای روشن‌فکر و کسانی که در حدو اندازه‌های نویسندگان آن هستند. و این شاید مخاطبان معمولی‌تر را برای خرید آن دچار تردید کند. راجع به این موضوع چه نظری دارید؟

من نمی‌دانم این تصور از کجا پیدا شده. ما مدرن‌ترین مباحث ادبی جهان را در بخارا و مجلات پیش از آن مطرح کرده‌ایم. ما اولین ویژه‌نامه رُمان نو را در کلک منتشر کردیم. در بخارا هم شما می‌بینید که ویژه‌نامه‌هایی برای سلین، گونتر گراس، هانتکه، وولف، اکو و… درآورده‌ایم که هیچ نشریه آوانگارد (که شهرت آوانگارد بودن دارد) این کارها را نکرده است. منتها نوع پرداختن ما به این مباحث خیلی جدی است و عمیق؛ بنابراین احتیاج دارد که خوانندگان یک مقدار تلاش بیشتری بکنند.

این قضیه چقدر ربط دارد به آسان‌گیری ذائقه مخاطبان امروز؟ مخاطبی که همه چیز را مثل Fast Food سریع و راحت‌الحلقوم می‌خواهد، آن هم در دنیای مملو از اطلاعات امروز و این همه نشریه‌ای که آسان‌گیری را ترویج می‌کنند. (رسانه‌های صوتی و تصویری هم که جای خود را دارند!)

متأسفانه این «تنبلی ذهن» امر رایجی شده و به‌خصوص بر جوانان ما حاکم شده است. حاضر نیستند مطالب عمیق و جدی را دنبال کنند. و این وظیفه مطبوعات است که کمک کنند تا این روند عوض شود. برای همین ما در شماره‌های ویژه‌نامه‌هایمان در بخارا، سعی کردیم در سطح بالاتری بحث کنیم و سطح مطالب را هم هر شماره سنگین‌تر می‌کنیم. این شاید باعث شود بسیاری از مخاطبانمان را از دست بدهیم، ولی در عوض کارهای ماندگارتری انجام می‌دهیم. خواننده‌ها هم باید عادت کنند به مطالبِ سخت‌تر را خواندن.

جز محتوا، از ظاهر مجله هم راضی هستید؟

با توجه به امکانات، بله. ولی خیلی فکرهای زیادی دارم. الان که با شما صحبت می‌کنم طرح سه فصل‌نامه بسیار جدی در دستم است که به‌زودی خبرش را خواهم داد.

من یک میز نور در این سالن می‌بینم. شما هنوز صفحه‌ها را دستی می‌بندید؟

بله. مطالب با زرنگار تایپ می‌شوند و بعد از پرینت و غلط‌گیری نهایی، عکس‌ها و شماره صفحه‌ها را می‌چسبانیم. این کار هم بسیار سخت و زمان‌بر است، به‌ویژه برای ما که حجم صفحاتمان بسیار زیاد است ولی نمی‌دانید که چه لذتی دارد.

با این حجمِ بالای صفحاتِ هر شماره، مطلب کم نمی‌آورید؟

(به یکی از قفسه‌ها اشاره می‌کند) آن کلاسورهایی که در نایلون می‌بینید، ۵ هزار صفحه مطلب آماده چاپ است. یعنی اگر کسی پیدا شود و به ما امکانات بدهد، می‌توانیم هر هفته یک بخارای ۴۰۰ صفحه‌ای منتشر کنیم. بخارا تنها نشریه‌ای است در ایران که چنین بانک مطلبی را دارد، همه‌اش هم مطالبِ درجه یک از نویسندگان تراز اول.

بخارا چقدر تیراژ دارد؟

تیراژ بخارا ۵ هزار نسخه است و این همان خواننده جدی کتاب است که از ۳۰ سال پیش تا حالا هیچ تغییری عمده‌ای نکرده! آخرین تیراژ مجله سخن هم ۵ هزار نسخه بود. اگر فرض کنیم هزار تا از این تعداد را دو نفر می‌خوانند می‌شود گفت هفت، هشت هزار نفر خواننده داریم.

مشترک ثابت و افتخاری چقدر دارید؟

(می‌خندد) افتخاری که زیاد داریم، ثابت هم متغیر است.

در بعضی از شماره‌های بخارا می‌بینم که اطلاعیه زده‌اید و از مشترکان خواسته‌اید حق اشتراک‌هایشان را بپردازند. این‌قدر بدقولند؟!

 

هیچ وقت در این سرزمین اشتراک مجلات جدی گرفته نشده است… علتش هم این است که هیچ وقت نشریات در ایران پایدار نبوده‌اند. بنابراین مفهوم اشتراک و آبونمان به آن صورت که در غرب مطرح است، در ایران مطلقاً مطرح نیست. عدم پایداری و عدم تداوم انتشار باعث شده که هیچ کس این قضیه را جدی نگیرد.

 

آقای دهباشی! برای بخارای بعد از خودتان فکری کرده‌اید؟

 

امیدوارم شهاب (پسرم) بتواند این راه را با روحیه جوان‌تر و با ذائقه معاصرتر ادامه بدهد.

 

تا حالا فکر کرده‌اید که اگر روزنامه‌نگار نبودید، چه‌کاره می‌شدید؟

 

بی‌تردید در صحافی کار می‌کردم. صحافی بلدم و عشق می‌ورزم به این کار. بهترین لحظاتم، لحظاتی است که می‌روم صحافی و تکْ‌جلد‌سازی کار می‌کنم. هفته‌ای یکی دو ساعت از وقتم را می‌گذارم روی این کار. روزنامه‌نگار اگر نبودم، یا صحاف می‌شدم یا … بله. فقط صحاف می‌شدم. از کتاب و نشریه محال است بتوانم دل بکنم و دور باشم.

می‌خواهم یک خاطره بد برایم تعریف کنید و بعد بهترین خاطره‌تان را از دوران کاری‌تان.

 

(مکث می‌کند) خاطره بدم مربوط می‌شود به شماره ۹۵ کلک. داشتم کارهایش را انجام می‌دادم که خبر رسید مدیرمسئول مرا از سردبیری خلع کرده است. بهترین خاطره‌ام هم باز برمی‌گردد به کلک. به شماره اول آن که ۱۵ اسفند ۱۳۶۸ منتشر کردم، با تنها اندوخته خودم، در ۱۶۰ صفحه و خودم بردم در کتابفروشی‌ها توزیع کردم. اولین بار بود که همه کارهای یک مجله را خودم و با سلیقه خودم انجام می‌دادم و لذتی سرشار داشت انتشار آن شماره.

 

شما روزنامه‌نگار موفقی هستید و حتماً این موفقیت رازی دارد. رازتان را به ما هم می‌گویید؟

 

صمیمانه بگویم، اصلاً فکر نمی‌کنم که آدم موفقی هستم. به هر حال، لطف دوستان، ندیده گرفتن معایب من و اندکی همت و پشتکار، شاید باعث شده که این‌طور به نظر برسد. اما اصلاً موفقیت این نیست. من راه خیلی طولانی‌ای در پیش دارم تا بتوانم بگویم موفق بوده‌ام. در مقابلِ آدم‌های بزرگی که شرح حالشان را خوانده‌ام و آنها را می‌ستایم، من کسی نیستم و فاصله‌ام با آنها بسیار زیاد است. تصور می‌کنم روزی‌که بتوانم به آنچه نکرده‌ام تحقق ببخشم، شاید احساس موفقیت به‌دست آید. ولی بدون فروتنی بگویم که هنوز تصور می‌کنم راه درازی در پیش است تا احساس موفقیت به‌دست آید.

برای روزنامه‌نگارهای نسل ما چه توصیه‌ای دارید؟

(بی‌درنگ و محکم می‌گوید) سخت بگیرند! خیلی همه چیز را سهل و ساده گرفته‌اند. ما دچار یک نوع کاهش در همه سطوح شده‌ایم.

بیشتر توضیح می‌دهید؟

 

من فکر می‌کنم [روزنامه‌نگارهای جوان ما] کم می‌خوانند و کم می‌نویسند. هر چیزی را هم که می‌نویسند، چاپ می‌کنند. تا آنجا که می‌توانند باید بخوانند و برای این کار وقت بگذارند. مسئله دیگر، فارسی‌نویسیِ این نسل است که بسیار نگران‌کننده به نظر می‌رسد. فارسی‌ای که آنها می‌نویسند دیگر قابل خواندن نیست. یک فارسی‌نویسیِ من‌درآوردی است که به‌کل با آنچه که به عنوان نثر فارسی شناخته شده، بیگانه است.

 

دوم خرداد ۷۶ و سال‌های بعد از آن یک تکان اساسی به روزنامه‌نگاری ایران داد. روزنامه‌ها و به‌ویژه به مطالب سیاسی آنها اقبالی تازه و شاید بی‌سابقه در میان مردم یافت. سیاسی‌نویس‌ها هم به تبع آن شهرتی بیش از سایرین یافتند. گرچه الان کم‌وبیش به وضعیت متعادل‌تری رسیده‌ایم، اما آیا به نظر شما مجموعه این قضایا باعث نشده روزنامه‌نگاری و روزنامه‌نگاران ما زیادی سیاست‌زده شوند؟

ما در عرصه روزنامه‌نگاری، در بخش ادبیات سیاسی پیشرفت کرده‌ایم و این قابل کتمان نیست. ولی از جهت عمق مسئله، نه. در این زمینه دچار کاهش شده‌ایم و جاذبه‌های ادبیات سیاسی در کار روزنامه‌نگاری هاله‌ای را ایجاد کرده که ما در آن احساس خوشی می‌کنیم. در صورتی که این‌طور نیست و هنوز خیلی باید کار کنیم.

■ …و آخرین سؤال، بزرگ‌ترین آرزوی علی دهباشی در زندگی‌اش چیست؟

 

این‌که به اندازه دانشگاه تهران کاغذ کاهی داشته باشم. (می‌خندد) به اندازه پارک لاله، به اندازه پارک شهر،… یک حجمِ زیادِ کاغذ. عُقده کاغذ دارم و این آرزوی من در این عُقده مستتر است. چون همیشه کابوسِ کاغذ داشته‌ام و فکر می‌کنم اگر حجم وسیعی کاغذ داشته‌ باشم، به آرامش می‌رسم. تنها چیزی که از دنیا می‌خواهم همین است؛ کاغذ، آن‌قدر که بتوانم بخارا را هفتگی درآورم.

قضیه شب‌های بخارا چیست خیلی سروصدا کرده؟

 

حقیقتش ماجرا برمی‌گردد به «شب‌های نویسندگان و شاعران» در سال ۵۶ که من هم در کنار دیگر دست‌اندرکاران نقش کوچکی داشتم. و بعد شب‌های چهارشنبه بود که دو سالی ادامه داشت و عده زیادی شرکت می‌کردند.

در سال‌های اخیر چه شب‌هایی را برگزار کردید؟

 

شب رابیند رانات تاگور، شاعر هندی بود که دکتر مجتبایی و پاشایی سخنرانی کردند. شب لویی فردینان سلین بود که مهدی سحابی نطق جالبی تحت عنوان «ای کاش سلین ایرانی بود» انجام داد و بعد «شب گونترگراس» و «شب اومبرتو اکو» بو که خود اکو برایم پیام داد و همان شب خواندیم. «شب ماندشتام» شاعر روس را برگزار کردیم که حورا یاوری حرف‌های بسیار مهمی زد و چندین شب به نویسندگان ایرانی اختصاص دادیم. «شب رضا سیدحسینی» که به‌مناسبت هشتاد سالگی‌اش بود. «شب سیدمحمدعلی جمالزاده» و بعد صد و بیستمین سال تولد ملک‌الشعرای بهار را در «شب بهار» جشن گرفتیم و هفته قبل هم «شب ویرجینیا وولف» را برگزار کردیم و «شب‌های اورهان پاموک، سوزان سانتاگ، محمود درویش، هانا آرنت و شب ادبیات عرب» هم در راه است و می‌بینید که فقط آن جوان نبود که در کشتی …

شنیدم مسؤولیت نشریه جدیدی را هم به‌عهده گرفته‌اید؟

 

(با خنده). بیکار نمی‌شود نشست. یک سالی است به‌قول بچه‌های امروزی رویش کار می‌کنم. امیدوارم به‌سرانجامی برسد. هیأت مشاورانی متخصص و صاحب‌نام دارد. نشریه موضوعی است. ویراستار مستقل دارد. در آینده نه چندان دور اعلام موجودیت خواهیم کرد با اعلام برنامه‌های دو ساله، یعنی موضوعات دو سال را در معرض علاقه‌مندان قرار خواهیم داد.

 

 

 

 

علی دهباشی (علی‌اکبرجعفر دهباشی) متولد ۱۳۳۷، دارای شماره شناسنامه ۱۳ صادره از تهران. دوران ابتدایی را در دبستان بامشاد و دوره دبیرستان را تا چهارم ریاضی در دبیرستان‌های دکتر خانعلی و فردوسی گذراند. از سال آخر دبستان کار در چاپخانه را آغاز کرد و به‌عنوان مصحح نمونه‌های چاپی چندین انتشاراتی در چاپخانه «مسعود سعد» کار می‌کرد.

از همان سال‌ها زیر نظر اساتیدی همچون: سیدابوالقاسم انجوی شیرازی، سیدمحمدعلی شهرستانی، دکتر قمر آریان، دکتر مهرداد بهار، دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر عبدالحسین زرین‌کوب با مبانی فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران آشنا شد. در دوران نوجوانی از اعضای فعال کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به‌شمار می‌رفت و چندین روزنامه دیواری که ماه‌ها مورد بازدید و مطالعه علاقمندان قرار گرفت تنظیم و اجرا کرد.

علی دهباشی با ماهنامه‌ها و نشریات ادبی، فرهنگی و هنری همچون آرش، برج، چراغ، دنیای سخن و آدینه و دفتر هنر همکاری مستمر داشته است.

از سال ۱۳۶۹ به مدت هفت سال سردبیر ماهنامه کِلک بود. ماهنامه کِلک از نشریات معتبر در زمینه فرهنگ، ادبیات و ایرانشناسی به‌شمار م

2016 Developed By Nasour Naghipour